باز هم درباره تضاد!

سخن روز شماره ۲

۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ۱ آوریل ۲۰۲۰

برخی از رفیقان توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است، پس “تضاد اصلی” هم اکنون تضادی غیرعمده است و بنابراین در دستور کار ما نیست؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه، “تضاد اصلی” است، پس دیگر تضادها تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در دستور کار ما هم اکنون ما نیستند!

برخی ها هم در این میان در تلاش هستند که آب را گل آلود کنند تا از آن ماهی بگیرند. آن ها می کوشند که با سرگرم کردن ما به بازی با مقوله ها و واژه های ویژه ای، ما را از واکاوی درست درونمایه خود پدیده بدور کنند. جدل کنونی در باره ”تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از این گونه است.

شاید برخی از ناسازگاری دیدگاه های ما با هم، ریشه در برداشت دگرگون و گاهن متضاد ما از این دو مقوله داشته باشد. مقوله ها و واژه ها در پیوند با جهان بیرونی آفریده شده اند تا ما را به دریافت بافت درونی پدیده های پیچیده کمک کنند. ولی هم اکنون خود این مقوله ها نکته بنیانی گفتگوهای ما شده اند و نه تنها کمکی به ما در شناخت پدیده ای پیچیده نمی کنند بلکه با بالا کشیدن پرده تاریکی، شناسایی پدیده را دشوارتر می کنند.  

شاید برخی ها پیشنهاد کنند که برای برون رفت از این آشفتگی بهتر است که به فرهنگ نامه ها نگاه کنیم.

مقوله های “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از واژه های آشنای “تضاد”، “عمده” و “اصلی” ساخته شده اند و بنابراین نباید دریافتن معنی این دو مقوله و کاربرد آن ها چندان دشوار باشد.

معنی “تضاد” را لغت‌نامه دهخدا “با یکدیگر دشمنی کردن”؛ فرهنگ فارسی معین “ضد یکدیگر بودن”؛ و فرهنگ فارسی عمید “با یکدیگر ضد بودن” برگردان می کند. بنابراین همانگونه که می بینیم، این واژه در فرهنگ نامه های گوناگون کم و بیش همسان هم  برگردان می شود.

اما هنگامی که به واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی برای برگردان واژه عربی “عمده” نگاهی می اندازیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. واژه نامه دهخدا “عمده” را به “بزرگ و کلان”، فرهنگ پارسی معین “عمده” را به “برجسته و مهم” و فرهنگ پارسی عمید “عمده” را از جمله به “اصلی” برگردان می کند. واژه نامه دهخدا برگردان واژه عربی(اصل+ی)  “اصلی” را “بنیادی، واقعی، عمده “ می داند. فرهنگ پارسی معین “اصلی” را به “حقیقی، اساسی، عمده” برگردان می کند. پس می بینیم که واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی “عمده” را برابر با “اصلی” و “اصلی” را یکسان با “عمده” می دانند و برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار بکار برده شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان کمکی نمی کنند.  

برخی ها هم شاید پیشنهاد کنند که بهتر است که ما معنی این مقوله ها را از سرچشمه های مارکسیستی بیاموزیم. تعریف زیر را می توان چکیده ای از آموزه های ما از اندیشمندان مارکسیست در باره ی این مقوله ها دانست. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با همه ی تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست، تنها یک تضاد است که با حل آن می توان سرشت درونی خود پدیده را  دگرگون ساخت. آن تضادی که جدل و بده بستان درونی یک پدیده را موجب می شود، تضاد ماهوی در یک پدیده است که تضاد اصلی خوانده می شود.  

تضاد اصلی مربوط به تضاد درونی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از دید ماهوی دگرگون می شود و کیفیت کهن از بین می رود و با نفی در نفی به مرحله‌ای بالاتر تکامل می‌یابد و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به سود زحمتکشان حل شود، ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.  

تضاد عمده، اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در زمان معینی در زندگی یک پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به سخنی دیگر، نمی توان بدون حل این تضاد عمده در راه حل تضاد اصلی گامی کارساز برداشت. 

با این روشنگری و بازنمود (توضیح) هر چند که گامی به جلو برداشته شده است، ولی ما همچنان از پیوند این دو تضاد با هم و یا برجستگی و برتری و یا جلوتر بودن یکی از آن ها در برابر دیگری سخنی نگفته ایم.

بدین گونه همان گونه که پیش از این نیز گفته ام، به دید نگارنده کاربرد مقوله هایی همچون “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” که ما از آن ها برداشت هم خوان و یکسانی نداریم، گفتگوی ما را دشوارتر می کند. جا دارد که هم اکنون همان دلیل ها دوباره بازگویی شود. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته گفتگوهای بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی دریافتن خود ویژگی ها باشد. در این هنگام جا دارد که یک گام به پس گذاشت و جستجو کرد که چه مقوله های دیگری را می توان برای روشن کردن سرشت پدیده بکار برد. پس بهتر است به جای جستار در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم.

به باورم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری و از میان آن ها توده ای ها در شرایط کنونی میهن ما دو تضاد را برجسته تر از دیگران می دانند؛ یک- تضاد میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر، دو-  تضاد میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی از یک سو، و طبقه سرمایه داری انحصاری ( بورژوازی بوروکرات، تجاری و مالی) از سوی دیگر. بنابراین اگر ما برای واکاوی این تضادها در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی بورزیم، گفتگوی میان ما آسان تر خواهد شد.

تضاد زیربنایی، تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی- حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی، دیکتاتوری دینی، دیکتاتوری شاهنشاهی و یا ریخت های دیگر «دمکراسی پارلمانی» باشد که در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری پشتیبان ماندگاری مالکیت خصوصی را بر ابزار تولید هستند. این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها پابرجا خواهد ماند.

بنابراین شناخت تضاد زیربنایی در جامعه برای پیکار ما بسیار با ارزش است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان، زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام به گونه ای نارسا (ناقص) در کشور ما پایه گزاری شده است. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری ریخت تاریخی و ویژگی های محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها، نظام اقتصادی و اجتماعی فرمانروا در میهن ما یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام، تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن وظیفه اصلی ما است.   

تضاد روبنایی در میهن ما تضاد میان حقوق سیاسی و دموکراتیک توده ها  با دیکتاتوری دینی است. اما هنگامی که از تضاد روبنایی سخن می گوییم، باید یادمان باشد که دستگاه بزرگ ستم طبقاتی نمی توانست بی همیاری و همکاری بی دریغ نهادهای دینی زنده بماند. خود ولایت فقیه در سخنرانی های گوناگون خود بارها گفته است که از پشتیبانان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است.

بنابراین مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان انگاشت که رژیم توان و خواست عقب نشینی در برابر خواست های مردم را داشته باشد. برداشت این که می توان به دیکتاتوری ولایتی ضربه ای کاری زد و آن را ناتوان کرد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری می برد، بسیار پندارگرایانه و ساده اندیشی است. برای همین هم هرگونه مبارزه صنفی و دموکراتیک در جمهوری اسلامی ایران نبرد علیه ولایت فقیه نیز هست و خودبه خود به یک پیکار سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید.

 بایستگی (ضرورت) حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و آشتی ناپذیر با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.    

بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخش جدانشدنی از پیکار ما است. اگر این چنین نبود، ما دیگر به یک حزب کمونیست نیازی نداشتیم. برای حل تضادهای دیگر ما می توانیم با ساختن جبهه ضددیکتاتوری و یا جبهه ضدامپریالیستی برای حل این تضادها تلاش کنیم. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش هایی از پیکار ما که در پیوند با انجام این وظیفه می شود، تا واژگونی نظام سرمایه داری پابرجا می ماند. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به سود گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده در هم خوانی با موضع انقلابی حزب توده ایران، نبرد با رژیم ولایت فقیه از پیکار علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

اگر ما تنها به نبرد برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که تضاد روز است، خشنود باشیم، اگر در این پیکار پیروز شویم، نه تنها تضاد درونی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی آفریده  نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و به سوی خود کشاندن لایه های میانی ما را در نبرد برای حل تضاد زیربنایی نیرومندتر کند. برایند این سست کاری ذهنی و ناتوانی عملی جایگاه شکننده ما هنگام گفتگو با نیروهای غیرپرولتری برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان انجام دوباره تجربه جانگداز مردم آفریقای جنوبی است.

آن هایی که این پیوند دیالکتیکی را نمی بینند و هم اکنون تنها حل تضاد روبنایی را برجسته می کنند، باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر نبرد طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

– خواست کارگران نه تنها سرنگونی رژیم ولایت فقیه که حتا واژگونی نظام سرمایه داری- اسلامی نیز  است. واکنش ما در برابر این ویژگی ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

– آیا باید به کارگران بگوییم که برای اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری هم اکنون تا فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از نبرد طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از ژرفش آن بکاهند؟ آیا نبرد طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور کار روز برداشت ؟

 – چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان نبرد طبقاتی را تا فردای واژگونی ولایت فقیه به کنار گذاشت؟

–زحمتکشان با باور به کی و بر پایه چه امیدی باید نبرد برای نان و کار را به فردا واگذار کنند؟ چه کسی  جلوگیر آن می شود که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟  چه کسی ما را باز می دارد که مانند حزب کمونیست آفریقای جنوبی پیاده کننده اقتصاد نئولیبرالی نشویم؟  

افزون بر این، راستش این است که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان، آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم پشتیبانی می کنند. ما چگونه می توانیم ویژگی های نبرد خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) در برابر راه حل دیگر نیروها به توده ها نشان بدهیم؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را از حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده بورژوازی جدا می کند همین باور به نبرد طبقاتی و سازماندهی آن نیست؟ 

شاید برخی ها بگویند که ما با نبرد بر علیه اقتصاد نئولیبرالی دولت روحانی خود را از دیگر دشمنان ولایت فقیه جدا می کنیم. ولی باید گفت که روشنگری در باره ی پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی را بسیاری از کسان از میان آن ها آقای نگهدار نیز انجام می دهند. تنها یک راه برای شناساندن راه ما مانده است، آن هم پایداری به خط مستقل طبقاتی و پافشاری به گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری است.

بنابراین نکته برجسته در گفتگوی کنونی در هم تنیدگی تضاد حقوقی مردم با ستمگران دینی و تضاد بنیادی بیشتر مردم با نظام سرمایه داری است و همان گونه که کنگره ششم حزب توده ی ایران می گوید، باید برای حل هر دو تضاد تلاش کرد. بدین گونه نامگذاری چنین تضادهایی به خودی خود هدف نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *