گفت و گو با رفیق سیامک در باره ی رفیق عاصمی!

image_pdfimage_print

سخن روز شماره ۱
۳۱ فروردین ۱۴۰۱، ۲۰ آپریل ۲۰۲۲

رفیق عزیز! بعضی از ناگفته ها را در مورد رفیق عاصمی بگویید؟

رفیق در سال ۱۹۵۸ یعنی پنج سال پس از کودتا به ماینس آلمان آمد. از همان هفته های نخست با حزب پیوند یافت که آغاز زندگی سیاسی حزبی نوین ایشان بود.

در آن زمان بخشی از کار آموزشی حزب برای او، فرستادن او به آلمان دموکراتیک و دیدار و آموزش در کنار رفیق بهزادی بود. سه و چهار بار در سال و هر بار نزدیک به یک هفته پاسخ پرسش های خود را نزد رفیق بهزادی دریافت می کرد و با مغزی پر و دلی پرشور به آلمان فدرال بر می گشت. هنگامی که رفیق طبری به آلمان دموکراتیک آمد، رفیق فرهاد در کلاس های آموزشی او هم شرکت می کرد.

در سال ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ هواداران اندیشه مایویستی از حزب جدا شدند که به گفته رفیق از دویست هم وند پرکوش، تنها سه تن ماندند که رفیق فرهاد یکی از آن ها بود.  

همین‌ گروه کوچک، با سه هم وند حزب، توانست روزنامه ها و نوشته های حزب را مینیاتوری کند و به ایران بفرستد. در چند سال این گروه توانست که بیش از دو تن نوشته حزبی به ایران فرستاد که هر کیلو نوشته در برگیرنده هفتاد و دو تا مقاله بود.

هم زمان رفیقانی که از ایران برای پیوند با حزب می آمدند، در خانه این رفیق می ماندند، تا برای دیدار با رهبری به آلمان دموکراتیک فرستاده شوند. این روند تا زمان انقلاب دنبال شد و رفیق فرهاد از نخستین کسانی بود که با همسر آلمانی و سه فرزند خود به میهن بر گشت.     

راجع به فعالیت رفیق از آن موقع تا برگزاری کنگره سوم حزب کم و زیاد می دانیم. چه حرف هایی راجع به انتشار دوباره راه توده و همکاری با آقای خدایی گفته است؟

پس از این که رفیق فرهاد دید که ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم به پیروزی گذرا رسید و رفیق صفری هم می خواهد ایدیولوژی سوسیال دموکراسی را جانشین مارکسیسم- لنینیسم کند، به این نتیجه رسید که ماه نامه و یا هفته نامه ای باز شود تا از خط درست پشتیبانی کند. از آن جایی که این رفیق کار روزنامه نگاری در آن هنگام بلد نبود با آقای خدایی برخورد کرد. به گفته خود رفیق برای انجام کار روزنامه نگاری به همکاری خدایی نیاز داشت. ولی رفیق همیشه این را می گفت که زمانی که این تصمیم را به رفیق خاوری می گوید، رفیق خآوری می گوید “خدایی آدم کلاشی است مواظب باش سرت را کلاه نگذارد”.  رفیق فرهاد بارها گفته است که ای کاش رفیق خاوری هر چه را که در باره ی خدایی می دانست به او می گفت. اگر این گونه می شد، با توجه به احترام فراوانی که رفیق فرهاد برای رفیق خاوری داشت، بی گمان گام به این هم کاری نمی گذاشت.  

خدایی در یادداشتی در راه توده در باره ی  مرگ رفیق فرهاد می گوید که این رفیق هیچ کاره بوده است و همه کارها را خدایی انجام می داده است؟

نه. این سراسر دروغ است. رفیق فرهاد بارها گفته است که خدایی روزنامه نگار زبردستی است، ولی از دید تئوریک بسیار کم توان است و به گونه ای تجربه او در پیشه روزنامه نگاری او را از تحلیل و واکاوی ژرف رویدادها به دور می کرد و می کند و او هم واره غرق جلوه نمایی ژورنالیستی پدیده ها بود و نه توان و نه علاقه واکاوی های طبقاتی را داشت. بنابراین کار تئوریک راه توده با رفیق فرهاد بود و هیچ چیزی بدون پذیرش او چاپ نمی شد. در آرشیو توده ای ها ما سند داریم که یکی از رفیقان خود آقای خدایی و همکاران پیشین راه توده می گوید که در جلسه ها رفیق فرهاد به بررسی جستارهای تئوریک می پرداخت.

آیا رفیق فرهاد خدایی را جاسوس جمهوری اسلامی می دانست؟

نه. رفیق هیچ گاه چنین سخنی نگفته است، ولی همیشه گفته است که هیچ تردیدی ندارد که خدایی با بخشی از سازمان امنیتی جمهوری اسلامی در ارتباط است. رفیق فرهاد حتا سفر خدایی از اردوگاه پناهندگی به امریکا و برگشت او را نیز پرسش برانگیز می دانست و هم واره از خدایی خواست که پاسخ آن را بدهد. به هر روی، برای رفیق فرهاد خدایی راز سر بسته ای بوده و ماند.

در باره ی نامه معروف به نامه رفیق کیانوری به راه توده چه می دانید؟    

آن چه که رفیق فرهاد گفته است این بوده است که خدایی نامه ای از صندوق پستی راه توده به او نشان داد، به این مضمون که آن ها برای دریافت نامه ای از رفیق کیانوری باید به یک نشانی مشخصی به فرانسه بروند. رفیق فرهاد می گفت که او بسیار هیجان زده شده بود و حتا بر این باور بود که شاید خود کیانوری از ایران گریخته باشد و در جایی در فرانسه پنهان شده باشد.   

به هر روی، در فرانسه خدایی و رفیق فرهاد با بردار یکی از بلندپایگان سفارت جمهوری اسلامی در فرانسه روبرو می شوند که نامه را به آن ها می دهد. رفیق فرهاد دنبال تر، هنگامی که شناخت بهتری از خدایی پیدا کرده بود، می گفت که به گمان بسیار نامه ی صندوق پستی ساختگی بوده است و خدایی از جای دیگری از نامه کیانوری با خبر شده بود.

چرا این همکاری قطع شد؟

رفیق فرهاد کم کم به این نتیجه رسیده بود که خدایی به دنبال برنامه های دیگری است، به ویژه هنگامی که خدایی با مانوک خدابخشیان بدون اجازه رفیق فرهاد ارتباط برقرار کرده بود، این شک بیشتر شد. رفیق فرهاد در این اندیشه بود که چگونه خدایی را از راه توده بیرون کند. ولی همانگونه که می دانیم، خدایی هم به این شک پی برده بود و شبانه آرشیو را دزدید و رفت.

خدایی برای اولین بار روایت دیگری را تعریف می کند. خدایی از خانمی صحبت می کند و اینکه او مجبور شد به دلایل امنیتی و برای حفظ اسناد از دستبرد جمهوری اسلامی راه توده را از خانه رفیق عاصمی به در ببرد و نجات دهد؟

این ها سراسر دروغ است. هیچ پیوندی میان آن خانم و دزدیدن آرشیو راه توده نیست. به گفته رفیق فرهاد، خدایی خودش با آن خانم آشنایی داشت. خوشبختانه نزدیک به ده ساعت نوار در این باره از رفیق فرهاد در دست است که رفیقان ما هر زمانی که پیاده کردند آن را به پایان رسانده اند می توانند به دست رس همه بگذارند. 

چرا پس از این جدایی با خدایی ، برگشت رفیق فرهاد به حزب انجام نشد؟

نخست این که رفیق فرهاد خیلی پافشاری داشت که سخن از برگشت نباشد، چرا که به دید خود او، او هیچ گاه از حزب برون نرفته بود که تا برگردد. به هر روی، پس از کنگره سوم بارها میان رفیق خاوری و میان رفیق فرهاد هم دیدار و هم گفت و گوی تلفنی و هم نامه نگاری بوده است. رفیق خاوری خیلی تلاش کرد که رفیق فرهاد را با دیگران در رهبری حزب آشتی دهد. رفیق خاوری از رفیق فرهاد خواست، چیزی برای آشتی بنویسد که رفیق فرهاد این کار را کرد. رفیق خاوری پس از آن گفت که رفیقان هنوز خشنود نیستند. از آن جایی که رفیق فرهاد به راستی به رفیق خاوری باور و دلبستگی داشت، به رفیق خاوری گفت، شما هر چه می خواهید بنویسید و من امضا می کنم. همین کار هم شد، ولی رفیق خاوری دوباره گفت که رفیقان نپذیرفتند. پس از آن شوربختانه، کسی از سوی حزب در اندیشه گفت وگو در باره ی این ناسازگاری و تلاش برای آشتی نشد. این هم کاری می توانست بهره بسیاری برای حزب و جنبش داشته باشد. که چنین نشد و به جایش هم حزب و هم ایشان زیان دیدند.    

آیا رفیق هیچ گاه در اندیشه ساختن حزب توده ی ایران دیگری نشد؟

نه. شما بی گمان به یاد دارید، در آن نشست کوچک ما زیر درخت گردو، ایشان چگونه با رفیقی که با شوخی این سخن را گفته بود برخورد کرد. رفیق فرهاد صد در صد هوادار یک پارچگی حزب توده ی ایران بوده است، یعنی همین حزبی که هست، با همین رهبرانی که دارد. با هر تلاشی در راه درست کردن حزب توده ی ایران دیگری نبرد می کرد. و از بن هر گونه انشعاب را نادرست می دانست. و حتا می گفت که رفیق کیانوری هم در آن زمان ها پیام داده بود که شما هیچ گاه راه توده را در برابر حزب توده ی ایران نگذارید. راه توده یک گاه نامه است، نه حزب توده ی ایران.     

در مورد پول حزب صحبت های زیادی می شود که گویا رفیق عاصمی آن ها را به نفع خود دزدیده است ؟  

ببینید، این سخن بسیار زشتی است که برخی ها گفته اند. ده ها نامه میان رفیق خاوری و رفیق فرهاد دادوستد شده، ولی رفیق خاوری در هیچ جا هم چین تهمت سهمگینی را به رفیق فرهاد نزد، حتا گوشه و کنایه ای در این باره نزد. حزب توده ی ایران هم هیچ گاه چنین سخنی را از کانال های رسمی خود پخش نکرده است. رفیق فرهاد همه ی زندگی خود را و همه ی دارایی خود را برای حزب گذاشت. هزینه برگزاری بسیاری از پلنوم ها را بر دوش کشید. افزون بر این، به بسیاری از رفیقانی که در تنگنا بودند کمک کرد. از آن جایی که هوادار کار گروهی بود، با این که پول خودش بود، با این همه همیشه درخواست کمک رفیقان را در نشست ما در میان می گذاشت. بسیاری از رفیقان در درون و برون کشور از این کمک برخوردار شدند که خودشان می دانند و نیازی به گفتن ما نیست.

بعضی می گویند که رفیق برای اداره راه توده به آن پول احتیاج داشت.    

ببینید، رفیق فرهاد در آن زمان یک پاتولوژی پرآوازه در شهر داشت که درآمد هنگفتی داشت. این رفیق، خدایی و خانواده اش را در خانه اش جا داد و به او و همسرش برای کمک به چاپ و پخش راه توده دست مزد می داد.  رفیق فرهاد پول های حزب را به دستور خود رفیق خاوری به رفیق صفری سپرد. با این که رفیق خاوری گفته بود که پول حزب را به صفری بدهد، باز هم رفیق فرهاد از دیبر اول پیشین حزب نیز پرسید که آیا این کار را بکند یا نه. رفیق فرهاد با کمک دختر رفیق کیانوری از ایشان پرسید که حزب آن پول را می خواهد که رفیق کیانوری گفت بدهید به حزب. پس از مرگ صفری، رفیق فرهاد به رفیق خاوری گفت که همسر رفیق صفری پس از مرگ او از خانه خود کوچ کرد و با همه ی پول ها و سندها ناپدید شد. که در پاسخ رفیق خاوری گفت که او هم نمی داند که همسر صفری در کجاست.   

حالا که صحبت از رفیق صفری شد بپرسیم که نظر رفیق فرهاد در مورد او چه بود؟

رفیق فرهاد همیشه می گفت، تا پیش از سفر رفیق صفری به امریکا ما با دو گونه صفری برخورد می کنیم. یکی رفیق صفری پرکار و با دانش تئوریک بی همانند که همه ی وقت خود را برای حزب گذاشت. و یکی صفری کینه جو و مغرور. در آن نشست ما در زولینگین که شما هم بودید، ایشان با اشک از صفری بازگویی می کرد که هنگامی که رفیقان رهبری زیر بدترین شکنجه شبانه روزی بودند، صفری عکس کیانوری شکسته زیر شکنجه را در روزنامه های جمهوری اسلامی را به او نشان داد و با خشم گفت.

– شما از این رهبرانتان پشتیبانی می کنید؟   

صفری به گفته رفیق فرهاد، در کارهای حزبی هم بسیار مغرور بود و دید خود را به تر از دیگران می دانست و چندان به خرد گروهی پای بند نبود و به ویژه به رفیقان جوان هیچ اعتمادی نداشت. البته همان گونه که می دانید، رفیق فرهاد سخن های دیگری هم در باره ی رفیق صفری زد که بگذارید برای این که رفیق صفری نمی تواند از خود پشتیبانی کند، به همین چند نکته بسنده کنیم. آن چه که باید از آن یاد گرفت، این است که شخصیت انسان ها سیاه و سپید نیست و رنگین است. 

افشای اشعار زندان رفیق طبری از چه قرار بود؟

رفیق فرهاد در گفت و گویی با آقای نافعی دریافت که دفتر شعری از سوی آقای مطلب زاده چاپ و پخش شد. با خواندن آن شعرها، رفیق فرهاد صددرصد بر این باور شد که این شعرها از آن رفیق طبری است. برای همین هم مطلب زاده را سرزنش کرد که چرا هنگام دریافت این شعرها  در افغانستان، آن را به حزب نداد تا در باره ی شاعر آن در همان زمان پژوهش کند. به گفته آقای مطلب زاده این شعرها در صندوق او ماند و فراموش شده بود. پس از آن رفیق فرهاد با نافعی و سایه نیز در این باره گفت و گو کرد که آن ها هر دو پذیرفتند که این شعرها باید از آن رفیق طبری باشد.           

مطلب زاده، شاعر را یک جان داده توده ای در زندان می دانست. پس از آن که رفیق فرهاد آن شعرها را از آن رفیق طبری خواند، به ناگهان از این جا و آن جا شاعر پیدا شد. یکی می گفت شاعر آن شعرها، جعفر مرزوقی «برزین آذرمهر» است که هم اکنون هم زنده است و یک اصفهانی هم گفت که او شاعر این شعرها است، با این که رفیق طبری در شعرش از زادگاه خود شمال سخن می گوید. رفیق عمویی که خود نخست پذیرفته بود که شعرها از آن طبری است، آقایی به نام بیژن را شاعر شعرها دانست و دو تا دفتر شعر او را برای رفیق فرهاد فرستاد. رفیق فرهاد دو دفتر شعر آقای بیژن و شعرهای زندان رفیق طبری را برای ارزیابی به یکی از بزرگ ترین شعر شناسان میهن داد که او گفت شاعر شعرهای کتاب سوم با شاعر دیگر کتاب ها یک سان نیست.

در این مورد چرا رفیق فرهاد با رفیق سایه بد بود؟

با سایه بد نبود. با هم رفیق بودند و رفت و آمد خانوادگی داشتند. ولی پس از انتشار “پیر پرنیان اندیش”، رفیق فرهاد سایه را توده ای شرم گین می نامید و از این که او در آن گفت و گو از حزب پشتیبانی نکرد و خود را جدا از حزب دانست دل گیر بود. دل گیری دیگر او برای این بود که سایه در آن گفت و گو گفت که گویا رفیق فرهاد می خواست به او ده هزار یورو بدهد، تا او به دروغ دفتر شعر را به طبری نسبت دهد. ولی گویا به گفته رفیق فرهاد ده هزار یورو در باره ی چیز دیگری بود. سایه بسیاری از دست نوشته های رفیق طبری را در گنجینه خود داشت و رفیق فرهاد به او گفت که به جای سیگار کشیدن و صدای امریکا تماشا کردن این نوشته ها را تدوین و تنظیم کن و هزینه اش هم با من.    

خواهشمندم که پاسخ رفیق فرهاد را که با دست خط خود در این باره در زیر همان بخش کتاب خاطرات سایه نوشته است بیاورید.

به هر روی یک ناسازگاری میان دو رفیق  در این باره بود که هیچ گاه نمی بایست به برون راه یابد.

کار این شعرها به کجا کشیده است؟

ببینید، رفیق فرهاد یک کتاب بلندوبالا نوشت و دلیل های خود را برای این که طبری سراینده این شعرها هست را آورد، برای نمونه  دنبال کردن رشته اندیشه رفیق طبری؛ شیوه ویژه شعر گویی طبری؛ و واژه های به کار برده که در آن زمان چاپ نشده بود؛ و بار فلسفی ژرف شعرها. کسی که می گوید که او سراینده برخی (در بایگانی “توده ای ها” است که گویا آقای بیژن خودش در دیداری با رفیق امیدوار گفت که برخی از آن شعرها از آن اوست نه همه ی آن.) از این شعرها است، هنگام “سرودن” جوان ۲۴-۲۵ ساله ای بوده است که حتا دانشجوی ادبیات و یا فلسفه هم نبوده است. هنگام نامه نگاری ایشان با رفیق فرهاد، ایشان به روشنی نشان می دهند که توان تحلیل فلسفی این شعرها را ندارند.    

همین آقا شعری در جشن حزب خوانده است که بندهای آن را به یاد ندارم، ولی باید بتوان آن را در جایی یافت. هم سنجی آن شعر با “فرسایش خزان” برای نمونه به روشنی نشان می دهد که سراینده این دو شعر دو شاعر بسیار گوناگون با هم هستند. برای درک این حقیقت نیازی به پرسش از شاعر بزرگ ما سایه نیست.  

به هر روی، هر کسی که در این باره تردید دارد می تواند آن را به تاریخ سپارد. پس از سرنگونی رژیم، بی گمان پرده های شک دریده می شوند.

سرنوشت “توده ای ها” با درگذشت رفیق فرهاد به کجا کشیده می شود؟

“توده ای ها” سال ها در نمای بیرونی خود با نام رفیق فرهاد نوشته و پخش می شد، ولی همیشه رفیقانی در درون و برون حزب بودند که در این کار کمک می کردند، ولی نمی خواستند که نامی از آن ها آورده شود. درگذشت رفیق فرهاد، تنها ضربه نیست، همان گونه که شما می دانید، پیش از آن هم رفیق “علی” به دلیل فشار کار و زندگی نیز کنار کشید که باز هم ضربه بزرگی بود، چرا که این رفیق دید تئوریک نیرومند و تجربه سیاسی خوبی داشت و دارد و کار ویراستاری تئوریک را بر دوش می کشید.  

ما هم اکنون کاری را که باید انجام شود می کنیم و برخی ها هم به ما کمک می کنند. ولی همان گونه که شما به یاد دارید، سفارش رفیق فرهاد این بود که همه باید به حزب برگردند و در نبرد درون حزبی شرکت کنند. رفیق فرهاد، نمونه خود را یک تراژدی پیچیده می دانست که نباید برای دیگران نمونه شود.  “باید به حزب برگردید”، پند همیشگی ایشان به ما بود.  

آخرین دیدار شما با ایشان چطور بود؟

همان گونه که می دانید در نشست های دیجیتالی ما می دیدیم که ایشان هر روز کم توان تر می شوند. ولی به ناگهان خیلی به تندی بیماری رفیق بدتر شد. هنگام دیدار نتوانست حتا در را باز کند. من از سوی ساختمان پاتولوژی رفتم تو و با پشت انگشت ها زدم به پنجره اتاق نشیمن که تا  شنید، بیدار شد، مرا دید و در را باز کرد. با دیدن آن تن ناتوان ، اشک در چشمانم گرد آمد، ولی توانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. بسیار لاغر شده بود. من از حال او پرسیدم و او از حال جنبش پرسید و غمگین شد از این که دیگران نتوانستند بیایند. شگفت زده شدم که چگونه با این ناتوانی، تا ان جا که می توانست به بررسی نوشته های ما می پرداخت. پس از چند ساعتی، گفت برویم بیرون. نمی دانم چگونه به ناگهان توان مند شده بود و من دوباره امیدوار شدم.  با هم رفتیم در کافه شیرینی پرآوازه شهر، قهوه و شیرینی خوردیم و در باره ی ایران و جهان گفت و گو کردیم.           

شب دوباره با هم گپ زدیم، ولی پافشاری داشت که در باره ی کارهای پس از مرگ خود سخن بگوید. و هر چه که من خواستم که زیر بار این گفت و گو نروم، نتوانستم جلوی او را بگیرم. به ” زور ” مرا وادار کرد، تا در باره ی سرنوشت تارنگاشت و متن نوشته در باره ی مرگ خود با هم گپ بزنیم. صبح روز بعد دوباره حالش خیلی بد شد و هنگام خداحافظی پافشاری داشت که بغلم کند و رویم را ببوسد. گفتم رفیق کرونا است، باید مواظب باشید. با لبخند گفت، رفیق کار از کار گذشته است، این آخرین دیدار ما است. نمی دانید که با چه حالی به کوچه زدم. گیج و منگ بودم.  

این هم سرگذشت یک رفیق توده ای که با همه ی خوبی و بدی خود، همه ی توان خود را برای دگرگون کردن جهان، به یک جهان انسانی به کار برد.

One Comment

  1. Mohsen

    فریدون فرخ فرشته نبود. زمشک و ز عنبر سرشته نبود. زداد و دهش یافت آن نکویی. تو داد و دهش کن فریدون تویی.
    « تقدیم به روان زنده یاد رفیق فرهاد گرامی. بدرود»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.