بهاران خجسته باد!باز میآید بهار رفته از خانه
سخن روز شماره ۴
۲۵ اسفند ۱۴۰۱، ۱۶ مارس ۲۰۲۳
نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید،
جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی گندم ِ سبز و سفره می آید،
بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
(شاملو)
یک بار دیگر زمستان با همه ی درازی و جان سختی خود جای خود را به بهار سُرورانگیز و شادی آفرین داد. شوربختانه یک بار دیگر، بهار با دست تهی آمد و پیش کش آزادی برای ما نیاورده است. یک بار دیگر، بهار هم سفر دیرینه خود نوروز را به هم راه خود دارد و باز هم سفره نوروز رنج بران و تنگ دستان تهی از آجیل که هیچ، حتا خالی از نان است. بهار جهان پیر و فرسوده را سرسبز و رنگین می کند و باز هم آسمان میهن سیاه است و پرندگان خوش آواز در قفس زندانی هستند. در بهار شور زندگی در طبیعت بی جان جوانه می زند، ولی دل های ما هنوز پژمرده است.
بهار آمد ولی “پیروز”، توله یوز پلنگ دیگر به جولان گای خود بر نمی گردد. بهار آمد ولی واپسین پلنگان درمانده جایی برای شکار در جنگل گلستان ندارند. بهار آمد ولی میگوی آرتمیا در دریاچه ارومیه آبی برای زیستن ندارد. بهار آمد ولی نیلوفرهای زیبا و برگههای گل لوتوس در تالاب انزلی در پس آب گندالود، شور باز شدن را از دست داده اند. بهار آمد ولی نشانی از نوزادان اردک ماهی در مرداب های انزلی دیده نمی شود. بهار آمد ولی ماهی خاویار که از آلودگی دریای مازندران رنج می برد، مروارید سیاه نمی آفریند. بهار آمد ولی دشت ها، نیزارها و جنگل ها به جای آواز خوش آمد گویی، تله برای پرندگان مهاجر پهن کرده است.
زمستانی که گزمگان و تاریک اندیشان در میهن ما ساخته اند، انگار بهار ندارد. انگار شب یلدایی آن، هیچ گاه به سر نمی رسد و پگاه هرگز نمی آید. زمستانی که چهل سال آزگار به درازا کشیده است، ارمغانی برای رنج بران و تنگ دستان فرای درد و رنج نداشته است. بزرگ ترین پیش کش نوروزی و ارمغان همه ی فصل های این خودکامگان ستم، گرسنگی، بیکاری، مردم کشی و زندان و شکنجه بوده است. کارگران برده وار کار می کنند و سود به جیب بهره کشان می ریزند، زن و کودک برای زنده ماندن در خیابان ها گدایی می کنند. رگبار گلوله به سوی زنان آزادی جو شلیک می شود، تا گیسوان رنگ آفتاب را نبینند و وزش باد را حس نکنند.
کودکان گشنه خیابان خواب، زنان تهی دست تن فروش، مردان بی کار گرده (کلیه) فروش، دختربچه های بدبخت نوعروس، دیگر باوری به بهار ندارند. در کشوری که زیر زمینش رودهای طلای سیاه شناور است، کودکان بی نوا برای کارتن خواب و آوارگان روستایی در حلبی آباد برای لاستیک با هم درگیر می شوند. توان گران درنده، خانه های فراوان تهی برای گشت و گذار و خرمستی خود و یا سودورزی دارند، ولی حتا گوشه های خیابان را از کودکان خیابانی دریغ می کنند. تنگ دستان از بی نانی گرسنه می خوابند و دارایان از پرخوری چربی از تن مکش می کنند. اندوه دیدن کودکان ولگرد دل هر انسانی را پر خون می کند، ولی این ددمنشان آزمند در کاخ مرمرین خود به عیش و نوش می پردازند.
دل ها هم چنان ابری، چشمان مادران هنوز گریان، باغ ها بی گل، سفره ها خالی از نان، آسمان بی ستاره، چشمان ز اشک خون است روان. بهار امسال هم، به در خانه ی ما نکوفت، ولی گریه و شیون و زاری هم کار درستی نیست. بهار ساختنی است، آمدنی نیست. دانه امیدی که دختران پرشور در این زمین کال کاشته اند، بی گمان روزی این کویر لوت را سروستان آزادی می کند. پیکار آن ها مانند پیکانی نومیدی را نشانه گرفت و علف های هرز را از دل نومیدان برچید و به جای آن گل شاخه های امید کاشت.
امید ان آتشی است که یخ زمستانی را آب می کند. امید انگیزه پیکار است. گل شاخه های امید، خارستان پهن و دراز نبرد را گلستان می کند. امید آن چراغی است که در ته دهلیز تاریک و تنگ می تابد، تا به پیکارگران ره نماید. امید ما، امید خاموش نیست، برای گول زدن و چشم بستن به روی دشواری نبرد هم نیست، دانه ای است که در زمین کال نبرد با دست پیکار کاشته می شود، تا درختی شود و بار آورد. امید، این پادزهر نومیدی، یاخته های رزم را در تن نیرومند می کند. امید آن ستاره ی درخشانی است که کورسوی آن را می توان حتا در شب تاریک و دراز زمستانی نبرد دید. امید به تو می باوراند که می توان با نبرد آگاهانه و شکیبا، پگاه روشن را جانشین تاریکی شب کرد. امید به تو می گوید که اگر چه دشمن نیرومند و سنگ دل است، ولی یگانگی و یک پارچگی ما چنان سیل آبی خواهد ساخت که کاخ ستم گران و خودکامگان را با خود خواهد برد.
بدین گونه، بهار آرزوهای ما، بی گمان چندان دور نیست. به زودی، هزاران خوش آواز به سوی لاله زار پرواز می کنند و زنبورهای سخت کوش از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می شوند و عسل آزادی به کندوها می آورند. کرم ابریشم از پیله تنهایی رهایی می یابد و به پروانه ای خوش رنگ و خال دگردیسی می کند و به پرواز عاشقانه در باغ و بیشه می پردازد. پرستوهای مهاجر دوباره با آسودگی به جلگه های پیشین خود برمی گردند و آشیانه های نو می سازند. خرگوشان بازی گوش، شور پای کوبی باز می یابند. کودکان با شکمی سیر بادبادک های خود را در آسمان آزادی به پرواز در می آورند. کارگران از شرم نداشتن توان خرید نان برای خانواده رهایی می یابند. دست های بی کاران دوباره چرخ های جامعه را می گردانند و سفره رنگین پهن می کنند. داستان زنان تن فروش و مردان گرده فروش را باید در افسانه ها خواند. دل باختگی نوجوانان دیگر “حرام” نیست و دل های عاشقشان پذیرای گلوله های گرم نمی شود. خورشید که از ترس “ممنوع” شدن خود را سال ها پشت ابرهای سیاه و کلفت پنهان کرده بود، دوباره رخسارهای زرد و یخ زده را با تابش خود گرم می سازد. زنان ما با پاهای برهنه، سر لخت و گیسوان افشان در کناره دریا به شادمانی می پردازند. تب تن عاشقان با بوسه های آتشین خاموش می شود و پشتی با نوازش تازیانه آشنا نمی شود. لب خندی که در دهان پنهان شده بود، دوباره بر چهره می نشیند و مروارید دندان ها را به نمایش می گذارد.
دست افسون گر بهار سیاه و سپیدی طبیعت را رنگین کمانی می کند.
ای بهار، ای میهمان دیر آینده
کمکمک این خانه آماده ست
تک درخت خانۀ همسایۀ ما هم
برگهای تازهای داده ست
گاه گاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گلهای کوهی را
در نفس پیچیدهام آزاد
این همه میگویدم هر شب
این همه میگویدم هر روز
باز میآید بهار رفته از خانه
باز میآید بهار زندگی افروز
(شبان امید، شاعر توده ای توده ها، سیاوش کسرایی)