درگیری خِرَدِ سرشار و احساس شاعرانه!
تضادی که برای محمد مجلسی حل نشد

مقاله ۲۶/۹۹
۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ۲ آگوست ۲۰۲۰

در دفتر پنجمِ از  فصل نامهٔ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران، محمد مجلسی در زمستان ۱۳۶۰ به بررسی نقادانه ی دفتر شعرِ از میان ریگ‌ها و الماس ها/ ترانه های خوابگونه پرداخته است که زنده یاد احسان طبری آن را به طور عمده در همان  مرحله سروده است. این نوشتار در ارژنگ شماره ۷، خردادماه ۱۳۹۹ با عنوان نقدی بر دفتر از میان ریگ‌ها وُ الماس ها بازانتشار یافته است.

می‌توان پذیرفت که احسان طبری این نوشتار را در سال ۱۳۶۰ دیده و مطالعه کرده است. نگارنده از چنین امکانی بی‌خبر است. همچنین اطلاعی ندارد که آیا طبری نسبت به آن واکنشی مشخص نشان داده و مجلسی را مورد خطاب مشخص قرار داده است. وظیفه ی این سطور پاسخ به این نوع پرسش  ها نیست. هدف همچنین بررسی سویه های مختلف نقد طرح شده توسط محمد مجلسی نیست. به ویژه آن که در نقد ظرافت استه تیک «احساس شاعرانه» زنده یاد طبری در ایجاد «همو نوایی واژه» مورد تأیید است. منتقد هم نوایی واژه‌ها را با بیان «گل واژه ها» می ستاید.

وظیفه ی این سطور، کوشش است برای پاسخ به علت ایجاد شدن پرسشی در ذهن منتقد، که محمد مجلسی در برابر آن قرار دارد. منتقد با تضادی روبروست که نمی‌تواند پاسخ برای علت آن را دریابد.

فرار به جلو علیه گویا نقض هم نوایی واژه‌ها در شعر طبری که پیش تر می ستاید، ناشی از ناتوانی است برای درک مضمون تضاد در ذهن. منتقد، گرفتار در «شکل»، «مضمون» را بر باد می دهد.

این تضاد برای منتقد آنجا ظهور می‌کند که از یک سو، مورد تأیید قرار می‌دهد که «شاعر به دانایی و معرفت کافی نیاز دارد». و از سوی دیگر، در مورد مشخص بحث درباره ی شعر طبری، نمی‌داند که با دانایی و شناخت طبری از واقعیت چه بکند؟ می‌کوشد «دانایی» مورد نظر خود را در لباس «گل واژه ها» که «مانند موم در دست» شاعر نرم است و مضمون را برای خواننده قابل شناخت می سازد، بریزد و آن را به آن محدود کند. گامی که در عمل به آنجا ختم می‌شود که مدعی گردد که «٬٬گرانشِ اندیشه٬٬ گاهی ٬٬روانی سیماب گون شعر٬٬ را چنان زیر سنگینی خود می‌گیرد که بدن نازک تر از گل او را له می کند».

منتقد تضاد میان ٬٬گرانشِ اندیشه٬٬ و ٬٬روانی سیماب گون شعر٬٬ را به مثابه «ستیز وناهم آهنگی» در شعر احساس و درک می کند. منتقد «شکل» را مطلق می‌کند و به ستیز با «مضمون» می فرستد.

منتقد در همان دو- سه صفحه ی آغاز نوشتار کُنه تضاد را در ذهن خود با چند نمونه برای خواننده می شکافد. با نمونه‌ای از شعر ٬٬خشم تاریک ابر٬٬، منتقد تضاد را در ذهن خود برای خواننده شفاف می سازد. او که شیفته ی «زیبایی کلام» طبری در شعر است که «به آن اندازه می‌رسد که نفس را بند می آورد»، آرزو می‌کند که شعر با همان واژه‌ها پایان می یافت و می نویسد: «و شاید اگر همین دو سه خط تنها و قرص و محکم بر روی پای خود می ایستاد، شعر کامل بود.»

آرزوی «شعر کامل بود» انتزاعی توخالی باقی می ماند!

منتقد درباره ی کامل بودن شعر توضیحی نمی دهد. نظرش را نمی شکافد که خواننده از آن بهره ای گیرد و به دانش خود بیافزاید!

منتقد که برایش «دنیای پر رمز و راز شعر» مقدس گونه است، «با تیپایی به سویی پرتاب می شود» که سویی مبهم و لذا هراس انگیز است. «تیپا» را «از» آن «دست از سخنان» دریافت می‌کند که آن را سخن «زُمخت» می نامد که در «لابلای ترانه های خوابگونه» وجود دارد.

برای مجلسی هیچ رابطه‌ای میان احساس ظریفِ «در آغوش منی» در سه سطر اول نقل شده از شعرِ ٬٬خشم تاریک ابر٬٬ و بیان «چون شبحی پریده رنگ و بیمار» که در بند بعد ترسیم می شود که منتقد نقل نمی کند، وجود ندارد.

او میان دوبخش شعرِ ٬٬خشم تاریک ابر٬٬ با تضادی غیرقابل فهم و لذا غیرقابل پذیرش روبروست. برای او میان «دنیای پر رمز و راز شعر» و واقعیت دردناک نبرد انسان گرفتار در شرایط زمینی حاکم رابطه‌ای وجود ندارد.

هر کدام گویا دارای جایگاه مستقل خود در هستی هستند که باید حفظ شود. باید «دنیای رمز و راز شعر» بتواند «قرص و محکم بر روی پای خود» بایستد. زیرا جز این، رفتار «زُمخت» حاکم می شود. منتقد آن را نشان «درگیری خِرَدِ سرشار و احساس شاعرانه» نزد شاعر ارزیابی می کند.

در اندیشه ی حاکم بر نقد، «دانایی و معرفت کافی» که داشتن آن برای شاعر ضروری است، تنها یک سو دارد. تنها باید در خدمت «دنیای پر رمز و راز شعر» قرار داشته باشد. برای اندیشه ی یک سویه، شعر، هنر، علم مقوله‌هایی لخت و عور و آویزان در خلاء تاریخ هستند. برای اندیشه ی قانع به درک ظاهر، «کلمات و تعبیرات زیبا و دلنشین» اوج ارضای فرهنگی و شاعرانه است. اندیشه که از «روزنی خُرد» (اط) به واقعیت هستی انسان می نگرد، «کلمات و تعبیرات زیبا و دلنشین .. [که] در این مجموعه به فراوانی ریگ بیابان و به درخشندگی خرده الماس در کنار هم نشسته اند» کافی است!

خواستاران زیبایی شعر، مضمون هنر را به عنوان اولین حربه ی انسان برای شناخت از خود و محیط پیرامون به رسمیت نمی شناسند. کارکرد هنر را در طول تاریخ از مضمون آن جدا و تهی می کنند. برای خواستاران شعر یک سو نگر، هنر اهرم نخست را برای انسان تشکیل نمی‌دهد که به منظور شناخت از خود و محیط پیرامون پدید آورد.

خواستاران زیبایی لخت و عور شعر، یکی از قدیمی ترین اشکال هنری را از واقعیت هستی تاریخ انسان تهی می سازند. ولی در دوران های طولانی هنر برای انسان جدا شده از گذشته ی حیوانی خود، تنها اهرم شناخت از واقعیت است. کلاس‌های درس درباره ی حیوانات که در غارها و کوهسارها توسط انسان‌ها ترسیم شده اند، پیش از هر چیز، اهرم هنری شناخت از واقعیت است.

از این روست که مارکسیست های بسیاری مانند هانس هینس هولس و روبرت مچر، شناخت هنری را به مثابه ی اهرم شناخت انسان از خود و محیط پیرامون که طبری در ترانه های خوابگونه به خدمت می‌گیرد، مورد بررسی قرار داده‌اند. روبرت مچر، در کتاب مارکسیسم متحد کننده، تئوری هنر را ارایه می‌دهد. این نظریه پردازان مارکسیست شناخت تئوریک از هنر را به عنوان کارکرد هدفمند انسان برای شناخت از خود و محیط پیرامون نشان می‌دهند و آن را به عنوان رشد تئوری مارکسیستی برای دستیابی به شناخت از واقعیت ارزیابی می‌کنند. آن‌ها به درستی هنر را به مثابه اهرم شناخت، قدیمی تر از علم ارزیابی می کنند.

جدا ساختن هنر از هستی اجتماعی، نفی رابطه ی مضمونی هنر با دیگر لحظه‌ها در هستی انسان در روند مردُمش انسان است. برداشتی نارسا و علیل از واقعیت است.

علیلی در نقد انجام شده در این نکته تظاهر می‌کند که قرار داشتن اندیشه ی دیالکتیکی را در تظاهر «ستیغ فرزانگی» از یک سو و به درستی به مثابه ی «گونه ای دیگر» از «دانایی و معرفت» درمی یابد و سرشت آن را ناخواسته به رسمیت می شناسد، ولی از سوی دیگر به جستجوی علت بروز «ستیغ فرزانگی» نمی رود. به سطح می غلطد و اندیشه را به استراحت و مرخصی دعوت می کند. زیرا «به گمان من، در ترانه های خوابگونه، ٬٬گرانشِ اندیشه٬٬ گاهی ٬٬روانی سیماب گونه شعر٬٬ را چنان زیر سنگینی خود می‌گیرد که بدن نازک تر از گل او را له می کند..».

«گمان» منتقد و دلسوزی او برای گل له شده، نشان پایبندی مطلق گرانه او به «شکل» و بی توجهی به «مضمون» است!

تضاد حل نشده

در سه صفحه آغاز بررسی، محمد مجلسی موضع انتقادی خود را مستدل می‌سازد و با نمونه‌هایی تفهیم می‌کند. مضمون تضاد همه جا یک سان است. تضاد ناشی از تضاد میان هم نوایی «گل واژه ها» در بخشی از سروده با «سخن زُمخت» در بخش دیگر است. تضاد برای منتقدد میان «گرانشِ اندیشه» و «روانی سیماب گون شعر» برقرار است.

به نمونه ی اول که ناقص و به صورت زیر نقل شده است بنگریم:

در انتظار تو

و آوای ابریشمن ات که می‌گوید:

«در آغوش منی»

هنگامی که در مرز خواستن و نخواستن

با ژکیدن اعصابی فرسوده

و خیزاب های سبز رنج

چون شبحی پریده رنگ و بیمار

(پایان نقل قول)

اشاره شد که منتقد میان دو اندیشه ی طرح شده در نمونه اول تضادی می بیند.  تضادی که اندیشه او را چنان به خود مشغول می‌سازد که چند سطر بقیه بند را در سروده نقل نمی کند. آن را حذف می کند. برای آن در دریافت مضمون نقشی قایل نیست. آنجا در متن اصلی از کتاب (چاپ دوم، ۱۳۸۱، انتشارات حزب توده ایران) چنین آمده است:

در خشم تاریک ابر

در خشم تاریک ابر

مزمور مرموز باران

و روان ناشناس در جادهٔ زمان

ای طبل بیم انگیز کوتوال!

ای چهل طوطی قصه گوی!

ای انگشتان لاغر جاثلیق!

ای واژه‌های فرو خورده!

فرزندانت: درخت سر سبز

رنگین کمان بذّال

حباب شوخ

چشمهٔ پاک طینت

و موسیقی جهان پوی.

لمس سرد و نمناکت!

لمس برانگیزنده و امید بخشت!

و اسفنج فرو خشکیده ام با هزار لب

در انتظار تو

و آوای ابریشمن ات که می‌گوید:

«در آغوش منی»

هنگامی که در مرز خواستن و نخواستن

با ژکیدن اعصابی فرسوده

و خیزاب های سبز رنج

چون شبحی پریده رنگ و بیمار

ای مژدهٔ فروبارنده از نفیر وحشت

اینجا فرزندی است از غار

با پیشانی داغ، خواهان چکهّ تسلا

با عطش چوبیه

نیم سایه‌ای شناور در دوچشم به راه فروبار تو

از درون و برون این پنجره ها آب روفته

سرنگون در چاهسار خیالات بی گسست

و کوهسار آتشین یاد

بر پشت.

احسان طبری، در شعر در خشم تاریک ابر، لحظه‌ای از روند مردُمش انسان را ترسیم می کند. آن هنگام که «فرزندی است از غار» و گرفتار «در جاهسار خیالات بی گسست». و «هنگامی که در مرز خواستن و نخواستن»، همانند «شبحی رنگ پریده و بیمار» در برابر تضادی قرار دارد. تضاد میان «نفیر وحشت» ناشی از قهر طبیعت و «مژده فروبارنده» که نیازمند آن است!

منتقد محمد مجلسی که یکی از خواستاران نجات شعر و قرار دادن آن در خدمت لذت «ادبی» است، با پامال نمودن رابطه ی شکل و مضمون، به ستیز با مضمون شعر می رود.

پاسخ طبری به «کسی» که به هر دلیل نمی‌خواهد رابطه میان شکل و مضمون را در شعر ببیند و درک کند، صراحت دارد. طبری در سراینده گوید در از میان ریگ‌ها و الماس ها، می نویسد: ««کسی که نخواهد مضمون آن [ترانه خوابگونه – تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشه‌های مشخصی] را دریابد، می‌تواند به هم نوایی واژه‌ها و شگفتی پندارها بسنده کند.»

میکیس تئوکراتیس که دیروز ۲۹م جولای ۲۰۲۰ نود وُ پنج ساله شد، در مصاحبه‌ای می گوید: «موزیک به من کمک می‌کند هارمونی هستی را درک کنم»!

کمونیست پابرجا که تا اکنون مواضع سیاسی خود را حفظ کرده است، موزیسین ی که آثارش در همان نخستین طنین قابل شناخت است، شاعر و خواننده‌ای یونانی که سخت ترین دوران های نبرد طبقاتی را از سر گذرانده است، هنر را یه مثابه حربه ی شناخت هم نوایی و هماهنگی جهان درک می کند.

میکیس تئوکراتیس استه تیک هماهنگی جهان را در ظاهر فعالیت هنری انسان نمی بیند. برای او مضمون هستی انسان که در نبرد طبقاتی او تظاهر می کند، هماهنگی (هارمونی) را در هستی ایجاد می کند.

در شعر در خشم تاریک ابر نیز استه تیکِ هماهنگی و هارمونی در روند مردُمش انسان ترسیم می‌شود که مضمون شعر را تشکیل می‌دهد. چشم بینای دیالکتیکی زنده یاد احسان طبری آن را می‌بیند و با «کل واژه ها»‌ ترسیم می کند.

ظاهراً در سال ۱۳۶۰ در ایران بودند افرادی که با تمام فروتنی نسبت به هم نوایی «گل واژه ها»، خواستار محدود ساختن  شناخت انسان از واقعیت و در ابهام قرار دادن اندیشه ی مارکس- انگلس و اسلوب شناخت دیالکتیک ماتریالیستی هستند. آن‌ها  آموزگار چند نسل از توده‌ای ها را یک شاعر زبردست می خواهد، یک مبارز مدافع منافع آنی و آتی طبقه ی کارگر ایران نمی خواهند. ما با همین وضع در ارتباط با مارکس نیز روبرو هستیم. «خوانش جدید مارکس» می‌خواهد با حذف سویه ی انقلابی اندیشه او، مارکس را به آکادمیسین ٬٬مقدس٬٬ بدل سازد. آیا آن‌ها که امروز نبش قبر کرده اند نیز به همین راه می روند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *