چرا سرمایه داری هنوز واژگون نشده است؟
نگاهی به مقوله “زور بی صدا”ی مارکس!

مقاله ۳۰/۱۴۰۰
۱۹ مهر ۱۴۰۰، ۱۱ اکتبر ۲۰۲۱

پیش گفتار

در آغاز گسترش بیماری همه گیر کورونا خیزاب بزرگی از هم دلی، هم یاری، هم کاری و هم بستگی مردمان جهان را فرا گرفته بود. برای همین نیز این امید در دل ها رخنه کرده بود که شاید جهان با آموختن این که ارزش های انسانی برجسته تر از سرمایه و زراندوزی است، بتواند سرمایه داری را، اگر نه سرنگون، بلکه تکانی دهد، آن را کم توان و کم جان کند. اکنون پس از نزدیک به دو سال از آن روزها، شوربختانه باید پذیرفت که همه ی نشانه ها نشان می دهد که بار دیگر، حتا در این دورانی که بیش از هر زمانی در چهار دهه گذشته دل ها به دل ها پیوند خورده بود، سرمایه داران پول دارتر و فرودستان تنگ دست تر شده اند.

چگونه سرمایه داری در برابر یک دهه آشفتگی و بحران ها، شورش ها و خیزش های همه گیر جهانی ایستادگی کرده است؟ چرا هنوز زنده است؟ چرا دست به دست شدن پول در بازار هنوز بر سرنوشت انسان ها و زندگی و مرگ آن ها فرمانروایی می کند؟ چرا سرنگونی سرمایه و رهایی انسان ها از بهره کشی بی اندازه دشوار است؟    

بگذارید در دنباله به برخی از شیوه کارهای یک جامعه طبقاتی برای در بند کشیدن توده ها بپردازیم و سپس از سازکارهای ویژه ای سخن گوییم که نظام سرمایه داری به شیوه های دیگر رام کردن رنج بران افزوده است.

تاریخ جامعه طبقاتی

برخی ها دیگران را وادار به کار برای خود کنند. گروهی از مردم خود را هم چون طبقه فرادست فرمانروای همه ی جامعه می کنند و روابط اجتماعی را بنیان می گذارند که در آن طبقه ای از تولیدکنندگان برای آن ها ارزش افزوده (سود) می افرینند.

جامعه طبقاتی از دوران شیرخوارگی خود بر کار واداری (اجباری) پایه گزاری شد. دودمان کین و دودمان هان چین و همچنین یونان باستان و امپراتوری روم، همه شکوفایی و شکوه شگفت انگیز خود را بر تن های بی جان بردگان پایه گذاری کردند. جامعه فئودالی نیز بر پایه زور و ستم ریخته گری شده بود. در این فورماسیون های طبقاتی پیش از سرمایه داری، طبقه های فرمان روا از آزار، بیدادگری، برای زراندوزی سود می جستند.   

تولید کنندگان در این فورماسیون ها آزاد نبودند، و نمی توانستند که خود را از چرخه بهره دهی رها کنند، مگر با شورش که به بهای از دست دادن جان انجام می شد. در سده های ۱۶ و ۱۷ سازکارهایی از روابط اجتماعی به گونه ای فزاینده گسترش یافت که به طبقه های فرمان روا کمک کرد که تا بتوانند بی آن که چندان زور به کار برند از دهقانان بهره کشی کنند. کشاورزان از زمین جدا شدند و به ناگزیر می بایست نیروی کار خود را به کشاورزان بزرگی بفروشند که تولید خود را به نام کالا در بازارها می فروختند. بدست آوردن پول که تا پیش از آن، تنها برای فرمان روایان شدنی بود، با این ساختار، برای دهقانان نیز شدنی شد. بدین گونه، شکار پول برای خریدن نیازمندی های زندگی به خودی خود، دهقان را به سوی بهره دهی کشاند.    

این روش در شیوه تولید سرمایه داری نهادینه شد و در نهاد اجتماعی جامعه رخنه کرد و با گذشت زمان، به گفته مارکس، سرمایه به «بزرگ ترین نیروی اقتصادی» دگرگون شد. جامعه طبقاتی برای رسیدن به این جا زور فراوانی به کار برد و زمان درازی سپری شد،  ولی هنگامی که این گونه بهره کشی پایه گزاری شد، بخش بزرگی از کوبان تازیانه، جای خود را به زیر بار رفتن “آزادانه” شرایط گنگ اقتصادی داد.  

ما هنگامی که از سخت جانی  یک جامعه سرمایه داری سخن می گوییم، دلیل زنده ماندن آن را به یک دستگاه دولت پیوند می دهیم. دستگاهی که با زور سیستم را نگه می دارد و یک نیروی ایدئولوژیک دارد که درک ما را از خود و پیرامون ما را ریخت (شکل) می دهد. ولی فرای این دو شیوه، کارساز سومی نیز هست که مارکس آن را “زور بی صدا” (mute compulsive) می نامد.

“زور بی صدا”  

اندیشمندان مارکسیست- لنینست، مانند گورکی در باره ی شکنجه، زندان، تازیانه و بهره کشی ددمنشانه بسیار گفته اند. اندیشمندان دیگر مارکسیست- لنینست، مانند گرامشی در باره ی سرکردگی فرهنگی و ایدیولوژیک بورژوازی نوشته اند.   

تاریخ طبقاتی انسان با جفا و نادان سازی توده ها گره خورده است. طبقه های فرادست در برابر شورشیان شمشیر به کار می برند، ولی هم زمان می بایست تلاش می شد که گرسنگان به شورشیان نپیوندند. برای این کار نهادهای ایدیولوژیک نیازمند بود تا شیوه نگرش نادرست طبقه فرمان روا به جهان، به هم گونه، به برابری، به آزادی را در مردم نهادینه کنند. برای همین هم مذهب از سوی فرمانروایان آفریده شد و هم واره در کنار ستم گران ایستاد. باورها و دیدگاه های ویژه ای، رفتار، کردار و پندار توده ها را به سود طبقه های فرمانروا برنامه ریزی و پیاده می کرد. ترس از دوزخ، ابزار ستم بسیار نیرومندتر از تازیانه بود. رنج برانی که بازنده زندگی زمینی بودند، دست کم این امید را در دل زنده نگه می داشتند که با منش آرام خود می توانند در دنیای دیگر سرشار از شیر و انگبین و زنان زیبای بهشتی زندگی کنند. برای همین هم مارکس گفته است که “مردمان تنگ دست، خداوندان بس دارایی دارند”.  

زنده ماندن سرمایه داری نوین، ولی تنها برای کاربرد زور و نادان سازی (تحمیق) ایدئولوژی نیست، بلکه بر پایه یک واداری (اجبار) انتزاعی و ناشناسی نیز است که در شرایط و فرایندهای اقتصادی نهادینه شده است.

شناسایی این شیوه سوم و آگاهی یافتن به بافت های درونی آن بسیار دشوار است. سرمایه با سازماندهی شرایط زندگی (آنچه مردم برای زنده ماندن به آن نیاز دارند) و شیوه زندگی ما (ان گونه که مردم زندگی می کنند)  به پایداری خود کمک می کند. سرمایه هم اکنون خواست خود را با دست های ناپیدا و با هم کاری خاموش توده ها پیاده می کند.

هنگامی که پاسبان شما را هنگام شورش می زند، شما آن را احساس می کنید و می دانید که ریشه این ستم در کجاست؛ هنگامی که شست و شوی مغزی می شوید، شناسایی ریشه های آن سخت است ولی می توان آن را یافت، ولی اگر کسی به شما با شیوه افزایش یا کاهش بهای کالاها در بازار زور بگوید، یافتن ریشه آن بسیار دشوارتر از دو شیوه دیگر است.

ما در نظام سرمایه داری، برای زنده ماندن، به آن چه که نیاز داریم دسترسی نداریم؛ مگر این که گام به بازار بگذاریم. ما به ناگزیر، و چه بخواهیم و چه نخواهیم،  در یک سیستم سرمایه داری تنیده شده ایم و در آن کنش می کنیم. ما خودمان برای زنده ماندن به دنبال بهره دهی هستیم، بنابراین نیاز چندانی به زور نیست.  

کارگر برای زنده ماندن “آزادانه” درخواست بهره دهی می دهد. کارگر “آزادانه” به بانک می رود تا برای خرید خانه وام بگیرد و بدین گونه بهره ده بورژوازی مالی نیز می شود. کارمند “آزادانه” پس انداز خود را به صندوق بازنشستگی می پردازد تا با سود آن پول خود را بیش تر کند و صندوق بازنشستگی نیز پول او را در کارخانه های جنگ افزاری که سود بیش تری می دهند سرمایه گزاری می کند. بدین گونه، کارمند سرمایه خود را برای برادرکشی واگذار می کند و خود ناخواسته بخشی از نظام جنگ افروزی جهان می شود.

این یک سیستم گنگ و پیچیده است، که با انگشت، نمی توان کسی را که ما را از زندگی والای انسانی به دور کرده است، نشان داد. در شیوه تولید برده داری، برده می توانست ریشه بدی، یعنی برده دار را ببیند و یا در شیوه تولید فئودالی، دهقان می توانست زمین دار، همان کسی که هم چیز را از او گرفت، را ببیند، ولی در سرمایه داری نوین این کار بسیار سخت شده است؛ دشمن چهره آشکاری ندارد، چهره های پنهانی بسیار هستند.

شیوه زندگی سرمایه داری با یک شبکه پیچیده، گنگ و بغرنج، نه تنها پرولتاریا که توده ها را در بند خود گرفتار می کند. ما در زندگی کاری خود می بینیم که زمان آزاد ما کاهش می یابد، آزادی راستین از ما گرفته می شود، ولی کسی نمی داند که این تصمیم چه کسی است؟ کسی نمی داند که چه کسی اجاره بها را افزایش و دستمزدها را کاهش می دهد؟ رییس ما پشت پرده، همه چیز را رهبری نمی کند. او خود نیز یک کارمند در این شبکه ی تودرتو و گنگ است. کارمند البته رییسی را که به او دستمزد بیشتر نمی دهد و کار بیش تر به او می دهد می بیند، ولی کارمند می داند که خود رییس هم کارمند هیچ کاره ای است که تنها کمی بیش تر از او دستمزد و نیرو دارد. رئیس می گوید اگر شما تند کار نکنید، شرکت سهم خود را در بازار از دست می دهد، سپس در شرکت بسته می شود و شما بی کار می شوید. و این سخنان سراسر دروغ نیست، زیرا  رییس نمی تواند سازکارهای بازار رهبری کند. رییس ها خود هم کارمندانی هستند که دستمزد می گیرند و اگر خودشان به اندازه نیاز از زیردستان بهره کشی نکنند،  کارخود را از دست می دهند.  

حتا نمی توان دولت ها را چندان سرزنش کرد، زیرا دولت ها نیز تا اندازه ای زیر فرمان نیروهای بازار جهانی است.     

با این کار، تولید سرمایه داری، زور و ستم را از میان برنداشت؛ بلکه پیکربندی فرمان روایی نوینی ساخت که در آن بخش کوچکی از ستم برای پاسبانی از مالکیت خصوصی بر ابزار و سرمایه در دولت نهادینه، و بخش بزرگ تر این ستم در سازکارهای انتزاعی و غیر شخصی فرمانروایی سازمان دهی شده است. به دین گونه، دستگاه زورگویی از سیستم آفرینش ارزش افزوده جدا شده است.   

مشمول سازی

مشمول سازی (subsumption) فرایندی است که در آن روابط اجتماعی تولید به خود فرآیند کار رخنه می کند. مارکس از دو گونه  “رسمی” و “واقعی” مشمول سازی سخن می گوید که با هم یکسان نیستند.

مارکس در “سرمایه” در باره ی “انباشت بدوی” نشان می دهد که انباشت سرمایه داری تنها می تواند بر پایه نیروهای تولیدی و روابط اجتماعی انجام  گیرد که خود زاییده سرمایه هستند. سرمایه نخست فرآیند کار آفریده‌شده – تکنیک ها، بازارها، وسایل تولید و کارگران را زیر چتر خود می کشاند. مارکس این کار را مشمول سازی «رسمی» می نامد که بر پایه آن فرایند کار مانند گذشته دنبال می شود.

مشمول سازی واقعی به معنای دگرگونی کیفی شیوه تولید است، به گونه ای که دگرگونی های سازمانی و تکنولوژیکی ریشه ای تری رخ می دهد. با انحصار وسایل تولید، و به دست گرفتن ابزار نان آوری کارگر، سرمایه دار کارگر را وادار می کند که تن به کار دستمزدی دهد و بدین گونه سرمایه دار با بهره گیری از سازه های بازار، می تواند به انباشت سرمایه بپردازد.  

 با این همه سرمایه داری نمی تواند بر پایه چهارچوب های تنگی که در نیروهای تولیدی با آن برخورد می کند گسترش یابد. پیش نیازهای یک فرایند واقعی کار سرمایه داری را تنها خود سرمایه می تواند فراهم کند. بنابراین، سرمایه آرام آرام روابط اجتماعی و شیوه های کار را دگرگون می کند، تا زمانی که با سرشت و نیازهای سرمایه در آمیخته شود و فرایند کار زیر رهبری واقعی سرمایه بیفتد.

همین سازکاری را سرمایه در پیوند با طبیعت، چه سرچشمه انرژی، چه جانوران، چه خاک و چه گیاهان به کار می برد. تولید سرمایه داری یورش بی امان به خودمختاری سرسختانه طبیعت است. مشمول سازی واقعی نیز در برون از محیط کار، در سطح ملی، منطقه ای و جهانی انجام می گیرد. هر جا که سرمایه نمایان می شود، شیوه کارکرد ویژه خود را در همه ی سطح های جامعه گسترش می دهد: جدایی، پاره پارگی، و سپس بند زدن و گردآوری، مونتاژ و پیکربندی دوباره با منطق ارزش افزوده در ساختارهای بازتولید اجتماعی بافته می شود.

دایره “زور بی صدا” را می توان در گرایش سرمایه برای افزایش جمعیت و همچنین در دگرگونی پیوسته چهره خود هنگام بحران ها دید. هر دوی این سازکارها شتاب “زور بی صدا” را افزایش می دهند؛ جمعیت بسیار فشار رقابت در درون پرولتاریا را افزایش می دهد و یک بحران فشار رقابت بر سرمایه را افزایش می دهد و سرمایه داران را وا می دارد تا تلاش خود را برای رام سازی و پرکاری کارگران، و بهره برداری از طبیعت و شبکه های جهانی تولید را افزایش دهند.

بنابراین ”زور بی صدا”ی سرمایه برایند سازکارها و شرایط اجتماعی ویژه ای است که این شرایط را راه اندازی می کند. این نشان می دهد که چرا جامعه سرمایه داری زیر فرمانروایی منطق ارزش افزوده است که نه تنها با زور و هژمونی ایدئولوژی، بلکه با رخنه کردن در بافت مادی بازساخت تولید اجتماعی، خود را گردن بار جامعه می کند. نیروی اقتصادی سرمایه دستگاه پیچیده ای از فرمانروایی است که افزارهای آن در همه ی لایه های شیوه تولید سرمایه داری  کنش می کند.

بهره کشی خاموش پرولتاریا

سرمایه برای بهره کشی از پرولتاریا از یک دسته از سازوکارها سود می جوید که انسان ها را زیر منطق ارزش افزوده له می کند. ”بی صدا” بودن نیروی زور سرمایه به دین گونه برایند شرایط تولید تاریخی ویژه ای است. پرولتاریا، ناگزیر جدا از پیوند خود با طبیعت و شرایط آن به زندگی برهنه ای تن داده است که تنها راه برای دست رسی به فراورده های آن مزدگیرشدن برای سرمایه بود. با این ترفند سرمایه چنان بر شرایط زندگی جامعه فرمان روا شد، که بر پایه آن طبقه بورژوازی بی آن که تازیانه به کار برد توانست پرولتاریا را ناگزیر سازد که برای زنده ماندن بخشی از زندگی خود را به سرمایه، واگذار کند. بدین گونه برای زنده نگه داشتن پرولتاریا، سرمایه دارها به “خواست” خود پرولتاریا، ارزش افزوده او را به جیب زد.

سازمان دهی باز تولید اجتماعی با شیوه دادوستد کالاهای تولید شده در بازار از سوی  تولیدکنندگان مستقل و خصوصی، روابط اجتماعی بین مردم را به انتزاع های واقعی دگرگون می کند.  

با کاربرد این سازوکارها، منطق سرمایه از ناسازگاری طبقاتی فراتر می رود و به یک دسته روابط اجتماعی همگانی دگرگون می شود. بدین گونه، سرمایه نه تنها در باره ی پرولتاریا زور ساختاری به کار می برد بلکه همه جامعه را با این سازکارها زیر رهبری خود می آورد. سرمایه هم پرولتاریا و هم همه ی جامعه را با منطق ارزش افزوده به زیر فرمانروایی خود می آورد.

سرمایه داری به شیوه شگفت انگیزی شرایط ناشایسته را به ابزاری برای دستیابی به سود بیش تر دگرگون می کند و پیش زمینه های نمو دیگری را فراهم می کند. به زبان دیگر، سرمایه داری از هر بیماری برای تولید دارو بهره برداری می کند.

در محیط کار، فشارهای رقابتی و ایستادگی پرولتاریا سرمایه دار را وادار می کند تا از نیروی  خود برای فرمان بری (انضباط) کارگران، آشناسازی (معرفی) فناوری نوین و بازسازی تقسیم کار سود جوید. سرمایه با کمک مشمول سازی واقعی فرایند کار، راه خود را به جان و تن کارگران باز می کند تا آن ها بدان گونه ای با تولید سرمایه داری درآمیخته شوند که بی کمک سرمایه بی ارزش باشند.

 مارکس بازار کار سرمایه داری را جایی می داند که در آن عرضه و تقاضا دستمزدها را تعیین می کند و نیروهای بازار هم چون «قانون های طبیعی» نمایان می شوند و او نشان می دهد که “زور بی صدا” شرایط اقتصادی، چگونه کنترل سرمایه داری بر کارگر را مهر و موم می کند. بیگانگی با تقسیم کار و کاردانی (تخصص) پیوند دارد. کار معنای خود را از دست می دهد زیرا برای کارگر تنها ابزاری برای زنده ماندن می شود و مایه شکوفایی ویژگی های درونی  و منش (شخصیت) کارگر نمی باشد. در زندگی مدرن، والایی انسان به بخشی از دستگاه تولیدی بودن کاهش می یابد. تقسیم فزاینده کار و کاردانی (تخصص) سرچشمه رویش سرمایه داری است، ولی هم زمان کاری است بس غیرانسانی، که فرمانروایی و بردگی پدید می آورد نه تنها برای این که از پرولتاریا بهره برداری می شود، بلکه برای این که سراسر جامعه را غیر انسانی می داند.

آیا امیدی است؟

خوشبختانه سرمایه داری تنها کنش گر و ساختار نیرومند در جهان نیست. یک اردوگاه کوچک، نا هم گون و پراکنده سوسیالیستی (چین، کوبا، ویتنام، کره شمالی) دست کم شیوه دیگری از سازمان دهی تولید را به مردم جهان نشان می دهد.  

نشانه های فراوانی در دست است که یک گونه فروپاشی در برخی از جاهای جهان آغاز  می شود و این انقلاب سپس مانند آتش در خرمن گسترش می یابد – تا آن جا که شیوه زندگی نوین آن ها برای مردمان دیگر کشورها کشش پیدا می کند. دگرگونی اندیشه و نگرش زمانی انجام می گیرد که مردم برایند دگرگونی های درست را در دیگر جاهای جهان ببینند. جنبش کارگری با ایستادگی و سازمان دهی به دگرگونی ها و پیروزی های بزرگی دست یافت و سپس این دگرگونی ها مردم را به این باور رساند که کار خوبی انجام شده است. برای همین هم برای سرمایه داری بسیار برجسته است که جمهوری خلق چین و دست آوردهایش را بی ابرو کند.

پیوند دیالکتیکی میان نگرش و کنش را نباید از یاد برد. اندیشه و چشم انداز سیاسی ما برآیند جامعه ای است که در آن زندگی می کنیم. بنابراین اگر دگرگونی های شایسته را در شرایط شایسته فراهم کنیم، می توانیم مردم را به سوی خود بکشانیم.

افزون بر این، اگر چه که سرمایه یک نیروی بسیار ددمنش و بزرگترین بازدارنده ما برای رسیدن به آزادی راستین، برابری و داشتن آب و هوای پاک است، ولی اندیشه و رفتار کمونیستی در برخورد ما با یکدیگر بسیار دیده می شود. هنوز شرایط اجتماعی و پهنه های بسیاری از زندگی ما هستند که زیر سازکارهای بازار سرمایه داری برنامه ریزی نمی شوند، برای نمونه ما به با هم بودن خوی گرفته ایم – هنگام کار و آموزش، در درون خانواده و با دوستان- دوست داریم با هم باشیم، جایی که، خواسته ها، توانایی ها و پیش نیازها ما بدون سازمان دهی در بازار انجام می شود.

پایان سخن

انسان ها برای زنده ماندن باید کار کنند. بیش تر انسان ها توانایی تولید بیش از آنچه برای زندگی خود نیاز دارند را دارند. در جامعه های انسانی همواره کسانی مانند بیماران، زخمی ها، کودکان و پیران بوده اند که توانایی کار کردن را نداشته اند. بنابراین، جامعه های انسانی می بایست به گونه ای برنامه ریزی می شد تا برخی ها که توان دارند برای دیگران کار کنند، تا بتوان از افزوده تولید برای پخش و بخش میان نیازمندان سود جست. چنین نظامی به خودی خود ستم گرانه نیست. بدین گونه توانایی انجام کار افزونه یک شرط بنیانی برای زنده ماندن انسان است، ولی یک زیان هم دارد. یک جامعه طبقاتی نیز بر پایه های همین نیاز سوار است.  

جامعه طبقاتی که ما امروز با آن روبرو هستیم بیش از اندازه پیچیده است. سرمایه داری از سازکارهای انتزاعی، ناشناس و غیر شخصی سود می جوید که به نگه داری آن کمک می کند.

سرمایه داری خود را با شیوه انتزاعی ویژه ای، غیر شخصی و ناشناس بازتولید می کند که تنیده شده در فرایندها و کنش هایی است که زیر نام ‘اقتصاد’ پنهان شده است. “زور بی صدا” یک گونه از نیرو است که در جامعه سرمایه داری رخنه می کند. یک زور انتزاعی و غیر شخصی است که در سراسر نظام اقتصادی تنیده شده است و جامعه را بر پایه یک اصل بنیانی که نه ارج گزاری به نیازهای انسانی یا پایداری طبیعت – بلکه سود است- رهبری می کند. این اصل، نه تنها با زور و هژمونی ایدئولوژیک، بلکه با شیوه یک زور ساختاری، “زور بی صدا” و ناشناس، غیر شخصی که در سراسر کنش اقتصادی تنیده شده است پیاده می شود.

شیوه های رهبری از سوی طبقه فرمان روا بسیار سخت جان است و در درازنای چهار سده ریشه های پهن و ژرفی در همه ی نهادهای جامعه گسترده است. شیوه هایی که خود را در اندیشه رفتار و کردار انسان ها نهادینه کرده است. چنگ سرمایه بر زندگی اجتماعی هیچ گاه به این اندازه نیرومند نبوده است؛ هرگز پیش از این پهنه های بسیار زندگی، و بخش بزرگی از جهان، به مدار جهانی سرمایه داری بستگی نداشته است.   

با این همه، به گفته دانش مند مارکسیست، دیوید هاردی، سرمایه بزرگ تر از آن است که شکست بخورد، و هیولا تر از آن است که زنده بماند. سرمایه داری چگونه هم چنان زنده مانده است؟ چگونه به گونه ای فزاینده ای چنگ در زندگی ما انداخته است؟ چی کار می توانیم بکنیم ؟

ما تا این جا به واکاوی آن چه که هست پرداخته ایم. همان گونه که مارکس می گوید: «اندیشه هرگز نمی توانند فراتر از وضعیت دنیای کهن باشد، بلکه تنها می تواند فراتر از نگرش هایی در باره ی وضعیت دنیای کهن باشد.»

اندیشه تنها آن زمانی مادی می شود که توده ها را برای دگرگونی جهان کهن بشوراند و برای برپایی جهان نوین  برانگیزاند.

“چپ” انقلابی باید برنامه ای پیش گزاری کند که در آن جامعه آزاد از بهره کشی انسان از انسان از سوی رنج بران حس و درک شود. باید با نشان دادن نیازها و خواسته های برآورده نشده فرودستان، ریشه های طبقاتی این کاستی ها را به آن ها نشان داد و سپس راه های برون رفت از این چالش ها را برای رنج بران باز کرد و روشن گفت. به زبانی دیگر، باید با سخن گفتن از عدالت اجتماعی، نظام سرمایه داری را برای آن ها زیر پرسش برد.  

کمونیسم می گوید که هر کس به اندازه توان کار کند و هر کس به اندازه نیاز کاربرد (مصرف) داشته باشد. هیچ کارگری و هیچ رنج بری نیست که این سخنان را درنیابد و در راه دستیابی به چنین جامعه ای  پیکار نکند.

نوشته های کمکی

Michael Heinrich, Karl Marx and the Birth of Modern Society (2018)

The Mute Compulsion of Economic Relations’: Towards a Marxist Theory of the Abstract and Impersonal Power of Capital

Stummer Zwang- Eine marxistische Analyse der ökonomischen Macht im Kapitalismus

4 Comments

  1. Mohsen

    درود فراوان به سیامک دلاور با این مقاله های جاندار واموزنده استاد سیامک «subsumption” علاوه بر معنای “include” مشمولیت معنای «take in”پذیرا شدن فریفته شدن استفاده می شود بعبارت
    ساده تر « real subsumption” مهارت کارگر از او سلب می‌شود چارلی چاپلین آن راخیلی زیبا در پیچ سفت کردن نشان می‌دهد خسته نباشی بدرود

  2. سیامک

    با سپاس از دوست گرامی جمال حق گو.

    رفیق گرامی محسن جان!
    من تلاش کردم تا برگردان درست را از “سرمایه” رفیق اسکندری پیدا کنم که شوربختانه چشمان من توان گذشته را ندارند و نشد. برگردان رفیق اسکندری بهترین است. اگر در آن جا واژه برگردانی که او برگزیده است را پیدا کرده اید مهربانی کنید و برای ما هم بفرستید.

    شاد و پیروز باشید

    1. aby

      سلام
      سیامک جان بسیار عالی بود. نظام سرمایه داری انسان را مسخ می‌خواهد. سرمایه واژگون نمی شود، باید آنرا واژگون نمایی. رازماندگاری نظام سرمایه داری در شیوه عمل کرد پنهان واشکار آن در رابطه ای روان شناسانه با انسان امروز نهفته است.
      نظام سرمایه داری با شناخت از حالت های روانی انسان در پی آن است که قدرت تصمیم گیری را از ضمیرآگاه انسان سلب وگرگ نهفته
      در ضمیر ناخودآگاه انسان را جایگزین آن نماید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *