انتخابات آمریکا؛ یک بار دیگر گزینش “بد”، “خوب” را کم توان تر کرد!

مقاله ۴۱/۹۹
۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱ نوامبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

دویست و پنجاه هزار آمریکایی در برابر کورونا جان خود را از دست داده اند که روند مرگبار آن بیشتر به دلیل واکنش نادرست ترامپ بوده است. دست کم شش میلیون آمریکایی به دلیل پسرفت اقتصادی به چاه تنگ دستی فرو رفته اند.

با این همه ترامپ که ۶۳ میلیون رأی در سال ۲۰۱۶ به دست آورده بود، در این انتخابات نزدیک به ۷۱ میلیون رأی آورد. با این که او در انتخابات شکست خورد، اما این غمگین است که با بودن پسرفت اقتصادی، جان سپردگان بی شمار بیماری واگیر کورونا او توانسته است میلیون ها رای دهنده تازه را به سود خود بسیج کند. اگر کورونا نبود شاید بخت پیروزی ترامپ بیشتر می بود. اگر این چنین می شد، دموکراسی ناکارآمد و شکننده آمریکا پیامدهای بدتر را پیش روی آیندگان می گذاشت و به بار می آورد.    

غمگین است برای این که ترامپ و لایه های هار طبقه های فرمانروا پشتیبان او توانایی آن را داشته اند که ایدئولوژی واپسگرای خود را به بسیاری از رنجبران بپذیرانند. ترامپ شکست خورده است، اما ترامپیسم زنده است.

بنا بر این نبردی را که ترامپ رادیکال کرد؛ نبرد برای رهایی از بردگی، نژادپرستی و بهره کشی هنوز پایان نیافته است. زخم های جامعه کنونی امریکا هم ژرف و هم چرکین است، اگر چه که این جامعه برای خیلی ها در کشور ما چون آرمان شهر بهشتی پرستیده می شود.

بخت ترامپ

ترامپ بی آن که سازش کند توانست با رک گویی، خشم و هیجان هواداران خود را برانگیزد و بدین گونه نامزدی شود که دومین رای بیشتر در تاریخ ایالات متحده را برای خود بدست آورد.  

بررسی دلیل های نوزایی واپسگرایی و فاشیسم در شرایط بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان می دهد که جابجا کردن دوست و دشمن و دشمن ساختگی ساختن توده ها را در نبود یک ”چپ” پیشرو  به دام فاشیسم می اندازد. این یک واقعیت است که ترامپ احساسی را میان لایه های پایینی و میانه سفید پوست آمریکایی ها پیدا و نیرومند کرد که کمتر کسی پیش از او آنرا یافت.

این دروغ گویی آشکار را رونالد ریگان آغاز کرده بود، او به بسیاری از طبقه کارگر سفیدپوست این باور را داده بود که پول های آن ها به جیب مادران سیاه پوست تنهایی می رود که دولت به ناگزیر باید نان و جای آن ها را فراهم کند. بخشی از طبقه کارگر سفید پوست فریاد نژادپرستانه ریگان را شنید، چرا که ”چپ” دلیل دیگری برای بدبختی و درماندگی او به او پیشنهاد نکرد.

ترامپ طبقه کارگر را علیه روشن اندیشان ”چپ” که دارای فرهنگ و زبانی به دور از طبقه کارگر بودند شوراند و به کارگران گفت که همان گونه که هستند باشند، چون خوبند.  

باید پذیرفت کرد که ترامپ یک داستان نیرومندی برای ”راست” گرایان سده بیست و یکم ایالات متحده آفرید و بازگو کرد. او به طبقه کارگر گفت که علیه چینی ها نبرد خواهد کرد و دوباره کارخانه ها را به امریکا بر می گرداند و کار می آفریند. او گفت که دیواری در مرز با مکزیک می سازد تا کوچ گران مکزیکی نتوانند کار کارگران آمریکایی را از آن ها بدزدند.   

بیشتر سفیدپوستان هواداران ترامپ در جاهای فرسوده ای زندگی می کنند و گرفتار بسته شدن کارخانه ها، بیکاری، خودکشی و خستگی هستند. جای تهی ”چپ” را، داستان سازی های ترامپ گرفته است. برای این رنجبران احساس دیده شدن، شنیده شدن و دانستن این که کسی می تواند از درماندگی آن ها سخن بگوید و دشمن را در یک زمینه و یک چارچوب آسان به ان ها نشان بدهد کشش بسیاری دارد. ترامپ به آن ها گفته است که رنج آنها ریشه در کم کاری ندارد و نشان شکست آن ها نیست، بلکه ریشه در یک بی دادگری ساختاری دارد.

ولی آن چه که در دوران ترامپ انجام شد، از میان برداشتن  بازدارنده ها (موانع)  شرکت ها برای بهره کشی بیشتر  و کاهش مالیات برای آنها بوده است که سودآوری آن ها را بیشتر از گذشته کرد. راستش این است که ترامپ سیاستی را دنبال کرده است که نابرابری را افزایش داد و دارایان را بیش از پیش سرمایه دارتر و تنگ دستان را ندارتر کرد. وی نه برنامه بهداشتی و نه پروژه زیرساختی را که می گفت به سود رنجبران است انجام داد. اما داستان سازی سیاسی وی چنان کارساز بود که  نه تنها رنجبران او را بخشیدند بلکه او حتا پایگاه رای دهندگان خود را گسترش داده است.  

ناتوانی ”چپ” و کرنش حزب دموکرات در برابر بورژوازی بزرگ زمینه ای برای خشمگین کردن رنجبران برای بهره برداری سیاسی از سوی ترامپ پدید آورد: ترامپ با زیرکی مالیات ندادن خود و میلیاردرهای بانکی را پنهان کرد و به سفیدپوستان رنجبر آمریکایی گفت که سخت کوشی و درآمد آن ها هزینه رفاهی بیکاران بی خانمانان و بیمارانی می شود که تنبل هستند و نمی خواهند کار کنند. بدین گونه ترامپ آن مردی شد که توانست خشم درست و سازمان نیافته رنجبران و لایه های پایین اقتصادی و اجتماعی در برابر نظام سرمایه داری را در کانال احساسات نژادپرستانه سرازیر و فریاد کند.

پشت کردن دمکرات ها به رنجبران و خاموشی پرسش برانگیز ”چپ” ها در نبرد ایدیولوژیک، یک هسته بزرگ و سختی از هواداران ترامپ ساخت که تنها یک نبرد مستقل و بازگویی شورانگیز از شکوفایی سوسیالیسم می تواند آن ها را از ترامپیسم جدا کند. 

گزینش بی پایان میان بد و بدتر

با آمدن ترامپ همه آزادگان دریافتند که از شکم دموکراسی غربی چه فرزند غیردمکراتیک می تواند به دنیا بیاید. اما با رفتن او اگر چه که یک دوره تاریک به پایان رسیده است، ولی پگاه جاودانه نشد و جنگ پایان نیافته است. شکست او پیام آور رهایی از بدبختی و بیچارگی و آغاز دنیایی نوین و شکوفا نیست. ترامپ بازنده شد، ولی دستور کار ترامپ به گونه ای ناخوشایند ریشه ژرفی در آمریکا یافته است و زخم بازی را در جامعه آفریده است.

ما، ”چپ” های جهان، در آرزوی انتخاباتی بوده ایم که در آن دست کم اندیشه های پیشرو سندرز و جناح ”چپ” حزب دموکرات یک برنده روشن و سد درسد در درگیری های باشد، ولی این گونه نشد. بایدن (Biden) اگر چه که در آغاز هواداران حزب دموکرات را دور برنامه ای سبز، بلندپروازانه و با دید اقتصادی پیشرو گرد هم آورده بود وهمساز و همگام کرده بود، اما نبرد انتخاباتی وی یک پشتیبانی ناامیدکننده از دنیای بهره کشانه گذشته بود و نه بیش.

بایدن هیچ شوری برای درگیری با جهان بینی ترامپ از خود نشان نداد و تنها به این بسنده کرده بود که با سخن های ناروشن هر چه بیشتر هواداران ترامپ را به سوی خود بکشاند.

 پیروزی می بایست روشن تر و بزرگ تر و رادیکال تر از این می بود، ولی جهان بهای بی باوری رهبری حزب دموکرات به برابری و عدالت اجتماعی را می پردازد. گردانندگان حزب دموکرات سال ها است که حتا به یک برنامه نیمه جان سوسیال دموکراتیک، برای نمونه مالیات بر درآمد دارایان برای تهیه هزینه برنامه های رفاهی مانند بیمه درمانی باوری نداشته اند و از انجام آن خودداری کرده اند. رهبری حزب دموکرات که خود بخشی از لایه های ازمابهتران جامعه آمریکا است و از بیمه درمانی در بهترین بیمارستان های آمریکا برخوردار است، نیازی به بیمه کردن سراسری رنجبران ندیده است و توان و خواست برای انجام این کار از خود نشان نداده است.

تاریخ حزب دموکرات سراسر اغشته از خنجرزنی بر پشت خمیده رنجبران است.

 بار مالیات بر روی دوش یک خانواده کارگر و کآرمند از  دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ دو برابر شد، ولی با این که مالیات شرکت ها پیوسته کاهش یافت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.  

هنگامی که دولت کلینتون کارخانه ها را بست تا سرمایه از نیروی کار ارزان دیگر کشورها سود بیشتری بورزد، زمینه بهره برداری سیاسی “راست” ها از خشم کارگران فراهم شد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

اوباما به یاری بانک ها شتافت، اما رهبران بنگاه های مالی را که با آزمندی خود دنیا را به نابودی کشاندند آزاد گذاشت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

هنگامی که سهم طبقه میانه در ​​درآمد ملی ایالات متحده از۶۲ درسد در سال ۱۹۷۰ به ۴۳ درسد  در سال ۲۰۱۸ کاهش یافته است، شمار میلیاردرها افزایش یافته است (در سال ۱۹۹۰ امریکا ۶۶ میلیاردر  با  ۲۴۰ میلیارد دلار دارایی داشت، اما امروز ۶۱۴ میلیاردر با ۳۰۰۰ میلیارد دلار دارد) ؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. در همان زمان اوباما، دستمزد میلیون ها کارگر و کارمند را کاهش داد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. همزمان نزدیک به ده درسد از سیاه پوستان بزرگسال  در زندان هستند؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.   

ترامپ لایه های پایین و میانگین ​​سفیدپوست  را “آمریکایی واقعی” می داند که با آرامش کار را به کوچ گران سپردند و با دادن مالیات پول اندک خود را در بسته های یارانه به زنان رنگین پوست بیکار دادند. ترامپ به آن ها گفته بود که هم اکنون زمان بهروزی آن ها فرا رسیده است. او در برابر جهانی سازی، بازرگانی آزاد و کوچ گران ایستاد و نقشه برگرداندن کارخانه ها و بهبود صنعت را در سر داشت.

همه ی این مژده ها و نویدها رویاهای شیرین و داستان افسانه ای بود که سفیدپوستان درمانده به آن باور داشته اند و دارند.  راستش این است که معدن ذغال سنگ دوباره باز نشده است، کارخانه ها دوباره برنگشته اند، آب آشامیدنی آلوده تر شده است و مردم از بیماری و گرسنگی جان خود را از دست می دهند. ولی این ناتوانی را ترامپ در داستان دیگری بسته بندی کرد و گفت که دموکرات های چین پرست جلوی کار او برای مردم رنجبر سفید پوست را گرفتند.

آری ! رأی دهندگان بیکار و رنجبر سفید پوست منافع طبقاتی خود را نمی شناسند. آنها خود درمانده هستند، به بیمه درمانی همگانی نیاز دارند و فرزندان خود را به مدرسه های دولتی درب و داغون می فرستند، ولی برای نابودی همین اندک کمک دولتی به تنگ دستان و یارانه گیران به “راست” ها رای می دهند، اما گناه آن بر دوش که سنگینی می کند؟

کارخانه ها و معدن ها بسته شده اند، بیماری و گرسنگی سفیدپوستان گرسنه و بیکار را می کشد دیگر چیزی برای آنها نمانده است، ولی پیام حزب دموکرات برای این فریب خوردگان چیست؟ 

این حزب به جای پیش گزاری یک برنامه جایگزینی که لایه های رنجبر را علیه بورژوازی بشوراند و در نبرد هم گام کند به این شوربختان می گوید که آن ها باید برای نژادپرست بودن خود شرم کنند. به گفته یکی از کارگران بیکار شده سفید پوست آمریکایی: حزب دموکرات نخست به روی ما شاشیده است و سپس به ما می گوید که ما بو می دهیم.

این بیچارگان هیچ پیوندی میان زندگی روزانه خود و داستان بافی های حزب دموکرات در باره ی این که سفیدپوستان و در میان آن ها رنجبران سفید پوست زندگی بهتری از دیگران دارند نمی بینند.

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری هم دیدیم که برنامه سیاست خارجی حزب دموکرات کم واپسگراتر از برنامه های پیاده شده ترامپ نیست. بایدن بر این باور است که ترامپ در برابر چین و روسیه خیلی نرمش نشان داد و سازشکارانه کار کرد. بایدن از جنگ در عراق و افغانستان و یورش های مرگبار پهپادی در خاورمیانه پشتیبانی کرده است. او می خواهد که سیاست خشن در برابر ونزوئلا را دنبال کند و از اسرائیل جانانه پشتیبانی می کند و پشتیبان نیروهای واپسگرا در جهان برای نگهبانی از منافع امپریالیسم است. تنها نکته امیدبخش در سیاست خارجی بایدن پذیرش توافق نامه پاریس و توافق هسته ای با ایران است.

می بینیم که ترامپ رفته است و بایدن آمده است، ولی کردار و رفتار طبقه بورژوا همان است؛ شکاف آفریدن میان سفیدپوستان و رنگین پوستان برای پوشاندن شکاف میان رنجبران و سرمایه داران. شکاف ساختگی برای پاسبانی از شکاف چرکین طبقاتی در جامعه.

رسانه ها و روشن اندیشان ”چپ” وظیفه خود را انجام نداده اند، چرا که بسیاری از ”چپ” ها آرمان های خود را زیر پا گذاشته اند. پروژه برادری و برابری را از یاد برده اند و یک هیجان اخلاقی را جایگزین آن کرده اند.  

باید برون از دستگاه انتخاباتی و پارلمانی چاره ای برای رهایی رنجبران جست، چرا که دستگاه آن چنان شاهکارانه از سوی طبقه های بورژوازی فرمانروا ساخته شده است که کسی را یارای درهم ریختن آن از درون نیست.

بن بست دستگاه انتخاباتی

دموکراسی بورژوازی در نمای برونی خود بر اندیشه یک رای- برای-هر کس استوار است، ولی این دلار است که رای ها را می خرد. تنها برای شرکت کردن در نبرد انتخاباتی باید پول هنگفتی داشت که از دست هر کس بر نمی آید. اگر یک نامزدی که از هیچ یک از دو حزب فرمانروا نیست بخواهد در یک گفتگوی سراسری رسانه ای شرکت کند، باید نشان دهد که از پشتیبانی ۱۵ درسدی رای دهندگان برخوردار است. بازدارنده های بی شماری جلوی پای نامزدهای مستقل از دو حزب بزرگ بورژوازی گذاشته می شود.

یک نظرسنجی در پاییز امسال نشان داد که تنها ۱۳ درسد آمریکایی ها به کارایی و باروری عضوهای کنگره باور دارند و این نداشتن باور ناگهانی و خودبخودی نیست بلکه انباشت آموخته های توده ها از روند زندگی است. 

دستگاه سیاسی در آمریکا به گونه ای ساخته شده است که دگرگون کردن ریشه ای جامعه شدنی نیست. بایدن رئیس جمهور می شود، ولی هیچ کار ریشه ای انجام نخواهد گرفت. بنابراین با این که مردم از دست ترامپ رهایی یافته اند، ولی به سختی می توان باور کرد که بایدن بتواند کاری برای آب و هوا، یک برنامه زیرساختی بلندپروازانه برای افزایش دستمزد و یا بیمه درمانی همگانی انجام دهد.

مایکل پورتر (Michael E. Porter) پرفسور اقتصاد دانشگاه هاروارد (Harvard) می گوید که سخن از “شکننده بودن” دستگاه سیاسی نیست، برای این که این دستگاه همان کاری را انجام می دهد که سازندگان آن می خواستند که انجام دهد. قانون اساسی ایالات متحده به گونه ای است که کار دولت را برای رهبری جامعه بسیار دشوار کند. او می گوید که جیمز مدیسون، الکساندر همیلتون (James Maddison, Alexander Hamilton) و دیگرانی که قانون اساسی را نوشته بودند از ترس اینکه یک اکثریت از مردم با در دست گرفتن دولت بتواند کار های شگفت انگیزی انجام دهد، بازدارنده های بسیاری را در برابر دگرگونی های بزرگ و گسترده سیاسی در قانون اساسی گنجانده اند.

یک رشته از گزینه های فنی برای از بکار انداختن روند قانونگذاری و یا وتوی در قانون اساسی گنجانده شده است که اگر حتا قانونی در کنگره بگذرد و رئیس جمهور هم آن را بپذیرد، قوه قضاییه می تواند جلوی پیاده شدن آنرا بگیرد. هنگامی که یک برنامه سیاسی راه قانونی پیدا نمی کند، نیروی جاهای غیردموکراتیک و فرمان ریاست جمهوری یا دادگاه برای پیاده کردن سیاست بیشتر می شود. در ایالات متحده ، تنها یک سوم مجلس سنا همزمان انتخاب می شود. بدین گونه پیاده کردن یک برنامه پیشرو یک دهه به درازا خواهد کشید. حتا  اگر سنا این برنامه را بپذیرد، پس از آن هر دو اتاق کنگره هم باید آن را بپذیرند، تازه پس از این دشواری ها توانایی عضوهای جداگانه برای به پس انداختن روند کار یا  وتو رئیس جمهور و دادگاه عالی به آن اندازه هست که می تواند جلوی پیاده کردن برنامه را بگیرد.

پایان سخن

برنی سندرز با سخن گفتن از رنج طبقه کارگر و تنگ دستان ترس در دستگاه اداری حزب دموکرات و امید در دل های مردمی این حزب برافروخت. ولی در پایان به ناگزیر در برابر دستگاه اداری و نیرومند حزب دموکرات با ریختن آرای خود به صندوق بایدن امیدوار است که بتواند سیاست او را به “چپ” بکشاند. ولی دگرگونی های ریشه ای نمی تواند در این دستگاه انجام گیرد و بخت حتا دگرگونی های ناچیز بسیار کم است. سازمان های پیشرو می بایست به جای این کارها یک بار برای همیشه  با سازماندهی توده ای، به سیاست تراژیک گزینش میان بد و بدتر در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان دهند.

روشن اندیشان “چپ” با چشم خود بارها دیده اند و آموخته اند که راه حل دموکرات هایی همچون کلینتون و اوباما با راه حل جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلان خود یکسان و همانند است. هر دو حزب نمایندگان لایه های گوناگون بورژوازی هستند و بیش تر نگران سودآوری دوستان سرمایه دار خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و بنگاه های مالی و بانکی هستند تا شکم گرسنه کارگران و تنگ دستان. “چپ” باید با ارجمند دانستن دموکراسی پای به راه دشواری بگذارد که در آن نازایی و ناکارایی دستگاه دموکراسی بورژوازی را برای رنجبران روشن سازد و آن ها را برای دستیابی به حق کار، حق خانه، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت سازمندهی کند و به خیابان ها بکشاند.

حزب کمونیست آمریکا به بهانه “علیه فاشیسم رأی دهید” به بایدن رای داد با این که همزمان گفت که “اما جنبش مردمی همچنین باید در آینده علیه دولت بایدن / هریس نبرد کند. در این نبرد انتخاباتی، حزب دموکرات نخواست از جنبش نوین و تاریخی  ضد نژادپرستی که هر روز گسترش می یابد پشتیبانی کند”.  حزب کمونیست می گوید که “چپ به آن اندازه نیرومند نیست که فرمانروایی طبقه سرمایه دار در این کشور را شکست دهد. اما ما می توانیم دستور کار راست افراطی و ترامپ را شکست دهیم”. به زبان دیگر میان بد و بدتر حزب کمونیست بد را گزید.

اما خوشبختانه نامزد حزب جوان کمونیست “حزب سوسیالیسم و ​​آزادی” (PSL) رفیق گلوریا لا ریوا گزینش میان “بد و بدتر” را نمی پذیرد و می گوید که واژه سوسیالیسم جذابیت بسیاری یافته است و کمونیست ها باید پاسخی سوسیالیستی در برابر دشوارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه پیش گزاری کنند.

“چپ” می بایست در روشنگری خود در باره ی بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان دهد که باید با زمینه های بنیانی و زیربنایی یک پدیده نبرد کرد. بدبختانه چون بایدن با خاستگاه طبقاتی که دارد این گونه نمی اندیشد پس خطر تجاوزگری لایه‌های امپریالیستی هنوز پایان نیافته است. “چپ” باید به برآورده شدن آرزوهای “رویایی” پافشاری کند و نشان دهد که می توان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز میان همه برابر بخش و پخش کرد.

انجام این کار بستگی به این دارد که چپ به بررسی این که خواهان چه گونه زندگی برای مردم است بپردازد؟ ارزیابی کند که برای دستیابی به آن گونه زندگی چه گونه جامعه ای و با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باید ساخت؟ 

آیا “چپ” خواهد آموخت که زمان پیش گزاری یک برنامه پیشرو سوسیالیستی جایگزینی فرا رسیده است؟

2 Comments

  1. Mohsen

    به یاد میارم که درروزگار پیشین زمانی که مرحوم کندی ونیکسون رقابت می‌کردند خبر نگاری از زنده یاد چون لای پرسید کدام یک را ترجیح میدهید گفت«هردو شغال های یک چاله اند»لیکن اشتباه می‌کرد الان هم شکست ترامپ گام اول است بدرود

    1. سیامک

      رفیق گرامی و ارجمند محسن!

      شما که در سیاست بسی رنج بردید در این سال و سی، بی گمان درد دل ما می دانید.

      سخن بر این نیست که در همه ی زمینه ها بایدن همانند ترامپ است.

      سخن بر این است که کمونیست پس از پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، خط مستقل طبقاتی و فشار از پایین را به فراموشی سپرده اند و به یافتن راهکارهای آسان و دست یافتنی بسنده کرده اند. در همه ی این سال ها کمونیست ها در بسیاری از کشورها به گزینش بد در برابر بدتر پرداختند و در همچنان بر همان پاشنه چرخید.

      هنگام خروش جوشان انقلاب، کمونیست های آفریقای جنوبی برای سرنگونی آپارتاید به نگه داشتن نظام سرمایه داری رای دادند. پس از آن، بسیاری از سیاست های خانمان برانداز ANC را پذیرفتند و حتا خودشان را به پول ورزی و دزدی آلوده کردند.

      هنگامی که جنبش آزادی خواهی در عراق خروشان شد، کمونیست های عراقی یورش آمریکایی ها به کشور خود و کشتار توده ها را پذیرفتند.
      در درگیری قره باغ هم دیدیم که چگونه کمونیست های دو کشور به دام بورژوازی کشور خود افتاده اند.

      کمونیست های آمریکا که زمانی ما به گس هال آن ها می نازدیم و حتا رفیق کیانوری را برخی برای ارجمندی گس هال ایران می نامیدند، پس از شکست گذرای اردوگاه سوسیالیسم تا کنون هیچ کاری فرای گزینش بد در برابر بدتر نکرده اند و گرسنگان هر روز گرسنه تر و سرمایه داران هر روز داراتر می شوند. کمونیست زمانی در همان کشور چنان نیرو از پایین سازماندهی می کردند که روزولت از ترس انقلاب به ناگزیر به خواست های توده ها تن می داد. “هزاران را چه شد”.

      کمونیست ها تنها برای پشتیبانی از سوسیال دموکرات ها و یا دموکرات های انقلابی بدنیا نیامده اند. ما برای کار دیگری زاده و ساخته شده ایم. “باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند وآنگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند”.

      پشتیبانی از این گروه ها باید با برنامه ما برای رهایی توده ها و “هر چیز کردن هیچ بودگان” همخوانی داشته باشد و با چون و چرا باشد و نه از روی ناچاری و ترس از بدتر.

      زمان آن فرارسیده است که کمونیست غرور گذشته خود را بازیابند و دوباره در اندیشه دگرگون کردن جهان باشند و نه وصله زننده بر قبای ژنده سرمایه داری در اینجا و آنجا. نشانه های فراوانی از گوشه و کنار دنیا دیده می شود که بیداری نزدیک است. یک نمونه آن حزب کمونیست ونزوئلا است که دیگر از سخن های “چپ” و کردار “راست” دموکرات های انقلابی به جان آمده است و در اندیشه یافتن راهی مستقل است.

      “سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست”.

      روزتان خوش و تنتان درست باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *