هنر و وظیفه هنرمند!

سخن روز شماره ۳۵
۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

به بهانه درگذشت شجریان خواننده مردمی میهن ما!

پیش گفتار

اگر شاخه های ریز و نازک چگونگی برخورد با جامعه را برچینیم در می یابیم که دو شیوه برخورد برجسته تر از دیگر شیوه ها می شوند: یا همه چیز را آن گونه که هست می پذیریم، یا برای دگرگونی آن و پایه ریزی جهانی نو گام به نبردگاه می گزاریم!  

روشن است که اگر دسترسی ما به فراورده های جهان هر چه بیشتر باشد، خواست ما برای دگرگونی آن کمتر است. هنرمند هم چون که انسان است، در برابر این گزینه ها نمی تواند چشم ببندد و به ناگزیر یکی از این شیوه ها را باید برگزیند.

در برابر پرسش چگونه زیستن ما با پنج گونه هنرمند برخورد می کنیم.

یک- هنرمندی که برای بورژوازی هنر می آفریند. هنرمندی که از گروه نخست است، کسی هست که بر شانه های دزدی که در حال تهی کردن جیب رنجبران است، سوار است. او به بورژوازی کمک می کند تا برتری فرهنگی خود را نگه دارد و پاسبانی کند و در برابر این همکاری و همیاری، بورژوازی بخشی از سرمایه ی ربوده شده را به او می سپارد.  

دو- هنرمندی که برای پول هنر می سازد. هنرمندی که از گروه دوم است، کسی است که نان به نرخ روز می خورد. او برای پول هنر می آفریند و سبکی را دوست دارد که پول ساز باشد و برای کسی هنر می آفریند که پول بپردازد.

سه- هنرمندی که برای دل خودش هنر می سازد. هنرمندی که از گروه سوم است، کسی است که  نه می خواهد که سر پیاز و یا ته پیاز باشد. چنین هنرمندی مردم را ناچیزتر از آن می داند که برای رنج آنان آه و ناله کند. چنین هنرمندی به آن اندازه در چنبره ی تنهایی خود گرفتار است که اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می برد. چنین هنرمندی می بیند که بهره کشان خون رنجبران را توی شیشه می کنند، ولی او خود را به کوچه ی علی چپ می زند و آن ها را نادیده می گیرد.    

چهار – هنرمندی مردمی که رنج مردم را در هنر خود بازتاب می دهد.  هنرمند مردمی نارسایی و ناکارایی جامعه کنونی را در می یابد و با نادرستی های آن نبرد می کند، بی آن که چشم انداز جامعه آزاد و برابر آینده برایش روشن باشد.

پنج- هنرمند انقلابی در اندیشه کسانی هست که حتا یک ستاره توی آسمان ندارند. هنرمند انقلابی دارای بینشی است که او را از میان همگنانش جدا می سازد. او در راستای بهبودی زندگی مردم و مردم‌سالاری کار می‌کنند و هنر می آفریند. او نه تنها پرده زشت رویدادهای امروز را پاره می کند، بلکه سیمای روشنی از دنیای فردا را برای توده ها نمایان می کند. او راه آینده و چگونگی دگرگونی جهان را در هنر خود نشان می دهد. 

هنرمندان دسته چهارم و پنجم هنرمندانی هستند که همیشه پای خود را  از گلیمی که ستمگران پهن کرده اند بیرون می برند و مرزها را می شکنند؛ سنت ها را می شکنند.   

بگذارید پیش از آن که به بررسی جایگاه شجریان در این میان بپردازیم، نگاهی کوتاه داشته باشیم به این که هنر از دیدگاه مارکسیستی چیست و وظیفه هنرمند چیست؟

وظیفه هنر!

نمی توان پویش های هنری را سوا و جدا از دیگر جلوه های زندگی بررسی کرد. انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده است، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست هایش دستبند می زنند.  

یک هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین “نظام هرمی” هنر می آفریند. او می داند که سرچشمه آفرینش های مادی یا معنوی کار ھدفمند است و نه کار دلبخواه و بی ھدف کسی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. هنر انقلابی آرمانی است طبقاتی که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. هنر انقلابی نه تنها هنری است که به بازتاب شرایط روز می پردازد، بلکه آن هنری است که با دیدگانی نوجو، دورنمای جامعه آزاد از بهره کشی فردا را نیز به پیش روی می گذارد. از آنجایی که هنر همیشه با رشد جامعه به ویژه با رشد اقتصاد جامعه همخوانی همه سویه ای ندارد، هنر راه همواری را نمی پیماید.هنر انقلابی جهان مادی کهن را نابود نمی کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان ها، ابزار دگرگونی آن را به دست انسان ها می دهد. هنر رزمی به انسان می آموزد که سرسپردگی را نپذیرد، بلکه شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگوارایی ها بایستد. هنر رزمی خوشه های خشم توده ها را هر روز رسیده تر می کند.   

هنر پدیده ای است که مانند همه ی پدیده ها یک درونه (محتوا) و یک نمود (شکل) دارد. هنر انقلابی آن آفرینش است که این درونه را با پوسته ای زیبا می پوشاند و همزمان پوسته را به آن اندازه زیبا نمی کند که درونه و پیام رزمی هنر در آن گم شود. درونه ویژگی های کم و بیش پویا و ناآشکار یک نمود است. نمود به آسانی دیده می شود، ولی درونه به گردویی می ماند که تنها پس از برداشتن پوست و شکستن پوسته آن می توان به هسته نهفته در درون دست یافت.

با این همه، هر پرده دری و آینده نگری را نمی توان هنر دانست. هنر همانند شعار نیست. هنر رونوشت رنگ پریده و خشک از زندگی نیست. طبری به هنرمندانی که به خشکی سرشت و درون مایه یک پدیده هنری را برجسته تر از نمود و ریخت آن می دانند سرزنش می کند و خواستار روشی زنده و بالنده برای آفرینش است که در آن سرشت پر معنا و نمود زیبا با همگونی با هم درآمیخته می شود. 

ولی زیبایی چیست و ریشه آن را در کجا می توان یافت؟  

آن چنان که چرنیشوسکی می گوید، زیبایی در هماهنگی و هم نوایی خود زندگی تبلور می یابد و زیبایی همان زندگی است، اما همه ی زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم، زیباست. در این سخن ما پیوند دیالکتیکی میان زیبایی عینی و زیبایی ذهنی را می بینیم. زیبایی با اینکه که مستقل از شعور ماست، ولی دارای ویژگی اجتماعی- تاریخی نیز است. ویژگی عینی زیبایی، فرا و سوای اندوخته های اجتماعی و تاریخی و شرایط محیطی طبیعی و  جغرافیایی انسان نیست. در دامنه اجتماعی پدیده هایی زیبا هستند که در آن ما آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره دست انقلابی آن چنان زیبا، زشتی روزگار را بازتاب می دهد که همراه تلخی مزه امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا دهان را پر می کند.    

هنرمند انقلابی اندیشه ای پویا و همگام تاریخ در سر و شوری آتشین در دل دارد و آن چنان هنری می آفریند که می تواند دگرگونی بزرگی در زندگی انسان به بار آورد. به گفته شلی آتش “آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان” در هنرمند باید زبانه کشد و شراره آفریند تا جان های مرده، دل های یخ زده و گل های پژمرده از پرتو زندگی آفرین او دوباره جان گیرند.

برای همین هنرمند برای آفریدن هنری جاودان، نه تنها به اندیشیدن بلکه به شور نیز نیاز دارد.  لنین می گوید که جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده است و نمی تواند باشد. و همان گونه که برشت می گوید پیوند دیالکتیکی میان خرد و عواطف بدان گونه است که عواطف ما به تلاش پیگیر خرد ما نیازمندند. کسی که نمی اندیشد، نمی تواند به عواطف والایی دست یابد که از آن برای آفرینش در هنر سود جوید. اندیشیدن برای شناخت از جهان پیرامون خود و دانستن آرزوهای انسانی انسان است.

هنرمند بی آن که درس اخلاق بدهد، یک آموزگار اجتماعی است که برخی از پدیده ها و رویدادها را زیر ذره بین خود آن چنان بزرگ می کند که دیدنش آسان باشد. هنرمند بازتابی بی آلایش و مستقل از نقش خود را از روند زندگی نمی دهد، بلکه با دید هنری و ایدیولوژیک خود، گزینشی هنری و برگزیده از آن چه که در پیرامون او می گذرد، می دهد. برخی رویدادها و پدیده ها را که بر جسته می داند، بزرگ می کند و برخی را که همچون کف در آب شناور است به کناری می زند. هنرمند انقلابی در راه جستجوی خود راه چاره های بسیاری می یابد، ولی باید آرمان های درستی را از پیرامون خود خوشه چینی کند که پویا باشند و در راه پیشرفت به سوی آینده.  هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج رنجبران بسنده نمی کند، بلکه از پس پرده زندگی اندوهگین امروز روزنه ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر فردا می گشاید.

همان گونه که گورگی می گوید مفهوم واقعی زندگی در زیبایی نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. هنرمند انقلابی هدفمند زندگی می کند و نه تنها زندگی خود را به سوی آراستگی، دانایی و خردمندی و حتا زندگی دیگران را هم به سوی انسانی می کشاند؛ سویی که در راه تکاملی انسان و برای انسان تر شدن او است. او خوشبختی خود را در بهروزی دیگران می بیند.

هنرمند انقلابی نیشتر جستجوگر و شکافنده خود را در ژرفای رویدادها و پدیده ها فرو می برد. چشم هنرمند انقلابی تیزبین و کاوشگر است و یک بعدی نیست، بلکه مانند چشم زنبور منشورگونه است. چنین هنرمندی در سرشت درونی هستی و پدیده ها کندوکاو می کنند تا راهی بیابد برای نشان دادن زندگی، آن گونه که می بایست و می تواند باشد. او اندوخته های روند پرشتاب زندگی را در هنر خود بازتاب می دهد و  در چشم رس انسان های دیگر می  گذارد.

هنرمند آن چنان به دگرگونی های حتا کوچک حساس است که با میکروسکوپ کوچک ها را بزرگ و با تلسکوپ دورها را نزدیک می کند و  از ورای زندگی  می تواند آینده را گمان زند. هنرمند انقلابی پوست کلفت و تاریک شب را با هنرش برش می دهد تا مردم ستارگان درخشان را در پشت آن ببیند. هنرمند همراه با باریک بینی و تیزهوشی و دل نازک خود به یک اندیشه خارایی نیاز دارد تا روان او را آن چنان آبدیده کند تا او را از ناکامی ها به نومیدی نکشاند. بنابراین هنرمند انقلابی دارای بینشی امیدوارانه و پیشرویی هست تا به او آن چنان توانایی واکاوی رویدادها و شرایط زندگی هم اکنون مردم خود را بدهد، تا او بتواند بر پایه این شناخت آینده روشنی را پیش بینی و در هنر خود بازتاب دهد.

ستمگران امیدهای پرشور مردم را یکی یکی سر می برند، تا دلسردی فرمانروا شود و هنرمند انقلابی با هنر خود آتشی زنده و جاوید در سینه های می دمد که هرگز خاموش نمی شود و امیدهای پژمرده شده را دوباره زنده می کند. بورژوازی می خواهد به انسان بیاموزد که او در برابر جهانی ستمگر به تنهایی رها شده است و دیگر انسان های دور و بر او گویا آماجی فرای خرد کردن او ندارند. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه های امیدها و رویاهای لرزان، پایه های آرزوهای یک جامعه ای انسانی آینده را پی ریزی کند. هنرمند انقلابی در روزگار نومیدی و فصل خزان مانند برگی زرد از درخت جدا نمی شود و سر به زمین فرود نمی آورد و روان سرکش او را نمی توان به خشکی کشاند و آرمان هایش را نمی توان خوار و رام کرد. هنرمند انقلابی مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران شمشیرکش و رخ بهره کشان فرو می برد و همزمان به کام آزادگران و رنجبران انگبین شیرین می ریزد.     

هنگامی که خودپرستی و زراندوزی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی و همبستگی را از بین می برد، هنرمند انقلابی با هنر خود شمشیر نبرد به دست آزادگان و رنجبران می دهد تا سینه ستمگران را نشانه گیرند. هنرمندان انقلابی “از ان  امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. هنرمند انقلابی نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را ، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهد. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرد و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشد. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرد و  آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرد و به رنجبران و زحمتکشان ارزانی می کند.  او “به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنجبران دست بر نمی دارند. 

حتا زمان هم نمی تواند آفرینش های این چنین هنرمندانی را  با همه ی سادگی و بی آلایشی اش کهنه کند. آن هنری که می آفریند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی زند؛ ساختمانی است که در آن خزه روییده نمی شود.

جایگاه شجریان!

شجریان موسیقی را برای پول در آوردن نمی خواهد و می گوید که “من به موسیقی به عنوان کار و یا حرفه که فقط پول از آن دربیاریم نگاه نمی کنم”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را برای خود نمی خواهد و رک و راست می گوید که آن گونه موسیقی را می پسندد که انسان را به اندیشه وادارد.

او در گفتگویی می گوید که “من موسیقی را دنبال کردم که اندیشیدن به انسان ها بده. آن موسیقی که خواسته باشه فقط برای لحظه ای انسان خوشش بیاد و حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی کنم. آن موسیقی را دنبال می کنم که اندیشیدن به مردم بده. انسان در فکر کردن ساخته میشه در اندیشیدن راه کمال را طی می کنه”.

شجریان موسیقی را جدا از جامعه نمی بیند. هر چند که هنر از درون هنرمند می جوشد ولی به دید شجریان درون انسان در پیوندش با پیرامونش معنا می یابد. او می گوید که “موسیقی برخاسته از درون جامعه است. باید دید که جوامع ما در گذشته چه وضعیتی داشتند. موسیقی از درون انسان می اید بیرون و درون انسان همه در ارتباط با محیطش هست در ارتباط با حکومتش هست در ارتباط با شکست ها و پیروزی  هاست” .[گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد].   

شجریان نمی خواست برای بورژوازی وابسته دوران شاه نیز بخواند و در باره همکاری خود با تلویزیون دولتی در آن زمان می گوید که “آن موقع، آن‌جا با روحیات من نمی‌خواند، سیاست پخش صداها را از رادیو تلویزیون، من حس می‌کردم کاباره‌دار دارد تعیین می‌کند و ابتذال فرهنگی …” است.

بدین گونه شجریان خود را از دسته یک، دو و سوم هنرمندانی که با مردم کاری ندارند جدا می کند.   

شجریان سنت را چارچوبی زندانی کننده می داند که باید آن را شکند، ولی اصالت را آن علمی می داند که هنر بر دوش آن سوار است. هنرمند باید سره را از ناسره سوا کند و اصالت را همراه سنت به دور نریزد. سننت از رهگذر اندوخته های نوین باید دگرگون و پربار شود و گسترش یابد.

او در گفتگویی می گوید که ” سنت ها را میشه رها کرد ولی اصالت ها را میشه نگه داشت. از سنت ها آمدم بیرون ولی اصالت ها را حفظ کردم. نیاز هر جامعه هست که مطابق زمان پیش بره و هنر بهترین یاور جامعه بشری است”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را تافته یی جدا بافته از مردم نمی داند. بلکه خشنود است که “موسیقی ما از طریق تعزیه و توی دربارها زنده ماند.” [همانجا] تا عاشقان بتوانند آن را به میان مردم آوردند و پس از آن موسیقی به راه دیگری گام گذاشت. انسان به یاد پرومته می افتد که آتش را از خدایان ربود تا به انسان ها هدیه بدهد. 

شجریان موسیقی را که در ستایش درباریان و ستمگران باشد دوست ندارد و بر این باور است که وظیفه موسیقی همراهی با مردم و ایستادگی آن ها در برابر ستم هست. او در گفتگویی دیگری می گوید که “موسیقی در ارتباط با جامعه است با زندگی مردمان یک سرزمینه. موسیقی ندا و نوا و سروش برخاسته از  دل های مردمانش هست که در ارتباط با نوع زندگی و فرهنگ و [شرایط] جغرافیایی که دارند خواسته ها انگیزه ها و هدفهایی که دارند که این خواسته ها به طریق هنر که یک شکلش موسیقی هست بیان میشه. که البته اغلب شکل اعتراض درش هست. موسیقی درش بیشتر جنبه اعتراض است تا جنبه مداحی. . . . .اعتراض به حکومت ها و ستمهایی که بر یک مردمی و یا ملتی وارد میشه” [همانجا].

او دلاورانه در برابر سیاست بازان دوروی جمهوری اسلامی می گوید که “وقتی سیاست برای مردم باشد حرف دیگری است؛ [موسیقی] وظیفه دارد حرف مردم را در مقابل سیاست بزند” [روزنامه شرق]. او در برابر زن ستیزی رژیم ولایت فقیه می ایستد و با خرسندی می گوید که “دخترهای ما با همه اینکه همه راه ها بریشان بسته است انگیزه اینکه هنر را دنبال بکنند در شون نمرده است” [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]. او در واکنش به سخن آقای احمدی‌نژاد گفته بود: “صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.”

او با نوای سوزناک خود از دست ستمگرانی نالید که هر چه را که ما به آنها عشق می ورزیدم از بین برده بودند؛ عشق، آزادی، برابری، راستی و درستی را در ترانه هایش ستایش کرد. از ترانه هایش می توان تاریخ ۵۰ سال نبرد مردمان ما برای آزادی را خواند.

پیش از انقلاب برای دلگرمی رزمندگان می خواند که “عارف اگر، در عشق گل جان خسته، بر باد داد بر بلبلان، درس عاشقی خوش در این چمن، یاد داد”. هنگام انقلاب “همراه شو رفیق را!” برای مردم شورشی خواند. پس از آن که جمهوری اسلامی به کشتار انقلابی ها پرداخت و دیگرانی که زنده مانده بودند از کشور کوچ کرده بودند، او دوباره از دل سوزنده ی مادران فرزند از دست داده و پدران دلتنگ خواند که “یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد”. و پس از سرکوب جنبش سبز و دستگیری مهندس موسوی او بار دیگر در کنار مردم ایستاد و دلاورانه خواند که “تفنگت را زمین بگذار  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار. تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن”.  و پس از پیروزی ستم بر جنبش سبز و از بین رفتن امیدها و شکسته شدن دل ها او خواند که “کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است”.  

پایان سخن

کسی را نمی توان یافت که در چارچوب سنجه هایی که خود به زبان می راند و هماهنگ با داوری هایی که خود در باره ی دیگران می کند زندگی کند. هنرمند در زمینی گام می گذارد که هر آن لجنزاری می‌تواند او را به کام خود فرو برد.

با این همه، شجریان همچون سیاوش شاهنامه با سرفرازی از زیر آتش آزمایش روزگار گذشت.

با آن چه که گفته شد می توان به این نتیجه رسید که شجریان اگر چه انقلابی به معنای آن چه که ما گفته ایم نبوده است، ولی بی تردید هنرمندی مردمی بوده است.  

او اگر چه برای خوشبختی دیگران خود را بدبخت نکرد، ولی خوشبختی خود را بر پایه بدبختی دیگران نیز  پی ریزی نکرد. می گویند که در وصیت نامه خود نوشته است که “دو درخت [….] بر سر گورم بکارید، تا [….] تا مرغِ شبِ گم کرده‌ آشیانه‌ای بیاساید! و یا میوه‌ای داشته باشد و گرسنه‌ای را به راحت برساند. یا گلی و سایه‌ای بر رهگذر خسته‌ای هدیه کند. یا دست کم هیمه‌ای بر سرما ‌مانده‌ای ببخشد.”  این سخن نمی تواند از انسانی باشد که از آن چه که بر دیگران می گذرد بی تفاوت باشد و بگوید که “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چاله‌های سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! (ا.ط) “.  

او اگر چه که چشم انداز روشنی از آینده آزاد از زنجیر بهره کشی نداشت، ولی آزاده بود و آزادی را دوست می داشت و در برابر ستمگران به اندازه توان خود ایستاد و به مردم پشت نکرد. او می خواست که از آنِ همه ی طبقه ها و لایه های اجتماعی باشد که خواهان آزادی هستند.

بدین گونه ستاره عشق مردم به او هر روز در آسمان میهن بالا گرفت و او همچون شاخه های درخت بید مجنون با فروتنی سر فرود آورد و این عشق او را پربارتر و پرکارتر کرد.

نابودی جسمش با جاودانگی نامش، کردارش و رفتارش همزاد است.  سوگواری مردم برای این است که مردم هیچگاه به فرزندی که پشت به آنها نکرده است، پشت نخواهند کرد.  

یادش گرامی باد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *