یاران کاوه آهن گر یا از سپاهیان ضحاک ستم گر!

image_pdfimage_print

سخن روز شماره ۹
۱ بهمن ۱۴۰۰، ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲

در سوگ آبتین!

من در تفاوت تولد یافتم، در تفاوت زیستم، در تفاوت گریستم و بى شک در تفاوت نیز خواهم
مرد، پس چگونه بى تفاوت بزیم؟ (از شعرهای زندان طبری)

بگذارید این نوشته را با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ بنگارم که بر آیند دلی غمین و شورش جان نگارنده در برابر ستمی است که بر  پای به زنجیر بستگان رفته است و می رود. بسیارى از سخنانی که در زندان دل مانده است، باید راهی به برون یابد و فریاد شود، وگرنه فشار غم از درون انسان را می ترکاند. بدین سان، با واژه های خود گُلی سازم نهم بر روی پیکر بی جان آبتین و شمشیری برای دریدن دل ستم گران در دست آزادی خواهان. در این گزارش رنج و غم ، چه بسا که زبان کوتاه آورد، چرا که درد را می توان حس کرد و به سختی به زبان آورد. در زبان من اگر چه که آوایی سوزناک شنیده خواهد شد، ولی از فریاد خشم پاک نیست.  

جهان ما سرشار است از بی دادگری ها و نابرابری های گوناگون. انسان چند سالی پس از زاییده شدن این حقیقت دردناک را در می یابد. پس از آن دیگر سخت است که بتوان با وجدانی آسوده در نبرد میان توان گران و تهی دستان به نقش تماشاگری بسنده کرد.

رزمندگان برای خوش بختی انسان با سپاهیان “نو” در برابر نظام رفتنی کهن می ایستند. تاریخ برای پیش رفت خود به این پیش آهنگان آگاه نیاز دارد. طبری می گوید که “نو، یعنی آن پدیده ای که دنبالهٔ تکاملی یک روند است” و”عامل آگاه رشد مبارزه نو را علیه کهن تسریع می کند”. بدین گونه یک پیکارگر از همان روز نخست می داند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود به یاری “نو” می شتابد، البته از آغاز در راهی بسیار دشوار و پر مخاطره گام می گذارد”. هنگامی  که چشمتان برای کودک گرسنه ای یک بار گریست و شما می دانید که جهان می تواند این گونه نباشد، پس از آن دیگر دشوار است که بی نبرد خوش بخت بود.

کسی که گام در راه نبرد گذشته است، خوش بختی را به گونه ای دیگر می بیند. مارکس می گوید که خوش بختی با نبرد برابر است. طبری با زبان دیگری می گوید “عالی ترین شکل سعادت در عصر ما یعنی ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او. سعادت یعنی نبرد”.   اگر کسی می خواهد که “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی” بجوشد، چاره ای جز کوشش برای گشودن “دروازه های شهرهای ناگشوده” ندارد.

رزمندگان همگان یک سان نیستند. برخی ها با شمشیر، برخی ها با قلم و برخی ها با هنر به جنگ جور می روند. برخی ها پندگو و برخی جنگ جو هستند. ولی نادرست دانستن شرایط و تلاش برای به بودی آن، از ویژگی های یک سان آن ها است.

آرزوی آزادی در دل جنگ جویان این دسته زبانه می کشد و جان را به آتش می زند. پس از گذشتن از آزمایش عشق، ذره پولادین رزم می پوشند. به دلیری از میان هم گنانشان بازشناخته می شوند و در جان بازی پر آوازه. زورآزمایی و دست و پنجه نرم کردن با ستم گر دَرِ مرگ را می گشاید. ولی آن ها به جای سر فرود آوردن، گردن خود را افراشته نگه می دارند و با لب خند به پیش باز مرگ می روند.

گنج بزرگ زندگی رزمندگان، سرشت خوشبین و پایداری و شکیبایی آن ها در نبرد دراز است.  

زندانی سیاسی هنرمند هم چون آبتین، نکته به نکته از کارهای ناشایسته بالادستان خُرده می گیرد. او می کوشد تا آن چه را که در پس پرده ها نهان است، آشکار سازد. در پرویزن (غربال) هنر خود راستی را از دروغ و نیکی را از بدی جدا می سازد، تا دیدن سره از ناسره آسان شود.

هنرمند پای بند، زبان زمان خویش است، ولی آفرینش خود را برای دگرگونی همین زمان می آفریند. به گفته لنین: » ما زمانی می توانیم [هدف های آگاهانه را] اداره کنیم که آنچه را که مردم درک می کنند به درستی بیان داریم».

چنین هنرمندی، از ورای زندگی سراسر بدبختی مردم، می تواند آن آینده ی روشنی را که گمان می زند، برای مردم به انگار در آورد. بی چاره گی ها و نگون بختی ها از نگاه موشکاف هنرمند مردمی فرو نخواهد افتاد. او هم واره در اندیشه ی راهی برای دگرگونی آن چه که هست، به آن چه که می بایست باشد هست. او اندیشه ی شوریده ای را که در سر دارد برای دگرگونی بزرگی در زندگی انسان و “انسانی” کردن انسان بکار می بندد.   

چنین هنرمندی می داند که چگونه می توان انسان ناامیدی را که در تیرگی فرورفته است به بالا کشید و باور او به زمین سبز و آسمان روشن را دوباره زنده کرد. سایه سنگین ستم با گذشت زمان خزه در ویر (حافظه) مردم می رویاند و آن ها از یاد می برند که پشت ابرهای سیاه و کلفت، خورشید ژیانی در غرش است. چنین هنرمندی نیشتر شکافنده دید را هر چه بیش تر در ژرفای کژاندیشی فرو می برد و چرک درون آن را به همگان نشان می دهد.

در این چرخش گاهِ تاریخی، این گونه هنرمندان با خون خود راه رسیدن به آزادی را گُل گون می کنند. هنر آن ها پرده از چهره سرکوب گر بر می درَد و زشتی آن را به همگان نشان می دهد. آن ها رازگشایان خانه های تو در توی ستم هستند و پرچم داران فردای آزادی. رنج را می پذیرند تا با اندوه تابناک(پوشکین) خود روشنی بر تیرگی بیندازند. واژه های زیبا را از باغ اندیشه می چینند، تا بیابان سرخوردگی را با گُل های امید سنگ فرش کنند و بیارایند.    

آن ها می کوشند تا فانوس کم سوی امید را با گشودن چشم اندازهای نوین روشن نگه دارند. آن ها یک سانی و قانون مندی روی دادهای درهم برهم و بسیار آشفته را در هنر خود بازتاب می دهند. هنرمند راستین مردمی هم واره توده ها را از میان خاربوته های کوه ها می رهنماید، تا از بلندی سر کوه و از فراز ابرها خورشید روشن فردا را به او نشان دهد.  

هنرمندی که می ایستد در میان دیگران یگانه می شود. هنرمندان پیکارجو اگر از نورستگان طبقه رنج بر نباشند، بی ریب از آن دسته اندیشمند رنج کش هستند که ستم بر دیگران را بر نمی تابند. آن ها از خودستایان پرگویی که هم چو کف در آب سرگردانند نمی گویند بل که روند زیرین رودخانه ی روی دادها، یعنی خشم خاموش توده ها را بازتاب می دهند. آن ها در تلاش پی افکندن دیدگاهی نوین و رزمنده در هنر هستند که زیبایی درونی کارهایشان را با نبرد آزادی بخش مردم جوش می دهد. آن ها بر ویرانه های امیدهای بربادرفته و رویاهای شکسته، انگاری از فردای خورشیدی می کشند. ولی این گستاخی از جورپیشگان هزارچشم پنهان نمی ماند

دیوهای زره دار و گزمگان نیزه به دست، او را از دامن گرم خانواده می ربایند و در تنهایی سرد یاخته زندان رها می سازند. زندانی دست تنها در جهانی فرود می آید که تنها با آماج خُرد کردن او ساخته شده است. زندان جولان گاه خوی اهریمنی و ددمنشی لگام گسیخته شکنجه گر است. برای شکستن زندانی، شکنجه گر واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می آورد. شکنجه گر دل عاشق او را زیر پا می گذارد و آرمان هایش را خوار می کند و به ریش خند می گیرد. این پُرگزند بدکار تازیانه بر پیکر ناتوان زندانی زدن را نشانه نیرومندی خود می داند و از این که می تواند زندگی او را در هر آنی از او بگیرد خرمست می شود.       

ناله های گوش خراش زندانی از چاردیواری زندان بیرون نمی رود و شونده‌ای نمی یابد. ولی ایستادگی هم راه با درد او، به همان اندازه که برای رزمنده نوش است، برای دژخیم نیش است. نیشی که شکنجه گر از “نه” گفتن زندانی می خورد، دردناک تر از تازیانه ای است که او بر پشت زندانی می نوازد. هر چند تنش در مرداب گندیده زندان فرو رفته است، ولی با روانش در جستجوی چشم انداز نیلوفری آینده می گردد. این زندانی اگر چه از درد به کف می نشیند، ولی خاک نشین نمی شود و ناله ای برای درد تن سر نمی دهد بل که درد دل را فریاد می کند.  روان چنین زندانی از شیشه نیست، از هم جوشی سخت ترین فلزهایی است که در درازای زمان در جان ریخته شد.  

اگر گزمه شب به اندازه زندانی فره مند و خردمند می بود، در می یافت بی هودگی نوازش تازیانه و اگر فرجادی آلوده نداشت، از ستم گران می رمید و به دامن توده ها پناه می برد. ولی زورگویان در درازای تاریخ، همیشه شکنجه گران خود را از میان پلیدترین و نادان ترین مردمان برگزیدند.     

پس از کشته شدن این زندانی بهادر، بدکاران، بدنامان، پاسداران تیرگی با رهبر خودکامه خود آن چنان رفتار می کنند که گویا حتا ککی هم آن ها را نگزیده است. پس آیا زندانی جان خود را بی هوده داده است؟ طبری می گوید که ” تلاش یک فرد ناچیز است ولی از آن قندیل حوادث تاریخی ساخته می شود.”

مرگ چنین هنرمندی به گفته طبری ” جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست”. جای او در دشت گُل گون شقایق در کوه های بلند و  پرستیغ است. جان گرفتگان او، هیچ گاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزدایند.

انسان از هنگام زاده شدن هم زاد نیستی است، با این همه همه ی یاخته های او از مرگ گریزان هستند و برای زندگی می رزمند. ولی هنرمند جنگ جو، مرگ آزادانه را به از زندگی برده وارانه می داند.

سرچشمه این دلیری و پوزخند به مرگ زدن از کجاست؟ بی باکی هنرمند مردمی، نشان از دل بستگی بی کران او به توده ها است. مست عشق مردم است و جام رنج را تا ته سر می کشد. مرگ نا به هنگام، ولی پیش بینی شده را با آرامش می پذیرد، ولی آن چنان تندری با “نه” خود برپا می سازد که پوست شب را می شکافد و شب خفتگان را بیدار می کند. او خون خود را در رگ آرمان های کم خون ما روان می کند. از تابش تن بی جان زندانی، شهری روشنایی می گیرد.

” آن کسانی که در سمت آینده و مترقی با همهٔ نیروی مغز و قلب و بازو می رزمند فرزندان شایسته این مام سر سپیدند و تنها آن زندگی که بدین سان بگذرد از جوهر تاریخ انباشته است”. پس آمدگان ما در می یابند که در این نبردگاه خون آلود خوبی و بدی “من و تو در این سیر عظیم تاریخ از یاران کاوه آهنگر بودیم یا از سپاهیان ضحاک ستمگر.”(ا.ط)

بگذارید این نوشته را با یکی دیگر از گفتاوردهایى از اندیشمندترین، رزمنده ترین و فروتن ترین کمونیست میهن ما، احسان طبری به پایان بریم.

بگذار کوته بین ھا به فتح خونین و ننگین خود شادی کنند ولی آخرین شکرخنده از آن تکامل است که نوشداروی خود را در کاسه سر شھیدان می نوشد.

4 Comments

  1. جعفر

    سیامک جان خیلی قشنگ به تصویر کشیدید. واقعا هم آقا آبتین هیچ کار خلافی نکرد. نه دست به اسلحه برد و نه حتی فحش به کسی یا به مقدسات کسی داد. فقط و فقط برای عقایدش کشته شد. زندانی هیچ حقوقی ندارد و ما فعالان حقوق بشر به شدت این قتل عمد را محکوم میکنیم.
    اجازه داریم که این مقاله را در فضای مجازی پخش کنیم؟
    موفق باشید

    1. سیامک

      با سپاس فراوان از دوستان گرامی جمال و جعفر.

      هر گونه روگرفت از نوشته های “توده ای ها”، چه با یادآوری نام تارنگاشت و نگارنده و چه بی آن، در هر کجا آزاد هست. هدف پخش پیام نوشته ها است، چرا که هنگامی که اندیشه مادی شود می تواند دگرگون ساز شود.

      دستتان را به گرمی می فشارم
      پیروز باشید

  2. Mohsen

    درود به سیامک دلاور آدم باید خون گریه کند یکی از این دولت مرد ها میگفت که در بیست چهار ساعت اول جنگ ۲۰۰۰ سرباز امریکای را اسیر می‌کنیم نقل به معنا ‌چند صد میلیارد دلار برای آزادی شان از امریکا پول میگیریم ،،،،غافل از اینکه اگر خدای نکرده جنگ بشود نه شنگل بماند نه خاقان چین بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.