می رسد فردایی از پس امروز!

سخن روز شماره ۲۱
۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۲جولای ۲۰۲۰

رویدادهای هفته های گذشته جنب و جوشی تازه ای در میان توده ای ها  برانگیخت و همزمان آشکار کرده است که ما هنوز تا چه اندازه از هم دوریم.

برای نیرومند شدن در راه دگرگونی ریشه ای جهان باید همگام و هم اندیش بود، ولی ما هنوز برای یگانگی راهی دراز در پیش داریم. انسان هنگامی که در نبرد در برابر دشمن نیرنگ باز و فریبنده ای چون سرمایه داری ایستاده است، باید گردانی یگانه و آماده داشته باشد. ولی ما به ارزیابی داده های ناهمسان می پردازیم، بنابراین واکاوی ما از  رویدادها و پدپده ها یکسان نیست.

راهی که هر کدام از ما برای دگرگونی شرایط میهن ما برگزیده است، هم خوان با راه دیگران نیست. بدین گونه ما پیش از ان که گام به راه دگرگونی جهان بگذاریم، در باره شیوه ی آن با هم در افتاده ایم.  بدبختانه رنج های توانفرسا و دودستگی بسیار بوده است و نیرو یگانگی ما را از ریشه خورده است و می خورد.      

نگارنده در سال های گذشته، بی آن که از خرده گیری در باره دیدگاه های گروه ها پرهیز کرده باشد، تلاش فراوانی برای نزدیکی این گروه ها، دست کم دوروبر یک برنامه ی باریک پایه ای کرده است. اما بدبختانه همانگونه که دیده می شود، ناهمخوانی دیدگاه های گروه های پراکنده توده ای با همدیگر یک حقیقت بسیار تلخی است. 

برخی ها به همه چیزی که باور داشتند پشت پا زدند و راه دیگری در پیش گرفتند، ولی خیلی ها هنوز خود را توده ای می دانند، چرا؟ هر توده ای هنگام روبرو شدن با این حقیقت، پرسش به جایی از خود می کند:

با دیگر توده ای هایی که با ما هم اندیشه نیستند، چه باید کرد؟ 

آیا باید با گرز انگ بر سر هم کوبید و با بدبینی و بدگمانی همدیگر را برای همیشه از هم دور کرد؟ یا این که راه دیگری نیز هست؟

نگارنده با پذیرش این که همگامی نیروهای توده ای هم اکنون کاری است بس دشوار و شاید نشدنی، بر این باور است که با آتش بس می توان نیروها را به سود جنبش ضدسرمایه داری پسا جمهوری اسلامی دوباره گردهم آورد. ما برای واکاوی شرایط کنونی با هم درگیریم، ولی گذشته ای یکسان داریم و برای آینده ای رها از بهره کشی انسان از انسان پیکار می کنیم.

برای نشان دادن درستی این امید شگفت انگیز و فراپندار، بگذارید چند گام به پس برداریم و نگاهی به این داشته باشیم که چه چیزی همه ی ما را کمونیست کرده بود.

گزینش گام گذاشتن در راهی پر درد و سر و گاهی بی بازگشت، با اندیشیدن در باره ی یک پرسشی بنیانی آغاز شده بود. چگونه باید زیست؟ 

آیا انسان یک پاره ی ناچیزی درهم آمیخته شده از کربن، آب، نیتروژن و فسفر است که در جنبنده ای گرد و کوچک (سیاره) در دریای بی کران کیهان سرگردان و بی آماج شناور است؟ یا او پرومته ای است که آتش از خدایان برای بهروزی انسان ها می دزد، اگرچه تاوان آن شکنجه های فراوان روزانه باشد؟ برای که و برای چه باید شکنجه جاودان را با سرفرازی پذیرفت؟

برخی ها روان و جان خود را در راه خدا گذشته اند؛ برخی ها سرمایه را خدای خود کرده اند و انسان را با خونسردی برایش قربانی می کنند؛ ما کمونیست ها اما اندیشیدن در باره این جهان و رنج کشیدن برای بهتر کردن آن را از هر دو کار بهتر می دانیم؛ برای ما رنج ساختن جهانی برابر و آزاد از بهشت برین پس از مرگ و کاخ های مرمرین زمینی دل چسب تر است.

برای خداباوران جهان سرای سپنج دردآوری است که با رنج باید خود را برای سرای جاودان آماده کرد؛ برای سرمایه پرستان جهان سراسر سرایی است که از  رنج دیگران باید گنج جاودان ساخت؛ ما اما سودای رسیدن به جای والا انسانی را برای انسان در سر می پرورانیم. ما اگر چه که زاییده زمین هستیم، ولی سر به  سوی آسمان پر ستاره داریم. کار ما ساختن بهشت زمینی برای انسان است؛ کاری که نه از ترس دوزخ خدایی و نه از برای زراندوزی است.  

پیش از ما انسان های پاک بی شماری از دست پلید سرمایه، که هر چه را که آنها به آن عشق ورزیده اند از بین برده است، بسیار نالیده اند، ولی راه نیافتند. ما اما هنگامی که دریافتیم که سرمایه سراپای جامعه را بدرون چنبره بهره کشی خود می کشد و رنج ھای تنانی و روانی بسیار برای توده های رنج می آفریند، دیگر آرام نیافتیم. ما یاد گرفتیم که به جای غم خوردن برای جهان پس از مرگ، کنون زمینیان را  دریابیم . آرزو رهایی رنجبران از بند بهره کشی در دل ما زبانه کشید.

برکندن زمین شخم نخورده آینده رنج آور است و انسان خود به خودی دست به این کار نمی زند، باید شوری و نیرویی فرای خدا و سرمایه او را برانگیزاند. جستجو برای یافتن پاسخی پایدار برای ساختن جهانی بهتر، از ژرف ترین و پاک ترین انگیزه ای بوده است که ما را به کمند گیسوی حزب توده ها به زنجیر کشید. چاره ای نبود، “او می کشد قلاب را”.  

با آن که دست هایمان همیشه از دانه های آزادی پر بوده است، ولی شخم زنندگان دشت کالی بوده ایم  که سال ها آب ندیده بود و از خشکی کویر لوت شده بود. با این رو، ما مانند کوهنوردی که با برف و بوران دست به گریبان هست، دلیر و بیباک بودیم و از دشواری راه ننالیدیم. ما به سوی چشمه خورشید گام گذاشتیم و پرتو روشنی سپیده دم روی ستیغ کوه را با این که می دانستیم که شاید خود نبینیم برای آیندگان دوست داشتیم.   

پذیرفتن رزم در راه آزادی انسان ها زنجیری به پای ما نبود، بلکه باری بود که ما مسیحانه با سربلندی تا توان داشتیم آن را بر دوش کشیدیم. دریدنِ پوسته تاریک شب در توان هر کس نیست و کاری است بسیار دشوار، ولی پاداش ما پیشکشی ستارگان درخشان پنهان شده در پشت ابرها به توده ها بود.  ما به جای سر فرود آوردن در برابر گردباد رویدادهای ناخواسته، گردن خود را همواره افراشته نگه می داشتیم.   

ما برای یک زندگی آرام و آسوده در کومه های تنهایی خود و به دور از مردمی که دوستشان داشتیم ساخته نشده بودیم. ما کنجکاو بودیم و در رمزھا و چیستان ھای پیرامون خود باریک می شدیم. ما ناقوس وار خواب رفتگان را بیدار کردیم و خواب از چشم ستمکاران پراندیم. چیزهایی که ما می خواستیم برای طبقه های بهره کش آرامش زدا بود و کارهایی که ما برای رسیدن به اماج های انسانی می کردیم  آسایش از آنها می ربایید. برای تلاش مان، راستگویی، درست کاری و جان فشانی هایمان ستاره نیک بختی ما به تندی در آسمان مردم ما بالا گرفت.

ولی دیرزمانی است که بهار و تابستان رفتند، فصل های میهن سراسر زمستان شد.

آتشی که دلبستگی به رنجبران در سینه ی عاشق ما روزی فروزینه کرده بود به سختی خاموش می شود. هر چند که گرمای سوزان آن  گاهی ته کش کند، ولی چون آتش زیر خاکستری جان را گرم نگه می دارد و جلوی یخ زدگی دل را در هنگامه ی نومیدی می گیرد.

با این همه، در دوران شکست و پس از براورده نشدن امیدها و برباد رفتن آرزوهای والا، برخی ها با دلشکستگی در گودال نومیدی و بدبینی فرو رفتند  و حتا درخت بارور باور به آرمان های انسانی و کارایی نبرد کم کم از ریشه در درون شان خشکید. برخی ها از آرمان های دیرین خود دست شستند و پایه باورشان به آینده درخشان سست شد. حتا در دل چند تن انگشت شمار ترس جای امید را گرفت.

در دوران شکست پرنده پندار و دلتنگی پر و بال می گیرد، ولی روی پروازش نه به اینده که به گذشته است. به گفته هراکلیتوس راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است؛ هر سرپایینی، سربالایی دارد. اما برخی ها در سربالایی نبرد افتان و خیزان شدند و نمی دانستند که پایشان را در کجا بگذارند. چون گذاشتن هر گام  توان فرسا بود به برگشت گرایش پیدا کردند، چرا که سرازیری است و آسان.   

بیرون کشیدن حقیقت، از میان خاک روبه و خار و خاشاکی که شکست از خود به جا می گذارد، کاری است بس دشوار. در این شوره زار کویری که هر سرابی چشمه آب می نماید، حقیقت رازی است که سربستگی شگفت انگیزی دارد. بدین گونه ارزیابی برخی ها از رویدادها هیچ شالوده استواری ندارد و دیدگاه شان سوار بر اسب لنگی است که  همراه کاروان گمراهی راه به بیابان دارد.     

در دوران آرمان زدگی، برخی از ان هایی که آرمان گرا همچنان مانده اند راه برون رفت از دلزدگی را از آن چه که می گذرد دلبستگی به آن چه که در گذشته بوده است می دانند؛ گریز از نبرد گام به گام و لاک پشتی امروز و پناه بردن به یادبوده های سرفراز گذشته که از جهش آهوی تیزپای زمان پس مانده است، مایه دلگرمی انها می شود. دام زرین و فریبنده رژیم هم بسیاری از دل های شکسته انسان های سر خورده را به سوی خود می کشاند.   

بی ریب برخی ها خود را به دشمن فروختند و بی گمان برخی ها هم ناخواسته گرفتار بند دروغ پردازی های دشمن شدند. دشمن بی گمان در این جا و ان جا برای پیشبرد آماج های خود کسانی دارد، ولی نمی توان به این دلیل همه ی آنهایی را که دیدگاهی همچون ما ندارند از گماشتگان دشمن دانست. اگر دیدگاه نادرستی در میان برخی از کمونیست ها جوانه می زند، برای این است که دانه کژاندیشی در دل و مغز برخی ها از پیش لانه داشته است؛ دشمن تنها به آن آب داده است. اگر این چنین نبود مارکس از “آگاهی دروغین”  سخن نمی گفت. 

برای مارکسیست ها حقیقت دست یافتنی است، اگر چه تاریخی و نسبی است. آن چه که به آسانی دیده می شود، نمود برونی پدیده است، درونه پدیده که گردایش (مجموع) ویژگی های کمابیش پویا و ناآشکار است از چشم پنهان می ماند. یک کاوشگر باید کوهستان مه آلود پیکار را بپیماید و همه ی زیر و بم آن را؛ فراز و نشیب ها را بشناسد، پس از آن در جای بلندی زیر پرتو خورشید آن را تماشا کند و برای بالا رفتن برنامه ای برای پیروزی بر دشواری ها و ابزار نیاز نبرد بریزد. بدین گونه می توان راه به روی دریا داشت و جادو زده ی “غوکان استخر” نشد. کاخ های پنداری را باید درهم ریخت، ولی باید اندیشه هایی امیدبخش و شورانگیز در باره ی آینده داشت. به گفته لنین هنگام واکاوی داده ها باید واقع بینی خشک را با شور انقلابی درآمیخت.   

پلورالیسم برای ما به معنای همسنگی دیدگاه های درست و نادرست نیست، بلکه پلورالیسم به معنای برخورد دیدگاه هایی است که سویه های گوناگون یک پدیده را روشن می کنند. یک دیدگاه نادرست هم می تواند دارای نکته های درستی باشد که ما را به دریافت حقیقت نزدیکتر می کند. بدین گونه باید دانست که هیچ کدام از ما فراتر و یا فروتر از دیگران نیست. نمی توان همیشه اندیشه نادرست را با بداندیشی، بدخواهی و بدسرشتی همراه دانست. به جای بدگمانی و انگ زدن به یکدیگر باید در برابر یک دیدگاه نادرست کوشید تا دریابیم که آن دیدگاه چگونه و چرا درست می نماید. برخی ها در باره ی رفیقان دیروز و فردای خود واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می رانند؛ لب به سخن های زشت می آلایند. ما نباید برای نشان دادن گرمی جان بخش آتش، دیگران را به دهانه آتشفشان بیندازیم و پاک بسوزانیم.   

باید از بد زبانی و بد گمانی دوری و پرهیز کرد.  نباید با نیش کینه و زبان درشت با دوستان برخورد کرد. با دوستان باید بیشتر سر نرمی و سازش داشت و اندرز دادن و خرده گیری را پیشه کرد. گفتگو خشک اندیشان را نرم می سازد، برخورد زشت اما ان ها را می رماند. گزندگی سخنان دوست گاهی از زهر نیش دشمن می تواند کشنده تر باشد. باید با چهره ای گشاده با دوستان روبرو شد.

از سوی دیگر، برای نرنجاندن دوست نباید زبان سخن گفتن را بست؛ نباید با چرب زبانی و چاپلوسی با دوستان برخورد کرد. شنیدن برخی از خرده گیری ها تلخ است، ولی چون داروی تلخی می تواند درمان بیماری باشد. فرشته نگهبانی نیست که ما را از لغزش بپرهیزاند، همین خرده گیری ها به دیدگاه های هم دیگر است که اندیشه ما را تیز و برّا می کند. 

نکته به نکته از اندیشه نادرست خرده باید گرفت.  در برابر کژاندیشی دوستان باید پرده در و خرده گیر بود، ولی بی شرم نبود و بی آبرویی نکرد. انتقادی که به واژه های زشت آلوده شود از گوشت و خونش تهی می شود. دیدگاه نادرست را باید به چالش کشید، ولی باید ارج و آزرم دوست را نگه داشت. برخی از ما شمشیر خود را برای خودنمایی و دوست زنی درخشان و تیزمی کنند و نبرد با دشمن را از یاد برده اند. خرده گیری از دوست اگر پیشرو نباشد و شمشیر به سوی دشمن نشانه نگیرد، تیشه بر ریشه زدن است؛ بر شآخه نشستن و بن آن را بریدن است. خرده گیر اما باید در چارچوب داوری هایی که خود به زبان می راند، قلم زند.     

با این همه شاید بهتر است که پذیرفت که یگانگی دشوار است. به جای آتش فروزان در دلی که از عشق به رنجبران سرچشمه می گرفت، بدبختی خودگرایی گریبان ما را گرفته است. تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای مان جان می دهند، ولی خواب سنگینی ما را در می رباید. جادوگران ریاکار سرمایه توانستند با هزاران دروغ راه جویان راه داد و آزادی را گمراه کنند.

برنامه ای که کمر بر نابودی کمونیست ها بسته بود هنوز پابرجا است. پراکندگی ما را تنها در برابر جهان ستم و سرمایه رها می کند که آماجی فرای خرد کردن ایستادگی ندارد. دشمن زمین بد گمانی را کود می دهد تا همیشه پراکنده بمانیم. باید هشیار بود، ولی منش های شایسته نباید رنگ و بوی خود را از دست دهند و نباید هر دوست “کژاندیشی” را دشمن انگاشت. نباید آسمان پاک دوستی را با ابرهای دشمنی تیره ساخت. آگهی سازان سرمایه داری می گویند که نگه داشتن یک خریدار وفادار بسیار آسان تر از پیدا کردن یک خریدار نو است. نگه داشتن توده ای های امروز بسیار آسان تر از پدید آوردن توده ای های فردا است.  زندگی آقای خامنه ای، روحانی و سپاهیان کوتاه است؛ آن ها با همه ی جان سختی  و دلبستگی خود به دنیا جاودان نیستند؛ با رفتن شان راه مه آلوده کنونی روشن می شود و دیدن آینده تهی از بهره کشی آسان. 

بنابراین شاید بهتر است که بگذاریم زمان گرد و خاک را بروباند تا چهره حقیقت از پس پرده نمایان شود. این به معنای دوری از برخورد دیدگاه ها نیست، ولی بهتر است که دوستانه با هم  گفتگو کرد و همزمان شعله آرزوی همرایی و همگامی را پایین کشید و برای دوستی آینده از دشمنی هم اکنون با هم کاست. همگرایی و همگامی آینده کمونیست ها با هم کلید پیروزی در نبرد طبقاتی فردا است.

در فردای پیروزی انقلاب آن دوستانی که خود را امروز توده ای می خوانند، خانه ی دیگری سوای حزب توده ی ایران ندارند و این گردان خاموش امروز می تواند فردا برای طبقه کارگر و رنجبران ما لشکر آماده نبرد باشد. می توان این پراکندگی غم انگیز را به گفته پوشکین به “اندوهی تابناک” دگرگون کرد و دوستی ها را نخشکاند تا در فردای آزادی گل کند.

گردهمایی دوروبر یک کار مشترک فرهنگی میان کسانی که دیدگاه های سیاسی ناهمسانی دارند، یخ بدبینی را می شکند و دوستی را برای فردا نگه می دارد.

” این جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست.”

در پایان به جاست که افزوده شود که ما در میان راه آموختیم که دگرگونی جهان دشوار تر از ان بود که می پنداشتیم و پراکندگی در دوران شکست ژرف تر و گسترده تر از آن است که در زمانی کوتاه و با گفتگویی گذرا از میان برداشته شود، ولی اگر خوش بین نباشیم کسی از ما را یارای گام گذاشتن در این راه پیچاپیچ و خارآگینی نیست.

تن دوستداران برابری اجتماعی و آزادی می تواند آن چنان ناتوان باشد که حتا زیر کوبان تازیانه ستمگر در هم شکند، ولی روان انسان از چیز دیگری ساخته شده است. این گونه است که “روی مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”. شب پرستان نمی توانند گذشته را برگردانند و پرزوران امروز اگر چه که می توانند پھلوانی را که  آینده را در مشت خود  دارد چند گامی به پس برانند، ولی نمی توانند  او را برای همیشه از پیشرفت باز دارند. آینده بی گمان با دست رنجبران آگاه و آگاهان رنجبر ساخته می شود.

بگذارید تا ان زمان با کینه از نیروی هم نکاهیم.

2 Comments

  1. جعفر

    قربان قلمت سیامک جان. همین دعواها باعث شد که من هم حزب را و هم از سیاست را ول کردم. با صد بدبختی پس از آزادی آمدم خارج به امید فعالیت. ولی دیدم به قول شما همه گرفتار خودگرایی ولی به عنوان یک هومانیست به همه نصیحت میکنم که همدیگر را تحمل کنید.

    1. aby

      سلام
      جعفر جان کار خوبی نکردی، طبقه کارگر وتهیدستان شهر و روستا زیر فشار فقر و گرانی درحال له شدند، پسران و دختران این مرز و بوم ناامید از فردای خود فوج فوج راهی کشورهای بیگانه می شوند. بی کاری جوانان معضل خانواده های ایرانی شده است. بی ارزش شدن هرساله پول ملی فشار بیکاری وگرانی را بر گرده طبقات پایین مضاعف کرده است. شما چطور می توانی در این شرایط بی تفاوت باشید، از یک توده ای بعید است. شاید پراکندگی جمع توده ای ها شما را رنجانیده است. اگرفعالیت حزبی نیست ادبیات که هست. از طرق مختلف می توان فریاد شد. لااقل می توان مانند من حرافی کرده واز این طریق توده ها را هشیار ساخت. در هر صورت نباید ساکت نشست. در پایان از رفیق عزیز سیامک به خاطر پایان دادن به بحث تفرقه انگیز وخسته کننده چند روز گذشته تشکر میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *