تاریخ و دیالکتیک، بخش هشتم، رشد علم تاریخ از توصیـف به شنـاخت، آغاز ٢٢

مقاله شماره ٨٩/٣٠

احساس آزادى‏‏ براى‏‏ تعیین هدف (غایت) و مرز آن

انسان موجودى‏‏ است داراى‏‏ خواست و هدف؛ و ازاین‏روکه هیچ گاه بدون هدف به اقدامى‏‏ دست نمى‏‏زند، داراى‏‏ این قابلیت است که اقدامات خود را به‏طور هدفمند و غایتمند در جهت معینى‏‏ سوق دهد. این قابلیت، قابلیتى‏‏ انسانى‏‏ است که انسان را به‏طور اساسى‏‏ از حیوان که تنها داراى‏‏ غریزه است، متمایز مى‏‏سازد. این آگاهى‏‏ اوست که به او احساس تعیین سرنوشت خود را عطا مى‏‏کند، یعنى‏‏ احساس آزادى‏‏ را (LXXXIII). این احساس آزادى‏‏  – مى‏‏توان آن را  تجربه نیز نامید –   شرط روحى‏‏ براى‏‏ این واقعیت است که انسان براى‏‏ اقدامات خود اهدافى‏‏ را از پیش [هدف و غایت پیش رو] تعیین مى‏‏کند، شرط روحى‏‏اى‏‏ که بدون آن، چنین رفتارى‏‏ اصلاً ممکن نمى‏‏بوده است. بدون چنین احساسى‏‏ از آزادى‏‏، انسان اصلاً خواست و سودى‏‏ نمى‏‏داشته است، فکر کند، تصمیماتى‏‏ بگیرد و اهدافى‏‏ را تعیین کند؛ او فرقى‏‏ با حیوانى‏‏ که رفتارش را غرایزش تعیین مى‏‏کند، نمى‏‏داشته است. براین‏پایه است که از دید فرد منفرد، ضرورتاً ظاهر آزادى‏‏ مطلق و بدون قید وشرط براى‏‏ انتخاب اهداف و خواست‏ها، به‏وجود مى‏‏آید. اما کل وضع بلافاصله به‏صورت دیگرى‏‏ مطرح مى‏‏شود، بمحض آن‏که انسان را نه به‏صورت منفرد، بلکه در وابستگى‏‏ اجتماعى‏‏ او مورد توجه قرار دهیم. آن شرایطى‏‏ که احساس و تجربه آزاد بودن در انتخاب اهداف را در آگاهى‏‏ انسان ایجاد مى‏‏سازد، جهت دیگرى‏‏ را هم براى‏‏ او ملموس مى‏‏کند، جهتى‏‏ که در ارتباط اجتماعى‏‏ با دیگر انسان‏ها و کل جامعه قرار دارد، احساسى‏‏ که در تضاد دیالکتیکى‏‏ قرار دارد با احساس آزادى‏‏ او: انسان خود را در چهارچوب مرزهایى‏‏ محدود مى‏‏کند که هم‏زمان از یک سو از طریق خواست او و از سوى‏ دیگر از طرف شرایط عمومى‏‏ حاکم بر هستى‏‏ تعیین مى‏‏شود. (م) به‏عبارت دیگر، انسان خود را در مرز و امکانات عینى‏‏اى‏‏ که فرد به‏کمک و از طریق ذهنیت خود به وجود آن‏ها پى‏‏مى‏‏برد، محدود مى‏‏سازد. این محدودیت به سخن دیگر عبارت از این است که انسان در صحنه جامعه وابسته به شرایط اجتماعى‏‏اى‏‏ است که داراى‏‏ ریشه‏هاى‏‏ عـلّـى‏‏ دیگرى‏‏ جز خواست و هدف او هستند (LXXXIV). وابستگى‏‏ عـلّـى‏‏ به شرایط اجتماعى‏‏، به‏هیچ‏وجه به این معنا نیست که فرد نمى‏‏تواند بین امکانات متفاوت، آن امکانى‏‏ را که مایل است، انتخاب کند؛ چنین وضعى‏‏ [یعنى‏‏ محدودیت عینى‏‏ ناشى‏‏ از انتخاب] احساس آزادى‏‏ را در آگاهى‏‏ انسان از بین نمى‏‏برد. به‏عبارت دیگر، وابسته بودن انسان به شرایطِ عینى‏‏ هستى‏‏ مستقلِ از خواست او، موجب مى‏‏شود که چگونگى‏‏ تعیین حلقات و جهت یافتن تداوم زنجیره عـلّـى‏‏ شرایط عینى‏‏، درست به‏خاطر امکان انسان در انتخاب بین امکانات موجود و مستقل از خواست خود، به‏طور آگاهانه توسط انسان تعیین شود: رابطه بین آزادى‏‏ و ریشه عـلّـى‏‏ شرایطِ عینى‏‏ چیز دیگرى‏‏ را تشکیل نمى‏‏دهد، جز رابطه بین ذهنیت و عینیت که کلیه شرایط و وضع اجتماعى‏‏ را برپامى‏‏سازد و ایجاد مى‏‏کند. (م) این نتیجه‏گیرى‏‏، نتیجه‏گیرى‏‏اى‏‏ است که این‏بار نه از منظر عمومى‏‏ شرایط اجتماعى‏‏ به‏دست آمده است، بلکه از منظر روحى‏‏ و پسیکولوژى‏‏ انسان نتیجه مى‏‏شود.

گذار دیالکتیکى‏‏ از ذهنیت به عینیت و برعکس

اگر هم آگاهى‏‏ انسان که مِلاک تمایز او از حیوانِ داراى‏‏ غرایز است، بر خواست او استوار مى‏‏باشد، باوجود این انسان موجودى‏‏ نیست که بتواند زندگى‏‏ خود را تنها برپایه خواست خود سازمان دهد، بلکه همچنین موجودى‏‏ است وابسته به شرایط عینى‏‏ مستقل از خواست خود. همانطور که شرایط اجتماعى‏‏ به‏طور مداوم انگیزه‏اى‏‏ را براى‏‏ خواست انسان تشکیل مى‏‏دهند، تا او بتواند به‏طور آزادانه و به شیوه معینى‏‏ بین امکانات آن امکانى‏‏ را که مایل است انتحاب کند، همانطور هم این انتخاب، بنوبه خود، شرط است براى‏‏ ایجاد و برپاشدن شرایط عینى‏‏ اجتماعى‏‏ (LXXXV). روند منقطع گذار دیالکتیکى‏‏ از ذهنیت به عینیت و برعکس، اصلاً به‏طور کلى‏‏ شکل تظاهر هستى‏‏ اجتماعى‏‏ را تشکیل مى‏‏دهد. (م) و هر کوشش به‏منظور توضیح پدیده‏هاى‏‏ زندگى‏‏ انسانى‏‏ بدون توجه به این اصل و یا خارج از آن، اجباراً توضیحى‏‏ جزم‏گرایانه و مصّلب، یک‏سویه و نادرست خواهد بود. زیرا دچار تضاد درونى‏‏ بوده و علت خواهد بود براى‏‏ نظریه‏هاى‏‏ فاقد زمینه تئوریک و متضاد و مبه‏هم و متخاصم، زیرا چنین نظریاتى‏‏ برپایه شیوه اندیشه نادرست متافیزیکى‏‏ قرار دارند.

براى‏‏ ریکرت تعریف انسان به‏مثابه موجودى‏‏ با استعداد و پدیده‏اى‏‏ طبیعى‏‏- موزون “نرمآتیف” normativ [مطابق با هنجار و طبیعت]، وسیله و انگیزه است براى‏‏ آن‏که مدعى‏‏ شود که فردیت شخصیت یکتاى‏‏ انسان غیرقابل نفى‏‏کردن بوده و پدیده‏اى‏‏ تاریخى‏‏ است. ریکرت با این تعریف، از نظریه کانت پیروى‏‏ مى‏‏کند  – که کم‏تر به مفهوم قانون اجتماعى‏‏ و بیش‏تر به مفهوم قانون علوم طبیعى‏‏ مورد نظر کانت، مربوط است -، نظرى‏‏ که ریکرت آن را اما مطابق با قانون “اجتماعى‏‏” قرار مى‏‏دهد و از آن، قانون و نظمى‏‏ براى‏‏ پدیده‏ها منظور مى‏‏کند که طبق آن، ویژگى‏‏ پدیده‏هاى‏‏ متجزا ازهم در نظم‏ منظور نمى‏‏شود. در مورد موضع و نظر کانت، لوکاش چنین مى‏‏نویسد: «کانت در پاراگراف معروف ۷۶ در اثر خود تحت عنوان “برخورد انتقادى‏‏ به قابلیت ابراز نظر”  – که البته در سطح تز قرار دارد –  به نتیجه‏گیرى‏‏ درباره شناخت “نرماتیف” در مورد شخصیت انسان نائل مى‏‏شود. او در آنجا چنین مى‏‏گوید: که در شناخت معمولى‏‏ انسان، شناختى‏‏ که خاص را در عام جمع مى‏‏زند، خاص همیشه پدیده‏اى‏‏ اتفاقى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند. اما از طریق چنین جمع زدنى‏‏ به‏مثابه وسیله شناخت، نه مى‏‏توان طبیعت را در کلیتش و نه زندگى‏‏ آلى‏‏ را به‏طور متناسب درک کرد. ازاین‏رو کانت به‏طور تئوریکى‏‏ خواستار شعورى‏‏ از نوع دیگرى‏‏ (intellectus archetypus) مى‏‏شود که براى‏‏ او در این شعور، تضاد بین عام و خاص وجود ندارد». (۱۶۴) اما از زمان کانت تاکنون تئورى‏‏ دیالکتیک پیشرفت پرعظمتى‏‏ داشته و توانسته است به مسئله‏اى‏‏ که کانت به‏درستى‏‏ طرح مى‏‏کند، پاسخ دهد.

قانون دیالکتیکى‏‏

[خاطرنشان مى‏شود که در این مبحث، “قانون حقوقى‏” مدّنظر نیست]

محدودیتِ ماقبل دیالکتیکى‏‏ مفهوم قانون برپایه علوم طبیعى‏‏ در این نکته قرار داشت که این علوم، براى‏‏ آن‏که بتوانند لحظات خاص را جمع بندى‏‏ و در متن قانون فرموله کرده و بگنجانند، مى‏‏بایستى‏‏ از تغییر شرایط به نتیجه‏گیرى‏‏هاى‏‏ انتزاعى‏‏ مى‏‏پرداختند که وقایع طبیعى‏،‏ تحت تاثیر آن‏ها [تغییر شرایط] جریان  داشتند. بدین‏ترتیب حرکت و تغییر به قلمروى‏‏ معینى‏‏ محدود مى‏‏شد. تنها در این محدوده، تغییر مورد توجه قرار مى‏‏گرفت و به‏شکل و فرمول قانون بیان مى‏‏گردید. در چنین قلمروى‏‏ محدود تغییرات، تنها آن چیزى‏‏ موضوع و ابژکت مورد توجه بود که در چنین فرمولى‏‏ مى‏‏گنجید. اما ویژگى‏‏ کیفى‏‏ لحظات خاص که در هر روند طبیعى‏‏ وجود دارد و تحت تاثیر تغییرات عمومى‏‏ شرایط به‏وجود مى‏‏آید [یعنى‏‏ مضمون و ذات عام] که در قلمروى‏‏ محدود تغییرات، ثابت باقى‏‏ مى‏‏ماند، مورد توجه قرار نمى‏‏گرفت.

خدمت بزرگ دیالکتیک این امر بود که با ارزیابى‏‏ واقعیت به‏مثابه روند و براین‏پایه، دخالت دادن تغییر شرایط در تعریف و فرموله کردن متن و مفهوم قانون، به تقابل و تضاد متافیزیکى‏‏ بین خاص و عام پایان بخشید. در ابتدا و به‏مراتب ساده‏تر از در طبیعت، امکان به‏کارگرفتن برداشت جدید دیالکتیکى‏‏ براى‏‏ توضیح تاریخ بشرى‏‏ بود که در آن همیشه مسئله تغییرات و  مسائل مربوط به افراد مورد توجه قرار مى‏‏گیرد. همانطور که شناخته شده است، هگل تئورى‏‏ منقلب و زیرو رو کننده خود را در مورد توضیح هستى‏‏ اجتماعى‏‏ به‏کار برد و آن را رشد داد. مارکس و انگلس با تکیه به نظریات هگل، اما از طریق قراردادن دیالکتیک ایده‏آلیستى‏‏ هگل برپایه ماتریالیستى‏‏، تئورى‏‏ دیالکتیکى‏‏ جامعه، یعنى‏‏ ماتریالیسم تاریخى‏‏ را پایه گذاشتند. اما نکته جدید در دیالکتیک تاریخى‏‏ مارکسیسم، یعنى‏‏ پایه‏گذارى‏‏ مفهوم مشخص قانون که در آن تضاد متافیزیکى‏‏ بین خاص و عام حل و برطرف شده است، را ریکرت و تعداد زیادى‏‏ از منتقدان حتى‏‏ متوجه هم نشده‏اند.

برداشت دیالکتیکى‏‏ ماتریالیسمِ تاریخى‏‏

بدین‏ترتیب، به‏کمک برداشت دیالکتیکى‏‏ از ماتریالیسم تاریخى‏‏ به سردرگمى‏‏ برداشت علم غیردیالکتیکى‏‏ از تاریخ ناب و خالص [که گویا بدون دخالت نظر حتى‏‏ خود تاریخ‏نویس به رشته تحریر درمى‏‏آید] که تنها به توصیف اوضاع و احوال [واقعیت‏امر یا خاص در تاریخ، مثلاً زندگى‏‏ و اعمال انوشیروان، اسکندر، ناپلئون] مى‏‏پردازد و همچنین از علم اجتماع– جامعه‏شناسى‏‏ پایبند به قانون توخالى‏‏ و عام، پایان داده مى‏‏شود.

سردرگمى‏‏ برداشت علم غیردیالکتیکى‏‏ نکته دیگرى‏‏ را هم به‏دنبال دارد. از یک‏سو تاریخ‏شناسى‏‏ غیردیالکتیکى‏‏ کیفیت خاص پدیده‏هاى‏‏ منفرد و مجزا را درک مى‏‏کند [و لذا از اندیویدم و شخصیت و نقش تاریخى‏‏ او سخن به‏میان مى‏‏آورد]، اما در اثر عدم تحرک اسلوب شیوه نگرش متافیزیکى‏‏-“عقلایى‏‏”، یعنى‏‏ برپایه عقل روزمره، این شناخت در سطح باقى‏‏ مى‏‏ماند [یعنى‏‏ رابطه اندیودیوم- خاص‏ها با دیگر جوانب و لحظات کلیت را در نظر نمى‏‏گیرد]، لذا کیفیت خاص پدیده تنها در سطح و به‏صورت ظاهر توهم آمیز [نادرست و کاذب و اغفال شده]، آنطورکه فهم عادى‏‏ روزانه متافیزیکى‏‏ آن را درک مى‏‏کند [“خصلت جنگجویى‏‏” اسکندر]، درک مى‏‏شود؛ علم در چنین برداشتى‏‏ در سطح و یک‏سویه نگر و توصیف کننده باقى‏‏مى‏‏ماند. از سوى‏ دیگر، جامعه‏شناسى‏‏ [بورژوایى‏‏ که به روند تاریخى‏‏ و رشد جامعه و ریشه‏هاى‏‏ عـلّـى‏‏ آن بى‏‏توجه است]، درحالى‏‏ که‏هاج و واج در برابر تاریخ‏نگارى‏‏ “ناب” قرار دارد و از یک سو قادر به درک محتوا و چگونگى‏‏ کیفى‏‏ اوضاع و احوالى‏‏ نیست که این علم نمى‏‏تواند آن را بشناسد و ارایه دهد، و همچنین، درحالى‏‏ که نمى‏‏تواند تنها به فاکت‏هاى‏‏ ارایه شده توسط این تاریخ‏نگارى‏‏ قناعت کند و خرسند باشد، مى‏‏کوشد به‏کمک قوانینى‏‏ که براى‏‏ شرایط عام ارایه مى‏‏دهد [مثلاً “روح زمانه”]، به درک مضمون تاریخ و ذات وقایع و اوضاع و احوال تاریخى‏‏ دست‏یابد و آن را بشناسد؛ اما چنین عام‏گرایى‏‏ ضرورتاً به‏قیمت از بین رفتن کیفیت خاص پدیده‏هاى‏‏ تاریخى‏‏ عملى‏‏ مى‏‏شود و ازاین‏رو این کوشش به ایجاد ساختارهاى‏‏ “قانونى‏‏” [خصلت جنگجویى‏‏، خشونت]، اما خالى‏‏ از روح وقایع، مى‏‏انجامد. (LXXXVI)

آنجا که جامعه‏شناسى‏‏، به‏ویژه جامعه‏شناسى‏‏ قدیمى‏‏، “محتاط‏تر” و “دقیق‏تر” عمل مى‏‏کند و مایل است از این قانون‏سازى‏‏ توخالى‏‏ طفره رود، دچار یک فرمالیسم ظاهرپرستِ توخالى‏‏ مى‏‏شود که نتیجه آن تشدید نتیجه‏گیرى‏‏ انتزاعى‏‏ از کیفیت و درغلطیدن به عام‏گرایى‏‏ بى‏‏معنا است؛ در چنین شرایطى‏‏، دیگر تاریخ مشخص از مدّ نظر دور مى‏‏شود؛ نهایتاً تنها راه براى‏‏ تداوم بررسى‏‏، به‏کار‏گرفتن شیوه جامعه‏شناسى‏‏ “تجربى‏‏” خواهد بود که به‏کمک آن تظاهر و سطح بیگانه‏شده و شیئى‏‏شده مدارک و اسناد برپایه شیوه “تجربى‏‏” “جمع آورى‏‏” شده، “به نظم” درآورده و “پرداخته” و تزین مى‏‏شوند. در نتیجه چنین شیوه‏اى‏‏، تنها آن چیزى‏‏ ظاهر مى‏‏شود و به چشم مى‏‏خورد، آنچه که در ظاهر مدارک “واقعیت‏امر” به‏طور “تجربى‏‏” جمع آورى‏‏ و “فهمیدنى‏‏” است. (در این مورد نیز نگاه شود به اثر من تحت عنوان “سوسیالیسم مارکسیستى‏‏ و یا اخلاقى‏‏؟”). در برداشت جامعه‏شناسى‏‏ “تجربى‏‏” دیگر حرفى‏‏ از قانون به‏میان نمى‏‏آید، به‏جاى‏‏ آن، سطحى‏‏گرى‏‏ “تجربى‏‏” در اصیل‏ترین شکل آن حکمفرماست.

حتى‏‏ یک نگاه گذرا نیز اجازه مى‏‏دهد خصلت جامعه‏شناسى‏‏ غیردیالکتیکى‏‏ که ما برشمردیم، دیده و شناخته شود. همه جا، با موارد استثنایى‏‏ کمى‏‏ (مثلاً نزد گومپلوویچ Gumplowicz، راتسنهوفر Ratzenhofer، اوپنهیمر Openheimer، ترولچ Troeltsch ، ماکس وبر Max Weber) ما با همان شیوه فرمالیسم ظاهرپرست روبرو هستیم، اگر مى‏‏توان تفاوت‏هاى‏‏ زیادى‏‏ را در بررسى‏‏هاى‏‏ موضوع نزد پژوهشگران مختلف یافت. مثلاً به تئورى‏‏هاى‏‏ مشهور جامعه‏شناسى‏‏ “آموزش سه مرحله‏اى‏‏ رشد طبیعى‏‏ بشر” کومته Comte (LXXXVII)، آموزش طبیعى‏‏ “ابر ارگانیسم” اسپنسر Spencer (LXXVIII)، آموزش اشتاملر Stammler  درباره “نُـرم ها” (LXXXIII)، قانون تاثیر متقابل زمملز Simmels (LXXXIX) ـ آموزشى‏‏ که شاگردش فیرکاندت Vierkandt به آن ادامه داد، […]، و به‏ویژه باید به جامعه‏شناسى‏‏ جدید تجربى‏‏ اشاره شود وغیره. چهارچوب اثر کنونى‏‏ اجازه برخورد مفصل به کلیه این نظریه‏ها را نمى‏‏دهد، اما هرکسى‏‏ که حتى‏‏ به‏طور گذرا به جامعه‏شناسى‏‏ پرداخته است، مى‏‏داند که این رشته جامعه‏شناسى‏‏ از این خصوصیت برخوردار است که مدارک مشخص تاریخى‏‏ را که دست کم ابژکت و موضوع واقعى‏‏ براى‏‏ پژوهش توصیفى‏‏ تاریخ هستند، آن‏چنان دستخوش توجیه عام‏گرایانه قرار دهد که عملاً این پژوهش جامعه‏شناسانه، بى‏‏توجه به این مدارک مشخص تاریخى‏‏ باقى‏‏مانده و لذا به این جامعه‏شناسى‏‏ خصلتى‏‏ بشدت فرمالیستى‏‏- صورى‏‏ مى‏‏بخشد.

در شرایطى‏‏ که جامعه‏شناسى‏‏ فرمالیستى‏‏ در وضعى‏‏ قرار ندارد که حرکت و تغییر کیفى‏‏ مشخص پدیده‏ها را [که ناشى‏‏ از تغییر شرایط حاکم بر آن‏ها تحقق یافته است] دنبال کند، اجباراً در سطح خارجى‏‏ پدیده‏ها باقى‏‏ مى‏‏ماند. “قوانینچنین جامعه‏شناسى‏‏ تنها دربین ابژکت‏ها، یعنى‏‏ بین ظاهر بى‏‏واسطه و بودِ عینى‏‏ سطحِ متافیزیکى‏‏ پدیده‏ها در حرکت هستند و به نتیجه‏گیرى‏‏هاى‏‏ عام مى‏‏پردازند. براین‏پایه است که هگل نظریه‏هاى‏‏ جامعه‏شناسانه را نهایتاً قادر ارزیابى‏‏ نمى‏‏کند که بتوانند بر موانع بر سر راه اسلوبِ نظاره‏گر- ظاهرنگرِ توصیف کننده، غلبه کرده و بر ضعف تاریخ‏نگارى‏‏ توصیفى‏‏ چیره شوند تا به هدف خود نایل گردند. برعکس، شیوه نگرش چنین جامعه‏شناسى‏‏ در برابر آن تاریخ‏نگارى‏‏ این کمبود را نیز داراست که تاریخ مشخص بکلى‏‏ از مدنظر این جامعه‏شناسى‏‏ دور مى‏‏شود و او تنها مى‏‏تواند عام‏ترین و سطحى‏‏ترین اشکال تظاهر حیات اجتماعى‏‏ را مورد توجه قرار دهد (مثلاً “تاثیر متقابل” بین افراد و یا “قانون تقلید”؛ این اشکالِ سطحى‏‏ تظاهرِ هستى‏‏ اجتماعى‏‏ مورد نظر جامعه‏شناسى‏‏ غیردیاکتیکى‏‏ همان اشکال واقعاً موجود روحى‏‏- پسیکولوژیکى‏‏ هستى‏‏ انسانى‏‏ هستند. اما به‏کمک آن‏ها نه مى‏‏توان تاریخ مشخص را مورد بررسى‏‏ و پژوهش قرار داد و نه آن‏ها مى‏‏توانند نکته‏اى‏‏ را به‏اثبات برسانند).  برخلاف چنین شیوه جامعه‏شناسى‏‏، تاریخ‏نگارى‏‏ “ناب” لااقل موضوع پژوهش خود را واقعاً توصیف مى‏‏کند. اما ما دیدیم، باقى‏‏ ماندن تنها در سطحِ توصیف ابژکت تاریخى‏‏ نیز کماکان برخورد و رفتارى‏‏ متافیزیکى‏‏ و غیرمتناسب با مضمون و ذات پدیده را تشکیل مى‏‏دهد.

ماتریالیسم مکانیکى‏‏ در کجا قرار دارد؟

راه رشد و ترقى‏‏ علم تاریخ از تنها توصیف و گزارش وقایع به شناخت از آن‏ها را ماتریالیسم تاریخى‏‏ ارائه مى‏‏دهد. (م) اما از آنجا که ماتریالیسم تاریخى‏‏ تنها در مضمون دیالکتیکى‏‏ آن ظهور نمى‏‏ کند، بلکه همچنین در شکل جامعه‏شناسى‏‏ عامیانه نیز خود را بروز مى‏‏دهد، مجبور هستیم این شکل را مورد بررسى‏‏ قرار دهیم، با این هدف که ثابت کنیم که چنین نگرشى‏‏ همان نگرش قدیمى‏‏ ماتریالیسم مکانیکى‏‏ را تشکیل مى‏‏دهد که بنظر مى‏‏آمد ازبین رفته است. نگرشى‏‏ که درضمن لااقل خویشاوندى‏‏ دارد با شیوه پژوهش “بورژوایى‏‏” از تاریخ.

با نکته‏اى‏‏ که بى‏‏واسطه در برابر ما قرار دارد، آغاز کنیم. (م) همانند علم بورژوایى‏‏، برداشت ماتریالیستى‏‏ عامیانه  مکانیکى‏‏ از تاریخ نیز قادر نیست بین اقدامات مقدماتى‏‏ براى‏‏ دستیابى‏‏ به اسناد و مدارک از یک سو، و کار اساسى‏‏ پژوهش براى‏‏ دستیابى‏‏ به شناخت علمى‏‏ از سوى‏ دیگر، تفاوت قائل شود، اگرچه مارکس و انگلس بارها، ازجمله در “کاپیتال” و در “ایدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” با صراحت دراین باره سخن گفته اند. (۱۶۵) تا چه اندازه مارکس و انگلس بررسى‏‏ اسناد و مدارک را، بى‏‏توجه به هر نتیجه “غیره مترقبه‏اى‏‏” هم که به‏دست آید، همان “علم تاریخ” بورژوایى‏‏ تلقى‏‏ مى‏‏کنند، آمادگى‏‏ به‏طور روشن آن‏ها نشان مى‏‏دهد، که درعین برخورد انتقادى‏‏، کار تحقیقاتى‏‏ خود را از آنجا آغاز مى‏‏کنند که عالمان دیگر آن را پایان یافته دانسته و اعلام کرده بودند: یعنى‏‏ با پژوهش اسناد و مدارک تهیه شده توسط این پژوهش‏گران. البته با توجه به مسائلى‏‏ که در این اسناد مطرح شده‏اند. حتى‏‏ نتایج تحقیقات مورگان که دانشمند توانایى‏‏ در پژوهش مستقل بود نیز براى‏‏ انگلس تنها زمینه‏اى‏‏ را تشکیل مى‏‏داد که شناخت‏هاى‏‏ به‏دست آمده توسط او را با برداشت دیالکتیکى‏‏ تعمیق ببخشد: «هیچ شخصیت کم‏ترى‏‏ از خود کارل مارکس نبود که حق بررسى‏‏ و انطباق نتایج پژوهش مورگان را براى‏‏ خود محفوظ داشته باشد، آن‏ها را با برداشت ماتریالیستى‏‏ تاریخ – من شاید مجاز باشم در محدوده معینى‏‏ بگویم با نتایج کار ما -، در ارتباط قرار داده و توضیح دهد و از این راه ارزش و معناى‏‏ واقعى‏‏ آن نتایج را نشان دهد». (۱۶۶)  منظور انگلس به‏هیچ وجه تنها یک توضیح بهتر و یا تصحیح اشتباه‏هاى‏‏ مورگان و یا کنترل اسناد و مدارک نیست، همانطور که از متن نقل شده بخوبى‏‏ مستفاد مى‏‏شود، بلکه منظور انگلس آنست که نتایج پژوهش مورگان به‏طور کلى‏‏ با نگرش دیگرى‏‏ مورد بررسى‏‏ قرارگرفته و ازاین طریق مضمون و «معناى‏‏ واقعى‏‏» آن که از دید غیردیالکتیکى‏‏ به‏دور مانده بود، کشف و از درون پدیده‏هاى‏‏ برشمرده شده، بیرون آورده شود.

تفاوت بین تکنیک و اسلوب پژوهش

در مقدمه “جنگ دهقانى‏‏ در آلمان”، انگلس با روشنى‏‏ این نکته را توضیح مى‏‏دهد که به‏طور اصولى‏‏ ممکن است که بدون آن‏که «خود شخص اسناد و مدارک» را جمع آورى‏‏ کرده باشد، بلکه از طریق بررسى‏‏ «مدارک تاریخى‏‏اى‏‏» که شخص دیگرى‏‏ جمع آورى‏‏ کرده است، «به کشف ارتباطات تاریخى‏‏ پراهمیتى‏‏» نایل شود. (۱۶۷) او ازاین‏رو خواستار تداوم در کارهاى‏‏ تدارکاتى‏‏ درباره موضوع پژوهش به‏منظور کشف «پیوستگى‏‏ داخلى‏‏» وقایع مى‏‏شود. البته این یک‏سوءتفاهم ناگوار است که در پس آن یک بدخواهى‏‏ ناجوانمردانه پنهان شده است که کسى‏‏ بخواهد مارکس و انگلس را مورد اتهام قرار دهد که گویا آن‏ها ارزش بررسى‏‏ مدارک تاریخى‏‏ را ناچیز مى‏‏دانند و یا حتى‏‏ چنین بررسى‏‏اى‏‏ را رد مى‏‏کنند. اینکه البته چنین نیست، بلکه نکته مورد انتقاد مارکس و انگلس تنها متوجه بى‏‏توجهى‏‏ به به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ دیالکتیکى‏‏ وقایع در اسناد و مدارک است که توجه به آن سختى‏‏ اساسى‏‏ را در پژوهش تشکیل مى‏‏دهد، نیازى‏‏ به توضیحات بیش‏تر ندارد. (۱۶۸، به شماره ۱۶۵ مراجعه شود) چنین موضعى‏‏ در سرزنش شدید انگلس علیه تسیمرمان Zimmermann  نیز دیده  مى‏‏شود، وقتى‏‏ گفته مى‏‏شود که او به‏مثابه یک دانشمند تاریخ‏شناس، «اگرچه با بهترین شم انقلابى‏‏» قادر «به جمع آورى‏‏ بهترین اسناد و مدارک» شده است، باوجود این «به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ درونى‏‏» آن‏ها را درک نکرده است.

در مورد تاریخ‏نگارى‏‏، آن هم درست در آلمان و در هیچ زمانى‏‏ از امروز ضرورى‏‏تر، چنین وضعى‏‏ حکمفرما نیست که نباید با تاکید بیش‏تر، توجه  را به خصوصیت نگرش مارکس- انگلس جلب کرد. این ویژگى‏‏ و خصوصیت را که برشمردیم، مى‏‏توان به‏طور خلاصه  چنین توضیح داد: اهمیت دادن به تفاوت بین تکنیک و اسلوب پژوهش تاریخى‏‏. “مارکسیست‏هاى‏‏” کمى‏‏ وجود ندارند که دچار همان اشتباهى‏‏ مى‏‏شوند که براى‏‏ تاریخ‏نگارى‏‏ بورژوایى‏‏ نمونه‏وار است، یعنى‏‏ جایگزین کردن تکنیک و اسلوب به‏جاى‏‏ هم. آن‏ها مى‏‏کوشند این نزدیکى‏‏ به علم بورژوایى‏‏ را على‏‏الحساب  با تزئین سرهم‏بندى‏‏ شده محتوا با ظاهر به اصطلاح “انقلابى‏‏” و “پرولتاریایى‏‏” بپوشانند. (ما توجه را به ارتباط مارکسیسم عامیانه با “فرهنگ پرولت‏وار” Proletkult [بدلباس پوشیدن، کثیف بودن وغیره] جلب مى‏‏کنیم). علیه این شیوه که از نظر اسلوبى‏‏، همانند اسلوب “بورژوایى‏‏” است، و ازاین‏رو، و باوجود پوشاندن لباس انقلابى‏‏ بر محتوا، شیوه  نگرش، شیوه‏اى‏‏ مکانیکى‏‏ است و در نتیجه، با باقى‏‏ماندن در سطحِ بى‏‏واسطهِ پدیده همراه است. انگلس به مزاح به این لباس انقلابى‏‏ اشاره دارد و مى‏‏نویسد: به‏جاى‏‏ آن‏که «به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ درونى‏‏» تاریخ نشان داده شود که باید از طریق نشان دادن رابطه «اوضاع اجتماعى‏‏» با «تئورى‏‏هاى‏‏ سیاسى‏‏- مذهبى‏‏ که احزاب مى‏‏کوشند توسط آن‏ها مواضع [طبقاتى‏‏] خود را تعیین کنند»، عملى‏‏ شود، براى‏‏ تاریخ نگارانى‏‏ از زمره تسیمرمان «تنها سرکوبگران و سرکوب شوندگان، بدها و خوب ها» وجود دارند. (۱۶۹) اینکه انتقاد انگلس تنها محدود به تسیمرمان بورژوا نمى‏‏شود، بلکه مارکسیست‏هاى‏‏ «جوانى‏‏» را هم در بر مى‏‏گیرد، از حملات متعدد و بسیار شدید او به این گروه نتیجه مى‏‏شود، افرادى‏‏ که ماتریالیسم تاریخى‏‏ را نه بشیوه دیالکتیکى‏‏، بلکه الگووار و مکانیکى‏‏ به‏کار مى‏‏گیرند. شور و شوقى‏‏ که انگلس براى‏‏ باخوفن Bachofen از خود نشان مى‏‏دهد، از این دلیل برخوردار بود که باخوفن، که ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏ را هنوز نشناخته بود، لااقل این جسارت را داشته است براى‏‏ غلبه بر سدى‏‏ که ظاهرِ بى‏‏واسطهِ پدیده‏ها ایجاد کرده‏اند، از یک اسلوب عرفانى‏‏- رازگونه کمک بگیرد. او شعف خود را درباره باخوفن، در مقایسه او با ماک لئنان Mac Lennan بروز مى‏‏دهد و مى‏‏نویسد: «به‏جاى‏‏ روبرو بودن با عارف ژنى‏‏، ما [در مورد ماک لئنان] با حقوق‏دان خشکیده، به‏جاى‏‏ فانتزى‏‏ همه چیز را فراگیرِ شاعرانه، با وکیل عدلیه در حال ارائه نطق دفاعیه روبرو هستیم». (۱٧۰) قطعاً این هدف انگلس نیست از عرفان دفاع کند؛  اما براى‏‏ او کاملاً روشن است که به‏گفته مارکس، حرکتِ حتى‏‏ بى‏‏پایه و اساس در جریان بررسى‏‏ موضوع، به برداشت دیالکتیکى‏‏ نزدیک‏تر است از اسلوب نظاره کردن “موجه” سطح، اسلوبى‏‏ با این حسن که براى‏‏ هر شاگرد کلاس اول قابل فهم است و هر تاریخ نگار جنجالى‏‏ متکى‏‏ به “اسناد و مدارک” را با شادى‏‏ روبرو مى‏‏سازد.

به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ دیالکتیکى‏‏

بررسى‏‏ چیزها در به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ آن‏ها به تنهایى‏‏ هنوز پاسخگوى‏‏ ملاک  ارزیابى‏‏ دیالکتیکى‏‏ نیست؛ به چنین به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ موضوع، پژوهش بورژوایى‏‏ نیز معتقد است. صِرف آن‏که شلوسر Schloezer پیر اثر خود را تحت عنوان “تاریخ … به‏هم‏پیوسته … جهان” برشته تحریر در آورده، او به نماینده اندیشه دیالکتیکى‏‏ تبدیل نمى‏‏شود و آنوقت براى‏‏ اینکه ایـن کلمه به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ به تاریخ‏نویسى‏‏ وارد شود، به مارکس و انگلس نیازى‏‏ نبود. فرق به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ دیالکتیکى‏‏ از مفهوم ارتباط عمومى‏‏ در این قابلیت آن نـهفته است که در بررسى‏‏ حرکت و تغییرِ درونى‏‏، مضمونِ پدیده‏ها کشف و دنبال شود و از این طریق، پژوهش از سطح پدیده به عمق آن تعمیق یابد. مئرینگ این نحوه اندیشیدن را در نظر دارد، وقتى‏‏ مى‏‏نویسد. «در این بین از مارکس آموخته بودم، به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ چیزها را عمیق‏تر از تنها در سطح آن‏ها جستجو کنم». (۱۷۱)

تاریخ‏نویس متوسط امروزى‏‏ به پرسش درباره مضمون و ذات حوادث و وقایع و نهایتاً جریان کل تاریخ، تنها با لبخندى‏‏ پاسخ مى‏‏دهد. او کاملاً اعتقاد دارد که با جمع آورى‏‏ و تنظیم و کارکردن روى‏‏ مدارک “ناب” و ایجاد “ارتباط” معقول بین آن‏ها، واقعیتِ تاریخى‏‏ خود را به‏طور کامل نشان خواهد داد. تنظیم و کارکردن بر روى‏‏ مدارک به نظر تاریخ‏نویس ما، عبارت است از پاکسازى‏‏ آنچه به‏دست آمده از اطلاعات و خبرهاى‏‏ نادرست، کشف تحریف‏ها، اشتباه‏ها و نادرستى‏‏هاى‏‏ دیگر که در گذشته به اخبار و دیگر مدارک اضافه شده‏اند. وقتى‏‏ که او بر چنین مشکلاتى‏‏ فائق شد، آنوقت کار خود را تقریباً پایان یافته تلقى‏‏ مى‏‏کند. شاید دیگر مسائل مربوط به ارائه “زیباشناسانه”، “هنرى‏‏” و چگونگى‏‏ نظم و تقسیم موضوع، تنها مسائلى‏‏ باشند که هنوز او را به‏خود مشغول مى‏‏دارند. این نکته اصلاً شایان توجه است که مسئله شکل تا چه اندازه براى‏‏ تاریخ‏نویسان (برخلاف فیلسوفان) پراهمیت است. کمبود در عمق را مایلند با “زیبایى‏‏” برطرف سازند.

شیوه فوق دلیلى‏‏ است براى‏‏ اثبات این نکته که پژوهش تاریخى‏‏ در دوران کنونى‏‏ دچار این خطا است که برشمردن و توصیفِ حتى‏‏ المقدور دقیق وقایع و حوادث را با حفظ پروسواس ظاهر بى‏‏واسطه طبیعى‏‏ آن‏ها، با حقیقت وقایع تاریخى‏‏ اشتباه مى‏‏کند و آن‏ها را به‏جاى‏‏ هم مى‏‏گیرد و قرار مى‏‏دهد. از بررسى‏‏ عمیق وقایع که تنها به معناى‏‏ دیدن کلیه به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ها مى‏‏باشد، یا اصلاً صرفنظر مى‏‏شود و یا این وظیفه از طریق ذهنى‏‏ و برپایه غیرعقلایى‏‏ حل وفصل مى‏‏گردد. این نکته جالبى‏‏ است که باید به آن توجه کرد که مثلاً ماکس وبر، که یکى‏‏ از زحمتکش‏ترین و دقیق‏ترین پژوهش‏گران پایبند به اسلوب غیردیالکتیکى‏‏ است، تا چه اندازه زیر این فشار قرار دارد، نتایج درواقع پرارزش به‏دست آمده از تحقیقات خود را خارج از اسلوب کار علمى‏‏ و از طریق “فکر فى‏‏البداهه” توضیح دهد. در رساله‏اى‏‏ که بسیار مورد توجه قرارگرفته است، تحت عنوان “علم به‏مثابه شغل”، مى‏‏نویسد: که فرد مى‏‏تواند «یک کارگر برجسته باشد – به نظر وبر، یعنى‏‏ فرد متخصصى‏‏ که بر تکنیک کار علمى‏‏ به‏طور کامل مسلط است -، بدون آن‏که حتى‏‏ یک فکر فى‏‏البداهه و الهام هم داشته باشد… الهام یک آماتورِ علاقمند مى‏‏تواند همانقدر از نظر علمى‏‏ پر اثر باشد که الهام فرد متخصص». (۱۷۲) البته مى‏‏توان تا اندازه معینى‏‏ و با درک درست مطلب، به وبر حق داد: نزدیکى‏‏ اندیشه به مضمون و ذات مسئله و یا “احساس” براى‏‏ “مضمون” موضوع داشتن، که نزد فردى‏‏ که تنها به جنبه تکنیکى‏‏ پژوهش توجه دارد، پنهان مى‏‏ماند، ملاک است براى‏‏ تشخیص توانایى‏‏ روشنفکرانه اندیشمندِ عالم. زیرا که اگر او تنها یک کارگر “دقیق” [و بدون احساس براى‏‏ مضمون] مى‏‏بود، آنوقت یک عالم به معناى‏‏ واقعى‏‏ نمى‏‏بود، بلکه تنها یک کارگر کمکى‏‏ [منشى‏‏، دستیار تکنیکى‏‏] را در پژوهش علمى‏‏ تشکیل مى‏‏داد.

دیالکتیک ناخودآگاه

اما نکته‏اى‏‏ که وبر به آن بى‏‏توجه باقى‏‏ مى‏‏ماند و آنچه همان محدودیت الهامى‏‏- متافیزیکى‏‏ نظر او را هم تشکیل مى‏‏دهد، این نکته است که از یک‏سو آنچه که او “فکر فى‏‏البداهه” مى‏‏نامد، تا حد زیادى‏‏ ریشه در دیالکتیک ناخودآگاه دارد که در هر اندیشیدنى‏‏ وجود دارد؛ و از سوى‏ دیگر، آنچه ثمره کار خلاق  دانشمند “با استعداد” است، ریشه در توانایى‏‏ رشدکرده او دارد که بتواند از قابلیت اندیشه روشنفکرانه، به کمک تجربه گذشته خود و شناخت به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ پدیده‏ها در کلیت، به نتیجه‏گیرى‏‏ جدید برسد و به‏طور خلاق از توانایى‏‏ خود بهره جوید. بدین‏ترتیب آن‏چیزى‏‏ که وبر آن را “الهـام و فکر فى‏‏البداهه پرارزش” مى‏‏نامد، چیزى‏‏ نیست جز دیالکتیک ناخودآگاه که در چنین رابطه‏هایى‏‏ اغلب به‏صورت اراده‏گرایانه- غیرعقلایى‏‏ به‏کار‏گرفته مى‏‏شود.

غلبه کردن بر ندیدن مسئله که وبر با حق از آن وحشت دارد  – و بیمارى‏‏ خاص تاریخ نگاران را تشکیل مى‏‏دهد -، به‏اندازه بسیار زیاد با پایبندى‏‏ به اسلوب دیالکتیکى‏‏ تضمین مى‏‏شود، اسلوبى‏‏ که توسط آن “الهام” ذهنى‏‏ [بینش فى‏‏البداهه و هنوز فاقد زمینه علمى‏‏]، از طریق شناخت آگاهانه و کنترل عقلایى‏‏ آن، به امرى‏‏ طبیعى‏‏ در روند کار علمى‏‏ [یعنى‏‏نتیجه‏گیرى‏‏ مستدل و اثبات شده] تبدیل مى‏‏گردد [و فرض ذهنى‏‏ اثبات و به دانش علمى‏‏ تبدیل مى‏‏شود]. در این ارتباط اصلاً هم نباید جنبه روحى‏‏ قابلیت و استعدادِ ذهنِ فردى‏‏ نفى‏‏ بشود، بلکه باید فقط قرار داشتن آن در سطح دیگرى‏‏ شناخته شود: جاى‏‏ آن در پسیکولوژى‏‏ است و نه در اسلوب – و آموزش علمى‏‏ -؛ البته باید هم‏زمان از یک سو رابطه و به‏هم‏پیوستگى‏‏- به‏هم‏تنیدگى‏‏ داخلى‏‏ بین جریان‏هاى‏‏ فکرى‏‏ پسیکولوژیک و از سوى‏ دیگر اندیشه‏هایى‏‏ که بیان اسلوب هستند، تشخیص و از هم تمیز داده شود، زیرا به‏کمک این تشخیص، نتایج پراهمیتى‏‏ براى‏‏ تعریف اسلوب اندیشه علمى‏‏ به‏دست مى‏‏آید.

(تاریخ و دیالکتیک، بخش هشتم، رشد علم تاریخ از توصیـف به شنـاخت، پایان ٢٢@، ادامه در ۲۳ http://www.tudeh-iha.com/?p=1489&lang=fa)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *