تلاش در دایره ی شیطانی

مقاله ی تلاش در دایره ی شیطانی که رفیق گرامی مارال سعید در اخبار روز انتشار داده است (۲۰ خرداد ۹۹) را با دقت و صبورانه مطالعه کردم. از طرح نکته ی بدیع در آن لذت بردم. در پایان پیشنهاد برای «مخرج مشترک بزرگ» را به مثابه ی پیشنهادی سازنده ارزیابی کردم، زیرا پرسشی است درباره ی آن که «چه جایگزینی را می خواهیم و می توانیم بخواهیم برای شرایط کنونی؟!»

همان طور که مقاله با شفافیت نشان می دهد، تقسیم بندی «اپوزیسیون» به گروه هایی نیز تنها توصیفی از شرایط است. توصیفی که نشان می دهد و مستدل می سازد که مشکل اساسی برای درجا زدن در مبارزه برای تغییر شرایط حاکم، مشکلی دیگر است.

هنوز روشن نیست که با کدام اسلوب می توان و باید به یک ٰ«مخرج مشترک بزرگ»  دست یافت.

رفیق مارال سعید نیز این اسلوب را در مقاله طرح نمی کند. انتقاد به جای او به مبارزه ی فرهنگی، شفاف نیست! روشن نیست که باید مبارزه ی فرهنگی را به طور کلی نفی نمود، و یا باید آن را با شیوه های مبارزاتی دیگر  تکمیل و تقویت نمود؟

تا آن هنگام که وجود فقدان برداشت مشترک درباره ی «اسلوب» کار بررسی مساله مرکزی است، تغییر شرایط حاکم بر اپوزیسیون ناممکن است، چنانچه تجربه چند دهه ی اخیر آن را به اثبات رسانده است. باید بر سر اسلوب بررسی به توافق رسید که هدف آن یافتن یک «مخرج مشترک بزرگ» است!

بدون آمادگی برای بحث و گفتگو درباره ی اسلوب بررسی، نظریه های طرح شده اجباراً در سطح توصیف وضع باقی می مانند و به ثمر نمی رسند، همان طور که سعید مارال در مقاله با توانایی نشان می دهد.

توضیح اسلوب و برنامه ی مشخص در چارچوب یک ابرازنظر کوتاه، به سختی ممکن است. ولی طرح کلیِ آن سودمند است. برای بحث و گفتگو درباره ی اسلوب بررسی باید پلاتفرمی ایجاد نمود. باید تدارک اندیشه ای و کارکردی برای چنین بحث و گفتگو عملی ساخت.

یکی از اشکال ممکن، ایجاد ستون بحث در اخبارروز است. ولی چنین گامی تنها زمانی موفق خواهد بود، که اول- بر سر موضوع بحث توافق شده باشد. موضوعی که در گام اول، مساله اسلوب بررسی می تواند باشد.

نکته ی دوم طرح سرشت مبارزه است. آیا مبارزه ی دمکراتیک (فرهنگی) کافی است، گرنه، باید آن را با چه مبارزه ای تکمیل نمود.

با محدود شدن موضوع بحث بر سر نکته ی اسلوب بررسی و مضمون آن، سخنان پراکنده جایی برای طرح نمی یابند. پس از چنین تدارک و تمرین هایی در آن، می توان برای تشکیل یک سمینار علمی در این زمینه گام برداشت.

برای آن که ابرازنظر کنونی خالی از موضع گیری مشخص درباره ی مضمون مبارزات اجتماعی در پیش در ایران نباشد، نگارنده نظرش را به صورت زیر طرح می کند:

به عنوان یک رفیق چپ انقلابی، یک توده ای، تردید ندارم که دو نوع مبارزه در نبرد طبقاتی جاری در ایران حکمفرما هستند. مبارزه ی پیگیر دمکراتیک؛ و مبارزه ی سوسیالیستی.

سوسیالیسمی که ما با آموزش از اشتباه های گذشته می خواهیم در ایران به پیروزی برسانیم! سوسیالیسمی که باید در ایران برپا داریم، به عنوان جایگزین ترقی خواهانه و دمکراتیک برای شرایط ارتجاعی کنونی که در خدمت حفظ وابستگی اقتصادی میهن ما به اقتصاد جهانی امپریالیستی برقرار است. جایگزین دمکراتیک و ترقی خواهانه برای رژیم دیکتاتوری ولای که به کمک مذهب ارتجاعی به عامل اجرای اقتصاد سیاسی امپریالیستی در ایران بدل شده است و مردم میهن ما و سرزمین ما را در زیر پای سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی، دچار «بربریت» نموده است. «بربریت»ی که پیامد سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در جهان است. «بربریت»ی که می‌خواهد آن را با شیوه ی نواستعماری به جامعه ی انسانی  و گونه ی انسان و هستی اجتماعی او را تحمیل کند.

امیدوارم رفیق مارال و دیگر رفقای علاقمند، حوصله و علاقه برای ادامه مشخص بحث را داشته باشند. مقاله و این ابرازنظر در صفحه ی توده ای ها بازانتشار خواهد یافت.

***

مارال سعید-از اخبارروز

سخت است پذیرفتنش ولی بایست پذیرفت که ساختار شترگاوپلنگی جمهوری اسلامی، بازیگران عرصه-ی سیاست در هر دو حوزه-ی ملی و بین المللی را مستأصل نموده است. شک نیست که این ساختار شترگاوپلنگی نشأت گرفته از فقه شیعه است و هر آن کجا که سمبه را پر زور یافته، به لطایف الحیل یا جام زهر سرکشیده و یا نرمش قهرمانانه ای کرده است تا از مهلکه بگریزد. این ساختار از بدو تولد نامیمون خود چون در عرصه-ی اداره-ی جامعه هیچ نمی دانست با پاره ای از نیروها همچون جبهه-ی ملی، نهضت آزادی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و … آگاهانه وارد مراوداتی شد که در هر مرحله، آنجا که مفید و لازمه-ی بقا و ادامه-ی کار خویش می دید از آنها سود جست و به محض آنکه نیازهای مرحله ایش تأمین گردید به شکل های مختلف در صدد حذف آنان برآمد. به همین ترتیب در طول چهل و یکسال گذشته هرچه جلوتر آمده ایم این ساختار هر آنکه را اندکی متفکر و مستقل احساس نموده به جبهه-ی اپوزسیون پرتاب نموده است، چرا که عرصه-ی ولی فقیه عرصه-ی عبودیّت است نه عرصه-ی تفکر. در نتیجه بواسطه-ی وجود چنین موجودی در رأس هرم قدرت، اپوزسیون نیز اپوزسیونی قوس و قزحی گشته و از یمین تا یسار انواع و اقسام آدم از طبقات و اقشار مختلف اجتماعی در خود جمع دارد. از آن عارف ربّانی سرشار از ژن خوب که همچون کبریت توکل کاملاً بی خطرتر است بگیر بیا تا آن دهقان پیر که هنوز و همچنان، در رویاهایش صدای چهچهه-ی کلاشنیکف بگوش میرسد و همچنان در هراس از یورش سگهای زنجیری امپریالیسم، پوتینها از پا نمی کند. این طیف گستره-ی رنگارنگِ متفرّق، جمله گی همه خواهان اصلاحند. لیک آنچه روشن نیست؛  اصلاح “چه” و “چگونه” است؟

این گزاره آنچنان همه گیر و لوس گشته که هرکسی در هر مکانی تا لب به شکفه می گشاید، حاضرین می گویند: لطفاً دست از این شوخی اپوزسیونی بردار! مزاحی در بین نیست، چهل و یکسال است که به راستی هر فرد، گروه، سازمان یا حزب در مواجهه با شرایط حاکم بر ایران سعی نموده است یا چنین اظهار میدارند که، در حال پاسخگوئی به دو سوآل ابندائی هستند: “چه” چیز را باید اصلاح کرد؟ وانگه  “چگونه”؟ برایمان نیز این اصل پذیرفته شده است که، از مشد عباس عطّار که گل گاوزبان برای درمان نارسائی قلب می فروشد تا دکتر بارنارد جراح، همگی اصلاحگرند.

شاید با این ساده سازی ها خود را لایق برچسب پوپولیسم کرده ام. اما پیش از آنکه داوری کنید اجازه بدهید نظری به این تصویر پانوراما از اپوزسیون ایران بیندازیم، آنگاه … !

چهل و یکسال آزگار است که ما با هیولائی بنام جمهوری اسلامی در کش و قوسیم، از چپِ چپ تا راستِ راست، و درمانده ایم در یک تحلیل جامع از این دیو که خود به دست خود از شیشه برونش آورده ایم. همگان نیز به تأکید یا به اشاره، اذعان داریم که با این هیولا در این شکل و شمایل، کار ملک و ملت نمی تواند ادامه یابد، که متأسفانه ادامه یافته. البته اپوزسیون بیکار بیکار هم نبوده، یا همچون آن کبریت بی خطر، در صدد گذاشتن خالی در میان ابروان دیو بوده و یا همچون آن دهقان پیر، در آرزوی چهچهه-ی کلاشنیکف در رویاها به دنبال سگ های زنجیری امپریالیسم اینسوی و آنسو دویده! این طیف رنگارنگِ قوس و قزحی، رفتار و گفتار و کردار خود را مستند به استدلالاتی نیز نموده و می نمایند، و در هر بخش نیز می توان هسته هایی از واقعیت را یافت. لیک متأسفانه هریک اصرار بر آن دارند که صاحب تمامی حقیقت اند، و این همان اپیدمی مزمنیست که این طیف گسترده را ذرّه ذرّه از درون خورده و می خورد.   

طیف گسترده اپوزسیون ایران را می توان با کمی اغماض به جهار بخش تقسیم نمود:

  1. آنها که از همان بکی دوسال اول بعد از انقلاب بهمن ١٣۵٧ اعلام و اقدام به ساقط نمودن دیو جمهوری اسلامی به هر شکل و روش ممکن نمودند.
  2. دیگرانی که با این دیو چهار سالی مماشات و کم و بیش همراهی نمودند. با این امید که شاید بتوانند با لطایف الحیل او را به درون شیشه بازگردانند، که متأسفانه سیاست مماشات و همراهی، به قیمت جان هزاران و به غل و زنجیر شدن هزارانی دگر گردید، تا بالاخره فهمیدند که، نه خیر مسجد جای این کارها نیست.
  3. و دیگرانی که خود از حواریون همین دیو بودند، اما از پس گذشت دو دهه به این نتیجه رسیدند که این ره که میرویم نتیجه ای جز اضمحلال مُلک و ملت نخواهد داشت، پس باید کوشید تا عنان ارابه به دست گرفت. به دست هم گرفتند، لیک از آنجا که نه آدم اینکار بودند و نه برنامه و تشکیلاتی داشتند، از پس هشت سال، در مقابل دیو، لُنگ بر زمین افکندند.

پیش از آنکه از گروه چهارم یاد کنیم، لازم به تأکید است؛ این جریان ها در طول چهل و یکسال گذشته نه تنها به طول و عرضشان افزوده نشده بل بواسطه بی ثمریِ تمامی “سیاستها”، بسیاری منفرد، بسیاری منفعل و بسیاری نیز با عافیت جوئی بعضاً به زیر خیمه-ی دیو خزیده اند. اما از دیگر سو، طبق آمار دستکاری شده-ی دولتی آز آن ٩٨% مردمی که به جمهوری اسلامی رای داده بودند اینک ۴٢% (میزان شرکت کننده گان در انتخابات مجلس یازدهم) باقیمانده اند. یعنی چیزی حدود ۵۶% ریزش که همه ناراضی و مخالفند لیک هیچکدام به نیروهای سیاسی اپوزسیون نپیوسته اند.  

  • در میان کلیه-ی نحله های مختلف اپوزوسیون، بودند و هستند کسانی که مشکل را در جای دیگر می دیده و می بینند. آن مشکل “مشکل فرهنگی” مردمان استبدادزده-ی جغرافیای ایران است. این گروه با این پیش فرض جلو آمده اند که؛ گردن نهادن حکومت ها به اصلاحات، تنها با رشد و آگاهی جمعی و ارتقای فرهنگی ممکن است و نه بر عکس. پس بجای آنکه نگاهمان را معطوف به قدرت حاکم کنیم بهتر آنست به جامعه بنگریم و بکوشیم شرایط ذهنی اصلاحات را فراهم سازیم و از این طریق اصلاحات را اگرچه اندک ولی مقوّم و “پایدار” سازیم.

بی تردید، پای صحبت هرکدام از این چهار گروه بنشینیم، از حرف و استدلال کم نمی آورند. ولی آیا اپوزوسیون ایران بواقع به دلیل اصلاح پذیر یا اصلاح ناپذیری دیو است که پراکنده است؟  

گفته اند مردمان ایران مردمانی هیجانیند و در این یا آن مقطع زمانی بنا بر عللی که چندان با داده های کلاسیک علوم سیاسی و اجتماعی همخوانی ندارد، به نگاه به جوش و خروش و غلیان می آیند و آن کنند که همگان ناممکن می پنداشته اند، و به تبع آنها نیروهای سیاسی ایران هستند که تا پیش از آن مقطع هیجانی با هیچ سریشمی نمی شد آنها را بهم چسباند، به ناگاه چنان جو گیر می شوند که از هرآنچه تا پیش از آن گفته بودند دست می شویند.

چنانکه تجربه-ی پنجاه ساله-ی اخیر می نمایاند؛ این هیجانات ناشی از انباشت التهابات اجتماعیست که به غلط معروف گشته به “تب صحّت”، لیک به دلیل ناپخته گی فرهنگ جامعه و عدم وجود فرهنگ سیاسی در میان نُخبگان، به طرفه العینی از پس این تب، یک عرق سرد می آید و استبداد از این دنده به آن دنده می غلطد.  

برای رد یابی این بلییه اجازه دهید نگاه مختصری داشته باشیم به تاریخ معاصر ایران؛ این تاریخ به ما می آموزد که از پس ١۴ مرداد ١٢٨۵ هجری شمسی و با امضای مظفرالدین شاه بر پای سند مشروطیت نظام، مرحله-ی نوینی در ایران آغاز گردید که معلمان به اصرار بر آن نام انقلاب نهاده اند. به ظن بسیاری این تاریخ، آغازیست بر یک تحوّل اصلاحی که هیچگونه زیرساختی برای آن در کشور فراهم نبود، تا آنکه بنا به شرایط و تمهیداتی، رضا خان سلطنت را بدست گرفت و با به روی کار آمدن دولت فروغی تازه شرایطی مهیّا شد تا تنی چند از اعضای لژ فراماسونری ایران به صرافت فراهم آوردن زیر ساخت های مناسب برای مشروطه بیفتند. آنها در طول شانزده سال چندین و چند پایه-ی اساسیِ مدرنیته را در ایران پی ریختند (از آن جمله عدلیه، مالیه، دانشگاه و …) که هنوز و همچنان آن پایه ها مقوّم حالِ ایرانیان است. لیک از آنجا که آن اقدامات با سد ستبر کیش شخصیت شاهی چون رضا شاه برخورد نمود چندان نتوانست مجال همیاری با دمکراسی سیاسی را بیابد. از دیگر سو، آحاد جامعه-ی بشدت فقیر (مادی و فرهنگی) همراه با این تحولات متحوّل نگشته بودند، در نتیجه اصلاحات پایداری و تداوم نیافت و بعد از شهریور ١٣٢٠ وارد یک بازه-ی زمانی دوازده ساله-ی خلاء قدرت و هرج و مرج اجتماعی شد، و بالاخره با کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢، بنیان های آن اصلاحات به شکلی ابتر درآمد و در پی آن و با فشار دولت وقت ایالات متحده، شکل و شمایلی یافت که معروف گشت به انقلاب سفید. لیک این اصلاحات نیز همچون سَلَفِ خود همچنان از همان رنج  فقدانِ همراهیِ دمکراسی سیاسی و نبود زمینه های فرهنگی در جامعه در عذاب باقی ماند، که مع الاسف به انقلاب بهمن ١٣۵٧ انجامید،  که نه تنها سلطنت که نظام مشروطه و تمامی پایه های مدرنیته را نیز در هم پیچید و ببرد.

همانطور که مشاهده می کنید دو مقطع ١٣٠۴ تا ١٣۵۶ و ١٣۵٧ تا ١٣٩٩ دارای وجوه اشتراکی هستند که میتوان مختصراً به این نکات اشاره داشت: الف – عدم وجود زیر ساخت های لازم برای یک تحوّل ساختاری. ب – عدم وجود احزاب سیاسی. و تمایز اساسی این دو مقطع نیز همانا در عدم همخوانی روبنا و زیر بنای سیاسی- اجتماعی ست  (در مقایسه ای وارونه). البته باید اذعان داشت؛ علیرغم تشابهات و تمایزات این دو مقطع، اولی در جهت ساخت و دومی در جهت تخریب بوده است. اما از آنجا که هیچکدام جواب نداده است و برای آنکه شاید بتوانیم مَفَرّی ار این تنگنای مُلک و ملت بیابیم، از یک روش متُدیک نامتعارف کمک خواهیم گرفت: ابتدا تمامی نیروهای اپوزسیون را به نقطه-ی صد می بَریم و سپس تمامی آنها را به نقطه-ی صفر بازمی کشانیم، تا ببینیم بواقع این نیروها در دو شرایط کاملاً متفاوت چه کنشی خواهند داشت و آیا می توانند کارساز باشند. و مشکل آنها در عدم “اتحاد” آیا همانا اصلاح پذیری و اصلاح ناپذیری حکومت جمهوری اسلامی ست؟ یا …

همانطور که در بخش نخست تلویحاً آمد؛ منظور از نقطه-ی ۱۰۰، شرایط انقلاب است که بواسطه-ی اصلاح ناپذیر بودن حکومت جمهوری اسلامی در دستور کار قرار گرفته است. و منظور از نقطه-ی ۰، شرایطی ست که؛ زیرساخت های جامعه مُستعد و مناسب یک اصلاح پایدار نیست و لاجرم باید در جهت آگاهی، رشد و ارتقای فرهنگی جامعه کمر همت بست. و با مهیّا گشتن آن، اصلاحات خود خواهد آمد و پایدار خواهد ماند.  

٩٠% اپوزسیون ایران در خارج از کشور مُستقرند، این بدان معناست که کلیه-ی این نیروها جدا از بستر اجتماعی خویش قرار دارند، و فاقد یک پراتیک سیاسی منطبق بر زیست اجتماعیِ روز جامعه ایران. ١٠% باقیمانده در ایران بدلیل تنگناهای قانونی و ایدئولوژیک حاکم، فاقد تَحَرّک لازمند و در بهترین حالت، اگر بخواهند زائده-ی حکومت نباشند جایشان یا گوشه-ی زندان است یا گوشه-ی عُزلت.

به این ترتیب اینک می پردازیم به تجمیع نیروها در نقطه-ی صفر و صد:

تجمیع نیرو در نقطه-ی ۱۰۰ – از آنجا که نیروهای اپوزسیون در مجموعه-ی داخل و خارج، علیرغم انباشت خواسته های مردم، فاقد امکان سازماندهی آن ها هستند ضرورتاً باید در انتظار جنبش های خودجوش مطالباتی اقشار مختلف بمانند، که تحت فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به خیابان می آیند. اما تجربه-ی نزدیک بهار عربی بما گوشزد می نماید؛ نباید به جنبش های خودجوش مطالباتی بعنوان جاده صاف کن انقلاب نگاه کرد. چرا که جنبش های خودجوش مطالباتی، جوشش هائیست برای یک یا دو مطالبه-ی مشخص. پیوند دادن چنین جنبش هایی با خواست سرنگونی رژیم، بدون اِعتلای فرهنگ مبارزات صنفی، سیاسی و اجتماعی و عدم وجود یک تشکیلات منسجم و با برنامه، امریست محال که صرفاً اسباب سرخوردگی توده ها را فراهم می آورد و دستیابی به همان مطالبات حداقلی را نیز موکول به محال می سازد. در ثانی؛ با اوج گیریِ چنین جنبش هایی، سازمان ها و احزاب سیاسی اپوزسیون که سال هاست جدا از بستر اجتماعی خویش اند چگونه می توانند شرایط ذهنی یک انقلاب را فراهم آورند؟ یا شاید برای فراهم آمدن این امر حیاتی، بایست منتظر رادیو – تلویزیون های ماهواره ای بود. با این اوصاف در اوج گیری التهابات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فراروی آن به مرحله-ی انفجار، چگونه و در کجا می توان گوش شنوا برای اجرائی کردن پلاتفورم سیاسی این نیروها یافت؟ بدین ترتیب، سوآلِ “چه” که همان اصلاح از طریق انقلاب است در بن بست “چگونه” کان لم یکن باقی خواهد ماند.

تجمیع نیرو در نقطه ۰ – در کار فرهنگی، خبری از هیجانات خیابانی و گرمای انقلاب نیست، کار فرهنگی کاریست همچون چکیدن آب بر روی سنگ خارا، صبوری و عشق می طلبد و مُداومت.  و البته، با کارمُزد؛ فحش و ناسزا و گاه و بیگاه، چوبی و چُماقی. و اگر هوشیار نباشی شاید اسیر گزمگان استبداد شوی و راهیِ سیاه چال ها. خلاصه؛ کار فرهنگی کاریست کارستان که هیچگونه چشم انداز روشن و امیدوار کننده-ی کوتاه مدتی نیز در مقابل ندارد. بقولی همان داستان یک کاسه ماست است و آب دریای خزر. کوشنده گان قدیمی این راه، استدلال می کنند که اینگونه سخن گفتن از کار فرهنگی، سیاه نمائیست. چرا که با برآمدن توده ها از هر پله-ی فرهنگ، خود یار و یاور کوشنده گان  خواهند شد. در ثانی؛ با هر برآمد فرهنگی، توده مطالبه ای مطرح خواهد ساخت و به همین طریق پا به پای اعتلای فرهنگی جنبش های مطالباتی و اصلاحی پیش خواهند رفت.  در پاسخ به این استدلال متین و خوشبینانه-ی این دوستان، باید آنها را به دو نکته-ی ظریف و حیاتی ارجاع داد؛ الف- جامعه برای کار فرهنگی، سفید در نقطه-ی صفر برای آغاز کار نایستاده. ب- انباشت مطالبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کار امروزی می طلبد. در این راهکار، مردم دفترچه-ی سپید کاغذی فرض شده اند که، آماده است ما هرروزه در آن سرمشقی بدهیم و آنها تمرین کنند و بیاموزند. در ثانی؛ یک آموزه نیازمند تمرین و ممارست است تا در اعماق جامعه جا بیفتد، ته نشین شود، تا آنگاه بصورت “فرهنگ” درآید. با چنین چشم اندازی چگونه می توان به توده ها قبولاند؛ شما باید چند نسل بکوشید، توقعی نداشته باشید، دندان روی جگر بگذارید تا جامعه به یک اعتلای فرهنگی برسد تا دیگر استبداد نتواند از زیر بار اصلاحات شانه خالی کند؟ به دیگر سخن این روش همان سیر کردن شکم امروز با نان فرداست. آنهم فردائی که اصلاً در چشم انداز نیست. آیا اینست پاسخ علم سیاست به مردمان به تنگ آمده از استبداد و سفره های خالی و …؟ لازم به یک پراتیک اجتماعی نیست تا ببینیم این منطق از بوته-ی آزمایش، بی طرفدار بیرون می آید، چرا که چون روز روشن است؛ به زیر بیرقی که بر تارک آن نوشته باشند: “بُزک نمیر بهار میاد، کمبوزه و خیار میاد” سینه زنی گرد نخواهد آمد.

ناامید کننده است تصویری که می بینیم. اینطور نیست؟! اما آیا رهروان سیاست در ایران، همه خود این نمی دانند؟! به ضرس قاطع می توان گفت: همگی نیک می دانند.

اگر پاسخ چنین است، پس چرا حداقل گروهائی از نقاط تجمیع صد و صفر به سمت هم حرکت نمی کنند تا در نقطه ای دیگر به یک مخرج مشترک بزرگ برسند؟ مگر غرض از این فعالیت ها نجات مُلک و ملت از این شرایط هلاکت بار نیست؟ یا آنکه موضوع دیگر است ما بی خبر!

من با مدد از از غزل مولانا جلاالدین محمد بلخی بایست بگویم:  

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم.     

مارال سعید

4 Comments

  1. peerooz گفت:

    پنجشنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۹۹ در ۲۳:۲۵

    جناب عاصمی میفرمایند “سوسیالیسمی که ما با آموزش از اشتباه های گذشته می خواهیم در ایران به پیروزی برسانیم! سوسیالیسمی که باید در ایران برپا داریم، به عنوان جایگزین ترقی خواهانه و دمکراتیک برای شرایط ارتجاعی کنونی که در خدمت حفظ وابستگی اقتصادی میهن ما به اقتصاد جهانی امپریالیستی برقرار است. جایگزین دمکراتیک و ترقی خواهانه برای رژیم دیکتاتوری ولای که به کمک مذهب ارتجاعی به عامل اجرای اقتصاد سیاسی امپریالیستی در ایران بدل شده است و مردم میهن ما و سرزمین ما را در زیر پای سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی، دچار «بربریت» نموده است. «بربریت»ی که پیامد سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در جهان است. «بربریت»ی که می‌خواهد آن را با شیوه ی نواستعماری به جامعه ی انسانی و گونه ی انسان و هستی اجتماعی او را تحمیل کند.”.

    ۹۵ در صد این پاراگراف نفی وضع موجود و ۵ در صد آن “”سوسیالیسمی که ما با آموزش از اشتباه های گذشته می خواهیم در ایران به پیروزی برسانیم!” میباشد. جناب عاصمی, به قول معروف “اسمش را بگو تا صدایش کنیم”. آن سوسیالیسمی که شما میخواهید هنوز از مادر زائیده نشده و نخواهد شد. آنها که زائیده شده و زنده مانده اند چین کمونیست, کوبای کومونیست و سوسیال دمکراسی اکثرا اروپایی میباشند. از این مثال های عددی کدام یک به منظور شما نزدیکترند تا برای ما قابل فهم باشد؟ فرمول های بدون عدد قابل درک نیستند. به اندازه صد نسل مشق بیهودگی کرده ایم.

    1. فرهاد عاصمی

      متمدنانه و مودبانه گفتگو کنیم

      باید پیشنها بانو رفیق سوسن را به فال نیک گرفت. به نظر می رسد، گفتگوی متمدنانه و مودبانه دارای این مضمون مادی- ماتریالیستی است که در ابتدا درباره ی اسلوبی گفتگو کنیم که برای بررسی شرایط حاکم در ایران کمک و کارساز است. زیرا بررسی و ارزیابی شرایط حاکم، گام نخست است برای به نتیجه گیری نشستن و طرح برنامه.
      در این بین این پرسش طرح شده است، که «منظور از اسلوب برای بررسی» چیست؟

      رفیق گرامی مارال و بسیاری دیگر پیشنهادهای متفاوتی را به عنوان «مخرج مشترک» ارایه کرده اند. به نظر می رسد که ضروری باشد که برای پاسخ به عنصر «مشترک» در طیف چپ ایران، در ابتدا پراتیک واقعاً موجود در نبرد طبقاتی در ایران مورد توجه قرار گیرد. چنین شیوه ای کمک می‌کند، نظرات متفاوت بحث را به راه‌های دور هدایت نکند.

      خواست های عمده ی زحمتکشان که در مبارزه ی اعتراضی و اعتصابی آن‌ها طرح شده است، می‌تواند زمینه عینی، یعنی مادی- ماتریالیستی (نه ذهنی یک فرد و یا گروه‌) را برای بررسی شرایط حاکم بر نبرد طبقاتی در ایران تشکیل دهد. نتیجه‌گیری از خواست ها می‌تواند به برخی از پرسش ها که مطرح است، برای نمونه سطح رشد نیروهای مولده پاسخی عینی بدهد.

      پرسش های بانو رفیق سوسن درباره ی «تعریف سوسیالیسم»، وضع «سیستم اقتصادی و نظام مالی ایران» و امثال آن، گرچه پرسش های عمده‌ای هستند. ولی آغاز بحث بر سر هرکدام، گفتگوی سازنده را به ثمر نمی رساند. این در حالی است که اگر بحث از واقعیت در برابر چشمان و اندیشه روشنفکرانه در ایران و نبرد طبقاتی حاکم بر آن آغاز شود، در عمل و در جریان رشد گفتگوها می تواند اندیشه ی پژوهشگرانه به پرسش های طرح شده نیز پاسخ‌های علمی و در خور ارایه دهد

  2. pirooz

    چهارشنبه, ۲۸ خرداد, ۱۳۹۹ در ۰۵:۵۴

    جناب عاصمی, با تشکر از توجه, واقعیت این است که من بی زور, “پرزور” نیستم ولی “پیروز”م درست مانند کوبا که “پرزور” نیست ولی “پیروز” ست.

    از تعارفات گذشته, تمام این فرضیه ها در بیش از هفت دهه – قبل از انقلاب تا امروز – در کوبا مطرح و به نتیجه ای رسیده اند که می بینیم. اگر بخواهیم آنرا دستکاری کنیم این دیگر مدل کوبائی نیست. آیا ایران میتواند “کوبای آسیا شود”؟ میتواند, اما نه با “روشنفکران چپ” فعلی. اگر این “روشنفکران”, مانند دوران اقتدار حزب توده بتوانند مردم را چنان به هیجان آورند که خیابان ها را پر میکردند و دست آورد های کوبا را به سادگی به مردم عرضه کنند میتوان به این آرزو رسید. ولی از شما چه پنهان این فقط یک آرزوست.
    مقاله زیر نشان میدهد که چگوانه کوبا بهتر از بسیاری از کشور ها حتی در مبارزه با ویروس کورونا موفق بوده است.
    Who Deserves a Nobel Prize During a Pandemic? – CounterPunch.org

    1. توده ای ها

      رفیق عزیز پیروزِ پرزور با سپاس برای تصحیحی که آموختید.

      «آرزو»یی که شما دنبال می‌کنید و ذکر کرده اید را زنده یاد احسان طبری در با پچپچهٔ پاییز، «شهر آرزو» می‌نامد که «ای شگفتا شهر آرزو در پس این پیچ بود». در «دوران اقتدار حزب توده ایران [که] مردم را چنان به هیجان آورد که خیابان‌ها را پر میکرد» که شما با نقلِ خاطره ی خود ذکر می کنید، حزب توده ایران مضمون این شهر آرمانی را که آرزوی محرومان است مطرح می کرد. به وظیفه برای مبارزه ی سوسیالیستی عمل می کرد.

      این مبارزه ی سوسیالیستی که قادر است زحمتکشان را تجهیز کند و سازمان دهد از مبارزه ی روزانه «روشنفکران چپ» که اشاره دارید، حذف شده است. ناتوانی کنونی در تغییر تناسب قوا به سود زحمتکشان دارای این ریشه علّـی- ژنتیکی است. تنها با بر طرف نمودن این کمبود می‌توان دوباره «خیابان ها را پر کرد».

      «کوبای آسیا شدن» که به صورت پرسشی آرزومند برای ایران طرح می کنید، یعنی مقاومت در برابر امپریالیسم و برنامه نواستعماری آن، البته برای ایران هم ممکن است. درست با این هدف باید همه ی نیروها را در این سو تجهیز نمود. تجهیزی که مرکز ثقل آن طبقه ی کارگر ایران است. از این روست که باید بحث را با طیف چپ بر روی طرح تصورات درباره ی «شهر آرزو» و اسلوب دسترسی به آن متمرکز نمود که در ابرازنظر پیش به آن اشاره کرده‌ام.

      رفیق پیروز عزیز، امیدوارم فرصت و حوصله ی اندیشیدن مشترک برای تحقق بخشیدن به «شهر آرزو» را داشته باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *