انقلاب مُرد؛ زنده باد انقلاب!

مقاله ۵۴/۹۹
۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۹ فوریه ۲۰۲۱

شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می باختند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می زدند. پاسخ نازکترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. زندان ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه لیسان تهی مغز. شاه شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای زنان او، که همه از چاکران او بودند.   

بهمن آمد. فریاد تندر آسای توده ها خواب را از چشم سپید جامگان بهره کش و خوش پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجنزارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. امید بود که کویر پر از آب شود؛ شکم های گرسنه سیر شوند؛ خرد جانشین نادانی شود؛ امید بود که شکوه و زیبایی زندگی در این باغ پربار شکوفه کند. امید بود که هرگز دیگر دگراندیشی برای اندیشه خود در زندان نباشد. امید بود که هرگز دیگر کودکی گرسنه نخوابد. امید بود که هرگز دیگر زنی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.       

آیا این همه آرزوی های پندارگونه ای بود که ریشه در واقعیت زندگی نداشت؟

از همان آغاز، برخی ها کمر بر نابودی هدف های انقلاب بسته بودند. خیزش شهاب گونه توده ها برای دست یافتن به آزادی و برابری به زودی رام شد. پهنه سیاسی کشور دستخوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کمتر کسی می دانست که که بوده اند و از کجا آمده اند. آن ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. کلاف درهم بافته ی پندارهای اسلامی آنها در برخورد با زندگی بی رنگ شد.    

از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوشبختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است. ما انسان بهره ده را آزاد نمی دانستیم، ولی آن ها جامعه طبقاتی را اسلامی می دانستند. آرام آرام دستاوردها و اندوخته های والای انقلاب را بر باد دادند. آرام آرام مردم ما در تارهای چسبان نومیدی گیر کردند. آرزوهای که در دل آنها زبانه می کشید، کم کم خاموش شد.  بخشی از این جمهوری اسلامی، دروازه ها را بروی باورهای ناباب و خرد گریزی گشود. رنجبران در چنگال ویرانگر مردان بی خرد گرفتار شدند. برآیند این همه کارها، بردگی نوینی با پوشش اسلامی بود.    

سیل خروشان زندگی در سراسر میهن روان بود و بسیاری چون پر کاهی در دریای رویدادها شناور شدند.  سیاست ورزی یعنی پیدا کردن دیالکتیک میان چشم انداز آینده و واقعیت روز. اگر در چنگال واقعیت روز گرفتار شوی همواره در بند چارچوب های داده شده دشمن می مانی. اگر تنها درگیر چشم انداز آینده شوی از واقعیت روز  بدور می مانی و فرسنگ ها از توده ها  پیشتر می دوی. نبردی درنده خویانه میان رنجبران و لایه های گوناگون بورژوازی همواره بود. دریای توفانی رویدادها  بی امان بر کرانه ی همسنگی نیروها می کوبید و آن را دگرگون می کرد.

کار ما دادن یک دسته گل رویایی به کارگران نبود، ما در زمان کمی می بایست یک شمشیر تئوریک به دست رنجبران می دادیم تا با آن سینه ستمگران را نشانه گیرند.  ما می بایست از آمیزش آشفته بار دیده ها و داده ها؛ ندیده ها و نداده ها در زمان کوتاهی راهی از این شوره زار به گلستان آزادی بیابیم. در این بیابان مه آلود و پرگردوخاک، ما الماس ها را از شن ها جدا کردیم و  حقیقت را از خاک روبه خار و خاشاک بیرون کشیدیم. رفیقان ما در رمزھا و چیستان ھای انقلاب باریک می شدند و با نوای تئوریک خود ناقوس وار انسان خفته را بیدار می کردند. با مغزی سرد و قلبی گرم به بررسی داده ها پرداختیم و با چپ روی ماجراجویانه ی خرده بورژوایی میانه‌ی خوبی نداشتیم.

اما آن ها خیلی زود خواستند که توده ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر همچون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن ها نه تنها انسان را بلکه امید و آرزوهای ما را یکی یکی سر بریدند. آنها هر چه را که مردم به ان عشق می ورزیدند کشتند؛ موسیقی را، پایکوبی را، شادی را، لبخند را، جشن را. گیرایی زنده و پرخون تن انقلاب و شادابی چهره اندک اندک زدوده شد. کاروان پرشور انقلاب را به بیابان خار آلود کشاندند. جادوگران ریاکار عبا به دوش با هزاران دروغ و نیرنگ مردم را به سوی خود کشاندند و گزمگانشان راه جویان راه داد و آزادی را به گلوله بستند. آن ها آسمان پاک انقلاب را با ابرهای تیره ستم تاریک ساختند.

طبقه های بهره کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده ها مکید. آن ها می خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن ها رنجبران را به آزادی از بهره کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی ها کشنده را به آن ها ارمغان دادند.  

برخی از آن ها اگر چه دلی مهربان و سری خردمند داشته اند، ولی در تاریکی دست و پا می زدند و راه را از چاه نمی یافتند. خواست درستی اگر داشتند، ولی کارهایشان برای رسیدن به آن هیچ شالوده استواری نداشت. کوشیدیم که رهنمای آن ها باشیم و لب به سخن نادرست و دشنام آلوده نکنیم. چون که دوست را دشمن و دشمن را دوست می پنداشتند، گم گشتگی  و سردرگمی بر جان و دل آن ها پیروز شد. آن ها خاک ریز به خاک ریز و سنگر به سنگر در برابر بورژوازی بازار پس نشستند و در برابر کشتار دوستان انقلاب خاموشی برگزیدند. 

ما درگیر نوسان های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنجبران را زیر پای خود له می کردند. برای ما جان کندن برای بهروزی انسان ها، بر بهشت پس از مرگ می چربید. در راه های سنگلاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل های آکنده از عشق به رنجبران میهن بر گشتند و دانه های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنجبران شکوفه زد.   

“چپ” آرمان هایی پرخون، زبانی نیشدار، ولی اندیشه ای کم توان داشت . زورآزمایی میان طبقه های فرودست و فرادست بود، ولی برخی نیروهای “چپ” علیه هم دست و پنجه نرم می کردند. باری بر دوش ما بود که سنگین تر از توان ما بود و “چپ” نه تنها چیزی از آن برنداشت، بلکه حتا گاهی بر آن افزود.

بی تردید لغزش داشتیم و نادرست ها انجام دادیم، ولی از جنبش نایستادیم. مانند فرشته ای نبودیم که پاک بزییم تا به خدای آسمان ها نزدیک تر شویم، ما خواستیم خاکی باشیم و برای کار در کشتزار انقلاب از آلودگی به گل نترسیدیم. در زمین کال کار کردیم، ولی آرزوهای بلند آسمانی داشته ایم و شب میهن را  پر ستاره می خواستیم. رستگاری انسان ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. همواره در اندیشه ی راهی برای دگرگون کردن شرایط به سود توده ها بوده ایم. ما می خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم.  

ولی افسوس که نشد.

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. نیروهای حزبی اندوخته ها و آموخته های خود را دست مایه ی امادگی انقلاب کرده بودند. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود. ما راه را از میان گزندهای ناشناخته می پویدیم و دانه ای که با همه ی سختی کاشتیم در مغز و دل رنجبران جوانه زد.    

اما ناخوشی واگیردار در یاخته های انقلاب رخنه کرد و آرام آرام چون موریانه ای آن را از درون تهی نمود. آن هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه ها شد. شعله ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما همچون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد.

در به کژراهه کشاندن انقلاب، نباید نقش آیت الله خمینی را دست کم گرفت. او همان گونه که رهبر انقلاب بود، رهبر ضدانقلاب هم بود. او چنان نیرومند بود که حرام را حلال می کرد و آیت الله های پرآوازه را خانه نشین. بی کمک او، هیچ کس را توان بی راهه کشاندن انقلاب نبود. بورژوازی انسان را جانوری دوپا می داند که در کشمکش همیشگی برای رسیدن به دارایی بیشتر است و رهبر با رنگ کردن طبقه کارگر با تئوری همکاری طبقاتی دور اسلام، دست آن ها را برای چپاول باز گذاشت.    

او که بی اندازه از رنگ و آهنگ رویدادها پریشان شد، در خودشیفتگی پناهگاهی برای رهایی از توفان رویدادهای یافت. خودپرستی خوی رهبر را زهرآلود، خودکامگی چشمهایش را کور و گوشهایش را کر کرد. بیماری خودسری و خودکامگی که به تندی می تواند همه گیر شود، به زودی دامن او را گرفت و او با کسی که با او هم رای نبود، سر نرمی و سازش نداشت. او نیکی را کم کمک زیر پا له کرد و راستی را آلوده ساخت. او یکسره خود را دانا، پسندیده و جهان دیده می دانست، اما در برخی از رشته ها فروتر از بی سوادان بود. او که می بایست رهبر یک انقلاب بی همتا باشد، کم کم از چاپلوسی چاپلوسان خرم و خرسند شد و از اندرز و خرده گیری بیزار. جمله هایی چون “جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد”؛ “من می گویم صدام باید برود” نیایش روزانه او شد. منِ او، از میلیون ها تن سنگین تر شد.   

آن ارزش های انسانی هم که در ذهن آقای خمینی درهم ریخته بود، در برابر “عزت اسلام” رنگ باخت و بی ارزش شد. باورهای خشک مانند دژی بود که او هنگام برخورد با اندیشه پیشرو “چپ” به آن پناه می برد. لجنزار کژباوری در باره ی “اسلام عزیز” او را به کام بی خردی فرو برد و او در چنگال ایستایی خودپرستی گیر کرد. برای اسلام هیچ آزرم و شرمی از کشتار نداشت.  رهبر، آرام آرام از زندگی مردم جدا و به آغوش پندارهای آلوده کشانده شد. دیوار بزرگ نادانی و دوستی با بازاریان، او را با توده های رنج بیگانه ساخت. بورژوازی بازار به رهبر کمک کرد، تا از لرزش پایه های نظامی که به آنها زندگی آسوده ای ارزانی داشت جلوگیری کند. رهبر، خود را چوپانی می دانست که می بایست رمه های انسان های گمراه را به پیش برد و به چمنزار بکشاند. او به زودی گفت که “نان برای خر است” و انسان های کوچه و خیابان نیازی به آزادی ندارند.        

او اگر انگیزه های انسانی هم داشت که در آغاز “سند را دستان پینه بسته کارگران” می دانست، به زودی پذیرفت که برخی ها زیردست و برخی ها زبردست به دنیا می آیند. بند ج و د را از میان  برداشت، تا دهقانان رنجبر با تهیدستی روزگار گذرانند. او به زودی خود را بده کار تجار بازار یافت و بستان کار کارگران شد. در اندیشه او زنان زیردست بودند. رهبر، هنگام سخن با رنجبران، جهان را سرای دردآوری می دانست که در آن با رنج باید خود را برای بهشت جاودان آماده کرد، ولی هنگام سخن گفتن با بازاریان، چیزی از زراندوزی آن ها نمی گفت و بهشت را زیر پای این مومنان می دید. آقای خمینی روده درازی های بسیار و سخن های بی پشتوانه در باره رنجبران انجام می داد، ولی میوه درخت انقلاب را در سفره سرمایه داران می چید. وی به همه چیز پشت پا زد و بی شرمانه توده ها را زیر پای اسلام عزیزش قربانی کرد، تا نزد خدایش از ابراهیم ارجمندتر شود.          

در دوران جنگ با عراق، او از باده ی پیروزی خرمست بود. رهبر به ناگهان سوار بر اسب چموش جنگ، چنان به سوی عراق تاخت که کسی را یارای رام کردن آن نبود. خشم دیوانه وار رهبر به صدام، فرزندان ما را در آتش جنگ سوزاند. رهبر فرزندان رنجبران را به کوره جنگ فرستاد، تا فرزندان بهره کشان با آسودگی راه رهبری کشور را در خانه های امن از پدرانشان یاد بگیرند. جنگ هم چون داروی تلخی، برای درمان بیماری بی درمان جمهوری اسلامی نسخه پیچی شد. رهبر، شهباز جنگ را به جان کبوتر صلح فرستاد.   

جنگ خواهی او اگر دیوانگی نبود، بی ریب همسایه دیوار به دیوار دیوانگی بود. ما در برابر او به خاک نیفتادیم و سرافراشته ماندیم و تیر به سینه خریدیم، ولی پشت به رنجبران نکردیم و دیوانگی را نپذیرفتیم. پرده دری زیرکانه ی ما از نقشه های جنگ خواهانه رهبر، همزمان ریسمان دار را بر گردن ما حلقه زد.       

رهبر، حتا پس از نوشیدن زهر تا پایان زندگی اش به دیدگاه نادرست صدور انقلاب چسبید. تاریخ نمی گذارد که کسی از تیررس داوری در باره ی کنش های خود بگریزد و یا خود را پشت واژه های بی پشتوانه خدایی پنهان کند. سرنوشت رهبر با نوشیدن زهر و فرجامی تیره و بد به پایان رسید.

بدین گونه، پیمودن راه پر از سنگ ریزه و خار دشوار تر از ان بود که ما می پنداشتیم، ولی ما از کوشش نایستادیم. حزبی ها از بام تا شام برای ژرفش انقلاب کار کردند. از گذرگاه تنگ رویدادها، با دلی فراخ گذشتیم. رزمندگان دلاور ما در هر کجا با شمشیر سخن پوسته تاریک شب را بر کندند، تا ستارگان درخشان را نمایان کنند. رنج ھای تنانی و روانی بسیار در راه فرارویی هدف های سیاسی انقلاب به دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی کشیدیم. هر روز، ما با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر ماندیم. آرام آرام ، کاسه خوشبینی ما لبریز شد. خوش بینی نخستین ما اندک اندک زیر ابرهای دل نگرانی پنهان ماند.    

حزب ما در سال های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه های بهره کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپسگرا را ربوده بود. اما آن ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دلسنگی و خونسردی دادند. واپسگرایان درها و پنجره ها را برویمان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به حزبی که هیچ کار غیرقانونی انجام نداده بود یورش بردند و چند سال پس از آن، بزرگترین اندیشمندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.    

آن ها با کشتن آن رهبران هر چند توانستند که گرمای سوزان آن جان ها را  ته کش کند، ولی نتوانستند خورشید را برای همیشه از تابش بازدارند. حزب ما چنان آتشی در سینه عاشق هواداران شعله ور کرد که حتا شکنجه های رژیم نتوانست آن را خاموش کند.

چرا کار به اینجا کشیده است؟ این چیستان هنوز هم رازی است سربسته و شگفت انگیز.

 پس از چهل و دو سال، اندوخته هایی که در روند پرشتاب زندگی ما به دست آمده، هم اکنون چشم انداز دیگری را روبری ما می گشاید. اما باید به یاد داشت که در آن  دوره که هر روزش سرشار از پیکار با بی خردی و طبقه های بهره کش بود، آشکار کردن آن چه که در پس پرده ها و روبندها بوده و امروز نمایان شده است، کار آسانی نبود. راستی را از دروغ و نیکی را از بدی باز شناختن، کاری بود توان فرسا. در آن زمان، ما نمی توانستیم که پرده ها را از سیمای دنیای فردا برگیریم و سیاست خود را بر پایه پیمان هایی که نمی شناختیم، برنامه ریزی کنیم. در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد.   

پس از یورش، برخی ها به ما پند می دادند که روان را به کار نبرد رنجه مداریم و  به جای سازمان دهی دوباره، گلیم خود از آب بیرون کشیم. بدبختی گریبان گیر ما شد. حتا در دل آن چند تن انگشت شماری که باور به دروغ نداشتند،  بیم جای امید را گرفته بود. برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند و برخی ها از میهن رخت بر بستند. برخی ها با باوری استوار ماندند.   

آن ها هیچگاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزدایند. اندیشمندان و دانشمندان و دل دادگانی را کشتند که همسنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی شود. اما گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم.  آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی حزب آن ها همچون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت.    

آن ها نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می تواند به اندیشه در آید، می تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می دیدیم، ولی ما می دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.   

خوشبختی انسان از ژرف ترین انگیزه ای بود که ما را به سوی حزب توده ها کشاند. خوشبختی ما در خوشبختی همگان است و خوشبختی همگان در گروه بدبختی بهره کشان و ستمگران. عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده ها جدا و رها نمی شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده ها هیزم تهیه می کند و همیشه زنده و جاوید است.

توده ها برای خوشبختی و عشق، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. ما هم اکنون می خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه ای انسانی پی ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم اکنون خود را نیرومند می یابیم. در این رزمگاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی رویم، بلکه با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می گذاریم. دشمن به عبث می کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با رهنوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده ایم.     

5 Comments

  1. Mohsen

    درود بر سیامک دلاور شاعرانه زیبایی بود لیکن«. سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی. بعمل کار براید به سخندانی نیست» بدرود رفیق عزیز

  2. سیامک

    آفرین بر سعدی و هم بر رفیق ما!

    در میان این همه غوغا و شر
    عشق یعنی کاهش رنج بشر

    عشق یعنی گل به جای خار باش
    پل به جای این همه دیوار باش

    عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
    واگذاری آب را، بر تشنه تر

  3. مهرداد

    رفیق سیامک. من توده ای نیستم ولی گاهی اوقات مقالات شما را میخوانم. یک مسئله مرا زیاد اذیت میکند و انهم تاکید شما به روی حزب و فداکاریهای آن است. انگار احزاب و سازمانهای چپ دیگر زیر ضربه نرفتند و شهید ندادند. شاید اصلا حزب طبقه کارگر بعد از انقلاب جدید اسمش حزب توده نباشد و ترکیبی از همه احزاب معتقد به سوسیالیسم باشد.

    زنده باد سوسیالیسم

  4. سیامک

    با سپاس فراوان از رفیق گرامی مهرداد.

    رفیق ارجمند!
    زندگی من با تاریخ حزب توده ایران پیوند خورده است، ولی این به این معنا نیست که من به سرگذشت و سرنوشت دیگر نیروهای کمونیستی دلبستگی ندارم.
    در جوانی با کسی که به رفیق ما حمید اشرف دشنام داده بود درگیر شدم. همان زمان به رفیقان فدایی بارها گفته بودم که همان گونه که من به دلاوری همایون کتیرایی می بالم و بی باکی حمید اشرف را می ستایم، رفیقمان روزبه و تیزابی هم از آنِ شماست؛ دانش رفیقمان طبری هم از آنِ شماست. مگر ما هواداران سوسیالیسم علمی به چه اندازه هستیم که با چند دستگی خود را حتا کوچکتر از این بکنیم.

    در همین تارنگاشت من نوشته ای به نام “تفکر”فرقه”ای یا جانبداری طبقاتی؟” داشته ام که این نکته را شکافتم.
    سخن شما در باره ی حزب طبقه کارگر آینده بسیار درست است. من هیچ پافشاری براین ندارم که نام این حزب، همان حزب توده ایران باشد. مهم این است که یک حزب طبقه کارگر با خط مستقل طبقاتی در جامعه کنش داشته باشد و به سازمان دهی کارگران و رنجبران بپردازد. و چه خوب که در این حزب طبقه کارگر آینده، همه ی دلدادگان طبقه کارگر و همه ی شیفتگان سوسیالیسم دوش به دوش هم کار کنند، تا با هم اندیشی، هم کاری، هم گامی، هم یاری و یگانگی، در راه انسانی کردن انسان بکوشند.
    به امید آن روز.
    در این شب بنفش که ساحر هسـتـى امـواجى دیـوانه رها مى کند و بادهائـى دگـرگون و هراسان با آفریده هائى بـالـدار بربام خانه مى نشیند. تا بامداد چشم براه زایشی یک رویدادم.(طبری)
    دستتان را به گرمی می فشارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *