بهار آمد!
آفتاب امید در زمستان یاس!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴ ( ۱۶ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بهار آمد ولی یوز پلنگ سمنان غزالی برای شکار ندارد. چرا که صیادان سرمایه غزال ها را نه از گرسنگی، بلکه برای تفریح و تفنن کشته اند. بهار آمد ولی کنامی برای مخفی شدن پلنگ در جنگل گلستان نیافریده است. بهار آمد ولی ماهی خاویار، این مروارید سیاه دارد از آلودگی در دریای مازندران خفه می شود و برای ادامه نسل خود دیگر تخم نمی گذارد. بهار آمد ولی پرندگان مهاجر با یاد بال زخمی سال گذشته به دشتها، نیزارها و جنگل ها برنگشته اند.

بهار آمد ولی آبی برای میگوی آرتمیا در حال مرگ به دریاچه ارومیه سرازیر و سفره غذایی برای فلامینگوها پهن نکرده است.  بهار آمد ولی گل‌های تالاب انزلی توان باز شدن ندارند و مرداب ها به جای نیلوفرهای زیبا و برگه‌های گل لوتوس غرق فاضلاب شده اند. بهار آمد ولی حواصیل گردن دراز ارغوانی و حواصیل دم کوتاه زرد اشتیاقی برای بازگشت ندارند. بهار آمد ولی ماهیگیران انزلی نشانی از بازیگوشی های نوزادان اردک ماهی در مرداب ها نمی بینند.

بهار آمد ولی بسیاری از شالیکاران  شمال زمینی برای آماده کردن کشت برنج ندارند. بهار آمد ولی چوپانان بلوچ به جز سوختگی پوست و ضربات کور کننده خرده ریزهای شن به چشم چیزی نصیبشان نیست. بهار آمد ولی پسربچه عرب خوزستان که زبان مادر از یاد برده است و زیر پای خود طلای سیاه دارد، نان هسته خرما با چاشنی ریزگردها می خورد. بهار آمد ولی جز گلوله نیروهای انتظامی هدیه ای به کولبران کردستان نداده است.

بهار آمد ولی شش های سیاه کارگران معدن کرمان را از هوای تازه پر نکرده است. بهار آمد ولی مرحم شفابخشی برای تسکین زخم دست کارگر ساختمانی افغانی به همراه خود نیاورده است. بهار آمد ولی شیری در پستان های خشکیده زنان کارگر برای نوزادانشان نریخته است. بهار آمد ولی نان را از دست کودک خیابانی دزدیده است تا خرج جراحی بینی آقازادگان کند. بهار آمد ولی هنوز زنان ما زندانی حجاب هستند و باید زیبایی شان را به دلیل چشم چرانی و  بدچشمی دینداران ناپاک بپوشانند.

بهار آمد ولی برابری که هیچ، حتا برادری را نیز از بین برده است. بهار آمد ولی پول را به جای مهر مادر، کینه را به جای عشق در سینه برادران کاشته است.

بهار آمد ولی کارگر کارخانه در مقابل فرزندان خود همچنان شرمگین قول شکنی سال پیش است. بهار آمد ولی مهندس بیکار از ترس گرسنگی و آوارگی از حق تکاملی خود برای تولید مثل می گذرد و در بستر به جای همسر در کنار فرمول های بیجان ریاضی می خوابد.

بهار آمد ولی مردم ما هنوز در گروگان سفاکانی هستند که به روی آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال شمشیر کشیدند و هم پیمان با نو استعمارگران، میهن را برای مقاصد رذیلانه خود به صلیب کشیده اند.

بهار آمد ولی چلچلان آزادی هنوز در بندند و پای به زنجیر، نای پرواز ندارند. بهار آمد ولی صدای هجوم کرکسان شوم، آواز ضعیف بلبلان باغچه را خفه کرده است.

بهار آمد ولی هنوز هم گل های آرزوهای جوان بسیاری نشکفته می پژمرند و توی دشت سینه پرپر می شوند. بهار آمد و باز هم پرستوهای مهاجر به میهن برنگشته اند.

بهار آمد ولی بسیاری از ما به جای امید به روشنی آینده با احساس گناه و شرم  به گذشته نگاه می کنیم و  کام تاریکی، ما را در خود فرو برده است. بهار آمد و ما هنوز سایه دوستان جانباخته خود را تعقیب می کنیم و رویای انقلاب را با اتکا به دلاوری های آنان در سر می پرورانیم.

با این همه من خوشبین هستم و

امیدِ فعال و مبارزه جو زنده است

چرا؟ برای این که نمی توان باور داشت که حدود ۱۴ میلیارد سال تکامل ماده و خلق شعور انسانی برای زراندوزی آزمندان بوده است. نمی توان باور داشت  که مشعل آزادی برای همیشه خاموش شده است. نمی توان باور داشت که سپیده دم رهایی از یوغ سرمایه هرگز فرا نخواهد رسید.

نمی توان باور داشت به آن چه که کذابان می گویند که گویا شب جاودانی شده است و زمین از چرخش همیشگی ایستاده است.

اگر هم چنین می بود، باز هم جای امیدواری است. چرا که ما می توانیم به جای صدقه گرفتن و چشم امید بستن به چرخش زمین بهاری، بهاری جاودان با دست های توانای انسان ها  پدید آوریم.

تا زمانی که تنها یک دل به جای پول به انسان عشق می ورزد.  تا زمانی که تنها یک بینی بوی بنفشه را به یاد دارد. تا زمانی که تنها یک جفت چشم پرواز پرستو را به خاطر دارد. تا زمانی که تنها یک نفر نان سفره خود را تقسیم می کند.

جای امیدواری است.

آری! تا زمانی که فرزندان آزادی در مقابل استثمار و ستم ایستاده اند، امید است.  تا زمانی که اندکی از ما در میان توفان سهمگین، زیر رگبار گلوله ستمگران از کنار کلبه های ستمدیدگان بی تفاوت نمی گذریم و صدای رنجورشان را نشنیده نمیگیریم، امید زنده است.

تا زمانی که چند تایی از ما برای شرکت در جشن و سرور به پای بوسی جباران شکم فربه  به کاخ های ظلم نمی رود. و تا زمانی که بخش کوچکی از ما همراه فقیران کوخه نشین برای نان شب مبارزه می کند، امید  زنده است. تا زمانی که ما همراه ناله های گرسنه کودکان امروز، صدای توپ های رزمی پدرشان را در میدان نبرد فردا می شنویم، امید زنده است.

آیا این کلمات محصول ترشحات ذهن پیری است که در خلوت تنهایی از “دنیای واقعی” بریده است و توان پیوند و همسازی با ” جهانی شدن” را ندارد؟ آیا این واژه ها هذیان های دلمرده یی است که در زمستان سرد عمر کنار شومینه ی گرم اتاق نشیمن رویای عشق و نیروی جوانی در سر می پروراند؟ و آیا این سخنان سرخورده، نشان شورشی شکست خورده است که به جای قرص آرامش بخش، با خیال انقلاب، خود را به خواب می سپارد؟

شاید!

ولی آنها که امیدواران را بخاطر “خوش خیالی” سرزنش می کنند آیا خود بجز میوه ی تلخ یأس چیزی برای هدیه به دگران در چنته دارند؟ آیا پند دیگری بجز در دلتنگی نشستن خاموش دارند؟ اما

چه سود از به دلتنگی نشستن خاموش

ای سنگ!

صخره!

فرو ریز تا آواری باشی …

حتی به آهی دشمن را بشکن! …

و آنان که دائمن پتک “واقع گرایی”  را بر سر تغییر خواهان امیدوار فرود می آورند، آیا خود پیام دگری بجز تسلیم دارند؟

آلترناتیو “واقع گرایان” برای عاشقان، دل شوریدگان و زحمتکشان چیست؟

باور کنیم که گل دیگر نمی شکفد؟ باور کنیم دشت بدون پروانه را؟ باور کنیم نبود همیشگی یوز پلنگ را؟ باور کنیم فقدان پرواز شاهین را بر فراز سرمان؟ باور کنیم جاودانگی شکمان گرسنه کودکان جهان را؟ باور کنیم که میلیاردها دست های پینه بسته فقط برای عیش و نوش شماری اندک میلیاردها کالا آفریده اند؟ باور کنیم مرگ “اشخاص” را به خاطر “اشیا”؟ باور کنیم که نظام بهره کشی ابدی و سعادت بشری دست نیافتنی و اختراع ذهن مجنونان شبگرد است؟

“نه، نه من این یقین را باور نمی کنم. نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک”

آری! در این دورانی که روزها همه باران و زمستان است، دیدن خورشید پنهان شده پشت ابرهای سیاه و غلیظ برایم دشوار است ولی می دانم که هست و چهره خندان و درخشانش را به یاد دارم و هنوز هم هنگام لرزش تن در سوز سرمای جانگداز، گرمای نفس های عاشق رفقا و نسیم ولرم بهار دور دست را حس می کنم.

” این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود”

من نه در حالت چرت وغنودگی در فضای سنگین و بی هوای اتاق، بلکه در هوشیاری و هنگام  قدم زدن در خیابان های سرد، مه گرفته و غمگین امیدوارم.  با امید زنده ام و به آن باور دارم. ” صد بار یاس زهر مرا می کشد گر پادزهر من نمی شدی امید”. با آفتاب امید نهال نحیف آرزو را چون سرو بلندی پرتوان می کنم.

ولی اگر قرار نباشد که آرزوهایمان به پندارهای پوچ خیال پرستان دیوانه تشبیه شود، باید برای آوردن بهاری انسانی و دلکش تلاش کنیم. باید در مقابل صدای ناخراش شیپور حمله حافظان “سرمایه”، ما سمفونی دلنشین مقاومت و شورش گردان “کار” را سازماندهی کنیم.  همنوازی را جانشین تکنوازی کنیم و تاری همنواخت و هماهنگ بنوازیم و متحد و متشکل شویم. بدون تردید آرزوها و هدف های مان به ثمر می رسند.

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/175

 

One Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *