بهار زمینی و بهار انسانی!


مقاله ۴۸/۹۸

۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ۱۹ مارس ۲۰۲۰

چشم به راهی ما به پایان رسیده است. زمستان از نفس افتاده است و جای خود را به بهار داده است. خورشید جان بخش دوباره توانا و درخشان می شود. با به سر آمدن شب دراز یلدایی روزها دراز و شب ها کوتاه می شوند.

نوروز نیز همراه بهار می آید. روز نخست فروردین که روز آغاز سال نو نیز هست در ادبیات ما با شادی، خرمی و  خوشی انسان ها در آمیخته است. برجستگی این روز برای نیاکان ما را می توان در شعرهای کهن ما  خواند. بدین گونه  نوروز آن چنان شاعری مانند سعدی را به شور و سرور می آورد که او آرزوی خجستگی این روز برای دوستان می کند:

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

بهار فصل نوسازی  و بازسازی  است. جهان کهنه و پیر دوباره در بهار جان می گیرد و جوان می شود. بهار آغازی نو و برپایی زندگی نوینی است که انگیزه زنده بودن را نیرومند می کند. دشت و صحرا دوباره سبز می شوند. گل ها شکوفا می شوند و مرغ های بهاری به جنب و جوش می افتند. بهار همچون رنگ کار زبردستی تپه ها، جنگل ها و کوه ها  را با رنگ های زنده می پوشاند.  یک بار دیگر زیبایی پیرامون، ما را سر مست می کند و چشمان ما زندگی را دوباره رنگین می بینند. شور زندگی در بهار جوانه می زند. بلبلان آواز خوانان به سوی لاله زار پرواز می کنند و مگس مرغ از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می شود. به گفته حافظ شاعر همیشه عاشق:      

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار  

که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد  

 با آغاز بهار زندگی به زمین بر می گردد و پرندگان آواز سر می دهند و شکوفه و گلها سر بر می کشند. خورشید برف را آب می کند تا چهره ی پنهان شده زمین دوباره آشکار شود. باران بهاری چشمه های زلال را به دشت های خفته روان می کند تا زمین را از خواب سنگین زمستانی بیدار و زنده کند. بوی باران در زمین خشک، بینی را قلقلک می دهد.  دانه های نهفته در زمین با تلنگری زنده می شوند و باغ را سرسبز می کنند. گل ها با خوش بویه (عطر)  خود هوا را پر می کنند. جوانه های ریز  و سبز روی شاخه های درخت سر بر می اورند. بهار همراه آواز شیرین و نرم پرندگان زیبا است. بهار آغاز شادی و لانه سازی پرندگانی است که در پیچ و خم شاخه های درختان خانه می سازند و سدای  وزوز زنبورها در  گل شکوفه ها، آمدن بهار را در همه جا جار می زند.   

پروانه ها از پرواز دور شمع های شب رهایی می یابند و برای درود گفتن به روز در باغ  و بیشه به دنبال معشوقه گل می گردند. خرگوشان دوباره در چمن های سبز پایکوبی و همدیگر را سرگرم می کنند. گلهای بهاری، آفتاب روان خسته ما می شوند. سبز کردن دنیا آسان نیست، ولی دست افسون گر بهار هنرمندانه به آنی چادر سبز را روی زمین پهن می کند. باغچه خانه پر از شکوفه و دل ما در بهار روشن می شود. خاک بوی تازگی می گیرد و ما را به مهمانی گل می خواند. گلهای خوش بو و رنگین کمانی ما را شوریده و دلباخته می کنند. کودکان بادبادکهای خود را  در آسمان به پرواز در می آرند.

شیوایی بهار همیشه انسان ها را افسون خود کرده است. تابش خورشید به رخسار یخ زده و زیبایی فریبای شکوفه ها، روان را شاد می کند. گرمایی که بهار با خود می آورد، همسان تب عاشقان است؛ نسیم بهاری پیام آور عشق است. بهار دسته گلی از امید به ما پیشکش می کند و روزی هایی می اید که آفتاب بوسه به گونه می زند و دل مانند آسمان برهنه پاک می شود. در بهار تن پوش زمستانی را بدور می ریزیم و تن را به نوازش نرم و گرم باد بهاری می سپاریم. بهار افسون گر و دلربا با زیبایی و دلکشی خود، دل  ما را به دام خود می کشاند. 

هیچ چیز به اندازه بهار زیبا نیست. بهار، شادی به دنیا پیشکش می کند و لبخند را بر هر گونه می نشاند. با بهاری شدن هوا، روان ما هم بهاری می شود؛ گل می کند و شکوفا می شود. مرز میان رویا و واقعیت شناور و روان ما خوش ‌و خرم می شود و کور سوی امید را در پایان دالان تنگ تاریک می بیند. حافظ که از هر رویدادی برای شادی و سرمستی سود می جوید می گوید:  

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

ولی افسوس!

همراه این بهار که با گردش زمین به دور خورشید می آید، در فرهنگ ما بهار دیگری نیز وجود دارد؛ بهارآزادی وعدالت اجتماعی. این بهار نه با گردش زمین که به دست توانا و اندیشه برا و کنش آگاهانه انسان به دنیا می آمد. بدبختانه با همه ی تلاش بهاردوستان و مامایی چیره دست انقلابی ها،  این کودک در میهن ما بارها مرده از زهدان مادر پای به جهان پرتکاپو ما گذاشت. 

آن چه که به آزادی و عدالت اجتماعی بر می گردد، فصل ها در میهن ما سراسر زمستان است. این زمستان نه نانی و نه سرپناهی برای فرزندان تنگ دستان فراهم کرده است.   

در این زمستان، بزرگترین دستاورد دست اندرکاران زورمند جنگ‌افروزی، ستم، بیکاری، مردم کشی و گرسنگی بوده است. در این زمستان، دشوار زندگی قد بلند کارگر را می شکند و سیلی سرد و گرمی روزگار چهره اش را در جوانی  پیر می کند. کودکانش به بردگی فروخته می شوند.  

این زمستان دراز هیچگاه جز درد و رنج، راندمانی برای بهره دهندگان  نداشته است.

هنوز در میهن ما از کارگران برده وار بهره کشی می شود و بیکاران در جستجوی کار هر شب با دست تهی به خانه بر می گردند. هنوز در میهن ما بیشتر کارگران کارخانه های آجرپزی  و کارگاه های خشت سازی زن و کودک هستند که از دوازده تا شانزده ساعت در روز کار می کنند. آنها از گرسنگی، بیماری و خستگی در جوانی می میرند. 

هنوز در میهن ما می توان کودکی را یافت که تنهایی و گرسنگی در چشمان گود شده اش دیده می شود و در رخ او سختی روزگار را می توان خواند. تهی دستی مادرش را به ناگزیر واداشت تا او را به بازار کار بفرستد. مادرش نان شب را برای فردا پس‌انداز می کند، چرا که می داند فردا زنده ماندن دشوارتر و جان‌فرساتر از امروز خواهد شد. این کودک توان کار دیگر ندارند، ولی گرسنگی برادران و خواهران کوچک تر او را هر روز خسته تر از روز پیش به سر کار روان می کند. او همه ی روز با تنی رنجور کار می کند تا بتواند خوراکی برای خانواده خود که استخوان های پوسیده آن ها به پوست چسبیده است، تهیه کند. این کودک هنوز خورشید سر بر نیاورده به سر کار می رود و پس از خفتن خورشید، او هنوز به خانه بر نگشته است. 

پوست وی زیر سردی زمستان ترک خورده است. موهای ژولیده و گونه آلوده او نشانه ای از زندگی خشن دارد. چشمانش شور کودکانه خود را از دست داده اند و نگاهش را همچون  سنگ سرد کرده اند. به چشم جوان می آید، ولی کودکی است که زیر تازیانه کار چند ماهه بزرگ سال شده است. یک خانه، یک سرپناه است، ولی این کودک خانه ای ندارد و در حلبی آباد با خانواده خود می خوابد. خانه در شهرش فراوان است، ولی این خانه ها جای او و برادر و خواهران گرسنه او نیست چون که پول ندارند. در اقتصاد انگلی ما، خانه سرپناه نیست بلکه چشمه ی سودورزی است. این خانه ها از آنِ آنهایی است که حتا در دوبی، استانبول و آنکارا برای فرزندانشان یا برای در کردن خستگی خانه دارند.     

در میهن ما تهی دستان و تنگ دستان از بی نانی گرسنه هستند و به شوخی روزگار دارایان  گهگاهی از پرخوری خود را گرسنه نگه می دارند. دنده های کودکان خیابانی را می توان از لاغری شمرد و فرزندان ازمابهتران در کلینیک های چربی مکش بستری می شوند. در چند گامی کودکان گرسنه، فروشگاه ها پر از میوه و خوارک است، ولی این گرسنگان با شکم خالی در خیابان ها پرسه می زنند. فروشگاه ها از خوردنی ها  انباشته است، ولی نگهبانی دستمزد می گیرد تا جلوگیر دست برد برادران گشنه خود به این خوراک ها باشد. آزردگی و اندوه این کودکان دل هر انسانی را پر خون می کند، ولی این ددمنشان آزمند از خون انسان ها فربه می‌شوند و بی خیال در کاخ  مرمرین خود به عشق و عیش می پردازند. این درندگان در گشت و گذار و خرمستی خود حتا نیم نگاهی هم به خواست‌های توده ها ندارند.    

همان گونه که می بینیم با این که بهار هر سال می آید، ولی آن بهاری که ما چشم به راه آن هستیم و برای آمدنش زمین را بارها با سرخ خون خود فرش کرده ایم، نمی آید. همین همراه نبودن بهار زمینی با بهار انسانی دل شاعران مردمی را همواره به درد آورده است.

این کمبود را شاملو این گونه می سراید:

نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید،

جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه

سالی

نوروز

بی گندم ِ سبز و سفره می آید،

بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

بهاری که بی چلچله، بنفشه، گندم و سفره است چه به درد رنجبران و تنگ دستان ما می خورد. گریه مشیری برای بهار نیامده از این هم دل خراش تر است:

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

وقتی

پرنده ها همه خونین بال

وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند

وقتی که دستها با قلب خون چکان

ان بهاری که شاعر به دنبال آن است و برای آن آه و ناله می کند، بهار طبیعی که با گل و بلبل می آید، نیست. بهاری که در آن پرندگان خونین بال و ستارگان خاموشند، بهاری نیست که ما برای توده ها می خواهیم. شاعر دلش برای بهاری تنگ است که ارمغانش آزادی و عدالت اجتماعی است؛ او دل تنگ بهار انسانی است. سایه همین درد را در گذشته به گونه ای دیگر به زبان می آورد:   

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد

که آیین بهاران رفتش از یاد؟

چرا خون میچکد از شاخه گل؟

چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

اگر این بهار همان بهاری است که ارزوی ما بوده است، پس چرا شاخه گل خون چکان است؟ پس چرا بلبلی آوازی نمی خواند؟

کسرایی شاید آن شاعری باشد که بیش از همه ی شاعران شعرنو برای بهار شعر سروده باشد. او نیز در شگفت است که چرا آن بهاری که می گویند آمده است به بهاری که آرزوی ما بوده است، نمی ماند. 

در باغچه نبود

در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم

در دره‌ها دویدم و در کوهپایه‌ها

بر سینه‌های صخره و در سایه کمر

بالای چشمه سار

بر طرف جویبار

جستم به هر سپیده دمانش نیافتم

آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار

کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ ازوست 

بهار بی گل آن بهاری نیست که دل شاعر برای آن در تپش بوده است.

افسوس و دریغ که هنوزم در بر همان پاشنه می چرخد.

باز هم  امسال بهار دیگری آمده است و هوای دلم همچنان ابری است. باز بهار دیگری آمده است و چشمان من هنوز گریان است. ای بهار! تو بار دیگر آمدی و با خود گل نیاوردی. ای بهار! یک بار دیگر تو آمدی، ولی دستت دوباره از نان خالی است. ای بهار! می گویند که تو آمدی، ولی من هر چه گشتم در این باغ خشکیده آواز بلبلی نشنیدم. ای بهار! گویا تو آمدی، ولی این چه آمدنی است که من هر چه دیشب به آسمان نگاه کردم چشمک ستاره ای ندیدم.   

امروز هم هوا سراسر ابری است و چشمان من چون دل غمینم می بارد. ای بهار! باز هم امروز این ستم پیشگان زیر پایت قربانی می کنند آزادی را. ای بهار! باز هم امروز این گزمگان دزد، لگد می کنند دست کودک گرسنه ای را که به دنبال تکه نانی است در گوشه ی خیابانی. ای بهار! باز در کنار چشمانت می فروشد کارگر بیکار شده کلیه را تا برای فرزندانش اجیل بخرد و تاب؛ باز تن می فروشد زن بیوه  جوان برای دیدن ماهی سرخ در تنگ  آب؛ باز امسال سفره خالی است از نان؛ باز چشمان ز اشک خون است روان.         

ای میهن من! باز هم امسال نوای بهار را می شنویم، ولی او را نمی بینیم. ای میهن من! چرا بهار این گونه با تو بیگانه است؟ ای میهن من! چرا با همه ی سروهای جوانی که به پای بهار ریختی باز هم او دریغ دارد از آمدنش؟ چرا برای زیبا کردن  زشتی‌ها و سبز کردن کویر ما، بهار از کوچه ی ما گذر نمی کند؟ چرا زمستان آن چنان خانه ی ما را به گروگان گرفته است که چون دژ کهنه‌ ای در به روی بهار می بندد؟ چه زنجیری زمستان به پاهای ما بسته است که به پیشواز بهار نمی توانیم رفت؟ ای میهن من! سماور ما سال هاست که جوشان است. چه هنگامی بهار نازنین زنگ در خانه ما را می زند؟      

بهاری که ما خواهانیم هنوز نیامده است. با این همه نشستن و چشم به راه بهار ماندن بیهوده است. با این همه درد و رنج، ولی نومیدی و دست در دست گذاشتن کار ما نیست. نومیدی مانند پیکانی انگیزه پیکار را نشانه می گیرد. نومیدی مانند علف هرز در دشت دل آدمی رخنه می کند و هر روز گل شاخه های امید را از بین می برد. نومیدی مانند سنگریزه ای در پاپوش، پای رهنوردان را می جوید.   

هنگامی که چشمه امید در جامعه جوشان است، نومیدی بریدگی است.  سوگواری و گریستن برای بهار نیامده اگر همراه با خواست تغییر نباشد، کاری است بی خرد و بی بار. روان یک مارکسیست از نیامدن بهار انسانی سرشار ز ناامیدی نمی شود بلکه خواست و  پیکار او برای دگرگونی استوارتر و پشتکاری او در این راه بیشتر خواهد شد. نومیدی برای روگردانی از نبرد است، ولی امید چراغی فرا راه پیکارگران و شالوده آمادگی رویارویی  با دشمن است. یک مارکسیست می داند که سرمایه داری بر پایه  سست بهره کشی ایستاده است و برای کاهش هزینه نیروی کار و سودورزی ساخته شده است.  بیکاری ساختاری برای پایین نگه داشتن دستمزدها هرگز از بین نخواهد رفت. بنابراین تنگ دستی و ناامیدی و درماندگی همزاد آن است.    

این نظام با عرق کار کارگران و خون آزادی خواهان جان می گیرد. یک مارکسیست می داند که زمان آن فرا رسیده است که سیستم نوینی بر پایه عشق ساخته شود. یک مارکسیست می داند که باید همگی همگام و هم رزم شویم تا “گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.”

یک مارکسیست همیشه امیدوار است، ولی امیدش کور نیست، چرا که همراه کنش است. او می داند که دانه ی امید حتا در درون خاک کال و در تاریکی هم می روید. امید نه برای دلگرمی، که برای برای بالا بردن توان و روحیه رزمندگی است. هنگامی که درد جان‌فرسا ناامیدی به جان ما چیره می شود باید به داروی رزم باور داشت و به امید پیروزی گام به پهنه پیکار گذاشت. امید ستاره ی درخشان ما در شب تاریک و دراز نبرد است.

امید زنده است؛ امید خورشیدی است که از پس ابرهای نومیدی نمایان می شود. باور به آینده ای تابناک، امید را به ارمغان می آورد و در برخورد با نومیدی نیرومند می کند. در تاریکی شب باید به آمدن پگاه باور داشت. در تنهایی خود باید به نیروی گرمابخش جمع باور داشت. در غم و اندوه هم اکنون باید شادی کودکان آینده را دید. امید ما را از درد کنونی می رهاند و نوید روشنی آینده را می دهد. امید فراتر از شکست گذشته و وارفتگی کنونی است؛ امید پرواز رویای آزادی است. هنگامی که شهباز درنده نومیدی چنگال به گلو می گذارد، تنها آواز بلبل امید از دور دست نجات بخش است. هنگامی که جغد شوم در گوش جیغ نومیدی سر می دهد، سرود دلکش سینه سرخ از چراگاهها و بوته ها امید بخش است. هنگام نومیدی، امید همواره چون پرتو جان بخش خورشید، تاریکی دل را روشن می کند. امید همچون مادری، ناامیدان را در آغوشش می گیرد و کیسه نان سفر برای نبرد آن ها می بندد. هنگامی که دریای نومیدی کشتی را نوسان می کند، امید لنگر دریادلان می شود. هر هنگامی که امید از دیده پنهان است، او را در پیچ و خمهای جاده  پیکار می توان یافت.      

ما می دانیم که زمستان فرمانروا بر جامعه ی ما با همه درازی اش جاودان نیست، بهار بی گمان می اید. بهار دیر کرده است، ولی خواهد آمد؛ به نیروی بازوان ما خواهد آمد. توده های رنج و کار هم دریافته اند که بهار انسانی، بهاری است که تنها با پیکار می توان آن را بدست آورد. برماست تا این خیزاب عدالت‌خواهی را خروشان نگهداریم. رزمندگان راه آزادی و برابری با رخت رزم بر تن و کوله بار نبرد بر دوش بهار گمشده ما را می یابند و به همگان عیدی می دهند. هنگام آمدن بهار انسانی، ما بی گمان نظام بهره کشی را زیر پایش قربانی می کنیم.    شورش ها و خیزش های پی در پی نشان می دهد که توده ها از زمستان جاودانی که خودکامگان پرگزند برایشان ساخته اند دیگر خسته شده اند و پا به میدان نبرد طبقاتی گذاشته اند تا بهاری جاودان برپا کنند. با سازماندهی ما، آتشفشان خشم رنجبران بی شک زبانه می گیرد و کاخ سرمایه را ویران می کند. شبان امید، کسرایی نشانه های بهار را در دوردست می بیند و او نوید می دهد که بهار بی گمان خواهد رسید.      

ای بهار، ای میهمان دیر آینده

کم‌کمک این خانه آماده ست

تک درخت خانۀ همسایۀ ما هم

برگ‌های تازه‌ای داده ست

گاه گاهی هم

همره پرواز ابری در گذار باد

بوی عطر نارس گل‌های کوهی را

در نفس پیچیده‌ام آزاد

این همه می‌گویدم هر شب

این همه می‌گویدم هر روز

باز می‌آید بهار رفته از خانه

باز می‌آید بهار زندگی افروز

آن بهاری که ما خواهان آن هستیم و برای فرارسیدنش می رزیم به گفته سایه به درد و غم پایان می دهد و عشق مرده در دل را دوباره زنده می کند.

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهاری که ما می خواهیم نه ساخته خدایان است و نه برایند گردش زمین به دور خورشید. این بهار ساخته پیکار و کار کارگران است. شکی نیست که آن سوسیالیسمی که ما در پی پایه گزاری آن هستیم بهار جاودان را به جامعه ما پیشکش خواهد کرد. این پیام را شبان امید به روشنی و با باور خراش ناپذیر به ما می رساند.

گر بهار آرزو روزی به بار آید

این زمین‌های سراسر لوت

باغ خواهد شد

سینه این تپه‌های سنگ

از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد

روزی که بهار آرزوهایمان فرا رسد، ما در نخستین روز نوروز به ژرفای چشمان هم دیگر می نگریم و با لبخندی شعر امید بخش کسرایی را زمزمه می کنیم.

امشب درون باغچه من گلی شکفت

امشب به بام خانۀ من اختری دمید

ارمغان چنین بهاری هم  آزادی و هم عدالت اجتماعی است. همواره زمین در بند کشش خورشید گرفتارست و از برای همین بهار زمینی بهاری گذرا است، ولی بهار انسانی ما، بهاری است جاودان. بهار آزادی و عدالت اجتماعی را خزان و زمستانی نیست و هر روزش بهار است و هر باغش  پر از گل. این بهاری است که پیش از آمدنش جوجه پرندگان در قفس ورزش پرواز می کنند تا به زودی به پرواز در آیند و لانه ی آزاد و بهتری سازند . بهار ما پر از امید و لبریز از شور زندگی می باشد. این بهار همان گونه که مشیری می گوید پر از بنفشه و پرندگانش به آزادی در پرواز و ارغوانش شکوفه باران است.

ای بهار 

تو پرنده ات رها

بنفشه ات به بار

می وزی پر از ترانه

می رسی پر از نگار

هرکجا رهگذار تست

شاخه های

ارغوان شکوفه ریز

خوشه اقاقیا ستاره بار

گسترش ناگهانی و بی اندازه ویروس کرونا در زمانی کوتاه و ناتوانی نهادهای گوناگون نئولیبرالی در کشورها برای جلوگیری از پیشرفت این بیماری بار دیگر نشان داده است که جهان و به ویژه میهن ما تا چه اندازه به یک بهار انسانی نیاز دارد.

رفیقانم! چنین بهاری جاودان پیشاپیش به شما خجسته باد!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *