انگلس؛ نماد محتوای انقلابی مارکسیسم

نویدنو 13/09/1399          

شبگیر حسنی

درآمد 

  شاید در تاریخ اندیشه  گری انسان، هیچ  همکاری میان دو چهره  ی درخشان علمی و فلسفی، به پُرباری، تداوم و عمق رابطه  ی میان مارکس و انگلس یافت نشود: رابطه ای که از سال ۱۸۴۴ آغاز شد و حتی با مرگ مارکس نیز خاتمه نیافت؛ زیرا این انگلس بود که وفادارانه، با ازخودگذشتگی  و با احساس مسئولیتی مثال زدنی به تنظیم و انتشار کارهای ناتمام رفیقِ درگذشته اش همت گماشت و راه مشترکی را که آغاز کرده بودند تا پایان زندگی اش دنبال کرد.

  اسناد و شواهد موجود، از جمله آثار مشترک، نامه نگاری ها، سالیان دراز همکاری سیاسی  و شهادت کسانی نظیر خانواده ی مارکس، جملگی بر نزدیکی فکری و تاثیرات متقابل این دو چهره ی تابناک جنبش کارگری صحه می گذارند و شاید تنها نقطه ی تیره در این رابطه، یک مسئله ی شخصی باشد: مکاتباتی که به دنبال مرگ لیزا برنز- شریک زندگی انگلس – میان آن دو ردوبدل شد و به دلگیری میان ایشان انجامید که البته در پایان با عذرخواهی مارکس از انگلس برطرف گردید. اما در دهه ی شصت قرن میلادی گذشته، نغمه های ناسازی مبنی بر وجود تعارض میان اندیشه ها ی انگلس و مارکس و حتی به انحراف کشیده شدن اندیشه های مارکس توسط انگلس به گوش رسیدند. امروز بسیاری از آکادمیسین ها ی «مارکسیست» به تحریف اندیشه ها ی مارکس توسط انگلس و تقابلِ دیدگاه ها ی نظری این دو باور دارند و صفحات بسیاری را برای اثبات مدعاهایشان سیاه کرده اند. طبیعتا در این یادداشت کوتاه نمی توان به تمامی این ادعاها پرداخت اما کوشش خواهد شد تا به نتایج و چرایی برخی از آن ها اشاره شود: قاعدتا این مسئله به معنای نیت خوانیِ منتقدان انگلس و یا نادیده گرفتن «دلایلی» که بر مدعای خود اقامه می کنند، نیست؛ بلکه تنها به منظور آن است تا نشان داده شود که حذف انگلس چگونه به تهی کردن مارکسیسم از محتوای انقلابی خود در عصر امپریالیسم مرتبط می­شود.

شرحی مختصر بر «اتهامات» انگلس

   چنان­که پیش تر ذکر آن رفت، از دهه ی شصت میلادی قرن بیستم تا کنون، توسط جریانات و نحله­های متنوع فکریِ «چپ» با اسامی گوناگون نظیر «چپ نو»، « مارکسیسم غربی»، « مارکسیسم فلسفی»، هواداران « دیالکتیک دستگاه­مند» ، « سوسیالیسم دموکراتیک»،  هواداری از مارکس جوان و … نه تنها بر تعارضِ میان اندیشه ها ی مارکس و انگلس تاکید شده، بلکه انگلس مسئولِ به انحراف کشیده شدن اندیشه ها ی مارکس و تبدیل آن ها به «ایدئولوژی» معرفی شده است.

  این روی کرد اما، پیشینه ی قدیمی تری نیز دارد: پس از کشف و انتشار یادداشت هایی از مارکس ذیل عناوین نقدی بر آموزه ی هگلی دولت و نیز  دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ به ترتیب در سال های ۱۹۲۷ و  1932، عده ای از «مارکسیست»ها مدعی شدند که تمایزی اساسی میان این آثارِ تازه یافته و نوشته های فلسفی مارکسیستیِ که تا به آن روز به عنوان کتاب های مرجع مارکسیسم در حوزه ی فلسفه شناخته می شدند، نظیر آنتی دورینگ، لودویگ  فویرباخ و منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت  وجود دارد.

  تا پیش از انتشار آثار فلسفی مارکس، یگانگی اندیشه ی فلسفی در نزد مارکس و انگلس آن چنان پذیرفته شده بود، که انتساب عبارت یا نقل قولی به «مارکس و انگلس» به سادگی امکان پذیر بود. از سوی دیگر تمرکز بیش­تر مارکس بر نقد اقتصاد سیاسی (اگرچه این انگلس بود که برای نخستین بار توجه مارکس را به این موضوع جلب کرد)، در کنار آثار فلسفی انگلس، علاوه بر این که به عنوان نوعی تقسیم کار میان این دو به چشم می آمد، باعث شده بود تا آثار نظری انگلس در جای گاه بلامنازع مرجعیت فلسفی  برای مارکسیست ها قرار بگیرند تا حدی که کائوتسکی، موسوم به پاپ مارکسیسم، اذعان دارد که کاپیتال مارکس را از طریق آنتی دورینگ انگلس درک کرده است. لنین نیز آنتی دورینگ را کتاب بالینی هر کارگر آگاه می خواند. بسیاری از شخصیت های تراز اول جنبش کارگری و انترناسیونال دوم نظیر پلخانف هم تحت تاثیر آثار انگلس به مارکسیسم گرویده بودند و حتی زمانی در سال ۱۹۲۰، ماکس آدلر، فیلسوف و جامعه ­شناس اتریشی، آثار انگلس را واجد آن نظریه ی فلسفی عامی می دانست که فقدان آن، به زعم وی، در نزد مارکس تاسف آور بود(مارکس،۱۳۷۵: ۱۶و ۱۷).  

  اندک اندک اما نه تنها وجود ارتباط نزدیک در حوزه ی اندیشه میان این دو اندیشمند به چالش کشیده شد بلکه حتی رَویه های ویراستاری انگلس در کتاب کاپیتال از سوی کسانی نظیر رزا لوکزامبورگ زیر سوال رفت. بعدتر، کسان دیگری هم چون ماکسیمیلین روبل و رایادونایفسکایا انگلس را به حذف بخش هایی از کاپیتال و در نظر نگرفتن اصلاحات و ویرایش های مورد نظر مارکس در مجلد اول کتاب متهم نمودند. شرح انگلس بر اسلوبِ کار مارکس در کاپیتال، که انگلس آن را شیوه­ ی منطقی – تاریخی می نامید از دیگر موضوعات محل منازعه میان مارکس پژوهان مخالف انگلس است.

   یکی از انتقادات دیگر به انگلس، به موضوع شناخت ­شناسی مارکسیستی بازمی گردد که بسیاری از محافلِ « فلسفی مارکسیست» مخالف انگلس، وی را به درکِ مکانیکی از شیوه ی شناخت شناسی مارکس متهم می کنند و مطلقا به این حقیقت توجه ندارند که نه تنها مارکس در نوشتن مهم ترین آثار فلسفی انگلس، طرف مشورت وی بود، بلکه در نگارش برخی از قسمت  های تعدادی از آنها نظیر آنتی دورینگ نیز مشارکتِ مستقیم داشت. 

  همچنین انگلس متهم است که در اثر ناتمام و بسیار مناقشه برانگیز خود، دیالکتیک طبیعت، که قرار نبود بدون حک و اصلاح منتشر شود، برخلاف مارکس، ایده ی دیالکتیک را به حوزه ی طبیعت نیز تسری داده و از این طریق تاریخِ انسانی را با تاریخِ طبیعی درهم آمیخته است. چنین ادعایی، فراموش می کند که انسان خود نیز موجودی طبیعی است و تاریخ انسان به عنوان یک جزء نوعی (specific) از طبیعت که سیاسی و متفکر نیز هست و در حقیقت به عنوان «موجودِ خود واسطه» که وجودش را تنها به خود و طبیعت مدیون است، با تاریخ طبیعت در هم تنیده است. چنین دیدگاهی، این حقیقت را که قوانین دیالکتیک اختراع ذهن بشر نیستند بلکه کشف انسان ها و برگرفته از روند جاری امور هستند، در نظر نگرفته و همچنین اشارات بسیار صریحی از مارکس را در آثار متعددش به ویژه کاپیتال، درباره ی این حقیقت که وی ایده ی دیالکتیک را در طبیعت مورد تصدیق قرار می دهد، نادیده می گیرد. افزون بر تمام این ها، قایل شدن به اختلاف اساسی میان تاریخ طبیعت و تاریخ انسانی عملا نفی دیدگاه شناخت شناسانه مارکس بر اساس پراتیک و تاثیرات متقابل است: این درک از مساله ی شناخت به ما می آموزد که انسان در فرآیند شناختِ خود و طبیعت، هم خود و هم طبیعت را تغییر می دهد و امروز دیگر نمی توان از طبیعتِ جدا از حضور انسان و انسان خارج از طبیعت سخن گفت. انگلس اگرچه در مواردی از شباهت های قوانین تاریخ و طبیعت سخن گفته اما در نمونه هایی نیز به دقت میان آن ها تمایز می گذارد و البته شاید مهم ترین تمایز آن باشد که تاریخ را انسان ها می سازند و طبیعت را خیر.

  از دیگر انتقاداتی که به انگلس وارد دانسته اند، تقلیل گرایی و جبرباوری(دترمینیسم) تکامل باورانه است که عملا به نفی نقش فعالیت آگاهانه انسان ها می انجامد.   اولا باید گفت نه مارکس و نه انگلس نه تنها هرگز به تک عاملی بودن تحولات اجتماعی باورمند نبودند، بلکه بارها و بارها به تاثیر سایر عوامل اشاره و تاکید کرده اند و حتی انگلس به صراحت بیان کرد که تاریخ هیچ کاری نمی کند، ثروت بی کرانی ندارد و نمی جنگد و این انسان زنده و واقعی است که تمام این کارها را انجام می دهد و تاریخ چیزی جز فعالیت انسان در راستای دستیابی به اهداف خود نیست. انگلس در نامه­ای به ژوزف بلوک در سپتامبر ۱۸۹۰ به صراحت اتهام تقلیل گراییِ خود و مارکس را رد می کند:« بر اساس درک مادی از تاریخ، عاملِ تعیین کننده ی نهایی در تاریخ عبارت است از تولید و تجدید تولید زندگیِ واقعی. نه مارکس و نه من هیچ گاه چیزی بیش از این را ادعا نکرده ایم. لذا اگر کسی این مطلب را تغییر داده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل است، موضوع را به یک عبارت بی معنی و مجرد و مسخره تبدیل کرده است…» (مارکس و انگلس،۱۳۸۰: ۱۵۹)  می توان در رد ادعای تقلیل گرایی و نیز جبرباوری تکامل ­باورانه در نزد انگلس، نقل قول های فراوانی را از آثار وی استخراج کرد. می ­توان نشان داد که منتقدان انگلس چگونه با پاره  پاره کردن متون و خارج کردن عبارات از متن اصلی خود، عملا درک وی از  مفهوم«ضرورت» و ارتباط متقابل و  همبسته ی میان زیربنا و روبنا را نوعی تقدیرگرایی وانمود کرده اند. همچنین یکی از عللی که برخی  از افراد ( اعم از موافقان یا مخالفان مارکسیسم ) درکی جبرگرایانه (در مفهوم غیر علمی) از آن دارند، عدم تفکیک متون کلاسیک مارکسیستی است؛ مارکس و انگلس علاوه بر دانشمند و یا فیلسوف بودن، از رهبران جنبش کارگری و بین الملل اول نیز بوده اند و بدیهی است که آثار یا سخنرانی هایی که برآمده از این نقش ویژه است، دارای خصایص مربوط به این وظیفه در زمینه تهیج نیز هست؛ عبارت آغازین و آخرین  مانیفست کمونیست  از این گونه اند یا جایی که لنین با قطعیت از خُرد شدن « بورژوازى در زیر گام های آهنین پرولتاریا» خبر می دهد ، در نقش یک رهبر سیاسی است که به تهیج هواداران خویش می پردازد و این عبارت را نباید یک باور فلسفی یا علمی مبتنی بر محتوم بودنِ این پیروزی به شکلی جبرگرایانه تلقی کرد .

 اما  هیچ ردیه ای قاطع تر از فعالیت عملی، مبارزه و پراتیک انگلس در حوزه های گوناگون نیست؛ مبارزات سیاسی و ایدئولوژیک وی، اتهام تقلیل عوامل موثر در تغییر جوامع انسانی به تک عامل اقتصادی را رد می کند و اصولا هر گونه مبارزه ای نافی ادعای جبرباوری تکامل گرایانه است زیرا در صورت پذیرش جبرگرایی تکاملی، نیازی به فعالیت و مبارزه نخواهد بود.  

   درک پیش گفته از آثار و اندیشه های انگلس – جبرگرایی و تکامل باوری-  ارتباط تنگاتنگی با دیگر اتهام وی یعنی رفورمیسم دارد: در حقیقت از پذیرش تکامل گرایی جبرباورانه ،چنان که به عنوان نمونه در نزد کائوتسکی می توان سراغ گرفت، بلافاصله می توان به تدوین یک استراتژی رفورمیستی رسید.  از سوی دیگر تاکید انگلس در سال های پایانی عمرش بر مبارزات پارلمانی باعث شده تا منتقدان وی بدون توجه به شرایط و محدودیت هایی که وی در چهارچوب آن ها سخن گفته بود و نیز به دور از درک تاکتیکی وی از مساله ی مبارزاتِ قانونی، اتهام رفورمیسم را به وی نسبت دهند. شاید اشاره به نامه ی اعتراض آمیز وی در خصوص درج مطلبی «ویرایش» شده از وی در روزنامه حزب سوسیال دموکرات،  تصویری بسیار گویا به دست بدهد:« با شگفتی، امروز خلاصه ای از پیش گفتارم را در فورورتس دیدم که بدون اطلاع من چاپ شده بود و به شیوه ای پیراسته شده بود که مرا پرستش گر صلح خواه قانونی بودن – آن هم به هر قیمتی – و مخالفت با زور و خشونت نشان می داد. چه بهتر که همین حالا کل کار در نویه زایت منتشر شود تا این انگ رسوایی ­آور پاک شود» همچنین وی در نامه ای به لافارگ از حقه ای که سردبیر فورورتس زده،گلایه کرده و نوشته بود که همه چیز در آن متن می تواند برای پشتیبانی از تاکتیک های صلح طلبانه – به هر قیمتی – به کار بیاید و نیز بر این مساله تاکید کرده بود که از آن تاکتیک ها تنها «امروز و در آلمان» پشتیبانی می کند(ریز،۱۳۹۲ : ۸۹ و ۹۰)

 انگلس، لنین و «استالینیسم»

   پیش تر گفته شد که بعضی از پژوهش گرانِ «مارکسیست»، بنیان نظری عملکرد و مواضع رهبران انترناسیونال دوم نظیر کائوتسکی و برنشتاین را مبتنی بر دیدگاه های انگلس دانستند، بعدتر نیز برخی نحله ها و محافلِ «مارکسیسم غربی»  آن چه را که «استالینیسم» ( بخوانید لنینیسم) می نامیدند، برآمده از ایده های انگلس دانستند. در حقیقت انگلس به صورتی دوگانه متهم ردیف اول رویزیونیسم و رفورمیسم انترناسیونال دوم و نیز «دیوان سالاری استالینیستی» بود.

  به عنوان نمونه،  کوین اندرسون استاد تروتسکیست دانشگاه Purdue در ارزیابی و نقدِ ویراست فرانسوی مجلد اول کاپیتال چنین می نگارد:« … جدا کردن آثار مارکس از آثار مارکسیست های پسامارکس که با انگلس آغاز می شود، و نه فقط جدا کردن بلکه از هم گشودن کلاف سردرگمی از قلب کردن ها و مثله کردن های آثار او تا جایی که مارکسیسم، یعنی فلسفه ی رهایی، می تواند به ضد خود، یعنی ایدئولوژی توتالیتری همانند استالینیسم بدل شود.»(مارکس، ۱۳۹۴: ۲۴) .

  اگر کوین اندرسون تبدیل مارکسیسم را به یک «ایدئولوژی توتالیتر همانند استالینیسم» نتیجه آثار کسانی چون انگلس می داند، روی باسکار فیلسوف انگلیسی و از بنیان گذاران مکتب رئالیسم انتقادی، لنین و انگلس را در کنار یک دیگر، به تقلیل «موضوعات اندیشه» به «موضوعات واقعی» در تئوری شناخت شناسانه ی «بازتاب» متهم می کند (باسکار، ۳۹ و ۴۰)، وی نه تنها ایده های بیان شده در آثاری نظیر آنتی دورینگ ، لودویگ فویرباخ و دیالکتیک طبیعت را عنصر تعیین کننده در تئوری های کسانی نظیر برنشتاین، پلخانف و کائوتسکی معرفی می کند بلکه هسته ی مرکزی آموزه های انگلس – ماتریالیسم دیالکتیک – را آغشته به زمینه های پوزیتیویستی و داروینیسم اجتماعی می داند.( همان، ۴۱-۴۲). لوچیو کولتی، نیز در مقدمه ای که بر آثار اولیه ی مارکس – انتشارات پنگوئن ۱۹۷۷- می  نویسد، درک انترناسیونال دوم از مارکسیسم را متاثر از فضای فرهنگی می داند که «عمیقا با دنیای مارکس» تفاوت داشت و متاثر از داروینیسم بود.  کولتی بیان می کند که :« … انگلس نه تنها با این دو[ پلخانف و کائوتسکی] روابطی شخصی داشت بلکه در دلبستگی آن ها به فرهنگ آن دوره یعنی داروینیسم و خصوصا استنباطات اجتماعیی که از آن می شد و نیز استفاده از یافته های پژوهش های انسان شناسانه سهیم بود.»(مارکس، ۱۳۷۵: ۱۵-۱۶). تو گویی که اولا مارکس و انگلس نه در یک دوران و فضای فرهنگی مشابه که در دو زمان و محیط متفاوت زندگی کرده بودند و ثانیا گویا این مارکس نبود که با نگارش نامه ای به داروین پیشنهاد کرده بود که کتاب کاپیتال را به وی تقدیم کند! همچنین خالی از لطف نخواهد بود اگر به نامه ی مارکس به فردیناند لاسال در ۱۶ ژانویه ی ۱۸۶۱ اشاره شود:« کتاب داروین اثر مهمی است و از آن جا که مبارزه ی طبقاتی درتاریخ را از نقطه نظر علوم طبیعی پشتیبانی می نماید، مناسب میل من است» وی در همان نامه نظر داروین را ضربه ی مهیبی به غایت گرایی می داند(مارکس و انگلس،۱۳۸۰: ۹۰) که شاید چنین برداشتی از دیدگاه داروین برای منتقدان انگلس غیر منتظره باشد.

  والامنش نیز با تاثیرپذیری از باسکار،  انگلس را آغازگر آن چه که فلسفی کردن ماتریالیسم در سنت مارکسیستی می نامد، معرفی می کند. در حقیقت او با ناهمساز دانستن درکِ «تاریخی» مارکس از ماتریالیسم از یک سو و درکِ «غیرتاریخی»  انگلس و لنین از سوی دیگر، دستگاه فکری انگلس( و نیز لنین را) دارای محتوایی تقلیل گرایانه می داند.(والامنش، ۹-۱۰). 

  واقعیت این است که تاثیرپذیری لنین از انگلس نه تنها قابل انکار نیست بلکه لنین خود بر آن تاکید دارد: وی در کتاب مشهورش، ماتریالیسم و آمپریوکریتیسیسم، اعلام  می کند که در چگونگیِ به کارگیری واژه ی ماتریالیسم از انگلس تبعیت می کند(لنین، ۱۹۷۸: ۴۴) و در مقدمه ی همان اثر،منتقدانی نظیر برمن و بازاروف که نظرات انگلس را «تصوف گرایی» و «عتیقه» نامیده بودند را «ویران گران ماتریالیسم دیالکتیک» می نامد(لنین، ۱۹۷۸: ۹). در حقیقت این کتابی است که لنین در دفاع از نظرات انگلس در مقابل هواداران ماخ نگاشته است، اما نکته ی جالبی که اشاره به آن ضروری است آن است که مطابق نظر انستیتوی مارکسیسم – لنینیسم کمیته ی مرکزی حزب کمونیست شوروی، در دیباچه ای که بر دیالکتیک طبیعت نگاشته اند، لنین بدون آن که از وجود این اثر انگلس آگاه باشد، ایده های موجود در آن را در ماتریالیسم و آمپریوکریتیسیم آورده است.(انگلس، ۱۳۵۹: ۲۱).

     سخن پایانی

   بدیهی است که ادعاها بر علیه انگلس به نمونه های پیش گفته محدود، نیستند و شرح استدلال ها له و علیه آنها به هیچ وجه به سادگی و سرراستی آن چه که در چند سطر پیشین، ذکر آن ها گذشت، نیست و باید صفحات بسیاری را برای شرح و پاسخ گویی به هر ادعا اختصاص داد که طبیعتا چنین کاری از حوصله ی این نوشتار خارج است.

 اما شاید باید به منتقدانِ «مارکسیست» انگلس یادآور شد که اگرچه شاید نوشته های فلسفی مارکسِ جوان تا دهه ی سوم قرن میلادی گذشته برای اینان کشف شده نبود ولی احیانا خود کارل مارکس از وجود آن ها مطلع بوده و حتی ممکن هم است آن ها را خوانده باشد(!) و علی رغم این مسئله تعارضی میان اندیشه های «دیالکتیکی و فلسفی» خود با باورهای « مکانیکی و جزم گرایانه » انگلس نمی دیده است که تا پایان عمر نه تنها به همکاری  با وی ادامه داده بلکه مطالب زیادی را نیز به صورت مشترک با وی نگاشته است! واقعیت این است که پایبندی به  نتیجه­ ی منطقی ادعای ناهمسازی جدی میان آثار مارکس و انگلس، ما را به وجود تضاد یا دست کم تعارض میان مارکس و مارکس هم می­ رساند؛ چنان­که برخی از اندیشمندان نظیر لوئی آلتوسر را نیز کشانده است: در این جا سخن بر سر مارکس جوان و مارکس سالخورده نیست؛ بلکه عملا کار به ادعای وجود ناهمسازی میان اندیشه ها و روی کردهای مارکس با مارکس در کتاب کاپیتال نیز می رسد؛ تا بدان جا که مارکسیستی مانند آلتوسر خواهان عبور از فصل اول مجلد اول کاپیتال به علت وجود گرایشات هگلی در آن می شود و در روی دیگر سکه، «مارکسیست» دیگری مانند جیمسون به همان دلیل بر خواندن مکرر این فصل تاکید می ورزد.

پس از تخریب اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، بسیاری از «انقلابیونِ» دیروز، در کنار «مارکسیست»های شوروی ستیزی که پیش تر  به نفی درک لنینی از مارکسیسم پرداخته بودند، قرار گرفتند و این بار به تکه تکه کردن مارکسیسم پرداختند و در این میان مفاهیمی نظیر نبردِ طبقاتی، دیکتاتوری پرولتاریا، تَحَزُب و سازمان یابی به محاق رفتند. تجربه ی عملی و بررسی عملکرد سیاسی بسیاری از منتقدان انگلس نشان می دهد که نتیجه ی نهایی طرد انگلس چیزی جز نفی خوانش لنینی از مارکس نیست و به کنار نهادن مارکسیسم – لنینیسم( تحت عناوینی چون مارکسیسم ارتودوکس، مارکسیسم روسی، مارکسیسم شرقی و …) و جای گزینی آن با «مارکسیسم» با پسوندهای گوناگون و خوش آب و رنگ، تنها به تهی کردن اندیشه های آموزگار بزرگ زحمتکشان جهان از محتوای انقلابی آن می انجامد و علم مبارزه را به «دانش» برج  عاج  نشینان آکادمیک بدل می کند: «دانشی» بی خطر و بی اثر که البته مناسب گفت وگو و بررسی در میزگردهای تلویزیونی، کنفرانس های «علمی» و نشریات و رسانه های رنگارنگ و جذاب بورژوازی است!

برگرفته از دوماهنامه ی دانش و امید- شماره دوم – آبان ۱۳۹۹

 برخی منابع:

–         انگلس، فردریش(۱۳۵۹)؛ دیالکتیک طبیعت؛ ترجمه ف.نسیم؛ پویان

–         انگلس، فردریش. مارکس، کارل(۱۳۸۰)؛ درباره­ی تکامل مادی تاریخ؛ ترجمه­ی خسرو پارسا؛ دیگر

–         باسکار، روی؛  ماتریالیسم؛ نشریه نقد؛ شماره ۲ ؛ خرداد ۱۳۶۹؛ صفحات ۳۷- ۴۸

–         ریز، جان(۱۳۹۲)؛ مارکسیسمِ انگلس؛ ترجمه­ی ر.ا.کارین؛ پروسه

–         لنین، و.ا.(۱۹۷۸): ماتریالیسم و آمپریوکریتیسیسم؛ موسسه­ی مطبوعاتی آسیا

–         مارکس، کارل(۱۳۷۷)؛ دست­نوشته­های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴؛ ترجمه­ی حسن مرتضوی؛ آگه

–         مارکس، کارل(۱۳۹۴)؛ سرمایه نقد اقتصاد سیاسی مجلد یکم؛ ترجمه­ی حسن مرتضوی؛ لاهیتا

–         والامنش، ش.؛ شالوده­های ماتریالیسم پراتیکی مارکس؛ نشریه نقد؛ شماره ۲ ؛ خرداد ۱۳۶۹؛ صفحات ۶- ۲۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *