داستانِ شِگِفتِ اینتِردُم!

image_pdfimage_print

نوشته‌ای از«پابلو.ت»؛ تنها نوۀ زنده‌یاد احسان طبری همراه با ویدئو کلیپ

برگرفته از ارژنگ، شمارۀ ۲۱ آذر و دی ۱۴۰۰ برگردان: بهروز مطلب زاده

متن تیتراژ: تاریخ «اینتِردُم» به کمک تصاویر

ما، درخانواده ای بزرگ پرورش یافتیم و بالیدیم، ما را آن‌چنان دوست داشتند که خانواده ای فرزندان واقعی خود را دوست داشته باشد. نوع دوستی آنان نشانه و بیانگراین نکته بود که این خانوادۀ بزرگ را چه کسی ساخت، چگونه بزرگ کرد، و چه‌سان تربیت نمود. همه آن کسانی که در پرورشِ ما نقش داشتند، منحصر به فرد و در جهان یگانه و بی‌همتایند. ما ابتدا ۱۶۴ کودک از ۲۷ کشورجهان بودیم… و بعدها، ۵۰۰۰ کودک از ۸۸ کشور!

امروز می‌خواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی دربارۀ مادرم.

یک داستانِ بسیار عالی از مادرم که ارزشِ آن را دارد تا بازگو شود. البته، نه به این خاطر که من پسرِ او هستم. نه، بل‌که به این دلیل که داستان‌هایی وجود دارند که مانندِ زمان، سَیّال و لغزان‌اند، تا چشم به هم بزنی، می گذرند و از یادها می‌روند.

نام پدربزرگِ من «احسان طبری» است.

او یک شاعر بود، یک فیلسوف، یک نویسنده، یک زبان‌شناس، یک انسان‌دوستِ بزرگ، و هم‌چنین یکی از بنیان‌گذاران حزب تودۀ ایران (حزبِ کمونیست) در اکتبر سال ۱۹۴۱بود.

احسان طبری که ازسوی رژیم محمدرضا پهلوی به مرگ محکوم شده بود. پس از مدّتی زندگی مخفی،  از ایران گریخت و دراین گریزِ ناخواسته، سرانجام سر از مسکو درآورد و در هتلی بنام « هتل لوکس»، درمرکز شهر مسکو جابجا شد.

هتلی که مربوط به کُمینترن بود. جائی که سیاستمدارانِ مترقی و انقلابیونِ معروف و شناخته شده و رهبران و فعالین حزب های کمونیست جهان را در خود جای می‌داد و از آنان پذیرائی می‌کرد.

مادربزرگِ من آذر نیز، مدتی پس از خروجِ  پدربزرگم احسان طبری، مخفیانه و با پاسپورتِ جعلی از ایران خارج شد و در مسکو به پدربزرگم پیوست. آنها درهمان آپارتمانی از «هتل لوکس» اسکان داده شدند، که روزگاری «ویلهم پیک – Wilhelm pieck» سیاست‌مدارِ بِنامِ آلمان و کمونیستِ شناخته شده و از بُلندپایه‌ترین شخصیت‌های حزبِ اتّحادِ سوسیالیستیِ آلمان، در آن زندگی کرده بود.

در آن‌جا بود که مادرِ من چشم بر جهان گشود و به دنیا آمد. او را آذین نام نهادند که در زبانِ فارسی به معنای «جَواهِر» وُ «دُرّ» وُ« گوهَر» است.

مادرِ من در سن سیزده سالگی برای ادامه تحصیل به اینترناتِ «ایوانوا – Ivanovo» دراتحاد جماهیر شوروی فرستاده شد، منطقه‌ای در شمالِ شرقِ پایتخت، جائی درآن‌سوی جنگل‌های انبوه که با قطار می‌شد  درعرضِ چند ساعت به آن‌جا رسید.

این «اینترنات INTERNAT» به نامِ «اینتردُم – Interdom » معروف است.

جائی کاملا استثنائی که برای بیش از نیمی از مردم جهان ناشناخته بود. زیرا مکانی بسته و کاملا محرمانه بود که پشتِ دیوارهای آن، کودکان و نوجوانانِ بسیاری از رزمندگان و انقلابیونِ معروف و شناخته شدۀ جهان را در خود جا داده بود، و یا کودکانی که پدران و مادرانِ‌شان درکشورهای نومستعمرۀ آفریقائی، در کشورهای دیکتاتوری آمریکای لاتین، در یونانِ سرهنگان، در کشورهای خاورمیانه و در آسیای جنوب شرقی، تحتِ پیگرد و شکنجه و زندانی بودند.

کودکانی ترسیده و وحشت زده که برخی از آن‌ها، خود شاهدِ زندۀ صحنه‌های خشونت بار و وحشیانه بوده‌اند.

این کودکان و نوجوانان، پس از طیّ ِسفری مخاطره‌آمیز و پُرماجرا، و پس از پشتِ سرگذاشتنِ قارّه‌ها و نیز با عبور از دریاها واقیانوس‌ها، به این مکانِ امن انتقال داده شده بودند.

مادرِ من، در اواخرِ تابستان سال ۱۹۶۶ با قطار از مسکو حرکت کرد و پس از یک سفرِ شبانه به آن‌جا رسید. او در آن‌جا خیلی زود به این نکته پی بُرد که در این مکانِ دورافتاده و سَرد، یک شیوۀ آموزشیِ کاملاً جدّی و مدرن حاکم است.

شیوه و مِتُدی که درعینِ حال پرنسیبِ اصلیِ «اینتردُم – Interdom»  نیز محسوب می‌شد. درآن‌جا به کودکان این آموزش را می‌دادند که هرگز و در هیچ شرایطی نباید گذشته، میهن و فرهنگِ خود را به فراموشی بسپارند.

به کودکان و نوجوانانی که از نقاطِ مختلفِ جهان و با ملیّت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، در«اینتردُم Interdom» زندگی می‌کردند، ابتدا زبانِ مادری‌شان به آن‌ها آموزش داده می‌شد. این کودکان در کلاس‌هائی شرکت می‌کردند که اکثرِ درس‌های آن، به وسیلۀ آموزگارانی از کشورِ خودشان و به همان زبانِ مادری تدریس می‌شد.

درکلاس‌های مختلفِ «اینتردُم Interdom»  به بیش از شانزدهزبانِ مختلف به کودکان درس داده می‌شد. آموزگارانِ این کلاس‌ها، خودشان از کسانی بودند که به دلائلِ مختلفی مجبور به ترکِ کشورشان شده و در اتّحادِ جماهیرِ شوروی ماندگار شده بودند.

این کودکان مجبور بودند تا کتاب‌هائی به زبانِ مادری خود بخوانند، به زبانِ مادری خود نامه بنویسند، تا زبان، فرهنگ و تاریخ کشورِ خودشان را از یاد نبرند.

این‌که، درچه زمانی، چگونه و از طریقِ چه کسی، فکرِ ایجادِ چنین مکانِ بی‌نظیری به‌وجود آمد، واین‌که چگونه کارِ خود راآغاز کرد، بسیار حیرت‌انگیز است!

ایدۀ  اوّلیۀ  تشکیلِ «اینتردُم Interdom» از آنِ یک زنِ بود. یکی از اعضای خانوادۀ ثروتمند کشور سوئیس، دختر یک کارخانه‌دارِ معروف و سرشناس، فرزندِ صاحبِ کارخانۀ ساعت‌سازی معروف و بِنامِ «موزِر- Moser »، زنی با شخصیّتی انقلابی و پُرشور، یعنی خانمِ «منتونا موزر- Mentona Moser ».

 «منتونا موزر- Mentona Moser » در سال ۱۹۲۸ یک تنه از زوریخ به اتّحادِ شوروی رفت تا در آن‌جا خانه‌ای بسازد که میزبانِ فرزندانِ سیاست‌مداران، انقلابیون و رزمندگانِ ضدّ ِفاشیست در سراسر جهان شود.

این‌گونه بود که اوّلین خانۀ بین‌المللی کودکان در «واسکینو –Vaskino » متولّد شد. شهری کوچک که فاصلۀ زیادی نیز با مسکو نداشت.
پس از آن‌که با تشدیدِ درگیری‌ها و تنش‌های بین المللی به وِیژه پس از ظهور و سَربرآوردنِ فاشیسم و نازیسم در اروپا که منجر به انتقالِ تعدادِ هرچه بیشتری از این کودکان به این مکان شد، درسال ۱۹۳۳ «سازمانِ بین المللیِ یاری به رزمندگان و مبارزانِ انقلابی» که در ارتباطِ مستقیم با کمینترن بود تشکیل شد که با نامِ اختصاریِ MOPR شناخته می‌شد، آن را سازمانِ «امدادهای سرخ» نیز می‌گفتند.
این نهادِ تازه تأسیس تصمیم به ساختنِ مجموعۀ بزرگ‌تر و وسیع‌تری گرفت، و سرانجام این مجموعۀ بزرگ در شهرِ «ایوانوا – Ivanovo» ساخته شد و بدین طریق «اینتردُم – Interdom » متولد شد.

 در میانِ کودکانی که به «اینتردُم Interdom » آورده شدند، بسیاری از فرزندانِ آن آلمانی‌هائی قرار داشتند که قربانیِ جُنونِ فاشیزمِ هیتلری شده و در سال ۱۹۳۳ در اردوگاه های کارِ اجباری مانند «داخائو» جان باخته بودند. البتّه باید تاکید کرد که پیش از آن‌ها، بسیاری از فرزندانِ شخصّیت‌های انقلابی و مبارزِ شناخته شدۀ چینی در آن‌جا به سر می‌بردند.

علاوه براین، پیش از مادرم آذین، فرزندانِ شخصیت های معروفِ بسیاری، مانند فرزندانُ «مائو تسه تونگ Mao Tse Tung»«یوسیپ تیتو Josip Tito»«دولورس ایباروری Dolores Ibarruri» انقلابی و فمینیستِ سرشناسِ یونانی – «ایلکترا آپوستولو Ilektra Apostolu» –    «لیو شائوچی Liu Shaoqi» و بسیاری دیگر، سال‌ها در «اینتردُم – Interdom » به سر برده‌اند. حتی تعدادی زیادی از فرزندان انقلابیون و ضد فاشیست های ایتالیائی درآن‌جا حضور داشته و در پشتِ نیمکت‌های آن درس خواندند، مانند فرزندانِ «لوئیجی لونگو Luigi Longo» دبیرکل PCI، دختر«ویتوریو ویدالی Vitorio Vidali»  سیاست‌مدار و ضدّ فاشیستِ معروفِ ایتالیایی و همین‌طور «آلدو تولیاتی Aldo Togliatti» پسرِ رهبرِ تاریخی  PCI  یعنی «پالمیرو تولیاتی».

پس از مادرِ من، فرزندانِ پدرِ آیندۀ موزامبیک «ادواردو موندلان – Eduardo Mondlane» – رهبرِ استقلالِ گینۀ بیسائو «امیلکار کابرال Amilcar Cabral» – «عبدالفتاح اسماعیل -Abd al Fattah Ismail» یَمَنی، و نیز مخالفانِ «پینوشه» دیکتاتورِ شیلی، و دیگر حکومت‌های دیکتاتوری در آمریکای لاتین و بسیارانِ دیگر…
مادرم تعریف می‌کند که با آغازِ هر جنگ و سرکوب و انقلاب و شکستی درنقاطِ مختلفِ جهان، ده‌ها رفیقِ جدید واردِ «اینتردُم – Interdom» می شدند، آن‌ها با آن لطمات و صدماتی که دیده بودند، این مکان، تنها جائی بود که می‌توانست زندگی عادی را به آن‌ها باز گرداند.
پیوندِ بچه‌های ساکن «اینتردِم – Interdom» بسیار عالی بود، همین رابطه‌های بسیار خوب و مستحکم بود که کمک می‌کرد تا آن‌ها بتوانند هم‌دیگر را به خوبی درک کنند.

در این میان فقط کسانی می‌توانند حال و روزِ این بچه‌ها را بفهمند و درک کنند که خود، آن نوع از زندگی  را تجربه کرده باشند. «سخت بود وقتی که تلفن زنگ می‌زد و ارتباط وصل می‌شد و می‌شنیدی که می‌گفتند: پدر و مادرت در فلان منطقه از جهان تیرباران شدند، به دار آویخته شدند، و یا این‌که می‌گفتند: آن‌ها مفقود شده‌اند… ».

مادرِ من آذین در سال ۱۹۷۰ پس از آن‌که  فارغ التحصیل شد، سوار بر قطار شد، آمد تا فصلِ جدیدی از زندگی‌اش را آغاز کند.

من در سال ۱۹۷۷ در آلمانِ شرقی (جمهوری دموکراتیکِ آلمان) متولد شدم. درسال ۱۹۸۱ من و مادرم برای زندگی به ایتالیا آمدیم.

از آن پس، مادرم برای سالیانِ سال از دوستان، یاران و همراهان‌اش که در سرتاسرِ جهان و در چهارگوشۀ این کرۀ خاکی پراکنده شده بودند، هیچ نشنید…

اما بعدها، شبکه‌های اجتماعی از راه رسیدند، و آهسته آهسته از همۀ سایه‌ها بیرون آمدند. اول تک به تک. بعد خیلی‌ها، و پَسان‌تر، خیلی‌های دیگر.

دوستان، یکی در پیِ آن دیگری گشت، تا این‌که هم‌دیگر را پیدا کردند و یک‌دیگر را در آغوش فشردند. عکس‌های قدیمیِ رنگ و رو رفته و محو شده را مبادله کردند و در میانِ اشکِ شوق و اندوه، خاطراتِ مشترکِ ۴۰ سال زندگیِ گذشته را برای یک‌دیگر بازگفتند و تعریف کردند.

مادرم بارِ دیگر خانوادۀ بزرگ‌اش را یافت. سال‌های سال «اینتردُم – Interdom»  یک مکانِ پنهان و زیرزمینی بود، حتی بچه‌هائی که درآن‌جا درس خوانده و زندگی کرده بودند، تاریخِ واقعی آن‌را نمی‌دانستند. بنابراین، مادرم شروع به خواندنِ انبوهِ کتاب‌ها و رساله‌های مختلف کرد. عکس‌ها و اسنادِ آرشیوِ دولتی آلمانی و روسی را جمع آوری کرد و با فارغ التحصیلانِ «اینتردُم – Interdom» در سراسرِ جهان ارتباط برقرار کرد تا بتواند تاریخِ واقعی آن مکانِ جادوییِ شگفت‌انگیز را بازسازی کند.                                                                                                                       اکنون مادرم آذین، آرشیوِ بزرگی از تصاویر، اسناد و فیلم‌های مربوط به «اینتردُم – Interdom»  را جمع‌آوری کرده است. من هر وقت او را می‌بینم، صدایم می‌کند… با هیجانی وصف‌ناپذیر، از آدمِ  جدیدی می‌گوید که با او صحبت کرده است. او با هر داستانِ جدیدی با مواجه می شود، آن‌را برایم حکایت می‌کند.

اکنون آذین و دوستان‌اش از طریقِ اسکایپ، واتس‌اپ، مسنجر و غیره، از میلان تا کویتو، از مسکو تا آتن، از برلین تا پکن با یک‌دیگر صحبت می‌کنند.

کودکانِ بزرگ‌شدۀ جهانی که اکنون بخشی از کتاب‌های تاریخ هستند.

انجمنِ فارغ التحصیلانِ «اینتردُم – Interdom» هر سال در یک جایی از دنیا گرد هم می‌آیند و با هم دیدار می‌کنند، و هر پنج سال یکبار نیز به خانۀ مشترک‌شان در «ایوانوا – Ivanovo»  بر می گردند. خانۀ مشترکی که درتمامِ طولِ حیات‌اش هزاران کودک از ۸۹ کشور جهان را نجات بخشید.

یک معجزۀ بزرگ و شگفت‌انگیز!

ما دلمان می‌خواهد تا حکایتِ همۀ سرگذشتِ آن‌ها بازگو شود.

کاری که مادر من طی این سال‌های سپری شده انجام داده، شگفت‌انگیز است، و از این روست که من به او بسیار بسیار بسیار افتخار می کنم!.

متن و فیلم برگرفته از: صفحۀ فیس‌بوک رسمی احسان طبری (Ehsan Tabari official Group)

پانوشت‌:

تحریریۀ ارژنگ گشایش “صفحۀ فیس‌بوک رسمی احسان طبری” را که با موافقت و نظارت فرزندان آن دانشمند فرزانه فعالیت خود را آغاز نموده، به مدیریت و دست اندرکاران آن تبریک گفته و برایشان آرزوی موفقیت دارد.

لینک مشاهدۀ کلیپِ اینتردُم در سایتِ یوتیوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.