طبقه کارگر افریقای جنوبی و انقلاب ملی-دمکراتیک ۱۹۸۸
برگردان: احسان صالحی

نوشته: جو اسلُوو، دبیرکل حزب کمونیست آفریقای جنوبی

موج جدید در تشکیلات کارگران و تفکر سوسیالیستی برخی پرسش های مهم را برجسته کرده است:

آیا تأکید فوری بر انقلاب ملی دمکراتیک بر این دلالت دارد که طبقه زحمتکش باید مبارزه طبقاتی را به سود مبارزه ملی کنار بگذارد؟

آیا اهداف سوسیالیستی به سود مبارزه برای دمکراسی به اصطلاح بورژوازی روی تاقچه گذاشته می شوند؟

کدام طبقه باید نقش پیشاهنگ را در انقلاب ملی دمکراتیک ما بازی کند؟

مهم‌تر از همه، در دوره ای که به اتحادهای درون طبقه ای نیازمند است، چگونه می‌توان نقش مستقل طبقاتی طبقه کارگر را حفظ و از آن پاسداری کرد؟

مقدمه

در چند سال گذشته، آهنگ افزایش یافته مبارزه در کشور ما جدل های نظری و بحث‌های سیاسی را در میان آن‌هایی برانگیخته است که در همان خط مقدم مبارزه هستند. کارگران کارخانجات، جوانان شهرها، فعالان توده‌ای و زیرزمینی، روشنفکران رادیکال، کادرهای اُمخونتو وی سیزوی [شاخه نظامی کنگره ملی آفریقا که با همکاری نلسون ماندلا در پی کشتار شارپیویل پایریزی شد]، و تمام رزمنده ها در تمامی سطح‌ها در پی بافتن پاسخ‌هایی در باره مسایل فوری و مبرم استراتژیک، تاکتیکی و سازمانی روز ما هستند. تعداد رو به افزایشی از مردم ما ضرورت آیین سیاسی لنین را درک می‌کنند: بدون تئوری انقلابی، هیچ جنبش انقلابی واقعی نمی‌تواند رخ دهد.

این بحث‌ها و جدل‌ها، در یک شیوه یا شیوه دیگر، به پایه‌ها و اصل های مشخصی بر می‌گردند، مانند مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی، مساله مرحله های مبارزه، اتحادهای درون طبقه ای. نقش طبقه کارگر ما در جبهه رهایی. بسیاری از این جدل‌ها بین افرادی است که در دیدگاه‌های عام اشتراک دارند؛ باوری که [می گوید] سلطه ملی با (نظام) سرمایه داری و با تصدیقِ آرمانِ آفریقای جنوبی سوسیالیست پیوند دارد. اما همیشه در باره کارآترین جاده تاکتیکی به سوی این هدف شفافیت وجود ندارد.

گرایشی که بی قیدانه به کارگرگرایی[۱] توصیف می شود، انکار می‌کند که مضمون اصلی نزاع آنی و فوری رهایی ملی است، گرایشی که آن را به مثابه یک انحراف از مبارزه طبقاتی تلقی می کند. این گرایش حتی اگر تناسب سلطه ملی را در فرایندهای استثمارگرانه بپذیرد، کارگرگرایی بر دورنمایی از مبارزه آنی و بی درنگ برای سوسیالیسم پافشاری می کند.

ادعا می‌شود مرحله گذار، که مستلزم اتحادهای درون طبقه ای است، به چشم‌پوشی از دورنماهای سوسیالیستی و به واسپاری رهبری طبقه کارگر منتهی می شود. ادعا می‌شود که مبارزات اقتصادی بین کارگران و کارفرماها در نقطه تولید (که لاجرم به درون صحنه سیاسی وسیع‌تر نشت می کند) «مبارزه طبقاتی» است. این نگرش گاه با دیدگاهی همراه می‌شود که جنبش سندیکایی نماینده اصلی سیاسی طبقه کارگر می باشد.

نسخه پرمایه‌تر جایگاه چپ-کارگرگرا به تازه گی در میان دانشگاهی های پیونده خورده با اتحادیه های کارگری ظهور یافته است. این نسخه نیازمندی به اتحادهای درون طبقه ای را می پذیرد، اما نگاهی از سازماندهی سیاسی طبقه کارگر را پیش می‌کشد که بیشتر با اتحادیه کارگری تناسب دارد تا یک پیشروی سیاسی انقلابی.

در سر دیگر این جدل دیدگاه هایی هست که تمایل دارند یک دیوار چین بین مبارزه برای برابری طلبی ملی و رهایی اجتماعی بر پا کنند. ویژگی مبارزه ما را به مثابه بورژوا-دمکراتیکی می نگرند که برنامه کاری بی درنگ آن فراتر از مقصدِ نوعی سرمایه داری عاری از نژادپرستی نمی رود. بنا بر این دیدگاه، زمان کافی پس از نابودی آپارتاید وجود خواهد داست تا آنگاه توجه مان را به مبارزه برای سوسیالیسم برگردانیم. از این رو، باید از اهداف نهایی سوسیالیستی مان کمتر سخن بگوییم. طبقه کارگر نباید بر اتخاذِ اقدام های اجتماعی رادیکال به عنوان بخشی از برنامه کاری فوری پای بقشارد زیرا این، متحدهای بالقوه بر علبه آپارتاید را فراری می دهد.

دلبستگی موضوعی به شکل و مضمون سیاسی جامعه پساآپارتاید همچنین سبب تمرکز بر مساله حقوق گروهی نسبت به حقوق انفرادی شده است. نژادپرست ها، البته، از «حقوق گروهی» و «چندملیت گرایی» به عنوان طناب نجات برای سلطه مستمرشان بهره برداری می کنند. این، اما، به این پرسش نمی پردازد که آیا اساسی مشروع برای چارچوپ چندملیت گرایی در آفریقای جنوبیِ نسل آینده وجود دارد.

پهلو به پهلو با فرایندهای وحدت بخش، وجودِ تنوع فرهنگی و قومی پرسش های دوستانه ای را در باره رویکرد ما به مساله ملی برانگیخته است. آیا ما باور داریم که اقوام ما همین الان هم ملت ما را شکل می دهند؟ اگر خیر، آیا آن‌ها دارند (یا آیا آنها باید به سوی ملتی واحد یا جدا از هم حرکت کنند؟ آینده تنوع فرهنگی و زبانی چیست و چقدر ما این تنوع در چارچوب حکومتی مترکز را پذیرا هستیم؟

برخی منتقدین چپگرا ما را متهم می‌کنند که تزِ ما در باره نظام استعماریِ از یک نوع خاص ضرورتاً بر این امر دلالت دارد که دو ملت در آفریقای جنوبی وجود دارد – ستمگر (سفیدپوست) و ستمدیده (سیاهپوست). صورتی از این نقد آن است که منشور آزادی [ما]، آنجا که از «جایگاه برابر» برای «تمام گروه‌ها و نژادهای قومیتی» سخن می گوید، اشاره اش به وجود چهار ملت است.

برای کمونیست های آفریقای جنوبی پرسش ها و جدل‌هایی که در بالا به آن‌ها شده است برای نخستین بارطرح نشده اند. برای بیش از ۶۶ سال ما تلاش کرده‌ایم پاسخ‌هایی را بیابیم و آن‌ها را در صحنه‌های واقعی مبارزه به کار ببندیم. ما مدعی نیستیم که خردمندتر از همگان هستیم. اما، از آنجایی که به ابزار تئوریکی مارکسیسم-لنینیسم و سرمایه بی همتای تجربه انقلابی مجهز هستیم، گستاخی نیست ادعا کنیم که حزب ما به شکل بی همتایی شایستگی آن را دارد که بتواند کمک کند راه درستِ تجزیه و تحلیل را روشنگری کند. این فرایندی است که نیازمند هم خلاقیت و هم صراحت فکری است. نیز نیازمند تبادل نظر نه تنها درون رده های مختلف حزب بلکه بین ما و همه کنشگران جدی انقلابی غیرحزبی هم می باشد.

باید در باره نگرانی‌های واقعی از برخی رویکردها و فرمول بندی ما (چه از یک جایگاه «راست» و چه از جایگاه «چپ») بحث کرد، نه که تنها آنها را مردود شمرد. به این منظور، پس، ما در ادامه موردهای زیر را بررسی می کنیم:

الف) مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی

ب) مرحله های مبارزه

ج) رهبری طبقه کارگر، و

د) ساختار ملت آفریقای جنوبی

الف) مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی

حزب کمونیست آفریقای جنوبی – در اساسنامه ۱۹۸۸ خود تأکید می‌کند که هدفش این است طبقه کارگر را به سوی هدف استراتژیک استقرار یک جمهوری سوسیالیستی رهبری کند «و هدف آنی تر دستیبابی به آماج های انقلاب ملی دمکراتیک است که به شکلی جدایی ناپذیر با آن پیوند دارد». اساسنامه مضمون اصلی انقلاب ملی دمکراتیک را این‌گونه نوصیف می کند:

«..رهایی ملی مردم آفریقا به طور اخص و مردم سیاهپوست به طور عام، نابودی قدرت سیاسی و اقتصادی طبقه نژادپرست حاکم، و استقرار حکومتی متحد از قدرت مردم، که در آن طبقه کارگر نیروی مسلط خواهد بود و که به شکلی پیوسته به سوی رهایی اجتماعی و محو کامل استثمار انسان به دست انسان حرکت خواهد کرد».

انقلاب ملی دمکراتیک، مرحله جاری مبارزه در کشور ما انقلابِ تمام مردم ستمدیده است. این به آن معنی نیست که «مردم» ستمدیده را می توانپد یدیده ای واحد یا یک‌دست در نظر گرفت. اردوگاه اصلی در مبارزه آنی ترکیبی از طبقه ها و قشرهای گوناگون (غالباً سیاهپوست می‌باشد که از اشکال و درجه های متنوع از ستم ملی و استثمار اقتصادی رنج می برند) است. اردوگاه آن‌هایی که از سلطه ملی سود می‌برند و از آن پشتیبانی می‌کنند، نیز، به طبقه هایی نقسیم می شوند.

برخی «نظریه پردازان آگاه» به کارگران در برابر سخن ما از «انقلاب تمام مردم ستمدیده» پیوسته هشدار می‌دهند و به آن‌هایی که چنین فرمول بندی های را به کار می گیرند، انگ «عوامگراها» می زنند، نه انقلابی ها. بیاییم ببینیم لنین در باره این مساله چه می‌گوید زمانی که او نیز این عادت را داشت از کلمات این چنینی برای توصیف قیام در روسیه استفاده کند:

بله، انقلاب مردم. سوسیال دمکراسی … ایجاب می‌کند که این واژه را نباید برای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی در درک ستیزهای طبقاتی درون مردم به کار گرفت… اما، این مردم را به شکلی به طبقه ها تقسیم نمی‌کند که طبقه پیشرو درون خودش زندانی گردد… طبقه پیشرو باید با انرژی و شوق بیشتر به خاطر تمام مردم، در پیشاپیشِ تمام مردم بجنگد (مجموعه آثار، ج ۱، ص۵۰۳).

البته، منافع بلندمدت طبقه ها و قشرهای مختلف اردوگاه انقلابی ضرورتاً با هم همخوانی ندارند. آن‌ها استحکام و التزام یکسانی حتی به هدف‌های آنی انقلاب دمکراتیک ندارند. از درون رده های قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست روشن است که دشمن به دنبال سرچشمه های همکاری و همدستی خواهد بود. به این مساله بازخواهیم گشت.

در کل، اما، این درست است که انقلاب ملی دمکراتیک ما گویای منافع عینی گسترده نه تنها طبقه کارگر، بلکه منافع بیشترین طبقه های درون اکثریت مردم را می باشد، از جمله خرده بورژاوزی سیاهپوست و قشرهای مهم بورژوازی نوپای سیاهپوست. این واقعیت بنیان مبارزه‌ای را مهیا می‌کند که هدفش این است که همه طبقه ها و قشرهای ستمدیده به عنوان شرکت کنندگان در ائتلاف آزادیبخش ملی را به سمت خودش بسیج کند.

ما بر این باوریم که طبقه زحمتکشان بخشی جدایی ناپذیر و نیروی پیشروی چنین ائتلاف آزادیبخش است. اما رابطه هایش با دیگر طبقه ها و قشرها را نمی‌توان به پذیرش اهداف سوسیالیستی از سوی آن‌ها مشروط کرد. منشور آزادی برنامه سرنوشت سازی است که به هدف توضیح و بیان آمال مشترک آنیِ همه طبقه های اجتماعی ستمدیده دگرگونی پیوسته یافته است. این سند خود به تنهایی برنامه‌ای برای تحقق سوسیالیسم نیست، اگرچه (همان گونه که بعد استدلال خواهیم کرد) می‌تواند بنیان پیشروی پیوسته به سوی آینده سوسیالیستی باشد.

موج جدید در تشکیلات کارگران و تفکر سوسیالیستی برخی پرسش های مهم را برجسته کرده است:

آیا تأکید فوری بر انقلاب ملی دمکراتیک بر این دلالت دارد که طبقه زحمتکش باید مبارزه طبقاتی را به سود مبارزه ملی کنار بگذارد؟

آیا اهداف سوسیالیستی به سود مبارزه برای دمکراسی به اصطلاح بورژوازی روی تاقچه گذاشته می شوند؟

کدام طبقه باید نقش پیشاهنگ را در انقلاب ملی دمکراتیک ما بازی کند؟

مهم‌تر از همه، در دوره ای که به اتحادهای درون طبقه ای نیازمند است، چگونه می‌توان نقش مستقل طبقاتی طبقه کارگر را حفظ و از آن پاسداری کرد؟

پاسخ به این پرسش ها و کلید عزم استراتژی و تاکتیک‌های درست در وضعیت جاری به درک درست رابطه بین مبارزه طبقاتی و ملی نیازمند است.

اگر ما پرسش را این‌گونه طرح کنیم که آیا مبارزه ما یک مبارزه ملی است یا یک مبارزه طبقاتی، ناگزیر به پاسخ نادرستی خواهیم رسید. پرسش درست این است: رابطه‌ بین این دو مقوله چیست؟ ناتوانی در درک مضمون طبقاتی مبارزه ملی و مضمون ملی مبارزه طبقاتی در شرایط موجود می‌تواند مانع پیشبردِ گذارهای هم دمکراتیک و هم سوسیالیستی ای شود که ما پیگیرش هستیم.

تقدم فوری مبارزه بر ضد ستمگری/ استبداد نژادی از واقعیت‌های عینی وضعیت جاری ما جاری می شود. مفهوم سلطه ملی رازگونه ای نیست که ما را از رویکردهای طبقاتی سر در گم کند. این بر هر سطحی از استثمار طبقاتی تأثیر می گذارد. در حقیقت، طبقه کارگر ما را به مقوله‌های رنگِ پوست تقسیم می کند. بنابراین، دسته بندی های غیرمعمول مانند «طبقه کارگر سفید پوست» و «طبقه کارگر سیاهپوست» «غیرعلمی» نیستند، بلکه تنها بیان واقعیت‌هاست.

سلطه ملی با طبقه حاکمی حفظ می‌شود که دستگاه دولتی اش از منافع اقتصادی و امتیازهای اجتماعی همه طبقه های درون جامعه سفیدپوست پاسداری می کند. آرمان خلق آفریقایی را به سوی ملتی واحد انکار می‌کند و، در جایگاه اش، کوشش می‌کند قبیله گرایی و قومگرایی را جاودانی کند. اینها، و گروهی از شیوه عمل‌های (یا پرایتک های) مرتبط به هم، نمودهای قابل مشاهده روزانه ی سلطه ملی هستند.این شیوه عمل‌ها بر وضعیت و زندگی هر سیاهپوستی در هر طبقه ای تأثیر می گذارد. این، اما، طبقه کارگر است که، در عمل، از شدیدترین شکل سلطه ملی رنج می برد. و آن‌هایی که نبرد با سلطه ملی به عنوان عنصر کلیدی فوری بسیج کننده طبقه کارگر ما را رد می‌کنند، در دنیای غیرواقعی خودشان زندگی می کنند.

مشاهده گسترشِ اخیرِ آگاهی از پیوند بین سلطه ملی و استثمار طبقاتی در میان بخش‌های سازمان یافته طبقه کارگر دلگرم کننده است. این گستردگی در اساس مدیون تجربه‌های فزونی یافته مبارزه با سلطه نژادی در دوره اخیر است.

باورهای سوسیالیستی نه تنها از اطلاعاتِ کتابی، بلکه از مبارزه در محدوده معضل های روزانه سرچشمه می گیرند. و برای آن‌هایی که باید با واقعیت‌های همیشگی و خوارشدگی های ناشی از بیدادگری های نژادی (در محل تولید، در شهرها، در خیابان ها، و مانند آن) زندگی کنند، هیچ معضلی فوری تر و متناسب‌تر از تجربه ستم ملی وجود ندارد. این به یقین نقطه آغازِ آگاهی سیاسی برای هر کارگر سیاهپوست ایست.

بیشتر در مبارزه واقعی با ستم ملی است که ریشه‌های طبقاتی آن را می‌توان به شکلی موثرتر درک کرد. این مبارزه است که رابطه نهفته بین سرمایه داری و سلطه ملی را در کشور ما به بهترین شکل آشکار می کند.

آن‌هایی که دوست دارند مفهوم مبارزه طبقاتی را مبارزه اتحادیه کارگری با کارفرماها محدود کنند، و آن‌هایی که مبارزه سیاسی را تنها از منظرهای محدود اقتصادی بنگرند، به این باور خواهند رسید که باید به سخن لنین در باره این پرسش ها گوش فرا دهند:

آیا درست است که مبارزه اقتصادی، در کل، از لحاظ گستردگی مناسب ترین ابزار برای به میدان کشاندن توده ها به مبارزه سیاسی است؟ خیر، کاملاً نادرست است. هر نمودِ دیکتاتوری پلیسی و خشونت استبدادی – نه فقط در ارتباط با مبارزه اقتصادی – نمودی نیست که اگر یک خرده کمتر «به لحاظ گستدرگی مناسب» باشد بتوان از آن به مثابه ابزاری برای به میدان کشاندن توده ها استفاده کرد… از مجموعِ موردهایی که در آن‌ها کارگران (یا خودشان یا نزدیکان خودشان) از دیکتاتوری، خشونت، و فقدان حقوق رنج می برند، بی‌شک تنها یک اقلیت کوچک موردهایی از دیکتاتوری پلیسی را در مبارزه سندیکاهی به نمایش می گذارند» (مجموعه آثار، ج ۱، ص ۱۳۶).

مبارزه طبقاتی در دوره ای از هژمونی سرمایه داری، در دراز مدت، مبارزه‌ای سیاسی برای فتح نهایی قدرت به دست طبقه کارگر است. اما مضمون این مبارزه طبقاتی همیشه ثابت باقی نمی ماند: این را وضعیت عینی در لحظه مشخص تاریخی دیکته می کند. ما نمی‌توانیم مفهوم مبارزه طبقاتی را به آن لحظه‌های نادری محدود کنیم که فتح فوری قدرت سوسیالیستی در دستور کار است. هنگامی که کارگران درگیر مبارزه ملی برایاز بین بردن سلطه نژادی اند، آن‌ها، همزمان، به یقین درگیر مبارزه طبقاتی می شوند.

هنگامی که کارگران اتحادهایی را با دیگر طبقات شکل می دهند، مبارزه طبقاتی در پس زمنیه ناپدید نمی شود. تاریح تمام مبارزات در اساس مرحله های موقت اینچنینی را شامل می شوندد. اگر نه نبرد طبقاتی، پس جوهر مبارزه در خلال این مرحله ها چیست؟ چیزی به نام مبارزه طبقاتی «خالص» وجود ندارد و آن‌هایی که در جستجویش هستند، می‌توانند این کار را تنها در انزوا و صندلی راحتی کتابخانه ها انجام دهند. لنین در باره این دیدگاه که انقلاب‌های اجتماعی نیازمند دو ارتش منزه است، با طنزی تلخ می گوید:

پس یک ارتش در جایی آرایش می‌گیرد و می گوید: «ما برای سوسیالیسم می جنگیم» و دیگری در نقطه‌ای دیگر و می گوید: «ما برای امپریالیسم می جنگیم» و این یک انقلاب اجتماعی خواهد بود! … کسانی که در انتظار یک انقلاب اجتماعی «خالص» اند، هرگز آن را نخواهند دید. این افراد بی آنکه مفهوم انقلاب را درک کنند، دم از انقلاب می زنند (مجموعه آثار، ج۲۲، ص۶-۳۵۵)

زمانی که برای در هم شکستن اشغال نظامی ژاپن، استعمار فرانسه، و سر آخر امپریالیسم آمریکا و نیروهای دست نشانده اش، کارگران ویتنامی انرژی اصلی شان را در اتحاد با نیروهایِ دیگر طبقات متمرکز می کردند، آن‌ها مبارزه طبقانی را کنار نگذاشتند. وقتی هیتلر جنگ جهانی را راه انداخت، مضمون اصلی مبارزه طبقاتیِ کارگران به درستی به شکست فاشیسم بدل شد. این وظیفه [شکلگیری] «مردمی ترینِ» جبهه ها را ایجاب کرد که در ان نیروهای ضدفاشیست و ضدسوسیالیسم را گرد هم آورد. این موضوعِ رکورد تاریخی است که پیروزی ضدفاشیست بیشترین گستره جهان سوسیالیستی را از انقلاب اکتبر تا آن زمان ممکن ساخت و راه را به سوی انقلاب‌های موفق ضدامپریالیستی و ضداستعماری گشود.

وقتی ما طبقه کارگر را تشویق و ترغیب می‌کنیم که (در اتحاد با دیگر طبقه های از نظر ملی ستمدیده) انرژی اصلی شان را وظیفه آنی کسب رهایی ملی فدا کنند، ما به یقین مبارزه طبقاتی را کمرنگ نمی‌کنیم یا از آن عقب نشینی نمی کنیم. بر عکس، ما آن را با تنها شیوه ای پیش می‌بریم و توانمندترش می‌کنیم که در زمان حاضر عملی می باشد.

ما همچنین نمی خواهیم انقلاب سوسیالیستی را با تأکید بر هدف‌های ملی دمکراتیکِ مرحله آنی مبارزه عقب بیندازیم یا از سر باز کنیم. لنین، در پاسخ به منتقدین سیاست بلشویکی در باره تقدم انقلاب دمکرایتک، می گوید «ما (انقلاب سوسیالیستی را) راعقب نمی اندازیم، بلکه، با تنها شیوه ممکن، در این مسیر درست، یعنی مسیر جمهوری دمکراتیک، گام های نخست را به سوی آن بر می‌داریم (مجموعه آثار، ج۱، ص۴۳۵). تأکید فوری ما بر مبارزه برای دمکراسی و «قدرت مردم» پیش نیاز ضروری برای پیشروی بلندمدت به سوی گذار سوسیالیستی است.

به طور همزمان، اما، رهایی ملی ضرورت کوتاه مدت طبقاتی برای زحمتکشان است. از آنجایی که سنگینی دیکتاتوری ستم ملی بر طبقه کارگرِ دو برابر استثمار شده آفریقای جنوبی بیشتر از هر طبقه زحمتکش دیگر است، نابودی آن از طریق کوتاه ترین راه ممکن، خود، عمیق‌ترین منافع پرولتاریای ما محسوب می شود. هم به طور آنی و هم در درازمدت، طبقه کارگر ما مقاومت می‌کند تا از پایان سلطه ملی دستاوردهای بیشتری از هر طبقه دیگر در میان ستمدیدگان نایل شود.

این واقعیت‌ها کمک می‌کند شکل و مضمون مبارزه طبقاتی کارگران را در لحظه سرنوشت ساز حاضر و نیز اتحادهای لازم برای پیش برد هدف‌های طبقه کارگر را تعریف و تشریح کنیم. «مبارزه طبقاتی»یی که از این حقیقت‌ها چشم می پوشد تنها می‌تواند، نه در صحنه واقعی مبارزه، بلکه در اتاق سخنرانی بجنگد.

نباز به تمرکز بر حال، اما، دلالت بر واگذاری و چشم‌پوشی از آینده ندارد. در بخش بعدتر به طور کامل‌تر استدلال می‌کنیم که شرکت طبقه کارگر در انقلاب دمکراتیک (که نیازمند اتحادها، برنامه‌های حداقلی، و مانند آن است) دلالت بر کم توانمند کردن جایگاه های مستقل طبقاتی اش ندارد.

همچنین، در خلال مرحله‌ای که بر گذار دمکراتیک تأکید دارد، نیاز نیست گسترش آگاهی سوسیالیستی میان زحمتکشان را به عقب بیندازیم– اعتقادی که به اشتباه برخی از منتقدین چپگرا آن را به حزب ما نسبت می دهند. در خلال این دوره حفظ و تعمیق درک طبقه کارگر از وابستگی متقابل بین آزادی ملی و رهایی اجتماعی حیاتی است. این وظیفه را نمی‌توان تا برافراشته شدن پرچم ای ان سی (کنگره ملی آفریقا) بر فراز شهر پریتوریا به عقب انداخت. به پیروی از گفته‌های بالا است که شرکت طبقه کارگر ما و پیشتاز سیاسی‌اش در اتحاد رهایی ضرورتی هم درازتمدت و هم کوتاه مدت است. مشارکت اس ای سی پی (حزب کمونیست آفریقای جنوبی) در این چنین اتحادی، آن‌گونه که منتقدین چپگرای ما مدعی اند، نوعی «دنباله روی» یا «عوامگرایی» نیست. همچنین، آن‌گونه که بدگویان راستگرای ما می گویند، ترفند فرصت طلبانه نیست که بخواهیم «دستور کار به اصلاح نهان»مان را پنهان سازی کرده و از ای ان سی تنها به عنوان جاپایی برای رسیدن به سوسیالیسم استفاده کنیم.

ما هرگز اعتقادمان را پنهان نکرده‌ایم که کوتاه ترین مسیر سوسیالیسم از راه حکومتی دمکراتیک می گذرد. اما، همان گونه که پیش از این اشاره شد، اس ای سی پی در این اتحاد به یک دلیل بسیار قانع کننده دیگر شرکت می کند؛ همزمان، اعتقاد ما که نابودی سلطه ملی، (به عنوان هدف بنیادین ما از اتحاد) می باشد، فوری ترین نگرانی طبقاتی پرولتاریای ما است.

 

این، اما، نگرانیِ دیگر طبقه های اصلیِ درون اکثریت تحت سلطه، هم، است. با به ذهن سپردن جایگاه طبقاتی آن‌ها، از خود باید پرسید که آیا پایه‌ای واقعی براییک برنامه‌ وجود دارد که بتواند این طبقه ها را به کنارِ جبهه رهایی جذب کند و بتواند چنین کاری را بدون کنار آمدن با منافع بنیادین طبقه کارگر انجام دهد؟

 

با کنار گذاشتن اتحادهای طبقه ای و تکروی، طبقه کارگر در حقیقت رهبری مبارزه ملی را به قشرهای بالای متوسط و متوسط واگذار خواهد کرد. این به یک راه حل خیانت آمیز رفورمیستی و به یک آفریقای صرفاً سرمایه داری پساآپارتاید با هژمونیِ جنبشِ ملی سیاهپوستانِ بدل خواهد شد که بورژوازی بر آن مسلط خواهد شد.

ب) قشرهای متوسط سیاهپوست و بورژوازی در حال ظهور سیاهپوست

گفته‌ایم که انقلاب ملی دمکراتیک منافع عینی وسیع طبقه کارگر و بیشتر طبقه های دیگر است که اکثریت تحت سلطه ملی را نمایندگی می کند. ما به جایگاه ویژه بورژوازی دیوان سالار (بروکراتیک) در منطقه های سیاهپوست نشین و در بخش‌های شهری باز خواهیم گشت، که هستی‌اش به همکاری با سلطه نژادی وابسته است.

رویکرد ما به مضمون چندین طبقه ای بودن مرحله جاریِ مبارزه توجه زیادی از برخی منتقدهای چپگرای ما را به خود جلب کرده است. اما از آن جایی که آن‌ها با به زمین انداختن بولینگ هایی (یا گوی های چوبی ای) که خودشان بر پا کرده اند، رویکردمان را تحریف کرده اند، لازم است چند کلمه‌ای را به چند امر بدیهی اختصاس دهیم:

بدیهی است که طبقه سرمایه دار سیاهپوست خواهان نظام سرمایه داری است و این که تمام کوشش خود را می‌کند در این راستا بر جامعه پسا آپارتاید تأثیر بگذارد.

بدیهی است که طبقه های متوسط و بالاتر که در اتحاد وسیع رهایی [ملی] شرکت می کنند، برای کسب هژمونی [با دیگران] در می‌افتند و کوشش خواهند کرد منافع شان را به عنوان منافع تمام آفریقایی ها نمایندگی کنند. بدیهی است که (مانند دیگر همتایان خود در تمام نقاط دنیا) قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست که خودشان را در کنار مبارزه مردم می یابند، اغلب ناسازگار و دودل هستند. آن‌ها برای دستیابی به یک نتیجه اصلاح طلبانه (رفورمیستی)، نه انقلابی، معمولاً سست ترین طعمه دشمن هستند. این امری نسبتاً بدیهی است. اما به همین اندازه بدیهی است که اگر طبقه کارگر و پیشروی آن و تشکل های توده‌ای قرار باشد به خودشان محدود باشند یا در خود فرو روند، بزرگترین آسیب به آرمانِ هم رهایی و آزادیِ ملی و هم رهایی اجتماعی وارد خواهد آمد. با کنار گذاشتن اتحادهای طبقه ای و تکروی، طبقه کارگر در حقیقت رهبری مبارزه ملی را به قشرهای بالای متوسط و متوسط واگذار خواهد کرد. این به یک راه حل خیانت آمیز رفورمیستی و به یک آفریقای صرفاً سرمایه داری پساآپارتاید با هژمونیِ جنبشِ ملی سیاهپوستانِ بدل خواهد شد که بورژوازی بر آن مسلط خواهد شد. در این مسیر، «پاکیزگی طبقاتی» بی‌شک به خودکشی طبقاتی منتهی می‌شود و شعارهایِ به نظر سوسیالیستی در حقیقت دستیابی به سوسیالیسم را متوقف می کند

قشرهای سیاهپوست طبقه متوسط و بالاتر یک نیروی سیاسیِ نسبتاً مهم، به ویژه در مبارزه جامعه های مختلف کشور را شکل می دهند. چه بخواهیم و چه نه، آن‌ها در چنین مبارزه هایی شرکت می‌کنند و مشارکت شان، اغلب، پیشتازانه است. آن‌ها معمولاً در میان پرطنین ترین بلندگوهای مطالبه ها بوده و (همان گونه که از شناخت و آگاهی سیاهپوستان تجربه کرده ایم) گاهی پیشگامانِ شکل‌های جدیدی از ایدئولوژِیِ نسبتاً ملی گرایانه هستند.

پرسش، بنا براین، این نیست که آیا شرکت کنندگان در مبارزه هستند یا خیر. پرسش واقعی این است که طبقه کارگر، با خودداری از برپایی یک سنگر مشترک، کمک می‌کند آن‌ها سرراست به دامن دشمن بغلتند یا خیر. از سوی دیگر، با برقراری ارتباط با آن‌ها در پلاتفرم های مشترک حداقلی، طبقه کارگر قادر است جایگاه قدرتمندتری را بنا سازد و نیز برخی از پتانسیل های منفی طبقه متوسط را خنثی کند.

این، در تمام موردها، یک اصل بنیادین استراتژیِ انقلابی طبقه کارگر است که، در هر مرحله ای، ضرورت دارد نیروهایی را به بالاترین سطح برساند که بتوان آن‌ها را حول یک برنامه مشترک حداقلیِ پایبند به اصول در برابر طبقه حاکم بسیج کند. این تنها به توسل به وجدان فردی بستگی ندارد که گهگاهی (همان گونه که ما در میان اقلیت محدودی از جامعه سفیدپوست شاهد بوده ایم) بر ضد ریشه‌های طبقاتی و منافع گروهی اش شورش می کند.

وقتی، اما، موضوعِ الگوی رفتاری نهادهای طبقاتی به میان می آید، تجربه نشان می دهد که، در کل، آن‌ها به واسطه گرایش به حفظ منافع اقتصادی شان برانگیخته می شوند. در پی آن، برای آنکه اطمینان بیابیم کدام نیروی اجتماعی را می توان در لحظه‌ای خاص به سود انقلاب متقاعد کرد (بی آن که بخواهیم با هدف‌های اصلی‌اش سازش کنیم)، لازم است در گام نخست عامل های اساسیِ اقتصادی را تجزیه و تحلیل کنیم که بر مشارکت آن‌ها تأثیر خواهد گذاشت. به عبارتی دیگر، مخالفت مشترک با سلطه نژادی در سطح اجتماعی ممکن است، خودش به تنهایی، برای ساروج بندی اتحاد درون طبقه ای بسنده نباشد.

آیا پایه و اساس ملموسی (که ریشه در منافع اقتصادی طبقه ها دارد) برای کشاندن طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست به اتحاد درون طبقه ای در مبارزه فوری برای نابودی سلطه ملی وجود دارد؟ ما بر این باوریم که پاسخ به طور قطع آری است. بیاییم نگاهی به فعالیت‌های طبقه حاکم در این زمینه بیندازیم.

در دهه اخیر، اندازه طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست افزایش یافته است. حکومت چند موانع پویایی طبقاتی را کم کرده است و به شکلی گزینشی بخش‌هایی از کسب و کار سفید پوست ها را به بازگشت به محدوده سابقاً ممنوعه تشویق و ترغیب کرده است. نه حکومت و نه این کسب و کارها انگیزه شان را برای این اقدام ها پنهان نکرده اند. آن‌ها طراحی شده‌اند تا نیروی اجتماعی سیاهپوست مهم‌تری را خلق کنند که از منافع بی چون و چرایی در وضعیت موجود و نظام سرمایه داری برخوردارند؛ نیرویی که، آن‌ها امیدوارند، خودش را از مبارزه ملی دور کند یا، شاید، آن را تصاحب کند.

با وجود «اصلاحات» و [کسب] امتیازهای فرعی دهه گذشته، سرنوشت آنی طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست با مردم زحمتکش سیاهپوست خیلی بیشتر پیوند دارد تا با معادل های آن‌ها در صف رنگ سفید یا سیاه. به دلیل های [صرفاً] رنگ، تحرک طبقه آن‌ها نمی‌تواند فراتر از نقطه‌ای معین پیش برود. آن‌ها هنوز در محاصره ناتوانی‌های ملی- چه فرهنگی و اجتماعی و چه سیاسی و اقتصادی- هستند که آن‌ها را از همتایان طبقاتی سفیدپوست شان متمایز می کند.

علیرغم اصلاحات، در سطح اقتصادی، ستم ملی اثرش را بر سرمایه داران سیاهپوست در فرایند انباشت [سرمایه] تدوام خواهد بخشید. به همراه برخی استثناها، آن‌ها نمی توانند مالک زمین و املاک در بخش‌های اصلی کسب و کار باشند. آن‌ها از دسترسی به سرمایه های اعتباری و وامی و مانند آن برخوردار نیستند. و در سطح‌های اجتماعی و فرهنگی، یک سرمایه دار سیاهپوست در بیشتر تحقیرهای موجود در جایگاه دونِ مربوط به رنگ پوست با یک کارگر سیاهپوست شریک خواهد بود.

اندکی سرمایه دار سیاهپوست ممکن است اکنون قادر باشند در برخی نشست های هیئت امنا به عنوان نمادی از «پیشرفت سیاهان» با بزرگ سرمایه دارانی مانند اُپنهایمر دم خور شوند، اما آن‌ها گتوها [یعنی محله های سیاه نشین] شان را به قصد زندگی در همسایگی مدیران همکارشان ترک کنند، در پارلمانی مشترک بنشینند، بر حقِ قوم و خویش شانِ مناطق روستایی برای کوچیدن به شهرک های زادگاهی شان و حقوقی مانند آن پافشاری کنند. این زننده ترین و جبری ترین شکل‌های اقتصادگرایی است که می‌تواند تأثیر این‌ و بسیاری دیگر از تباهی های ستم ملی را که طبقه یا گروه واحدی را در جامعه سیاهپوستان مستثنی نمی کنند، کم اهمیت جلوه دهد.

اما، همان‌گونه که تا الان استدلال کرده ایم، سرانجام این عنصر اقتصادی است که نقشی بنیادین در تعیین توازن ها یا صف های طبقاتی ایفا می کند. رویکردهای طبقاتی با هم ناسازگار به ذات جامعه پساآپارتاید ممکن است، در عمل، کاملاً بر تبعیض های اقتصادی موجود و بیزاری مشترک سیاهان از حکومت سفیدپوستان سایه بیفکند. در جامعه تحت سلطه نژادی، یک موتسیونیئن به احتمال زیاد ترجیح خواهد داد سرمایه دار باقی بماند اگر آلترناتیو (گزینه بدل) این باشد که او در آفریقای جنوبی دمکراتیک یک کارگر خواهد شد. بنابراین، علاوه بر تأثیر اجتماعی شیوه-عمل‌های یا پرایتک های نژادی ای که به شکلی گوناگون بر همه طبقه ها و قشرهای سیاهپوست اثر خواهد گذاشت، آیا پایه و اساسِ اقتصادی ملموسی برای یک اتحاد میان طبقه ای سیاهان وجود دارد؟

چنین پایه ملموسی وجود دارد. این در دورنمایی از فاز میان زمانی یا موقت در دوره پساآپارتایدی جای دارد که نه آمال اقتصادی فوریِ دیگر طبقه های تحت سلطه ملی را تهدید می کند، و نه بر ضد منافع بنیادین کارگران عمل می کند. این دورنما (آن گونه که عیبجوهای «چپ» ما ادعا می کنند) صرفاً برای جذبِ عنصرهای وسیع به جبهه رهایی سازگار نیست (۱).

همچنین، به هیچ روی، عقب نشینی از تعهد به پایانِ هر شکلی از استثمار انسان به دست انسان نیست.

ما هرگز اعتقاد راسخ مان را پنهان نکرده ایم، که رهایی واقعی ملی بدون رهایی اجتماعی در نهایت ناممکن است. منشور آزادی و برنامه حزب ما، اما، سوسیالیسم را به عنوان پیامد فوری پیروزی دمکراتیک برنامه‌ریزی نمی کند. در خلال این فاز، نقش حیاتی، در شرایط مشخص، بی‌شک نیازمند بخش خصوصی است (۲).

حتی آنجا که گذار سوسیالیستی مستقیماً در دستور کار است، نقش بخش خصوصی را نمی توان نادیده گرفت. با کنار گذاشتن زیاده روی های جنون آمیزِ کامبوجِ پال پوت، دولت های سوسیالیستی تثبیت شده و همین اخیراً احزاب آفریقایی متعهد به پیشرفت سوسیالیستی، درس های بسیار زیادی را در این حوزه آموخته اند. دوره گذار به سوسیالیسم ممکن است کاملاً به حق خواهان حفظ بخش‌های گزینش شده‌ای از بخش خصوصی باشند. نابودی مکانیکی و تعمیمی این بخش برای رضایتمندی راست-آیینی (ارتدکس) شعاری و آرمانی، اغلب در خدمتِ تضعیف ایمان زحمتکشان به توانایی سوسیالیسم در بر آوردن انتظار آن‌ها بوده است.

ما به لزوم گام هایی فوری که باید در دوره پساآپارتاید برای در هم شکستن ابزار اعمال فشار اقتصادی شرکت های انحصاری و انتقال بخش عمده ثروت از مالکیت خصوصی به اجتماعی برداشته شود، باز خواهیم گشت. در اینجا به گفتن این بسنده می‌کنیم که این اقدام ها لزوماً به انقباض قابل توجه فوری بخش خصوصی منتهی خواهد شد. نود و نه در صد این بخش اکنون در مالکیت و کنترل سرمایه داران سفیدپوست، یک انحصار نژادی، هست که ابزار کلیدی سلطه ملی را تشیکل می دهد.

در ضمن، عوامفریبی آسیب زا و راهنمایِ هرج و مرج خواهد بود اگر اعلام کنیم که دولت پساآپارتاید، در چشم به هم زدنی، قادر خواهد بود اقتصاد بازار را به شکلی کامل از میان بردارد، تمام بخش خصوصی را از بین ببرد، و از شر تجربه های اندوخته شده کسب و کار و مهارت های مدیریتی این بخش آزاد شود. با برداشتن مانع های نژادی، آن کاسب کاران سیاهپوست که قربانیانِ رشد ستمِ ناشی از نژادپرستی بوده‌اند، به یقین فضای بیشتری برای توسعه خواهند یافت نسبت به آنچه که به آن‌ها در حکومت آپارتاید اجازه داده می شد. توشه های ضدانحصاراتیِ منشور آزادی همچنین جاده هایی برای رشد نسبی کسب و کار سیاهان در دوره پساآپارتاید خواهد گشود.

به عبارتی دیگر، در یک حکومت دمکراتیک وضعیت اقتصادی (و دیگر جنبه‌های زندگی) طبقه های سیاهپوست متوسط و بالاتر بهتر از آنی خواهد بود که الان است. در این معنی، انقلاب ملی دمکراتیک منافع آنی آن‌ها را به عنوان یک طبقه نمایندگی می کند؛ بنیادی مشروع و پایبند به اصول را برای آن اتحاد میان-طبقه ای تدارک می بیند که از سوی جبهه رهایی [ملی] ما برنامه‌ریزی می شود. (۳)

آن‌هایی که هراس دارند که این برابر با گسترش سرمایه داری در دولت پسااستعماری است، باید به خاطر داشته باشند که ما داریم از یک گروه کوچک یعنی قشرهای متوسط و بالاتر سیاهانی حرف می‌زنیم که تنها حدود دو در صد تولید ناخالص ملی را اساساً در بخش درجه سوم [اقتصادی]، تولید می کنند. در هر مورد، طبق منشور آزادی، افزایش رشد آن به عنوان پیامدِ برداشتن مانع های نژادی در تجارت و تولید [صنعتی] کنترل خواهد شد تا به رفاه مردم کمک کند.

با بریدن ته بال های حجم به شدت تاثیرگذارِ سرمایه خصوصی موجود، عوامفریبی محض چپ افراطی است اگر این رویکرد را به عنوان تعهد به شیوه سرمایه داری دولت [ملی دمکراتیک] توصیف کنیم (۴). نمی‌توان انکار کرد که بخش خصوصی در هر اندازه اش لاجرم به تولید گرایش های منفی اجتماعی و ایدئولوژیکی کمک خواهد کرد. اما کنترل اجتماعی بر ابزار اصلی تولید و توزیع از سوی یک قدرت سیاسی، که طبقه کارگر بر آن سلطه دارد، چنین گرایش هایی را خنثی می کند.

آنچه در باره طبقه های سیاهپوست متوسط و بالاتر گفته‌ایم به همه جزهای آن وارد نیست. همیشه در پرداختن به بورژوازی دیوان سالار (بروکراتیک) نوبنیادِ سیاهپوست به عنوان یک دسته بندی ویژه هشیار بوده‌ایم اگرچه درجه‌ای از تبادل پذیری (یا ترادف) بین آن و دیگر قشرها وجود دارد.        

بورژوازی دیوان سالار به قشری گفته می‌شود که، برای انباشت سرمایه اش، کمابیش، کاملاً به‌ جایگاه اش در ساختارهای همکنشی «دولت ها»ی آپارتایدِ منطقه های سیاهپوست نشین، شوراهای شهری، هیئت های اجرایی، و مانند آن وابسته است. خودش را اغلب از راه کلاهبرداری، فساد ثروتمندتر کرده و از دسترسی به ساختارهای همکنشی سود می‌برد تا زمین، مکان های تجاری و دیگر منابع را به خودش تخصیص دهد. پیدایش و زوالش تنها به بقای سلطه نژادی بستگی دارد. (خیانت های فردی اش به کنار) بورژاوزی دیوان سالار با دشمن همسنگر خواهد بود.

وفاداری دیگر قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست به هدف‌های فوری مبارزه ملی را نمی‌توان مسلم دانست؛ باید در این میدان مبارزه کرد. به خاطر روح سیاسی این قشرها، از طبقه حاکم انتظار می‌رود با اتحاد رهایی مخالفت کند، و از پتانسیل های طبقاتی این قشرها به خاطر دودلی و ترجیح شان به گذار اصلاح طلبانه به جای گذارِ انقلابی بهره برداری کند.

اتحاد طبقه کارگر با نیروهایی که آرمان‌های بلندمدت سوسیالیستی را رد می‌کنند هرگز بدون مشکل و بدون تنش نیست. این نیازمند هشیاری همیشگی و، از آن مهمتر، پاسبانی از استقلال نیروهای پیشتاز و نهادهای توده‌ای کارگران می باشد. مساله اتحاد میان طبقه ای ما را به موضوعِ مرتبط به آن– نظریه به اصطلاح دو مرحله‌ای انقلاب [ملی دمکراتیک] آفریقای جنوبی– می برد.

(بخش سوم این مقاله به بررسی مرحله های مبارزه می‌پردازد. مترجم)

یادداشت‌ها

۱) نمونه نسبتاً کنایه آمیز این را می‌توان در مقاله دورنماهای آفریقا (ژوئن ۱۹۸۷)، «ایدئولوژِ و سیاست سرمایه داران آفریقایی» به قلم مایک ساراکینسکی مشاهد کردو ساراکینسکی با اتکا به خبرهای ژورنالیستی گزارش های ان ای اف سی اُ سی [اتاق بازرگانی فدراتیو ملی آفریقا] از نشست اش با ای ان سی [کنگره ملی آفریقا] می‌گوید در باره بسیاری از موضوع ها، «توافق کلی» با ای ان سی وجود دارد که دلالت می‌شود دیدگاه «رهایی ملی» ارایه شده از سوی ای ان سی برای همین مناسبت جفت و جور شد. بدنه اصلی این مقاله پیش از نشست های دو نهادِ ای ان سی و ان ای اف سی اُ سی نوشته شد واعلامیه ها و بیانیه های ان ای اف سی اُ سی را در بیش از یک دهه پوشش می دهد. در تلاش برای کم اهمیت کردن نگرش‌های نسبتاً رادیکالِ ان ای اف سی اُ سی در دوره اخیر، که تا اندازه‌ای با ویژگی‌های نسبتاً مکانیکی ساراکینسکی، او این اضافاتِ غیردقیق را در یک پینوشت منظور می کند.

۲) حتی آنجا که گذار سوسیالیستی مستقیماً در دستور کار است، نقش بخش خصوصی را نمی توان نادیده گرفت. با کنار گذاشتن زیاده روی های جنون آمیزِ کامبوجِ پال پوت، دولت های سوسیالیستی تثبیت شده و همین اخیراً احزاب آفریقایی که خود را وقف پیشرفت سوسیالیستی شدند، درس های بسیار زیادی را در این حوزه آموخته اند. دوره گذار به سوسیالیسم ممکن است کاملاً به حق خواهان حفظ بخش‌های گزینش شده‌ای از بخش خصوصی باشند. نابودی مکانیکی و تعمیمی این بخش به خاطر رضایتمندی راست آیینی (ارتدکس) شعارزده، اغلب به تضعیف ایمان زحمتکشان به گنجایش سوسیالیسم در بر آوردن انتظار آن‌ها خدمت کرده است.

۳) در کل، منافع طبقاتی طبقه سرمایه دار سفیدپوستان با هدف‌های انقلاب ملی دمکراتیک تأمین نمی شود. بقای کسب و کار غیرانحصاراتی سفیدپوستان در دولت پسآپارتاید پایه و اساسی را مهیا نمی‌کند که آن را به بخش بالقوه اردوگاه انقلابی رهایی در نظر بگیریم. در کل شیوه عمل‌های نژادی کسب و کار سفیدپوستان را کمک می کند، اما مانع آن نمی شود. در دولت پساآپارتاید، آن‌هایی که شایستگی دارند مجاز باشند به فعالیت‌های کسب و کار ادامه دهند باید کارهایشان را تحت شرایط محدودکننده تری انجام دهند که در منشور آزادی تصریح شده است. اما، بخش‌هایی از کسب و کار سفیدپوستان می‌توان فشار آورد (و فشار آورده شده است) بدترین زیاده روی های آپارتاید را کنار بگذارند؛ فرایندی که کمک می‌کند وحدتِ طبقه حاکم را در هم شکست.

۴) نگاه کنید به عنوان مثال به «منشور آزادی و نظریه انقلاب ملی دمکراتیک»، گذار (۱) ۱۹۸۶٫

 

 

4 Comments

  1. احسان

    یک یادآوری و یک پیشنهاد

    یادآوری: هدف مترجم از ترجمه این مقاله به معنی تایید یا رد مطالب یاد شده در آن نیست. هدف آشنایی با (هدف های یک) انقلاب ملی و دمکراتیک است که به باورم ما در چنین مرحله بسیار مهم در کشورمان قرار داریم و مهمتر از آن این که از تجربه های واقعی رخ داده در آفریقای جنوبی بیاموزیم که آیا و تا چه اندازه حزب کمونیست این کشور در اتخاذ مواضع سیاسی، اقتصادی و نیز مواضع مارکسیستی اش در دولت (های) پساپارتاید موفق بوده است.

    پیشنهاد: به عنوان مترجم این مقاله (که هنوز تمام بخش های آن را به فارسی برنگردانده ام) پیشنهاد می کنم که خوانندگان به یکی از دو طریق زیر هر بخش را به طور جداگانه نقد و بررسی کنند، یا که پس از خواندن همه بخش ها، نقدشان را ارائه دهند، که به نظر خودم دومی معقول تر است.

    در پایان ار هر گونه کاستی در ترجمه پوزش می خواهم . این روزها که ویروس کرونا بیشتر ما را به نحوی خانه نشین کرده است، این فرصت را به من داده است تا کاری در حد توان خودم برای بهتر شدن آینده کشورمان انجام دهم.

    شاد و پیروز باشید
    احسان

  2. فرهاد عاصمی

    سهند گرامی، اشاره ی شما مثبت است و نشان کارکرد سازنده ی برخی از رفقا در عدالت است.
    شما که نشان داده اید از توانایی لازم برخودار هستید، می توانید با اشاره به موضوع رساله ای که ترجمه کرده اید، موضع خود را هم نسبت به شرایط مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب ایران توضیح دهید و درباره ی تجربه ی در افریقای جنویی و شرایط در ایران روشنگری بکنید.
    قهر کردن و متلک گویی گامی شایسته نیست.

  3. احسان

    آقای سهند ممنون از یادآوری شما.
    رفتم چک کردم و دیدم سایت عدالت فقط بخشی از این مقاله ۳۲ صفحه ای را ترجمه کرده است. در پایان ترجمه در سایت عدالت گفته شده که “ادامه دارد”. و متاسفانه نتوانستم بقیه ترجمه را در آنجا پیدا کنم.
    خودم تا الان ۲۱ صفحه از متن را ترجمه کرده ام که به چهار بخش تقسیم اش کردم. که صدای مردم دو بخش و توده ای ها یک بخش آن را انتشار داده اند.
    لطفا خبرم کنید که آیا کل این مقاله توسط “عدالت” ترجمه شده است یا خیر. این جوری کمک می کنید بی جهت وقت خودم را هدر ندهم.

    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *