طاقت بیاورید

بابک زمانی

وقتی که سرم را بر بالش میگذارم که بخوابم یاد چهره و چشم های “حبیب”و “حمید ” مرا رها نمیکند .در حالی که لابد با یک ماسک زیر دستگاهی بزرگ با کلی تجهیزات ، هراسان برای هر نفس در حال تلاش هستند

“حمید ” پهلوان کلاس ما بود با ان هیکل ورزشکارو چهره و خنده دلنشین همواره اماده بود با تو رفاقت کند یا حمایتت بنماید ” حبیب ” مدت ها رییس ما هم بود اما هرگاه که او را میدیدی رییست نبود همچنان همان همکلاسی قدیمت بود با یادی از ان دوران . در حال مرور خاطرات سال ۵۴ و ۵۵ با ان زمستان پر برف هستم . حمید و حبیب با همان لباس هایی که میپوشیدتد -دقیقا همان ها – در ایوان جلوی دانشکده پزشکی دانشگاه ملی در حال رفت وامد و شوخی کردن هستند که ناگاه “سایه ” را میبینم با همان ریش سفید انبوه ، هیکل بزرگ ، پیراهن مشکی بی یقه، سیگار نازکش را خاموش میکند و با همان طما نینه ای که فقط “سایه ” دارد چیزی مینویسد . عجب این هم که استاد سیاوش است . مگر مریض نبود؟ چقدر حالش خوب شده با موهای همچنان سیاه روی تخت ای سی یو نیم خیز شده . خدایا هستند . اینها هردوتا هستند . اینجا چکار میکنند ؟ تا به خودم می ایم صدای موسیقی خوش اهنگی ،از انها که تنها از ترکیب سیاوش و سایه بر می اید ، فضای ای سی یو را پرمیکند همه حتی حمید و حبیب در بهت فرو میرویم صدای تار که تمام شد سیاوش به تنهایی ابتدا لحظاتی بدون موسیقی میخواند؛

طاقت بیاورید
این رنج زمانه را
جز یک شب سیاه تا صبح نمانده است
در بین هر نفس کوهی میانه است
تا اوج کوه ها
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

عجب صدایی همان صداست اما شعر سایه پسرفت کرده پیر شده لابد.

خانم دکتری جوان و لاغر با چشم هایی زیبا که از از زیر ماسک پیداست به سمت من می اید . یک نسخه به خطی خوش اما به رنگر قرمز نوشته است به من نشان میدهد میگوید ” ببین استاد خوب نوشتم ؟ ” دستور بستری خود اوست .سیاوش انگار هیچ گاه بیمار نبوده ادامه میدهد

بر جای ان عزیز
تنها گلی که رست
یک نسخه و قلم
یک خط پر امید
تا جام اخرین
گرچه تلخ و سخت
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

از بین خانه ها نوری فتاده است
دل های خانه ها
دنبال رفتگان در فکر صاحبان
بی وقفه میتپند
تا بازگشت
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

موسیقی ای فاخر با گروه کر در مغزم طنین می اندازد . راستی گروه کر کجاست ؟ درراین قرنطینه کجا جمع شده اند ؟ “سایه “بر میخیزد بی کلامی برود .پیر مرد بی حوصله است اما به ناگاه با “حسین” روبرو میشود .

“حسین” با همان لحن تند دستوری میگوید اقا لطفا بنشینید حالا شما اینجا قرنطینه هستین حداقل تا پایان اهنگ .و میخندد لباس کار کاملا بسته ای پوشیده تماما سفید تمام سوراخ ها ی ماسک و کلاه خود روی سرش بسته شده اما من میدانم خود حسین است هیچ کس انقدر مسیولانه رفتار نمیکند ولی مگر خودش اینجا بستری نبود ؟ لابد خوب شده . بالای سر همه تخت های ای سی یو میرود میخندد اما جدی میشود امیدواری میدهد اخر سر اهسته میگوید “فقط به جلو نگاه کن فقط به روشنایی فکر کن تخت های کنار را رها کن ” حسین همیشه مسیول است پسر تازه از ای سی یو درامدی برو استراحت کن ! سیاوش همچنان در حال خواندن است انگار نسیم ملایمی بر برکه ای زیبا به ارامی بدمد ؛

بنگر به پیش رو تنها به پیش رو
زانجا که بعد از این
می ایدت بهار
در هرکنار در هر دو تخت
در زیر لوله ها
تنها نفیر مرگ
گل های ارزو
میروید از نفس
میروید از چراغ
خورشید ای سی یو
این نور بی زوال

طاقت بیاورید
در کنج خانه ها
در عمق ناله ها
با زخم های بی نظیر
با مرگ های ناگزیر
با شوق زندگی
با آتش امید

طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *