یادنامه چه گوارای دیگری از کردستان

اسماعیل ناصری متولد ۱۳۳۰، در روستای گزگزاره بین سنندج و دهگلان به دنیا آمد. پس از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدند، مادرش به سنندج رفت و پدرش او را درگزگزاره نزد خود نگه داشت. پدر اسماعیل آدمی بسیارعصبی و خشن بود، او در کتک زدن دست سنگینی داشت به طوری که دختر نوزادش و همسر دوم خود را کشته است. او اسماعیل را مرید شیخ ( شیخ عباس) کرده بود و موهایش را کوتاه نمی کرد. اسماعیل در ۸-۷ سالگی، از تصمیم پدر سرپیچی و موهایش را کوتاه کرد. او از ترس پدر که  او را تهدید به مرگ کرد، از روستا فرار می کند و تا بیست سال بعد به آنجا برنمی گردد. اسماعیل ظاهرا به کردستان عراق فرار می کند  و از همان کودکی به کارگری مشغول می شود. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق (حزب تودە) می شود و بعدها به پیشمرگان این حزب می پیوندد. از تاریخ بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما او سال ۱۳۴۹ در منزل مادرش پشت سالن ورزشی تختی سنندج زندگی می کرد. او به اسماعیل چغر به معنی آدم سفت و سخت و محکم معروف بود.

اسماعیل گویا عضو گروهی بوده که قصد داشتند در جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی “خرابکاری’ کنند و گویا یکی دو نفر از گروه دستگیر و درزیر شکنجه اقرار می کنند و اسماعیل را هم لو میدهند. ساواک سنندج، حکم دستگیری اسماعیل ناصری را به تمام مراکز نظامی در شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ می کند. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل تعریف می کنند که، در آن روزها، مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند که اگر اسماعیل به روستای خود و یا روستاهای اطراف برود و آنها اطلاع ندهند گرفتار خواهند شد. سال ۱۳۵۰، خانه مادر اسماعیل توسط مأموران ساواک محاصره می شود. اسماعیل متوجه محاصره منزل شده و در حالیکه مسلح به کلت کمری بود، موفق به فرار می شود. او از طریق چاه بزرگ زیر آبی مسجد رشید قلعه بیگی و از طریق زیر آب مسجد رشید قلعه بیگی تا گریاشان شنا می کند و در تعقیب گریز موفق به فرار می شود.

مدتی بعد کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل (میرزا) بود، او را به شام دعوت می کند و بهمراه چند نفری دیگر که در آن مهمانی بودند سر سفره او را سرگرم می کنند و به ماموران ساواک خبر می دهند. مأموران با چند ماشین به روستای هانیس می روند و اسماعیل را دستگیر می کنند. پس از چند روز اسماعیل را به زندان کرمانشاه سپس به زندان بیجار انتقال می دهند. او را بعد از یکسال حبس از زندان بیجار به اوین و سپس زندان قصر می فرستند. اسماعیل ناصری در سال ۱۳۵۵ در بند ۶ زندان قصر که  در آن زمان محکومین ۵ سال به بالا نگهداری می شدند بوده است.  بندی که صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و …در آنجا حبس بودند. ظاهرا اسماعیل ناصری، حکم ابد داشته است. رفیق یوسف اردلان عزیز که قبل از انتقال اش به زندان اوین ۶ الی ۷ ماه با اسماعیل ناصری همبند بوده، می گوید:

 سال ۱۳۵۵من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصرهمبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم.

هر چند در زندان خیلی بە هم نزدیک بودیم ولی رسم زندان این است کە نە می شود سوال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد ونە راجع بە موارد اتهام پرسید. بە هر حال مدت شش یا هفت ماه کە در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند. اینکە تاکید می‌کنم رفاقت نزدیک داشتیم این است کە با انتقادات من بە حزب تودە موافق شدە بود.

 ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی (۱) شدە بود. همزمان با آزادی زندانیان سیاسی اسماعیل ناصری هم آزاد شد و دربازگشتش بە سنندج، خودم بە استقبالش جلو زندان قصررفتم و با او بە میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همە بخصوص ازحزب تودە قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب تودە بود اسماعیل ناصری مقداری بە حاشیە راندە شد و من دیگر او را ندیدم چون بیشتر در تهران بودم. می‌توانم بگویم که اسماعیل ناصری، مردی عاطفی و شدیدا خود را چپ و مارکسیست لنینیست می دانست.

سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمی داند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمەرگایەتی سواد دار شدە بود.

او در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ١٣۵٨، از فرماندهان نظامی سازمان چریک های فدایی خلق و جزو مدافعان شهرسنندج بود.

پس از آزادی از زندان شاه، به گوش اسماعیل می رسد که فردی که در روستای هانیس او را به شام دعوت کرد و به ساواک لو داده بود، از ترس خواب و خوراک ندارد. اسماعیل به روستای هانیس و منزل همان شخص میرود و به او می گوید می توانم ناهار منزل شما باشم؟ مزدوربه خاطر گذشت سالیان زیاد و تغییر شکل اسماعیل را به جا نیاورده و او به داخل حیاط  راهنمایی می کند. سرسفره، اسماعیل می گوید: منو میشناسی؟ مرد میگه: نه. اسماعیل میگه: من همان هستم که با دوستانت سر همین سفره منوغافلگیر کردید و تحویل ساواک دادید، شنیدم از ترس انتقام من خواب و خوراک نداری. تو نفهمی کردی اما من مثل تو نیستم، خیالت راحت باشد هیچ کاری با تو ندارم بشین زندگیت را بکن.

در سال ۱۳۵۸ اسماعیل و مادرش از منزل پشت سالن تختی به منزل اجاره ای دیگری در محله قطارچیان می روند. آن منزل قدیمی و دارای اتاق های زیادی بود و چندین مستاجر داشت. یکی از مستاجران دختر دایی مطلقه اسماعیل بود. اسماعیل با دختر دایی اش ازدواج می کند و با هم به تهران می روند. سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا می آید. متاسفانه پس از یکی دو سال بروسکه فوت می کند و از علت فوت هم اطلاعی در دست نیست.

پس از انشعاب سازمان چریکهای فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زنده یاد عبو کریمی که او هم چریک فدایی بوده است، به حزب دمکرات کردستان ایران ملحق می شوند.

اسماعیل ناصری چند بار با فرمانده حزب دمکرات معروف به حسن سرسفید به خاطر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم، درگیری لفظی پیدا می کند. به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردم دوست بوده است. حسن سرسفید یکی از فرماندهان نظامی حزب دمکرات، از اسماعیل ناصری حرف شنوی داشت و احترامی خاصی برایش قائل بود، حتی  به مرور دوستی عمیقی بین آن دو ایجاد می شود.

در پاییز۱۳۶۳اسماعیل ناصری به همراه ۶ نفر از همرزمانش در منطقه حسین آباد دیواندره – روستای کله چرمو، درمنطقه ای مسطح که هیچ سنگر امنی برای  ۷ نفر نیرو نداشت، از بالای کوه مسیتر و از راه دور، مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران که مجهز به تیربار سنگین کالیبر ۵۰ (دوشکا) بودند، قرار می گیرند و متاسفانه ۵ نفر از همرزمانش در درگیری جان خود را از دست می دهند. یکی از همرزمان با شکلیک گلوله به خود جان باخته است و اسماعیل ناصری هم، با منفجر کردن نارنجک، کشته می شود. به گفته مردم منطقه چیزی از صورت اسماعیل باقی نمانده بود.

هنگام جان باختن اسماعیل ناصری، همسرش فاطمه براخانی باردار بود. به گفته یکی از دوستانش:

او به تنهایی در تهران و در بیمارستان خمینی، با سزارین زایمان می کند و پسری به نام سیروان به دنیا می آورد که خوشبختانه زنده است. فاطمه پس از مدتی به کردستان برمی گردد و در دهگلان، از طریق قالیبافی و خیاطی زندگی خود و پسرش را می گرداند. دنیای کودکی فاطمه  در روستا، با قالیبافی در زیرزمین های نمناک و مملو از دود سیگارگذشته بود. او پس از شش سال در محله نبوت سنندج، یک خانه بسیار کوچکی میخرد. منزل محقر فاطمه را عقربها محاصره می کنند چون سقف خانه چوبی بود. هر بار که فاطمه برای مجوز ساخت سقف آهنی به شهرداری منطقه می رفت شهردار موافقت نمی کرد تا اینکه فاطمه یک روز شیشه ای پر ازعقرب را روی میز شهردار می گذارد.

شهردار با دیدن این شیشه جا می خورد و می گوید،  از نظر او برای تعویض سقف، هیچ  مشکلی وجود ندارد، اما تا درخواست را شورای محل تایید نکند، نمی تواند مجوز صادر کند. شورای محل از ترس نیروهای حکومتی به خاطر اینکه درخواست از طرف همسراسماعیل ناصری نوشته شده جرأت نکرده بودند تا اینکه بالاخره، فردی پولدار از هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمده و درخواست تعویض سقف را مُهر می کند. فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی مجبور به کار خیاطی و قالیبافی بود، تا اینکه در چهل سالگی براثر بیماری ریه فوت می کند و به گفته کسی که او هم زمانی مثل فاطمه در منزل استیجاری قطارچیان، مستاجر بوده، سیروان تنها فرزند فاطمه واسماعیل که هنگام مرگ مادرش کلاس اول راهنمایی بوده، به حکم دادگستری سنندج سر از بهزیستی درمی آورد و در آنجا بزرگ می شود.

بعضی از زندگی ها مثل قصه ای باورنکردنی می ماند، مثل فیلم سینمایی، که وقتی می بینی در دل می گویی اینها که همه دروغ است. اما وقتی این زندگی را یکی از نزدیکانت روایت می کند که تو به او اعتماد داری، دیگر نمی توانی بگویی دروغ است. کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به او نشان دهند تا ببیند هنوز هم هستند کسانی که او نمی شناسد ولی از درد و رنج او خبر دارند و آن را برای دیگران روایت می کنند. داستانی پر از آب چشم، روایت ستم هایی که یک بچه ی ۱۲ ساله با فوت پدر و مادرش از اطرافیان دیده و نامردمی هایی که در کودکی شاهد بوده.

امیدوارم توانسته باشد به تمام این مصائب غلبه کند و زندگی اش را بسازد.  

اگر کسانی از اسماعیل ناصری بیشتر می دانند، به این نوشته بیافزایند تا چنین افرادی به فراموشی سپرده نشوند.

یاد فرمانده جسور، اسماعیل ناصری گرامی باد.

پاورقی: نویسنده، مترجم کرد و از بنیانگذاران حزب دمکرات کردستان که ۲۵ سال از عمرش را در زندان شاه گذراند و سال ۱۳۵۷ درگذشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *