آرمانگرای واقع بین یا واقع گرای بی آرمان!

مقاله ۳۴/۹۹
۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۸ اکتبر ۲۰۲۰

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد (حافظ)

پیش گفتار

گوشه و کنار جهان در آتش جنگ می سوزد و زراندوزان برای افزودن به زر خود جنگ می آفرینند و شمار بسیاری از گرسنگان بی گناه را در کوره آتش جنگ می سوزانند و نابود می کنند. شکاف میان ناداران و همه چیز داران هر روز افرایش می یابد و بهره کشان هر روز بخشی از ارزش نیروی کار را به جیب می زنند و از دستمزد مادر تک سرپرست (single mother) می دزدند تا به میلیاردهای خود بیفزایند.

بیش از نیمی از مردمان زمین ما روز و شب گرسنه می خوابند و داراترین مرد جهان حتا در دوران کرونا داراتر می شود. و زمین همچنان به چرخش همیشگی خود می پردازد و انسان ها هم چنان سرگرم کارهای روزانه خود هستند. چشمان ما آن چنان به دیدن رویدادهای ناگوار خوی گرفته است و گوشمان به آن اندازه داستان های هولناک شنیده است که کمتر کسی با این دیدن ها و شنیدن ها ابرو خم می کند. 

در میهن ما جان جوان ورزشکاری را برای آزادی خواهی با سنگدلی می گیرند و پشت کارگری که برای گرفتن دستمزد خود می رزمد به تازیانه می بندند، ولی آبی از آب تکان نمی خورد. 

در این هوایی که از سدای تازیانه ستمگران و فریاد آزادی خواهان زیر شکنجه سنگین شده است؛ در این خانه که زوزه شکم بارگان گرگ منش و شیون کودکان گرسنه آن را آکنده کرده است؛ در این بی داد شهر، فرمانروایان خودکامه به ما می آموزند که پرخاش گر و ستیزه جو نباشیم و شکیبانه خواست های خود را به آرامی در میان بگذاریم. بسیاری از همکاران و کارمندان این مردم آزاران فرمانروا با ساز و آواز دیگری همین آهنگ را می نوازند.

آفرینندگان پشت پرده این ترفندها کسانی جز آزمندان پرخور و بی وجدان نیستند. آیا  انسان برده شده ی شکم گرسنه، چاره ای سوای رزم دارد؟ گزینشی اگر هست، میان کشته شدن در پهنه ی نبرد و یا جان دادن از گرسنگی است!   

ولی افسوس که بسیاری از ناامیدان و دل شکستگان، نه تنها سخن های فریبای نیرنگ بازان را پذیرفته اند بلکه گهگاهی از آن هم فراتر می روند و ما را برای گستاخی مان سرزنش می کنند. این خوش باوران که از پرگویی و بی عملی سودی نبرده اند، شکیبایی و همکاری را در پیش گرفته اند و به ما پند می دهند که ” انسان باید واقع گرا باشد، آرمان گرایی کار انسان های دیوانه است “.

آن ها می بینند که سرمایه، جوانی کودک کار را می دزد، ولی خواستن نان شب برای او را آرمانگرایی بیهوده می دانند. آن ها یورش های روزانه سرمایه داری به طبقه کارگر و دیگر رنجبران و تهی دستان جهان را می بینند، ولی از شنیدن واژه انقلاب بی زارند و چندش می گیرند.

برخی از این دوستان این بیدادگری را می بینند، ولی واقع گرایی آن ها نیرومندتر از دوراندیشی در باره ی جامعه آینده آزاد از بهر کشی است.  برخی دیگر هم سیستم اقتصادی کنونی را نه همچون ساختار اجتماعی انسان ساخته و دگرگون شونده بلکه آن را مانند کهکشان های دوردست بدور از نقش انسانی می بینند.   

گردانش خرد و کلان جامعه در دست زورگویانی است که برای پایداری نظام سرمایه داری پاسخ فریاد کارگران پرخروش را با شکنجه و زندان می دهند، ولی برخی ها از ما می خواهند که اندیشه و نیروی بازوی خود را برای پذیرفتن “تامین اجتماعی همگانی” از سوی ولایت فقیه بکار ببریم. زن بی روسری را به زندان می فرستند؛ روزنامه نگار آزاده را به بند می کشند؛ به کودکان خیابانی آزار می رسانند؛ دستمزد نداده کارگران را به آقازادگان می سپارند، ولی برخی ها از ما می خواهند که به زبان نرم به ولی فقیه ضدامپریالسیت پند و اندرز بدهیم.

ببینند که واقع گرایی به چه اندازه پرهای بال آرزوهایمان را چیده است و ناباروری به نیروی توده ها چگونه ما را ناتوان کرده است.

چرا نبرد و نه سازش!

برخورد دیدگاه های نبرد و سازش در باره ی چگونگی دگرگون کردن نظام بهره کشی میان انقلابی ها و سوسیال دموکرات ها و سوسیالیست های دموکرات چیز تازه ای نیست. آن چه که ما هم اکنون می بینیم، کهنه شرابی است در شیشه ی نو.   

برآیند برخورد دیدگاه ها در این باره تا آن جا که به کشورهای پیشرفته سرمایه داری بر می گردد، بسیار روشن است. پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، “چپ” در این کشورها در آغاز به تندی پهنه ی نبرد را به دشمن واگذار کرد و برتری سرمایه داری را کم و بیش پذیرفت. “چپ” پس از آن که در میان توده های رنج و کار از بن بی آبرو شد، به این اندیشه افتاد که از دگرگونی های آهسته، آرام و گام به گام پشتیبانی کند و رویکردی سازشکارانه برای بهبودی نظام سرمایه در پیش گیرد. انگار برخی “چپ” ها در این اندیشه هستند که اکنون که شکست ما پابرجا و پایدار شده است، پس چاره ای دیگری سوای سازش نیست.

فرجام و سرانجام این سیاست سازشکاری امروز برای همگان نمایان است. جامعه گام به گام نه به سوی برابری و آزادی بلکه آرام آرام به سوی شکاف طبقاتی بیشتر و تنگ ترشدن پهنه ی آزادی فرو رفته است. حتا در کشورهایی که به فراهم کردن رفاه همگانی (welfare state) زبانزد بوده اند، پس از گذشت نزدیک به سی سال از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شکاف طبقاتی و بیکاری و بی خانگی بی داد می کند. «ددمنشی» فرمانروا شده است!

چگونه است که با این که سرمایه داری در جنگ افروزی، دشمنی آشکار با عدالت اجتماعی، نداشتن باور به آزادی های دموکراتیک پرآوازه است و حتا با این که اندیشه سوسیال دموکراسی شکست خورده است، ولی اندیشه بهسازی آرام (اصلاح) سرمایه داری هنوز  ریشه های ژرفی میان “چپ” دارد؟

تنها یک پاسخ با رویکرد مارکسیستی همخوانی دارد، آن هم رخنه و رهیافت اندیشه خرده بورژوازی در میان سازمان ها و حزب های کارگری است.     

انگلس گفته است که آن طبقه ای که بتواند بیشترین عضو را از طبقه ی دیگر برباید، برنده جنگ ایدیولوژیک خواهد بود. پذیرش هژمونی فرهنگی بورژوازی از سوی خرده بورژوازی درون “چپ” را می توان یکی از دلیل های بنیانی ماندگاری و سرسختی دیدگاه سازش دانست.

پس چه باید کرد؟

سیاست مستقل طبقاتی

به شیوه های گوناگون به نیروهای سوسیالیستی فشار آورده می شود تا واقع گرایی پیشه کنند و از پیگیری یک سیاست مستقل طبقاتی دست بردارند. این دوستان فراموش می کنند که حزب طبقه کارگر برای پذیرش واقعیت به دنیا نیامده است بلکه برای این ساخته شده است تا واقعیت را دگرگون کند. اگر دنباله روی از سوسیال دموکرات ها و سیاست  پینه زنی بر پای پوش ژنده سرمایه داری درست می بود، دیگر نیازی به حزب طبقه کارگر نبود.

اما دیدگاه متافیزیکی خرده بورژوازی در ”چپ” سخت جان است و همواره می کوشد به بهانه های گوناگون و با شیوه های جور‌به‌جور اندیشه دیالکتیکی ”چپ” انقلابی را از بنیان سست کند.

این دیدگاه متافیزیکی پدیده ها را در جنبش و در دگرگونی همیشگی نمی بیند بلکه می کوشد که پدیده ها را تکه تکه کرده و سپس به بررسی جداگانه آن ها بپردازد. روز و شب در پیوند با گردش زمین به دور خورشید بررسی نمی شود بلکه گویا چون که ما هر پگاه هنگام برخاستن از خواب به روز درود می گوییم، پس روز پیش از شب می آید. بدین گونه پیوند دیالکتیکی پدیده ها نادیده گرفته می شود.

اندیشه متافیزیکی با نشان دادن عکسی از یک پدیده، که دروغ هم نیست، آن پدیده پیچیده و در جنبش را فروکاستگرایانه در آن لحظه زندانی می کند.  انگلس در آنتی-دورینگ (Anti-Dühring) می گوید که متافیزیک دوست دارد که اشیا و بازتاب های ذهنی آن ها را یکی پس از دیگری و جدا از هم دیگر بررسی کند. 

اندیشه دیالکتیکی ولی به بررسی واقعیت های جداگانه نمی پردازد، بلکه آن ها را در پیوند با دیگر رویدادها و با نگاه به روند و فرآیند دگردیسی آن در یک زمینه تاریخی- اجتماعی مشخص بررسی می کند.  

بگذارید در زیر به بررسی برخی از شیوه های گمراه کننده خرده بورژوازی بپردازیم.

برخی ها می کوشند که با آفرینش شکاف مکانیکی میان آزادی و برابری به ما بپذیرانند که نخست باید آزادی را نهادینه ساخت و سپس به دنبال برپایی عدالت اجتماعی رفت.  گویا چون که ما شمشیر بیدادگران را می بینیم، باید نخست برای آزادی بجنگیم. بدین گونه “شمشیر” و ” بیدادگران” از زمینه اقتصادی- اجتماعی و طبقاتی خود جدا می شود و برای خود، بودش مستقلی می یابد. این که بیدادگران برای نگهداری و پاسبانی از برتری طبقاتی خود شمشیر می کشند، دیده نمی شود و بدین گونه نبرد برای برپایی برابری به فردا واگذار می شود و آزادی مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با عدالت اجتماعی جدا می شود.     

پس از این زمینه چینی متافیزیکی آن ها می گویند که با یک برنامه حداقل می توان طبقه ها و لایه های دیگر را به پهنه ی نبرد برای آزادی کشاند و بدین گونه جبهه استواری در برابر دیکتاتوری بر پا ساخت. دلیلی که آورده می شود این است که چون نیروهای سوسیالیستی پایگاه اجتماعی آنچنانی در جامعه ندارند، پس وظیفه اصلی ما این است که با پذیرش یک برنامه حداقل، همراه و همگام دیگران شویم. بدین گونه یک بار دیگر اتحاد مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با سیاست مستقل طبقاتی جدا می شود.  

ما این شیوه متافیزیکی را در زمینه های دیگر هم می بینیم؛ برای نمونه، “راه توده” دیکتاتوری ولایت فقیهی را مطلق می کنند تا اقتصاد نئولیبرالیستی را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان زیربنا و روبنا دیده نمی شود)؛ “ده مهر” تضاد میان ولایت فقیه و آمریکا را مطلق می کنند، تا دیکتاتوری را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان خودسالاری و ناوابستگی اقتصادی با نبرد ضدامپریالسیتی  دیده نمی شود). و برخی ها هم اقتصاد نئولیبرالیستی را مطلق می کنند، تا نظام سرمایه داری را به فراموشی بسپارند (پیوند دیالکتیکی میان شیوه گردانش بهره کشی و سرشت نظام بهره کشی دیده نمی شود).        

برنامه حداقل کارگری به جای برنامه حداقل اتحادی

پیاده کردن سیاست های اقتصادی نئولیبرالیستی برنامه ریزی شده از سوی بنگاه های امپریالسیتی تنها با سرکوب گسترده توده ها و تازیانه زدن بر پشت کارگران رزمنده شدنی است. هم اکنون تضاد روز با تضاد اصلی پیوند خورده است، نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد. همان گونه که نوشته شماره (۱۱۱۳، ۷ مهر ۹۹) نامه مردم به نام “تلاش دیکتاتوری ولایی برای تغییرهای شکلی و دورِ باطل «اعتماد سازی با حاکمیت»” به درستی نشان می دهد، دستگاه ولایت فقیه پوشش اداری، سیاسی، نظامی، حقوقی، پلیسی نظام سرمایه داری در میهن ماست. دستگاه ولایت فقیه روبنای فراخور (مناسب) زیربنای بهره کشی در شرایط میهن ماست. پاسبانی از برتری طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی از وظیفه های برجسته و بنیانی دستگاه ولایت فقیه است. بنابراین نمی توان مانند “ده مهر” برای ولایت فقیه ویژگی های فراطبقاتی ساخت و آن را تافته ای جدا بافته از ساختار طبقاتی جامعه طبقاتی ما دانست. خود ولایت فقیه بارها به انجام شایسته نقش طبقاتی خود پرداخته است و هر گاه که در راه نظام سرمایه داری حتا سنگ کوچکی انداخته شده بود، او با دل و جان برای برداشتن آن کوشید. در اینجا تنها به گفتن این نکته بسنده کنیم که او بند های مترقی قانون اساسی را برای هموار کردن راه بهره کشی نئولیبرالیستی از میان برداشت. ولی برخی ها همچنان می کوشند که پیوند ارگانیک میان سیاستهای نئولیبرالی جمهوری اسلامی سرمایه داری و کوشش آن برای پیوستن هر چه بیشتر به بنگاههای امپریالیستی جهانی پوشیده بماند.

ولی خوشبختانه نوشته نامه مردم پیوند میان تضاد مردم با دیکتاتوری و تضاد کار و سرمایه را به خوبی می بیند، هر چند که آن را برای طبقه کارگر باز و روشن نمی کند.

فرای خواست ما کارگران و دیگر رنجبران به نبرد طبقاتی خود می پردازند. کارگران به روشنی خواست پایان دادن به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی را شعار سراسری و همگانی کرده اند. این شعار نشان می دهد که حتا بی آن که ”چپ” به آگاهی سازی کارگران پرداخته باشد، خواست دمکراتیک- مطالباتی به یک خواست ضدسرمایه داری فرا روییده است. ولی تا هنگامی که ”چپ” انقلابی به کارگران آموزش ندهد که تنها نبرد دمکراتیک پیگیر با دورنمای سوسیالیستی راه رهایی کارگران است، چشم انداز آینده این نبرد روشن نیست.

از آن جایی که ”چپ” وظیفه های پیشاهنگی خود را انجام نداده است، کارگران رزمنده به این برداشت نادرست رسیده اند که گویا آن ها می توانند با نبرد صنفی خود، طبقه کارگر را از زنجیر بردگی بهره کشی رها کنند و بنابراین نیازی به حزب طبقه کارگر ندارند.

در زمان خود، لنین هنگام برخورد با اندیشه سازش و واقع بینی سرسپردگانه گفته است که حزب طبقه کارگر باید طبقه کارگر را  به ایدئولوژی سوسیالیستی آموزش دهد وگرنه طبقه کارگر هیچگاه خود به خودی به آگاهی طبقاتی انقلابی برای سرنگونی سرمایه داری دست نخواهد یافت.        

برای همین کارگران ما، در نبود آموزش طبقاتی، می پندارند که با پایه ریزی سندیکاهای مستقل برای دستیابی دستمزد بیشتر و شرایط کاری بهتر و گردانش شورایی کارخانه ها نبرد آن ها به سرانجام خواهد رسید و نیازی به یک حزب سوسیالیستی برای آگاهی و سازمان دهی نبرد طبقاتی رهایی بخش نیست (نگاه کنید به بخشنامه کارگران هفت تپه). 

اگر پیشاهنگ به راه نیفتد و یا به راهی جدا از طبقه ی خود گام بگذارد، هر دو گزینه برای جنبش کارگری زیان بخش است. گزینه نخست طبقه کارگر را به دنبال اصلاح خواهان می کشاند و گزینه دوم سرکوب پیشاهنگی که از تنه ی خود جدا شده است را برای نظام سرمایه آسان تر می شود. پس راه درست همراهی  و همگامی با کارگران برای خواست های اقتصادی با سیاست مستقلی است که برای آموزش انقلابی و آگاهی طبقاتی طبقه کارگر برنامه ریزی و پیاده می شود. آگاه کردن طبقه کارگر تنها با شرکت در نبرد روزانه در کنار آن ها شدنی  است. در این همگامی است که پیشاهنگ طبقه کارگر آن ها را از بی بخاری و  ناپیگیری سازشکاران آگاه می کند و راه درست را به آن ها نشان می دهد.

برنامه حداقل کارگری، با پایبندی خود به پیوند نبرد «دمکراتیک و سوسیالیستی»، در انجام این کار راهنمای ما است. برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران به ما می آموزد که نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی وظیفه ی تاریخی بهم تنیده و جدایی ناپذیر ما هستند.

روشنگری در باره ی اقتصاد سیاسی ضد مردمی سرمایه داری و نشان دادن دورنمای سوسیالیستی برای جایگزینی آن از وظیفه های همیشگی حزب طبقه کارگر است. اما برخی ها به نادرستی می پندارند که برای پیش گزاری برنامه جایگزینی ملی- دمکراتیک همسنگی نیروها باید از پیش به سود ما باشد.

نمی‌توان به بهانه نبودن همسنگی نیروها به سود ما از آگاهی طبقاتی و آموزش سوسیالیستی طبقه کارگر دست کشید. نبرد سوسیالیستی با همسنگی نیروها پیوند دیالکتیکی دارد، به این معنا که آگاهی طبقاتی کارگران می تواند همسنگی نیروها را به سود ما دگرگون کند. نمی توان به بهانه همسنگی نیروها از آگاهی طبقاتی دست کشید و خود را از این هم کم توان تر کرد. تنها راه دگرگونی همسنگی نیروها به سود خود، سازمان دهی پایگاه طبقاتی خود است و نه دست کشیدن از آن.

برخی ها هم نگران این هستند که پافشاری ما بر نبرد سوسیالیستی ما را از متحدان ما به دور می کند. اما نبرد سوسیالیستی از وظیفه همیشگی ”چپ” ها است و هیچ گاه با نبرد دمکراتیک-اتحادی در تضاد نیست، مگر ان که ”چپ” بخواهد ایدیولوژی خود را از متحدان خود پنهان کند و یا برای نزدیک شدن به آن ها از وظیفه طبقاتی خود دست بکشد.

سیاست مستقل طبقاتی به معنای رها کردن نبرد دموکراتیک و همگامی با دیگر نیروها نیست بلکه به این معنا است که در کنار آن ”چپ” انقلابی راه گذار از نظام سرمایه داری را به یک نظام اقتصادی ملی- دمکراتیک به طبقه کارگر و دیگر نیروهای بالنده اجتماعی نشان می‌دهد. “چپ” انقلابی باید نشان دهد که هم اکنون خواست های طبقه کارگر در برگیرنده خواست های لایه های اجتماعی و خلق های رنجبر نیزاست. 

پایان سخن

ویگوتسکی (Vygotsky) دانشمند پرآوازه و سرشناس شورویایی در باره ی آموزش می گوید (این نکته برای آموزش طبقاتی طبقه کارگر برجسته است)، اگر آن را بر پایه آن چه که هم اکنون شدنی است بگذاریم، هیچ پیشرفتی بدست نخواهد آمد. اگر آموزش فرسنگ ها از توانایی امروز ما به دور باشد، بازهم پیشرفتی به دست نخواهد آمد. مرز آموزشی باید میان آن چه که هم اکنون شدنی است و آن چه که در آینده می تواند باشد، گذاشته شود (Zone of Proximal Development).      

برگردان سیاسی این مقوله این است که ما نباید خود را در چارچوب آن چه هم اکنون شدنی است زندانی کنیم، اگر این گونه به کار سیاسی بپردازیم، برای همیشه در زمین بازی که دشمن برای ما می سازد، گرفتار می مانیم. از سوی دیگر گام گذاشتن فرسنگی نیز درست نیست، چرا که شرایط مادی و معنوی آن فراهم نیست. به زبان دیگر، باید میان واقع گرایی و آرمان گرایی “میان شهری” ساخت، تا بتوان از شرایط کنونی به سوی جامعه آینده رفت، بی آن که میان راه به کژراهه و یا بیراهه افتاد.  

برای همین هم در سیاست سخن از تاکتیک و استراتژی است. تاکتیک ها برنامه هایی هستند که حزب طبقه کارگر برای دستیابی به استراتژی خود گام به گام آن ها را پیاده می کند.

بنابراین از دید مارکسیستی، سرنگونی رژیم تاکتیکی بسوی برنامه استراتژیک ما برای برپایی اقتصاد ملی- دموکراتیک است.

برای همین حزب توده ایران با یادگیری از آموخته های انباشته شده جنبش کارگری، مرحله انقلاب را ملی- دموکراتیک می داند. یعنی دوری از اقتصاد سرمایه داری و گام گذاشتن به سوی اقتصادی سوسیالیستی؛ نه این و نه آن؛ هم این و هم آن. در آغاز راه، چشم انداز سوسیالیستی این گام به دید ما دور می نماید، ولی مانند کشتی که از بندر به سوی پایانگاه (مقصد) خود روان است، ما در هر آن از بندر بدور و به مقصد نزدیک تر می شویم.   

.

3 Comments

  1. Mohsen

    درود بر سیامک دلاور. « ازکران تا به کران لشگر ظلم است ولیک. از ازل تا به ابد فرصت درویشان است» (حافظ) استاد ‌معلم بزرگ هوشنگ nazemiخداوندگار دیالکتیک همیشه جاویدراه کارگر به رغم هسته سالم آن درک درستی از دیالکتیک ولنین آییسم ندارند بدرود

  2. aby

    باسلام ودرود به رفقای دانشمند و عزیزم فرهاد وسیامک، رفقا جرقه های آگاهی را در ظبقه ی کارگرتحصیل کرده جوان می توان مشاهده کرد ولی این آگاهی متاسفانه هنوز در کارگرانی که تحصیلات دانشگاهی ندارند مشاهده نمی‌شود. که این بطورکلی نشان از ضعف چپ وگردان پیشرو آن حزب توده ایران دارد. شوروشوق و ایمان وامیدی که در چپ قبل ازانقلاب وجود داشت در چپ امروزی دیده نمی شود، شاید به دلیل این باشد که رهبری جریان های چپ به دلیل مهاجرت طولانی و نداشتن ریشه در این آب خاک وفاصله گرفتن از خاستگاه طبقاتی شان باشد. این از دست نوشته های آنان صرفنظر از مواضعشان قابل درک است. رهبری چپ هرچه سریع تر باید به داخل ایران انتقال یابد یا از داخل ایران تغذیه گردد. مگرنه اینکه محصول گردوی تویسرکان، انار ساوه خربزه مشهد در آب وهوای لندن و نیویورک وپاریس دیگر آن عطر وبوی وطنی راندارند. در پایان باید از رفیق سیامک به خاطر این نوشته پربار وقلم وگفتار زیبایی که در نوشته تجلیل از مرحوم شجریان بکارگرفته اند بسیار تشکر کنم، این نوشته حال وهوای دوران قبل از انقلاب را داشت وتأثیری عمیق بر من نهاد. پیروز وسربلند باشید.

  3. سیامک

    با سپاس فراوان از رفیق محسن عزیز و رفیق ابی ارجمند که همیشه سرچشمه انگیزه و مایه دلگرمی هستند.
    رفیق گرامی ابی! به نکته های پر ارزشی که یادواری کرده اید برخواهم گشت !
    روزتان خوش و تندرست باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *