گذری به تاریخ اندیشه سوسیال دموکراسی در جنبش کارگری!

مقاله ۳/۹۹

۷ فروردین ۱۳۹۹، ۲۷ مارس ۲۰۲۰

پیش گفتار

جنبش کارگری برای پخته کردن اندیشه خود و آزمون آن در پهنه پیکار، همیشه به برخورد دیدگاه های گوناگون نیاز دارد. هر کس باید راه کارهایی را که برای چالش های گوناگون یافته است و به دید خود درست می داند، برای داوری به پیش روی دیگران بگذارد. وظیفه دیگران نیز این است که هنگام نقد به درون مایه این دیدگاه ها بپردازند و درست کاری و راست گویی باورمندان به این دیدگاه ها را زیر پرسش نبرند. یک دیدگاه ویژه با همه راست گویی و درست کاری باورمندان به آن می تواند یک سویه باشد.  

رفیق گرامی و ارجمند عاصمی در واکاوی علمی خود از نوشته آقای فرج الهی در نویدنو نکته هایی را زیر زره بین می برند که شاید به دید کسانی بزرگ نمایی خرده ریزها و “روزن دوزی بی انتها” باشد.

ولی راستش این است که باور به «دمکراسی پارلمانی» برای «تغییر شرایط» شراب کهنه ای است که در شیشه های نو به نمایش گذاشته می شود. این گونه پیشنهادها شیوه نوینی برای برون رفت از بن بستی که ما هم اکنون دچار آن هستیم نیست بلکه راه چاره های پارلمانی و اصلاحی از آغاز زایش جنبش کارگری تا اکنون چندین بار مرده و زنده شده است. ریشه این دیدگاه را می توان در سوسیال دمکراسی آلمان در دهه ۱۸۹۰ یافت.  

برخورد ایدولوژیک میان اندیشه سوسیال دموکراسی  و اندیشه انقلابی سوسیالیستی روند تاریخی پر فراز و نشیبی داشته است. از زمانی که اندیشمندان تاریخ نوین انسانی به اندیشه در باره ی آزادی و برابری پرداخته و به باور به  توان توده ها برای دگرگونی ساختار اقتصادی- اجتماعی دست یافته بودند، ناهمگونی و ناسازگاری دیدگاه ها در باره ی چگونگی انجام این کار نیز آغاز گشت.  برای مرزبندی میان اندیشه انقلابی و اندیشه سوسیال دموکراسی که از کارهای برجسته و روشنگرانه ما میان توده ها  است، باید گذشته تاریخی برخورد این دو دیدگاه را در جنبش کارگری شکافت و نشان داد که اینگونه دیدگاه ها تازه و نو نیستند.   

 از همان آغاز جنبش برابر خواهی دو پرسش بنیانی اندیشه آن هایی که خواهان ساختن جهانی بهتری بوده اند و ساختار اقتصادی- اجتماعی را آفرینش خدا نمی دانستند را به سوی خود کشاند. پرسش نخست در باره این که چگونه می توان ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه را دگرگون کرد. پرسش دوم در باره این بوده است که در کجا این دگرگونی ها می تواند انجام شود و از کجا باید آغاز کرد.

بگذارید چند گام به پس بر داریم و تاریخ برخورد این دو دیدگاه را در روند تاریخی آن بررسی کنیم.

روند تاریخی اندیشه کمونیستی

اندیشه یک جامعه آزاد و برابر در تاریخ سیاسی انسان دست کم از دوران باستان زاده و پروراننده شده بود. اما اندیشه کمونیسم به آن گونه که ما امروز آن را می شناسیم، یعنی در پیوند تنگاتنگ با طبقه کارگر و پیکار اقتصادی- اجتماعی برای رهایی از زنجیر بهره کشی، تنها در دوران نوین و با زاده شدن طبقه کارگر در فرانسه آغاز شده است. در فرانسه آن زمان، اندیشمندانی  مانند هنری دو سنت سیمون، پیر ژوزف پرودون و چارلز فوریه (Henri de Saint-Simon, Pierre-Joseph Proudhon, Charles Fourier) آرمان های لیبرال آزادی، برابری و برادری انقلاب بورژوایی فرانسه را به سوی اندیشه سوسیالیستی که به ویژه مخالف پول و مالکیت خصوصی بود، پیش بردند. این گروه که سوسیالیسم پنداری (تخیلی) نیز خوانده می شود بر این باور بوده است که می توان با پند و اندرز سرمایه داران را واداشت که ابزار تولید را خود خواسته (داوطلبانه) و صلح آمیز به بدست مردم بسپارند و بدین گونه می توان جامعه سوسیالیستی را برپا کرد.

سوسیالیسم پنداری اخگری بود که آتش در جنبش آزادی و برابر خواهی افروخت، و پس از آن این آتش در خرمن اندیشه توده ها شعله ور و دامنه اش هر روز گسترده تر شد.  

بدین گونه در سال ۱۸۴۲، اقتصاددان آلمانی، لورنز فون اشتاین (Lorenz von Stein) ، کتاب ” جنبش سوسیالیستی و کمونیستی در فرانسه پس از انقلاب سوم ” (Socialist and Communist Movements since the Third French Revolution ) را نوشت. در این کتاب، اشتاین آرمانهای فوریه و سنت سیمون را در یک بستر گسترده اجتماعی- سیاسی قرار می دهد و واژه هایی مانند “سوسیالیسم” و “کمونیسم” را برای نخستین بار به کار می برد که پس از آن در گفتگوی سیاسی در آلمان جای باز می کند.

در همان زمان، طبقه کارگر نوین آلمان ایستادگی دلیرانه ای را در برابر سرمایه داری صنعتی آلمان آغاز می کند. برای نخستین بار بافندگان در سال ۱۸۴۴ در شهر سیلسیا (Schlesien) برای بهبود شرایط کار شورش می کنند. این شورش سال ها پس از شکست آن در شعر پرآوازه “بافندگان” هاینریش هاین (Heinrich Heine)  بازتاب یافت و جاودانه شد.  

در این دوره به ویژه دو آلمانی، یکی رنجبر اندیشمند و دیگر اندیشمند رنجبر به یکپارچگی تئوری در باره ی کمونیسم کمک کرده اند: دوزنده ویلهلم ویتلینگ (Wilhelm Weitling) ، که کمک اصلی او نوشتن “ضمانت آزادی و هماهنگی” (Guarantees of harmony and freedom) (۱۸۴۲) بوده است که مارکس در سال ۱۸۴۴ از آن ستایش کرد. (ویتلینگ پس از مدتی به جرم انقلابی بودن و کمونیست خواندن عیسی مسیح فرزند نامشروع مریم شش ماه به زندان افتاد.)

اندیشه ویتلینگ با دیگر آرمان شهرهای هم زمان خود یکسان نبود. وی باور چندانی به پند و اندرز و جابجایی صلح آمیز به کمونیسم نداشت. جامعه نوینی که او پیشنهاد می کرد تنها با زور می توانست پیاده شود. با این همه باور ویتلینگ به کمونیسم، همچنان رنگ و بوی مذهبی داشت. او به همان اندازه که مبارزه سیاسی بر فقر و پریشانی را می پذیرفت، همزمان پند به سرمایه داران را کاری درست می دانست. ویتلینگ بخشی از سازمانی به نام اتحادیه عادلان (League of the Just)، که پیش در آمد اتحادیه کمونیست بود.    

پس از ویتلینگ فیلسوف جوان آلمانی- یهودی موسی هس (Moses Hess) ، در سال ۱۸۳۸ نوشته “تاریخ مقدس بشریت” (Holy History of Mankind) را منتشر کرد، که در آن او از یک گونه کمونیسم دینی که ریشه در فلسفه اسپینوزا، هگل و عرفان یهود داشت، سخن گفته بود. هس همان کسی است که در دهه ۱۸۴۰، انگلس را با کمونیسم آشنا کرد. هس  برپایی جامعه ی آینده را با ویژگی ها و  آرمان های آزادی و برابری در جامعه کمونیستی شدنی می دانست. هس امیدوار بود که این دگرگونی  مسالمت آمیز باشد، ولی ترس از این داشت که به دلیل شکاف روزافزون بین ثروتمندان و ناداران، این دگرگونی با روش قهرآمیز انجام شود.

در سال ۱۸۴۳، روزنامه رینیش زیتونگ (Rheinische Zeitung) بسته شد و روزنامه نگار و فیلسوف رادیکال جوان کارل مارکس بیکار شد. پس از یک ماه او از آلمان کوچ کرد و به همراه خانواده خود به پاریس رفت. در انجا او بخشی از آلمانی های تبعیدی شد که به طور فزاینده ای با سنت کمونیستی فرانسه پیوند خورده بودند.

اگرچه مارکس در آغاز از از دیدگاه های ویتلینگ و پرودون (Weitling, Pruddhon) ستایش می کرد، اما در پاریس با ژرفش اندیشه خود از دیدگاه آن ها انتقاد می کند، چرا که او در این زمان به این باور می رسد که نه تنها یک انقلاب سیاسی بلکه یک انقلاب اجتماعی و جابجایی طبقاتی نیز برای دگرگونی های ریشه ای جامعه نیازاست. مارکس می گفت که اگر کسی با از بین بردن مالکیت خصوصی شرایط اجتماعی را بنیانی دگرگون نکند، هرگز نمی تواند کمونیسم را پیاده کند – با پند و اندرز نمی توان چنین کاری کرد. بدین گونه برای دگرگونی های ریشه ای مارکس نه تنها یک انقلاب سیاسی بلکه یک انقلاب اجتماعی را بایسته (ضروری) می دانست.

در سال ۱۸۴۶، مارکس به بروکسل آمد و به همراه فردریش انگلس بخشی از کمیته کوچک کمونیستهای آلمانی تبعید شده بود. در این زمان بیشتر سازمانهای سوسیالیستی اروپایی در اتحادیه ها، خود را سازماندهی داده بودند. در یک کنگره در سال ۱۸۴۷، آن ها نام خود را اتحادیه کمونیست گذاشتند. برای شکوفایی و پیشرفت این جنبش تازه، نوشتن برنامه ای برای حزب نوین به دوش مارکس و انگلس گذاشته شد.

در نیمه دوم دهه ۱۸۴۰، این دو برای نبرد ایدولوژیک با دیدگاه های ویتلینگ و پروودون بیشتر به خواندن اقتصاد سیاسی و پربار کردن دیدگاه ماتریالیستی خود در باره تاریخ پرداختند. مارکس در نگارش “بدبختی فلسفه” (۱۸۴۷) انتقاد تندی را نسبت به کتاب “فلسفه بدبختی” پروودون از همان سال انجام می دهد. مارکس در “بدبختی فلسفه” بسیار روشن می گوید که واقعیت اجتماعی را نمی توان از طریق مقوله های سیاسی- اقتصادی که از واقعیت مشخص به دور است، درک کرد. بلکه پیشتر از هر کاری باید واقعیت را درک و تحلیل کرد و بر پایه آن تئوری رهایی طبقه کارگر را فرموله کرد. این کتاب همراه با سخنرانی مارکس در باره کارمزدی و سرمایه در همان سال، نخستین اندیشه های برجسته مارکس در باره اقتصاد را یکپارچه و هماهنگ به نمایش می گذارد.      

هسته بنیانی این اندیشه کارپایه مارکس و انگلس شد، که در سال ۱۸۴۸ در “مانیفست حزب کمونیست” بازتاب یافت. در این نوشته، مارکس و انگلس از برداشت این که “تاریخ همه جامعه ها تا به امروز، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است”، به شماری از نکته های مهم سیاسی و استراتژیک درباره اندیشه کمونیستی می رسند. از میان آن ها این نکته برجسته که تنها طبقه کارگر از ویژگی های لازم برای پیکار برای رهایی همه انسان ها برخوردار است. پرولتاریا تنها طبقه ای است که توان پیاده کردن اندیشه کمونیسم و انجام وظیفه تاریخی خود برای رهبری جنبش رهایی را دارد، زیرا تنها طبقه جهانی است که منافع آن پیاده کردن این وظیفه را ممکن می سازد. طبقه کارگر تنها طبقه ای در جامعه هست که علاقه مادی به چالش کشیدن همه گونه ستم و نابرابری را دارد. مارکس می گفت که  طبقه کارگر، طبقه ای است که با آزادسازی خود، توانایی آزاد ساختن همه ی بشریت را دارد. طبقه کارگر برای از بین بردن نظام بهره کشی، باید هر جنبه چرکین جامعه را که با محور مرکزی استثمار پیوند دارد را از بین ببرد. مارکس و انگلس در “مانیفست حزب کمونیست” می نویسند که ” همه جنبش های تاریخی پیشین جنبش های اقلیت ها یا به سود اقلیت ها بودند. جنبش پرولتری، جنبش خودآگاه و مستقل اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم است. پرولتاریا، پایین ترین لایه جامعه کنونی ما، نمی تواند خود را بدون واژگونی همه ی لایه های فرمانروایی جامعه، آزاد کند.”  

بنابراین، با مانیفست، اندیشه کمونیسم دو گام برجسته برداشت: نخست، از آرمانگرایی نیمه دینی دوری گزید و به یک برداشت فلسفی – ماتریالیستی از تاریخ فرا رویید، و دوم- از باور یک چشمی به سیاست و مبارزه سیاسی کناره گرفت و به برجستگی اقتصاد و مبارزه طبقاتی روی آورد و بدین گونه طبقه انقلابی را در واژگونی نظام سرمایه داری شناسایی کرد.

 در نیم سده پس از این دوره، هسته بنیانی این اندیشه  دست کم  برای آن شاخه های جنبش کمونیستی اروپا که خود را به اندیشه مارکس و انگلس پیوند داده بودند، کماکان پایدار ماند. در برابر این اندیشه  دو گرایش بزرگ دیگر نیز سر برافراشت: از یک سو، دیدگاه های گوناگون آنارشیستی که پروودون، و میخائیل باکونین (Mikhail Bakunin) رهبر آن بودند و از سوی دیگر، نظریه پردازان سوسیالیستی مانند فردیناند لاسله و یوژن دورینگ (Ferdinand Lasalle, Eugen Dühring)  که هوادار اصلاح بودند. مارکس در کمون پاریس (۱۸۷۱) دیدگاه باکونین را نمی پذیرد و می گوید که تنها پس از یک دوره انتقالی می توان جامعه بی طبقه را پیاده کرد و دستگاه دولتی قدرت را از بین برد.

در دهه ۱۸۹۰ و سال های نخستین سده بیستم دیدگاه نوینی در باره مبارزه طبقاتی در سوسیال دموکراسی آلمان (SPD) پیشرفت کرد. مارکس دیگر مرده بود، و هر چند که انگلس تلاش می کرد که بنیان انقلابی دیدگاه مارکس را نیرومند کند، ولی اصلاح طلبی (reformism) در میان سوسیالیست های اروپا هر روز جای بیشتری باز می کرد. مارکس به روشنی گفته بود که یک انقلاب سیاسی کافی نیست، اما با برداشته شدن ممنوعیت احزاب سوسیالیستی در آلمان و گسترش حق رأی، برای نخستین بار برخی ها به این برداشت رسیده بودند که می توان اکثریت پارلمان را بدست آورد و شاید بتوان از چنین اکثریتی برای دگرگونی های اجتماعی لازم از نظر سیاسی سود جست.    

همزمان دیدگاهی نزد برخی از نظریه پردازان مارکسیست در SPD مانند ادوارد برنشتاین و بعدها کارل کائوتسکی (Eduard Bernstein, Karl Kautsky) به وجود آمد، مبنی بر اینکه یک دگرگونی های سوسیالیستی تنها در کشورهای صنعتی به اندازه کافی توسعه یافته امکان پذیر است. آن ها بر این باور بوده اند که توسعه نیروهای تولیدی  خود به خود به انقلاب جدید اجتماعی  خواهد انجامید.

روزا لوگزامبورگ و ولادیمیر لنین (Rosa Luxemburg, Vladimir Lenin)، با این دیدگاه اصلاح طلبی به نبرد ایدولوژیک پرداختند. هر دوی این مارکسیست ها  انقلاب را ضروری می دانستند و افزون بر این بر این باور بودند که انقلاب می تواند درکشورهای پیرامونی که تازه توسعه سرمایه داری را آغاز کرده اند، انجام شود. سوای هم دیدگاهی این دو مارکسیست توانا در باره ی نکته های کلیدی، لوکزامبورگ به جنبش خودبخودی توده ها برای انجام انقلاب باور داشت، در حالی که لنین بر نقش حزب انقلابی منضبط و حرفه ای برای رهبری شورش توده ها تأکید می کرد.    

پس از این دوره بخش راست جنبش سوسیالیستی  حتا آرام آرام آغاز به دوری جویی از اندیشه های مارکس کرد. برای نمونه امیل وندرولد (Emile Vandervelde) رئیس بین الملل دوم گفت که “سوسیالیسم و مارکسیسم را نباید با هم یکسان دانست. . چنین برداشتی مفهوم سوسیالیسم را تنگ و باریک می کند.”   

در نخستین ماه های سال ۱۹۱۴، SPD آشکارا از سیاست امپریالیستی بورژوازی خود پشتیبانی کرد و به برنامه جنگی رایشستاگ آلمان  در رابطه با بروز جنگ جهانی اول رای داد. امپریالیسم برای آن ها یک مرحله ویژه از تکامل سرمایه داری نبود بلکه سیاست بخشی از طبقه فرمانروا بود. کمونیست هایی هم چون لیبکنخت، لوکزامبورگ و مهرینگ  (Liebknecht, Luxemburg, Mehring) در برابر جنگ امپریالیستی دلیرانه ایستادگی کردند و این رویداد شکاف میان کسانی که کار در پارلمان و اصلاح ها را پذیرفته بودند و کسانی که  خود را کمونیست می دانستند را بیشتر کرد.

با انقلاب اکتبر، دیدگاه مارکس و انگلس سرانجام پیروز شد. حتا آنارشیست ها و دیگر اندیشمندان سوسیالیست به دیدگاه غیر دینی و مادی گرایی گرویدند و کمابیش مبارزه طبقاتی را پذیرفتند، ولی اندیشه سوسیال دموکراسی زنده ماند.

پس از انقلاب اکتبر پرسش های نوینی از میان آن ها چگونگی پیاده کردن کمونیسم برجسته شد. در کشور نوین شوروی شوراهایی از کارگران، دهقانان و سربازان سازماندهی شده بود که رهبری روزانه کشور را همراه با دولت مرکزی کمونیست در دست داشتند. انقلابی ها، شوراهای ایجاد شده در شوروی را بهترین راه دموکراتیک کردن یک جامعه جدید کمونیستی می دانستند، ولی اصلاح خواهان آلمانی  هم چنان پارلمان را پهنه اصلی کار سیاسی می دانستند.  

با این که پس از انقلاب اکتبر درستی دیدگاه های لنین (انجام انقلاب برای دگرگونی اجتماعی و پیاده شدن سوسیالیسم در کشورهای پیرامونی)  به روشنی نشان داده شده بود، ولی  سوسیال دمکرات ها هرگز از دشمنی با انقلاب اکتبر و با کمونیست ها دست بر نداشته اند. از این پس شکاف میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها هر روز بیشتر شد. این شکاف اما هیچ گاه کمونیست ها را به آن وا نداشت که از تلاش سوسیال دموکرات ها برای پینه دوزی های تن پوش ژنده سرمایه داری پشتیبانی نکنند.

پایان سخن

بنابراین می بینیم که کمونیسم و سوسیال دموکراسی تنها دو واژه گوناگون نیستند بلکه سخن از دو مفهوم نایکسان است که هر چند که آغاز یگانه ای داشته اند، ولی در روند پراتیک اجتماعی خود به دو مفهوم جداگانه و به دو جنبش گوناگون با آرمان ها و آماج های گوناگون دگرگونی یافته اند. یکی دگرگونی های ریشه ای با واژگونی نظام سرمایه داری و از بین بردن مالکیت خصوصی بر افزار تولید را آماج خود می داند و دیگری اصلاح نظام با کارکردهای مالیاتی و برقراری عدالت اجتماعی نسبی را آرمان خود کرده است.

در بالا گذری کوتاهی در باره گام گذاشتن واژه کمونیسم به واژگان سیاسی داشته ایم. بدین گونه نمی توان به پاسخ کوتاهی در باره ی این که کمونیسم چیست بسنده کرد. با این که می توان برای پاسخ به این پرسش یک مرزی گذاشت و به ریشه زبانی این واژه نگاهی داشت و  گفت که واژه کمونیسم از واژه  فرانسوی «communisme» گرفته شده است، که دوباره از واژه لاتین «communitas» گرفته می شود که به معنای اجتماع است، ولی بدون بررسی بستر تاریخی و طبقاتی این پدیده پاسخ ما همه سویه و فراگیر نیست.

آن جنبشی که در پایان راه تکاملی خود، جنبش کمونیستی نامیده شد را  نمی توان بی آن که به بررسی روند تاریخی آن پرداخت، شناخت. اندیشه کمونیسم را باید هم چون جنبش تاریخی کمونیستی به رهبری مارکس و انگلس بررسی کرد.   

 با این همه هیچ گاه دریافت مفهوم کمونیسم برای همه همسان نخواهد شد. پاسخ به این پرسش نیز مانند بسیاری از چیزهای دیگر در یک جامعه طبقاتی بسته به این دارد که جایگاه طبقاتی پاسخ دهنده در کجاست؟    

بورژوازی که می داند که این مفهوم نه تنها پیام آور مرگ او بلکه سازمان گر شورش ها نیز هست، آن را اندیشه ای ستمگر و سترون (عقیم) می داند. طبقه کارگر این مفهوم را تنها راه رهایی خود و همه ی انسان ها می داند. ای بسا کارگرانی که پس از آشنایی با مقوله های کمونیستی دریافتند که از زمانی که کارگر شده اند، بی آن که خود بدانند هر روز به این اندیشه نزدیک تر شده اند.   

سوسیال دموکرات ها هنوز دوست دارند که کمونیسم را با دیکتاتوری و آرمان گرایی شورشی برابر بدانند. سوسیال دمکرات ها پس از از دست دادن نقش تاریخی خود برای بورژوازی جهانی که جلوگیری از پیشرفت جنبش کمونیستی بوده است، در سی سال گذشته که دوران جولان نئولیبرالیسم بوده است، در همه ی جهان از پشتیبانان و پیاده کنندگان برنامه های ضداجتماعی نئولیبرالی بوده اند. و هر هنگامی که جنبش کارگری نیرومند شود، آن ها دوباره مترسک ترقی خواهی به چهره می زنند و برای کند کردن راه و یا به کژراهه کشاندن آن پای به پهنه نبرد خواهند گذاشت.  یکی از کارهای برجسته ای که بورژوازی به سوسیال دموکرات های میهن ما  واگذار کرده است، وادار کردن پذیرش دگرگونی های سطحی و گذرا با شیوه اصلاحی از سوی کمونیست ها است.

بنابراین نبرد ایدیولوژیک با اندیشه  سوسیال دمکراسی  در برون و درون حزب طبقه کارگر همیشه از وظیفه های بنیانی کمونیست ها بوده است.   

برای همین هم رفیق عاصمی در پایان نوشته خود می نویسد که “مرز میان «اندیشه و عمل» چپ سردرگم سوسیال دمکرات در همه ی رنگ‌آمیزی آن، با چپ انقلابی، مرز میان سیاست ” محدود ساختن مبارزه ی حزب طبقه ی کارگر ایران به مبارزه ی دمکراتیک” با سیاستی انقلابی است که در آن “تحقق بخشیدن به خواست های «تدافعی» تنها از طریق مبارزه ی «تهاجمی» برای گذار از «سیستم سرمایه داری» ممکن و قابل دسترسی است! “.

نوشته کمکی:

David Riazanov

KARL MARX and FREDERICK ENGELS

An Introduction to Their Lives and Work

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *