جنگ با امپریالیسم و نبرد ضدامپریالیستی!

image_pdfimage_print

مقاله ۲/۱۴۰۱
۷ فروردین ۱۴۰۱، ۲۷ مارس ۲۰۲۲

پیش گفتار

بی تردید باید در برابر پرخاش گری های امپریالیسم ایستادگی کرد. بیش تر کمونیست های جهان بی آن که پشتیبان رژیم های ستم گر باشند یورش امپریالیسم به عراق، افغانستان، لیبی و سوریه را نادرست دانستند و علیه آن نبرد کردند. هیچ کدام از این رژیم ها، رژیم های خلقی و دموکراتیک نبودند، ولی با این همه کمونیست ها بر این باور بودند که سرنوشت کشورها با دست های توانای مردم خودشان ساخته می شود، نه با یورش نیروهای امپریالیستی که به دنبال منافع امپریالیستی خودشان هستند.

نمی توان، هنگام بررسی آن چه که هم اکنون در اوکرایین می گذرد، چشم بر پیوند این روی داد با نقشه های جهانی امپریالیسم بست.

یکی از ویژگی های واکاوی دیالکتیکی پدیده ها در این است که پدیده در چارچوب تاریخی خود بررسی می شود. هیچ پدیده ای از هیچ آغاز نمی شود، پس باید به پس برگشت و دید چگونه روی داد امروز در اوکرایین ریشه در زمان گذشته دارد. پس از آن به بررسی این درگیری در دگرگون کردن جهان یک قطبی می پردازیم.

ریشه های تاریخی این درگیری

امریکا حتا پیش از انقلاب اکتبر بر این باور بود که کشورهای بسیار بزرگ را باید به کوچک تر بخش کرد و روسیه یکی از بزرگترین کشورهای جهان بوده است. برنامه امپریالیسم پیر بریتانیا هم همیشه همین بوده است. وینستون چرچیل نخست وزیر انگلیس در زمان جنگ دوم جهانی رک و راست بر این باور بود که منافع بریتانیا در “تقسیم کن و حکومت کن” (divide and rule) برآورده می شود.

اوکرایین هم واره بخشی از روسیه بزرگ تزاری بوده است و دو سال پس از انقلاب اکتبر در قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هم چون یک هم وند اتحاد جمهوری شوروی پذیرفته شد.  هنگام کشیدن مرزها در آن زمان، بلشویک ها برای انگیزه دادن به دیگر خلق ها برای پیوستن به اتحاد جماهیر شوروی، بسیار دست و دل باز خواست های آن ها را پذیرفتند و چون که همه ی کشورها را بخشی از سوسیالیسم بزرگ شوروی می دانستند، چندان در اندیشه ناسیونالیستی این که این تکه باید از آنِ این کشور و آن تکه از آنِ دیگر کشور باشد نبوده اند و با اندیشه برابری خلق ها این مرزها را کشیده بودند. به همین دلیل هم (چون که همه کشورها هم وند یک خانواده بزرگ بود اند) خروشچف در سال ۱۹۵۴ شبه جزیره کریمه را به اوکرایین واگذار کرد.    

یکی از بندهای پیمانی که پس از پیروزی ضدانقلاب روسیه با غرب بسته بود بر این پایه بود که ناتو نباید به سوی شرق گسترش یابد. جان بیکر وزیر امور خارجه امریکا در سال ۱۹۹۰ گفت : «صرفنظر از اینکه چه اتفاقی در پیمان ورشو رخ دهد، گسترش ناتو به سمت شرق یعنی نزدیک شدن به مرز روسیه هرگز اتفاق نخواهد افتاد». دولت روسیه در آن زمان حتا آماده بود که به ناتو بپیوندد.

امپریالیسم پس از به زیر فرماندهی کشیدن دیگر کشورهای شوروی مانند لیتوانی، استونی و لتونی می خواست پهنه زندگی را برای روسیه از این هم تنگ تر کند و برنامه این را داشت و هنوز هم دارد که بلا روس و مولداوی را هم زیر یوغ بکشد و می خواست که با هم وند کردن اوکرایین در ناتو، بمب های اتمی ناتو را در اوکرایین جای گزاری کند. امریکا سال ها است که برای بحران کنونی اوکرایین برنامه ریزی کرده است و اندیشه گروهی (افکار جمعی) کشور خود و دیگر کشورهای غربی را برای انجام این کار آماده کرده است.   

پس از پیروز ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، جدا شدن اوکرایین که زمین های پربار کشاورزی فراوانی دارد ضربه بزرگی به روسیه زد. دور کردن روسیه از جنگل‌ها، زمین های کشاورزی، سر چشمه های انرژی و معدن های اوکرایین یکی از هدف های امپریالیسم غرب بوده است.    

دولت مردان گماشته شده آمریکا در اوکرایین همه دوست باز، چرکین و پول دزد و به دسته های گوناگون غربی وابسته بودند. اوکرایین می رفت که از درون فروپاشیده شود، تا این که در انتخابات دموکراتیک در اوکرایین آقای «ویکتور یانوکویچ» که به هیچ یک از دسته های غربی گرایش نداشت و هوادار دوستی با روسیه بود برنده شد. در این زمان امپریالیسم غرب و آمریکا خواهان پیوستن اوکرایین به پیمان نظامی ناتو بودند و با بودن «ویکتور یانوکویچ» در پست رییس جمهوری چنین چیزی شدنی نبود. از همان هنگام آن ها نقشه سرنگونی او را کشیدند. تا این که در سال ۲۰۱۴ امپریالیسم توانست با پیاده کردن یک انقلاب رنگین رییس جمهور برگزیده مردم را برکنار کند.     

دولت نازی‌ پس از کودتا، حزب کمونیست اوکرایین را با بیش از صد هزار هم وند از پارلمان بیرون کرد و از کنش های آن در جامعه نیز جلوگیری کرد. ولی هیچ نوایی از ضدکمونیست های دموکراسی خواه غربی بر نیامد. پروشنکو رییس جمهور پیشین اوکرایین پیش از رییس جمهور شدن استپان باندرا (Stepan Bandera) رهبر دیوانه نازیست ها را در سال  2010 «قهرمان ملی» خواند.

نیروی نمایندگان و هواداران فاشیستی در نهادهای دولتی و دیگر دستگاه های فرمان روایی هر روز بیش تر شد. در پی آن این نیروها آغاز به یورش به مردم ایالت های دونتسک و لوهانسک پرداختند.  فیلم ها در یوتیوب نشان می دهد که نازی ها در سال ۲۰۱۴ بیش از صد نفر از کارگران و زحمتکشان در ساختمان سندیکای کارگریِ بندر اودسا که بیش ترشان روس بودند، زنده زنده سوزاندند.

فاشیست ها اندک اندک تا به آن اندازه نیرومند شدند که زیر فشار آن ها دولت اوکرایین پیمان دوازده بندی مینسک در سال ۲۰۱۴ را هیچ گاه پیاده نکرد. پیمانی که در آن دولت اوکرایین پذیرفته بود که سرنوشت مردم دونتسک و لوهانسک به دست خودشان ساخته می شود و حتا حق جدایی این دو ایالت را دولت اوکرایین در این پیمان پذیرفت.

در سال ۲۰۱۴ مردم کریمه که بیش از نود در صد روس‎تبار هستند، در یک همه پرسی آزادانه به روسیه پیوستند. این پیوند به سود هر دو بوده است، روسیه به دریای سیاه راه می یابد و زیر چنبر امپریالیست ها نمی افتد و کریمه نیز زیر رگبار نیروهای فاشیستی از سوی اوکرایین خون نمی ریزد.

اشک تمساح ناتو نیز برای همین است و گرنه روشن نیست که چرا ناتو باید خود را درگیر این چالش کند. پس از آن نقشه ناتو به سرکردگی امپریالیسم امریکا، پیوند دادن اوکرایین به غرب و تلاش برای هم وندی آن در ناتو بوده است.  

جهان چند قطبی به تر از جهان یک قطبی است

سازمان هایی مانند ” راه کارگر ” بی آن که به نبرد امپریالیسم غرب و امریکا برای نگه داشت یک قطبی بودن جهان بیاندیشند و بی آن که به واکاوی داده های تاریخی و هم سنگی نیروهای جهانی بپردازند، این درگیری را درگیری میان امپریالیست ها می خوانند. این درست که در روسیه سرمایه داری ددمنشانه ای فرمان روا است، ولی باید از این دوستان پرسید که با واکاوی چه داده هایی به این برآیند رسیده اند که روسیه کنونی امپریالیسم است؟  آیا آن ها فراسنج های (پارامترهای) لنینی را در باره ی ویژگی های امپریالیسم در واکاوی خود در باره ی امپریالیسم بودن روسیه به کار برده اند؟  این چشم پوشی و فراموشی کاربرد داده ها هنگام واکاوی روی دادها و پدیده ها را این دوستان در باره ی جمهوری خلق چین نیز انجام داده اند.  

این کار بی اندازه مردم فریبانه است. مارکسیست ها باید از گزینش چنین راه های آسان پرهیز کنند. یک واکاوی مارکسیستی یک سویه نیست، چند سویه است و هم زمان پیوند دیالکتیکی میان سویه ها را نشان می دهد.  

سخن بر سر تحلیل مشخص از شرایط مشخص است. امپریالیسم آمریکا و غرب به سوی شرق می روند و می خواهند که روسیه را در چنبر خود از دم (نفس) کشیدن بیندازند و در پایان این کشور را از میان بردارند و به کشورهای گوناگون بخش کنند. در این جا سخن بر سر درگیری امپریالیست ها نیست (بگذریم از این که روسیه با این که سرمایه داری است، ولی امپریالیست نیست؛ نگارنده در نوشته ی دیگری به این جستار خواهد پرداخت).     

امپریالیسم آمریکا با هم کاری چین توانست اتحاد جماهیر شوروی و اردوگاه سوسیالیستی را نابود کند، ولی هیچ گاه در این اندیشه نبود که شاید چین چالش بزرگ تری در آینده برای او شود. چین آرام آرام با تکنولوژی غرب آشنا شد و سرمایه داران آزمند غرب را به کشور خود کشاند و توانست پایه های یک اقتصاد نوین، نیرومند، ملی و دموکراتیک را بسازد. امپریالیسم نتوانست به هنگام به نقشه های پنهانی جمهوری خلق چین پی ببرد و آن را آشکار سازد، هنگامی به آن پی برد که دیگر دیر شده بود. نیرو گرفتن چین و آموختن آن از ترفندهایی که امپریالیسم علیه شوروی به کار برده بود، امپریالیسم آلمان، فرانسه، امریکا و بریتانیا را با دشمن نوینی روبرو ساخت.         

سیاست امپریالیسم آمریکا برای چیرگی و فرمانروایی بر جهان است. برای همین، استراتژی امپریالیسم می گوید که برای دست یابی به این هدف باید کشورهای روسیه و چین، دو نیرویی که می توانند نیروی امپریالیسم را به چالش بکشانند، پاره پاره شوند و به ده ها کشورهای کوچک بخش شوند. برای همین، امپریالیسم می خواهد که چنبره دریایی و خشکی دورور بر چین زند تا توان جابجایی کالاهای چینی را کم کند. برای همین، امپریالیسم می خواهد که روسیه اتمی را خرد کند و اگر توانست نیروگاه ها و جنگ افزارهای اتمی آن را نخست به دست گوش فرمانان خود سپرد و سپس آرام آرام از میان بردارد. امپریالیسم می خواهد که برای ناتوان کردن چین، روسیه را ناتوان کند و برای ناتوان کردن روسیه باید پایگاه های ناتو اتمی را در همسایگی روسیه استوار کرد.       

 روس‌ها به رهبری گورباچف و پس از آن به رهبری یلتسین همیشه مست، در برابر پرخاش گری و گسترش خواهی ناتو بسیار ناتوان بودند و ترسویانه به پس نشستند. ولی بورژوازی نوین روس کم کم به خود آمد و به تضادهای خود با امپریالیسم غرب  و آمریکا پی برد. این بورژوازی با بالا آمدن چین در پهنه جهانی و نیرومندتر شدن آن در برابر امریکا، این دلیری را یافت که با هم کاری با چین جلوی برخی از زورگویی های امپریالیسم بایستد.  

هر گامی به سوی چند قطبی شدن جهان، به خودی خود گامی است به پیش. یکه تازی امپریالیسم امریکا و زورگویی آن به سود هیچ یک از خلق های جهان نیست. گریز از راه رشد سرمایه داری، پیوند ناگسستنی با چند قطبی بودن جهان و جدایی از اقتصاد امپریالیستی دارد. استقلال هر کشوری در گروه اقتصاد غیروابسته آن است و برای گریز از چنگال انحصار پولی امپریالیسم، باید چاره های دیگری برای پیوند با دیگر اقتصاد ها جست و جو کرد. امپریالیسم دلار بی پشتوانه‌ را پایه اقتصاد جهان کرده است و ساختن و پخش آن را نیز در دستان خود دارد. پس در شرایط کنونی جهان هر کسی که با این سرکردگی نبرد کند، حتا گذرا، حتا نیمه راه، حتا با خنجر به دست، به سود خلق های جهان است. سرنوشت انسان هم اکنون بسته به دوری از یک قطبی بودن جهان، پاره کردن زنجیر پنهان و آشکار وابستگی به آن است.

پس نبردی که هم اکنون برای چند قطبی کردن جهان انجام می شود، نبرد درستی است و به سود خلق های جهان است. اگر امپریالیسم در این جنگ پیروز بیرون بیاید، تا چندین دهه دیگر جهان باید زیر ستم این امپریالیسم رنج بکشد. بدین گونه، هر نبردی که در گوشه کنار جهان برای چند قطبی کردن جهان می شود، نبردی است که باید از پشتیبانی ما برخوردار باشد.     

هر نبردی با پرخاش گری امپریالیسم، نبرد ضدامپریالیستی نیست

ولی هم زمان باید به یاد داشت که این نبرد، یک نبرد ضدامپریالیستی نیست. هر نبردی با امپریالیسم برای چند قطبی کردن جهان، به بایست (لزومن) یک نبرد ضدامپریالیستی نیست. نبرد با امپریالیسم، نمی تواند جدا از نبرد علیه پیامدهای ناگوار نظام جهانی سرمایه داری کنونی باشد. دیالکتیک میان نبرد سه گانه برای استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی را نباید هرگز فراموش کرد.   

روند انباشت سرمایه بورژوازی انگلی روسیه  از دزدیدن سرمایه همگانی مردم و سرچشمه های طبیعی آن آغاز شد. کارخانه ها و شرکت های بزرگ تولیدی نفتی و گازی به بهای ارزان به این انگل ها فروخته شد. بدین گونه یک الیگارشی بزرگ تازه به دوران رسیده در این کشور زاده شد.  

بورژوازی انگلی روس که بیش تر با سود بازرگانی و پیمان های دولتی زنده است، توان تولید صنعتی گذشته اتحاد جمهوری شوروی سوسیالیستی را نابود کرده است. در دوران شکوفایی سوسیالیسم تولید ناخالص ملی در اتحاد شوروی یک سوم آمریکا بود، هم اکنون با روند ناگوار تولیدی در روسیه تولید ناخالص ملی با تولید ناخالص ملی امریکا را دیگر نمی توان با هم سنجید. به گفته حزب کمونیست روسیه  ۹۰ در صد از سرمایه ملی در دست یک مشت میلیاردر است و بیش از ۵٠ تریلیون روبل در ٢٠ سال گذشته از کشور به برون فرستاده شده است.

پرسشی که باید پرسیده شود این است که آیا الیگارشی یک کشوری که با دزدی سرمایه های ملی و بهره کشی از کارگران خود این چنین نیرومند شده است، می تواند یک جنبش ضدسرمایه داری جهانی را رهبری کند؟ دست کم از دید مارکسیستی این شدنی نیست که یک طبقه بر ضد منافع طبقاتی خود کنش کند. این شدنی است که کسانی از این طبقه در روند ژرفش جنبش به جنبش ضدسرمایه داری بپیوندند، ولی هرگز طبقه بورژوازی بر ضد منافع طبقاتی خود کار نمی کند. پس رهبری یک جنبش ضدسرمایه داری باید به دست طبقه کارگر و دوستانش باشد.   

پرسش پسین این است که آیا جابجایی طبقاتی در فرماندهی کشور روس انجام گرفته است؟ چه زمان و چگونه الیگارشی روس واژگون شده است؟ آیا انقلابی مسالمت آمیز و یا قهر آمیز انجام شده است؟ آیا یک جابجایی طبقاتی پارلمانی به سود طبقه کارگر و دیگر رنج بران انجام شده است؟   پاسخ همه ی این پرسش ها “نه” است.  

برای همین هم، حزب کمونیست روسیه با این که درگیری کنونی را پشتیبانی از مرزهای روسیه در برابر پرخاش گری امپریالیسم می داند، ولی کار خود را پایان یافته نمی داند و نمی بینند. حزب کمونیست هم زمان به سازمان دهی توده ها برای دگرگونی های ریشه ای و بر گشت ناپذیر می پردازد.  حزب کمونیست سخن از در پیش گرفتن سیاستی می کند که پشتیبان منافع توده های گسترده مردم  باشد. حزب کمونیست خواهان یک سیستم نوین اقتصادی- اجتماعی برای از میان برداشتن شکاف طبقاتی و متحد کردن دوباره جامعه است. برای همین، حزب کمونیست خواهان برنامه ریزی دولتی اقتصاد و ملی شدن پهنه های استراتژیک اقتصاد، و بهره برداری از سرچشمه های طبیعی گسترده به سود همه شهروندان روسیه می باشد. حزب کمونیست می گوید که این سیستم نوین باید با آموزش از تجربه بزرگ اتحاد جماهیر شوروی و تجربه نوین و پیروزمند جمهوری خلق چین پایه گزاری شود.    

باید به یاد داشت که با این که نظام فرمان روا در روسیه یک نظام سرمایه داری ددمنش است، ولی روسیه پیش از درگیر شدن در اوکرایین جنگی در جایی آغاز نکرد و سیاست خارجی آن کمابیش بر پایه تنش زدایی و صلح سوار است. صلح خواهی بورژوازی روسیه به سود مردم روسیه و به سود دیگر خلق‌های جهان نیز هست. اوکرایین در سال های گذشته هم کار نزدیک ناتو بوده است و سرباز به کشور همسایه ما عراق برای کشتن عراقی ها فرستاده است و برای سرکوب مردم افغانستان نیز به افغانستان نیروی جنگی فرستاد.

تضاد امپریالیسم غرب با امریکا در این درگیری

با همه ی دروغ پراکنی بنگاه های رسانه ای امپریالیسم در باره ی این که روسیه می خواهد اوکرایین را به زیر فرماندهی خود بکشاند، روسیه گفته است که بخش نخست درگیری به پایان رسیده است و پس از آن توان خود را برای آزادسازی بخش شرقی اوکرایین به کار خواهد برد.  

هم اکنون یک یگانگی و هم گامی گذرا میان امپریالیسم غرب و امریکا برای ناتوان کردن و یا کم توان کردن روسیه و چین پدید آمده است. ولی باید به یاد داشت که امپریالیسم آلمان و فرانسه در گذشته نمی خواستند که با روسیه درگیر شوند، چرا که اقتصاد آن ها وابسته تر به روسیه است و سود دادوستد با روسیه به منافع شان در کشور اوکرایین می چربد. آمریکا ولی هیچ زیانی از دشمنی با روسیه نمی بیند و می‌خواهد که اروپا را به دام جنگ با روسیه بیندازد. هم اکنون کمابیش همه ی کشورهای اروپایی بودجه جنگی خود را افزایش دادند که از آن جایی که بزرگ ترین تولید کنندگان افزار جنگی شرکت های آمریکایی هستند، این افزایش به سود امپریالیسم امریکا خواهد بود. برخی از کشورهای اروپایی نیز به ناگزیر باید در نبود گاز روسی، گاز مایع از آمریکا به خرند.

به زبان دیگر، این اتحادی که هم اکنون میان امپریالیسم غرب و امریکا است، نمی تواند چندان زنده بماند، چرا که یک سویه به سود امریکا و به زیان اروپا است. اقتصاد اروپا به غله روسیه، نفت، ذغال سنگ گاز و فلزهای کم یاب نیاز دارد.

 پول افزایش بودجه جنگی اروپا از جیب کارگران، رنج بران و بی کاران با دزدیدن از هزینه های اجتماعی جامعه فراهم شده است. دیری نخواهد پایید که توده های اروپا به نیرنگ و دروغ امپریالیسم پی خواهند برد و خواهان برگرداندن پول های دزدیده شده برای به بود شرایط زندگی خود خواهند شد.

 پایان سخن

هم اکنون الیگارشی روس با امپریالسیم غرب و امریکا در تضاد است که ما باید برای چند قطبی کردن جهان از این تضاد بهره برداری کنیم. کمونیست ها باید با فراموش نکردن خط مستقل طبقاتی خود از تلاش هایی که برای چند قطبی کردن جهان می شود پشتیبانی کنند.

برآیند نبرد کنونی به برخورد امپریالیسم با روسیه و الیگارشی آن نیز پیوند دارد. اگر الیگارشی روس همه ی پول های خود را برباد رفته ببیند و همه ی راه های سودجویی خود را از سوی غرب بسته ببیند بی گمان دست به کارهای خودکشی مانند خواهد زد. و از سوی دیگراین هم شدنی است که الیگارشی روس برای نیرومند شدن در برابر امپریالیسم غرب و امریکا آن چنان به پشتیبانی مردم خود برای پیروزی دراین نبرد نیاز داشته باشد که زیر فشار سازمان یافته توده ها به رهبری کمونیست ها به انجام برخی از دگرگونی ها برای آسان کردن زندگی مردم دست بزند.   

ولی برای کمونیست ها بازی با تضاد بورژوازی انگی روس با امپریالیسم و سرمایه گذاری بر آن همیشه خطرناک است. چرا که بورژوازی به ویژه اگر ملی نباشد در سرشت خود توان و خواست سازش ناگهانی و فروش مردم خود به امپریالیسم را دارد. روشن نیست که آیا الیگارشی روس مانند سال های ۹۰ میلادی در پایان این درگیری فرمان پذیری خود در برابر امپریالیسم را می پذیرد و به سرسپردگی تن می دهد؟ یا این که نبرد را هم چنان دنبال می کند؟  

هیچ کس نمی داند که این تضاد تا به چه زمانی به درازا خواهد کشید. برای همین خط مستقل طبقاتی حزب کمونیست روسیه برای دگرگونی های ریشه ای در جامعه کار درستی است. حزب کمونیست روسیه توانست که خط روشنی در برابر چند قطبی کردن جهان بگیرد و از تلاش روسیه در این راه پشتیبانی کند و هم زمان فراموش نکند که این کار به دگرگونی های ریشه ای درون کشوری به سود رنج بران نیاز دارد که در توانایی الیگارشی که نهادهای دولتی و دستگاه فرماندهی را در دست دارند نیست.   

One Comment

  1. Mohsen

    درود وصددرود به سیامک دلاور رفیق دانشمند ‌بسیار عزیز ما خدا ترا برای ما حفظ کناد زیبا ترین ‌درست ترین تحلیل ازوقایع اکراین یک لحظه فکر کردم رفیق زنده یاد هوشنگ ناظمی خداوندگار دیالکتیک دارد تحلیل می‌کند پاینده باشی بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.