راه پر پیچ و خم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم!

مقاله ۴۴/۹۹
۱۱ آذر ۱۳۹۹، ۱ دسامبر ۲۰۲۰

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها (حافظ)

پیش گفتار

در کنار انقلاب اکتبر سوسیالیستی، انقلاب چین بزرگترین رویداد انقلابی سده بیستم بوده است. این دو انقلاب به همان اندازه که دانه امید در دل رنجبران جهان کاشتند، خشم بهره کشان را نیز برافروختند.

تاریخ نشان داده است که از زمان بلشویک ها تا کنون، امپریالیسم همواره تلاش کرده است تا با آشوب سازی در درون کشورها، جلوی پیشرفت اقتصادی پیشرو و سوسیالیستی را بگیرد. کوشش برای سنگ اندازی در راه پیشرفت نیروهای تولیدگر (مولده) در کشورهای سوسیالیستی، یکی از برجسته ترین افزار در دست امپریالیسم بوده و هست.  

اکنون هم امپریالیسم به هر بهانه ای تلاش می کند تا جمهوری خلق چین را از راه در پیش گرفته به در کند. در آنجاهایی که سرمایه داری به ناگزیر از پیروزی های درخشان الگوی سوسیالیسم چینی به شگفتی می افتد، زیرکانه می کوشد که آن را پیروزی ساختار سرمایه داری وانمود کند.     

امپریالیست ها از هر افزاری، از میان آن ها آتش انداختن به خرمن ناسازگاری های گذشته میان کمونیست های جهان و حزب کمونیست چین، برای تنها کردن جمهوری خلق چین بهره برداری می کنند. امپریالیسم پیوسته مشت مشت سیاهی به سوی ستاره سرخ چین می پاشد و با درهم آمیزی سره با ناسره واکاوی راه سوسیالیستی جمهوری خلق چین را دشوار می کند. این گونه است که برخی از “چپ”ها (بیشتر مائویست های گذشته)، به جای بالیدن به دستاوردهای جمهوری خلق چین، به سرزنش راه در پیش گرفته جمهوری خلق چین می پردازند.   

امپریالیسم و دل شیفتگان سرمایه داری هیچ گاه پیچیدگی و سرشت ناهمگون شیوه ی تولید را در «دوران گذار» از سرمایه داری به سوسیالیسم در یک کشور پس مانده  و استعمارزده ای مانند جمهوری خلق چین درنیافته اند. جای شگفتی اما در این جاست که برخی از “چپ” ها که می بایستی با سرشت روند پیچیده و چند سویه ی گذار از یک فرماسیون به فرماسیون بالاتر آشنا باشند به لشگر خرده گیران “سوسیالیسم چینی” پیوستند.      

باید یادآوری کرد که روند گذار هیچ گاه راه همواری نبوده است، برای نمونه گذار از شیوه ی تولید برده‌دارانه در رم به شیوه ی تولید فئودالی نیز با دیسه ها و ریخت های گذرایی همراه بوده است. می‌دانیم که بنیان گذاران سوسیالیسم علمی هنگامی که گذار ناگزیر سرمایه داری به سوسیالیسم را به روشنی بررسی می کردند، از ساختار و کارکرد مشخص اقتصادی- اجتماعی در سوسیالیسم و مرحله ی بالاتر آن، کمونیسم سخن بسیار نگفته اند. این یک کم کاری و یا یک فراموشی نبود بلکه در جولان نبرد طبقاتی سنگر به سنگر و دشوار، تئوری سازی برای فرماسیون اقتصادی- اجتماعی آینده در آن تاریخ و دوران، بسیار زودرس می بود. شی جین پیک دبیرکل حزب کمونیست چین و رئیس جمهور این کشور در گزارش خود به ۲۸مین نشست دفتر سیاسی و کمیته ی مرکزی به این نکته پرداخته است. او در نوشته خود به نام مرزهای نوینی را برای پیشرفت اقتصاد سیاسی مارکسیستی در چین بگشایم، می‌گوید که حزب کمونیست چین توانسته است برپایه اقتصاد سیاسی مارکسیستی پیروزی های برجسته ای و دستاوردهای تئوریک بسیاری برای اقتصاد سیاسی چین به دست آورد (نگاه کنید به جایگاه طبقه ی کارگر ایران در «اتحاد نیروها» در”توده ای ها”).

روند دگرگونی های سوسیالیستی در چین، یک روند نو و نشناخته ای است که با آموزش از دستاوردهای گذشته جنبش کمونیستی، به ویژه از برنامه ی نپ لنین آغاز شده است. کمک برای روشن کردن این پیچیدگی و تیزنگری به روند سوسیالیسم چینی نه تنها وظیفه ی کمونیست ها بلکه وظیفه ی همه ی روشن اندیشان پیشرو ایران و جهان است. 

 دگرگونی های بنیادی در جامعه چین ستایش و همبستگی را برمی انگیزد، اما همچنین پرسش ها و نگرانی هایی را هم پدید می آورد. داستان راه اقتصادی جمهوری خلق چین به پایان خود نرسیده است، و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در جمهوری خلق چین می تواند، دشواری های کهنه ی این کشور را حل کند؟

بگذارید در آغاز گذری کوتاه به تاریخ امروزین چین داشته باشیم.    

تاریخ امروزین چین

در آغاز سده بیست به دلیل گستردگی چین، کشورهای امپریالیستی برای بهره کشی از توده های چین وادار به همکاری با هم شده بودند. پیکار با این دست درازی به “شورش بوکسر” (Boxer Rebellion) انجامید که سرشت ضد امپریالیستی و ضد ​​ایدئولوژی مسیحی داشت. پس از آن که چین پس از شکست در برابر نیروهای امپریالیستی به ناگزیر به زیر یوغ کشیده شد، این کشور در یک بحران بزرگ فرو رفت. انگلستان نه تنها جنگ های تریاک را علیه آن به راه انداخت، بلکه چین پس از آن زیر فرمانروایی انگلیس، فرانسه، آلمان، ایالات متحده، روسیه و ژاپن کشیده شد.

همزمان با این دگرگونی های بزرگ، فرمانروایان غربی از سال ۱۹۱۶ تا میانه دهه ۱۹۳۰ با هم در جنگ بوده اند (جنگ لردها) (Warlord Era)، جنگی که زمینه را برای به چنگ آوردن بخش هایی از چین از سوی امپریالیسم ژاپن آماده کرد.

پس از نخستین جنگ جهانی در سال ۱۹۱۹، جنبش چهارم مه در چین با واکنش به پیمان ورسای (Treaty of Versailles) آغاز شد. پیمان ورسای می خواست که فرمانروایی و دارایی های آلمان در شاندونگ (Shandong) را به ژاپن واگذار کند. این واکنش به یک جنبش همه گیر دگرگون یافت و دولت چین را واژگون کرد و پیمان ورسای را از میان برداشت.

پس از آن در سال های ۲۰-۳۰ میلادی جنبش های اجتماعی و سیاسی در چین پیشرفت بسیاری کردند و هدف های ضدامپریالیستی، ضدفئودالیستی، آزادی خواهانه، ضد جنگ افروزی و ضد خودکامگی داشتند.  

به ویژه از آغاز سده ۲۰، نیروهای ملی و کمونیست تلاش کردند تا چین را از زیر یوغ امپریالیسم آزاد کنند و یک کشور مرکزی نیرومند را بازسازی کنند. تنها با پیروزی کمونیست ها در جنگ درونی بود که برنامه این آزادی در دستور کار گذاشته شد.

پس از زمان کوتاهی پیکار بزرگ و باشکوه توده های چین به رهبری حزب کمونیست علیه رژیم واپسگرای چیانگ کای شک و چنگ اندازی و تازش ژاپن به پیروزی رسید. پس از آن که طبقه کارگر شانگهای در سال ۱۹۲۱ حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) را بنیادگذاری کرد، یکسری رویدادهای باشکوه دنبال شد که با ایستادگی دلاورانه در برابر کودتای خونین فاشیستی در سال ۱۹۲۷؛ راهپیمایی دور و دراز ۱۰ هزار کیلومتری ارتش آزادیبخش خلق از درون کشور تا شمال چین و یک سال نبرد پی در پی همراه بود.

در سال ۱۹۳۵ با برپایی یک پایگاه انقلابی استوار در یانان در استان دوردست شاآنشی، انقلابی ها به آزادسازی روستاهای بسیار و سازماندهی نیروهای مردمی برای تقسیم زمین میان دهقانان پرداختند. یورش های نظامی گسترده و ناگسستنی نیروهای رهایی بخش، نیروهای کومینتانگ را که از پشتیبانی امپریالیسم آمریکا برخوردار بودند، ناگزیر کرد که به تایوان پناهنده شوند. پیکار کمونیست های چین علیه فئودالیسم، سرمایه داری بوروکراتیک و امپریالیسم و برای پیاده کردن یک دموکراسی نوین به یک پیروزی چشمگیر انجامید. درست هنگامی که امپریالیسم ایالات متحده استراتژی خود را برای از میان برداشتن اردوگاه سوسیالیسم آغاز کرد و “جنگ سرد” را به راه انداخت، انقلابی به رهبری یک حزب کمونیست در یک کشور بسیار بزرگ پیروز شد. در روز نخست اکتبر ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در میدان تیان آنمن جهانیان را از به دنیا آمدن جمهوری خلق چین آگاه کرد. سرانجام، مردم چین شورش کردند و به یک سده خواری و سرشکستگی که پس از جنگ های تریاک، چین را نیمه مستعمره نیروهای امپریالیستی انگلیس، فرانسه و ایالات متحده کرده بود پایان دادند. فیدل کاسترو در این باره می گوید که این گونه می نمود که بی عدالتی ها و نابرابری های ریشه دار هزاران سال در چین پایدار بمانند.

تنها یک سال پس از آن که حزب کمونیست فرمان رهبری کشور را به دست گرفت، چین درگیر جنگ کره شد. ایالات متحده در تلاش برای نابودی کره شمالی و ساختن یک سنگر ضد چینی و ضد سوسیالیستی در این بخش از جهان بود.

سیاست درونی جمهوری خلق چین  در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را می توان دوران گذار به سوسیالیسم دانست. روندی که از بسیاری سویه ها همانند دوره “کمونیسم جنگی” اتحاد جماهیر شوروی بوده است. میان سال های ۱۹۵۸ و آغاز سال ۱۹۶۰، حزب زیر رهبری مائو شعار “جهش بزرگ به جلو” را سازمان داد. هدف این سازماندهی، ساختن تعاونی های کشاورزی و پایه ریزی یک صنعت پرکارگر بود که بتواند بهره وری از انسان را افزایش دهد و همزمان وابستگی به فناوری و سرمایه را کاهش دهد.

برای آمریکا، جنگ کره و جنگ ویتنام یک جنگ ضدچینی هم بود. برایند این جنگ ها و نگرفتن کمک های اقتصادی از شوروی در دهه ۱۹۶۰، حزب کمونیست چین را به ناگزیر به سوی الگوی خودکفایی کشاند. از همان آغاز این کارزار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با چالش های فراوانی بر خورد کرد و سپس با خشکسالی، پیشامدهای ناگوار طبیعی و از میان رفتن دوستی با اتحاد شوروی روبرو شد که سرچشمه جنگ درونی در حزب شد.

با همه ی این دشواری ها ولی راستش این است که، تا دهه ۱۹۷۰، اقتصاد جمهوری خلق چین نه تنها به پیشرفت خوبی دست یافته بود، بلکه همراه با کره شمالی به یک نیروی پر توان اقتصادی در آن بخش از جهان دگرگون شده بود. ایالات متحده که نگران این پیشرفت و کشش سوسیالیسم آسیایی برای دیگر توده های آن سوی جهان بود، به برخی از کشورهای پیرامون چین اجازه داد تا به دنبال صنعتی شدن بروند.   

با این که ایالات متحده با اصلاحات ارضی (پخش و بخش زمین های کشاورزی) در آمریکای مرکزی و جنوبی به نبرد برخاست و از آن جلوگیری کرد، ولی از ترس کمونیسم اجازه انجام این کار را در شرق آسیا داد. بازار ایالات متحده برای فروش کالا از شرق آسیا باز شد. ترس از سوسیالیسم کمک کرد تا زمینه پیشرفت الگوی سرمایه داری دولتی در ژاپن و کشورهای هنگ کنگ، سنگاپور، کره جنوبی و تایوان (NIC) فراهم شود.   

راهی را که جمهوری خلق چین از آن زمان پیموده است، دست اندازها، درگیری ها و بالا و پایین های سیاسی بسیاری داشته است. پس از همکاری نزدیک جمهوری خلق چین و اتحاد جماهیر شوروی در سال های نخست، ناسازگاری ایدئولوژیک و درگیری های زبانی میان آنها پدید آمد که مایه ناتوانی جنبش کمونیستی و انقلابی جهان شد. گاهی کمونیست های جهان نگران سرنوشت انقلاب در چین بوده اند، اما ح.ک.چ دوباره جان گرفت و حتا توانست پیامدهای ناگوار بخش انقلاب فرهنگی را درمان کند.

این سخنان به این معنا نیست که در همه ی سال هایی که جمهوری خلق چین سرگرم ساخت سوسیالیسم چینی بوده است، به پیاده سازی یک استراتژی یکسان پرداخته است. باید یادواری کرد که هرگز یک برنامه از پیش آماده برای سیاست اقتصادی سوسیالیستی در دسترس نبوده است که جمهوری خلق چین بتواند از آن پیروی و یا الگوبرداری کند.   

 بگذارید در دنباله این نوشته گذری کوتاه به دشواری گام گذاشتن به راهی نرفته داشته باشیم که در آغاز نوشتار نیز به آن پرداخته شد.

دشواری پیاده سازی سوسیالیسم

مارکس در زمان خود با نارودنیک های روسی درباره گام گذاشتن یک جامعه فئودالی به سوسیالیسم گفتگو کرده بود. او می گفت که این پروژه در روسیه تنها با کمک پرولتاریای صنعتی اروپای مرکزی می تواند پیاده شود.

نبود راهنمایی در ساخت سوسیالیسم به این معنا بود که پیاده کردن اقتصاد سوسیالیستی از همان نخست دارای سازه های آزمایشی بود که یک پایه تئوریک ویژه ای نداشت. روشن نبود که چگونه سوسیالیسم، به ویژه در جامعه های پیشرفت نیافته که کمونیست ها در آن دستگاه دولتی را به دست گرفته بودند (در روسیه و چین)، باید پیاده شود.

پیاده کردن سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی، از همان آغاز نبرد مرگ و زندگی بود. شکست انقلاب ها در اروپای مرکزی، نه تنها دولت بلشویکی را از پشتیبانی طبقه کارگر اروپا بی بهره کرد، بلکه حتا کشورهای برجسته سرمایه داری در جهان در جنگ درونی روسیه از سفیدپوشان (۱۹۱۸-۱۹۲۰) پشتیبانی کردند. روند سیاسی دشوار، اتحاد جماهیر شوروی را ناگزیر کرد که استراتژی های گوناگون اقتصادی را آزمایش کند. جنگ درونی که با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی آغاز شده بود، یک سیاست اقتصادی- جنگی (کمونیسم جنگی) را نیازین (ضروری) کرد، و خیلی زود روشن شد که این سیاست نمی تواند بر پس ماندگی اقتصادی چیره شود و کشور را از درماندگی و گرسنگی برهاند. در سال ۱۹۲۱، لنین به ناچار به سیاست نوین اقتصادی (NEP) روی آورد. ویژگی این سیاست این بود که سازه های بازار سرمایه داری را برای زمان کوتاهی در جامعه سوسیالیستی آزاد گذاشت. (سیاست اقتصادی جمهوری خلق چین  پس از دوره مائوئیستی همانند NEP اتحاد جماهیر شوروی است، ولی این دوره در چین نه کوتاه بلکه بلند زمان خواهد بود.)

پس از آن، روند سیاسی در دهه ۱۹۳۰ در اروپای غربی، اتحاد جماهیر شوروی را به سوی یک الگوی ملی خودمحور کشاند. “سوسیالیسم در یک کشور” دورانی بود که اتحاد جماهیر شوروی را برای رویارویی با امپریالیسم در جنگ جهانی دوم آماده ساخت. این سیاستی بود که هواداران تروتسکی آن را نپذیرفتند. آنها بی آن که به فرسودگی اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی و همسنگی نیروها نگاه کنند، به دنبال یک سیاست “انقلاب پیوسته” بودند.    

با یادگیری از این آموخته های پرارزش، ما امروز به خوبی می دانیم که هیچ الگوی از پیش ساخته برای ساختار سوسیالیستی نیست. برای ساختن جامعه ای نوین آزاد از بهره کشی باید از هر روشی سود جست. فیدل کاسترو که یکی از پیاده کنندگان بزرگ راه پیشرفت سوسیالیستی در جهان بوده است رک و راست می گوید که خشک اندیشی راه به جایی نمی برد و کشورهای سوسیالیستی باید برای چالش های مشخصی که با آن روبرو هستند پاسخ شایسته بیابند. به باور فیدل کاسترو یک سیستم سراسر سوسیالیستی ناب در هیج جایی پیدا نمی شود. برای نمونه، در کوبا در کنار اقتصاد دولتی گونه هایی از کار تولیدی خصوصی هست؛ سدها هزار دارای کشتزارها هستند؛ برخی ها حتا ۱۱۰ هکتار زمین دارند؛ همه کوبایی ها دارنده خانه خود هستند؛ و کوبا به سرمایه گذاری برون مرزی نیز خوش آمد می گوید. اما به دید فیدل این بدان معنا نیست که کوبا دیگر سوسیالیست نیست.   

فیدل کاسترو می افزاید که جمهوری خلق چین به گونه ای آشکار نشان داده است که هر کسی باید استراتژی و هدف های انقلابی خود را با شرایط عینی کشور خود سازگار کند و دو روند انقلابی سوسیالیستی سراسر یکسان در جهان یافت نمی شود. از هر کدام از آنها می توان بهترین انباشته ها را یاد گرفت و از لغزش ها و نادرستی ها آموخت. فیدل می گوید که اندیشمندان بزرگ و درخشان سیاسی در جمهوری خلق چین آموزه های سوسیالیسم را پیشرفت می دهند و جمهوری خلق چین  به گونه ای عینی امید و بهترین نمونه برای همه کشورهای جهان سوم شده است.   

پس از آن که نشان دادیم که راه یکسانی برای درست کردن ساختمان سوسیالیسم در جایی یافت نمی شود، بگذارید به این بپردازیم که ویژگی های سوسیالیسم چینی در چیست و در هم سنجی با اتحاد جماهیر شوروی این ناهمسانی ها را باید در کجا یافت؟

ناهمسانی های سوسیالیسم چینی با سوسیالسیم شورویایی

سمیر امین پژوهش گر مارکسیستی برخورد با کشاورزان را یکی از برجسته ترین ناهمگونی های میان شیوه شورویایی و شیوه چینی سوسیالیسم می داند.

به گفته سمیرامین، انترناسیونال دوم در این اندیشه بود که دهقانان خردی که در زمین های کوچک خود کشاورزی می کنند آینده ای ندارند، چرا که آینده به سوی بنگاه های کشاورزی بزرگ و مکانیزه با الگوبرداری از بخش صنعت می رود. آنها می اندیشند که پیشرفت سرمایه داری به خودی خود زمین ها را در دست شمار اندکی گرد می آورد و این روند به بهینه سازی بهره برداری از زمین خواهد انجامید. سوسیالیست های رادیکال انترناسیونال دوم می اندیشیدند که شرکتهای بزرگ همیشه و در هر زمینه – صنعت، خدمات و کشاورزی- از کارآیی بالاتری برخوردار هستند. بنابراین بر این باور بودند که از میان برداشتن مالکیت زمین (ملی کردن زمین) و ساختن کشتزارهای بزرگ سوسیالیستی (سوخوزها و کلخوزهای شوروی) کار درستی است.  

بلشویک ها این تز را پذیرفتند. آنها زمین های اشتراکی را به دهقانان واگذار کردند، و زمین های بزرگ اشراف روسیه را ملی کردند. ولی پس از اندکی، بلشویک ها از شورش دهقانان برای به دست گرفتن زمین های بزرگ شگفت زده شدند. در روسیه، رویداد ناگوار تابستان ۱۹۱۷ فرصت های پس از آن را برای اتحاد با دهقانان تنگ دست و میانه علیه زمینداران بزرگ (کولاک ها) از میان برداشت، زیرا بیشتر دهقانان کوچک و میانه برای نگه داشتن مالکیت شخصی خود بر زمین با کولاک ها همکاری کردند.    

سمیر امین می گوید که مائو از این رویداد بسیار آموخت. مائو، انقلابی را که حزب کمونیست آن را رهبری کرد، یک انقلابی ضد امپریالیستی- ضد فئودالی می دانست. مائو هرگز بر این باور نبود که پس از شکست امپریالیسم و فئودالیسم، مردم چین به یک جامعه سوسیالیستی دست می یابند. او، انقلاب را نخستین گام در راه دراز و پر پیچ و خم سوسیالیسم می دانست.

با یادگیری از درگیری دهقانان با دولت جوان شوروی و ضد فئودالیسم خواندن انقلاب چین، مائو دست دوستی به سوی دهقانان رنجبر دراز کرد. ولی بگذارید بررسی کنیم که با آن که گفته می شود که دهقانان در سراسر جهان سودای دارا شدن زمین کشاورزی در سر دارند، پس چگونه در چین کشاورزان کالا نبودن زمین کشاورزی را پذیرفتند؟   

این “ویژگی چینی”- دلیل آشکار “سرمایه داری” نبودن جمهوری خلق چین نیز است، زیرا به گفته سمیر امین سرمایه داری باید بر پایه کالا کردن زمین برپا شود.  

نگرش ویژه دهقانان چین و ویتنام به زمین را نمی توان به دلیل برداشت فرهنگی دانست. به دید سمیر امین، کالا نشدن زمین برایند یک خط سیاسی هوشمند و برنامه درست حزب های کمونیست این دو کشور است. مائو سیاست حزب کمونیست را بر پایه اتحاد با دهقانان تنگ دست و بی سرزمین (اکثریت) گذاشت، با دهقانان میانه پیوند دوستی بست و بدین گونه زمینداران بزرگ را تنها کرد. بنابراین مائو با پدید آوردن یک اتحاد استوار با بیشتر روستاییان، در برابر چالشی که سیاست دهقانی حزب بلشویک را شکست داد پیروز در آمد. برآیند پیروزی این سیاست این بود که بیشتر روستاییان را وادار کرد تا راه حلی برای دشواری های خود بیابند که نیازی به مالکیت خصوصی زمین های پخش شده نداشته باشد.     

سمیر امین می گوید که در چین کنونی تولید خرد – که با مالکیت کوچک برابر نیست – نه تنها در کشاورزی بلکه در بخشهای بسیاری از زندگی شهری و در تولید ملی دارای جایگاه ویژه ای است. چین در بهره برداری از زمین های کالا نشده، از اندوخته های بسیار و گاهی ناهمگون برخوردار شده است. بنیان گزاری تعاونی های تولید در دهه ۱۹۷۰ پر از آموزه ها است. تعاونی های تولیدی برای گزار از تولید کوچک به کشتزارهای بزرگ نبود، اگر چه این اندیشه خیلی هوادار داشت. آماج (هدف) بنیانی این کار آرزوی ساخت و ساز سوسیالیسمی بود که غیرمتمرکز باشد.

سمیر امین می گوید که کمون ها (درهم  آمیخته از تولید کوچک و تولید تخصصی) نه تنها مدیریت تولید کشاورزی یک دهکده بزرگ یا گروهی از روستاها و دهکده ها را در دست داشتند، بلکه چارچوب گسترده تری برای کمک به (۱) کارگر شدن دهقانان در کارخانه ها در فصل هایی که کار کشاورزی نمی شد کرد؛ (۲) آمیختن فعالیت های اقتصادی تولیدی همراه با مدیریت خدمات اجتماعی (آموزش، بهداشت، مسکن)؛ و (۳) آغاز تمرکز زدایی از اداره سیاسی جامعه فراهم آوردند.

بی ریب برخی از دشواری ها در راه پیاده سازی این برنامه برای این بود که کمون ها از زمان خود پیش تر بودند و دیالکتیک بین تمرکززدایی و برنامه ریزی کلان از سوی حزب کمونیست همیشه به آسانی و روان انجام نمی شد. با این همه، پروژه های کنونی “بازسازی روستایی” که از سوی جامعه های روستایی در چندین منطقه از چین پیاده شده است، از آموخته های کمون ها سرچشمه گرفته شده است. برچیدگی کمون ها از سوی دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۸۰، تولید خانواده های کوچک را نیرومند کرد که پس از آن همچنان تولید برتر مانده است. سرمایه داری چرکین این گونه وانمود می کند که بنگاه های بزرگ کارایی بیشتری دارند و پیشرفت می آفرینند، ولی همانگونه که جمهوری خلق چین نشان داده است، این پنداشت همیشه و در همه جا درست نیست. از این رو، شاید تولید خرد در یک سوسیالیسم آینده مانند چین جایگاه برجسته ای بیابد.  

هم اکنون، دامنه حق بهره برداری از زمین گسترش یافته است. دارندگان حق بهره برداری از زمین می توانند آن را به تولیدکنندگان کوچک و یا شرکت های کشاورزی بزرگ و مدرن تر “اجاره” (اما “فروش” هرگز نه) بدهند. این کار کوچ گری به شهرها را برای جوانانی که می خواهند دانش بیاموزند بسیار آسان تر کرده است و نوآوری در تولید کشاورزی را افزایش داده است؛ برای نمونه می توان از گسترش باغ های انگور برای ساختن شراب یاد کرد.      

راستش این است که گوناگونی چگونگی بهره برداری از زمین برای افزایش کارآیی اقتصادی برایند شگفت انگیزی داشته است. با این کار، چین توانست تولید کالاهای کشاورزی را همگام با نیازهای بزرگ شهرنشینی افزایش دهد، اگرچه جمعیت شهری از ۲۰ به ۵۰ درسد جمعیت افزایش یافته است. این دستاورد در همسنجی با کشورهای سرمایه داری همانند ندارد. چین در تولید کالاهای خوراکی همچنان خودکفا است و برای ۲۲ درسد از جمعیت جهان خوراک فراهم می کند، اگر چه که تنها ۶ درصد از زمین های کشاورزی جهان را در دست دارد.   

روستاهای چین دیگر هیچ چیز همسانی با روستاهای کشورهای “جهان سوم” سرمایه داری ندارند. ساختارهای صنعتی و فرهنگی در روستاها، نه تنها با چین گرسنه گذشته همخوانی ندارد، بلکه همچنین ناسازگاری چشمگیری با بسیاری از کشورهای پیرامونی که نداری در آنجا هنوز انسان می کُشد دارد. مالکیت خصوصی زمین های کشاورزی در برزیل سرمایه داری، شهرها و ده های دوردست را از انسان ها تهی کرده است – امروز تنها ۱۱ درسد از جمعیت برزیل روستانشین هستند. اما دست کم ۵۰ درسد از شهرنشینان در جاهایی مانند حلبی آباد زندگی می کنند که تنها با کار کردن در بخش “اقتصاد غیررسمی” زنده می مانند.   

جمعیت شهری در چین، حتا در همسنجی با بسیاری از “کشورهای پیشرفته”، هم کار و هم خانه شایسته برای زندگی دارد. جابجایی جمعیت از جاهای بسیار پرجمعیت برای پیشرفت چین بسیار سودمند بود. این کار شرایط را برای تولید خرد روستایی بهبود بخشید و زمین های بیشتری را آزاد کرد. هر چند که در باره ی آهنگ تند این جابجایی هنوز در چین گفتگو می شود.

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که روند پیشرفت چین چگونه آغاز شده است.  

روند پیشرفت چین

نباید فراموش کرد که پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده در تلاش برای از میان برداشتن و ناتوان کردن همه کشورهای سوسیالیستی بوده است. بدبختانه، امید انقلابی ها به همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه مشترک علیه امپریالیسم ایالات متحده در دهه ۱۹۶۰ از دست رفت. از سوی دیگر، جنگ میان ویتنام و چین در دهه ۱۹۷۰، که به گفته دنگ شیائوپینگ برای به سر جا نشاندن ویتنام آغاز شده بود، بدبختانه نشان داد که کشورهای سوسیالیست با مقوله انترناسیونالیسم پرولتری بسیار بیگانه شده بودند. این درگیری به کم توانی بیشتر دیدگاه سوسیالیستی کمک کرد.

پس از آن، آمریکا از دشمنی اتحاد جماهیر شوروی و چین با هم سود جست و با نزدیکی با چین علیه اتحاد جماهیر شوروی یک کودتای ژئوپلیتیکی انجام داد. برنامه ایالات متحده در این زمینه این بود که با نزدیکی با چین از همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه ضدامپریالیستی جلوگیری کند.   

نمونه زنده از استراتژی آمریکا برای پایان دادن تنهایی چین، فراخواندن چین به گام گذاشتن در اقتصاد جهانی در دهه ‍۱۹۸۰ بود که با این کار اقتصاد چین یک بازیگر برجسته در گسترش نئولیبرالیسم در سراسر جهان شد. سیاست گشایش چین با آسان کردن سرمایه گذاری برون مرزی و آوردن فناوری به چین و همچنین باز کردن بازارهای غربی برای صادرات چین، به این روند کمک کرد.

در سال ۱۹۷۸، کمیته مرکزی ح.ک.چ در باره سیاست “بهسازی و گشایش” برنامه ریزی کرد. این یک چرخش گستاخانه بود که دربرگیرنده گزینه های پرسش برانگیزی بود که با دستکاری ضد انقلاب و امپریالیسم می توانست به واژگونی سوسیالیسم بیانجامد. اما این چرخش همچنین به پیشرفت نیروهای تولیدی، نرخ رویش (رشد) اقتصادی بالا و حل دشواری های بزرگ انجامید. با این که بخش هایی از این کشور به اندازه نیاز پیشرفته نبود و حتا پس مانده بود، جمهوری خلق چین در زمان بسیار کوتاهی، به یک نیروی اقتصادی نیرومند در سراسر جهان دگرگون یافت. از سال ۱۹۷۸، اقتصاد چین بیش از ۱۰ درسد در سال در همسنجی با ۲-۳ درصد ایالات متحده در همان دوره رویش (رشد) داشته است. سرمایه داری تنها یک دهه پیش، چین را برای نیروی کار ارزان و “بهشت” سرمایه گذاری دوست می داشت، و ان را یک “کارخانه جهانی” با تولید گسترده و کالاهای بنجل و کم ارزش می دانست. اما اکنون چین به یک کشور صنعتی با پیشرفت فنی و دانشی پیشرفته دگرگون شده است که در بسیاری زمینه ها از کشورهای پیشرفته سرمایه داری پیشی می گیرد.    

طبقه کارگر چین هزینه بسیاری را برای درهم آمیزی اقتصاد چین با اقتصاد جهانی پرداخت کرد. اما برایند این کار بر پایه گزارش بانک جهانی، برون آوردن ۸۰۰ میلیون چینی در ۴۰ سال از چاه نداری و تهی دستی بوده است. دستاوردی که بیشتر خرده گیران سوسیالیسم چینی یا آن را نادیده می گیرند یا از برجستگی آن می کاهند.

دنباله سیاست “بهسازی و گشایش” که دربرگیرنده سازوکارهای بازار در پیشرفت چین بود، استراتژی نئولیبرالیسم را در اقتصاد غربی نیرومند کرد. هدف اقتصادی نئولیبرالیسم “برون سپاری” تولیدات غربی به چین و ساختن کالا های غربی در چین با سودجویی از نیروی کار ارزان بود.  

به دین گونه، جهانی سازی و رویکرد نئولیبرالیستی ایالات متحده و دیگر کشورهای امپریالیستی به نیرومند شدن اقتصاد چین کمک کرد. نزدیک شدن چین و ایالات متحده در دهه ۱۹۸۰ به سود کوتاه زمان هر دو کشور بود. اما چین از همان روز نخست رویای دیگری برای توده های خود داشت. حزب کمونیست چین با در دست نگه داشتن فرمان های بنیانی اقتصاد از این  “بخت طلایی” به سود توده ها سود جست و برای آن برنامه چید.     

اکونومیست در مارس ۲۰۱۸ صفحه نخست خود را با این پرسش آغاز کرد که: “چه شد که غرب چین را به درستی درنیافت؟” نکته ای که این مجله برجسته می کند این است که غرب امیدوار بود که چین را آرام آرام به سوی “دموکراسی” و اقتصاد بازار بکشاند. اکونومیست می نویسد که اما با این که چین درها را به سوی اقتصاد جهانی باز کرد، ولی این کشور هیچگاه یک اقتصاد بازار (بخوان سرمایه داری) نشد و با سیاست های کنونی هرگز هم نخواهد شد.  

اکونومیست با این که سرشت پدیده سوسیالیسم چینی را درنیافته است، ولی ناخواسته به بازگویی درست اقتصاد سیاسی ویژه جمهوری خلق چین در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می پردازد. در این فرآیند، گذار چین از نیمه مستعمره به دومین نیروی اقتصادی بزرگ جهان، نگهداشت رهبری جهانی را برای آمریکا دشوارتر کرده است. چین هم در پیشرفت فناوری و هم در کاهش تنگ دستی به یک رهبر جهانی دگرگون شده است. افزون بر این، چین در زمینه پایداری محیط زیست یکی از کشورهای پیشرو است. همزمان، نقش اقتصادی و سیاسی چین در جهان بیش از پیش نهادینه می شود.

بگذارید در زیر خیلی کوتاه به بررسی دست آوردهای چشم گیر چین بپردازیم.

دستاوردهای جمهوری خلق چین

باید به یاد داشت که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود نداری ژرف را ریشه کن کرده است.

اما هنگامی که انقلاب رخ داد، چین با زخم هایی که از یورش ژاپن و جنگ درونی خورده بود، یک کشور وابسته، پس مانده، فرسوده و نابود شده بود. ۷۰ سال پس از آن روزها، پیشرفت چشمگیری را می توان امروز در چین دید. داده های رسمی نشان می دهد که ۸۰ درسد در سال ۱۹۴۹ بی سواد بودند، اما امروز بی سوادی ریشه کن شده است. درسد نیروی کار آموزش دیده بسیار افزایش یافته است. نرخ بیکاری در سال ۲۰۱۸ به ۴,۹ درسد کاهش یافت. میانگین ​​امید به زندگی در سال ۱۹۴۹ ۳۵ سال بود، اما اکنون ۷۵ سال است.

پیکار با تنگ دستی یک دستاورد تاریخی است که تنها سوسیالیسم آن را شدنی کرده است. بیش از ۸۰۰ میلیون چینی از نداری برون آورده شدند و هدف دولت این است که این بیماری اجتماعی را به زودی سراسر نابود کند. بر پایه گزارش سازمان ملل، کاهش نداری چین دربرگیرنده بیش از ۷۰ درسد از کاهش نداری در سراسر جهان است. برای دوره ای، پیشرفت نیروهای تولیدی هدف بنیادی بوده و بر پیشرفت اجتماعی برتری داشته است. با این روی، در سال های گذشته، پیشرفت چشمگیری در زمینه های دستمزد، بهداشت و امنیت اجتماعی بدست آمده است که اکنون همه را در بر می گیرد.

با بالا بردن تراز زندگی و نیروی خرید مردم چین، اکنون بازار درونی چین خود به یک تکانه پیشرفت اقتصادی دگرگون شده است. یک کار بسیار برجسته در “سوسیالیسم چینی”، پرزور و پررنگ کردن نقش اتحادیه های کارگری و حزب (ح.ک.چ) در شرکت ها خصوصی و شرکت های دارای سرمایه برون مرزی است. در سال های گذشته، رهبری ح.ک.چ پافشاری داشته است که باید نقش رهبری حزب نیرومندتر شود و باید با بهسازی زندگی مردم همخوانی داشته باشد.  

در چند دهه، چین یک شهرنشینی تولیدی و صنعتی پدید آورده است که ۶۰۰ میلیون انسان را گرد هم می آورد، دو سوم آنها در دو دهه گذشته (نزدیک با جمعیت اروپا!) شهرنشین شده اند. روش های برنامه ریزی و پیاده کردن سرمایه گذاری های بزرگ زیرساختی شگفت انگیز است: خانه سازی برای ۴۰۰ میلیون چینی؛ ساختن بزرگراه ها، جاده ها، راه آهن، قطارهای تندرو، سدها و نیروگاه های برق برای باز کردن و پیوند دادن همه ی شهرها و روستاها با هم؛ جابجایی گرانیگاه (مرکز ثقل) پیشرفت از شهرهای ساحلی به غرب ؛ همه این ها به یک برنامه کلان نیاز داشت که بتواند پیاده شود. این برنامه ریزی موشکافانه مردمی بود که چین را دارای یک سیستم تولیدی بزرگ و مستقل کرده است، نه اقتصاد بازار. این برنامه زیرساختی همچنین – برای هدف ها و پشتیبانی مالی شرکتهای دولتی (ایالت، استانها، شهرداریها) بایسته است. این هدف ها برای گسترش تولید کالاهای کوچک شهری و همچنین کنش های خصوصی نیز انجام شده است. این هدف ها با دانش و با بررسی خواست ها و نیازهای کشور شناسایی می شوند. بدین گونه است که آن چه که پیاده می شود، بسیار همسان با آن چه هست که بر روی کاغذ برنامه ریزی شده بود. هیچ کشوری، نه هندوستان و نه برزیل چنین پیشرفتی نداشته است، تنها می توان به اندازه کوچکتری چنین پیشرفتی را در کره جنوبی و تایوان دید.

با اینکه نرخ رویش (رشد) بالا رفته است و چین دومین اقتصاد بزرگ در جهان با تولید ناخالص بالا است، ولی این کشور هنوز خود را یک کشور پیشرفته نمی داند. با سرانه تولید ناخالص ۱۸.۱۴۰ دلار در سال، نیروی خرید هنوز بسیار کم است (در ایالات متحده ۶۳.۳۹۰ دلار است). نابرابری های بزرگی بین بخش ساحلی، شهرنشینی و صنعتی و بخش های روستایی دورافتاده که هنوز پس مانده اند دیده می شود.

برای همین بسیاری از “چپ”ها، سیستم اقتصادی چین را سرمایه داری ناب می دانند. بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی به آن داشته باشیم.

آیا چین یک کشور سرمایه داری- امپریالیستی است؟

اگرچه که حزب کمونیست چین همیشه پافشاری کرده است که به مارکسیسم و ​​سوسیالیسم پایبند است، اما گشایش و بهسازی ها (اصلاحات) بسیاری از “چپ”ها را- بویژه در غرب – واداشت تا برای به “کنار گذاشتن سوسیالیسم و پیاده کردن سرمایه داری” به سرزنش حزب کمونیست چین بپردازند. 

برچسبی که خیلی ها به چین می زنند این است که در چین سرمایه داری دولتی فرمانروا است. سمیر امین به درستی می گوید که این برچسب تاکنون یک ریخت تهی از درون مایه (محتوی) بوده است. 

سمیر امین می گوید که حتا اگر سرمایه داری دولتی بودن چین را بپذیریم باید بدانیم که سرمایه داری دولتی در همه جا یکسان نیست و سرشت همانندی ندارد. برای نمونه سرمایه داری دولتی فرانسه جمهوری پنجم از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۵ برای نوکری و نیرومندتر کردن انحصارهای خصوصی فرانسه ساخته شده بود، نه برای گام گذاشتن به یک راه سوسیالیستی.

افزون بر این، برای رسیدن به سوسیالیسم حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هم باید از یک گونه سرمایه داری دولتی گذر کرد.

سمیر امین می گوید که گزینش “سوسیالیسم بازار” یا بهتر بگوییم “سوسیالیسم با بازار”، برای گام گذاشتن به راه نوین بسیار درست است، چرا که دستاوردهای این گزینش شگفت انگیز است و کاربرد آن را می توان به خوبی دید و پذیرفت. ولی برای سمیر امین درون مایه پدیده ها برجسته تر از نام ها هستند، برای همین هم او بیشتر خواهان بررسی درون مایه اقتصادی- اجتماعی آن چه که در چین می گذرد هست.    

سمیر امین می گوید که سرمایه داری دولتی چین (اگر این نام را بپذیریم) برای دستیابی به سه هدف ساخته شد: (i) ساخت یک سیستم صنعتی مدرن یکپارچه و مستقل؛ (ii) مدیریت پیوند این سیستم با تولید خرد روستایی و؛ (III) کنترل درهم آمیزی چین در سیستم جهانی که زیر فرمانروایی سه گانه امپریالیستی (ایالات متحده، اروپا، ژاپن) است. این هدف هایی است که پیشروی به سوی راه دراز سوسیالیسم را فراهم می کند، اما همزمان گرایش هایی را که خواهان راه سرمایه داری ناب هستند را نیز نیرومند می کند. نبرد طبقاتی در آینده نشان خواهد داد که چین کدام یک از این دو راه را می پسندد و می گزیند؟  

سرمایه داری دولتی چین، در گام نخست خود (۱۹۵۴-۱۹۸۰)، ملی شدن همه شرکت ها (همراه با ملی شدن زمین های کشاورزی) را، چه بزرگ و چه کوچک، انجام داد. سپس ساختن شرکتهای خصوصی (درون مرزی و برون مرزی)، و تولید خرد روستایی و شهری (شرکتهای کوچک، بازرگانی، خدمات) آزاد شد. با این همه، صنعت های بنیانی سنگین و بزرگ و سیستم بانکی- اعتباری از دست مردم در نرفت، اگرچه سازماندهی کاری آن ها با اقتصاد “بازار” هماهنگ شد. هنوز ارزیابی آنچه که سرمایه داری دولت چین پس از سال های ۱۹۵۰ تاکنون به دست آورده شگفت آفرین است.   

این کشور یک سیستم تولیدی مدرن و مستقل و یکپارچه ساخت که در هم سنجی با دیگر کشورهای بزرگ تنها در ایالات متحده می توان همانند آن را یافت. چین توانست وابستگی تکنولوژیکی (به شوروی و سپس غرب) را پشت سر بگذارد و صنعت ویژه خود را با نوآوری پایه گزاری کند. با این همه، چین هنوز سازماندهی نیروی کار از دید اجتماعی شدن مدیریت اقتصادی را آغاز نکرده است. برنامه ریزی دانشورانه و نکته سنج برای بهروزی مردم و سازماندهی توده ها برای پیاده کردن آن، بزرگترین دلیل این پیروزی ها سیستماتیک بوده است و نه یک سیاست “گشایش” بی برنامه و بی پشتیوانه.     

سرمایه داری دولتی چین در راه پیشرفت خود دربرگیرنده برنامه های اجتماعی فراوانی نیز است. این هدف ها از دوران مائوئیسم مانده است: از میان آن ها می توان از ریشه کن کردن بی سوادی و فراهم کردن بهداشت همگانی نام برد. در بخش نخست دوران پسا- مائوئیسم (دهه ۱۹۹۰)، انگیزای برای فراموشی برنامه های اجتماعی بوده است. اما پس از آن سویه های اجتماعی برنامه پیشرفت جایگاه خود را دوباره به دست آورد و بی گمان جنبش های اجتماعی برای برآوردن این نیاز گسترده تر و نیرومندتر می شوند. برای همین هم باید گفت که شهرنشینی نوین در چین هیچ همسویی با دیگر کشورهای جنوب ندارد. بی گمان محله هایی “شیک” و فرنمایانه در چین هست، اما در برابر آن ها هیچ زاغه نشینی که در همه ی شهرهای جهان سوم گسترش یافته است دیده نمی شود.

با این همه، ما نمی توانیم سرمایه داری دولتی چین (“سوسیالیسم بازار”) را فرای درهم آمیختگی آن با جهانی سازی واکاوی کنیم. اتحاد جماهیر شوروی بر این باور بود که با فراهم کردن یک سیستم سوسیالیستی یکپارچه که دربرگیرنده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی بود، می تواند خود را از سرمایه داری جهانی جدا نگه دارد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای این کار را به خوبی انجام داد. با این همه، برنامه یکپارچگی اقتصادی با اروپای شرقی سوسیالیستی، با همه ی نوآوری های کمکون (Comecon)، هرگز خیلی پیشرفت نکرد. همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین هم هرگز به یکپارچگی اقتصادی نرسید.  

اما پس از سال های نخست انقلاب، چین مائوئیستی هرگز خود را ناگزیر به جدایی از سیستم جهانی سرمایه داری ندید و به راه دیگری رفت. چین در دهه ۱۹۹۰ با صادرات کالاهای تولیدی گام به جهانی شدن گذاشت. درهم آمیختگی چین در جهانی سازی همیشه با برنامه، آهسته و همراه با سیاست بخش و پخش برابر (توزیع عادلانه) پیاده شده است. پیروزی نئولیبرالیسم زمینه های پیشرفت این گزینش را برای پانزده سال (از ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۵) فراهم کرد.  

سمیر امین می افزاید که این سرمایه چند ملیتی نیست که سیستم صنعتی چین را ساخت و به هدف های شهرنشینی و ساخت زیرساخت ها دست زد؛ این دستاورد ریشه در برنامه مستقل چین برای صنعتی شدن دارد. زیربنای پیش رفت های کنونی در پایه ریزی بخش اقتصاد دولتی ریشه دارد. حزب کمونیست با پایه گذاری زیرساختارهای درست در دوران مائوئیستی، زمینه های پیروزی سیاست گشایش را آماده کرده بود. این را می توان در هم سنجی با هند، که چنین انقلابی نداشته است دید. داشتن یک برنامه پیشرفت مستقل، این توانایی را به چین داده است که فن آوری های نوین را به سوی خود کشاند و اکنون در پیشرفت آن ها دست بالا را داشته باشد.

پیشرفت مستقل چین در هیچ جای دیگر، حتا در هند و برزیل، تایلند، مالزی، آفریقای جنوبی دیده نمی شود. چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی مانده است. سیستم بانکی آن ملی و با پشتیبانی و دادوستد با بازار وام (اعتبار) درون کشوری کار می کند. ارزش گزاری یوان هنوز سددرسد کار خود جمهوری خلق چین است. بدهی دولتی در هم سنجی با بدهی در ایالات متحده، اروپا، ژاپن و بسیاری از کشورهای جنوب ناچیز است. بنابراین چین می تواند گسترش هزینه های دولتی و همگانی خود را بالا ببرد، بی آن که ترسی از افزایش تورم داشته باشد.  

دلیل کامیابی برنامه چین، سرمایه برون مرزی نیست. وارونه آن، این باور به برنامه های چین برای پیشرفت است که سرمایه گذاری شرکت های فراملی غربی را به چین می کشاند. کشورهای جنوب که درهای خود را بسیار گسترده تر از چین باز کرده اند و سرسپرده جهانی سازی مالی شده اند، به اندازه چین برای سرمایه گزاری گیرایی ندارند. چین نگذاشت که شرکت های فراملی و بانک های امپریالیستی به دزدیدن سرچشمه های طبیعی چین؛ بهره مندی از دستمزدهای پایین نیروی کار؛ دزدیدن پس انداز ملی، ندادن فناوری بپردازند (به آن گونه که در مکزیک، آرژانتین و جنوب شرقی آسیا رخ داد). وارونه، سرمایه گذاری در چین و بهره برداری از دستمزد کم، سددرسد برای شرکت های فراملی سودمند است، ولی تا آنجایی که با برنامه های ریز و کلان چین برای کشور و بهروزی مردم همخوانی داشته باشد. بنابراین اگر چین به این اندازه نیرومند شده است، این درست برای این است که به راه اقتصاد سرمایه داری گام نگذاشته است.

مارکس اندیشه پرش از راه سرمایه داری را برای روسیه می پذیرفت. چین خیلی زود دریافت که اگر دستیابی به کشورهای امپریالیست شدنی نیست پس باید کار دیگری انجام شود – این را دنبال کردن راه سوسیالیستی می نامند. چین تنها از سال ۱۹۸۰ تاکنون در راه ویژه ای گام بر نداشت، بلکه از سال ۱۹۵۰ پیمودن این راه را آغاز کرد. چین یک برنامه یک پارچه با روش های گوناگون پیاده کرد که به نیازهای خود پاسخ شایسته ای داده است. تا زمانی که زمین در چین کالا نیست؛ چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی می ماند؛ و خودسالار و یکتا است، نمی توان سوسیالیسم چینی را سرمایه داری خواند.   

یکی از نشانه های آشکار دیگری که سرمایه داری نبودن چین را نشان می دهد، ضربه نخوردن این کشور از بحران سراسری اقتصادی نظام سرمایه داری است. پس از فروپاشی سرمایه داری جهانی شده نئولیبرال در سال ۲۰۰۷، دولت چین برای گریز از پیامدهای آن خیلی زود به گسترش بازار درونی و پیشرفت غرب چین پرداخت. جهانی شدن سرمایه دیگر نمی گذارد که کشورهای سرمایه داری مانند گذشته از راه چاره های بازرگانی، مالی و پولی برای برون رفت از بحران سود جویند. ولی چین ضربه چندانی از این بحران نخورده است، بلکه با بهره برداری از بازار درونی چین و سرمایه گذاری در زیر ساختِ کشور (infrastructure) رویش اقتصادی هم داشته است. این کار برای این شدنی است که در جمهوری خلق چین در کنار شیوه تولید سرمایه داری، افزارهای بنیانی و کلیدی اقتصاد بر پایه مالکیت همگانی- دموکراتیک استوار است. چین پیوند بانکی- مالی گسترده و بی بند و بار با سرمایه جهانی ندارد و این دستگاه زیر رهبری دولت کار می کند. سیاست پولی چین را خود دولت چین برنامه ریزی می کند.  

همچنین باید به یاد داشت که تاکنون بورژوازی ملی رهبری حزب را پذیرفته است. رهبری حزب کمونیست چین با برنامه ریزی خود، بورژوازی ملی را وادار کرد که به سرمایه گذاری در نرم افزارها، سخت افزارها و دیگر بخش های صنعتی سبک بپردازد. همراه با این ها، بخش بزرگی از اقتصاد چین با دست تعاونی های بزرگ و کوچک می چرخد. این دولت چین است که بازار سوسیالیستی چین را از کلان تا خرد برنامه ریزی می کند. دولت چین هنوز فرمان صنعت سنگین، بخش انرژی، راه، مخابرات، آموزش، بهداشت، بازرگانی خارجی و بانک ها را در دست خود نگه داشته است و حتا بیش از ۵۰ درصد از بسیاری از بخش های خصوصی را نیز در دست دارد. برای همین در دست داشتن افزار رهبری اقتصاد کلیدی است که چین توانست واکنش تندی در برابر بحران اقتصادی سرمایه داری و در برابر بیماری جهان گیر کرونا انجام بدهد.  

همزمان با این ساختار پرمایه و استوار زیر بنایی، چین با پشتگرمی به فرهنگ ملی چینی و آموزش اندوخته ۷۰ ساله در راه بنیانگذاری سوسیالیسم دارای فرهنگ بسیار نیرومند همگرایی و سکولار است. چین دارای نهادهای مدنی بسیار گسترده، از جمله ۷۰۰ هزار خبرنگار رسمی و بیش از ۱۱۰۰۰ روزنامه و مجله است. نزدیک به ۵ میلیون سازمان های اجتماعی وابسته به حزب در چین میان مردم برای بهسازی جامعه کنش و کار می کنند و به آموزش توده ها می پردازند.

به دید نگارنده بهترین نامی که می توان برای شیوه رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه چین گزید، راه ملی- دموکراتیک به رهبری حزب کمونیست چین است. بگذارید در بخش زیر به بررسی سوسیالیسم چینی بپردازیم.    

سوسیالیسم چینی چیست؟

وقتی سخن از سیستم اقتصادی- اجتماعی چین می شود، خود ح.ک.چ بر این باور است که این کشور هنوز در گامه نخست (فاز اول) سوسیالیسم است، اما با دستاوردهای بزرگ سال های گذشته گام به دوره نوین بنیان گزاری یک کشور “مدرن سوسیالیست” گذاشته است. امروز چین در جای دیگری ایستاده است؛ نیروهای تولیدکننده نه تنها مانند گذشته پس مانده نیستند بلکه از پیشرفته ترین نیروهای تولیدی جهان هستند. شی جین پینگ در نوزدهمین کنگره ح.ک.چ گفت: “آنچه اکنون با آن روبرو هستیم، تضاد میان پیشرفت صنعتی- اجتماعی با خواست روزافزون مردم برای زندگی بهتر است”. ح.ک.چ ، کار ویژه بر “دو هدف ۱۰۰ ساله” را برجسته می کند: حزب باید تا سال ۲۰۲۱ (هنگامی که ح.ک.چ ۱۰۰ ساله می شود) یک جامعه برابر و بانوا (مرفه) بسازد که در آن پس مانده های نداری در گوشه و کنار کشور ( ۴۰ میلیون روستا نشین) از میان رفته است. و حزب باید تا سال ۲۰۴۹ (هنگامی که انقلاب چین ۱۰۰ ساله می شود) چین را به کشوری مدرن، پیشرفته، دموکراتیک، متمدن و هماهنگ دگرگون کند. در میانه راه در سال ۲۰۳۵، چین به یک “جامعه سوسیالیستی مدرن” دگرگون خواهد شد.  

چشم جهان امروز به چین می نگرد. سرنوشت آینده چین هنوز روشن نیست؛ یا این که “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” آزاد از بهره کشی انسان از انسان (یک هدف برنامه ی ح.ک.چ) پیشرفت خواهد کرد، و یا این که کژروی به بازسازی سرمایه داری (همان گونه که امپریالیسم تلاش می کند) خواهد انجامید. ح.ک.چ ، کارگران چینی و مردم چین باید خودشان راه رسیدن به هدف های انقلاب آزادیبخش خود را بیابند.  

باید امیدوار بود، برای این که دولت چین به پیشرفت اقتصادی با دید عدالت اجتماعی می نگرد، نه تنها برای این که گفتمان درون حزبی هنوز بر پایه مارکسیسم است، بلکه همچنین به این دلیل که مردم چین، که چگونه جنگیدن را آموختند، دولت را وا می دارند که دادگری و برابری را فراموش نکند. اگر چه که در دهه ۱۹۹۰ سوی اجتماعی برنامه دولت برای پیشرفت اقتصادی کم تر نمایان بود و کاهش یافته بود، اما امروز این روند وارونه شده است. هنگامی که سوسیال دمکراتیک اروپا به پای بوسی نئولیبرالیسم رفته است و عدالت اجتماعی را چون بره ای زیر پای آن سر برید، چین عدالت اجتماعی را در سه زمینه بهداشت، خانه و بازنشستگی گسترش داده است.

سیاست خانه سازی چین، نه تنها در هند و برزیل، بلکه به همان اندازه در فرانسه، انگلستان و امریکا رشک برانگیز شده است. تأمین اجتماعی و سیستم بازنشستگی هم اکنون اگر نه همه، ولی شمار بسیاری از شهرنشینان را زیر پوشش خود دارد ( به یاد بیاورید، که شهرنشینان از ۲۰۰ به ۶۰۰ میلیون  افزایش یافته است!). “چپ” های درون حزب کمونیست که خود را برای آینده سوسیالیسم آماده می کند می دانند که سیاستگذاری درست و پدید آوردن شرایط خوب برای نوآوری در پاسخ یابی به چالش ها را نمی توان با دادوفریاد بدست آورد. آنها را تنها با نبرد اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیکی در درون جامعه می توان به دست آورد.      

فیدل در گفتگویی در سال ۱۹۹۴ گفت که اگر می خواهید در باره سوسیالیسم سخن بگویید، فراموش نکنیم که سوسیالیسم در چین به چه دستاوردی دست یافت. زمانی این کشور سرزمین گرسنگی، نداری و درماندگی بود. امروز هیچ یک از این اینها نیست. امروز چین می تواند برای ۱,۲ میلیارد انسان خوراک، پوشش، سرپناه، بهداشت و آموزش درخور فراهم کند و از آن ها به گونه ای شایسته نگهداری کند.

فیدل در همان گفتگو می گوید: “چین یک کشور سوسیالیستی است و ویتنام نیز یک کشور سوسیالیست است. و پافشاری آن ها برای گشایش و بهسازی، و آفریدن انگیزه در پیشرفت ملی، همان انجام دادن هدف های سوسیالیسم است. چیز شگفت انگیز برای من و جهان، این است که چین افسانه ای، یکی از نخستین و داراترین تمدن ها و پرجمعیت ترین کشور روی کره زمین، کمتر از یک سده پیش سرزمینی بود که از سوی نیروهای امپریالیستی با سنگدلی بهره برداری می شد. میلیون ها نفر هر ساله از گرسنگی می مردند. رودخانه های خون از کشتزارها و شهرهای چینی می گذشت. پرخاشگری و گسترش گرایی امپریالیستی علیه این مردمان نیک نهاد و بخشنده روان بود.

موتور چین هم اکنون موتور بنیادی اقتصاد جهانی است. آن هم درچه زمانی؟ تنها در ۸۳ سال پس از بنیانگذاری حزب شکوهمند کمونیست آن و ۵۵ سال پس از بنیانگذاری جمهوری خلق چین. نقشی که چین برای پیشرفت و صلح و پایداری جهان در سازمان ملل متحد، به ویژه در شورای امنیت بازی کرده است بسیار برجسته است”.     

سرسپردگان نئولیبرالیسم، جهانی شدن را با همه ی سویگان (ابعاد) ناگوار آن پذیرفته اند. روسیه و هند کمتر، اما برزیل، آفریقای جنوبی و دیگران تا سر در گرداب سیستم بانکی- مالی فرو رفته اند. در اینجا و آن جا گاهی می توان بخش هایی از سیاست صنعت ملی را دید، اما هیچ چیز را نمی توان همانند با برنامه سیستماتیک چینی برای ساخت یک سیستم صنعتی گسترده و همه سویه، یکپارچه و همراه با انجام عدالت اجتماعی دانست. در بیشتر جاها، پیشرفت و بالا رفتن تولید کالاهای صادراتی – همیشه با فرآیندهای تهی دستی بیشتر مردم (به ویژه دهقانان) همراه بوده است، اما در چین چنین نیست. نابرابری در پخش ارزش بر آمده از پیشرفت اقتصادی را می توان در چین دید. اما بیش از ۹۰ درسد از مردم از این پیشرفت سود برده اند، اگر چه که یک گروه اندک ۵ درسدی سود بسیار بیشتری از دیگران به دست آورده است. نابرابری در چین را نمی توان همانند با نابرابری در کشورهای سرمایه داری دانست که در آن ۵ درسد از مابهتران به سود هنگفتی دست می یابند و ۹۰ درسد مردم از لایه های گوناگون درمانده و بدبخت می شوند. این دو شیوه نابرابری از بن با هم ناهمخوانی دارند.  

سمیر امین می گوید که نابرابری میان محله های پرزرق و برق از یک سو و محله هایی با خانه شایسته برای طبقه کارگر و لایه های میانی، از سوی دیگر که در چین می بینیم، با  نابرابری میان محله های باشکوه توانگران و خانه های خوب برای لایه های میانی از یک سو و زاغه نشینی بی نوایان و تنگدستان از سوی دیگر در کشورهای سرمایه داری یکسان نیست. کشورهای نوپا مانند برزیل، هندوستان، آفریقای جنوبی و مکزیک ووو، چیزی فرای “بازارهای نوپا” برای سرمایه کشورهای سه گانه امپریالیستی نیستند. کره و تایوان تنها دو نمونه هستند که توانستند از راه سرمایه داری کشور را صنعتی کنند. این دو کشور این پیشرفت را وامدار جایگاه ژئواستراتژیکی خود هستند که بر پایه آن ایالات متحده گذاشت آنها در راهی گام بگذارند که دیگران را از آن بازداشته بود. با این همه، آنها برای همیشه در بند مهربانی های امپریالیسم گرفتارند. تضاد میان پشتیبانی ایالات متحده از این دو کشور سرمایه داری دولتی با نبرد خشونت آمیز آن علیه سرمایه داری دولتی در مصر دوران ناصر یا الجزایر بومدین روشن است.      

رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد که چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری در رقابت هستند. اما این رقابت نباید ما را وادارد که کارهای اقتصادی- سیاسی جهانی چین را با نیروهای بزرگ سرمایه داری برابر بدانیم.

سخن بر این است که درون مایه بنیانی و چشم انداز دگرگونی های بیش از ۷۰ سال گذشته در جامعه چین چیست؟ چین چه نقشی در روند بزرگ دگرگونی در همسنگی نیروها در جهان بازی می کند؟ اگر پیشرفت اقتصادی جمهوری خلق چین در جهان نبود پیامدهای اجتماعی بحران سرمایه داری برای مردمان جهان چگونه  می بود؟ اگر چین یک سیاست جهانی امپریالیستی بر پایه بهره کشی و مستعمره سازی داشت (و نه مانند هم اکنون که سیاست همزیستی، همکاری برای سود برابر را دنبال می کند)، سرنوشت جهان امروز چگونه می بود؟   

با این همه، هنوز هم ترس این است که زیر پای سوسیالیستی جامعه به ناگهان تهی شود و کشور به گودال سرمایه داری بیافتد. سرمایه داری نبودن چین به معنای سوسیالیستی بودن آن نیست، تنها می توان گفت که گام گذاشتن در راه پر فراز و نشیب سوسیالیسم آسان تر می شود؛ یک راه ملی- دموکراتیک است که هر روز از لنگرگاه (بندر) سرمایه داری به دور می شود و خود را به آبخوست (جزیره) سوسیالیسم در دریای خروشان روزگار نزدیک تر می کند؛ دریای خروشانی که در آن، مین های امپریالیسم هر روز در کمین کشتی سوسیالیستی جمهوری خلق چین نشسته اند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به تلاش پیوسته امپریالیسم برای چوب به لای چرخ انداختن اقتصاد چین بپردازیم.

تلاش امپریالیسم برای نابودی چین 

ویلیام بلوم (William Blum) در کتاب ۲۰۰۳ خود در باره سیاست برون مرزی  آمریکا نوشت: “… هر گام برجسته در راه سوسیالیسم در سده بیستم – همگی  – از سوی ایالات متحده خرد شد، سرنگون شد و یا زیر یورش رفت و یا از راه درست برون رفت و برانداخته شد.”

پس از پایان جنگ سرد و پیروزی گذرای ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، جغرافیای سیاسی و اقتصادی (geopolitical and geoeconomic) نوین جهان، ساختار سرمایه داری جهانی را در کوتاه زمان و بلند زمان دگرگون کرده است.

گام گذاشتن روسیه و چین در سیستم جهانی سرمایه داری از استراتژی های گوناگونی برخوردار بود که برآیند گوناگونی نیز برای این دو کشور داشته است. پس از پایان جنگ سرد، دستاوردهای سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی زیر بازرسی آمریکا یا از میان رفت و یا خصوصی شد. در برابر این رویداد ناگوار، حزب کمونیست چین فرمان دگرگون کردن روند ساختاری اقتصاد را در دست خود نگه داشت. الگوی استراتژیک چین، همچنان بر پایه “پیشرفت خودمحور” سوار بوده و است.

برای پیدا کردن سرشت چالش های پیش روی چین امروز، باید نگاهی به درگیری میان چین و امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپایی و ژاپنی آن داشت. تا زمانی که چین راه پیشرفت اقتصادی و برون راندن بخش کوچک پایانی مردم خود از تنگ دستی را دنبال می کند این درگیری افزایش خواهد داشت.

رفیق نونس (Nunes) می نویسد که پیشرفت چین برای جهان سرمایه داری و بیش از همه برای امپریالیسم ایالات متحده جهش های شگفت انگیز، ناپسند و ناخواسته بود. پس از شکست سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی، امپریالیسم به گونه ای رفتار می کرد که گویی همه جهان در مشت اوست و می خواست که چین را برده برنامه های اقتصادی و ژئواستراتژیک خود کند. امپریالیسم اکنون در می یابد که پیشرفت جمهوری خلق چین در زمینه های درون و برون مرزی فرمانروایی او را زیر پرسش می برد. بیهوده نیست که هم اکنون آمریکا با چین همچون یک دشمن استراتژیک اقتصادی و نظامی شماره یک برخورد می کند و جنگ بازرگانی که امریکا علیه چین به راه انداخته است نشانه همین دشمنی است.

روشن است که در همه ی زمینه هایی که آمریکا از چین پس مانده است- اقتصادی، فن آوری، سیاسی، نظامی، ایدئولوژیک – ما نشانه های روشنی از یک بازنده بد که در اندیشه یورش است می بینیم. امریکا در تلاش فروپاشی و به کژراهه کشاندن روند چینی ساخت جامعه سوسیالیستی است. با پشتیبانی پرانرژی ایالات متحده بود که دوستان خوبش چیانگ کای شک به تایوان پناه بردند که هنوز هم تا امروز یک پایگاه پرخاشگری علیه جمهوری خلق چین است و یک زمینه تنش پدید می آورد. تنها یک سال پس از انقلاب، جمهوری خلق چین از سال ۱۹۵۰-۱۹۵۳ درگیر جنگی مرگبار در کره شد. تنها در سال ۱۹۷۱ بود که ایالات متحده – هنگام ضد شوروی شدن چین- جمهوری خلق چین را به رسمیت شناخت، اما تا آن زمان از پذیرفتن جمهوری خلق چین در سازمان ملل متحد خودداری کرد و جای آن را به تایوان داده بود.

کتاب هنری کیسینجر “درباره چین” که سپید شویی های سیاست های چرکین امپریالیسم ایالات متحده است به روشنی به بررسی سیاست “تازیانه و هویج” آمریکا در برابر چین برای نیرومند کردن چین در برابر اتحاد شوروی می پردازد. ولی هم اکنون امپریالیسم تنها تازیانه به کار می برد. امپریالیسم در نوشته های درونی خود چین را یک دشمن استراتژیک می خواند و جنگ بازرگانی و جنگ علیه شرکت های پیشرفته چینی با محاصره نظامی  این کشور همراه است. دولت ترامپ با  بهانه های گوناگون به پشتیبانی چین از شرکت های دولتی خرده می گیرد و بودن سازمان های حزبی و اتحادیه های کارگری در شرکت های سرمایه داری خارجی را زیر پرسش می برد. بیش از پیش درگیری اقتصادی و فناوری نظامی، گویای این است که یورش امپریالیستی علیه چین به گونه ای فزاینده ای دارای یک ویژگی ایدئولوژیک رویارویی میان سیستم های گوناگون است. 

پرخاشگری ایالات متحده علیه هواوی (huawei) نشان آشکاری از این است که امپریالیسم نگران پیشرفت چین است، زیرا پیشرفت چین فرمانروایی امپریالیسم را در جهان زیر پرسش می برد. و همان گونه که به تازگی مجله فوربس (Forbes Magazine) نوشت، سه شرکت دولتی چینی در لیست ده شرکت بزرگ جهان جای گرفته اند. برای نخستین بار، چین در لیست ۵۰۰ شرکت سودآور از ایالات متحده پیشی می گیرد.  

فرماندهی چین در زمینه فن آوری های مدرن و نیرومند شدن ارتش چین، هر یک از این ها می تواند از سوی امپریالیسم سه گانه بهانه آغاز درگیری و جنگ بشود. تنها راهی که ایالات متحده می تواند برتری طبقاتی خود را نگه دارد، کنترل نظامی همه ی کشورها است. این هدف با جنگ های پیشگیرانه در خاورمیانه پیگیری می شود، می توان این جنگ ها را پیش زمینه جنگ بزرگ پیشگیرانه (هسته ای) علیه چین دانست. دشمنی با چین از استراتژی جهانی آمریکا جدایی ناپذیر است. برای همین هم آمریکا از برده داران تبت و سینکیانگ پشتیبانی می کند، نیروهای دریایی ایالات متحده در دریای چین افزایش می یابد و آمریکا ژاپن را به ساختن نیروهای نظامی گسترده تر وا می دارد.  

با همه این ها امپریالیسم سیاست “هویج” را هنوز در برخورد با چین بکار می برد. در باره پیاده کردن سیاست “هویچ” آمریکا علیه چین سمیر امین می گوید که واشنگتن در تلاش است تا با کشاندن پای چین به G20، این گونه وانمود کند که گویا این نهاد می تواند آرزو های مردم چین را برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی برآورده کند. انگار که پایبند شدن کشورهای نوپا به جهانی سازی نئولیبرالی به سود مردم آنهاست!!!  G2 (ایالات متحده / چین) – را باید دامی دانست که می خواهد چین را همدست پرخاشگری امپریالیستی ایالات متحده در جهان کند و لکه به دامن سیاست صلح آمیز پکن در جهان بیندازد.

سمیر امین می گوید که پاسخ کارساز به این استراتژی باید در دو زمینه انجام شود: یک- نیرومند ساختن ارتش چین و آماده سازی آن برای پاسخ به یورش ناگهانی؛ دو- بازسازی سازمان ملل متحد برای جلوگیری از دست یازی امپریالیست ها به کشورهای خودسالار.

اگرچه رهبری آمریکایی در نظام امپریالیستی همچنان پا برجا است، اما چالش های فراوانی جایگاه  کنونی آمریکا را هر روز زیر پرسش می برد. دشواری های امپریالیسم ایالات متحده ریشه در این دارد که همسنگی نیروها در سراسر جهان به سود یکه تازی آمریکا نیست. فرمانروایی ایالات متحده نه تنها مانند گذشته دیگر شدنی نیست، بلکه همان گونه که امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه به تازگی گفت، “جامعه جهانی” گام به دوره نوینی گذاشته است که فرمانروایی غرب را ناتوان و کم جان می کند.  

نبرد میان یک سویی (یک قطبی) و چند سویی (چند قطبی) برای سده ی کنونی ما یک نبرد سرنوشت ساز است. هم اکنون دیگر روشن است که تلاش های آمریکا برای در دست داشتن رهبری جهان با ایستادگی دیگر کشورها روبرو می شود. این نبردی است که یا جنگ و یا صلح در آن پیروز خواهد شد.

پیوند چین با روسیه در زمینه های اقتصادی، سیاسی، نظامی و فناوری بسیار برجسته است. این همکاری برای پیاده شدن برنامه اوراسیا و ساختن  کمربندهای پیوستگی و رسانش (ارتباطی) میان کشورهای جهان برجسته است. با این که نه روسیه و نه چین پرخاشگری علیه ایالات متحده را آغاز نکرده اند، ولی آنها دشمن شماره یک ایالات متحده خوانده می شوند. در گزارشی که در سال ۲۰۰۸ از سوی وزارت جنگ پخش شد، از روسیه و چین همچون دشمن بزرگتر از تروریسم برای ایالات متحده نام برده شده است! همان گونه که وزیر جنگ آن زمان جیمز ماتیس گفت، “رقابت بزرگ جهانی – و نه تروریسم – اکنون دشمن امنیت ملی ایالات متحده است.”

از سال ۱۹۸۷، چین بیش از ۸۰۰ میلیون نفر را از نداری و تنگ دستی بیرون آورد- بیش از دیگر کشورهای جهان – و درآمد واقعی نیمه پایینی جامعه  ۴۰۱ درسد افزایش داشته است (در همسنجی با ۱ درصد کاهش در ایالات متحده). در پهنه جهانی، چین تلاش می کند تا نقش مهمی داشته باشد، چین یک دستگاه همکاری همه سویه و دموکراتیک برای پیشرفت صلح آمیز و پایداری محیط زیست فراهم کرده است. چین با کشورهای جنوب جهانی همکاری می کند، گزینه های سودمندی برای جایگزینی همکاری با امپریالیسم پیش روی خلق ها می گذارد. در برابر سیاست امپریالیسم، سیاست چین با پیشنهاد پشتیبانی از صنعتی شدن کشورهای جنوب چیزهای زیادی بدست آورده است.

 در جهان ناپایداری که در آن زندگی می کنیم، جایی که روند رویدادها را نمی توان پیش بینی کرد، جایی که واکنش سرمایه داری به بحران روزافزون ساختاری، انسان ها را به پرتگاه نابودی می کشاند، در چنین جهان جمهوری خلق چین نماینده امیدوار کننده و الگوی شایسته ای برای پایداری، صلح و پیشرفت اجتماعی است. “شگفتی چینی” در کشوری بزرگ با ۵۰۰ میلیون انسان در سال ۱۹۴۹ آغاز شده است و هم اکنون ۱.۴ میلیارد انسان، با بیش از ۵۰ گروه قومی، گونه های جغرافیایی و مرزهای گوناگون با چندین کشور را در بر می گیرد.

نبردی که در این سال ها بین فرمانروایی رو به فروپاشی آمریکا و نیروی نوبنیاد چین رخ می دهد، دگرگونی های بزرگی را در سیستم جهانی برپا خواهد کرد. امپریالیسم می گوید که چین می خواهد فرمانروایی جهانی خود را نیرومند کند. اما با این که همکاری نظامی با روسیه و دیگر کشورها نیز افزایش یافته است، ولی بودجه نظامی چین بسیار کمتر از بودجه ایالات متحده است. استراتژی امنیت ملی چین پرخاشگر نیست و چین پشتیبان صلح و جهانی بی جنگ افزار است تا تنش های جهانی را کاهش دهد. چین همه ی دستاوردهای خود را از کلان تا خرد در دسترس همه کشورها می گذارد. چین هیچ دولتی را برای سودآوری خود سرنگون نکرده است. چین در هیچ کجا برای دستیابی به سرچشمه های طبیعی جنگ راه انداخته است. چین هیچ کشوری را به زور به همکاری فرا نخوانده است.   

هنگامی که کنش های اقتصادی چین در جهان برای بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی دارای سویه های سودمندی است، دنیای غرب با نگرانی فراوان به این دگرگونی می نگرد. در سال ۲۰۰۴، فیدل کاسترو در ارزیابی خود را از روند این دگرگونی گفت که چین به سان عینی بهترین نمونه و امید برای همه کشورهای جهان سوم شده است – پشتیبان صلح و پایداری در جهان.  تاریخ چین به بیش از پنج هزار سال پیش برمی گردد و برای سده ها پیشرفته ترین کشور جهان بوده است.

همان گونه که می بینیم نادرست است که جنگ اقتصادی میان ایالات متحده و چین را در چارچوب “تضادهای میان امپریالیستی” بررسی کنیم. پیوند فزاینده چین با آفریقا و یا برنامه “جاده نوین ابریشم” را نمی توان با تلاش ایالات متحده و اتحادیه اروپا برای بهره برداری از این قاره رنج دیده یکسان دانست. بی ریب نقش چین در پهنه جهانی، برای سرمایه داری جهانی نگرانی ها و دشواری هایی نیز پدید می آورد. این شگفت انگیز نیست. چین نیرویی است که جلوی سیاست فرمانروایی جهانی و امپریالیسم ایالات متحده را به گونه ای فزاینده ای می گیرد و به یک نظام اقتصادی و سیاسی جهانی بر پایه صلح و همکاری کمک می کند. چین به همکاری با گروه بزرگی از سازمان های سیاسی، اقتصادی یا نظامی جهانی می پردازد؛ همکاری با  کشورهای BRICS (برزیل، روسیه، هند و چین)، سازمان همکاری شانگهای، بانک سرمایه گذاری زیرساخت های آسیا (که در حال حاضر ۱۰۰ عضو دارد) و برنامه “یک کمربند، یک جاده” بخشی از این همکاری است.

آیا سخنانی که تاکنون گفته شد به معنای این است که رژیم یا حزب کمونیست چین دچار هیچ کمبودی نیستند؟

بگذارید در زیر به بررسی برخی از نگرانی ها در باره ی آینده چین بپردازیم.

نگرانی برای آینده چین

همان گونه که رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد، افزایش پدیده هایی مانند فساد و ایدئولوژی نئولیبرالی و مصرف گرایانه در میان لایه های میانی و بورژوازی بسیار نگران کننده است. دولت چین این پدیده ها را می شناسد و به آن آگاه هست و با آنها نبرد می کند، اما باید به یاد داشت که این پدیده ها میوه گندیده اقتصاد درهم آمیخته چین، زیر نام “اقتصاد بازار سوسیالیستی” هستند و برانداختن آنها به این آسانی نیست. همان گونه که دبیرکل ح.ک.چ در ۲۰۰ سالگی زادروز کارل مارکس گفت: “تناقض ها، چالش ها توانایی رهبری ما را بیشتر از گذشته به آزمایش گذشته است”.

یک پرسش بنیانی و نگرانی دیگر ریشه در این دارد که چین در جهانی کنش می کند که هنوز نظام سرمایه داری در آن فرمانروا است. این پیوندهای جهانی چه پیامدهایی برای روند درونی چین دارد؟

چین با سیاست “بهسازی و گشایش” خود نه تنها بازار بزرگ درون مرزی خود را برای کالاها و سرمایه های برون مرزی گشوده است، بلکه در پهنه جهانی خود را شناساند و نوآوری اقتصادی فراوانی داشته است. در این روند، چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری رقابت خواهند کرد.

پیامدهای آن برای جامعه چین هنوز روشن نیست. آیا پیوند جمهوری خلق چین با اقتصاد جهانی می تواند بورژوازی ملی را برای سرنگونی سوسیالیسم نیرومند کند؟ آیا بورژوازی ملی چین با همکاری با لایه های میانی می تواند به خواست خود برسد؟   

تنها آینده می تواند این پرسش را روشن کند، پیوند جهانی چین نه تنها بر پایه همزیستی، بلکه همچنین بر وابستگی دوسویه سوار است، بدین گونه چین با بسیاری از کشورهای سرمایه داری جهان دادوستد اقتصادی دارد. پیشامدی نیست که در چین درباره این چالش و دشواری هایی که در روند “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” می آفریند پاسخ یکسانی نمی یابیم. حتا برخی به ویژه در دنیای دانشگاهی چین بر این باورند که بخش سوسیالیستی اقتصاد نباید از برتری برخوردار باشد. آنها هوادار اقتصاد بازار و سرسپرده سرمایه داری هستند. امید است که چنین برداشت هایی شکست خورد، اگر چه که شنیدن آن نگران کننده است.    

این پرسش ها و نگرانی ها به دلیل پیشرفت اقتصادی روزافزون بخش خصوصی و شکاف طبقاتی بی پایه نیست. در برخی بخش ها، بورژوازی شرایط کاری کارگران را مانند کشورهای سرمایه داری بسیار دشوار کرده است: کار بیگانه شده، بهره کشی ددمنشانه کارگران، به ویژه در معدن های ذغال سنگ یا در کارگاه هایی که زنان را به کار می گیرند، نشانه های بهره کشی سرمایه داری است. بودن این نمونه ها برای یک کشوری که خود را سوسیالیسم می خواند زشت است.

بدین گونه بورژوازی ملی چین ددمنشی را از بورژوازی جهانی می آموزد و می تواند با بهره وری از نیروی مادی و پیوند جهانی خود دیر یا زود به یک نیروی سیاسی نیز دگرگون یابد. پس بورژوازی ملی نوپا بخش بزرگی از نگرانی ما است.

بیاید با هم به بررسی همکاری این بورژوازی با لایه های بوروکراتیک در حزب بپردازیم.

لنین هوادار چرخش رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه بوده است. یکی از ویژه گی شورایی نظام سوسیالیستی چرخش کار اندیشه ای و دستی است. رهبری اقتصادی- اجتماعی نباید با جای خوش کردن در جایگاه خود از برخورد و رودررو شدن با زندگی روزانه پرهیز کنند و آرام آرام به لایه ای بوروکرات در یک نظام شورایی دگردیسی کنند. این لایه آرام آرام می تواند سودهای لایه ای خود را برتر از سود توده های رنجبر و طبقه کارگر بیابد و بدین گونه چوب لای چرخ پیشرفت اقتصاد سوسیالیستی بگذارد. نیرومند شدن و پرزوری این لایه در دستگاه حزبی می تواند اندیشه اپورتونیستی و رفتار چاپلوسانه در درون حزب را پرورش دهد. بدین گونه بخش همگانی- دموکراتیک می تواند ویژگی همگانی و دموکراتیک خود را از دست بدهد و به بخش دولتی- بوروکراتیک جدا از خواست و آرزوهای توده ها دگرگون شود.

یک کاست غیر دموکراتیک و بوروکراتیک در جمهوری خلق چین می تواند این گونه زیر پای جامعه سوسیالیستی را تهی کند. همان گونه که در اتحاد جماهیر شوروی دیده ایم، نگرانی این که مدیران دولتی بوروکرات شوند را نباید دست کم گرفت. چین بر پایه گزارش   www.statista.com    ۴,۴میلیون ملیونر و بر پایه گزارش Hurun Global Rich List   ۶۶۹ملیاردر دارد. ساختار نوین جامعه جای پای خود را در بافت حزب کمونیست نیز باز کرده است. از نزدیک به ۹۲ میلیون عضو حزب، تنها ۶,۴ میلیون کارگران صنعتی و ۲۵,۶ میلیون از کارگران بخش کشاورزی و ماهیگیران هستند. شمار مدیران دولتی عضو حزب به ۲۴,۵ میلیون و کارمندان دولتی به ۷,۷ میلیون رسیده است. روشن است که این لایه بوروکراتیک در دراز زمان می تواند با همکاری و همیاری بورژوازی نوپا راه سوسیالیستی را به کژراهه بکشاند.      

پس از آنکه دریافتیم که زمینه های پیشرفت گرایش “راست” در حزب را نباید دست کم گرفت، بگذارید نگاهی به تاریخ نبرد “چپ” و “راست” در درون حزب و جایگاه کنونی آن داشته باشیم.

آیا می توان گرایش به “راست” را لگام زد؟

مانند همه ی حزب های کمونیست جهان، “چپ” و “راست” در حزب کمونیست چین هم پیوسته با هم درگیر بوده اند.

“راست” های چینی ها از کجا آمده اند؟ سمیر امین می گوید که بی گمان هنگام جنگ آزادی بخش، بخشهایی از بورژوازی کمپردادور گذشته و بوروکراتیک گومیندانگ (Guomindang) و لایه های میانه، کارمندان، کارکنان و صنعتگران، که از ناکارآمدی گومیندانگ در برابر یورش  ژاپن ناامید شده بودند، به حزب کمونیست نزدیک شدند، حتا عضو این حزب شدند. بسیاری از آنها – اما نه همه – ناسیونالیست ماندند، و نه چیز دیگر.

سمیر امین می گوید که درگیری میان “راست” و “چپ” در چین همیشه در خط سیاسی پیاده شده از سوی دولت و رهبری حزب بازتاب داشته است. در دوران مائوئیسم، خط “چپ” کمابیش در این جنگ پیروز شد. مائو با ارزیابی پیشرفت اندیشه های “راست” گرایانه در درون حزب و رهبری آن، انقلاب فرهنگی را برای نبرد با آن به راه انداخت. یکی از کارهایی که مائو انجام داده بود “بمباران فرماندهی”، یعنی رهبری حزب بود، جایی که به دید مائو “بورژوازی جدید” در آن جا خوش کرده بود. با این که، انقلاب فرهنگی هدف های مائو را در دو سال نخست خود برآورده کرد، اما پس از آن به هرج و مرج کشیده شد، و سرانجام آن پیروزی “راست” در رهبری حزب بود. با این کژوری دولت و حزب همه چیز را دوباره در دست گرفتند و دوباره “راست” جان گرفت. پس از آن زمان، جناح “راست” در همه ی ارگانهای رهبری نیرومند شد. با این روی سمیر امین می گوید که “چپ” در میان مردم و در پایین جامعه بوده و هست و رهبری به ناگزیر از پیاده کردن برنامه های “راست” پرهیزکرده و می کند.       

سیاست مائو در برابر “چپ” و “راست” در حزب این گونه بود که “چپ” را سازماندهی می کرد، “راست” را کم توان می کرد ( نه دور انداختن)، و پس از آن سیاست “چپ” میانه را پیاده می کرد. به این گونه، مائو درون مایه درستی را به مفهوم دموکراتیزه سازی جامعه داد که همراه با پیشرفت اجتماعی در راه دراز سوسیالیسم بود. مفهوم دموکراتیزه سازی همراه با پیشرفت اجتماعی است و بدین گونه همسان “دموکراسی” که از پیشرفت اجتماعی و عدالت اجتماعی جدا است نیست، بلکه والاتر از آن است.   

با گشایش اقتصادی، یک “راست” نوین، مانند آتش زیر خاکستر، نیرومندتر از گذشته پا به جهان گذاشت. با این روی، “چپ” امروز چین چگونه باید به بازسازی سازماندهی توده ها در شرایط نوین اجتماعی بپردازد؟ سمیر امین می گوید که این کار آسان نخواهد بود، زیرا رهبری حزب کمونیست بیشتر به “راست” گرایش دارد و خواهان سیاست زدایی پهنه اجتماعی است. این گرایش و آسان نگری به پیشرفت، لایه های میانی را به این باور می رساند که راه رسیدن به یک زندگی سرشار از خوشبختی از دالان مصرف گرایی می گذرد. گرایش برون مرزی این لایه های میانه نیز بر این است که امپریالیسم سه گانه (ایالات متحده ، اروپا ، ژاپن) از دوستان چین هستند و حتا خیلی های با چشم نیک به ایالات متحده می نگرند. به ویژه لایه های میانی شهری که به تندی به بهبود شرایط زندگی خود دست یافتند و آن را جاودان می پندارند، گرایش به دنباله روی از شیوه زندگی ولنگاری مصرفی غربی دارند. شستشوی مغزی دانش آموزان چینی در ایالات متحده، به ویژه در دانش اجتماعی، همراه با آموزش خشک و خسته کننده مارکسیسم در برخی از دانشگاه های چینی این گرایش را نیرومندتر می کند.           

طبقه تازه جان گرفته بورژوازی را نباید به آسانی “بازرگانان” خوش بخت خواند و پیوند آن ها را با دستگاه ایالتی و حزبی فراموش کرد. زایش این طبقه نیاز به زیر ساختارهای خود را دارد که اندیشه های “راست” گرایانه را در لایه های میانی نیرومند می کند. نابرابری فزاینده – اگر چه نه همانند کشورهای سرمایه داری- یک ناگواری  بزرگ سیاسی است، که به گسترش اندیشه های “راست” گرایانه، سیاست زدایی و زندگی پرزرق وبرق دامن می زند.    

اما خوشبختانه “چپ” ها در میان توده های جایگاه بسزایی دارند و روشن اندیشان سوسیالیستی جایگاه خوبی در دستگاه های پایینی دولتی و حزبی دارند و هنایگر (تاثیر گزار) هستند. از دید طبقاتی هم باید یادآور شد که خوشبختانه طبقه کشاورز در جنگ میان “چپ” و “راست” همراه کارگران علیه گرایش “راست” می رزمد. در اینجا یادآوری شود که همان گونه که سمیر امین نیز می گوید، تولیدکنندگان خرد چین، به ویژه دهقانان، به اندیشه “راست” گرایانه گرایش ندارند. در این باره چین مانند اتحاد جماهیر شوروی نیست. دهقانان چینی، روی و هم رفته، واپسگرا نیستند، زیرا از اصل مالکیت خصوصی پشتیبانی نمی کنند، و مانند دهقانان شوروی در پشتیبانی از مالکیت خصوصی خود بر زمین با کولاک ها علیه کمونیست ها به جنگ نمی روند.     

 وارونه، دهقانان چینی- تولیدکنندگان خرد (و نه مالکیت کوچک) – امروزه طبقه ای هستند که نه تنها راه حل های “راست”گرایانه را نمی پذیرند، بلکه این طبقه بخشی از نیروی اردوگاهی است که برای عدالت اجتماعی و سیاست های محیط زیستی کار می کند. جنبش نیرومند “نوسازی جامعه روستایی” گواه این برداشت است. بیشتر دهقانان چینی همراه طبقه کارگر هستند و به سوسیالیسم گرایش دارند.  

پایان سخن

راه دشواری که چین در آن گام گذاشته است، هنوز به پایان خود نزدیک نشده است و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در چین می تواند دشواری های این کشور را آن چنان که مائو تسه تونگ باور داشت و هم اکنون شی جین پینگ باور دارد حل کند؟  

هنگام بررسی راه اقتصادی چین باید بیاد داشت که چین راه بسیار دشواری را پیموده است و همچنان با چالش های های بزرگی روبرو است. باید از نگرانی ها و کژروی ها گفت، ولی هنگام خرده گیری نباید فراموش کرد که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود، تهی دستی و نداری را ریشه کن کرده است.

حزب کمونیست در روند پیروزی انقلابی بر سرمایه داری از تزهای مارکسیست- لنینیستی سود می جوید که تا کنون پیروزهای ستایش برانگیزی را آفریده است. بنابراین جمهوری خلق چین نمی تواند که به آزادی کارگران در سراسر جهان باور نداشته باشد. ولی سرنوشت سوسیالیسم چینی با همه ی پیروزی های درخشانی که به دست آورده است، مانند همه ی کشورهای جهان به برایند نبرد طبقاتی میان نیروها وابسته است. نگرانی ها بسیار، ولی نکته های امید بخش نیز فراوان هست. آن چه که روشن است این است که امپریالیسم همه ی تلاش خود را برای نابودی سوسیالیسم چینی انجام خواهد داد. در این نبرد ما باید در کنار طبقه کارگر و دهقان چین بایستیم و از هیچ پشتیبانی اخلاقی دریغ نکنیم. این نبرد برای آینده کشور ما هم به دلیل های زیر سرنوشت ساز خواهد بود. نیاموختن از اندوخته های والای کمونیست های چین در برپایی سوسیالیسم نوین نه تنها خردمندانه نیست بلکه دیوانگی است. 

آموختن برای میهن ما
با نیرومند شدن چین، امپریالیسم مانند گذشته نمی تواند سیاست یکه تازی خود را دنبال کند. روسیه و چین، اگر چه با هدف های نایکسان به یک اتحاد استراتژیک علیه پرخاشگری و ستیزه جویی و برتری خواهی امپریالیسم آمریکا دست یافته اند. اتحاد استراتژیک این دو کشور در پیش گرفتن یک راه رشد غیر سرمایه داری را برای میهن پس از انقلاب ما آسان تر می کند. راه رشد سرمایه داری، تنها ما را یک کشور نومستعمره خواهد ساخت. پیشرفت و خوش بختی آینده توده های میهن ما بستگی به یک راه اقتصادی سوسیالیستی دارد.

پیش شرط سوسیالیسم و ​​پیشرفت این است که کشورها با آزادی راه اقتصادی- سیاسی خود را برگزینند. بدین گونه، روشن است که باید خودسالاری (استقلال) اقتصادی کشورها را یک پیش شرط ساخت سوسیالیسم دانست. درآمیزی با اقتصاد جهانی سرمایه داری باید بی سرسپردگی و با نگهداشت خودسالاری اقتصادی- سیاسی انجام شود. این هدف سیاسی همچنین در باره ی کشورهای سرمایه داری غیر سوسیالیستی اما ملی گرا در جهان نیز درست است.

اقتصاد یک دولت انقلابی آینده می تواند با پشتیبانی اقتصادی و فنی چین پایه گذار یک اقتصاد نیرومند همگانی- دموکراتیک و در برگیرنده بورژوازی ملی و بخش های گسترده تعاونی باشد که استقلال کشور را هم از میان نمی برد. تنها با یک برنامه کلان و خرد در راه فراهم کردن بهسازی زندگی مردم می توان اقتصاد مستقلی ساخت که توان پیوند با “سرمایه آزاد جهانی“ را داشته باشد، بی آن که برده و نومستعمره امپریالیسم مالی جهانی شود.

همزمان با آموختن از شکست اردوگاه سوسیالیسم می توان، با دموکراتیزه کردن مدیریت دولتی، از جان گیری نهادهای چرکین بوروکرات که پنجره های کشور را به روی امپریالیسم می گشایند جلوگیری کرد.   

هنگام آگاهانیدن (اعلام) جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در یک سخنرانی در میدان تیان آنمین گفت: “تنها سوسیالیسم می تواند چین را از بدبختی برهاند!” سخنی که رئیس جمهور کنونی شی جین پینگ دوباره آن را بازگو کرد. ما می توانیم این سخنان فرهیخته را این چنین بازگو کنیم.

تنها سوسیالیسم می تواند جهان و مردمان آن را از نابودی برهاند. آن گونه که فیدل کاسترو گفت: سوسیالیسم تنها امید واقعی صلح و پایندگی گونه های ما خواهد ماند.

سرچشمه های کمکی

China is most promising hope for Third World: Fidel

China 2013 by Samir Amin

Killing Hope (2003) by William Blum

«China 70 years after the revolution» by Albano Nunes

One Comment

  1. Mohsen

    درود بر سیامک «من فکر می‌کنم چین با درس ازشکست اکتبر برنامه نپ را اجرا می‌کند» آیا وقت آن نرسیده که حزب بزرگ ما راجع به اکتبر وفروپاشی اتحاد شوروی و حمایت از امام دست به یک انتقاد بزرگ از خود بزند به قول رفیق فرهاد امیدی به جناح راست فعلی نیست. بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *