فلک را سقف بشکافیم و نوروز رنج بران پی اندازیم!
بهاران خجسته باد!

image_pdfimage_print

سخن روز شماره ۱۰
۲۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۷ مارس ۲۰۲۲

گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین‌های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه‌های سنگ
از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد

(سیاوش کسرایی، شاعر توده ای توده ها و شبان امید)

بسیاری از جشن های ایرانیان باستان در دوران فرمانروایی فرماندهان عرب در میهن ما به گرد فراموشی سپرده شدند، ولی نوروز سخت جان بود و چهره اش دگرگون شد و زخم های فراوان به تن خورد و از یاد مردم نرفت. تاریک اندیشان و آن هایی که توده ها را همیشه غمین می خواهند، با همه ترفندهای خود نتوانستند که نوروز را بکُشند. آن ها نتوانستند که آیین دیرین نوروز را که در دل توده ها نشسته بود و هم چون گُل نرم و نازکی دست به دست به دودمان (نسل) آینده واگذار شده بود را از تاریخ سالانه  مردم بزدایند و نشانه های امید بخش آن را از میان بردارند. مردم با آمدن هر بهاری هم واره به یاد نوروز می افتادند. توده ها به چشم خود زایش دوباره زمین از خواب زمستانی را می دیدند و ناشکیبانه چشم به راه آن روز بودند که زمین دوباره آماده شخم خوردن می شد. برای همین در گذشته‌ها کشاورزان و برزگران با برنامه‌های ویژه‌ی خودشان به پیش واز نوروز می رفتند و بهار را جشن می گرفتند. مردم برای جشن و پای کوبی به دامن تپه های سرسبز می رفتند و خود را به دامن پر مهر و آغوش باز بهار می سپردند.    

تاریک اندیشان دینی جمهوری اسلامی چهاردهه کوشیده اند که نوروز را کهنه روز کنند. آن ها در کنار تلاش برای مرگ نوروز، زهر به رگان آن ریختند، تا نوروز را آلوده به باورهای یاوه  دینی کنند. اما نشد. مردم ایستادگی کردند و نوروز را زنده نگه داشتند. مردم هنگام فرارسیدن بهار به هر بهانه ای پرخروش می شوند و به جنب‌وجوش می افتند تا  تنگدستی را برای آنی فراموش کنند و غم‌ های همیشگی را درون گنجه خانه پنهان کنند. بدین گونه، نوروز پاک و زنده ماند. نوروز پاینده ماند و به نمادی برای ایستادگی در برابر فرهنگ ایران ستیزی جمهوری اسلامی دگرگون شد.

ماه ها چشم به راهی بهار به پایان رسیده است. بهار، با شکیبایی و بی پروایی پرومته وار، با گامی استوار با شب دراز و سرد یلدایی زمستان جنگید، تا راه برای آمدن خورشید هم وار سازد. چشمه ها با شور و غوغا به سوی دشت ها برای باروری دانه ها و به سوی باغ ها برای سرسبزی درخت ها سرازیر می شوند. خورشید که دیگر باوری به توانایی جان بخش خود نداشت ، با دیدن جنبش و جوش دوباره ی زمینیان رخت کار می پوشد. نوازش گرم آفتاب پرندگان را به آواز فرا می خواند و غنچه های نیمه باز باغچه را جانی دوباره می بخشاید. کبوترهای سرمست خسته از زمستان به عشق دوباره باور می آورند و در لانه دلباختگی تخم کفترهای آینده را می گذارند.      

بهار را باید از توده ای ترین فصل ها خواند. هیاهوی ناگهانی پرندگان، سرسبزی دوباره گیاهان، رهایی از پوشش های سنگین زمستانی و نوازش نرم پرتو خورشید بر پوست، شور روان رنج بران را  بر می انگیزاند و تنشان را گرم می کند. بهار دشت و صحرا را سبز می کند،  تا تنگ دستان هم از دیدن و بوییدن آن شاد و خشنود شوند و بهار شور آواز خوانی بلبلان را  برمی انگیزد،  تا رنج بران هم گوش به سمفونی طبیعت دهند. در بهار، امید پیدا کردن کار برای تهیه نان برای رنج بران بیش تر می شود. امید به کاشتن دانه ای در زمین برای بارور شدن برای دهقان تنگ دست نیز بیش تر می شود.  

با این همه، نوروز مانند هر روی دادی طبقاتی نیز بود و هست. زراندوزان و پرخوران نوروز را به ترین زمان برای به نمایش گذاشتن توان گری خود می دانستند و می دانند. توان گران سفره های رنگارنگ برای پذیرایی مهمانان هم طبقه خود می چینند. هفته های پیش از نوروز، روزهای رنج و شرم رنج بران نیز هست، چرا که آن ها می دانند که با همه ی وام گیری و سخت کوشی نمی توانند تن پوش نویی برای فرزندان خود تهیه کنند و یا آجیلی بر سفره آن ها بگذارند. آن چه که در طبیعت به رایگان یافت می شد مانند گُل های صحرایی بوی خانه تنگ دستان را دگرگون می کرد و می کند.  نوروز تنگ دستان برای پیوند دل ها و خودمانی تر و کم رنگ تر بود و است.

دریغا! که نوروز تهی دستان و رنج بران پس از انقلاب چندان دگرگون نشده است. سفره ی نوروزی تنگ دستان ها همچنان کم رنگ است، اگر چه رویاها پُررنگ. نوروز جمهوری اسلامی هم نوروز توان گران؛ نوروز بازاریان بزرگ و آخوندان پرخور است. در نوروز جمهوری اسلامی، آزمندان و دزدان گوناگون بازارشان گرم است و جیب هایشان پر از پول. هم زمان، تنگ دستان مانند روزگار شاه گرسنه هستند و سفره شان  تهی از نان.

هنوز کارگران ما، نه کارگر بلکه برده هستند. کارگران ما، از حقوق نخستین کارگری برخوردار نیستند، نه حق اعتصاب دارند و نه حق سازمان دهی در سندیکا. شرایط ناگوار بی کاران در جستجوی کار از بردگی کارگران بدتر است. آن ها هر شب با دست تهی به خانه بر می گردند. هنوز زنان و کودکان میهن ما روزانه زیر شرایط سخت و جان فرسا برای تکه نانی نیروی کار خود را می فروشند و حتا باید سپاس گزار کارفرمای خود باشند. هنوز در میهن ما پدران و مادران برای سیر کردن فرزندان خود گرده (کلیه) خود را می فروشند. هنوز بخش بزرگی از هم میهنان ما سرپناه ندارند و در گوشه و کنار شهرهای بزرگ در حلبی آبادها می خوابند. هم زمان، بساز و بفروشان هر روز برای از مابهتران خانه می سازند. فرزندان ازمابهتران یک پایشان در تهران و یک پایشان در لندن و اوتاوا است. فرزندان تنگ دستان با شکم تهی به دنبال یافتن چیزی برای خوردن در خیابان ها پرسه می زنند، ولی این ددمنشان آزمند در گشت و گذار خرمستی خود حتا نیم نگاهی هم به این کودکان نمی اندازند.    

با این همه نباید نومید شد.

اگر چه دیگر در جام شورمستان شرابی نیست، یا اگر باشد مستی نمی آورد. با این همه، نشانه هایی از سربرامدن گل های امید در زمین کال زمستانی دیده می شود. می توان کور سوی کم توانی را در پایان این دهلیز دراز و تاریک دید. تاریخ انسانی نشان می دهد که ستم گذرا است و ماتریالیسم تاریخی نشان می دهد که سرمایه داری با همه ی دستگاه جنگ و دروغ خود ماندگار نیست. ستم گران و دستگاه سرمایه داری اگر توان هلاک کردن رزمنده را نداشته باشند، در راه نومید کردن او می کوشند. کسی که امید به دگرگونی دارد، گام به پهنه نبرد می گذارد، ولی کسی که نومید است با این که زشتی ها را می بیند، توان نبرد ندارد، گریه و زاری می کند. امید به پایان ستم و پایان بهره کشی، امید بی پایه ای نیست؛ امید است حقیقی که بر تجربه تاریخی انسان و دانش ماتریالیسم تاریخی استوار است.

نومید، هنگام دیدن این همه رنج، گرسنگی و درماندگی، امید از دست می دهد و به چاه تاریک و ژرف بی عملی و عزایم گویی می افتد. نومید، بدبختی ها و ترفندها را می بیند، ولی نبرد علیه ستم و رهایی از بهره کشی را نمی بیند. می گویند زمانی هوشی مین، رهبر انقلاب ویتنام، برای فراهم کردن پیوند با جنبش آزادی بخش، شش ماه در رودخانه کوچکی به ماهی گیری می پرداخت. این داستان اگر حتا راست نباشد، ولی آموزنده است. شکیبایی و باور شکست ناپذیر به پیروزی، ما را به آینده خوش بین و امیدوار می کند. ما می دانیم که سرمایه داری بر پایه لرزان بهره کشی از رنج بران پایدار است. پرسش ولی این است که تا چه زمان این پایه های لرزان می توانند پایدار بمانند؟ شکم های گرسنه هنگامی که آگاهی طبقاتی یابند، به چنان نیرویی دگرگون می شوند که می تواند به آسانی کاخ ستم گران و نظام گندیده بهره کشی را ویران سازد.        

بدبینان و دودلان می پرسند که آیا این همان یاوه هایی نیست که چهل سال آزگار به بازگویی آن می پردازید؟ بی ریب، سخن ما برای کسانی که هم واره در سطح پدیده ها شناور می مانند، بازگویی سخن های “تهی” گذشته  است. ولی آیا کسی می تواند نپذیرد که راه  چاره های گریز جمهوری اسلامی هر روز کم تر می شود؟ آیا کسی می تواند نپذیرد که رنج بران، خلق های ستم دیده و آزادی خواهان دیگر نمی خواهند مانند گذشته گرسنگی و ستم را بپذیرند؟ آیا کسی می تواند نپذیرد که جمهوری اسلامی سرمایه داری هم دیگر مانند گذشته توان فرمانروایی ندارد و به بن بست رسیده است؟  

پیام ما این نیست که انسان تلاش کند تا که در پیله زرین خود خوشبخت باشد. نوروز در کومه تنهایی، نوروز ما نیست. نوروز برای دارایان و توان گران نیز نوروز ما نیست. هر روز را باید برای همگان نوروز کرد. نوروز ما، آن نوروزی است که با دست و دل بازی، گُل لبخند بر لب هر تنگ دستی، هر کارگری، هر کشاورزی، هر کودک خیابانی، هر زن تن فروشی، هر مرد معتادی می کارد. چنین نوروزی ارمغان توان گران نیست، چنین نوروزی برایند پیکار شکیبا و امیدوارانه است.

برای همین دوباره باید گفت که نوروز سرآغاز ایستادگی، سرفرازی و سرافراشتگی و سرآغاز تلاش برای دست یابی به آزادی و رهایی از ستم طبقاتی است .

این همه می گویدم هر شب
این همه می گویدم هر روز
باز می آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار زندگی افروز

(سیاوش کسرایی)

4 Comments

    1. سیامک

      با سپاس فراوان از رفیقان کارگر توده ای ابی و محسن گرامی.
      دراز باد زیوش شما تا بتوانید پرچم رزم را به دودمان جوان کارگران کمونیست بسپارید.

      پاینده و پیروز باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.