شکست انقلاب بهمن، شاه را روسپید و شیخ را جاودان نمی کند!

image_pdfimage_print

سخن روز شماره ۱۰
۲۱ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰ فوریه

به روز نویسی “زنده باد انقلاب”.

روند رنج آمیز روزگار مردم در چهل سال گذشته، برخی ها را به فراموشی دچار کرده است. لکه های تاریکی اندک اندک در ویر (حافظه) تاریخی خانه کرده است و راستی روی دادهای تلخ دوران شاهنشاهی را با پرده سیاه دروغ می پوشاند. هواداران شاهنشاهی هم برای سپید کردن روی سیاه خود “مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب می پاشند”. ولی راستی چاکری شاه برای امپریالیسم را، نمی توان زیر ابرهای سنگین آدم کشی و تبه کاری جمهوری اسلامی پنهان ساخت.

کشتار سنگ دلانه آزادی خواهان در ۲۸ مرداد، درخت آرزوهای توده را از بُن برید و اخگر آزادی را برای ۲۵ سال خاموش کرد.

پس از ۲۸ مرداد تیرگی و غم سراسر میهن را فرا گرفت. شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می باختند. پاسخ نازکترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. در این سال ها کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه، وکیلی ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کشته شدند. زندان ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه لیسان تهی مغز. شاه، شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای زنان او، که همه از چاکران او بودند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می زدند.

ولی سمندر رزم در خاکستر ۲۸ مرداد آرام آرام به خود آمد و دوباره جان گرفت. این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، چاره ای فرای سرکوب خواست توده ها و کشتار فرزندان خلق ندید. در این سال ها جزنی، کتیرایی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی ووو در زیر شکنجه کشته و یا در تپه ها به رگبار بسته شدند. در این سال ها پویان جوان، مهرنوش ابراهیمی از شیرزنان، حمید اشرف پهلوان ووو در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کشته شدند. در این سال ها شاه و چاکرانش، گُل سرخی را از گل ستان بزرگ و پربار آزادی خواهی بریدند و بزدلانه تنها برای “کتاب خواندن”، گلوله سُربین به دل انقلابی گُلسرخی نشاندند.   

با این همه، بورژوازی وابسته و دربار شاه، با همه ی دستگاه های بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، نتوانستند روند تاریخ را ایست دهند و آییژ (شراره) آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشانند.  

بهمن آمد. فریاد تندر آسای توده ها خواب را از چشم سپید جامگان بهره کش و خوش پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجنزارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. امید بود که کویر پر از آب شود؛ شکم های گرسنه سیر شوند؛ خرد جانشین نادانی شود؛ امید بود که شکوه و زیبایی زندگی در این باغ پربار شکوفه کند. امید بود که هرگز دیگر دگراندیشی برای اندیشه خود در زندان نباشد. امید بود که هرگز دیگر کودکی گرسنه نخوابد. امید بود که هرگز دیگر زنی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.       

از همان آغاز، انقلاب با نبردی درنده خویانه میان لایه های گوناگون بورژوازی و رنج بران هم راه بود.

برخی ها کمر بر نابودی هدف های انقلاب بسته بودند. پهنه سیاسی کشور دستخوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کمتر کسی می دانست که که بوده اند و از کجا آمده اند. آن ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. آن ها خیلی زود خواستند که توده ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر همچون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه ها شد.

برخی از آن ها اگر چه دلی مهربان و سری خردمند داشته اند، ولی در تاریکی دست و پا می زدند و راه را از چاه نمی یافتند. خواست درستی اگر داشتند، ولی کارهایشان برای رسیدن به آن هیچ شالوده استواری نداشت. آن ها خاک ریز به خاک ریز و سنگر به سنگر در برابر بورژوازی بازار پس نشستند و در برابر کشتار دوستان انقلاب خاموشی برگزیدند. 

“چپ” آرمان هایی پرخون، زبانی نیش دار، ولی نیرویی اندک داشت . زورآزمایی میان طبقه های فرودست و فرادست بود. باری بر دوش ما بود که سنگین تر از توان ما بود. از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوشبختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است. ما انسان بهره ده را آزاد نمی دانستیم، ولی آن ها جامعه طبقاتی را اسلامی می دانستند.

ما درگیر نوسان های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنجبران را زیر پای خود له می کردند. ما رستگاری انسان ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. برای ما جان کندن برای بهروزی انسان ها، بر بهشت پس از مرگ می چربید. در راه های سنگ لاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل های آکنده از عشق به رنجبران میهن بر گشتند و دانه های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنجبران شکوفه زد.   

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود.

ولی افسوس که نشد و سیاهی بر روشنی چیره شد.

کلاف درهم بافته ی پندارهای اسلامی آنها در برخورد با زندگی بی رنگ شد. خیزش شهاب گونه توده ها برای دست یافتن به آزادی و برابری به زودی رام شد. ناخوشی واگیردار در یاخته های انقلاب رخنه کرد و آرام آرام چون موریانه ای آن را از درون تهی نمود.

طبقه های بهره کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده ها مکید. آن ها می خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن ها رنجبران را به آزادی از بهره کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی ها کشنده را به آن ها ارمغان دادند.  

شعله ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما همچون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد.

آن ها نه تنها انسان را بلکه امید و آرزوهای ما را یکی یکی سر بریدند. آنها هر چه را که مردم به ان عشق می ورزیدند کشتند؛ موسیقی را، پایکوبی را، شادی را، لبخند را، جشن را. گیرایی زنده و پرخون تن انقلاب و شادابی چهره اندک اندک زدوده شد. کاروان پرشور انقلاب را به بیابان خار آلود کشاندند. جادوگران ریاکار عبا به دوش با هزاران دروغ و نیرنگ مردم را به سوی خود کشاندند و گزمگانشان راه جویان راه داد و آزادی را به گلوله بستند. آن ها آسمان پاک انقلاب را با ابرهای تیره ستم تاریک ساختند. آرام آرام دستاوردها و اندوخته های والای انقلاب را بر باد دادند. آرام آرام مردم ما در تارهای چسبان نومیدی گیر کردند. آرزوهای که در دل آنها زبانه می کشید، کم کم خاموش شد.  بخشی از این جمهوری اسلامی، دروازه ها را بروی باورهای ناباب و خرد گریزی گشود. رنجبران در چنگال ویرانگر مردان بی خرد گرفتار شدند. برآیند این همه کارها، بردگی نوینی با پوشش اسلامی بود.    

اندیشه سوسیالیستی در سال های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه های بهره کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپس گرا را ربوده بود. اما آن ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دل سنگی و خون سردی دادند. واپس گرایان درها و پنجره ها را برویمان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به هر کس که دهانش بوی آزادی می داد و دلش برای رنجبران می تپید و سرش راه رهایی می جویید  یورش بردند و بهترین جوانان و بزرگترین اندیشمندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.    

آن ها با کشتن آن رهبران هر چند توانستند که گرمای سوزان آن جان ها را  ته کش کند، ولی نتوانستند خورشید را برای همیشه از تابش بازدارند. عشق به توده ها چنان آتشی در سینه عاشق شعله ور کرد که حتا شکنجه های رژیم نتوانست آن را خاموش کند.

چرا کار به اینجا کشیده است؟ این چیستان هنوز هم رازی است سربسته و شگفت انگیز.

پیمودن راه پر از سنگ ریزه و خار دشوار تر از ان بود که ما می پنداشتیم، ولی ما از کوشش نایستادیم. از گذرگاه تنگ رویدادها، با دلی فراخ گذشتیم. رزمندگان دلاور ما در هر کجا با شمشیر سخن پوسته تاریک شب را بر کندند، تا ستارگان درخشان را نمایان کنند. رنج ھای تنانی و روانی بسیار در راه فرارویی هدف های سیاسی انقلاب به دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی کشیدیم. هر روز، ما با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر ماندیم.

ما تلاش کرده بودیم که میان رنج و ستم امروز و به روزی فردا پلی بسازیم. اگر در چنگال واقعیت روز گرفتار شوی همواره در بند چارچوب های داده شده دشمن می مانی. اگر تنها درگیر چشم انداز آینده شوی از واقعیت روز  بدور می مانی و فرسنگ ها از توده ها  پیشتر می دوی.

 پس از چهل و سه سال، اندوخته هایی که در روند پرشتاب زندگی ما به دست آمده، هم اکنون چشم انداز دیگری را روبری ما می گشاید. اما باید به یاد داشت که در آن  دوره که هر روزش سرشار از پیکار با بی خردی و طبقه های بهره کش بود، آشکار کردن آن چه که در پس پرده ها و روبندها بوده و امروز نمایان شده است، کار آسانی نبود. دریای توفانی رویدادها  بی امان بر کرانه ی همسنگی نیروها می کوبید و آن را دگرگون می کرد. راستی را از دروغ و نیکی را از بدی باز شناختن، کاری بود توان فرسا. در آن بیابان مه آلود و پرگردوخاک، می بایست الماس ها را از شن ها جدا کرد و  حقیقت را از خاک روبه خار و خاشاک بیرون کشید؛ در رمزھا و چیستان ھای انقلاب باریک شد.

در آن زمان، ما نمی توانستیم که پرده ها را از سیمای دنیای فردا برگیریم و سیاست خود را بر پایه پیمان هایی که نمی شناختیم، برنامه ریزی کنیم. بی تردید لغزش داشتیم و نادرست ها انجام دادیم، ولی از جنبش نایستادیم. در زمین کال کار کردیم، ولی آرزوهای بلند آسمانی داشته ایم و شب میهن را  پر ستاره می خواستیم. همواره در اندیشه ی راهی برای دگرگون کردن شرایط به سود توده ها بوده ایم. ما می خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم.  

در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد.   

تاریخ نوشداروی خود را از کاسه سر جان دادگان راه آزادی می نوشد. پیروزمندان دیروز، امروز شکست خورده، ازکارافتاده و فرسوده شده اند و شکست خوردگان دیروز در آستانه تاریخ نوین پیروزمندانه لبخند می زنند.

پس از یورش، برخی ها به ما پند می دادند که روان را به کار نبرد رنجه مداریم و  به جای سازمان دهی دوباره، گلیم خود از آب بیرون کشیم. بدبختی گریبان گیر ما شد. حتا در دل آن چند تن انگشت شماری که باور به دروغ نداشتند،  بیم جای امید را گرفته بود. برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند و برخی ها از میهن رخت بر بستند. برخی ها با باوری استوار ماندند.   

جمهوری اسلامی هیچ گاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزداید. اندیشمندان و دانشمندان و دل دادگانی را کشتند که همسنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی شود. اما عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده ها جدا و رها نمی شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده ها هیزم تهیه می کند و همیشه زنده و جاوید است. گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم. آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی اندیشه انسانی همچون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت.    

شکنجه گران نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می تواند به اندیشه در آید، می تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می دیدیم، ولی ما می دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.   

ما هم اکنون می خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه ای انسانی پی ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم اکنون خود را نیرومند می یابیم. در این رزمگاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی رویم، بلکه با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می گذاریم. دشمن به عبث می کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با رهنوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده ایم. 

توده ها دریافتند که برای خوشبختی و عشق، برای نان و آب، برای کار و خانه، برای صلح و آزادی، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. دور نیست آن روزیی که شرایط ذهنی انقلاب با کوشش هم گام و یگانه “چپ” آماده شود و توده ها را زیر پرچم آزادی خواهی، ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی سوسیالیست های انقلابی گرد هم آورد. 

آخرین شکرخنده از آن تکامل است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.