پایان تاریخ یا آغازی نو؟

مقاله ۱۶/۱۴۰۰
۱۷ تیر ۱۴۰۰، ۸ جولای ۲۰۲۱

پیش گفتار

پس از پیروزی گذرا ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و دیگر کشورهای اردوگاه پیشین سوسیالیستی، بورژوازی در این پندار بود که با رفتن این کشورها، مارکسیسم نیز برای همیشه فراموش می شود.  در سال ١٩٩٢، فوکویاما زود باورانه در کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان»، سرمایه داری را برای همیشه پیروز خواند و از «همزیستی تنگاتنگ» و هوشیاریانه اقتصاد بازار و دموکراسی پارلمانی سخن گفت که جاودان خواهد ماند.  

اندیشه ایده‌آلیستی بورژوازی هرگز درنیافت که آن چه که انجام آن یک نیاز تاریخی است، هنگام بستن راهی، راهی تازه برای پیدایش خود می یابد. هنوز لیوان های شامپاین بورژوازی خالی نشده بود و مزدبگیرانش از خرمستی به هوشیاری نرسیده بودند که دریافتند که وارونه آن چه که آن ها می پنداشتنند، مارکسیسم نه تنها فراموش نشد بلکه زنده تر از گذشته شد؛ هم چون ققنوس در آتش سوخته، مارکسیسم دیگر بار از خاکستر خود زاده شد.  

امروز مارکسیسم دوباره بر سر زبان های همه افتاده است. ولی “چپ” هایی داریم که هنوز از مارکسیست خواندن خود شرم گین هستند. زمانی که پژوهش گران اقتصادی هم چون توماس پیکتی (که سوسیال دموکرات است)، سخن گفتن از مارکس و کمونیسم را برجسته می دانند، پس چرا خود “چپ” ها با سرفرازی و سربلندی خود را مارکسیست نخوانند؟

مارکسیسم پرچم رزم انقلابی رنج بران

ما بیش از گذشته می بینیم که سرمایه داری همه ی پهنه های اجتماعی انسان را کالایی کرده است. بحران کرونا بسیاری از حقیقت ها را آشکار ساخته  است. کارکنان بهداشتی از خستگی در بیمارستان ها جان می دهند، ولی شرکت های واکسن سازی میلیاردها دلار به جیب می زنند و آماده نیستند که در این شرایط مرگبار، فورمول ساخت واکسن را به دولت های ندار دنیا وا گزار کنند.

سرمایه تا به آن جا رسیده است که حتا  بیمارستان دولتی را مانند یک شرکت سرمایه داری می گرداند. تندرستی انسان، نگهداری از انسان، دیگر کنش های انسانی، کالاهایی شده اند که تنها با داشتن پول می توان آن ها را خرید. در سرمایه داری، زندگی انسان تنها زمانی ارزش نجات دادن دارد که به سرمایه بورژوازی دارویی و پزشکی بیفزاید.    

بسیاری از مردمان جهان حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری نمی توانند از راه کارشان زندگی خود را بگذرانند. نابرابری هر روز افزایش می یابد. رنج بران و سخت کارکنان در کشورهای سرمایه داری در هم سنجی با گذشته باید زمان بیشتر از زندگی خود را کار کنند، چرا که در هم سنجی با گذشته انسان ها هنگام بازنشستگی پیرتر و کم توان تر هستند. نظام سرمایه داری حتا درازی زیستن انسان را چشمه ای برای بهره کشی خود کرده است. آن ها از بالا رفتن میانگین زیستن، برای بالا بردن سال بازنشستگی و بهره کشی انسان سود برده اند.

بسیاری از مردمان جهان، اگر چه که راه چاره را نمی یابند، ولی دیگر دریافتند که سرمایه داری دشمن آن ها است. سرمایه پیوسته گرفتار چالش های می شود که گاهی می تواند برای چاره جویی آن ها راهی بیابد، ولی آن هایی که به دنبال یک پاسخ ریشه ای هستند و دگرگونی های بنیانی را نیازمند می دانند، دیر و یا زود باید مارکس را بخوانند تا سازه های سرمایه داری را دریابند و از سازوکارهای آن سر در بیاورند.

کسی نمی تواند به نبرد آن چه که نمی داند چه هست برود. باید دشمن را شناخت و در این شناسایی هنوز کسی به اندازه مارکس نتوانست روشنی به گوشه های تاریک سرمایه داری بیندازد.  مارکسیسم زنده می ماند برای این که کسی نمی تواند بی آن که آن را بیاموزد و از آموخته های تاریخی کمونیست بهره گیری کرده باشد با سرمایه داری درگیر شود.

مارکسیسم نه تنها کارگران و اندیشمندان را برای نبرد طبقاتی آماده می کند بلکه وارونه سوسیالیست‌های پنداری، چارچوب روشنی نیز از جهان آینده بی بهره کشی را در پیش روی ما می گذارد. جایی که انسان ها جامعه بی طبقه می سازند و خود را از بهره کشی می رهانند و به کارهای فرهنگی و شکوفایی زندگی می پردازند. جایی که تولید برای نیاز است و نه برای انباشت تولید. کمونیسم رهایی انسان است. مارکس در کتاب سرمایه می نویسد که کمونیسم گونه برتری از جامعه است که در آن هر تن به راستی  آزاد می شود و رویش می کند. جایی که به گفته رفیق اندیشمند ما طبری، تضاد میان فرد و جمع به وحدت دیالکتیکی فرد و جمع می رسد.

هنگام گام گذاشتن در این راه نباید دیالکتیک انسان انقلابی و جامعه انقلابی را فراموش کرد. ما با یک نظام سرمایه داری سخت جان و نرمش پذیری روبرو هستیم که ارزش های خود را در همه ی یاخته های انسان نوین رخنه داده است. برای همین، دیگر نمی توان به در دست گرفتن نهاد دولت بسنده کرد بلکه باید ارزش های انسانی، یعنی فرهنگ نوین انسانی را که هم اکنون با فردگرایی و مصرف گرایی گره خورده است دگرگون کرد. و این کار آسانی نیست، چرا که هر دگرگونی با ایستادگی روبرو خواهد شد.  

یکی از شیوه هایی که سرمایه داری برای دراز کردن زندگی خود هم اکنون در تلاش به کار بردن است، پایه گذاری سرمایه داری “سبز” است.

آیا سرمایه داری سبز راه رهایی انسان است؟

در پشت جهانی شدن سرمایه، رویای دیوانه وار روش زندگی مصرف-کن-دور-بینداز پنهان شده است. سرمایه داری برای چاره جویی انباشت تولید خود، به ناگزیر باید زندگی کالاهای تولید شده را هر روز کوتاه تر کند. سرمایه داری با خرید دانشمندان جامعه شناسی و روان شناسی به چگونگی کارکرد روان انسانی در نظام سرمایه داری دست یافته است و از آن برای سودورزی خود بهره جویی می کند. برای همین هم، سرمایه داری کالاهایی می سازد که تنها برای خریدن است و حتا هرگز مصرف نمی شود.  بدین گونه ، سرمایه داری خود خرید را برآورنده نیاز مصرف کرده است.     

بنیانی ترین انگیزه های همیشگی سرمایه داری سودورزی است و سرمایه در این راه انسان، محیط زیست و جانوران را نابود خواهد کرد. “سبزها” در این پندار بی هوده و پوچ هستند که گویا می توان سرمایه داری را “سبز” کرد. و به راستی هم تا ان جایی که فن آوری “سبز” به سودورزی بورژوازی کمک می کند، می توان “سبزگرایی” را با نظام سرمایه داری در آمیخت. ولی تنها با کاربرد فن آوری “سبز” نمی توان چالش محیط زیستی کنونی را چاره جست، برای نجات زمین، مصرف بی هوده را نیز باید کم کرد و سرمایه داری نمی تواند از هیچ رویداد و یا پدیده ای برای پول آفرینی بگذرد. کسی که این گونه بیندیشد، سرشت درونی سرمایه داری را در نیافته است.

زمین هر روز گرم تر می شود، یخچال های زمینی هر روز آب می شوند، سرچشمه های طبیعی کمیاب می شوند، جانوران نابود می شوند. برای چاره جویی این همه دشواری ها دیگر پینه زنی حتا به شیوه ی “سبز”  بس نیست، باید آرزوهای ما بزرگتر باشد، باید شاهین اندیشه را فراتر از بوته گون به پرواز در آورد و آن را به بالاترین تیغه ی زمین پرواز داد.    

سرمایه داری “سبز” سرابی بیش نیست. سرمایه داری باید سرچشمه های ارزان تهیه کند، برای تولید، سرمایه باید شیر که نه بلکه خون زمین را بمکد و این کار نمی تواند با “سبز” سازی زمین سازگار باشد. هیچ کسی به تولید فن آوری “سبز” نمی پردازد، مگر آن که از پیش بداند که به کار سودآوری دست می زند. کنش های شرکت خصوصی که برای سود هر چه زودتر و هر چه بیشتر ساخته می شوند، با آرزو و خواست گروهی انسان ها برای پایداری همیشگی زمین آشتی ناپذیر است

مارکس در چندین جا سخن از بهره برداری ترازمند از سرچشمه های زمین کرده است. مارکس هم چون یک اقتصادان بزرگ بهتر از هر کسی می دانست که سرچشمه های زمین بی اندازه نیستند و باید برای جان گیری دوباره زمین کوشا و بردبار بود. مارکس در جلد نخست “سرمایه” می گوید که همه پیشرفت های کشاورزی سرمایه داری با دزدی از کارگر و از زمین انجام می شود. برایند هر پیشرفت کوتاه مدت در افزایش باروری خاک نابود کردن سرچشمه باروری دراز مدت آن است. . . . بنابراین پیشرفت تولید سرمایه داری تنها با کم توان کردن همزمان سرچشمه های بنیانی ثروت – خاک و کارگر شدنی است.

بحرانی که جامعه های سرمایه داری را درگیر خود کرده است با پینه زنی از میان برده نخواهد شد. این بحران نه تنها یک چالش گذرا نیست، بلکه به دلیل نابرابری ها و ناگواراهایی که برای انسان ها، جانوران و طبیعت آفریده است، باید ریشه ای و یک بار برای همیشه چاره جویی شود.  

اصلاح یا انقلاب؟

برای برون رفت از چالش های ریشه ای و بنیانی سرمایه داری، نمی توان به پینه زنی های سوسیال دموکراسی بسنده کرد، اگر چه که این کار مانند هر پینه دوزی، سوراخ را برای زمان کوتاهی پر می کند. راهی فرای سوسیالیسم نیست، سوسیالیسم نه یک چشم انداز دور و نه یک شهر بهشتی و یا یک الگوی اجتماعی نوشته شده است. هر اندیشه ی انقلابی که فراتر از نظام سرمایه رود و روش زندگی سرمایه داری را زیر پرسش برد و بخواهد نه تنها جابجایی طبقاتی بلکه فرهنگ نوین انسانی بسازد، بخشی از سوسیالیسم است. اندیشه ای که انسان، جانوران و طبیعت را با هم هم آهنگ کند و آن ها را نه در برابر هم بلکه برای هم آموزش دهد و به کار برد، یک اندیشه سوسیالیستی است.  

از دید تاریخی، در درون جنبش کارگری دو شیوه برای رویارویی با سرمایه داری پدید آمده است. اصلاح خواهی سوسیال دموکراسی و دگرگونی های ریشه ای و انقلابی سوسیالیستی. گروه نخست همواره بر این باور بوده است که می توان به مدیریت جامعه سرمایه داری پرداخت. این اندیشه سوار بر سازش طبقاتی به سود سرمایه و به زیان کار است. سوسیال دموکرات ها پیام رسان همکاری طبقاتی هستند و از کارگران می خواهند که تا نبرد برای منافع خود را فراموش کنند. آن ها امید دارند که کاروان جامعه به خودی خود به سوسیالیسم برسد، برای همین آن ها بی کنش چشم به راه رسیدن کاروان سوسیالیسم هستند.  

شیوه انقلابی می خواهد “فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد” و جامعه را سراسر دگرگون کند. این شیوه، وظیفه خود را نیرومند کردن طبقه کارگر در نبرد برای منافع خود، و برای دگرگونی جامعه، و برای شکست فرمان روایی طبقاتی سرمایه دار، می داند. این شیوه با به بودی شرایط زندگی توده ها دشمن نیست بلکه برای آن به بودی می جنگد که می تواند جای گاه طبقه کارگر را به بود بخشد و آن را در نبرد بنیانی نیرومند کند. این شیوه، تلاش برای رسیدن به دستاوردهایی دارد که بتواند خودآگاهی طبقه کارگر را در برابر سرمایه بزرگ افزایش دهد. این شیوه، باوری به کاروان خودرو سوسیالیسم ندارند بلکه روشن می گوید که هیچ دگرگونی اجتماعی به خودی خود به دست نمی آید، بلکه تنها با کنش های آگاهانه طبقه  کارگر و پیش آهنگانش پدید می آید.

پایان سخن

دانشمندان بورژوازی بارها مارکسیسم را مرده خواندند و به گمان خود آن را برای همیشه زیر خاک نهان کردند. ولی مارکسیست ها همواره می دانستند که این چنین نیست. مارکسیسم یک مذهب و یا یک خشک اندیشی نیست که گرد و غبار گذشت روزگار روی آن بنشیند. مارکسیسم جهان بینی است که رنج بران جهان را برای دگرگونی ریشه ای آموزش می دهد، سازمان دهی می کند و به میدان نبرد می فرستد. تا نابرابری اجتماعی هست، این جهان بینی زنده می ماند. این جهان بینی تراوش اندیشه یک مغز تنها نیست بلکه برایند آموخته های تاریخی انسان و پاسخ راستین به نیاز انسان و برای حل چالش های برجسته روزگار ما است.

چالش هایی که در صد سال گذشته سرمایه داری آفریده و انباشته است به آن اندازه ژرف و گسترده است که دیگر نمی توان با پینه زنی در این جا و آن جا از پیامدهای ناگوار آن رهایی یافت.

راه “سبزی” که سرشت بهره کشانه سرمایه داری را زیر پرسش نگیرد، راه نجات انسان نیست. تنها با کنار زدن اندیشه سودورزی و جانشین کردن آن با اندیشه انسانی که به جانوران و مادر زمین نیز می اندیشد و انجام دگرگونی های ریشه ای می توان انسان جانوران و طبیعت را از نابودی نجات داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *