سرگشتگی های اندیشه در روند شناخت از خود-”من“ (فرد) – کمونیسم پیش شرط اندیودوآلیسم – فردیت و ساختارهای نیازهای انسان

مقاله شماره ١٣٩٠  /  ٢٣  (٢٩ اسفند)

واژه راهنما: برگردان بخش فردیت و ساختارهای نیازهای انسان

پیش گفتار

در گفتگویی که چندی پیش میان دوستی و نگارنده گذشت، به نقش تبلیغات اقتصادی سرمایه داری و این نکته مشخص اشاره ای شده بود که آیا می توان از الگوی این تبلیغات برای کار تبلیغی- ترویجی حزب طبقه کارگر بهره گرفت یا خیر؟

هدف تبلیغات اقتصادیِ ”بازار آزاد“ سوق دادن هر چه بیش تر ”من“ به سوی برآوردن نیاز- خواست- هوس های کمّی است. در حالی که هدف روشنگری سیاسی- اجتماعی، نشان دادن رابطه نیازهای کمّی انسان و برآوردن ضروری آن برای تداوم هستی ”من“ (اونتولوژی)، در ارتباط با پاسخ به نیازهای گونه انسانی برای حفظ و بازتولید حیات (آنتروپولوژی)، می باشد.

باقی ماندن روشنگری سیاسی- اجتماعی در سطح پاسخ به ضرورت تامین نیازهای کمّی هستی ”من“، برای نمونه در مبارزات سندیکایی، پذیرفتن شیوه عملکرد تبلیغات اقتصادیِ نظام سرمایه داری در مبارزه اجتماعی است. هدف پذیرفتن چنین شیوه ای توسط محافل سوسیال دموکرات راست و ”چپ“، تغییرات ”اصلاحی“ در نظام حاکم است. این محافل خواستار گذار از نظام استثمارگر سرمایه داری نیستند، بلکه ”اصلاح“، ”تعدیل“، و … آن را در چهارچوب ”مهندسی اجتماعی“ (پوپر) هدف قرار داده اند. خواست و هدف پوزیتیویستی حفظ ثبات نظام استثمارگر سرمایه داری به امید ابدی ساختن آن.

تبلیغات مارکسیستی- توده ای در مبارزات سندیکایی اما برخلاف سیاست سوسیال دموکراسی، در عین مبارزه برای تامین نیازهای ضروری کمّی کارگران، برای نمونه ارتقای سطح دستمزد و …، رابطه میان این مبارزه با مبارزه برای افشای سرشت استثمارگرانه سرمایه داری و لزوم گذار از نظام غارتگر به عنوان پیش شرط پایان بخشیدن به «استثمار، تحقیر، گرسنگی، بردگی دستمزدی و درماندگی» (مایر، ص ١١٣) کارگران و به طور کلی انسان را هدف قرار می دهد.

در روزهای گذشته که با خواندن اثر بسیار جالب یورگن مایر Jürgen Meier (Neue Impulse Verlag 2011) زمان می گذراندم، به طور غیرمستقیم برای پرسش فوق پاسخی یافتم. مایر که به عنوان ”کارشناس تبلیغات اقتصادی“ در ”انترمدیا“ کار کرده است، در بخشی از اثر خود که برگردان آن در زیر ارایه شده است، به این پرسش می پردازد و پاسخ مارکسیستی- توده ای به آن می دهد. امید می رود توان و فرصت ترجمه کامل کتاب مایر وجود داشته باشد که اثری آموزنده است.

او در این اثر خود، بسیاری از پرسش های نظری- اجتماعی را از دیدگاه نگرش پسیکولوژیک طرح می کند و تا بلندای نگرش فلسفی- تئوریک مارکسیستی می شکافد. شیوه ای که بر بررسی هایش آب و رنگ جستجویی kriminologie جنایی- گونه در رومانی ”جنایی“ می زند.

عنوان کامل کتاب ”پریشانی و گمراهی اندیشه“ در روند شناخت خود ”من“ – کمونیسم پیش شرط برپایی فردیت انسان  Amokläufe zum Ich – Der Kommunismus als Voraussetzung des Individualismus است.

برگردان واژه Amoklauf به فارسی که در آن دو لحظه ”جنونی آنی و تمایل به جنایت“ نهفته است، با پریشانی و گمراهی اندیشه در نگاه نخست، هماهنگ نیست، زیرا در واژه پریشانی و گمراهی دو لحظه جنون آنی و تمایل به جنایت الزاماً جایی ندارد.

اما شاید با نگرش از نگاه اندیشه زنده یاد احسان طبری در نثر شعرگونه ”اندیشه هایی پراکنده درباره انسان و زندگی“ در ”یادداشت ها و نوشته های فلسفی و اجتماعی“ (صفحه ١١١ تا ١٢١)، که در آن واژه «سرگشتگی» را به کار می برد — «پس از سرگشتگی های جانگداز و گمراهی های خوفناک» –، کمبود مضمون این واژه برای بیان «سرگشتگی»های اندیشه انسان در شناخت از خود-”من“ که در طول تاریخ با انواع ”جنون“ها و ”آدمکشی“ها همراه بوده است، قابل اغماض باشد.

طبری در نوشتار خود انسانی را برمی شمرد که «با مغزی خواب آلود و رویاباف، حقیر و ناتوان وارد این کارگاه شگرف  — صخره مه آلود و خزه پوشی که زمین نام دارد، در زیر گنبد بی تک و پایان دود آلود سپهر–  شد. انسانی که کمّی بهتر از یک بوزینه درک می کرد، با دستگاه ظریف و بغرنجی که برای درک آن حتی دانش امروزی ما نارساست، روبرو گردید. طبیعی است که خرافه و سفسطه، تعمیم های عبث، دعاوی دروغ، احکام مجعول، جهان بینی های خیالی، کوره راه ها و سرگیجه ها به مثابه حقایق جاوید و ازلی تلقی شد و آدمیزاد شروع کرد به کشتن آدمیزادهای دیگر، زیرا ”حقایق ازلی“ مکشوف او را قبول نداشتند و آدمیزاد شروع کرد به کشتن آدمیزادهای دیگر، زیرا محصول کار انسانی نمی توانست ولع و آرزوی همه را سیر کند و آنانکه غارت می کردند، آنان را که غارت می شدند، نابود ساختند.

بدینسان انسانیت در نبرد علیه طبیعت رازناک و وحشتناک پیرامون متحد نیز نماند. جامعه بشدت منقسم شد و در آن تضادهای عمیق و مخوف پدید آمد. انسانیت در خود فرو رفت و در حالی که لگد کوب زلزله ها، طوفان ها، امراض، قحط و غلا، بلایای مختلف طبیعت و سرانجام مرگ جان شکار بود، به جان هم افتاد.

انسان می خواست سیر و شاد و سالم و دیرزی و همه دان و همه توان باشد، ولی خود را گرسنه و اندوهناگ و بیمار و کوته زیست و نادان و ناتوان یافت. بین آرزوهای خود و واقعیت ها فاصله مخوفی دید و او می بایست این فاصله را بتدریج، طی نسل ها، با دادن تلفات سنگین، با تحمل زجرهای رعشه آور، در نبردهای مغشوش، پس از سرگشتگی های جانگداز و گمراهی های خوفناک طی کند و طبیعت زمین ما و منظومه ما و کیهان ما را به مقاصد خود و اندیشه ها و آرزوهای خود تابع سازد و از میهمانی ناخوانده، به صاحب واقعی سرای طبیعت بدل گردد. …»

طبری همین مضمون را درباره سرگشتگی های انسان در طول تاریخ در شعر ”فرسایش در خزان“، یکی از سروده های زندان خود نیز برمی شمرد:

روزگارى گذشت بر ما دراز،

سراسر رمز و راز،

پر نشیب و فراز.

زمین چرخان بود و خورشید تابان،

زمان در دَوَران ابدى خویش غلتان،

نبات بسامان بود و رودها روان،

بادها همچنان وزان،

بلبلان نغمه‏ خوان،

گل‏ها الؤان

و ما، آب در هاون کوفتیم سالیان.

آسمان را شیار مى زدیم و زمین را به آیش رها.

قرن‏ها در پى آب تیره ‏گون خضر،

دویدیم به سر و به پا.

پیاله‏ هاى تهى در دست ‏هامان در گردش بود،

و به صداى سفالینشان دل خوش بودیم.

فضاى سنگین زمان،

جز ناله غمگنامه ‏مان،

جز نعره ‏هاى خوف‏ انگیز جباران،

در خود نداشت

و گُرده ‏هامان،

جز یوغ صاحبان زر نمی شناخت،

و عضلاتمان تجربه کرده بود، سال‏ها تازیانه رنج را،

و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشویش بود،

و قلب‏ها در سینه‏ ها ریش ریش.

از پهنه کبود دریا،

جز غرقگى نصیبمان نبود،

و از تابش امواج درخشان و طلائى خورشید،

جز تیرگىِ چهره‏ هامان.

بسیطِ زمین، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختیم،

آتش افسانه‏ هاى شیرین را برافروختیم،

هرکول را برافراشتیم،

برگى پشتش را به خاک کشاند.

آشیل را  کاشتیم،

نقصان در ریشه داشت.

اسفندیار را روئین ساختیم،

تیر زمانش دو چشم، بی امان دوخت.

          ***

فریاد برآوردیم،

رنج‏ هامان را به یادها سپردیم،

چو ابرها در بهار،

گریستیم زار زار.

          ***

اسپارتاکوس از رم برخاست،

با برده ‏هاى بی شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنین، پرچم چرمین برافراشت،

صف در صف بیاراست،

فاعلان زمین را.

          ***

لیک خدعه در کف جباران بود و زمانشان بکام

و ما را … بهره خون بود.

عنوان بخشی از کتاب مایر (صفحه ١١٣ تا ١٢٣) که برگردان آن اکنون ارایه می شود، Individualität und Bedürfnisstruktur چنین است: فردیت و ساختار نیازهای او

 

فردیت و ساختار نیازهای انسان

در حالی که نظریه هایی که می کوشند جامعه را از طریق اصلاحات متغییر سازند و یا در آن بهبودی ایجاد کنند، تصور می کنند می توانند به هدف خود برای تامین نیازهای کمّی مردم در چهارچوب شرایط نظام حاکم سرمایه داری دست یابند، نظریه ای که خواستار سرنگونی سرمایه داری است، می داند که تامین نیازهای کمّی همه انسان ها زمانی قابل دسترسی می باشد که زمینه استثمار، تحقیر، گرسنگی، بردگی و درماندگی انسان برافتد.

نیازهای کمّی انسان در وحله نخست مبتنی بر هستی فرد (اونتولوژی) است. آن ها ریشه در طبیعت وجود- بود ”من“ دارند و باید توسط فرد تامین گردند، اگر نخواهد بمیرد. طبیعت، «آن چه که بخشی از تن انسان نیست، تن غیرآلی انسان است. انسان وابسته به طبیعت است، به این معناست: که طبیعت تن اوست که با آن باید در دادوستد مداوم بماند، تا نمیرد.» (مارکس- انگلس کلیات، جلد ۴٠، ص ۵١۶، از این به بعد م ت ک، …، …)

معیار برای پاسخ دادن به این نیازها، کار نیست و چنین هم نیست «که ”ارزش“ [نیازها، آب، نان] از طریق ”نیازها“ به طور خودکار تعیین می شود.» (م ا ک، ٣، ۵٢٨) این طور نیست که تفاوت «توانایی [کار با] سر و روشنفکرانه»، کمّیت نیازها را به وجود می آورد و یا این نکته را توجیه می کند که چرا کسی محق باید باشد تامین نیازهای بیش تر یا کم تری را حق خود بداند. زیرا «اصلا کوچک ترین تفاوتی میان معده و نیازهای بدنی [انسان ها] وجود ندارد» که بتواند  تغییر جمله زیر: «به هر کس بر پایه توانایی هایش، تا آنجا که این بیان به معنای بهره مند شدن در برخوداری از تامین نیازها است، به جمله: به هر کس برپایه نیازش، که به سخنی دیگر تفاوت ها را در عملکرد، در کارهای متفاوت [افراد] بیان می کند»، معیاری برای تفاوت حق ویژه مالک بودن و بهره مند شدن در برآورد نیازها به دست دهد». (همانجا) مارکس آنانی را که این واقعیت هستی وجود- بودِ انسانی را نفی می کنند، «سوسیالیست های ارتجاعی» (همانجا) می نامد. آگوست ببل (زن و سوسیالیسم“، برلین، ١٩٠٠، ص ٣٣٩) و فرانس مونته فرینگ [رئیس اسبق حزب سوسیال دموکرات آلمان] (Zeit-online ٢٠٠۶ر۵ر١٧) را می توان نمایندگان چنین برداشتی ارزیابی نمود که گفته اند: «آن کس که کار نمی کند، نباید غذا بخورد.»

غریزی بودن (حفظ و بازتولید) ”من“، ریشه در ضرورت تامین اصلی ترین نیازهای کمّی انسانی دارد. در این معادله بکلی بی تفاوت است که کارگر و یا کارمند با حداقل درآمد، مزدی نه چندان بیش تر از کمک اجتماعی ”هارتز چهار“ [حداقل حقوق ماهانه برای بیکاران و مستمندان در آلمان پس از نابودی تقریبا کامل سیستم بیمه های اجتماعی توسط دولت سوسیال دموکرات و سبزها — شورودر- فیشر – از سال ٢٠٠٣] برای حداقل زندگی دریافت می کند. نیازها، نیازهای انسانی، نیازهای طبیعی هستند. به عبارت دیگر هر انسانی دارای چنین نیازهایی است که باید برآورده شوند. زمانی که نمایندگان سرمایه داری خواستار تقلیل سطح ”هارتز چهار“ می شوند، از زمینه اجتماعی دیگری نیز برخودار است. زیرا زمانی که این برداشت به برداشتی در سطح جامعه تبدیل گردد که سیگار و الکل بخشی از نیازهای کمّی (”هارتز چهار“ی ها) نیست، هدفش تقلیل قیمت نیروی کار به مثابه یک کالا است. استدلال صوری سرمایه داری چنین است: اگر دریافت کننده ”هارتز چهار“ می تواند بدون سیگار و الکل زندگی را بگذراند، آن وقت کارگر شاغل نیز قادر به همین کار است. بر این پایه در مذاکرات درباره دستمزد، پیچ تقلیل آن را بیش تر می گرداند. آنجا که نماینده [سوسیال دموکراتِ اصلاح گر] کارگران درک نمی کند که هدف سرمایه دار در پیش کشیدن سیگار و الکل، حفظ سلامتی کارگر نبوده، بلکه می خواهد میان بیکاران و شاغلین به کار شکاف ایجاد کند، تا سطح نیازهای کمّی هر دو را تقلیل دهد، گامی بزرگ برای تبدیل آلمان به کشوری با سطح نازل دستمزد در اروپا برداشته است.

مواد خوراکی، گرما، سرپناه مناسب، لباس، بهداشت و سلامتی، زمان خواب و استراحت کافی، امکان حرکت و تندرستی بدنی و غریزه جنسی جزو نیازهای کمّی اصلی هستند. آن کس که از دستیابی به این نیازهای طبیعی محروم می شود، گرایش به خشونت برای دستیابی به آن ها پیدا می کند. خشونت غریزه طبیعی نیست، بلکه واکنش های هیجان زده روحی است که همانند واکنش های ناشی از غرایز طبیعی، در لحظه و مکان مشخص نسبت به شرایط حاکم اجتماعی ایجاد می شوند. واکنش های ناشی از غرایز طبیعی نزد انسان هیچگاه در شکل اولیه بروز نمی کنند، بلکه در پوشش فرهنگی- اجتماعی تظاهر می کنند. این نیازهای اصلی از این روی کمّی هستند، زیرا بایستی در مقدار کافی برآورده شوند، تا «بدن- من» بتواند بدون دچار شدن به صدمات، به هستی خود ادامه دهد و خود را در ”ما“ بازتولید کند.

هر انسانی نیاز به برآوردن نیازهای کمّی خود، به مقدار متفاوت دارد. اما در جوامع طبقاتی بخش کوچکی از انسان ها که می توانند از نظر اقتصادی شرایط زندگی ”ما“ را دیکته کنند، میلیون ها و یا حتی میلیاردها پول در اختیار دارند که به کمک آن قادر به برآوردن بی کران نیازهای کمّی خود هستند، در حالی که بخش های بزرگی از انسان ها گرسنگی می کشند و در فقر و فلاکت به سر می برند یا دچار ترس هستند که بزودی فاقد شغل باشند، از یک سو زمان تغییر تقسیم ثروت در مقیاس جهانی فرا رسیده است، و از سوی دیگر این وضع پل دستیابی به شناخت و آگاهی می باشد که بایستی ریشه این ناهنجاری در نظم اقتصادی را یافته و آن را به طور بنیادی دگرگون کرد.

گرچه ضرورت تامین نیازهای کمّی از موضع هستی فردی، مبتنی بر طبیعت «بدنی- من» می باشد، اما چگونگی هستی اجتماعی ”من“ به این پرسش پاسخ می دهد که چه کسی، تامین این ضرورت را در دست دارد، چگونه، چه زمانی و به چه اندازه ای این تامین ممکن می گردد. در جامعه ”دموکراتیک“ سرمایه داری تعیین چگونگی تامین نیازها از طریق دستور دولت عملی نمی گردد، بلکه «بازار آزاد» سرنوشت آن را در دست دارد.

از آنجا که در جامعه سرمایه داری، سرمایه دار، یعنی فرد خصوصی، فرد عادیِ ”من“ را تشکیل می دهد، رابطه ”من“ نسبت به خود، همان طور که نسبت به فردی بیگانه، نیز بر مبنای وضعیت مالکیتش تعریف می شود. به اصطلاح پاسخ دادن به نیازهای ”من“ که از راه دست یافتن به مالکیت (خانه، خودرو، پاغچه، دوچرخه، زن، شوهر، بچه) حل و فصل می شود، در واقع منجر به رضایت و خرسندی ”من“ نمی گردد، بلکه، همان طور که مارکس می نویسد، منجر به برقراری وضعی می شود که مارکس آن را Entwirklichung که به معنای ارضاء کاذب برپایه تشخیص و شناخت «واقعیت بیگانه» توسط (فرد) ”من“ می نامد. [در آلمانی پیشوند ent دارای مضمون پیچیده ای است. منظور جدا شدن چیزی از چیز اصلی یا از خود، دور شدن از آن و بیگانه شدن نسبت به اصل خود است. در کلمه بیگانه شدن از خود Entferemdung این مفهوم سهل تر قابل شناخت است]

مبلغان و نظریه پردازان امپریالیسم می خواهند با نامیدن ”شهروند جامعه مدنی“ به عنوان «فردیت آزاد» انسان، این Entwirklichung  واقعی ”منِ“ «خصوصی» را پرده پوشی کرده و از این طریق ایدئولوژی خود را القا و در جامعه تثبیت کنند.

دست یابی به احساس رضایت و خرسندی را ”من“ تنها زمانی می تواند به دست آورد، که مبتنی بر ارضاء همه احساس های انسانی خود و به مثابه سوبیکت (فاعل- انسان) زنده، باشد و نه آنکه به بدنی تبدیل شده باشد که برپایه مالکیت هایش تعریف گردد (درآمد سالانه، سهام، موقعیت اجتماعی وغیره)، وضعی که او را نسبت به خودش به مثابه انسان، بیگانه می سازند. وضع احساسی- روحی ”من“ در مدرسه، یا در محل کار از این روی کم ارزش به حساب می آید که ناشی از ترس از شناخت این روابط بیگانه شده است که ما باید به عنوان ”من“ در این جامعه سرمایه داری به آن تن دهیم. زیرا عملکرد دستگاه های احساسی ما، که ما آن را فعالیت روحی خود می نامیم، شکل ابتدایی شناخت ما از واقعیت وجود- بودِ ”من“ است. از طریق عملکرد روحی (رابطه بی واسطه با انسان ها، چیزها، همچنین اندیشیدن، کار خلاق هنری)، ما به قابلیت اندیشه خود برای شناخت واقعیت عینی، آگاهی می یابیم، احساس رضایت مندی می کنیم، رنج می بریم، خشمگین می شویم، حیرت زده می شویم و یا «دنیا را دیگر نمی فهمیم». این احساس ها که ناشی از عملکرد روحی ماست (دیدن، شنیدن، بوکشیدن، لمس کردن، مزه کردن) منجر به آن چیزی می شود که ما آن را دریافت احساس، ادراک می نامیم. ما کودکان هندی را در کنج سالن های کارخانه مشغول رنگ کردن لباس ها می بینیم و برآشفته می شویم. ما استثمار انسان ها را بدون واسطه درک می کنیم و از خود می پرسیم: چرا وضع بر این منوال است؟

روند شناخت از جهان بیگانه شده ما، همیشه در سطح احساسی آغاز می شود. زیرا عملکرد روحی، همیشه عملکردی تجربی است، آن طور که مارکس می گوید (م ا ک، ٣، ۵٣۴/۵٣۵). عملکرد روحی تنها اندیشیدن و کار هنری نیست، بلکه با عملکرد روحی در زندگی مان نسبت به جهان پیرامون واکنش نشان می دهیم. «عملکرد تجربی» ما، در جریان کار و یا در زندگی روزانه بر روی عملکرد روحی ما تاثیر می گذارد، همان طور که عملکرد روحی ما بر تجربه عملی ما تاثیر می گذارد و آن  را تغییر می دهد. برخورد احساسی تنها به معنای رفتاری احساسی داشتن در رابطه عشقی، یعنی در جایی که بسیار چشم گیر بروز می کند، نیست، بلکه علاوه بر آن، برای شناخت ”من“، دارای معنایی بسیار انسانی است.

در آموزش تنها بر پایه «شناخت» داده ها، ظاهراً عملکرد احساس نقشی ایفا نمی کند، زیرا در چنین وضعی، آموختن به بیان دوباره فاکت ها، حرف ها، فرمول ها محدود می شود. آموزش که تنها به بازتولید آموخته شده محدود گردد، هدف تغییر جهان را دنبال نمی کند، بلکه هدف آن تنها بازتولید، یعنی حفظ و تثبیت آنچه که آموخته شده است، می باشد. اما از آنجا که عملکرد روحی می بایستی به طور مداوم چیزهای جدیدی را ماورای شناخت نظری درباره حقیقت بشناسد، تقویت و قدرتمندی عملکرد روحی ”من“ به طور مداوم خطری را برای هر نظام اجتماعی ایجاد می کند که خواستار حفظ وضع تثبیت شده لحظه است.

اینجا و آنجا وقتی که شاگردان مدرسه دچار «جنون آنی می شوند و هم کلاسی های خود را بقتل می رسانند» «Amoklaufen»، و یا آنقدر مشروبات الکل می خورند که دچار بیهوشی می شوند، نشانی است از پیامد وضع روحی و احساسی ناشی از یاس و فرار از واقعیت مشخص حاکم. در اینجا نیز عملکرد روحی، عملکردی تجربی است که بر پایه نابودی ”من“ قرار دارد و نه با هدف تغییر جهانی که تحت شرایط او، ”من“ رنج می برد. اما از آنجا که احساس روحی، سرچشمه شناخت احساسی واقعیت عینی تجربه شده توسط سوبیکت ”من“ است، می تواند اشتباه کند و شناختی نادرست درباره واقعیت نزد ”من“ ایجاد کند. از این رو باید برداشت روحی انسان در ابتدا در مورد درستی و یا نادرستی برداشت، از این طریق مورد بررسی قرار گیرد، که ”من“ درباره وضع تجربه کرده پرسش هایی را مطرح سازد، درباره علل تحقیر، سرشکستگی، توهین و بی توجهی. کار سخت برای فعالیت روشنفکرانه ”من“ زمانی آغاز می شود که باید علائم شناخت قوای حسی به درستی ارزیابی شوند، یعنی در روند اندیشیدن. اندیشه بایستی داده های دریافت شده توسط قوای حسی را در جای درست خود قرار دهد. اندیشه باید بتواند از وضع و داده های محیط پیرامون، که از منظر نگاه نظاره کننده ”من“ [و دیگر اندام های حسی] به دست آمده اند، به عبارت دیگر از عملکرد روحی ”من“ قادر به انتزاع باشد. و در این روند، دریافت های احساسی- روحی را در جاهای درست قرار داده و از آن باری دیگر به عملکردی روحی- تجربی باز گشته باشد، تا بتواند، به این شکل یا آن شکل بر روی جهان پیرامون تاثیر گذاشته و آن را تغییر دهد. «چرا نه تنها من، بلکه اغلب انسان ها از درک شرایط حاکم بر جامعه، از نظر روحی رنج می برند» (توماس میچر، Logos und Wirklichkeit: 2010, Frankfurt, w 108 )، پرسشی است که فاصله ضرور را از آنچه که فرد تجربه کرده است، بوجود می آورد.

فاصله گرفتن از خود ”من“، از سرنوشت فردی خود، پیش شرط آنست که ”من“ از موضع نگرش خُرد partikular درگذرد و به مثابه شخصیت مستقل، فردیت یکتا، رشد کند. زیرا تنها در چنین وضعی اصلاً نگاه به کلیت هستی انسانی و  قوانین بیگانه شده حاکم بر آن ممکن می گردد. کلیت چیزی ثابت نیست، بلکه «روابط متنوع و بهم پیوسته (به مثابه زنده بودن) واقعیت است که در واقع (به مثابه ”موجودی“ زنده) حرکتی بی پایان می باشد. کلیت به معنای مجموعه ای با ساختار تغییر یابنده و در حال حرکت است. هر تعریفی از کلیت که نظرش خارج ساختن و مرز کشی است، پذیرفتنی نیست.» (م ا ک، ٣، ۵٣٣)

”من“ از موضع خُرد- شخصی که بدنبال یک تجربه احساسی- روحی منفی، دچار غضب، عصبانیت، تجاوزگری، انتقام جویی یا سرخوردگی می شود، قادر به شناخت گرایش های مثبت و منفی در جهان و امکان تاثیر بر آن ها نمی باشد. بهرجهت اما احساس روحی، هر چقدر هم غم انگیز باشد، سرچشمه شناخت شخصی فرد است. کسی که دریافت های حسی را از آغاز در جهت ایجاد شدن شناخت درست سوق می دهد، می تواند به شناختِ متناسبِ واقعیت دست یابد و به کمک شیوه دیالکتیکی آن را به اجزای متضاد آن تقسیم کرده و آن ها را درک کند و از آن ها برای عملکرد خود به منظور ترقی بهره جوید.

از این روی باید دریافت های حسی، احساسات (عملکرد روحی) جای ویژه ای را در زندگی ما دارا باشد. این سرچشمه شناخت ماست. مارکس ماتریالیسم فویرباخ را از این روی مورد انتقاد قرار می دهد، زیرا این ماتریالیسم «واقعیت، دریافت های احساسی [ادراکات] را تنها به احساس اشکال ابژکت و یا تنها با نگرش به آن» محدود کرده، و آن را به مثابه «عملکرد ذهن انسان، پراتیک روحی انسان» تشخیص نمی دهد. (م ا ک، ٣، ۵٣٣)  هدف ماتریالیسم قدیمی فویرباخ، محدود به منطق [صوری] بود. این ماتریالیسم «جامعه سرمایه داری» بود. موضع عملکرد روحی در جامعه سرمایه داری، سرچشمه دریافت و شناخت نیست، تا از آن به شناخت کلیت واقعیت و عملکرد برای تغییر واقعیت پیش رویم، بلکه وظیفه آن بهبود بخشیدن هدفمند به موقعیت ”من“ در بازار، زندگی و موقعیت ها و روابط عمومی در جامعه می باشد.

این ماتریالیسم در موضع خُرد- شخصیِ شناخت یک چیز (ابژکت) در دادوستد یا علوم محدود می ماند. «افراد مورد هدف» برای فروش یک کالا، با دقت همه جانبه تحت مطالعه قرار داده می شوند تا عادت ها، به عبارت دیگر دریافت های احساسی و روحی آن ها تجزیه و تحلیل شده، با این هدف که بتوانند از آن ها مشتریانی بهتر، تاثیر پذیرتر برای تبلیغات کالا و انواع دیگر شیوه های ”مارکتینگ“ ایجاد کنند. ماتریالیسم دیالکتیک بر خلاف آن [منطق صوری]، موضع [منطق] «جامعه انسانی، و یا انسان اجتماعی شده» است. (م ا ک، ٣، ۵٣۵)

اگر به عملکرد روحی در مدرسه، خانواده یا جامعه کم بها داده شود، انسان از یک سرچشمه پراهمیت شناخت محروم می شود. آنوقت انسان بی رحم، فاسد، فاقد سجایای انسانی گشته و به موجودی چه بسا بسیار هوشمند، ولی عملگرا تبدیل می گردد، که تا آنجا علیه احساسات خود عمل می کند که دیگر قادر به شناخت آن نیز نمی شود. در همین جا گفته شود که این احساسات انسانی است که توسط ساینتولوژی، فرقه- مون، آنتروپوزوف ها، بودائیست ها، جادوگران، فاشیست ها، خام خواران، مربیان روابط اجتماعی و غیره، مورد سواستفاده مدبرانه قرار می گیرند تا احساسات و وضع روحی قربانیان را برای هدف های تحمیق کننده خود به خدمت گیرند. ساینتولوژیست ها قربانیان خود را با «اوراق تست روحی»، دیگرانی با شب های آزاد رقص یا با مدیتاسیون، یوگا، جلسات نقاشی، شب های آواز یا در سمینارهای مدیریتی با «شناخت انعکاسی» به چنگ می آورند. مبلغ فروش می آموزد که چگونه احساسات و وضع روحی مشتری خود را درک کرده و آن را از طریق علائم بدنی خود منعکس سازد، تا از این طریق احساس نزدیکی و باورمندی را در مشتری ایجاد کند.

کسی که می خواهد که انسان ها در فرقه های غیرعقلایی به ماشین های روبات برای دسترسی به اهداف دیگران دگردیسی نکنند، بایستی وضع روحی- احساسی ”من“ را با همه وسائل و امکان های در اختیار آنقدر تقویت کند، تا این وضع روحی در وضعی قرار داشته باشد که بتواند دریافت درست را به شناخت درست درباره کلیت واقعیت هستی ما تبدیل سازد.

«انسان همه جوانب موجودیت خود را از راه های گوناگونی درک می کند، یعنی به شناخت کلی از خود دست می یابد. هر کدام از مناسبات انسانی با جهان پیرامون، دیدن، شنیدن، بوکشیدن، چشیدن، لمس کردن، فکر کردن، نظاره کردن، احساس کردن، خواستن، عملکرد، عشق ورزیدن، در کوتاه سخن، همه اندام های فردیت او، همانند اندام هایی که در شکل بیرونی خود اندام جمعی هستند، در عملکرد تجربی خود در ارتباط با چیزهای محیط پیرامون و یا در رفتار آن چیزها با این اندام ها درک می شود. درک واقعیت انسانی، رفتار در برابر چیزها، در مجموع خود به معنای تجربه نمودن واقعیت هستی انسان است.» (م ا ک، ۴٠، ۵٣٩)

اندام های حسی ”من“ در روندی جمعی بوجود آمده و تکامل یافته اند. بهبود بخشیدن به اثربخشی آن ها تنها در ارتباط با انسان های دیگر عملی می شود. از آنجا که ما می توانیم اندام های حسی ”من“ را در جمع رشد داده و تا بالاترین درجات هنرمندانه تعالی ببخشیم، تصاحب و درک خُرد چیزها باعث بیگانه شدن نسبت به ریشه علّی جمعی آن می شود. کسی که به اختراع برجسته ای دست می یابد، از این روی قادر به چنین خلاقیتی است که اندام های حسی خود را در جمع، کارشناسانه رشد داده است.

میلیاردهایی که در آمریکا برای اهداف عام المنفعه میلیاردها بخشش می کنند، قطعا تنها برای صرفه جویی کردن از سهم مالیات خود چنین نمی کنند. آن ها بدون تردید بیگانه شدن اندام ها و دریافت های حسی [ادراکات] خود را لمس می کنند که با بیگانه شدن و نه انسانی شدن شخصیت شان همراه است. قفس طلایی که مالکیت خصوصی به دور انسان ایجاد می کند، هر چقدر هم خوشایند و لوکس باشد، بندی است بر دست و پای رشد احساسات و روح ”من“. «مالکیت خصوصی ما را آنچنان تحمیق و یک سویه نگر کرده است که می پنداریم یک چیز زمانی به ما تعلق دارد، وقتی که ما آن را صاحب هستیم، به مثابه سرمایه ما [در حساب بانکی مان] وجود دارد، و یا بلاواسطه در اختیار ماست، خوردن، آشامیدن، بر تن پوشیدن، به سرپناه ما تبدیل شدن وغیره، سخن کوتاه، توسط ما مصرف شود. هرچند مالکیت خصوصی همه این تحقق بخشیدن های مالکیت را تنها به عنوان وسایل زندگی تعریف و درک می کند، هستی ای که آن ها در خدمت آن قرار دارند، هستی مالکیت خصوصی، کار و بازتولید سرمایه [و نه ”من“] است. جای همه احساس های بدنی و روحی را بیگانگی ساده احساس داشتن، پر کرده است. وجود انسانی می بایستی به این نقطه فقر مطلق تنزول کرده و محدود شود، تا بتواند شکوهمندی ثروت درونی آن، از درونش زائیده شود.» (م ا ک، ۴٠، ۵۴٠)

”من“ خُرد، قابلیت خود را برای دستیابی به تعالی انسانی نابود می کند، زمانی که در بندهای خُرد کمّی باقی بماند. برای آنکه بتواند کلیه نیازهای کمّی خود را به طور نامحدود تحقق بخشد، خواستار قدرت اقتصادی و سیاسی می شود. هدف آن برقراری سلطه قدرت خود بر روی بازارها، انسان ها، دوستاران، مواد اولیه، زنان، سربازان و همچنین بر احساس و فکر خود است. به مثابه انسان نسبت به خود و دیگران بیگانه می شود. بر این پایه است که در جهان سرمایه داری که در کلیت آن مردسالار است، «پسر جوان در سن بلوغ در برابر مهربانی و نوازش، نیاز خود را سرکوب می کند – امری که توسط مادرش نیز که چنین ارزش هایی را پذیرفته است، تائید می شود. زنان که در دوران کودکی خود سرکوب کردن و مخفی نگه داشتن رابطه های مهربانانه و نوازش کننده جسمی را کم تر از پسر جوان تجربه کرده اند، دچار احساس درک نشدن توسط همسر خود می شوند که برای او رابطه جنسی با تماس مهربانانه- نوازشگرانه بدنی آغاز نمی شود. زمانی که مردی نمی تواند احساس دوست داشتن زن را به مثابه یک موجود انسانی به او نشان دهد و برایش قابل لمس و درک سازد، شانس برای خوشبختی محدود است. (Margaret Mitscherlich-Nielson, Due Radigalität des Alters, Frankfurt, 2010: w 96)

او می خواهد و باید برای دسترسی به هدف خود که کمّی است، زیرا همیشه باید از نوع قابل اندازه گیری، خصوصی و نه اجتماعی باشد، با موفقیت روبرو باشد، به طور مداوم با موفقیت ها و تائید های بیش تری همراه باشد، امکان های کمّی او برای دسترسی به تامین نیازهای کمّی، مورد تحسین و ستایش و غبطه دیگران قرار گیرد، تا از این طریق که تنها راهی است که ”من“ سرمایه دار مآبانه می تواند به احساس خوشبختی دست یابد، احساس خوشبختی کند. دستیابی به هدف، همیشه با ارزانی شدن احساس خوشبختی به او همراه است. چه مرد و چه زن، زنی که قابلیت های فرهنگی خود را به عنوان یک زن نمی شناسد. این خوشبختی را هر دو اما به مثابه ”من“ خُرد partikular احساس می کنند. این، یک خوشبختی بیگانه شده است، زیرا در آن نیازهای کیفی انسانی مانند آرامش روحی، عشق، عقلانیت، رفاقت، کمک و حمایت، مهربانی، قابلیت ابراز انده، همدردی، همبستگی، بی پاسخ باقی می ماند و خوشبختی در بند زنجیر نیازهای کمّی گرفتار است. از این روی نیز خوشبختی ”من“ سرمایه دار مآبانه، خوشبختی نسبی است. همانند انباشت سرمایه، از قانونمندی ویژه خود برخوردار است که عبارت است آنکه فرد رئیس هیئت مدیره، رئیس منتخبین کارگری، کشیش، معلم، کارگر و یا فرد بیکاری می باشد. تا زمانی که نیرو و انگیزه نظری برای اندیشیدن و عملکرد روزانه وابسته به نیازهای کمّی ”من“ سرمایه دار مآبانه باشد، این حکم برقرار است: «هر چه بیش تر دارد، بیش تر نیز طلب می کند. هیچگاه ناله هایش پایان نمی یابند». تا زمانی که ”من“ خود را پایبند اصل مالک بودن و نه آرامش روحی داشتن، بداند، نمی تواند خود را آزاد احساس کند. این به این معناست که اندام های حسی او، قابلیت او برای عشق ورزیدن و عقلانیت، زیر آوار و سلطه نیروهای بیگانه از او، باقی خواهند ماند.

«از این روی نفی مالکیت خصوصی تنها راه برقراری آزادی همه احساس ها و قابلیت های [”من“ است]؛ اما این نفی از این روی هم تنها راه برقراری آزادی است، زیرا این احساس ها و قابلیت ها، احساس و قابلیت انسانی هستند که در ذهنیت انسان و هم به طور عینی، انسانی شده اند. چشم به چشم انسانی تبدیل شده است، همان طور که آن چیزی که به آن نظر افکنده می شود، به چیزی اجتماعی، انسانی، از انسان برای انسان تبدیل شده است. از این روی احساس ها، در عملکرد خود، به نظریه پردازان تبدیل می گردند. رفتارشان با چیز، به خاطر چیز است. این رفتار اما در اصل، رفتار و عملکردی انسانی است با خودش و با انسان های دیگر و برعکس. نیازها و پاسخ و اجابت آن ها طبیعت خودخواهانه خود را از این روی از دست می دهد که استفاده کردن، به استفاده کردن انسانی تبدیل شده است.» (م ا ک، ۴٠، ۵۴٠)

طبیعت دیگر نقش ابژکت [خار و ذلیل که تنها در خدمت ”آدم“، آقای مخلوقات است، آن طور که برداشت مذهبی مطرح می کند] را ایفا نمی کند که چیزی برای غارت شخصی باشد (استخراج نفت در عمق بزرگ دریا، نیروگاه برق اتمی)، بلکه روند استفاده از آن با توجه به جوانب بسیاری از دیدگاه ترقی خواهانهِ گونه انسانی و حفظ محیط زیست در همه زمینه ها عملی می گردد. ساختار نیازها و همچنین قابلیت تامین نیازهای انسان دیگر برپایه ارزش های کمّی تعیین نمی شوند، بلکه مبتنی بر کیفیت آن هاست. تامین نیروی برق دیگر وابسته به تعداد «چراغ»ها و دستگاه ها تعیین نمی شود که باید روشن شوند و خاموش خواهند شد اگر نیروی برق اتمی وجود نداشته باشد، بلکه با توجه به حفظ و هماهنگی رابطه انسان با طبیعت تعیین می شوند که دیگر نه برای سوبژکت و نه برای ابژکت، با خطر آغشته بودن با اشعه مرگ بار اتمی همراه است. تعیین کیفیت نیازهای پاسخگوی احتیاجات احساسی- روحی انسان و همچنین ساختارهای تامین این نیازهای انسانی، دیگر بر پایه اصل مالکیت قرار ندارند، بلکه بر پایه بودنی مبتنی بر انسان قرار دارند که دارای قابلیت احساسی- روحی، عشق ورزیدن و عقلانیت است.

از آنجا که «تن- ”من“»، همان طور که امری شناخته شده است، احساس موفقیت را با ترشح ”زروتونین“ Serotonin بروز می دهد، برای آن بکلی بی تفاوت است که این ترشح برپایه موفقیتی کمّی برای تامین و پاسخگویی به نیازهای خُرد و یا مبتنی بر تامین نیازهای کیفی گونه انسانی عملی شود. زمانی که من با دوست داشتن همسرم خوشبخت هستم، و او حتی عشق مرا با عشق متقابل پاسخ می دهد، با احساسی بکلی متفاوت روبرو هستم از آن احساسی که افرادی تجربه می کنند که توانسته اند سطح خرید و فروش خود را در مقیاس عظیمی ارتقا داده و یا توانسته اند به عنوان بهترین فرد، شغلی که تنها در خواب نصیب آدم می شود، به دست آورند. چنین تجربه ای البته تجربه جدیدی نیست. اغلب انسان ها به این نکته واقف هستند، اما متاسفانه به سادگی فراموش می کنند، زیرا وضع ”این طور بودن“ حاکم بر نظام سرمایه داری، به طور روزانه دستیابی به تامین نیازهای کمّیِ بیش تر و بیش تر را از آن ها می طلبد. تولید انبوه مراکز عظیم تولیدی که بر پایه آنارشی حاکم بر تولید و توسط یک بازار انتزاعی هدایت می شود و پس از وقوع حادثه درستی یا نادرستی آن قابل شناخت است که آیا خودروها، تلویزیون ها، کره، شیر بیش تر از نیاز تولید شده است، نیروی رانده شدن و توسعه نیازهای کمّی ”من“- سرمایه دار مآبانه است با هدف عروج به مدارج جدید و بیش تر، که برپایه تبلیغات اقتصادی و خرید قسطی (ترکید بادکنک خانه سازی) بوجود می آید.

از آنجا که هر انسانی باید نیازهای اولیه ضروری خود را تامین کند تا دچار فلاکت نباشد و یا آن طور که در کشورهای بسیاری در جهان وجود دارد، نمیرد، بایستی خود را به مثابه کالای نیروی کار به صاحبان و قدرتمندان مراکز تولیدی و بازرگانی- خدماتی بفروشد. از ما در اروپا و آمریکای شمالی می خواهند که ما نه تنها به طور مداوم بیش تر مصرف کنیم، بلکه همچنین ما می بایستی بخواهیم که برای حفظ و در جریان نگه داشتن این نظم مبتنی بر نیازهای کمّی، به طور فعال بکوشیم. گفته می شود که کسی که توان خود را به کار می گیرد، می تواند زندگی خود را خود سامان دهد. پس منظبط باشد، با جدّ و نوآور باشد، آنوقت قادر خواهد بود به مراتب بالای شغلی دست یابد. واژه نوآور بودن که در اغلب مصاحبه ها برای استخدام و در آگهی ها مربوطه پیش می آید، می خواهد بگوید: ما از جستجو کنندگان کار می خواهیم با پیشنهاد و ایده ها و شیوه های جدید که سطح تولید و مصرف کالای ما را بالا می برند و یا حتی با پیشنهاد کالاهای جدید اختراع کرده، که گردش نیازهای کمّی را در جهت ارتقای سود شرکت ما سوق می دهند و عمل می کنند، تقاضای کار کنند.

این واقعیت اجتماعی، بر آگاهی ما تاثیر می گذارد. اگر ما اجازه دهیم که این «ارزش»های نظام وارد ذهن ما شوند، آنوقت آن ها را به عنوان نیروهای طبیعی مسلط بر خود نیز می پذیریم. اما از آنجا که آگاهی ما قادر است تفاوت پدیده و مضمون را تشخیص داده و درک کند، می توانیم تشخیص دهیم که برتری نیازهای کمّی توسط خود انسان به آن چیزی تبدیل شده است که اکنون در برابر دیدگان ما قرار دارد، پس آگاهی ما نیز می تواند آن را تغییر دهد.

برای آنکه تامین نیازهای کیفی هدف زندگی ما گردد، جهت گیری اقتصادی جدیدی ضروری است. اصلاحات در سرمایه داری قادر به برطرف ساختن استراتژی کمّی حاکم بر آن نیست که با انباشت ثروت در یک سو و فقر و فلاکت در طرف دیگر همراه است. پیش شرط برپایی جامعه سوسیالیستی، آن طور که دانشمند کوبای علوم سیاسی Dario Machado Rodriguez   بیان داشت، ایجاد کردن ذهنیتی همه جانبه نزد انسان است. چنین ذهنیتی تنها زمانی می تواند بوجود آید که احساس «میهن دوستی، همبستگی بین المللی و تربیت ضدامپریالیستی و موضعی انتقادی در برابر مصرف زدگی در سرمایه داری دوران افول» برای انسان قابل درک گردد (UZ, 29.10.2010).

از آنجا که ”منِ“ ما، بدون تامین نیازهای کیفی بکلی پژمرده و از کیفیت انسانی تهی می شود، بسیاری از انسان ها می کوشند از این دایره شیطانی به کمک برتری بخشیدن به نیازهای کمّی نجات یابند. ”منِ“ ما به کوشش برای فرار از این دایره شیطانی، اغلب زمانی دست می زند که می پندارد، با آزاد ساختن تن خود، می تواند از جبر مصرف زدگی و بازدهی کشنده، خود را نجات دهد. این ”من“ حس می کند که تحمیق نظم اقتصادی در سر- مغز ما آغاز می شود. گفته می شود: تندتر، سرموعدتر، سخت نگیر، جدّتر، نوآورتر، سالم تر، بازدهی بیش تر!

دیکته بیگانه شده یک بازار انتزاعی را در ذهن خود جای می دهیم و زیر فشار آن رنج می بریم. در چنین وضعی است که امیدواریم با «از کار انداختن سر»، به آرامش دست یابیم. تن ما باید آرام باشد. از طریق متاسیون، در سونا، در کلوپ زیبایی اندام (فیتنیس)، در باشگاه ورزشی، در رقص یا رابطه جنسی. ما می خواهیم خود را در ”جلد چرمین“ (احسان طبری) خود محبوس و محدود کنیم. کوشش برای فراری که می تواند ساعت های دوست داشتنی و پراهمیتی را به ما ارزانی دارد از این طریق که به نیازهای کیفی خود بیش تر بیاندیشیم و درک کنیم که گرما، عشق، حفظ و مراقبت، خندیدن، صحبت کردن می توانند خوشبختی بیاورند.

در نتیجه در این زمینه نیز بازاری بوجود آمده است که در آن پاسخ به نیازهای کیفی، به کمک پاسخ های کمّی داده می شود. از کوششی این چنانی برای فرار، همیشه دو نکته بیرون می آید: یا تنها به کوشش برای فرار محدود می ماند که می پندارد بایستی به طور روزافزون بخش های بیش تری از تن را در برگیرد، و یا به کوششی تبدیل می گردد که موضع انتقادی نسبت به سرمایه داری اتخاذ می کند که انسان را به مصرف کننده و مشتری بدل می سازد که تنها یک هدف دارد: تامین نیازهای کمّی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *