جنبش ضدسرمایه داری و تلاش بورژوازی برای رام کردن آن!

مقاله شماره ۳۵
۱۱ دی ۱۳۹۸ -۱ ژانویه۲۰۱۹

پیش گفتار

در هفته های گذشته آن چه  که کمتر کسی به روی دادن آن می اندیشد، رخ داد. دودلان و بدبینان به ناگهان دانشجویانی را در خیابان ها دیدند که با کارگران هم رزم شدند. طبقه کارگر با پافشاری و پایداری، دیگر لایه های اجتماعی را به دنبال خود کشاند و آن ها رهبری طبقه کارگر را آگاهانه پذیرفتند.  دانشجویان آزادی خواه در روند نبرد دریافتند که میوه آزادی را تنها می توان از درخت پربرگ و بار برابری چید. آنها هم اکنون دیگر می دانند که به دست آوردِ برابری نیاز به گام گذاشتن در نبرد ضدسرمایه داری در زشت ترین و ضد انسانی ترین شیوه ی کنونی خود یعنی نئولیبرالیسم دارد. نوک تیز شمشیر پیکارگران باید سینه ناتوان سرمایه داری را نشانه گیرد. 

همگان دیدند که پیامد جهانی شدن سرمایه، جهانی شدن رزم برای برانداختن آن را به همراه خود آورد. جنبش رهایی بخش،  جنبش آزادی خواهی و جنبش برابری خواهی هم اکنون در سراسر جهان زیر چتر جنبش ضدسرمایه داری گرد هم آمده اند. در سراسر جهان از فرانسه، عراق تا ایران فریاد دانش جویان و روشن اندیشان رنجبر و تنگ دستان یکسان و همسان است. جهان و مردمان و جانوران و گیاهان آنرا باید از زیر سم اسب سرکش سرمایه رهاند.    

در سده بیستم، سرمایه داری با پیکار و کنش انقلابی توده ها و با پشتیبانی اردوگاه سوسیالسیم از آن ناگزیر از یک شیوه بهره کشی نرم تری سود می جست ولی امروز، سرمایه داری از هیچ چیز نمی ترسد و خود را برای هر گونه آدمکشی “آزاد” و آماده می بیند. امروز سرمایه داری مانند سده نوزدهم پرخاشگر و تندخو است. سرمایه داری تنها در اندیشه انباشت هر چه بیشتر سرمایه است و به ضحاکی می ماند که برای سیر کردن مار دوش ها از هیچ آدمکشی دریغ و باک ندارد.

با این همه سرمایه داری به گفته دیوید هاروی هیولایی شده است که زنده ماندن او هر روز دشوارتر از روز پیش می شود. بحران در تارو پود ان چنان رخنه کرده است که او را از درون می پوساند و مانند سیب کرم خورده ای به زمین می اندازد.

نشانه مادی بحران نابرابری گسترده در جهان سرمایه داری است، که در آن نزدیک به ۲۷۰ سرمایه اندوز به اندازه هفت میلیارد دیگر جهان درآمد و پول دارند. افزون بر این، سرمایه داری فرامرزی مردم بسیاری را از چرخه روامند و روزانه زندگی بدور می اندازد و آنها را بی هیچ انگیزه و چشم انداز برای زندگی رها می کند.

نهادها و دستگاه سیاسی بورژوازی نمی توانند و نمی خواهند پیامدهای سرمایه جهانی را وارسی کنند. سیستم سیاسی نه تنها ناتوان تر از سیستم اقتصادی است؛ بلکه پیوسته به دنبال آن می دود.  بحران کنونی سرمایه داری برای مردمان جهان نه تنها گرسنگی و بدبختی آفریده است بلکه یک بحران اندیشه ای نیز ساخته است.  زندگی بی سامان شده است و بدبینی مرگ آوری در باره آینده پدید آورده است. برای بیشتر زنان و مردان، دورنمای جهان آینده خیلی تاریک است. افزون بر این، نبود و کمبود یک اندیشه ی گسترده سیاسی که راه دیگری را به روشنی نشان دهد به چشم می خورد.

سرمایه داری می خواهد که آنچه که هست پایدار باشد و همین روند همواره دنبال شود و ما در چرخه از سرگیری (تکرار) گزینش های همسان برای همیشه سرگردان و گرفتار باشیم. ولی این دور بی پایان آینده خوبی برای مردم فراهم نخواهد کرد.

همه دستگاه ها و نهادهای کوچک و بزرگ بورژوازی می خواهند ما را با دگرگونی های کوچک و ناپایدار خشنود سازند. همه ی تلاش برای جلوگیری از انجام دگرگونی های ریشه ای انجام می گیرد. آنها اینگونه می نمایانند که راه دیگری نیست و چاره ای جز سازگاری با سرمایه داری نیست.

در زیر به بررسی کوتاه برخی از این ترفندها می پردازیم. این ترفندهایی است که بورژوازی جهانی با همکاری دوستان درون میهنی خود می خواهد آنرا بخشی از فرهنگ جنبش چپ ایران و جهان کند.

۱- مارکسیسم را باید فراموش کرد

برخی ها مارکسیسم را یک دستگاه اندیشه و جهان بینی کهنه می دانند. آنها می گویند که با سرمایه داری باید به گونه دیگری برخورد کرد و شیوه نوینی برای سازماندهی باید آفرید. 

ولی اینان یک چیز برجسته ای را فراموش می کنند. هیچ آزمایش نوین سازماندهی نمی تواند پیروز شود مگر این که نیاز پیوند میان روشن اندیشان انقلابی و کارگران را دریابد. برای یافتن روشی نو، باید پیوند نوی میان آن هایی ساخت که از هم جدا هستند. سرمایه داری خواهان جدایی نیروهای انقلابی است.

مارکسیست ها گنجینه ی بزرگی انباشته از اندوخته های جنبش کارگری جهان در باره ی چگونگی سازماندهی دارند. ما می دانیم که باید کارگرها  را در کارخانه ها سازماندهی کرد، باید سندیکا ساخت و باید پیوندی ارگانیک میان کارگران و روش اندیشان انقلابی ساخت. ما می دانیم که در راه پیوند جنبش کارگری با جنبش آزادی خواهی زنان و روشن اندیشان باید تلاش کرد. این ها را ما می دانیم و آموخته ایم که از کجا باید آغاز کرد و چگونه کار را انجام داد.

افزون بر این مارکسیسم تنها جهان بینی است که گسترده ترین و ژرف ترین واکاوی و راه های برون رفت از مرداب سرمایه داری را دارد.

نمی توان کار را با کنار انداختن همه ان چیز هایی که کار کرده است و از آزمون روزگار گذشته است، آغاز کرد. بی گمان آن چه که در دست داریم، بس نیست چرا که جهان دگرگون شده است ولی تنها هنگام کار است که ما در می یابیم که باید چه چیزی نویی آفرید. 

در هر شرایطی، چالش های سیاسی همیشه آمیزه ای از داشتن دیدگاه های ویژه و آزمایش آن ها در میدان کنش (عمل) است. بنابراین آفرینش یک سیاست نو تنها به داشتن یک دیدگاه نو نیست بلکه در پیوند دیالکتیکی با عمل و در روند تکرار شونده با آن ساخته می شود و این کاری است بی پایان. این کار به آزمایش در زمینه اجتماعی و کار گروهی، شیوه های نوین سازماندهی پیکار، و پیدا کردن راه های تازه برای پیوند میان جنبش های پراکنده نیاز دارد.

۲- جنبش به گردان رهبری نیاز ندارد

برخی ها می گویند که جنبش نیاز به رهبری ندارد و خود آموز و خودکار است و راه درست خود را  اندک اندک می یابد.

ولی شورش می تواند مانند رود خروشانی باشد که در راه خود سدها و گلستان ها را  با هم ویران می کند. برای همین ما به نیروی سازمان دهنده ای نیاز داریم که سیلاب را برای آبیاری گلستان ها و درهم شکستن سدهای آزادی ره سازی کند. تهی دستان و رنجبران که از هیچ چیز بهره مند نیستند- نه پولی دارند و نه رسانه ای برای رساندن نوای دردهای خود- تنها با بازوی نبرد می توانند به بیچارگی و گرسنگی خود پایان دهند. ولی این نیروی بازو به نظم و انضباط و سازماندهی نیاز دارد تا نیرومند شود. اگر ما حزب انقلابی را از پهنه نبرد به کناری بیندازیم دیگر در اردوگاه مردمی نه نظمی  و نه انضباطی برای پیکار می ماند. و دشمن همین را می خواهد چرا که ناتوانی ما در انجام اینکار توانایی او را برای بهره کشی افزایش می دهد.

 پرولتاریا با دوری گرفتن از همنشینی سیاسی گذشته خود با بورژوازی، هم چون یک کنشگر انقلابی و دگرگون ساز  پدید آمد. مارکس طبقه پیشرو و پیشران (موتور) انقلاب را شناسایی کرد. طبقه کارگر یک گروه عام نیز هست. از برای همین مارکس، آزادی طبقه کارگر را، آزادی همه ی انسان ها می داند، زیرا طبقه کارگر چیزی عام است و نه هویت ناب. نمایندگی این گروه عام را حزب طبقه کارگر که یک سازمان سیاسی است، بدست می گیرد.

هم اکنون توده های رنج بر، طبقه پرولتاریا و حزب انقلابی سه کنشگر برجسته انقلاب هستند. حزب برای سازماندهی و ساماندهی ایده های درست توده ها کار و کوشش می کند. حزب انقلابی خودآگاهی آماده توده ها را می گیرد و آن را به شیوه ویژه آگاهی طبقاتی به آنها باز می گرداند.

هر چند که بورژوازی پیوسته و همواره در تلاش برتری فرهنگی و پیشاهنگی ایدولوژی  خود است ولی دیدگاه طبقاتی کارگرآن که حزب آنرا نمایندگی می کند در برابر ایدولوژی بورژوازی اندام راست می کند. اگر این چنین نبود هیچ شورشی نه انجام می شد و نه می توانست پیروز شود. بنابراین، حزب انقلابی و روشن اندیشان توده ها را از در بند افتادن یکپارچه در دام ایدئولوژی بورژوازی می رهانند. 

حزب نماینده طبقه عام کارگر و سازمان دهنده نبرد انقلابی و برنامه ریز تاکتیک و استراتژی آن است. این کارها را نمی توان به دوش طبقه کارگر گذاشت چرا که طبقه کارگر مقوله ای عام است، انجام این کار از نمایندگان صنفی کارگران نیز بر نمی اید چرا که آن ها برای کارهای دیگری ساخته شده اند. نقش یک حزب کنشگر انقلابی، در نقشه برداری از پهنه نبرد و ساختن پیوندهای ارگانیک میان جنبش های پراکنده و ساختن پیمان های گذرا و پایدار با دیگر نیروها نیز برجسته است.

۳- جنبش باید از ستیزه جویی پرهیز کند

برخی ها از تندگویی و ستیزه جویی (خشونت) بیم دارند و آن را نادرست می دانند. اما خود این سخن نادرست است. چرا؟ زیرا از پیش نه گفتن به “خشونت” نادرست است و شدنی نیست. این “نه گفتن” چشم پوشیدن به واقعیت نبرد طبقاتی در درازنای تاریخ است؛ یک برخوردی مکانیکی در برابر خشونت طبقاتی ستمگران فرمانفرما است.

در همه ی جهان همیشه و همواره نیروهای پیشرو تلاش داشته اند که از جنگ و ستیزه جویی  پرهیز شود. اما دو گردان در میدان نبرد روبری هم ایستاده اند و تاکتیک و استراتژی نبرد را پیکارگران نمی توانند به تنهایی و در کومه های خود بدون سنجش نیروها و همسنگی ان با نیروهای دشمن به روی کاغذ بیاورند. دشمن شما هم سنگدل است و هم بی پروا و جنگ جو. مارکسیست ها برنامه و آموخته بزرگ در باره ی سازماندهی و فراهم سازی شرایط انقلاب دارند. لنین یک اندیشمند و آفریننده سیاست انقلابی بود، و انقلاب را نه تنها شدنی بلکه یک نیاز می دانست.

 بی گمان باید از جنبش رهایی بخش گاندی آموخت؛ بی گمان باید بررسی کرد که چه چیز می توان از پیروزی و شکست تند و زود رس بهار عربی آموخت؟ بی گمان باید از راه کارهای ماندلا آموخت ولی از پیش نه گفتن به  ستیزه جویی از بن نادرست است چرا که  بسته به شرایط دارد. 

اما این هم درست است که ستیزه جویی تنها بس نیست؛ باید بتوان چیزی را پیشنهاد کرد؛ باید بتوان دورنمایی را نشان داد. جنبش تهی دستان و رنجبران بر گرسنگی و جنبش روشن اندیشان بر تاریک اندیشی باید همراه با پیشنهادی برای ساختن جهان بهتر باشد.

۴- جنبش باید آرام باشد و آهسته گام بردارد

برخی ها می گویند که ما باید آهسته تر راه برویم چرا که شمار ما کم است و دشمن بیشماران. ولی درستی و باور به پیروزی مردم، به شمار ما بستگی ندارد، به نیروی باور ما و تلاش در راه آن وابسته است. زیرا در دوره های زمانی بسیاری در آغاز ما بسیار کم بودیم. کسانی که پیش از انقلاب کار سیاسی می کردند، می دانند که شمار توده ای ها به چه اندازه اندک بود ولی پس از انقلاب هر روز به شمار توده ای ها افزوده شد چرا که همگام با روند تاریخ بودیم. انجام کار درست را نمی توان از برای اندک بودن به فردا واگذار کرد.    

برای حقیقت و پیاده کردن آن باید همواره پیکار کرد. هر چند که برای گام گذاشتن در راه نبرد، نیاز به بررسی همسنگی نیروها است ولی این همسنگی تنها استراتژی و تاکتیک های ما را دگرگون خواهد کرد و نه حقیقت پیکار و پیکار برای حقیقت را.

حقیقت های گذشته و آینده کمتر از حقیقت های امروز نیستند. اما حقیقت های امروز برای ما حقیقی تر و انجام آن، کار بی درنگ ما است. همزمان باید به یاد داشت که شعارهای امروز ما حقیقت و بازتاب آن چه که هست، نیست بلکه حقیقتی است که باید در آینده  روی دهد. گزاره هایی مانند ” نان، کار، مسکن ، آزادی برای همه!” ، “کارگران باید زندگی انسانی داشته باشند”، “همه انسان ها برابر و آزاد هستند”، “هیچ کس برده نیست” یا “زنان و مردان برابر هستند” نشانی از آرزوها و برنامه ی ما برای آینده دارد و همزمان در درون خود راز نبود آن را در جامعه کنونی آشکار می کند.    

بنابراین سوا از آمادگی و خواست نیروهای انقلابی، انقلاب زمانی رخ می دهد که مردم خود را به ناگزیر کنشگر انجام آن بیابند و بدانند. وقتی که شرایط آماده هست هیچ هزینه ای نباید ما را از گام گذاشتن به میدان و انجام کار انقلابی بازدارد. هرگز رویدادی را از دور و از پیش نمی شود رهبری کرد بلکه رویدادها کسانی را برای انجام کار برمی گزینند. بنابراین حتا اگر کسی از پیش انقلابی بوده است، در دوران انقلاب به کس دیگری دگرگون می شود. بخت ما این است که از دیگران برای پذیرفتن رهبری که جنبش به دوش فرزندان خود می گذارد، آماده تر هستیم.

۵- جنبش باید میان جنگ امپریالیسم و واپسگرایی، یکی را برگزیند

برخی ها بجای آموختن از رویدادهای غم انگیز عراق، لیبی، افغانستان هنوز بر این باورند که با همکاری با امپریالیسم می توان آزادی را  برای مردم به ارمغان آورد. امپریالیسم به بهانه ی دموکراسی همه جای خاورمیانه را در آتش جنگ نابود کرده است. اما دوستداران میهنی امپریالیسم نمی پرسند که این چه آرمانهای دموکراتیکی است که با جنگ خونین و کشتن جوانان به توده ها به ارمغان داده می شود؟ امپریالیسم  با این جنگ ها به همه جهان می گوید که خاورمیانه نمی تواند و نباید آزاد باشد.

برخی ها بجای واکاوی سوی اقتصادی جمهوری اسلامی و همکاری و همیاری آن با بورژوازی جهانی در راه وابسته کردن میهن ما، هنوز بر این باورند که درگیری گذرا و موضعی جمهوری اسلامی با دولت امریکا، نبرد ضدامپریالیستی است که نه تنها باید از آن پشتیانی کرد بلکه برای پیروزی این نبرد “ضدامپریالیستی” باید هم اکنون از پیکار برای آزادی و برابری  چشم پوشید.   

این دو گروه هر کدام به گونه ای از ما می خواهند که میان دو لبه تیز برشگری (قیچی) که می خواهد گل آزادی را ببرد یکی را برگزینیم. ولی راستش این است که میان ترامپ و سران جمهوری اسلامی چندان ناهمسانی و ناهمتایی نیست. هر دو خوار، پست، فرومایه، درشت خوی، تندخوی، نژادپرست، مردسالار هستند و بیزاری بیمارگونه و شگفت انگیزی بر زنان و روشن اندیشان دارند. هر دو از خرد و خردورزان بیزار هستند. افزون بر این، همه ی گروه ها و دسته های درونی و بیرونی جمهوری اسلامی سینه برای نئولیبرالیسمی چاک می کنند که ترامپ نماینده جهانی آن است.

شرایط انقلابی، انسان انقلابی تولید می کند  

یک انسان انقلابی نمی تواند به آینده بدبین باشد. با بدبینی، انسان انقلابی نقش خود را در رویدادها یا کم رنگ می کند و یا بدتر، آن را از بین می برد. اگر بتوان چیز با ارزشی به مردم برای دگرگونی جهان و آفرینش جامعه ای بهتر داد، آن دادن امید به آنها هست. روشن است که امید دادن تنها کارساز نیست. باید برای پیاده سازی این امید تلاش کرد. این یک کار سیاسی است که پیش از کنش به اندیشه در باره ی برنامه پیاده سازی نیاز دارد.   

باید شیوه نوین زندگی را باورمندانه نشان داد، دیدگاه و دورنما آنرا آفرید و پیش گزاری کرد.

برای انجام این کار باید بخشی از کنشگر پرکار و ذهنی از پیامدهای رویدادها شد. به این معنا که با پافشاری جایی را که باید دگرگون کرد، نشان داد و برای آینده بهتر برنامه پیش گذاشت. در روند رویدادها ما در می یابیم که در درون این جهان غم انگیز، آفریدن جهانی بهتر شدنی است. این همان یافتن راه راستین به جهانی برتر است.  

باید “برگ برنده” بورژوازی را از دست او گرفت. برای اینکار باید آزادی را دوباره شناسانش (تعریف) کرد. آزادی سرمایه داری، آزادی مصرف است؛ آزادی بهره کشی است؛ آزادی برده بودن است؛ و این گونه آزادی بسیار شکاف میان طبقه های گوناگون می آفریند. ما باید آزادی نوینی بسازم که به اندیشیدن نو و آفریدن جامعه نو و شیوه نوین زندگی پایبند است و خود را نه در برابر برابری بلکه در کنار و همراه برابری می بیند.

به دید مارکس، کمونیسم یک برنامه برای جامعه نوین و یا اندیشه انتزاعی (آهنجیده) نیست بلکه کمونیسم نام روند تاریخی از بین بردن جامعه کهن است. دگرگونی برای بدست آوردن آرمان، (آماج) هدف نیست بلکه آماج در درون دگرگونی نهفته است. خوشبختی انسان انقلابی تنها با گام گذاشتن در راه این دگرگونی شدنی است.

خوشبختی در “دانش” بازاریابی و فرهنگ بورژوازی دارای واژگان کلیدی سازگاری و هماهنگی است که آنرا به خشنودی خرید کالا کاهش می دهد. اما خوشبختی راستین باید چیز بیشتر از ناخشنود نبودن باشد. ما می دانیم که زمانی که ما به دنبال خوشبختی همگانی هستیم و برای آن نبرد می کنیم، چیزی در پیرامون ما دگرگون می شود که نوآور و آفرینشگر ذهنیت جنبش است. 

خوشبختی یک اندیشه انتزاعی برای یک جامعه خوب هم نیست بلکه خوشبختی گام گذاشتن در راه دشوار سازماندهی پیامدهای رویدادها است و یافتن راه راستین به جهانی برتر که هم اکنون پنهان است. می توان نام این جهان پنهان را کمونیست گذاشت. هزینه این خوشبختی اما این است که باید با برخی ناخشنودی ها ساخت. بنابراین خوشبختی ما برابر با خشنودی ما نیست.     

در این راه باید با دوستان گذرا و پایدار خود رک و راست بود. پایداری در پیمان دوستی به این معناست که کسانی که گام به راه گفتگو می گذارند وظیفه دارند که ناهمسانی های خود را برای همگامی شناسایی کنند. و اما این ناهمسانی ها را هیچ گاه نباید با تضاد آشتی ناپذیر با  دشمنان طبقاتی همسان دانست.

پایان سخن

مارکس پیش از واکاوی پدیده و یا رویداد و پیش از آفرینش اندیشه نوین و نوشتن دیدگاه خود در باره آن به گردآوری داده ها و واقعیت ها می پرداخت. اما به واکاوی تنها و وصف چگونگی ها بسنده نمی کرد. باید به پرسش بنیانی پاسخ داد: امروز چه کنش های سیاسی برای دگرگونی شدنی است؟ 

اگر ما هم اکنون در باره بخش عینی بحران نمی توانیم کار بزرگی بکنیم، چرا که بخشی از آن روند خود به خودی است و توان ما برای دگرگونی آن بسیار کم است ولی می توان شرایط ذهنی را دگرگون کرد.

باید به توده ها به روشنی گفت که همه ی دردها و رنج ها ی ما در زمین کال سرمایه داری ریشه دارد. برای درمان این همه بیماری و درماندگی نخست باید نابرابری شگرف برآمده از داشتاری (مالکیت) خصوصی را از میان برداشت. چرا باید رفاه همگانی از سوی چندین انسان پول اندوز نادیده گرفته و پایمال شود؟ ساختاری که برای سودگران کاغذباز در بازار بورس میلیون ها پول می آفریند و فرزندان زن چایکار روستایی که روزی ۱۴ ساعت در زمین های ناهموار بچه بدوش کار می کند را گرسنه خواب می کند، نمی تواند درست باشد. ساختاری که کار انسانی را به کار دستی و اندیشه ای جدا و سوا از هم بخش می کند نمی تواند درست باشد. این یک ساختار خدایی و جاودانه نیست. نیازی به پراکنده کردن مردم به طبقه ها، مرزهای ملی، نژادی، مذهبی یا جنسی نیست. بودن دگرگونی میان دیدگاه و روش زندگی مردم و دادوستد دیالکتیکی میان آنها ناهمخوان با برابری آنها برای بهره وری از سرچشمه های مادی و معنوی جهان نیست. بنابراین باید برای برابری و جهانی نوین نبرد شود.    

تنها راه چاره سرنگونی داشتاری (مالکیت) خصوصی و سازماندهی جمعی تولید و دادوستد کالا است. باید برنامه ای جایگزینی در پیش روی گذاشت که باور توده ها را به ما و توانایی ما را نیرومند کند. اگر توده ها دست کم به چهارچوب برنامه ما برای آینده ای بهتر باور نداشته باشند، ما توان سازماندهی آن ها را برای براندازی دستگاه فرمانروایی سرمایه داری از دست می دهیم.

باید با یادگیری از دانش نوین پیام رسانی سیاسی (framing) چند نکته را از میان پیشنهادهای ما برگزید و برجسته کرد و همواره آن را در همه جا و همه زمان بازگویی و واگویی کرد. یافتن این چند نکته ی برجسته که مردم را به هیجان درآورد و به سوی ما بکشاند، یک کار سیاسی است که باید با دوستان و رفیقانی که در این زمینه دانش دارند، هماهنگی و سازماندهی شود.

در کنار آن باید نشان داد که میهن ما توان اقتصادی پیاده کردن برنامه سیاسی ما برای دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی که برجسته شده است، را دارد. بررسی و نشان دادن توان پیاده سازی این نکته های برجسته ولی به یک زیرساخت اقتصادی نیاز دارد که باید با دوستان و رفیقانی که دانش اقتصادی دارند واکاوی شود و به روی کاغذ بیاید.  

برای نمونه می توان دستمزد کارگران را برجسته کرد. پس از آن باید با ریزبینی واکاوی و بررسی اقتصادی درآمدها و هزینه های کشور نشان داد که این کار شدنی است. برای انجام این کار باید دانست که برای فراهم کردن یک زندگی کم و بیش خوب، دستمزد کارگران تا چه اندازه باید بالا رود و این هزینه نو چگونه فراهم و تهیه شود. سپس می توان راهی برای تهیه این هزینه های افزوده شده، یافت. باید به مردم نشان داد که ما چگونه می خواهیم و می توانیم این پول هنگفت را فراهم کنیم؟ پاسخ ما می تواند این باشد که، ما مالیات بر درآمد می گذاریم و یا بخشی از ارزش اضافی را از سود سرمایه داران برمی داریم و انرا به کارگران می دهیم و بدین گونه به این اندازه پول از سرمایه داران می گیریم که افزایش دستمزد کارگران را تهیه می کند.    

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *