«دمکراسی خواهی» طبقاتیِ!

سخن روز شماره ۹۸/۷4

۱۴ بهمن۱۳۹۸ -۳ فوریه2020

بسیاری از مبارزان در طیف چپ ایران از این تز دفاع می کنند، که در شرایط کنونی در ایران نبرد طبقاتی را باید محدود به «دمکراسی خواهی» نمود. به نظر آن‌ها تنها از این طریق می توان به هدف برپایی وسیع‌ترین اتحادها علیه دیکتاتوری ولایی دست یافت. با گذار از دیکتاتوری و ایجاد شدن شرایط دمکراتیک در کشور، امکان بهتر و مناسب تری برای مبارزه ی طبقاتی ایجاد خواهد شد.

استدلال های دیگری نیز در این زمینه مطرح می شود. یکی از عمده ترین و محبوب‌ترین آن نزد بسیاری از مبارزان در طیف چپ ایران این تز است که گویا با توجه به آماده نبودن شرایط عینی و ذهنی برای گذار به سوسیالیسم در ایران، طرح و انجام مبارزه ی نظری و سیاسی- اقتصادی برای دورنمای سوسیالیستی غیرضروری و یا حتی مضر است. گویا طرح هدف‌های سوسیالیستی و به طریق اولی مبارزه برای چنین هدف هایی در شرایط کنونی ایران چپ روی است، تازاندن روند در جریان و ایجاد انزوای بیش تر برای توده‌ای ها و دیگر مدافعان سوسیالیسم است.

 

استدلال‌ها همگی در سطح باقی می ماند، روند واقعی، یعنی «پراتیک» توده های زحمتکش را در نبرد طبقاتی در ایران مورد توجه قرار نمی دهد. ایجاد زمینه‌های جستجوی جایگزین سوسیالیستی را برای شرایط حاکم در این پراتیک انقلابی زحمتکشان اصلاً طرح نمی‌کند و به طریق اولی مسکوت می گذارد.  تغییرات بزرگ به سود جنبش ضد دیکتاتوری و علیه نظام سرمایه داری را که دیکتاتوری ابزار دفاع و تحکیم آن است، مورد توجه قرار داده نمی‌دهد و در استدلال به سود تز پیش گفته، و علیه ضرورت مبارزه ی سوسیالیستی در نبرد طبقاتی جاری، کنار گذاشته می شود. روند ژرفش نبرد طبقاتی در مبارزات طبقه ی کارگر و طبقات زیرفشار و محروم که خیزش آبان ماه قله آن است، و همچنین بحران و شکاف ها در صف طبقات حاکم که ژرفش نبرد طبقاتی را از سوی دیگر نشان می دهد، در بحث‌ها نقش عمده‌ای ایفا نمی سازد. «پراتیک» واقعی در جریان و تئوریزه کردن آن نقشی در موضع گیری به سود تز پیش گفته ندارد.

ازجمله به این پرسش پاسخ داده نمی‌شود که مبارزه برای برپایی جایگزین سوسیالیستی چه نقشی در تغییر جو سیاسی- فرهنگی در جامعه داراست؟ آیا چنین مبارزه‌ای را نباید به عنوان عنصر عمده ی «نبرد در سنگر» مورد نظر گرامشی به منظور عقب راندن سلطه ی ارتجاع و پیش برد مبارزه ی دمکراتیک در لحظه ی کنونی ارزیابی نمود؟ چه نقش کمکی می تواند مبارزه ی سوسیالیستی در جستجوی سردرگم طبقه ی کارگر برای جایگزین ترقی خواهانه برای شرایط حاکم ایفا سازد؟ آیا کمک است برای شفاف شدن بحث‌ها درباره ی «رهبری شورایی واحدهای اقتصادی توسط کارگران» در نظام سرمایه داری؟ آیا کمک است برای نشان دادن نادرستی این پنداشت که سرنوشت «شوراهای کارگری» در سرمایه داری جز افتادن در زیر چرخ های سیستم حاکم نیست و شکست آن محتوم است؟ و پرسش هایی بیش تر در این زمینه اصلاً طرح نمی‌شود و به طریق اولی پاسخی به آن‌ها داده نمی شود.

 

علت َعلّـی- ژنتیکـی تز عمده بودن «دمکراسی خواهی» نزد طیف جنبش چپ ایران، پذیرش غیرمستدل سرشت ماورای طبقاتی و مارورای تاریخی برای مقوله ی «دمکراسی» است. بدون تردید تجربه ی منفی گذشته در پذیرش مکانیکی این تز نقش عمده‌ را ایفا می سازد. تجربه ی منفی در اتحاد شوروی و همچنین در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ برای طیف چپ ایران تردیدی باقی نمی‌گذارد که باید مضمونی از دمکراسی را پذیرفت که دارای سرشت عام، ماورای تاریخی و ماورای طبقاتی است. سویه هایی که به عنوان ارزش های مطلق پذیرفته می شوند.

 

البته در بحث‌های مشخص، این رفقا با سرعت آماده به پذیرش واقعیتی هستند که انکار آن، انکاری جدی نمی بوده و نیست. یعنی انکار طبقاتی بودن مقوله ی دمکراسی. آن‌ها می پذیرند که برای نمونه در ایران «دمکراسی» برای طبقات حاکم وجود دارد. این رفقا ابایی هم ندارند که تأیید فرمان کشتار مبارزان و معترضان را به ازدیاد قیمت بنزین توسط همه ی لایه‌های طبقات حاکم در ایران به مثابه آزادی برای طبقات حاکم در ایرانِ ج ا بپذیرند. ولی با این مشکل روبرو هستند، سرشت طبقاتی «دمکراسی» را آن هنگام مورد تأیید قرار دهند، هنگامی که در بحث مشخص با این پرسش روبرو می شوند، که آیا به نظر آن‌ها باید چپ ایران در برابر «دمکراسی» طبقات حاکم، «دمکراسی» طبقات محکوم و زیر سلطه را مطرح نموده و از آن دفاع کند، یاخیر؟

 

بحث که به اینجا می رسد، پای تجربه ی منفی گذشته را پیش می‌کشند و شیوه ی استالین را به عنوان مفهوم ضد دمکراسی مورد خطاب قرار می‌دهند که گویا کمونیست‌ها و توده‌ای ها از آن دفاع می کنند. بی توجهی حزب توده ایران را به «میانگین زرین» در ارتباط با مبارزه برای دمکراسی در ایران پس از انقلاب بهمن مطرح می سازند. آن وقت، یا دیگر اصلاً به بحث ادامه نمی‌دهند و پشت می‌کنند و به پرسش ها پاسخی نمی دهند. و یا با بی‌فایده بودن بحث با ٬٬کله شق٬٬هایی که نمی آموزند را ابزار توجیه بی‌زبانی منطق خود می کنند. قهر خود را با «ملاحظات امنیتی» توجیه می کنند.

 

این رفقا به ویژه مایل و قادر نیستند به این پرسش پاسخ دهند که آیا اطلاع دارند که جنبش کمونیستی در جهان و توده‌ای در ایران از تجربه ی گذشته در کشورهای سوسیالیستی آموخته است؟ آیا می‌توانند یکی از این آموزش‌ها را نقل کنند؟

آیا می‌توانند به این پرسش پاسخ دهند که کمونیست‌ها بی توجهی به آزادی‌های فردی را چگونه اشتباهی ارزیابی می کنند؟ آیا آن را اشتباهی در برداشت فلسفی- شناختی می‌دانند و یا تنها آن را در سطح یک اشتباه سیاسی ارزیابی می کنند؟

این رفقای طیف چپ ایران در هیچ یک از بحث‌های که ممکن شد، متأسفانه پاسخی برای گفتن نداشتند.

 

اشاره شد که برخی از رفقا در طیف چپ ایران «دموکراسی خواهی» را مقوله ای فراتاریخی ارزیابی می کنند. آن‌ها به درستی استدلال می‌کنند که سوسیالیسم بدون دمکراسی ناممکن است. آن‌ها با تکیه به موضع بانیان سوسیالیسم علمی که در مانیفست کمونیستی آزادی فرد را شرط آزادی جامعه اعلام می‌کنند و تصریح دارند که «رشد آزادانه هر فردی شرط رشد آزادانه همهٔ افراد است»، به این نتیجه‌گیری درست نایل می‌شوند که پس دمکراسی و سوسیالیسم مقوله‌های مشابهی هستند.

 

در نتیجه‌گیری درست خود ولی طیف چپ سردرگم پیگیر نیست. آن‌ها ماهیت و سرشت دمکراتیکِ سوسیالیسم را با راه دسترسی به سوسیالیسم یک می پندارند. می‌گویند اگر ما با پیگیری برای دمکراسی مبارزه کنیم، گویا به سوسیالیسم دست می یابیم!

از نظر فلسفی- تئوری شناخت، برداشت فراتاریخی از دمکراسی، بازگشت به ماتریالیسم قدیمی (فویرباخ) است. فویرباخ با نگرش نظاره‌گر خود به واقعیت، واقعیت را، یعنی آنچه را که تحقق می یابد، یک روند ناشی از تاثیر «قانون طبیعی» ارزیابی می‌کند. آن را روندی طبیعی و قانونمند ارزیابی می کند. روندی که انسان می‌تواند تنها  پس از وقوع، آن را بشناسد و درک کند. این در حالی است که بانیان سوسیالیسم علمی برداشت بکلی متفاوتی را مطرح می‌سازند و آن را ماتریالیسم دیالکتیکی می نامند. برخلاف فویرباخ، اندیشه ی مارکسیستی رابطه ی دیالکتیکی میان عین و ذهن را برجسته می کند. این به معنای آن است که انسان تاریخ خود را آگاهانه و فعالانه بپا می دارد. این برداشت، آن طور که مارکس تأکید می کند، انطباق جامعه به یک آرمان از پیش تعیین شده نیست. کار خلاق و طولانی آموختن ذهن انسان است در روند تغییر واقعیت عینی و ضرورت انتخاب او از میان امکان ها. مارکس آن را در تزهای فویرباخ توضیح می دهد. نقش پراتیک انقلابی توده ها را برجسته می‌سازد و آن را برش ماتریالیسم دیالکتیک از ماتریالیسم تاریخی ارزیابی می کند. به این نکته باید بازهم به طور مجزا پرداخته شود.

 

برداشت این رفقا چپ از دمکراسی  شرایط واقعیت طبقاتی جامعه را نادیده می گیرد. زیرا دمکراسی خواهی را مقوله ای ماورای طبقاتی و ماورای تاریخی می پندارد. آن‌ها مانند شاگرد کودن و تنبلی که با گوشزد خانواده روبرو شده بود که اگر درس نخواند، پول‌دار نخواهد شد، پاسخ می دهند: «یک ابتکار، یک ابتکار کافی است!»

طیف چپ ایران نیز می‌خواهد با پیروی از نظرات استادان دانشگاه‌های بورژوازی و پذیرش عیرانتقادی «یک ابتکار» آن‌ها سوسیالیسم را با دگردیسی دمکراتیک سرمایه داری برپا سازد!

 

برداشت ماورای تاریخی بودن دمکراسی برش فکری است میان برداشت این رفقا با نظرات مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی. این رفقا با حذف نظرات دیگر بانیان سوسیالیسم علمی درباره ی وظیفه ی ایجاد شرایط برقراری سوسیالیسم، که تصاحب قدرت سیاسی گام نخست آن را تشکیل می دهد، می‌خواهند روند برپایی سوسیالیسم را از طریق دمکراسی گویا کوتاه و حل کنند.

به نظر برخی ها (برای نمونه اجمد هاشمی در اخبارروز) کافیست که شرایط کارکرد «دمکراسی مستقیم و مشارکتی» را ایجاد نمود تا توانست سوسیالیسم را بدون هر فراز و نشیبی پایه گذاری نمود. آن‌ها اراده گرایانه و بدون هر استدلالی دمکراسی سوسیالیستی را در جامعه ی رشد یافته سوسیالیسی- کمونیستی به شرایط سرمایه داری منتقل می‌سازند و به کمک آن مبارزه برای برقراری سوسیالیسم را نفی می کنند. بدون برداشت ماورای تاریخی و طبقاتی از دمکراسی، چنین بندبازی فکری ممکن نیست!

 

برای این رفقا برش با نظر بانیان سوسیالیسم به سطح یک فئتیش سحرآمیز و مقدس ارتقا می‌یابد که گویا کلید حل مشکلات بین راه برای پرپایی سوسیالیسم است. همان «یک ابتکار!» معروف است.

حل وظایف سر راه، در وهله نخست تصاحب قدرت سیاسی توسط زحمتکشان، تثبیت حاکمیت نوین در نبرد طبقاتیِ بغرنج و بی امان پس از پیروزی انقلاب و به ویژه یافتن راه‌های مشخص باز و نوسازی اقتصادی- اجتماعی کشور در شرایط مشخص حاکم بر کشور که عمده ترین مواضع را در نظرات بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس- انگلس و لنین و دیگران تشکیل می دهد، با به کار گرفتن کلید سحرآمیز «دموکراسی خواهی» از واقعیت نبرد طبقاتی حذف می شود.

.

این رفقا با مسکوت گذاشتن مشکلات و وظایف سنگین در سر راه برای دستیابی به آرمان سوسیالیستی، مضمون دمکراسی سوسیالیستی را نزد بانیان سوسیالیسم علمی از محتوای تاریخی آن تهی می سازند. آن را به مفهومی ماورای تاریخی بدل می سازند. نقطه ی پایانی یک روند طولانی و بغرنج را بدون هر استدلالی به لحظه ی تاریخیِ کنونی سلطه ی سرمایه داری منتقل می کنند. آن را فئتیش سحرآمیز و مقدس اعلام می کنند. عدول از آن را چپ روی می دانند.

 

برای پذیرش مفهوم ماورای تاریخی برای دمکراسی، این رفقا که می خواهند ساده انگارانه سختی راه مبارزه ی انقلابی را برای تغییرات بنیادین در جامعه ایرانی دُور بزنند، سرشت طبقاتی دمکراسی را نفی می کنند. مفهوم دمکراسی را بی توجه به واقعیت نبرد طبقاتی از بالا تغییر می دهند. مفهوم طبقاتی بودن آن را که نشان وجود دمکراسی برای طبقات حاکم در ایران است نفی می کنند. دمکراسی را مفهومی عام و مارورای طبقاتی- ماورای تاریخی برداشت می کنند.

 

برخلاف این برداشت‌ها و تـزهای التقاتی که در دانشگاه‌های بورژوازی تدریس می‌شود و ذهنیت بخش بزرگی از طیف چپ ایران را تصاحب کرده است، حزب توده ایران مقوله ی دمکراسی را مفهومی تاریخی و طبقاتی ارزیابی می کند.

بازتاب مضمون نظرات زنده یاد احسان طبری در نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (ج۲، ص۱۹۲) با عنوان دموکراسی و سیر تکامل تاریخی آن در این سطور غیرضروری است. علاقمندان می‌توانند یک بار دیگر به آن مراجعه کنند.

تنها اشاره شود که احسان طبری نیز خواستار «دمکراسی مستقیم و مشورتی» است. او همانجا  (ص ۲۰۱) «اسلوب آزادی سوسیالیستی» را متکی بر«شور جمعی و مسئولیت فردی» می داند. طبری اضافه می‌کند که آینده اشکال مشخص بسیار خود را برای این اصول ایجاد خواهد کرد. زنده یاد احسان طبری با این سخن درعین حال سرشت تاریخی اشکال و مضمون دمکراسی سوسیالیستی را مورد تأیید قرار می‌دهد و آن را قله رشد جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی ارزیابی می کند.

او با انتقال مکانیکی و غیرمستدل این قله ی ترقی خواهی و مدنیت در رشد جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی به جامعه ی ارتجاعی سرمایه داری موافق نیست و آن را مورد تأیید قرار نمی دهد!

 

پاسخ به این پرسش از اهمیت زیادی برخوردار است، که چرا حزب توده ایران اشتباه های دوران استالین و اشتباه های در شرایط مشابه آن را اشتباهی فلسفی- شناختی ارزیابی می کند. چرا حزب توده ایران حذف آزادی بیان را از این رو گامی ضد فلسفه ی مارکسیستی و تئوری شناخت دیالکتیک ماتریالیستی می داند؟ پاسخ شفاف است، زیرا حذف آزادی بیان و عقیده، سرپوش گذاشتن بر روی تضادها است که یافتن راه حل ترقیخواهانه ی آن‌ها را ناممکن می سازد!

 

اصل آزادی ابرازنظر بدون هر محدودیت و تصمیم گیری درباره ی پذیرش یک نظر که حزب توده ایران آن را اصل سانترالیزم دمکراتیک می نامد، تنها امکان عملی است برای شناخت تضادها و مشکلات و حل به‌موقع و ترقی خواهانه آن درحزب طبقه ی کارگر و همچنین در کل جامعه. مشکلات سیاسی- اقتصادی بعدی و .. پیامدهای این بی توجهی به اندیشه ی فلسفی- شناختی در اتحاد شوروی است.

 

گویا نیافتن «میانگین زرین» توسط حزب توده ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن در مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک، که به ابزاری مکانیکی برای ضرورت پایبندی به «دموکراسی خواهی» نزد طیف چپ ایران و حتی بخشی از توده‌ای ها تبدیل شده است، ما با مساله ی متفاوت دیگری روبرو هستیم. متفاوت از برداشت فراتاریخی- طبقاتی برای مقوله ی دمکراسی.

نزد برخی ها این برداشت حاکم است که حزب توده ایران با نیافتن «میانگین زرین» به وظیفه ی مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک در این دوران پایبندی اصولی نشان نداد. برای نمونه رفیق عزیز بانو فروغ اسدپور از «تنها گذاشتن زنان» در این دوران توسط چپ و حزب توده ایران صحبت می کند و آن را عنوان مقاله‌ای نیز قرار داده است.  با ارایه اسناد، نادرستی گویا «تنها گذاشتن زنان» توسط حزب توده ایران در آن دوران در مقاله‌ای که در همان صفحه (اخبارروز) انتشار یافت، نشان داده شد. هدف تکرار آن‌ها در اینجا نیست.

 

وظیفه ی این سطور، کوشش برای نشان دادن بغرنجی ای است که پیامد ترک برداشت طبقاتی نزد این رفقا از مقوله دمکراسی است، پیامد برداشت ماورای تاریخی از دمکراسی است.

شرایط پس از پیروزی انقلابی بهمن ۵۷ در ایران شرایط بسیار خاص و با سویه های بسیار است. برداشت تاریخی- طبقاتی از دمکراسی در این مرحله، با طرح این یا آن اعلامیه و موضع گیری و یا حتی ده ها موضع گیری که ضروری است و انجام شده است، غیرقابل درک برای زحمتکشان است. چنین اعلامیه ها و یا فعالیت‌های مشخص که در آن دوران نیز وجود داشت و دنبال شد، و یا نشان دادن نبود و فقدان آن‌ها نمی‌تواند مضمون برداشت تاریخی- طبقاتی از دمکراسی را در آن دوران تفهیم کند. همان‌طور هم تظاهرات و اعتراض های انجام شده در آن دوران که متأسفانه بی و یا کم اثر و حتی مضر بودن، برای درک شرایط و مضمون نبرد طبقاتی جاری در آن دوران نارساست.

درک شرایط در این دوران و همچنین درک اشکال ضرور مبارزه ی دمکراتیک در این دوران برای آزادی‌های فردی و اجتماعی می‌تواند تنها در چارچوب درک کلیت شرایط حاکم آن دوران بر جامعه ی ایرانی ممکن گردد.

به سخنی دیگر تنها از این طریق می‌تواند مواضع نیروها درک و جایگاه مثبت و یا منفی آن تعیین شود که در متن روند نبرد طبقاتی جاری در آن دوران مورد توجه قرار گیرد.

برداشت ازظاهر وقایع، از «واقعیت امر» و «فاکت»ها، تاریخ نویسی بورژوامآبانه است که تنها به نظاره گری بسنده می کند. این موضع را رفیق عزیز بانو فروغ اسدپور در سمیناری در کلن و در رساله ی خود برای همان سمینار مورد تأیید قرار می دهد.

برخلاف این شیوه ی سطح نگری، تاریخ نگاری مارکسیستی، ارزیابی از «واقعیت امر»، «فاکت»ها و وقایع را در روند رشد و تغییرات اجتماعی در لحظه ی تاریخی مورد توجه قرار می دهد. از این طریق می‌تواند به مضمون نهفته در پشت ظاهرامر دست یابد. باید تفاوت این دو شیوه ی نگرش به تاریخ را به طور مجزا مورد توجه قرار داد تا در این سطور از طول کلام پرهیز نمود.

 

نبرد طبقاتی در آن دوران به طور عمده نبردی بود برای تثبیت حاکمیت بیرون آمده از دل انقلاب بهمن. کیفیت این حاکمیت ناشی از شرایط مشخص تناسب قوای نیروی نو در ایران در آن تاریخ بود. این یک حاکمیت یک دست نبود. در آن عنصرهای ضدانقلابی و قهقرایی و ترقی خواهانه وجود داشت. حضور مواضع متضاد تنها بین لایه‌های حاکمیت تقسیم نمی شد. به سخنی دیگر، وجود لایه‌های «ناب» و یک دست با مواضعی مشابه حاکمیت را تشکیل نمی داد. تضاد و تقابل در مواضع در حاکمیت حتی نزد یک فرد از آن نیز دیده می شد.

چگونه می توان در چنین شرایط بغرنج و چند لایه، روند نبرد طبقاتی را در جهت ترقی خواهی فظ و آن را به پیش برد؟ پاسخ را حزب توده ایران با تعیین یک استراتژی برای مرحله پیش رو تعیین کرده است. هدف استراتژیک، مبارزه برای تعمیق انقلاب است از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی. امری که به معنای تغییرات بنیادین زیربنایی در جامعه است که با قانون اساسی تصویب شده با دستاوردهایی چشم گیری نیز همراه است.

 

یافتن «میانگین زرین» برای دمکراسی خواهی مقوله ای جدا از این شرایط و یا مقوله ای در خلاء تاریخی و طبقاتی نیست.  هر برداشت دیگری، برداشتی سردرگم از کار در می آید. «میانگیین زرین» از این رو نمی‌تواند به معنای فرمولی برای درک دیالکتیک تناسب مبارزه برای آزادی‌های فردی و اجتماعی تلقی گردد، زیرا شرایط در حال جریان است. ساکن نیست. هم‌اکنون در ایران می‌توان مشاهده نمود و در موضع گیری ها نشان داد که مبارزه برای آزادی‌های فردی و اجتماعی هر روز گسترش می یابد، ژرفش می پذیرد. آزادی بیان و موضع رشد می کند. به عبارت دیگر در روند شدنی قرار دارد که با برداشت مکانیکی «میانگین زرین» غیرقابل پاسخگویی است.

تناسب دیالکتیکی در مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک با تغییر هر لحظه و سویه در نبرد طبقاتی جاری تغییر می کند. زیرا جایگاه و نقش و تأثیر لحظه‌ها در جریان روند شدن تاریخ در هر لحظه تغییر می کند. برداشت دیالکتیکی، از این رو نمی‌تواند جستجوی «میانگین زرین»ی باشد، زیرا این بیان وضع ثابتی را می پذیرد. تناسب دیالکتیکی در مبارزه برای دمکراسی باید در چارچوب تغییرات در کلیت روند اصلی – در دوران پس از بهمن تعمیق انقلاب از سیاسی به اقتصادی -، در جریان باشد و این تغییرات را بازتاب دهد و از آن بهره گیرد.

 سیاست حزب توده ایران در دفاع و مبارزه برای ژرفش انقلاب بهمن از تغییرات سیاسی به اقتصادی، تنها سیاست علمی در شرایط آن دوران است. سرکوب حزب پیامد و ناشی از درستی و مؤثر بودن این سیاست است و نه نادرستی آن!

 

باید به برداشت طبقاتی- تاریخی از دمکراسی بازگشت. امری که به معنای پیوند مبارزهی دمکراتیک و سوسیالیستی در نبرد کنونی در ایران نیز است.