
در تاریخ ایرانیان، ضربالمثلی هست که بیش از هر تحلیل آکادمیکی، گویای پیوستگیِ رفتار حاکمان و نوادگان آنهاست: «از کوزه همان برون تراود که در اوست». این عبارت نه تنها یک توصیف ساده، بلکه یک قاعدهی حاکم بر روانشناسی سیاسیِ خاندانی است که دههها بر مقدرات ایران چنگ انداختند و امروز در سودای بازگشتی دوباره، همان الگوهای رفتاریِ آزموده و شکستخورده را در پیش گرفتهاند. با واکاوی اسناد مکتوب و شفاهیِ بهجا مانده از نزدیکان محمدرضا پهلوی و گزارشهای محرمانهی سفرای غربی، به مخرج مشترکی میرسیم که هویت سیاسی این خاندان را تعریف میکند: ترکیبی از تزلزل در بحران، استبداد در آرامش و وابستگیِ مطلق به بیگانه.
بسیاری از منابع معتبر تاریخی، از خاطرات «ویلیام سالیوان» و «آنتونی پارسونز» گرفته تا یادداشتهای شخصیِ نزدیکترین محرمِ دربار، «اسدالله علم»، بر یک ویژگی بارز شاهِ مخلوع اتفاقنظر دارند: او زمامداری بود که شخصیتش در کشاکش بحرانهای سیاسی، به ناگاه فرو میپاشید. برخلاف تصویری که دستگاه تبلیغاتیِ او از یک «فرماندهی مقتدر» ساخته بود، محمدرضا پهلوی در بزنگاههای سرنوشتساز، عملاً قادر به تصمیمی مستقل نبود. او که همواره گوشبهفرمانِ دیکتههای دیپلماتهای غربی و واسطههای داخلی آنها بود، در اوج فشار، بار مسئولیت را به زمین میگذاشت و راهِ فرار را برمیگزید؛ همانگونه که در مرداد ۱۳۳۲ به بغداد و رم گریخت و در دی ۱۳۵۷، در حالی که کشور تلاطم روزهای انقلاب را تجربه میکرد، با چشمانی گریان صحنه را خالی کرد.
اما همین شخصیتِ متزلزل، در دوران ثباتِ ظاهری و توفیقهای نسبیِ ناشی از درآمدهای سرشار نفتی، به هیولای خودشیفتگی بدل میشد. او در مصاحبههای متعدد با رسانههای خارجی، زبان به نقد فرهنگ غرب میگشود و خود را برتر از مربیان غربیاش میپنداشت، در حالی که در داخل کشور، حتی خیرخواهترین مشاورانش را نیز «آدم» حساب نمیکرد. در یادداشتهای عَلَم، بارها به صحنههایی اشاره شده که شاه با نگاهی تحقیرآمیز، نخبگان کشور را منکوب میکرد و خود را دانای کل میدانست. این پارادوکس، هستهی اصلی حکمرانی او بود.
از سوی دیگر، خوشگذرانیهای مسرفانه و تجملگراییِ بیمارگونهی او در پایتختهای اروپایی، آن هم در شرایطی که بخش اعظمی از مناطق ایران در فقر و بیسوادی نهادینه دستوپا میزدند، گویای گسست عمیق او از واقعیتهای جامعه بود. جشنهای ۲۵۰۰ سالهای که هزینههای افسانهای آن حتی مورد انتقاد مطبوعات غربی قرار گرفت، تنها ویترینی برای ارضای حس برتریجویی شخصی او بود. فساد اخلاقی و علایق خارج از چارچوب خانواده نیز، که اسناد آن از هدایای جواهرات گرانبها به بازیگران خارجی تا افشای شماره تماس شخصیاش در دفترچهی تلفنِ یکی از معروفترین قوادان پاریسی (مادام کلود) در جراید افشا شد، لکه ننگی بود بر پیشانی زمامداری که خود را ادامه سلسله پادشاهی هخامنشیان مینامید. حتی نگاهِ جنسیتی و تحقیرآمیز او به زنان، که در مصاحبهی مشهورش با «مایک والاس» در سال ۱۹۷۵ به وضوح عیان گشت، نشان داد که او حتی برای نزدیکترین همراه زندگیاش (فرح دیبا) نیز لیاقت و توانمندیِ ذهنی برای حکمرانی قائل نیست.
امروز، فرزند او رضا پهلوی، میراثدارِ همین ژنِ تزلزل و خودشیفتگی است. او که در رفاهِ مطلق و در «پرِ قو» رشد یافته و سالهای سکونت در غرب را به مددِ میلیاردها دلار ثروتِ بهسرقترفته از داراییهای ملت ایران گذرانده، زندگیای در حد نجیبزادگانِ (بخوانید مفتخورانِ) غربی دارد. گزارشهای متعددی از جمله گزارش سال ۱۹۷۹ روزنامه «نیویورک تایمز» از ثروت افسانهای این خاندان، گویای آن است که این زندگیِ اشرافی نه حاصلِ دسترنج یا نبوغ شخصی، بلکه میراثِ غارتی سازمانیافته است. رضا پهلوی، به عنوان یک «بیکارهی کممایه»، هیچگاه سوابقِ اجرایی، علمی یا حتی مبارزاتیِ مشخصی نداشته و تمام سرمایهی سیاسیاش، تکیه بر تبارِ پدری است که خود با مهرِ استبداد و فرار شناخته میشود.
تراژدیِ اصلی آنجاست که او امروز مدعیِ «رهبری دوران گذار» شده و با نقاب دموکراسی، سودای بازگشت به تخت شاهی را در سر میپروراند. اما پارادوکسِ مضحکِ این ادعا در شعارِ طرفداران او نهفته است. به قول یکی از فعالان رسانهای، حامیانِ این جریان یا معنای «صندوق رأی» را نمیفهمند یا معنای عبارت «جاوید شاه» را. این چه پادشاهیِ جاودانهای است که قرار است با صندوق رأی بر پایانش حکم داد؟ این تناقض درونی، نشاندهنده آن است که دموکراسیخواهیِ رضا پهلوی، تنها یک «تاکتیک رسانهای» برای جلب نظر افکار عمومی است.
ماهیتِ واقعی این جریان را باید در رفتار هوادارانش جستوجو کرد؛ طرفداران «چماقداری» که هرگونه مخالفت را با رکیکترین توهینها پاسخ میدهند. حمله به چهرههایی نظیر «نرگس محمدی» (برنده جایزه نوبل که در جای خود قابل نقد است) تنها به این دلیل که سلطنتطلب نیست، یا تکفیر و توهین به «گلشیفته فراهانی» به جرم مخالفت با حمله نظامی به ایران، پرده از فاشیسمِ خفته در این جریان برمیدارد. گلشیفته فراهانی که روزی در «نشست جرجتاون» واشینگتن در کنار پهلوی ایستاده بود، امروز به جرمِ یادآوری تجربه تلخ مردم عراق و مخالفت با ویرانیِ وطن، مورد هجمهی همان کسانی قرار میگیرد که ادعای تکثرگرایی و دموکراسی دارند.

رضا پهلوی در حالی در کنفرانسهای خبری مونیخ (۱۴ فوریه ۲۰۲۶) با ریاکاری از «اتحاد» و «حق کاندیداتوریِ همهی ایرانیان» سخن میگوید که ماشینِ تخریبِ او در فضای مجازی، فضای سیاسی را مسموم کرده است. این تضاد میان «رهبرِ شیکپوش» در تریبونهای غربی و «هوادارِ فحاش» در خیابانها و فضای مجازی، دقیقاً بازتولید همان الگوی محمدرضا پهلوی است: در ظاهر متمدن، در باطن تمامیتخواه.
پرواضح است که این قدرتنماییِ رسانهای، قطعهای از یک پازلِ بزرگتر است که در اتاقهای فکر واشینگتن و تلآویو طراحی شده است. رضا پهلوی در این سناریو، چیزی جز یک «عروسک خیمهشببازی» و ابزاری برای سیاست «فشار حداکثری» نیست. پیوندِ شوم او با «بنیامین نتانیاهو»، جنایتکار جنگیِ تحت تعقیبِ بینالمللی، و به اهتزاز درآوردن پرچمِ صهیوفاشیسم در کنار پرچم ایران در تجمعات خارج از کشور، گویای سقوط اخلاقی و سیاسی این جریان است.

در این نمایشِ حقارتبار، بازجویان و شکنجهگران سابقِ ساواک نظیر «پرویز ثابتی» و نوچگانِ «شعبان بیمخها» دوباره به میدان آورده شدهاند تا آبروی نداشتهی کارفرمایانشان را در طبق اخلاص بگذارند. آنها که با شعار «جاوید شاه» برخی جوانان به حق خشمگین ایران را که تحلیل و خاطره دقیقی از دوران پهلوی ندارند، گوشت دم گلوله نیروی سرکوب جمهوری اسلامی کردند، حالا به بهانه کمک از ترامپ و نتانیاهو تقاضای بمبارانِ ایران را دارند و به این طریق میتوان گفت مرزهای خیانت را فرسنگها جابهجا کردهاند.
آنکه به «مامِ میهن» اینچنین خیانت میکند و برای رسیدن به قدرت، ویرانیِ خانهاش را از دشمنان طلب میکند، هیچگاه در قلب ملت ایران جایی نخواهد داشت. این دهنپارگانِ فاشیست که امروز در پایتختهای غربی «هل من مبارز» میطلبند، همانهایی هستند که آرزوی رسیدن به «آب و علف» در پارکابیِ ارتشهای بیگانه را به گور خواهند برد. تاریخ ایران همواره نشان داده است که خائنان به استقلال و تمامیت ارضی، حتی اگر لباسِ شیکِ دموکراسی بر تن کنند، در نهایت به زبالهدانِ تاریخ سپرده خواهند شد.
جاوید ایران برابر، مستقل و آزاد؛ و دستِ هر بیگانه و مزدوری از این خاکِ کهن کوتاه باد!
توفان الکترونیکی شماره ۲۳۶ نشریه الکترونیکی حزب کارایران – اسفند ماه ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید