برای کارگران بی صدا؛ از ژان والژان تا اسماعیل بخشی/ شورش علیه قانون یا حق زیستن

محمد کوراوند

“ژاور: زندانی شماره ۲۴۶۰۱ آزادی مشروط تو آغاز شده. میدونی معنی اون چیه؟ یعنی که این نامه همسفر تو خواهد بود! این نشان شرمساری را تا زمان مرگ بدنبال خواهی داشت. این اخطاریست که می گوید تو مرد خطرناکی هستی.
والژان: من فقط یک تکه نان دزدیدم. بچه های خواهرم از گرسنگی در حال مرگ بودن. ۱۹سال بخاطر آن در زندان بودم.
ژاور:باز هم گرسنگی خواهی کشید. مگر اینکه معنی قانون را بفهمی!
والژان:من معنی آن ۱۹ سال را فهمیدم. برده ی قانون”

و دو قرن بعد در حالیکه هنوز بینوایی در عالم و زیر هر بیرقی گسترده است
اسماعیل بخشی گفت: ما عصبانی هستیم، نان برای زن و بچه‌هایمان نداریم…
کارد به استخوانمان رسیده، مقابل بی عدالتی می‌ایستیم. هر چقدر سکوت کردیم وضعمان بدتر شد.

و پاسخ شنید:اتهامات این فرد شورشی (از لفظ کارگر استفاده نشد) امنیتی و گسترده است. او قانون شکن است.
و زندان و اعتراف و زنجیر…

گویی این جدال تاریخی را پایانی نیست. جدال قانون قدرتمندان و قانون شکنی فرودستان.
مستضعف محکوم به تحمل بدبختی است. مادام که ساکت است دور از چتر قانون و چون دم برآورد شورشی، قانون شکن و نفوذیست و در چنگال قانون.
در انقلاب مستضعفین هم طبقه مستضعف و کارگر به صورتی فراتر بازتولید شد.
سالها پس از آرمان جامعه ی بی طبقه اختلاف طبقات از حد گذشت و جامعه فرو پاشید. و هر طبقه ذره شده، ذراتی نه برای پیوند و ساختن، ذراتی برای از هم گریختن. دیگر مجالی برای بحث تئوریک نمانده است و جامعه شناسی مبهوت از آنچه بر فرودستان و کارگران باز می رود و خجل از جامعه ی انسانی که باید آنرا بازشناسد.
“اولین مسأله ی انسان خوردن است” و قانون برای شکم گرسنه نان است. آنکه مستوجب عقاب است عامل فقر است و نه معترض به فقر و نابرابری.
جامعه ای که بی حساب و بی زحمت ارزش دارایی ثروتمندانش هر سال چند برابر می شود و ارزش حقوق کارگرانش هر سال نصف می شود، فروپاشیده است و دولتی که مهمترین دغدغه اش حمایت از دستگاه عظیم دلالی سهام و ارز و بانک های وابسته است و کمترین دغدغه اش سفره کارگران و پایه حقوق ۱۱۰ دلاری آنهاست، از پایبست ویران است..

مارکس ۱۵۰ سال پیش نگران بود که (طبق مفهوم ارزش اضافی) چگونه نیروی کار کارگر توسط سرمایه و قدرت استثمار می شود و ما امروز نگران که چگونه کارگر برای تأمین معاش و حفظ آبرومندی علاوه بر نیروی کارش سلامتش و روانش و آرزوهایش و زندگی اش را ذره ذره می فروشد. این در حالیست که در مقابل عده ای بنده زاده، رانت خوار ، رابطه دار و ایستاده سمت قدرتمندان سوار بر مرکب مراد جلوی چشم کارگر و فرودستان بی محابا می برند و اکثریت هم خاموشند.
اینجاست که نابرابری معنا می یابد. نابرابری روح و جان انسان‌ محروم را می‌آزارد. و زخمی است بر پیکر انسان که التیام نمی یابد. نابرابری ارزش کمتر یک انسان یا گروهی از انسان‌ها از دیگران به دلایل نانوشته است. این جبر زمانه به دروغ خود را تقدیر می نامد. اکثریت انسانها نیز نمی توانند با تلاش و کوشش بر این جبر نابرابری‌ها پیروز شوند. بنابر این نابرابری نهادینه می شود و درنهایت زمینه را برای حذف کم ارزشان از گسترۀ زیست اجتماعی فراهم می‌آورد. و چنین است که انبوه نابرابری‌ها کارگر را از ایفای نقش فعال در جامعه باز می‌دارند، ارزش او از سایر اقشار کمتر می شود، کسی صدای او نیست و صدای او دیگر شنیده نمی شود. آنقدر دیده و شنیده نمی شود که
در نهایت راهی جز فریاد نمی ماند و این چرخه باز از او یک شورشی قانون شکن می سازد…

در پس همه قانونهایی که این کارگران شکسته اند این حق ابتدایی نهفته بوده است، حق زیستن, حق ” نان برای فرزندم”.

و مادام که جامعه از ،ابتدایی‌ترین حقوقی که هر فرد بالذات و صِرف انسان بودن از آن بهره‌مند است، دفاع نکند قانون شکنی ادامه خواهد داشت.

با آرزوی آزادی همه کارگران و فعالین کارگری در بند و با آرزوی تامین حقوق اولیه بشر برای همه ایرانیان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *