کوشش نافرجام نظری ”منِ“ گرفتار در انفرادِ ناشی از بیگانگی از خود رقص های روح بر روی «مادر زمین»

مقاله شماره: ١٣٩١ / ۱۰ (٢٨ تیر)

واژه راهنما: در مقاله «سرگشتگی های اندیشه در روند شناخت از خود-”من“» (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1738 ) بخش کوتاهی از کتاب یورگن مایر به فارسی برگردانده شد. اکنون بخش کوتاه دیگری از کتاب که در آن ایدئولوژی غیرعقلایی امپریالیسم به سرکردگی امپریالیسم آمریکا برشمرده می شود، ارایه می گردد. در این بخش، تضاد منافع امپریالیسم آمریکا با دیگر کشورهای امپریالیستی در صحنه ایدئولوژیک نشان داده شده است. ایدئولوژی امپریالیستی می کوشد برپایه ”عقلانیت هدفمند“ که علیه منافع گونه انسانی عمل می کند، ایدئولوژی صورتبندی اقتصادی- اجتماعی غیرعقلایی استثمارگرانه و غارتگرانه سرمایه داری دوران افول را به دیگر فرهنگ ها تحمیل کند.

پیش گفتار:

مذهب رسمی حاکم بر ایران، مدت هاست که سرشت انسان دوستانه خود را از دست داده است. سرشتی که روزی تحت عنوان ”اسلام انقلابی“، ”اسلام دستان پینه بسته“ و …، نقشی تاریخی برای سرنگونی رژیم سلطنتی- ساواکی و برای تحکیم استقلال کشور و حق حاکمیت ملی ایفا نمود. چیره شدن دوباره ”اسلام آمریکایی“، اسلام در خدمت منافع طبقاتی سرمایه داران و بزرگ زمین دارانِ وابسته به نظام اقتصادی- اجتماعی امپریالیستی، توانست به مرور آماج های دموکراتیک- مردمی و ملی- ضدامپریالیستی انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما را نابود سازد. با برقراری ایدئولوژی ”ولایت فقیه“ (یا ”ولایت مطلقه فقیه“ که اندیشه لاجرم ناشی از آن است)،  اندیشه ایدئولوژیکِ منسوخ و متعلق به دوران ”خداشاهی“ رشد تاریخ بشری (http://www.tudeh-iha.com/?p=1164&lang=fa) به اندیشه قالب در جامعه امروزی ایران تبدیل شده است. مبتنی بر این ایدئولوژی دوران قبیله ای تاریخ بشر، روحانیت خود را رابط و پیامبر میان پروردگار و بشر می نمایاند تا حاکمیت نظام برده داری و کاست خود را حفظ و تحکیم کند. اکنون این برداشت عتیقه ای مبتنی بر ایده آلیسم ذهنگرا به اندیشه نظری حاکمیت سرمایه داری و بزرگ زمینداری حاکم و به اندیشه رسمی در ایران تبدیل گشته است. کلیه تغییرات اجتماعی قهقرایی انجام شده در طول سال های گذشته از این اندیشه منسوخ، غیرعلمی و خرافاتی- عرفانی نشأت می گیرد.

این اندیشه ارتجاعی که با خواست ”ذوب در ولایتِ“ هر فرد، به قله ای از سطح غیرعقلایی اندیشه عرفانی- مذهبی مبتنی بر ایده آلیسم ذهنگرا فراروئیده، از این روی اندیشه ای عمیقا عقب افتاد و ضدانسانی است، زیرا نفی شخصیت مستقل انسان را هدف قرار داده است.

شخصیت انسان تاریخی با «همه طنین بلورینش» (احسان طبری، ”با پچپچه های پائیز”، ص ١٢)،  تبلور رابطه متقابل میان تن (عین) و ذهن (معنویت در عام ترین مفهوم) انسان در روند عملکرد تاریخی اوست. این در حالی است که نظریه ”ذوب در ولایت“، با نفی شخصیت فعال و عمل کننده سوبیکت تاریخی (انسان)، آن را به ابژکت، به مفعول غیرفعال و فاقد اندیشه بدل و نقش تاریخی او را نفی می کند و انسان را به زائده بی اراده و اسیر سلطه ”خداشاه“ تبدیل می کند. چنین انسان بیگانه شده از شخصیت تاریخی خود می تواند تنها به مثابه ملاتی نرم و مطیع بازیچه دست حاکمیت سرمایه داری، بازیچه ”عقلانیت هدفمند“ ایدئولوژی نظام استثمارگر سرمایه داری دوران افول، به منظور انباشت سرمایه و سود به نفع طبقات و لایه های حاکم، نقش ایفا کند.

انتشار این اندیشه ارتجاعی- ضد حرمت و شخصیت انسان، به سخنی دیگر عمیقاً ضدانسانی، سرشت همه اندیشه های غیرعقلایی تاریخ بشری است که یورگن مایر در این بخش از کتاب خود که ترجمه آن در زیر ارایه شده است، برمی شمرد و نشان می دهد. انطباق نظری تز ”ولایت مطلقه فقیه“ با دیگر اندیشه های غیرعقلایی از قبیل بودائیسم، سینتولوژی و …، همان طور که در اضافاتی به ترجمه، به آن اشاره شده است، چشم گیر است.

انتشار اندیشه ارتجاعی- ضدانسانی ”ولایت مطلقه فقیه“ در جمهوری اسلامی، در عین حال زمینه رشد گونه های دیگری از اندیشه غیرعقلایی در ایران نیز بوده است. گونه های مختلف عرفانی- درویشی با ایجاد شدن ده ها خانقاه در کوی برزن شهرها و برگزاری مراسم ختم و گستردن سفره های عریض و طویل نذری و رفتن به مکان های متعدد چاه جمکران در سراسر ایران و سازمان دادن کاروان های دائمی برای سفر به قونیه و زیارت مرقد مولوی برای گرم تر کردن بازار درویش بازی خانقاهی و ابداع فرقه های جدیدی از کیش درویشی مانند کیش ”مریدان حضرت آقا“ و اشکال متنوع عدیده دیگری، این جریان ها غیرعقلایی را تشکیل می دهند.

این جریان ها که در عین رقابت با اندیشه منسوخ حاکم که با پاشیدن آب و رنگ مخالفت با ایدئولوژی حاکم به چهره، دنبال می شود، در عین حال وظیفه بزرگ انحراف مبارزات مردم را نیز به عهده دارد. از این روی است که این جریان ها مورد پشتیبانی رسانه های امپریالیستی از قبیل بی بی سی، صدای آمریکا، رادیو فردا و … قرار گرفته اند.

با کمی دقت می توان دریافت که مضمون دفاع این رسانه های امپریالیستی از جریان های مذهبی- عرفانی در اپوزیسیون و همچنین سازمان دادن بحث درباره مذهب، «معنویت» و انواع دیگر آن، به انحراف کشاندن توجه مردم از مبارزات پیش روست.

شاید ترجمه حاضر این بخش از کتاب مایر که ایدئولوژی امپریالیسم را افشا می سازد، همچنین کمکی باشد برای نشان دادن ضرورت تن ندادن غیرفعال به برنامه امپریالیستی حمایت از جریان های عرفانی- درویشی- خرافاتی- احضار روح  و … که می توانند در شرایط حاکمیت سرمایه داری مافیایی در ایران و به خاطر فقدان بحث و گفتگوی آزاد و دموکراتیک در کشور، از جذابیت ویژه ای نیز برخودار باشند. این اندیشه های انحرافی می کوشند از این طریق مبارزات روز مردم را برای دستیابی به ”آزادی“ منحرف سازند که جستجوی ”سعادت“ را در ”قهر“ با شرایط سرکوبگرانه حاکم که گویا تغییرناپذیر است، اعلام می کنند. آن ها می کوشند با تبلیغ اندیشه های ”پاسیفیستی“ و غیرفعال، ”بازگشت به خود“، ”غور در ضمیر خود“ و …، دستیابی به ”آزادی“ از ظلم را برای ”منِ“ فرد منزوی شده ممکن بنمایانند.

رقص های روح بر روی «مادر زمین»

تفاوت اندیشه غیرعقلایی جدید از انواع پیشین خود که نزد آن ها پروردگار، محمد، مسیح، ماریا یا شیطان در مرکز اندیشه قرار داشتند، آن است برای به اصطلاح مستدل ساختن خود به کمک علم. اندیشه غیرعقلایی جدید به ”آشکار“ شدن پروردگار بر بنده اش باور ندارد، می کوشد حتی رسم های عرفانی و پرستیدن خورشید یا نیایش و سوگند به آتش را نیز به کمک زبانی به ظاهر علمی بیان کند. البته سنت شیطان زدایی از تن و تضرع به ملائک نزد اندیشه غیرعقلایی هنوز هم وجود دارد. انسان های واقعا مذهبیِ متدین که انسان را مخلوغ پروردگار می دانند، وظیفه خود بر روی زمین را ابراز دلسوزی نسبت به هم نوع و ارزانی عشق به او می دانند. اما اندیشه غیرعقلاییِ مذاهب در اروپای غربی و در ایالات متحده آمریکا بزرگ نزد توده ها هر روز بیش تر رنگ می بازد و در سایه قرار می گیرد.

انسانِ واقعا معتقد به مذهب، ”من“ خُرد (منحصر، ویژه) partikular (انحصاری) خود را در سایه قرار می دهد. این کنش در جهان امروز که در همه سطوح آن، آئین خُرده (ویژه) نگری افراطی در خدمت ”من“ بر اندیشه حاکم است، دیگر جایی ندارد. انسان های معتقد به مذاهب بزرگ، من خُرد خود را به امید سعادت در جهان دیگر، در خدمت انسان قرار می دهند. از این روی، این اندیشه غیرعقلایی مذهبی، اندیشه ای انسان دوستانه و اغلب بسیار صادق و خوشایند است.

اما نزد اندیشه غیرعقلایی جدید که تنها خوشایندی ”من“ خُرده نگر را در مرکز توجه دارد، وضع بکلی متفاوت است. ایدئولوژی خُرده نگرانه ایدئولوژی سرمایه داری انحصاری است که در آن تنها ”ابرانسان“ به خواست خود دست می یابد و خوشبخت می شود. در زندگی روزانه همه جا در کلاس ها و سمینارها و کارگاه ها Workshops «هنر خودپرستی» را تمرین می کنند. از همه موفق تر ”ساینتولوژیست“ ها (هستی شناس) این فلسفه – ابرانسان نیچه –  را به کار می گیرند و می آموزانند. اما بسیاری دیگر نیز به همین کار مشغولند.

در «مرکز وحدت» در بخش شویبن آلب «Schweibenalp» در سوئیس که توسط بودائیست ها در سال های ٧٠ [قرن گذشته] پایه ریزی شده است، با تبلیغ درباره « توانمندی قلب و رشد آگاهی»، سعی در جلب مهمانان از سراسر جهان می شود. مهمانانی که با پرداخت روزی ٨۵ فرانک در اطاق های سه تخته با صبحانه، شام و نهار پذیرایی می شوند و تنها باید برای سمینارهای مختلف که مرکز ثقل آن ها، مراسم احضار روح است، مبلغی اضافه پرداخت کنند.

این جمله ها را می توان در ”وب سایت“ این «مرکز وحدت» خواند، «وحدت همه انسان ها با فرهنگ های مختلف و اینکه بتوان این وحدت را در قلب ها تجربه کرد، در مرکز رویای ما قرار دارد.» بیان این نظر، برای ”من“ منفرد شده و جستجوگر، دلنشین است. بالاخره جایی یافتم که در آن نبرد رقابت برقرار نیست.

اما باید در کلاس هایی «هنر زندگی کردن» تمرین شود که هزینه دارد. مهم نیست! آنچه اهمیت دارد، خوشبختی است! حتی قول هایی بیش از این ها داده می شود. هنر زندگی کردن، با حفظ محیط زیست مطابق است و از «فرهنگ بقا» که نظریه نظم یافته ایست که به ریشه علّی پدیده ها وابسته نیست، بلکه در چهارچوب ”سیستم ها“ عمل می کند، پیروی می کند.

بدین ترتیب ادعا می کنند که گویا ”سیستم ها“در علت های علّی پدیداری خود ریشه ندارند. امری که البته درست نیست. اما بیان این اندیشه در هر حال سبب حیرت و سردرگمی ”من“ در جستجوی خوشبختی می شود که آمادگی دارد خود را چون گوشه ای از نظم طبیعی تجربه کند و از این رو با نهایت آمادگی به سوئیس سفر کرده تا با شرکت در سمینار احضار کننده روح، راه خروج از بیگانگی زندگی روزمره را از آن دریابد. «ریش سفیدان و نوازندگان گروه» به منظور تحریک دنیای احساس تازه وارد، «خِرد، سادگی و خوش مشربی و شوخ بودن را در سخن و آئین های گروهی، رقص و موزیک» با تشریفات به نمایش می گذارند. اندیشه غیرعقلایی احضار کنندگان روح، از طریق «قلب» سلطه خود را بر جستجوگر خوشبختی برقرار می کند. شرکت کنندگان با برخوردی دوست داشتنی، یکدیگر را در آغوش می گیرند، می رقصند و به طنین موسیقی گوش می دهند. چنین شیوه ای گرما می بخشد و نزد جستجوگر، احساس اعتماد ایجاد می کند.

سینتولوژیست ها اندیشه غیرعقلایی خود را به نحوی دیگر ارایه می کنند، «از راه سر- مغز». این در حالی است که در «شویبن آلب» در سوئیس «برای آن که خود را احساس کنیم»، کنار گذاشتن «سر» شرط اولیه است. زیرا در غیر این صورت، ایجاد رابطه با سرزمین مردگان ها ممکن نمی باشد. این ویژگی نظریات نزد احضار کنندگان روح است که معتقدند که «مادر زمین» برای هر ”من“ شرکت کننده، «محدوده نیروی پرتوانی» را آماده ساخته است. «زمان آن فرا رسیده است که ما دریابیم که همگی بخشی از کل هستیم و بایستی به منظور تغییر آگاهی برای روند پیش رو، مسئولیت بپذیریم».

آگاهی می تواند درست یا غلط باشد. آما آیا می توان آگاهی را همانند یک چرخ خودرو تعویض نمود؟ البته! احضار کنندگان روح چنین ادعا می کنند. احضار کننده روح در «شویبن آلب» مدعی است که ما، «همه با هدفی مشخص و با سرنوشتی تعیین شده به این حیات وارد شده ایم و روح ما می خواهد آن ها را بروز دهد». در «سمینار یک هفتگی، تو به پژوهش هدف روح و سرنوشتت می پردازی.»

به عبارت دیگر، تغییر آگاهی به این معناست که ”من“ نبایستی بکوشم علت ها علّی و هدفمند اهداف سرمایه داری انحصاری را درک کنم که هر اروپایی تحت شرایط آن زندگی می کند. دست یابی به آگاهی، به عبارت دیگر، عینیت بود اجتماعی را آگاهانه تجربه و درک کردن، آن طور که منطق احضار روح معتقد است، اصلاً نبایستی هدف باشد، زیرا کوشش برای درک آن، مانع آن خواهد شد که «روح ما» قادر شود آن چیزی را بروز دهد که «مادر زمین» مدت ها پیش از زایش ما، در روح ما برنامه ریزی کرده است. به سخنانی دیگر: آگاهی واقعاً موجود فردی ”من“ باید نابود شود، تا بتواند گویا «رشد» کند!

البته احضار کنندگان جدید روح خردمند هستند و در لباسی علمی ظاهر می شوند. برای نمونه، آن ها باید این توانایی را با پشتکار در «آکادمی برای احضار روح- شرکت با مسئولیت محدود GmbH» (اتریش) بیاموزند. چنین آموزش هزینه مالی دارد! اما سرمایه گذاری ای است که سودآور است. در رسوم احضار روح، برخلاف آنچه نزد سینتولوژیست ها مرسوم است، مفهوم عشق بسیار به کار گرفته می شود. احضار کنندگان روح مفهوم عشق نزد ”من“ را به عشق به خود (خودپرستی) متمرکز می کنند و از این طریق مانع بوجود آمدن احساس عشق به دیگری می شوند. ”من“ منفرد شده، امیدوار می شود که بتواند خود به ابرانسان تبدیل شود. با این پنداشت است که او می کوشد زندگی عادی روزمره خود را به مثابه امری فرعی، از زندگی واقعی خود به مثابه احضار کننده روح، جدا سازد. از این روی دیگر اصلاً توجهی به شرایط زندگی و کار اجتماعی ندارد. جهان انسانی برای چنین ”من“، بی اهمیت می شود. بر روی موج نیروی «مادر زمین» در فضا معلق می ماند. در چنین وضعی است که ”من“، دیگر نیازی به آگاهی از بود واقعی خود ندارد. در چنین وضعی است که احضار کننده روح، هیجان زده «ایست» می دهد و می گوید: «با کار بر روی چهار حفره قلبت، به توافق های پیشین دست می یابی که تو را وابسته به سرنوشتت کرده اند. تو دوباره با روحت در ارتباط و گفتگو قرار می گیری و تو دوباره روح دوران بچگی ات و هدایای گم شده را به دست می آوری که متعلق به تو هستند و این امکان را به تو بازمی گردانند که بتوانی سرنوشتت را در دست گیری. در چنین وضعی است که تو به طور مستقیم با قلمرویِ نیرویِ شبکهِ توانِ درخشندهِ قلب احضار کننده روح و راه ”خواب گونه شناخت چگونگی جهان“ در ارتباط قرار داری و این شبکه را کشف می کنی.»

جالب در این نظریات تنها این نکته نیست که مفهوم ”کار“ برای ارتباط من با «روح» خود، به کار برده می شود، بلکه همچنین این نکته که چگونه این «کارکردن» با «قلمروی نیروی شبکه توان درخشنده» در ارتباط قرار داده می شود که قادر است ”من“ را که در زندگی روزمره با انواع سرخوردگی ها و بیگانه شدن ها روبرو است، به راهی هادی گردد که گویا به «خواب های طلایی» در زندگی، واقعیت می بخشد.

سمینارهای احضار کنندگان روح، بهیچ وجه ساعت برنامه افسانه گویی برای «روح بچه»ها نمی باشد! این سمینارها، کاسبی بی قلب و روحی هستند برای دستکاری زیرکانه «قلب»های ناخوش و بدبخت. آن ها شرکت کنندگان جستجوگر را دچار وابستگی کامل به خود و یا دچار ناتوانی شیتسوئید (schizoid) و یا آئوتیستید (autistisch) [بیماری ناتوانی برای ایجاد ارتباط با دیگران]‌ برای زندگی کردن می سازند. زنان و مردان بالغی که اغلب دارای دیپلم های دانشگاه های اروپایی نیز هستند، در جریان به اصطلاح «رسم- آتش»، روح گذشتگان فرا می خوانند تا از این طریق وحدت میان «روح» انسان ها را با «مادر زمین» در همه قاره ها برقرار کنند. از این طریق، این انسان ها با احساس کامل خوشبختی، «صلح و برادری قلب ها» را میان خود برقرار می کنند. اما شناخت درباره صدمات ناآگاهانه که احیاناً توسط گذشتگان را بوجود می آیند، در دریای اشک ناآگاهانه بسیاری از افراد احساساتی مخفی می مانند. «مادر زمین»، که همان «تن غیرآلی انسان، یعنی طبیعت، تا آنجا که جزئی از تن انسان نیست»، می باشد، در چنین مراسم قسم داده می شود. از آن خواسته می شود که گذران تن انسان و حتی زندگی اجتماعی را نظم بخشد.

البته طبیعت، تن انسان است که «با آن باید به طور مداوم در ارتباط باشد، تا نمیرد» (کلیات مارکس- انگلس، جلد ۴٠، ص ۵١۶)، اما اگر انسان این روند را از طریق کار اجتماعی انسان دوستانه سازمان دهد و یا از آن ماهیت انسانی را سلب کند، امری است که وابسته به انسان آگاه عمل کننده وابسته می باشد و نه نتیجه عملکرد (کنش) «مادر زمین».

نقش بودا برای ”من“، در دوران افول سرمایه داری

آئین احضار روح، ریشه در بودائیسم نوع اروپای غربی دارد. تعداد بودائیست ها در آلمان، طبق اطلاع اتحادیه بودائیست ها، به ٢۵٠ هزار نفر بالغ شده است. در اعتقاد بودائی، این شناخت حاکم است که گویا ”من“، تن خودم نیستم، بلکه تنها آن را در اختیار دارم تا از آن، همانند در اختیار داشتن یک ابزار کار، استفاده بهینه بکنم. آنچیزی که انسان آن را به مثابه «خود» تجربه می کند، در واقع چیزی نیست جز تجربه جریان آگاهی ابدی و نامحدود. هنگام مرگ، آگاهی، تن در حال مرگ را ترک می کند، تا  — هدایت شده از طریق تاثیرات ناآگاه روح که ”کارما“ نام دارد – پس از زمانی معین دوباره با تنی جدید مرتبط شود. از این روی برای یک بودائیست، مرگ نهایتاً به معنای تعویض لباس است.

”کارما“ مفهومی با نقش محوری در بودائیسم است؛ به معنای سرنوشت نیست، بلکه به معنای تاثیر متقابل علت و معلول است. اما تاثیر این علت و معلول تنها بر روی آگاهی یک فرد محدود می ماند. به عبارت دیگر، وابسته به خود اوست. نکته ای که باعث شده است که فیلسوف ایده آلیست آلمانی، شوپنهائر، که در فلسفه خود از ”خواست برای زندگی“ صحبت می کند، نسبت به بودائیسم سمپاتی نشان دهد. «در برابر ما چیزی جز هیچ [نابودی، نبودی] باقی نمی ماند. اما آن چیزی که علیه این ریختن به هیچ، مقاومت می کند، یعنی طبیعت ما، درست همان خواست ما برای زنده ماندن است که تبلور وجودی خود ماست، دنیای ماست.» (شوپنهائر، ”جهان به مثابه خواست و پنداشت“، ص ٧١).

رابطه میان بود [عینیت تن] و ذهن نزد کنفوسیوس به صورت دیگری مطرح می شود. برای آن، وجود انسان ریشه در علت ها علّی طبیعی دارد. انسان اما برای خوشبخت بودن، موظف است، وجود اجتماعی- اخلاقی خود را پرهیزکارانه تنظیم کند. بر خلاف کنفوسیوس، بودائیسم دوگانگی بود و آگاهی را نفی می کند و تنها برای کسی زندگی خوشبختی را ممکن می داند که بود خود را نفی کند و خود را موجودی فاقد عینیت تن بپذیرد.

نفی دوگانگی و وحدت عین و ذهن، نکته ریشه ای همه فلسفه های غیرعقلایی جدید را نیز تشکیل می دهد. از طریق نفی عینیت وجود تن، بودائیسم توانست بخشی از روشنفکران بورژوازی را متقاعد ساخته و به مذهبی جهانی تبدیل شود. نخبگان سرخورده که از نظام بورژوازی ناراضی هستند، با این مذهب، به نظریه ای دست می یابند که می توانند به کمک آن، خود را لااقل به صورت ذهنی در برابر عینیت مرگ هستی بیگانه شده، محافظت کنند. ترس، زمینه اصلی پذیرش وسیع بودائیسم است.

”من“ و ”تو”، درست و نادرست، سوبیکت و ابژکت در بودائیسم ژاپنی zen-Buddahismus، نفی می شوند [سن Zen، بودیسم ژاپنی مبتنی بر Metation]. «هنگامی که آگاهی دیگر وجود ندارد، هنگامی که از ریشه برافتاده است، آنوقت دیگر چیزی زمینی، آب، آتش و باد نیز وجود ندارد، دراز و کوتاه، کوچک و بزرگ، خوب و بد دیگر وجود ندارد، آنوقت سوبیکت و ابژکت تماماً نفی و نابود می شوند: با نفی آگاهی، زمینه وجودی آن ها نفی می شوند.» («Buddhos»، جلد ٣، ص ٨٩۴)

آن کس که از نور بودا «روشن» شده و به ”معرفت“ دست یافته است، یعنی دیگر وحدت متضادها را در پدیده ها و روندها نمی بیند، خود را آزاد از درد، از بیماری و از مرگ می پندارد. آن کس که باید دردی را تحمل کند، خود در گذشته علت آن را آفریده است. در بودائیسم، «جزای پروردگار» وجود ندارد که بر سر بیمار فرو می آید [خشکسالی نشان غضب خدایان نیست، آن طور که در میتولوژی یونانی و یا در مذاهب ”طبیعی“ پنداشته می شد]، بلکه این خود فرد است که با عملکرد خود، بیماری و درد را باعث شده است. آن کس که رنج می کشد، خود برای این وضع مسئول است. مبتنی بر این اندیشه، غیب گویان فاشیست برای مجاز بودن آدمکشی های خود در بازداشتگاه مرگ آشویتس دلیلی بشدت تحقیر کننده و مستهجن خلق نمودند: یهودیان زجر کشیده و کشته شده در بازداشتگاه های مرگ، خواستار پاک نمودن ”کارما“ بد خود بودند. (کاسبی با حماقت. در پسیکولوژی امروز ١٩٩۴/٧)

آن هنگام که دوگانگی و وحدت بود و آگاهی نفی می شود، تعلق تن انسان به خود نفی می شود، پیامد آنست که اصلاً همدردری و یا همبستگی با انسان دیگر بوجود نمی آید. نبودن برای بودائیسم زمینه زندگی است و نه بودن. این حکم، هم زندگی اجتماعی و هم طبیعی را در بر می گیرد. یک بودائیست می تواند در اعتقاد خود برای دسترسی به هیچ [نبودن] یک کارآموز بسیار مهربان و پاسیفیست هم باشد، باوجود این و چه بخواهد یا تخواهد، انسان تاریخی، سوبیکت بورژوازی امروزی باقی می ماند. و این به این معناست که بازتولید تن خود را بهیچ وجه مدیون ”نبودن“ نمی باشد، بلکه مدیون بودن انسان و بازتولید اوست.

هگل جهان بینی بودائیسم را با سخنان زیر مورد انتقاد قرار می دهد: «همان طور که شناخته شده است، در سیستم های شرقی، به طور عمده در بودائیسم، هیچ- نبودن، خالی بودن، اصل مطلق را تشکیل می دهد. هراکلیتِ پراندیشه در برابر این انتزاع ساده و یک سو نگرایانه، مفهوم پرمایه و ”مطلق شدن“ را قرار می دهد و می گوید: بودن همانقدر وجود دارد که نبودن وجود دارد، یا: همه چیز در حال جریان و گذار است: این به این معناست که همه چیز در حال شدن است. کلام های قصار مردم پسند (پوپولار) شرقی که طبق آن، هر آن چه وجود دارد، از زمان زایش در متن خود، گذار خود، مرگ خود را در درون دارد و برعکس، مرگ نیز در خود، نطفه زندگی است، در اصل، بیان وحدت بودن و نبودن را بیان است. اما این کلام های قصار از مضمونی (جوهری) برخوردارند که در آن گذار به عنوان روندی تحقق می یابد؛ بودن و نبودن را این کلام های قصار از نظر زمانی از هم جدا نگه می دارند و نه آنکه آن ها را در جابجایی مداومشان مورد توجه قرار دهند، به عبارت دیگر در وضعی که درک وحدت آن ها برایشان ممکن گردد.» (هگل، جلد ۵، ص ٨۵-٨۴)

هنگامی که در روند شدن هستی که در چگونگی شدن آن آگاهی درست و یا نادرست انسان عمل کننده موثر است، تغییر بوجود می آید، آگاهی انساندوستانه می تواند با عملکرد آگاهانه خود بر تغییر اجتماعی روند شدن هستی، در جهت انسانی شدن کلیت آن را موثر شود.

اما باوجود این حتی اصل «هیچ [نبود]» بودن که بودائیسم به آن اعتقاد دارد نیز نمی تواند بدون شدن و یا راهی بدون هدف، باقی بماند. در سخنان بودا چنین آمده است: «دو هدف وجود دارد: هدف مقدس و هدف نامقدس» (Buddhos جلد ١، ص ١٨۴). مومنان به بودا باید البته «هدف مقدس» را پی گیرند و علیه همه هستی واقعا موجود موضع گیرند. بودا به مومنان (مونش ها Monch) قول می دهد که  دستیابی به «هدف مقدس از این طریق» ممکن است و نه از طریق «خیرات، کرامت، عزت، انظباط، نه از طریق خوشبختی غور در خود، نه به کمک معرفت. اما شما، ای مومنان! بدانید که شما تنها با ریاضت کشیدن به رهایی طبع که آرامش بخش است، دست می یابید، این جوهر و هدف زندگی است.» (همانجا، ص ١٨۴)

بودائیسم، جهان «ذهنی» خود را درباره همه آنچه «زمینی» و درباره همه «قوانین طبیعی» است، ایجاد می کند. او به مثابه موجودی روحانی که «معرفت» یافته و موجودی است که در ظاهر صلح طلب می باشد و گویا هیچ است، وجود دارد؛ بدون آنکه وارد عمل گردد، مایل است دیگری را به راه دستیابی به هیچ راهنما باشد.

این امری شناخته شده است که بودائیست های ژاپونی، به جز موارد استثنایی، مدافعان سرسخت نظام فاشیستی کشورشان بودند. رابطه تنگ میان دولت فاشیستی، بودائیسم و سینتولوژی تعجب برانگیز نیست؛ زیرا جنگ های امپریالیستی و کشورهای فاشیستی به یک «آرمان بزرگ» نیاز دارند، یک «روح بزرگ» که ریشه در ارزشی فرهنگی- عرفی داشته و گویا به طور مستقل در بالای کلیه هستی اجتماعی معلق است.

هینریش هیملر (رئیس سازمان اس اس نازیسم آلمان تا شکست این کشور در جنگ دوم جهانی) توجه زیادی به بودائیسم که در تبت سلطه خود را گسترده بود، بروز داده است. هیملر حدس می زد که سرچشمه نژاد آریایی در تبت بوده است. در سال ١٩٣٨ او یک گروه تحقیقاتی به ریاست ارنست شئفر، یک جانورشناس، را برای تحقیقات به تبت گسیل داشت. وظیفه آن جستجوی آثاری از یک مذهب آریایی در نوشته های بودائیست های تبتی بود. گروه با صمیمیت قلبی در تبت مورد استقبال و با نامه ای دوستانه خطاب به «جناب عالی آقای هیتلر، شاه آلمانی ها» نامیده شد (جهان جوان، ٢٠٠٨ر٣ر٢۶). فیلم تبلیغاتی فاشیست ها با عنوان «تبت سحرآمیز» که در ارتباط با نتایج این سفر تهیه شده است در سال ١٩۴٣ برای نخستین بار به نمایش گذاشته شد. فیلم با جنبه های جنگجویانه و تهاجمی فرهنگ تبتی آغاز می شود که امروزه اصلاً مورد توجه قرار نمی گیرند. «تبت قدیمی» در غرب به نادرست به مثابه دولت مونش های صلح دوست عنوان می شود که در آن گویا اکثریت مردم مشغول به ادای تمرین های روحانی هستند.

نخبگان روحانی حاکم که شبکه وسیعی از صومعه ها را در اختیار داشتند، کشور و مردم آن را به طور وحشیانه ای غارت می کردند. این نخبگان روحانی که بیش تر از یک تا یک و نیم درصد جمعیت کشور را تشکیل نمی دادند، دهقانان وابسته و غیرآزاد را مجبور به پرداخت غرامت های سنگین کرده بودند. امکان برقراری از آموزش، بهداشت و نظافت تنها در صومعه ها وجود داشت و ساکنان آن موقعیت ممتاز خود را در برابر مردم غارت شده برپایه آموزش بودائیستی ”کارما“ توجیه می کردند: زندگی کنونی پیامد انباشت شایستگی و گناهان زندگی گذشته است. آن کس که از احکام لاما [بخوان ”ولایت فقیه“] که هیچ گاه به طور دموکراتیک تعیین نمی شدند، پیروی نکند، محکوم به سوختن در یکی از ١۶ جهنم می شود. احکام جزایی تبتی نیز بهیچ وجه رئوفانه نبودند. شلاق زدن در ملا عام، قطع دست و پا، کندن زبان از حلقوم و پوست کندن تن زنده!

آن طور که هیتلر با پیروی از نظر شوپنهائر می نویسد: «خواست ذهنی برای زندگی همه جا یک سان است و تنها در شکل اثرات واقعی آن متفاوت می باشد.» جنگجویان هیتلری نباید خود را به تن و زندگیشان وابسته سازند. آن ها می بایستی برای نژاد خود، بدون ترس در جنگ امپریالیستی شرکت کنند. ”کارما“ وظیفه تحمیق قهرمان ابدی [شهید!] را به عهده داشت. شهادت قهرمانانه، آغاز دوباره زندگی روحانی قهرمان شهید است. زندگی قهرمانانه تنها در رویای ذهنگرایانه قهرمان، در مرگش، تحقق می یابد.

«آرمان واقعی»، آن طور که هیتلر در ”نبرد من“ (ص ٣٢٧) بر می شمرد، «در واقع پیش شرط آن چیزی است که ما فرهنگ انسانی می نامیم، بلی پیش شرطی که مفهوم ”انسان“ را خلق کرده است.» «آرمان»، «شم»ی است برای «حفظ گونه، و آنجا که ضروری است، حتی به قیمت نابودی فرد، و اعتراضی است علیه پرحرفی های پاسیفیستی.» (همانجا، ص ٣٣٢) اولین کنگره بودائیستی اروپایی توسط اعضای حزب نازی ها NSDAP در سال ١٩٣٣ در برلین سازمان داده و برگزار شد. بودائیست آلمانی ولفگان شوماخر که در سال ١٩٣٣ به عضویت سازمان دانشجویی نازی ها در آمد، در همان سال در مجله «تولدی دوباره و تاثیر» که توسط او انتشار می یافت، در مقاله ای تحت عنوان «صدراعظم آلمان در نور بودائیسم»، می نویسد: «این نکته قابل توجهی است که تمایلات هیتلر، شخصیت و دیدگاه های فرهنگی و انسانی او را در این نور مورد توجه قرار دهیم، زیرا از این طریق فاصله صدراعظم ”مردمی“ آلمانی ها از همه ”رهبر“های گذشته، خود را به روشنی نشان می دهد. برخلاف ویلهلم دوم که ۵٠ هزار حیوان را در شکار کشت، آدلف هیتلر گیاه خوار و بسیار حیوان دوست است. … البته این نکته کوچکی است، اما برای آن ها که می اندیشند، بیش از کتاب های قطور مفهوم دارد. زیرا این اهمیت دارد که ”شخصیت های نخست در کشور، نخستین انسان نیز باشند“».

در مقاله دیگری تحت عنوان «مذهب آریایی»، چنین آمده است: «در کنار رشادت روحی و آرامش و جسارت، مفهوم شرافت در بودائیسم و در افسانه های خلق های شمال نقش برجسته ای ایفا می کند. کلیه مسئولیت برای عملکرد خود را انسان در بودائیسم خود به دوش می کشد. آموزش، بخشش، گناه و رحمت، سیلی ای به صورت مفهوم شرافت نزد خلق های شمال است. مرد آلمانی مایل نیست که به او چیزی هدیه شود.»

اعتقاد به «هیچ»، به عبارت دیگر اعتقاد به «آرمان»ی که فاقد عینیت بوده و تنها امری ذهنی را تشکیل می دهد، در همه نوع های اندیشه غیرعقلایی مشترک است که مدعی است، دستیابی به خوشبختی انسانی تنها با نفی عینیت و بودن قابل دسترسی است. «نفی احساس ادراک، نفی توانایی تشخیص برای آگاهی، پایان بخشیدن به آن، نابودی آن: این، وسیله نابود کردن رنج، بیماری ها، پیرشدن و مرگ است.» (Buddhos جلد ٣، ص ٣٩١) آنچه که نفی آن از زبان ”بودهوز“ بیان می شود، گویا انسان واقعی است و با او، انسانیت در کلیت آن نیز نفی می شود. به عبارت دیگر، قابلیت اندیشیدن و عمل آگاهانه و در خدمت حفظ گونه انسانی نفی می شود.

شوپنهائر که بودائیسم را به اروپا آورد، فیلسوفی که نخبگان سرخورده از آن پیروی می کنند، کسی است که گویا با نظریاتش چیزی بیش تر از شناخت [معرفت] از بودن عینی را ممکن می کند. او پایان زندگی عینی انسان، یعنی مرگ را به عنوان هدف اصلی زندگی اعلام می کند که به مثابه بود اجتماعی، «در بند زنجیر انگیزه ها» گرفتار بوده است. «در دوران حیات، خواست انسان آزاد نیست: برپایه شخصیت غیرقابل تغییر، عملکرد انسان در بند زنجیر انگیزه ها گرفتار بوده و تابعی از ضرورت هاست. مرگ لحظه آزادیبخش یک سویه گرایی شخصیت انسان است. باور بودائیستی آن را ”نیروان“، یعنی خاموشی می نامد.» (شوپنهائر، ”نیروان در آلمان“، مونیخ، ٢٠٠۴، ص ١٩۵).

جدید ترین اندیشه غیرعقلایی ”منِ“- ساینتولوژیست

دالی لاما بعد از فرار از تبت در سال ١٩۴٩ به هندوستان به همراهی برادرش که به ایالات متحده رفت، می کوشد به کمک سیا نفوذ خود را به عنوان حاکم تبت بازپس گیرد. به این منظور، او پیش از آغاز بازی های المپیک در پکن در سال ٢٠٠٨ جریان تبلیغاتی PR جهانی ای را علیه جمهوری خلق چین به راه انداخت، تا ادعای حاکمیت خود بر تبت را تحکیم بخشد. نقشه هایی که اصلاً صلجویانه هم نبودند، مورد پشتیبانی رئیس جمهور آمریکا و خانم صدراعظم آلمان نیز قرار گرفتند و همراهی شدند. حمله به حق حاکمیت ملی جمهوری خلق چین که تبت ایالت خودمختاری از آن است، در لباس بودائیسم عملی گشت که روحانیون مونش آن گویا تنها خواستار یک چیز هستند: صلح!

اما ”عقلانیت هدفمندی“ که پشت لبخند مهربان دالی لاما پنهان شده، برپایی پایگاه های نظامی ایالات متحده آمریکا در تبت و همچنین تصاحب معادن تبت توسط قدرت های بزرگ امپریالیستی است.

پایه گذار ”سینتولوژی“ Scientology ، رون هوبارد Ron Hubbard، در جریان شرکت خود در جنگ نیروی دریایی ایالات متحده در آسیا با نظریات بودائیسم آشنا شد. هوبارد ”کارما“ را ”تتان“ Thetan نامید و بر خلاف آنچه که در بودائیسم قابل تصور باشد، سینتولوژی مدعی است که می توان مبتنی بر ظوابط علمی، ”تتان“ را به کمک دستگاه اندازه گیری الکترومتر Elektrometer ، دستگاهی که مبتنی بر عملکرد الکترون [ذره با بار منفی در اتم] کار می کند، سنجید [کمیت؟ کیفیت؟]. این دستگاه توسط سینتولوژیست ها در گفتگو در نشست با افراد مراجعه کننده به کار گرفته می شود.

«دستگاه اندازگیری الکترونِ ساخته شده توسط هوبارد، ابزار مذهبی است که در جریان اعتراف به گناهان در کلیسا مورد استفاده قرار می گیرد.» (رون هوبارد، ”زمینه اندیشیدن، ص V).

طبق ادعای هوبارد می توان «خواست برای زندگی» نزد ”من“ را که طبق آموزش بودا، تنها یک مساله «روحانی» است، به کمک دستگاه اندازه گیری الکترومتر Elektrometer سنجید. هدف این سنجش «دستیابی ”من“ به آزادی است که تنها به مثابه موجود روحانی دست یافتنی می باشد.» این شیوه گویا «کمک است به فرد برای دستیابی به آگاهی کامل درباره خود به مثابه موجوی بی مرگ (ابدی) و از این طریق برقراری رابطه او با بالاترین موجود [همانند معرفت یافتن  نزد دراویش].» (همانجا ص ١١)

”منِ“ باورمند به اندیشه سینتولوژی باید در ابتدا ذهنیت خود، واقعیت عینی و مشخص خود را نفی کند. ”منِ“ منفرد و منزوی شده، به مثابه موجودی با احساس و ادراک، قادر به احساس رنج، عقلانیت و دوست داشتن است. ارزش هایی که سینتولوژی به مثابه ایدئولوژی امپریالیستی، می خواهد آن ها را نزد او به کمک دستکاری- تحمیق Manipulation با بی تفاوتی Coolness جایگزین کند. زیرا ساینتولوژیست ها، شیفتگی و شورش و خشم ”من“ درباره شرایط حاکم بر جامعه را مورد تقبیح قرار می دهند. کلیت زندگی باید از واقعیت حقیقی موجود (بود) آن، به سطحی روحانی گویا ارتقاء داده شود. سینتولوژی خوب می داند که «شهروند خشمگین» می تواند چه خطری برای امپریالیسم باشد. از این روی، این اندیشه می کوشد ”منِ“ انسان را به کمک اصطلاحات علمی که در جلسات تمرین و سمینارهایی با ظاهری علمی و با تشریفات خاص ارایه می شوند، به یک روبات فاقد شور و هیجان تبدیل کند.

اما کوشش می شود که منطبق کردن احساسات و ادراکات ”من“ با ایدئولوژی امپریالیستی، در پس یک نمای ارزشیِ «روحانی» جای داده شود که برای اغلب افراد مسالمت جو، خوشایند است. دالی لاما در تائید چنین شیوه ای می گوید: «بی فایده است که آدم عصابی شود. حتی انسان نباید نسبت به دشمنانش عصبانی شود. این عاقلانه تر است که انسان دشمنانش را هم دوست داشته باشد. من رویایی درباره جهانی صلح آمیز دارم. اگر در این نسل به صلح دست نیابیم، باید برای دستیابی به آن برای نسل بعدی بکوشیم. ما می توانیم بیاموزیم که از خشم، نفرت و بیش ترخواهی چشم پوشی کنیم. این راه دستیابی به صلح و آزادی واقعی است. توصیه من: آنقدر خواستار خوشبختی مادی نباشیم – مهم تر، شناخت و پذیرش این نکته است که چه چیزی واقعا به ما کمک می کند و یا ضرر می زند.» (دالی لاما در صحبت با فرانس آلت، در اینترنت انتشار یافت).

شخصیت فردی که با خشم نسبت به آنانی برخورد نمی کند که برای دستیابی به منافع خُرد (جزئی) برای خود، نفرت، رقابت و جنگ به راه می اندازند، نمی تواند در جهت انسان دوستی رشد کند. زیرا فاقد قابلیت شناخت ضرور پایبندی به عقلانیت و عشق ورزیدن است. قابلیت احساسی ”من“ در سینتولوژی، در ظاهری علمی، اما با همان شیوه های نزد بودائیسم «منحرف» می شود. یکی از این شیوه های که در بیمارستان سینتولوژی به کار گرفته می شود، «شیوه نارکونون» Narconon است. با این شیوه گویا معتادان به الکل می توانند با حضور چندین ساعته در سونا و با تزریق مقدار بسیار زیاد انواع ویتامین، قادر شوند احساسات خود را به کولنس Collness تبدیل کنند. سنتولوژی می خواهد نزد معتادان به الکل و یا افراد در جستجوی معنای زندگی، احساس را به مثابه سرچشمه شناخت اجتماعی منحرف سازد. ”منِ“ منفرد شده بایستی از قدرت ادراک خود به مثابه امری منفی «بگذرد». چنین پند داده می شود: وقتی من احساس نفرت و یا خشم می کنم، امری است که تنها به من مربوط می شود، ارتباطی با جهان ندارد. من خود باید این احساس را در درون خود خفه کنم و بکوشم که نتواند بروز ظاهری داشته باشد. ”من“ باید به یک ”من“- رباطی موتاسیون کند و قادر باشد احساس خود را طبق برنامه تنظیم کند.

آنجا که اندام احساسی، چشم و گوش ما که به کمک آن نظام احساسی ١، `١ و ٢ ([پاولوف دریافت حسی را به کمک اندام حسی (چشم، گوش، پوست و …)، سیستم ١ احساسی می نامد. واکنش در برابر این احساس را او سیستم ٢ در دستگاه اعصاب می نامد. برای نمونه، با پا زدن به توپ بازی بچه ها که به سوی ما قل می خورد، جورج لوکاش، عملکرد ذهنی ما بر روی ادراک توسط سیستم ١ را `١ می نامد که به معنای شناخت و درک دریافت احساس در سیستم ١ است. واکنش اعتراضی ما به حمله وحشیانه پلیس که با باتوم به سر زن تظاهر کننده می زند، ناشی از عملکرد ذهنی ما از اقدام پلیس و بیان عملکرد ذهنی ما بر روی دریافت احساس از عملکرد پلیس می باشد که در ارتباط است با تجربه ما در روند زندگی. تجربه ای که مبتنی است بر جایگاه اجتماعی موضع سیاسی- طبقاتی و … ما که توسط لوکاش با `١ علامت گذاری شده است.]‌) کار می کند و به ما این خبر را می رساند که در آنجا فردی مورد آزار قرار می گیرد و یا کودکی در سالن تاریک فرش بافی، کار می کند، ”منِ“ انسانی، واکنشی انسانی و بی واسطه از خود نشان می دهد. اعتراض می کند، خشمگین است و با همبستگی با افراد مشابه خود علیه چنین وضع ضدانسانی به مقاومت برمی خیزد. فرد سینتولوژیست در بالاترین مدارج که به آن ”کلر“ clear گفته می شود، چنین نمی کند. زیرا ”تتانِ“ او به او می گوید، بچه خود گناهکار است که در این سالن برای ١ یورو در روز کار می کند. او بازی زندگی خودش را می کند، بازی ای در سمت بازندگان. ”من“- رباطِ سینتولوژیست ها روابط موجود حاکم بر اجتماع و در خدمت امپریالیسم را آن طور که هستند، می پذیرد. ”من“- رباط آموخته است، احساس، احساسات و ادراکات و شناخت درباره شرایط مشخص اجتماعی را به زیر فرش جارو کند و به توجیه وضع بپردازد، تا از این طریق گویا آن ها را به «سطح بالاتر روحانی» انتقال دهد.

هنگامی که رون هوبارد درباره ”من“ می نویسد، می نویسد «من». او آن را در گیومه می نویسد. زیرا برای او من ی که به طور احساسی از خود واکنش نشان می دهد، وجود ندارد. برای او «”منِ“ انسان، مرکز و یا صفحه مونیتور Monitor (کمپیوتر) ”واحد هدایت کننده“ آگاهی فرد می باشد.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“ Wissenschaft des Überlebens ، ص ۵٢٧) برای او «منِ» واحد هدایت کننده، بکلی بدون احساس و غیرانسانی است که توسط «نیروی تتان» هدایت و گردانده می شود. هوبارد به این «نیرو» نام هم داده است و آن را «واحد هشیاری» می نامد. این واحد گویا توسط «تتان» با درجات متفاوت به تن افراد مختلف منتقل می شود. «فرد آ»، به نظر هوبارد، «شاید هزار واحد دریافت کرده، فرد ب شاید پنجاه.» (همانجا، ص ٢۵٨) هر چقدر فردی بیش تر در درجه مدارج سنجش ارزش سینتولوژی (هوبارد آن را مدارج تُن Tonskala می نامد) پائین تر قرار داشته باشد، به همان اندازه کم تر از «واحد هدایت کنند نیرو» دریافت کرده است و به همان نسبت نیز حرکت عقربه «الکترومتر» «من»، کوچک تر خواهد بود. «من»، برای هوبارد، دستگاه عمل مکانیکی است که از ”عقلانیت- هدفمند“ والای «آگاهی- تتان» پیروی می کند.

هنگامی که یک ”کلر“ (سینتولوژ) یا آدیتور Auditor (سینتولوژیستی که اطلاعات کارشناسانه برای دستکاری- تحمیق مخاطب داراست) با یک پیش کلر Pre-clear (جستجوگر ”من“)  در یک نشست «Auditing» (همزمان با کنترل الکترومتر) به گفتگو می نشیند، ”آدیتور” از ”پیش کلر“ پرسش هایی می کند. این پرسش ها چنین می نمایاند که گویا گفتگو از شیوه ”روحی- درمانی“ بهره می جوید. چنین برداشتی اما یک اشتباه بزرگ است. زیرا گفتگوی ”روحی- درمانی“ می تواند هنگامی جریان یابد که یک ”من“ با ”من“ دیگری روبروست و می خواهد او را از وضع ناآگانه ای به وضع آگاهانه هدایت کند. اما از آنجا که برای هوبارد ”منِ“ منفرد، با همه تجاربش وجود خارجی ندارد، بلکه ”من“ تنها به مثابه «عنصری وجود دارد که باید توسط تتان هدایت شود»، نمی توان سینتولوژی را به عنوان یک «فرقه- روح گرا» ارزیابی نمود. از آن جا که پسیکولوژی پایبند به علم قادر است ”من“ را از ترس های تجربه کرده اش نجات دهد، به جای آنکه آن ها را برای دست یابی به اهداف خود به خدمت بگیرد، سینتولوژی از پسیکولوژی و پسیشیاتری نفرت دارد. «پسیشیاتری و پسیکولوژی انسان را به عنوان یک ”چیز“ مورد معالجه قرار می دهند که باید وضع روحی آن از نظم معینی برخوردار گردد. آن ها به نیاز او که در جستجوی پاسخ به مساله های زندگی و بهبود وضع خود است، بی توجه اند.»

در برابر پسیکوآنالیز، رون هوبارد «خاطره مستقیم» را قرار می دهد. «از این روی این نکته چنین نامیده می شود، زیرا آدیتور خاطرات پیش کلر را هدایت می کند و همزمان ارتباطی، همچون سیم تلفن، میان ”منِ“ پیش کلر و ”بانک حافظه استاندارد“ (الکترومتر) ایجاد می کند. به عبارت دیگر، می توان گفت که ”منِ“ انسانِ ”پیش کلر“، مرکز و یا صفحه مادون مونیتور Monitor (کمپیوترِ)  ”واحد هدایت کنندهِ“ آگاهی (بالاتر – بانک حافظه -) است.» سینتولوژی بدین ترتیب ”من“ را نابود می سازد و آن را به ابژکت [مفعول و بازیچه دست] «آگاهی بالاتر – بانک حافظه – [ولایت فقیه]» تبدیل می کند. (رون هوبارد، همانجا، ص ۵٢٧)

«خاطره مستقیم» که توسط هوبارد در «دیانتیک» Dianetik پایه ریزی شده است، «شیوه تکنیکی دقیق شده ای است که نباید آن را با ”تداعی آزاد“ Intuition اشتباه کرد. این چیزی بهتر از پسیکوآنالیز قدیمی است.» (همانجا ص٢٨٩) برخلاف پسیکوآنالیز که در شیوه آن از طریق «تداعی آزاد»، غیرآگاه به سطح آگاهی ارتقاء داده می شود،  آدیتور «خاطرات مستقیم» را آنچنان در خدمت هدف خود هدایت می کند که هوبارد آن را همچنین «شیوه کلک آدیتور» (همانجا ص ٢٨٩) نیز می نامد. «آدیتور به پیش کلر خود اجازه نمی دهد بر روی Time-Track در حرکت باشد و با آزادی به تداعی بپردازد و زمان و نیروی عموم را بیهوده مصرف کند.»  (همانجا، ٢٧٠)

این شیوه دستکاری- تحمیق «ارتباطی» تنها ویژه سینتولوژی نیست، بلکه توسط تقریبا کلیه انستیتوی های ارتباطی و سازمان ها برای انتخاب کارمندان نیز به کار گرفته می شود. در این انستیتوت ها نام آدیتورها، «مربی» است، جز این تفاوت، نکات مشترک بسیاری میانشان وجود دارد. «یک آدیتور نمی کوشد چیزی را التیام بخشد.» (همانجا، ص ١٧). «خاطره مستقیم»، بدین ترتیب، خود را به عنوان یک شیوه پسیکولوژیک به منظور به انحراف کشاندن برداشت احساسی و اجتماعی ”من“ خُرد و دچار انزوا شده به سوی برداشت غیرعقلایی، برملا می کند. چنین رشدِ ”من“ در جهت تبدیل شدن به یک ابژکت- مفعولِ دستکاری- تحمیق شده، قادر به ایجاد احساس عشق ورزیدن میان دو انسان، یافتن سلیقه مخصوص خود، حتی در چهار دیواری خانه، یا لباس پوشیدن، نخواهد بود، چه رسد به ایجاد شدن شخصیت فردی واقعی. چنین ”من“ی به بنده «تتان» بدل می شود [ذوب در ولایت فقیه]. اما باید بنده ای باشد که قدرت عملکردی آن بسیار قوی است.

سینتولوژی ایدئولوژی امپریالیسم امروزی

در ماه آوریل ٢٠٠٧ دادگاه عالی اروپایی برای ”حقوق بشر“ سینتولوژی را به عنوان یک گروه مذهبی به رسمیت شناخت. قضات به این نتیجه رسیدند که این سازمان می کوشد «ارزش های روحانی، انسانی و مشابه آن را» اشاعه دهد. در ۵ ماه نوامبر همان سال، کشور پرتغال سینتولوژی را به مثابه یک کلیسای مذهبی به رسمیت شناخت و اداره مالیات افریقای جنوبی نیز در ٣ دسامبر اعلام نمود که سینتولوژی را به عنوان یک سازمان عام المنفعه به رسمیت می شناسد. به ویژه پرتغال دستان را برای درآغوش کشیدن مدیران هوبارد بشدت گشود. در این کشور، درآمدهای کلان این سازمان از روزنامه ها، بنگاه های چاپ و کلاس های درس این کلیسا از پرداخت مالیات معاف هستند. پرتغال حتی «روحانیان» آن را به رسمیت می شناسد و عقد ازدواج توسط آن ها را هم وزن ازدواج مدنی اعلام کرد. «روحانیان» آن از حق پرستاری روحی بیماران در بیمارستان برخوردار شدند و پیشنهادهای آن ها برای روزهای تعطیل سینتولوژی مورد توجه مقامات دولتی قرار گرفت. اولین «کلیسای»- سینتولوژی در سال ١٩۵۴ در لوس آنجلس پایه ریزی شد. در آنجا هزاران سینتولوژیست زندگی می کنند که خواستار پایه ریزی ٨۵٠٠ «کلیسا»، «میسیون» و «گروه»های دیگر در ١۶۵ کشور هستند. حتی گروه هایی در افغانستان، نیگریا و بحرین بوجود آمده اند. طبق گزارش «روزنامه تاگئس سیتونگ برلین» (٢٠٠٧ر١٢ر٧)، هشت میلیون عضو در سازمان های سینتولوژی در سراسر جهان وجود دارند. در مادرید، لندن، برلین و بروکسل مراکز سینتولوژی مشغول به کارند و در سال ٢٠١١ ازجمله در بوداپست، برمینگام، روم، مالمائو، ملبورن، لندن، منچستر مراکز جدیدی باز می شوند. ستاره های سینما مانند توم کروز، پیانیست موزیک جاز، چیک کورا، جون تراولتا، آن آرشئر و دیگران برای سینتولوژی تبلیغ می کنند. «کلیسای سینتولوژی» راس ساختار سازمان بسیار وسیعی را تشکیل می دهد. سازمان های مختلف سینتولوژی در آلمان دارای سازمان مشترکی هستند که حروف اول نام آن عبارت است از ACADRME.

اگر چه بسیاری سینتولوژی را به عنوان یک فرقه و یا گروه مذهبی مورد لعن قرار می دهند، باوجود این سینتولوژی شکل مشخص تهاجمی ایدئولوژی امپریالیستی را پس از جنگ جهانی دوم تشکیل می دهد. کنسرن های آن وظیفه دستکاری- تحمیق ”من“ را سازمان می دهند. «اندیشه سینتولوژی توسط عده ای از بزرگ ترین شرکت های جهانی به کار گرفته می شود.» (رون هوبارد، سینتولوژی، ”کارپایه اندیشیدن“ Grundlage des Denkens ، ص ١٨) ایدئولوژی سینتولوژی مجموعه شیوه های عملکردی ”عقلانیتِ هدفمند“ را که تولید سرمایه داری اجرای آن را در علوم، تکنیک و بازاریابی (مارکتینگ) به کار می گیرد، در اندیشه غیرعقلایی که دارای نوایی با ظاهر عقلانی است، جمع و جور می کند. ”عقلانیت هدفمند“، برای نمونه در سازمان دادن تولید در کنسرن سینتولوژی با نام «بریج» Bridge به نحو احسن به کار گرفته می شود. در این بنگاه انتشاراتی، همه کتاب های سینتولوژی، نطق ها، رساله ها برای کلاس و سمینارها در آمریکای شمالی و جنوبی، آسیا و بقیه جهان به جز اروپا به چاپ می رسد و به طور مستقیم با بنگاه «انتشاراتی دوران جدید» New Era Publication در کپنهاک مربوط است. بریج و بنگاه انتشاراتی دوران جدید در مجموع ۵٠٠٠٠٠ کتاب و ٩٢۵٠٠٠ دیسک در هفته تولید می کنند (٢۶ میلیون کتاب و ۴٨ میلیون سی دی در سال!). تنها بین سال های ٢٠٠۴ تا ٢٠٠٩، هشتاد میلیون کتاب و رساله ل. رون هوبارد را وارد بازار کرده اند – بیش از تمام آنچه در ۵٠ سال پیش تولید کرده بودند. بین سال های ٢٠٠٧ تا ٢٠١٠ این رقم بالغ بر ۶۵ میلیون عدد است.

هدف سینتولوژی القای ضرورت نفی خواست (اراده) ”من“ نیست، آن طور که بودائیسم آن را دنبال می کند، بلکه هدف کنسرن سینتولوژی دستکاری- تحمیق Manipulation خواستِ ”من“ است در جهت دست یابی به اهدافی که در خدمت برقراری سلطه بر قدرت و پول هستند. سینتولوژی ایدئولوژی ناب ”عقلانیتِ هدفمند“ است.  انسان تنها باید «روح» خود را پالایش کرده و آن را «برنامه ریزی» کند، آنوقت بلافاصله نیز دارای توانایی لازم است برای دستیابی به زندگی خوشبخت و ابدی. واقعیت رابطه دیالکتیکی میان سوبیکت- انسان و ابژکت- عینیت نفی می شود، تا بتوان بر این پایه، عینیت وابستگی هستی به طبیعت پیرامون و جامعه نفی شده و به جای آن، دستکاری همه جانبه انسان و طبیعت توسط «تتان» قرار داده شود.

«هستی»، آن طور که رون هوبارد مدعی است، «تحت تاثیر سه شرط وجود دارد.» شرط بودن، عمل و داشتن. برای هوبارد بودن یک واقعیت قطعی نیست که بایستی قانونمندی طبیعی و اجتماعی آن شناخته شود، تا بتوان آن ها را در خدمت استفاده بهینه انسان قرار داد و متغییر کرد. برای هوبارد هستی یک واقعیت مستقل از آگاهی نیست که از وحدت دیالکتیکی هستی طبیعی و اجتماعی ما تشکیل می شود، بلکه برای او «پذیرفتن نقشی در یک بازی» (شغل، عنوان) را تشکیل می دهد. به نظر هوبارد، در این «بازی»، زندگی هر کس دارای «هستی خود است». «”من“» باید این طور بودن زندگی خود را پذیرا بوده و نخواهد آن را تغییر دهد. «بازی زندگی انتظار دارد که انسان به هستی خود قناعت کند، تا برای دسترسی به آنچه می خواهد، بتواند عمل کند.» (رون هوبارد، سینتولوژی – کارپایه اندیشیدن، ص ٣١-٣٠) «داشتن، در اختیار داشتن، یعنی در وضعی قرار داشتن که سلطه را تحقق می بخشد، قابلیتی که سلطه به چیزها، نیروها و مکان ها را ایجاد می کند و آن ها را در اختیار قرار می دهد» (همانجا). بودن، عمل و داشتن، اصل های کلی مورد نظر هوبارد هستند که از آن ها، برنامه سلطه امپریالیستی با هدف برقراری سلطه بر منابع انرژی، مواد اولیه و خلق ها (مکان ها) نتیجه می شود.

هوبارد می گوید: «ما نخبگان سیاره زمین هستیم!» (به نقل از: «سیمای واقعی سینتولوژی»، ویلفرید هاندا Wilfrued Handel وین، ٢٠١٠، ص ٢۴٩) «پول بساز، باز هم بیش تر پول بساز!» (همانجا، ص ٢٢۶) از آنجا که خواست «من»، و نه ”من“ واقعی، «دستگاه هدایت کننده تتان» را تشکیل می دهد که به رویای هوبارد تحقق می بخشد، بایستی نخبگان مورد نظر هوبارد، همانند یک ارتشی که از دور هدایت می شود، عمل کنند. زیرا «تتان»، خودِ فرد نیست، تن و نام او نیست، حتی فیزیک کهکشان نیز نمی باشد، شعور فرد و «یا یک چیز دیگر» نمی باشد (سازمان رون- جایگزین …، ص ۴٠)، بلکه روحی است که از اونیورزوم می آید.

سینتولوژی به جای ”من“ خُرد که تنها به مثابه یک موجود عینی قادر است تغییرات در طبیعت و اجتماع بوجود آورد، موجود روحانی «تتان» را قرار می دهد که نیروی آن در هر فرد می تواند، همان طور که دیدیم، به کمک الکترون اندازه گیری شود. انسان در این تصور ایدئولوژیک، به عروسک فاقد تن و عینیت تبدیل می شود.

آن طور که مارکس می گوید: «موجودی فاقد تن بودن، موجودی بدون احساسات بودن، یعنی تنها در اندیشه وجود داشتن، یعنی تنها موجودی خیالی بودن و تنها موضوع رویا بودن، انتزاعی غیر واقعی است. احساس داشتن (دارای حساسیت بودن)، این به معنی به طور واقعی وجود داشتن است؛ به معنای عینی بودن است که احساس در آن بروز می کند، چیزی بودن که انگیزه های ایجاد شدن احساس را در خارج از خود تشخیص می دهد، دستگاه های دریافت احساس را دارا بودن، به مثابه موجودی عینی دارای احساسات بودن، یعنی رنج را احساس کردن. انسان به مثابه فرد واقعاً موجودِ دارای احساس، موجودی است که درد و رنج را احساس می کند و از آنجا که درد را احساس می کند، موجودی دارای هیجان است. هیجان، شور و شعف، نیروی وجودی موجودی است که خواستار شناخت و دستیابی به عینیت خود به مثابه انسان است.» (م ا (مارکس- انگلس) کلیات، جلد ۴٠، ص ۵٧٩)

هدف هوبارد رسیدن به شخصیت انسان دارای احساس و در جستجوی عقلانیت نیست، بلکه برای هوبارد هدف، دسترسی به «تتان» است. هوبارد مدعی است که «می توان تتان را عقلانیت نامید». «انگیزه و عملکرد تتان، در جهت زنده ماندن عمل می کند.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“، ص ۴٩)

اما از آنجا که «تتان» از «دستگاه هدایت» ”من“ می خواهد که نبرد برای زنده ماندن را به سرانجام برسانم، عقلانیت را نابود می سازد و از ”منِ“ انسانی، یک رباط می سازد. نبرد برای زنده ماندن این ”من“- رباط برای سینتولوژی موضوع مرکزی را در عملکرد آن تشکیل می دهد.

سینتولوژی به هر ”من“ از این طریق قول ابدی بودن می دهد که صد در صد تسلیم «تتان» باشد. از این روی تعجب برانگیز نیست، و حتی باید گفت که برعکس، هنر گول زدن افراد نزد این فرقه موجب آن شده است که مدیران کنسرن ها، تزهای سینتولوژی را در نبرد برای بقا، هر روز بیش تر به سود خود ارزیابی کنند. «تتان»، روح دستکاری- تحمیق شده ای است که ایدئولوژی امپریالیستی برای نبرد برای زنده ماندن به آن نیاز دارد. نبرد یک انحصار علیه انحصار دیگر، حاکمیت علیه حاکمیت دیگر، ملتی علیه ملت دیگر، انسان علیه انسان دیگر. هدف «تتان» ارایه پیروزمند است. وظیفه «”من“- رباط» پیروزی برای «تتان»، برای «روح» سرمایه امپریالیستی است. به نظر رون هوبارد، «جستجویی که در سال ١٩٣٠ برای یافتن نیروی زندگی آغاز شد، با کشف مضمون مشترک و اصلی معنی هستی، پاسخ خود را یافت: زنده بمان!» (همانجا، ص ۴٩) همنوایی این سخن با سخن نیچه درباره «خواستار قدرت بودن» چشم گیر است، اما همچنین همنوایی آن با جملاتی که برای نمونه رئیس زیمنس بیان کرده است، چشم گیر می باشد که در انطباق هستند با اصل ”داروینیسم اجتماعیِ“ سینتولوژی: «ما همه سربازان زیمنس هستیم.»

«تتان» علیه «آئین کمونیسم»

سینتولوژی هنوز دستگاه تازه کاری برای برپایی ایدئولوژی امپریالیستی است. این سازمان برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم پایه گذاری شد، هنگامی که قدرت پیروزمند ایالات متحده آمریکا به اهمیت یک ایدئولوژی مخالف جهان بینی مارکسیستی که به طور روزافزون در آمریکای لاتین تا چین قلب و مغزها را تسخیر می کرد، پی برد. یورش مخالف ایدئولوژیک علیه ماتریالیستم دیالکتیک که به سرعت در چین و در نبردهای آزادیبخش خلق های هندوچین نفوذ می نمود، ایدئولوژی سینتولوژی را بر آن داشت که نه تنها ارثیه بودائیسم را به خدمت بگیرد، بلکه به خود آب و رنگ علمی نیز بزند. با موضع گیری علیه دشمن اصلی ایدئولوژیک، یعنی علیه ماتریالیسم دیالکتیک، هوبارد چنین می گوید: «کل آئین کمونیسم بر این پایه استوار است که انسان تنها یک بار زندگی می کند و پس از مرگ دیگر چیزی نخواهد آمد و آنکه فرد، کوچکترین ارزش روحانی ندارد. چنین برداشتی در سطح بسیار نازلی قرار دارد، زیرا هر نوع شناخت از خود را نفی می کند.» (رون هوبارد، ”سینتولوژی: کارپایه اندیشیدن“، ص ۶۴)

شناخت از خود، خواست بسیاری از ”من“ها می باشد. اما از آنجا که آن ها در دوران امپریالیسم زندگی می کنند که شعار آن: «خدا مرده است!»، می باشد و درعین حال به جز باور به منافع خُرد (جز، Partikular) که آن را همان وجود خود می دانند، به چیز دیگری باور ندارند و تنها از این وحشت دارند که تنِ ”من“ آن ها بمیرد، سینتولوژی این ترس را مورد سواستفاده قرار داده و توجه آن ها را علیه کمونیسم که گویا معنویت را قبول ندارد، جلب می کند.

اما همان طور که پیش تر نشان دادیم، کمونیسم یک وضع ثابت نیست، بلکه حرکت- جنبش ”من“ است که به طور فعال علیه بیگانه شدن انسان از خود، می رزمد. این نبرد روزانه انسان از این طریق عملی می شود که ”من“، درباره شرایط هستی خود در طبیعت و جامعه اطلاعات جمع آوری می کند، تا بتواند این جنبش روشنگرانه را علیه بیگانگی انسان از شرایط زندگی اش که هر روز با مضمونی جدید ایجاد می شود، به پیش ببرد. هوبارد از این جنبش- حرکت ”من“ که انسان را با شخصیت فردی و انسانی او آشناتر می سازد و در خدمت انسانی شدن جامعه قرار دارد، وحشت دارد. خواست ”من“، احراز حقوق انسانی و تساوی حقوق است که اندیشه های غیرعقلایی از آن ها وحشت دارند. پشت هر حمله به کمونیسم، نبردی علیه خواست دستیابی به آزادی و تساوی حقوق ”من“ نهفته است. از آنجا که ”من“ روزانه با تحقیقات علمی روبروست، هوبارد نیز با نامی که برای اندیشه غیرعقلایی خود انتخاب کرده است، به خیال خود ترفندی موثر به کار می برد تا انسان جستجوگر را که دیگر به مذاهب بزرگ باور ندارد، دستکاری و تحمیق کند. نام سینتولوژی، خط هدایت کننده ای برای اندیشه غیرعقلایی او و با هدف دستکاری- تحمیق انسان انتخاب شده است. این نام از دو بخش ”سینسیا“ Scientia ، در لاتین به معنای علم و ”لوگو“ Logo ، در یونانی ازجمله به معنای عقل تشکیل می شود. این نام خود یک دروغ است. زیرا نه علم و نه عقل، کارپایه سینتولوژی را تشکیل می دهد و ارتباطی با آن ندارد.

اگر برای هوبارد اصلا یک ”من“ خُرد و عینی وجود ندارد، آنوقت نمی تواند اصلاً عینیت تن انسان، به عبارت دیگر هستی اندامی او نیز وجود داشته باشد که علم پزشکی بتواند آن را موضوع بررسی و تحقیقات خود قرار دهد. برای هوبارد، همچنانکه نزد آنتروپوزوف ها Anthroposophen [معتقدان به وجود رابطه انسان با جهان روحانی، ارتباط با ارواح] وضع چنین است که انسان به دو بخش تقسیم می شود: «تن- تتان» و «تن- م ئ س ت» MEST (ماده Materie ، نیرو Energie ، فضا Raum و زمان Zeit) (همانجا، ص ۵٣٧). این تقسیم، پیش شرطی است برای اطمینان دادن به ”من“- رباط، که آن را «تن- اندامی» (تن ارگانیک) نیز می نامند، که گویا زوال ناپذیر شده است. آن طور که هوبارد می گوید، «آن طور که به نظر می رسد، یاخته های تن تحت تاثیر رابطه ای میان ”تتان“ و ”مئست“ عمل می کنند و از این طریق، هر یاخته به زندگی ویژه خود دست می یابد.» (همانجا، ص ۴۵٠) «تتان» عبارتست از «اندیشیدن، نیروی زندگی، شیفتگی به زندگی، روح، جان». با «تتان» ایجاد «ارتباط با ”مردگان“، دریافت و معرفت به بالاترین وجوه»، ممکن می گردد. (همانجا، ص ۵۴٠)  «تتان»، با برقراری ارتباط با «مئست»، می تواند ”من“- اندامی (تن) را بوجود آورد. در این روند نیز این نکته پراهمیت است که آن کس که توانسته است از «تتان»، مدارج توجه بیش تری دریافت کند، نه تنها خود را ابدی می سازد، بلکه همچنین هیچ گاه بیمار نمی شود. آن کس که بیمار می شود، به نظر هوبارد، خودش گناهکار است، زیرا او در این زمینه کم کاری داشته است تا بتواند در «مدارج ”تُن“» ارزش «منِ» خود را به سطوح بالای درجات ارتقاء دهد.

جدول بندی انسان، آن طور که مورد نظر سینتولوژی است

«جدول اندازه گیری ارزش انسان Tonskala»، ارزش «من» را تعیین می کند. «درجه بندی» مورد نظر هوبارد، میزان «ارزش انسان» را ارایه می دهد.  «جدول تُن» بسیاری از حالت روحی ”من“ را در یک جدول بندی عمودی، با ردیف نمره گذاری شده، تعیین می کند. این جدول بندی با حالت روحی «شوق» که به آن درجه «٠ر۴» داده شده است، شروع می شود و تا درجات منفی برای نمونه «عصبانیت» با درجه «۵ر١» و نهایتاً به احساس «همدردی» با درجه «٩ر٠» می رسد. همدردی و همبستگی با انسان هایی که دچار نیاز شده اند و درد و رنج می کشند، مورد پسند ایدئولوژی امپریالیستی نیست. از این رو، سینتولوژی ”من“- رباط را علیه بوجود آمدن احساس همدردی و در جهت ایجاد احساس شوق «تتان»، برنامه ریزی می کند.

هوبارد، دستکاری- تحمیق پنهان شده در پشت الفاظ علمی را به اوج خود می رساند، هنگامی که یک فرمول تساوی ارایه می دهد که ارزش بالقوه PW ( Potenziellen Wert) فرد و یا گروه را با آن محاسبه می کند. این فرمول چنین است: «PW = I x Dx.  برای نشان دادن درجه شعور I (Intelligenz) و برای بیان درجه تحرک D (Dynamik) به کار گرفته شده است. ارزش یک انسان با توجه به این نکته تعیین می شود که چقدر ارزش بالقوه مبتنی بر تحرک او، شرایط زنده ماندن او را به بهترین وجه (بهین) ممکن می سازد.» (رون هوبارد، معیار برای شعور انسان، کپنهاک ٢٠٠٧، ص ۵١)

فرمولی که کمک بزرگی برای مدیران به هنگام استخدام کارمندان است. زیرا تقسیم ”من“ در هشت درجه تحرکی به نام بخش ها که در جدول درجه بندی ”تُن“ نیز معین شده اند، کمکی است برای «ارتقای شناخت ارزش زندگی.» مدیر باید با مقایسه ارزش یابی فرد با «درجه بندی تُن»، قابلیت مدیریت خود را از این طریق بروز دهد که ”من“های گروه خود را آن چنان برگزیند که توانایی «تحرک»هایشان مکمل یکدیگر باشند. این شیوه، مدیریت دستچین کارمندان Personalmanagement نامیده می شود.

نخستین تحرک، «انگیزه برای زندگی نزد فرد (به مثابه شخص) است. در این بخش، شخصیت فردی خود را بروز می دهد.» (همانجا ص ۴٣-۴٢) البته منظور هوبارد، شخصیت واقعی فرد انسانی، به عبارت دیگر شناخت واقعی ”من“ خُرد نیست، بلکه هدف تعیین درجه دستکاری شده ”من“ در جهتی است که مورد نظر «تتان» می باشد که چیزی بیش تر است «از خود آدم».

از آنجا که در شرایط حاکمیت امپریالیسم برای یک مدیر «زنده ماندن» کنسرن و مدیریت آن در بازار جهانی اهمیت تعیین کننده دارد، درجه بندی کردن ”من“ در گروه های نیز از اهمیت درجه اول برخوردار است. از این روی باید یک «من» مورد نظر هوبارد که مدیر آن را در درجه نخست تحرکی جای می دهد، بتواند با درجه سوم تحرکی که بیان «تحرک گروهی» است، در ارتباط قرار گرفته و همخوانی داشته باشد. در غیر این صورت، به نظر هوبارد، فرد «در وضعی قرار ندارد که بتواند به عضویت یک گروه درآید. از چنین وضعی می توان به این نتیجه گیری رسید که این فرد قادر نیست در گروهی به حیات ادامه دهد.» (همانجا ص ۴۵) «سومین تحرک، انگیزه برای هستی گروهی که از افراد تشکیل می شود، است. مدرسه، جامعه، شهر، ملت.» منظور هوبارد از این سخنان دقیقاً آن چیزی است که این روزها به آن «تمرین ارتباطات» در زیر مجموعه مدیریت ها و دولت ها گفته می شود و آن را با گفتمان «احساس- ما» بیان می کنند. «ما آلمان هستیم!» [شعاری که در جریان بازی های قهرمانی فوتبال اروپا اخیراً توسط روزنامه ”بیلد“ آلمان، یکی از با نفوذترین نشریات تبلیغات ایدئولوژی امپریالیسم آلمان، طرح و به شعار عمومی در آلمان تبدیل و فریاد زده شد. همزمان پرچم های آلمان به خودروها و درها و پنجره ها نصب شد.]. چنین چیزی، همان سومین درجه تحرکی است. یک معیار ارزشی غیرعقلایی، به منظور مستدل ساختن خواست ”عقلانیت هدفمند“ تعیین می شود که عبارتست از دسترسی به حرص و آز و پیروزی در نبرد رقابتی. اگر متقاضی شغل که دارای نخستین تحرک است، از قابلیت ارتباط با سومین تحرک، تحرک گروهی، برخودار باشد، آن وقت «من»- رباط این فرد، انتخاب بسیار مناسبی برای شرکت در برنامه گروه را ارایه می دهد.

قابلیت اعمال مدیریت بر شرکت های سرمایه داری یا دولت های بورژوازی را داشتن، «عبارت است از آنکه بتوان توازن لازم را میان آزادی و محدویت عمل آنانی که در زیرمجموعه مدیریت قرار دارند، تعیین و آن را حفظ نمود. آزادی و محدویت عمل باید در این ارتباط با دقت و به طور پیگیر حفظ گردد. چنان که یکی از مدیران زیردست از خود انگیزه ای نشان می دهد و یا با پشتکار هدفی را پیگیری می کند، آن وقت بخش او نیز همین قابلیت ها را دنبال خواهد نمود..» (همانجا ص ۴۴)

چنین قابلیت هایی را رهبران مدرن از این طریق به دست می آورند که با شرکت در کلاس های سینتولوژی به سطح «کلر» ارتقا یابند. اولین هدف سینتولوژی زمانی حاصل می شود که «قابلیت واکنش عقل- قابلیت متاثر شدن روحی» (قابلیت واکنش احساسی ”من“) کاملاً خاموش و نابود شده است. در این هنگام برای تبدیل شدن به یک رهبر واقعی، راه باز است. در چنین شرایطی است که «من»- رباط، به یک «”تتان“ عمل کننده» OT تبدیل می شود.

سینتولوژی می خواهد «واقعیت های جدید» بوجود آورد (توم کروز در یک مصاحبه ویدئوئی!) شیوه بوجود آوردن «واقعیت جدید»، چنین است که «قابلیت واکنش عقل- قابلیت متاثر شدن روحی» (قابلیت واکنش احساسی ”من“) در خدمت شرایط زمان حال برنامه ریزی شود. به این منظور باید قابلیت واکنش احساسی انسان به «درک آنالیز کننده» تبدیل گردد. زیرا قابلیت واکنش احساسی «کاملاً برپایه واکنش ناشی از تحریک» قرار دارد و از این طریق نسبت به «آگاهی شما دارای قدرت دستوری و اعمال نظر دارد و هدفِ اندیشه، تن و عملکرد شما را تعیین می کند.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ١٩٨٣، ص ۵٣٨) ضرورت جایگزین کردن قابلیت واکنشی مبتنی بر احساس با «درک آنالیز کننده»، نابودی این قابلیت انسانی است!

اندام های احساسی ما دریافت های خود را به صورت علائمی به مغز ما ارسال می کنند. مغز ما این علائم را به مثابه برداشت معینی مورد حلاجی قرار داده و مضمون آن ها را درک می کند. این روند در ما احساس خوب، خوشایند، ترسناک، وحشناک، خوشبختی، نفرت و یا خشم ایجاد می کند. از طرف دیگر، ایجاد ارتباط میان این ادراکات با شناخت ما از واقعیت، روند بغرنج و پرتضاد شناخت را تشکیل می دهد. از آنجا که ما اغلب فاقد کمک خارجی برای درک شناخت ها هستیم، برای اندیشه غیرعقلایی کاری ساده است، این احساس ها را به خدمت اهداف خود بگیرد. برای سینتولوژی این وظیفه به عهده «درک آنالیز کننده» گذاشته شده است. هدف آن دستکاری- تحمیق فرد است. «درک آنالیز کننده»، همان طور که انتظار می رود، توسط «تتان» هدایت می شود. «تتانِ مسلح به عقلانیت [هدفمند] این روند را سازمان می دهد، در حالی که ذهن (Mind) واکنشی، از خود  واکنش نشان می دهد.» (همانجا، ص ۵٣١)  مساله بر سر ایجاد شدن «واقعیت های جدید» است، زیرا واقعیت برای هوبارد «اشکال مورد توافق هستی است.» (همانجا ص ۵٣٩)  ”من“ باید خود را با اهداف ایدئولوژی حاکمیت امپریالیستی که توسط  «تتان» ارایه می شود، کاملاً منطبق سازد. ساختار «درک آنالیز کننده» هیچ چیز دیگری نیست جز کوشش برای جایگزین کردن قدرت شناخت از واقعیت، توسط ایدئولوژی هوبارد.

برای دستیابی به «درک آنالیز کننده» باید پانزده «مرحله ”تتان“ عمل کننده» OT طی شود. اما از آنجا که تاکنون تنها هشت مرحله از این پله ها اصلاً وجود دارد، هنوز هیچ کس به «درک آنالیز کننده» دست نیافته است. «خبر از آن رسیده است که توم کروز به عنوان «”تتان“ عمل کننده» OT  مرحله هفت و جون تراولتا  که حتی یک مرحله بالاتر است و هر دو جزو اعضای برجسته سینتولوژی هستند، در این زمینه از فعال ترین ها می باشند. نشریه ”تایم“ یک بار حساب کرده بود که دست یافتن به مرحله سه «”تتان“ عمل کننده» OT تقریباً ١٧٠٠٠ دلار هزینه دارد.» (دورنما، نشریه برای دانش پرمایه، ٢٠٠٨ر٢، ص ۶۶)  هرچقدر مرحله «”تتان“ عمل کننده» OT   بالاتر است، و «قابلیت واکنش عقل- قابلیت متاثر شدن روحی» (قابلیت واکنش احساسی ”من“) کم تر است، به همان نسبت می تواند یک مدیر و یا مسئول شرکت بی پرواتر و آسان تر عمل کند. آن کس که هنوز دارای «قابلیت واکنش عقل- قابلیت متاثر شدن روحی» می باشد، در معرض این خطر است که دچار شرم، همدردی و حتی عذاب وجدان گردد، هنگامی که به عنوان مدیر کسی را اخراج می کند، حقوق ها را تقلیل می دهد، زمان کار را طولانی می کند، حقوق بازنشستگی را کم می کند، گوشت فاسد شده می فروشد، روزهای مرخصی را کم می کند و یا مردم را با بمباران کردن مجبور به خوشبخت شدن می کند [یوگسلاوی، عراق، افغانستان و …]. «ناتونی باید تبدیل به قدرت شود»، درسی است که آموزش می شود و یکی از جداشدگان از سینتولوژی آن را برملا نمود. برای آموختن چنین چیزهایی بایستی به کلاس های درسی رفت. (همانجا، ص ٧٠)

سیستم واکنش اعصاب (سیستم ١،`١ [نگاه شود به پیش تر]) با دسترسی به مدارج بالاتر در جدول «”تتان“ عمل کننده» OT به طور روزافزون متزلزل تر می شود. بدبختی مردم نباید موجب غمیگینی گردد، بلکه سینتولوژیست باید بیاموزد با برداشتی مثبت به جلو بنگرد. جلو آنجاست که «تتان» هست.

سینتولوژی باوجود انواع بازی ها با کلمات، بسیار هدفمند تدارک دیده شده است. تا چه اندازه تئوری هشت نیروی تحرکی برای رهبران بورژوازی دوران افول می تواند موثر باشد را از زبان هوارد بشنویم:

«دو گروه از تحرک ها می توانند در یک تیم در برابر هم قرار داشته باشند. گروه نخست (تحرک فردی) می تواند برای نمونه با نیروی تحرکی پنجم (تحرک موجود زنده) علیه ششمین (تحرک جهان- اونیورزوم) دسته شوند و از این طریق یک بازی را آغاز کنند. با بیانی دیگر، نیروهای مختلف تحرکی به ما نمایی از امکان ترکیب تیم ها و بازی های مختلف را ارایه می دهند. هر کدام در بازی های مختلف شرکت دارد. … هنگامی که کسی کشف می کند که یکی از بازیگران تنها در محدود تحرکی نخست در بازی شرکت دارد و به نیروی دیگر تعلق ندارد، می توان با قطعیت گفت که او بازی را می بازد، زیرا او بقیه هفت نیروی تحرکی را در برابر خود دارد.» (همانجا ص ۵۵)

از این روی، هوبارد به رهبران اقتصاد و سیاسی بورژوازی توصیه می کند امکان «پان دترمینیسموس» Pandeterminismus را به خدمت بگیرند. در این شیوه، «چندین سوی بازی» به طور سیستماتیک به یکدیگر وصل می شوند. برای گروه (تیم) کارمندان شرکت باید انسان های مناسبی را انتخاب نمود که ترکیب نیروهای تحرکی آن ها برای شرکت، از بزرگ ترین اهمیت برخودار است. «بازی» با ترکیب مناسب گروه، به نظر هوبارد، تعیین کننده برای موفقیت شرکت است. «علت اصلی شکست دیکتاتورها، درست بی توجهی به این اصل است. به تنهایی تقریبا غیرممکن است که بتواند یک فرد نقش تعیین کننده ای را در کلیت بازی های یک خلق ایفا کند.» (همانجا ص ۵۶)

عجیب نیست که اغلب تزهای سینتولوژی، در اکثریت مدارس آموزش فن ارتباطات و کارشناسی تدریس می شوند. سرمایه داری کنونی برای تقسیم کار چند لایه و تخصصی خود، به گروه (تیم) ها نیاز دارد و نه مبارزان منفرد که می پندارند که می توانند، «بازی» رقابت سرمایه داری دوران افول را به تنهایی در بازار جهانی به پیروزی برسانند. مخالفت سرمایه داری آلمان با تزهای سینتولوژی چشم گیر است. خواست سرمایه داری امپریالیسم آلمان را رئیس اطاق صنایع و بازرگانی آلمان DIHT ، Elmar Halbach  با صراحت بیان می کند. او خواستار تقویت و توسعه امکانات امپریالیسم آلمان در جهان در رقابت با سرمایه آمریکایی و دیگر کشورهای سرمایه داری است: «سینتولوژی خطری است برای مرکز اقتصادی آلمان. … ما می دانیم که سینتولوژیست ها به جاسوسی اقتصادی در آلمان مشغولند. … از این روی ضروری است که حاکمیت و اقتصاد مشترکاً علیه سینتولوژی عمل کند.»

برای ”من“- رباط، نبرد رقابت امپریالیستی به طور طبیعی تنها یک «بازی» است. زیرا هنگامی که موجودیت عینی فرد با اندام های درک کننده احساسی آن اصلاً وجود خارجی ندارد، حرکت و تغییر عینی جایگاه موجود زنده نیز نمی تواند وجود داشته باشد.  حتی هنگامی که باید کشته بر جای بماند، زیرا «بازی» در جریان، نبردی برای «زنده ماندن» است، سینتولوژی از ”من“- رباط انتظار کشته واقعی ندارد [تصاحب دشمنانه شرکت ها از طریق خریدن مخفیانه سهام در بازار!]. نخبگان، و در این زمینه آن ها با سینتولوژیست ها توافق کامل دارند که به زندگی خود ادامه می دهند. مرگ تنها برای کسانی است که نتوانسته اند «تن تتان» را در خود جای داده باشند.

مرگ برای انسان هایی که توانسته اند در جدول بندی «تُن» مرز ٠ر٢ را پشت سر گذاشته باشند، به عبارت دیگر، قادر شده باشند خود را به طور مثبت برنامه ریزی کنند، محدود است تنها به مرگ «تن ارگانیک» آن ها. این در حالی است که «تن- تتانِ» فردی که از درجه بالاتر در جدول «تُن» برخودار شده است، از استقلال برخودار می باشد. اندیشه آن کس که در جدول، زیر ٠ر٢ قرار دارد، هنوز بسیار تحت تاثیر واکنش نسبت به تاثیرات بیرونی (سیستم خبری Signalsystem ١ ارگان های حسی) قرار دارد. چنین وضعی، برای نمونه نزد برخی از انسان های دیکتاتور وجود دارد. آن ها می خواهند شیوه واکنشی در برابر تاثیر خارجی را به مثابه تنها نوع اندیشیدن که انسان قادر به آن است، به دیگران بقبولانند». در چنین وضعی هیچ امکانی برای ابدی بودن «تن- تتان» وجود ندارد. وضع برای سینتولوژیست هایی که در جدول دارای درجه ٠ر۴ هستند، وضعی بکلی دیگر است. «در چنین درجه ای، ”تتان“ بدون هر محدودیتی، آزاد در ساختار اندیشه حرکت می کند (ما تحت عنوان ساختار اندیشه، لزوما به ساختار ارگانیک فکر نمی کنیم).» (رون هوبارد، همانجا ص ۴۵١)

یک فرد مرده برای سینتولوژی وجود ندارد، زیرا اصلا هیچگاه انسان عینی زنده ای نیز وجود نداشته است، از این روی نیز هیچگاه هستی واقعی ”من“ وجود نداشته است. انسانی که میمیرد، برای سینتولوژیست ها فقط «از صحنه خارج می شود» Exterriorisieren .  «تتان»، البته تنها در سطح «کلر»، «تن- ارگانیک» را ترک می کند و «به یک سیاره باز می گردد» و از آنجا «تن دیگری را از همان نژاد و نوع جستجو می کند.» از این روی نیز رابطه جنسی، رابطه ای احساسی میان دو انسان نیست، بلکه از چشمه «تن- ارگانیک» سیرآب می شود که «با ترس در صدد آن است برای آینده چیزی را بوجود آورد، تا چیزی داشته باشد، که ”تتان“ بتواند به آن باز گردد. نگرانی درباره رابطه جنسی غیرهتروگن ناشی از آن است. برای زندگی بعدی ضروری است که تن های لازم وجود داشته باشند.» (همانجا ص ٧٧)

سینتولوژی علیه دموکراسی و تساوی حقوق انسان ها

انقلاب فرانسه به خاطر بیهودگی و تکیه بیش از اندازه به‌ آزادی نابود شد. به نظر هوبارد، «ملت فرانسه که چیزی جز اعتراض علیه هر محدودیت بلد نبود و به آن عادت داشت، کوشید بلافاصله قدرت دولتی را در اختیار بگیرد. به این منظور فرانسوی ها ”آزادی“ را شعار خود نمودند. بزودی دیگر نه محدودیتی و نه مرزی وجود داشت. قوانین حکومتی بدور انداخته شدند. دزدی و غارت جای اقتصاد ملی را گرفت.» (همانجا ص ۵٧)

ملت که از بورژوازی دوران طلوع، دهقانان و پرولتاریا تشکیل شده بود، برای دستیابی به آزادی، علیه وابستگی به زمین فئودال ها و محدودیت های گمرکی برای بازرگانی و تولید و همچنین علیه حاکمیت مطلقه اشرافیت بپاخاست. شعار آزادی در سال ١٧٨٩، خواستار برقراری آزادی های بورژوازی بود که مبتنی بود بر آزادی و برابری در تولید سرمایه داری که در آن، تنها کالا (تولید و نیروی کار)، معیار ارزش است. منشاء خانوادگی درباره موقعیت اجتماعی انسان نقش ایفا نمی کند. هنگامی که ناپلئون بناپارت به خاطر اشتیاقش خواستار نشستن به مسند ”شاهی“ شد و حاکمیت اشرافیت را دوباره زنده کرد، موجب شد که انقلاب بورژوازی پس از ناپلئون گام قهقرایی به سوی حاکمیت اشرافیت بردارد. لذا این حرف نادرستی است که گویا آزادی بدون مرز دلیل نابودی انقلاب شد، بلکه نااستواری انقلابیون بورژوازی دوران طلوع و مستی آنان از زرق و برق زندگی اشرافی، علت اتحاد بورژوازی و اشرافیت شد و انقلاب را نابود نمود.

هوبارد البته اعتنایی به تاریخ اروپایی ندارد، بلکه او می خواهد اندیشه روشنفکران این دوران را از مغز اروپایی ها بیرون بریزد. زیرا با چنین افکاری در مغز دانش آموزان و دانشجویان، نمی توان مرحله امپریالیستی بورژوازی دوران افول را تثبیت نمود و توسعه داد. از این روی هوبارد شعار محدود نمودن دموکراسی را مطرح می سازد. «هنگامی که در یک حاکمیت هیچ کس نمی خواهد مسئولیت محدودیت ها را به عهده گیرد، این محدودیت ها تنها در ظاهر محدود و محدودتر می شوند. در واقع اما توسعه می یابند. بدون هر نوع محدودیتی، زندگی بدون هدف می شود، تحت تاثیر اتفاقات قرار می گیرد و دچار هرج و مرج می گردد.»

مسئولیت تعیین محدودیت ها باید به طور طبیعی در دست «کلرها»، یعنی در اختیار «تتان» در مرحله ۴ درجه بندی «تُن» قرار داشته باشد. «جامعه آرمانی، جامعه انسان های منحرف نشده (”کلرها“) است. شاید در آینده دور – در جامعه ای با عقلانیت ناب – تنها انسان های ”آزاد“ Nichtaberrierte (فاقد محدودیت) از حقوق مدنی برخودار باشند. شاید زمانی فرارسد که ما به این هدف دست یابیم که تنها انسان های ”آزاد“  با اختیار نامحدود [از قبیل ولی فقیه!]، از حقوق جامعه مدنی برخودار شوند.» (رون هوبارد)  «اگر در گروه های ما [”کلر“ها]، حقوق بهتری حکمفرما باشد … و هنگامی که دستورات ما با احساس بزرگ تری پذیرفته شود، انسان ها تحت سیطره ما، در آرامش و امنیت بیش تری خواهند زیست و نسبت به عملکرد ما از اعتقاد بیش تری برخوردار خواهند بود [”ذوب در ولایت“!!] … تنها چیزی که ما باید به آن دست یابیم، توسعه قدرت و برقراری حاکمیت فوقانی [ولایی «کلر»ها] در جامعه است.» [”ولایت مطلقه فقیه“، یا دیکتاتوری خداشاهی!] (رون هوبارد، ”نامه رهبری HCO “، ١٨ مارس ١٩۶۵)

جهان بینی اشراف منشانه هوبارد جدید نیست. فردریش نیچه، پیشگام اوست! جدید در افاضات او، موضع مداحی بی پرده جهان بینی سینتولوژی است که او آن را برای خدمت به هدف غیرعقلایی اقتصاد سرمایه داری دوران افول مورد ستایش قرار می دهد. «اگر همه انسان ها با حقوق برابر در پیشگاه قانون خلق شده اند، می توان با یک بررسی اجتماعی به راحتی تشخیص داد که وضع چنین نیست که همه با ارزش برابر بالقوه با هم نوعان خود خلق شده اند.» [خودی و غیرخودی!] (رون هوبارد، سینتولوژی: کارپایه اندیشیدن، ص ۴١)

در این اندیشه اشراف منشانه و برتری جویانهِ نژادپرستانهِ مدرن، ارزش انسان ها بر پایه ارزشمند بودن آن ها در خدمت کردن به نظام امپریالیستی، تعیین می شود. خط مشی که در آلمان فاشیستی به زندگی خونین و تحقیرآمیز ضدانسانی روزمره بدل شده بود.

همه انسان ها دارای یک «تن» و یک «روح» هستند. براین پایه، رون هوبارد همه انسان ها را یک سان ارزیابی می کند. اصل یک سان بود افراد است که ”من“های جستجوگر بسیاری را از نظر احساسی گرفتار نظریات غیرعقلایی سینتولوژی می کند. کسی که کانال ویدئوئی سینتولوژی را تماشا می کند، با چشمان خود می بیند و با گوش خود می شنود که با چقدر ظرافت و با چه صدای نرم و عکس های دلپسند و سخنان شیرین و با سوگند مداوم اصل یک سانی افراد  مورد تائید قرار می گیرد. این تنها «روح» است که «می تواند تن را نجات دهد.» این «روح» را نباید با روح مورد نظر هگل اشتباه نمود که به کمک آن هگل قانون اصلی دیالکتیک را توضیح می دهد. «روح» نزد سینتولوژی، به طور مکانیکی، از وجود جدا می شود. «روح»، در اینجا «روح» عنصر تعیین کننده برای دستیابی به «خوشبختی» است. اصل یک سان بودن همه انسان ها نزد سینتولوژی که در تبلیغات خود پیگیرانه به آن تکیه می کند، تنها از قابلیت های یک سان آن ها به عنوان صاحبان یک مغز نتیجه می شود. نه بیش از آن! از این روی نباید این یک سانی را با اصل تساوی طلبی دوران روشنگری در انقلاب فرانسه اشتباه نمود که وظیفه آن ایجاد تساوی حقوق در روابط اجتماعی بود.

سنت بورژوازی که با انقلاب فرانسه و شعار ”آزادی! برابری! برادری!“ آغاز شد، خاری است در چشم سینتولوژیست ها. آن ها ارزش های انسان دوستانه انقلاب فرانسه را به رسمیت نمی شناسند و دشمنان آن هستند. «ما دشمنان خود را پیش از آن که آن ها ضربه خود را وارد سازند، به موقع تشخیص می دهیم. ما آن ها را از موقعیت های عمده دور نگه می داریم. اگر ما به طور اتفاقی فردی از این قماش را در موقعیت کلیدی قرار دهیم و او دچار اشتباه شود، آنوقت ما با سرعت تیر خلاص را می زنیم و بعد از واقعه، به صدور حکم می نشینیم. البته بررسی وضع دوستان و رفقای او را نیز از مدنظر دور نمی داریم.» (رون هوبارد، ”کتاب درسی حقوق“، کپنهاک، ١٩٧٩، ص ٢ف)

کسی که اصل های روشنگری را مورد تائید قرار دهد، دشمن است. آن کس هم که می خواهد از حق تساوی حقوق در برابر قانون دفاع کند، در کنار سینتولوژیست ها آب خنکی از گلویش پائین نخواهد رفت. به نظر سینتولوژی همه خواست های ناشی از تساوی طلبی، هنگامی که «شهروند خشمگین» آن ها را به عنوان وسیله دستیابی به تساوی حقوق خود مورد استفاده قرار می دهد، خواست های خطرناکی هستند.

منظور واقعی رون هوبارد درباره اصل یک سان بودن افراد هنگامی برملا می شود که می نویسد: «بهرجهت هیچ کس با زیر درجه ٠ر٢ در جدول ”تُن“ نبایستی در جامعه از حقوق مدنی برخودار باشد، زیرا او می تواند با سواستفاده از این حقوق، موجب تصویب قوانین سخت و غیرقابل انعطافی شود که برای آنانی که به چنین محدودیت هایی نیاز ندارند، به سختی قابل تحمل خواهند بود.» (همانجا، ص ١۴۵)

نگاهی به جدول درجه بندی ”تُن“ نشان می دهد که چه کسانی را هوبارد مایل است از حق مدنی محروم سازد: همه آنانی که «خشمگین» می شوند، دارای اندیشه «کمونیستی» بوده و یا در جدول درجه بندی «تُن» دارای درجه کم تر از ۵ر١ هستند و یا آنانی که «با صراحت به دشمنی می پردازند» (درجه ”تُن“ ٠ر٢) (رون هوبارد، تابلوی تقسیم بندی انسان و روند دیانتیک Dianetik – دیانتیک تئوری ای است که بر مبنای آن گویا می توان بیماری هایی را از طریق اعمال برخی درمان های پسیکولوژیک که توسط رون هوبارد ارایه شده است، درمان نمود).

از آنجا که هر اعتراضی علیه سرمایه داری و طبیعت آن و شیوه های ضدانسانی آن نمی تواند لزوما بدون خشم نمایان شده و بدون دشمنی علنی همراه باشد، بایستی همه تظاهر کنندگان را از حقوقشان محروم ساخت. [فیلم برداری از تظاهرات مسالمت آمیز توسط پلیس در کشورهای ”آزاد“ سرمایه داری و همچنین در ایران، تدارک چنین روزی را می بیند؟!] زنی که جرئت می کند سقط جنین کند، در جدول ارزشی رون هوبارد به درجه ١ر١ نزول می کند. (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١٣١) «زایمان آسان را تنها زنانی تجربه می کنند که در جدول ارزشی دارای درجه بالایی هستند. (همانجا، ص ١٣١) به نظر رون هوبارد، «تاریخ نگار می تواند نقطه آغاز سقوط یک جامعه را برای لحظه ای به ثبت برساند که در آن جامعه، زن در همان موقعیت سیاسی و اجتماعی قرار گرفته باشد که مرد قرار دارد، زیرا چنین وضعی به معنای آنست که مردان دچار انحطاط شده اند و زن نیز دیگر زن نیست.» (همانجا، ص ١٣٣)

به گفته رون هوبارد، «الکترومتر به مراتب دقیق تر عمل می کند از دستگاه حقیقت یاب پلیس. این دستگاه قادر به شناخت واکنش های احساسی و اختلاف نظر ها بوده و مستقل از آنست که آیا فرد سخن بگوید یا خیر. اگر سوزن دستگاه کمی نزول کند، پاسخ ”شاید“ است. هنگامی که سوزن اما بشدت پائین بیاید، پاسخ دستگاه ”بلی“ است. اگر سوزن پائین نیاید، آنوقت پاسخ ”خیر“ یا ”بیگناهی“ است». «با این الکترومتر هر مدیر یا موجری می تواند همکاران و یا مستاجر را در فواصل لازم مورد پرسش و امتحان قرار دهد، تا مانع ایجاد شدن مشکلات شود. هنگامی که صاحبان شرکت ها و موجرها می توانند با این دستگاه ”سحرآمیز“ وضع روحی انسان ها را بسنجند، قادر هم خواهند بود، گروه کاری باوفایی را دور خود جمع کنند. اگر این شیوه به طور وسیع به مورد اجرا گذاشته شود، دولت نیز چاره ای جز پذیرش این شیوه نخواهد داشت.» (رون هوبارد، به نقل از ویلفرید هاندل، سیمای واقعی سینتولوژی، وین، ٢٠١٠، ص ١۴٠)

زبان و سینتولوژی

با ایجاد فاصله میان زبانی که با آن موضوعی بیان می شود از روند واقعی در جریان، می توان شناخت ”من“ را مورد دستکاری- تحمیق قرار داد. از این روی زبان برای دستکاری غیرعقلایی واقعیت در اندیشه مردم، نقش کلیدی ایفا می کند. [طبری می گفت، روشنفکر می تواند همه چیز را توجیه کند!] سینتولوژیست ها در این زمینه کارشناسان مبرزی هستند.

آنچه که «پتر»، مدافع نظریات سینتولوژی و مربی ارتباطات در سمینار سه روزه ای که در کارلسروهه برگزار شد و من نیز در آن شرکت داشتم، درباره نقش زبان بیان کرد، نمونه ای برای این امر است. او چنین گفت: «آگاهی، ما را در وضعی قرار می دهد که فکر کنیم، برنامه ریزی کنیم، نقشه بریزیم، موضع بگیریم، روندها را به کمک زبان تعریف و ترجمه کرده و آن را با دیگران در میان بگذاریم. اجرای این هدف در جدار خاکستری مغز بزرگ ما متمرکز است. مغز با ١۵ میلیارد یاخته، یک سیستم کابل را تشکیل می دهد. به زبان کمپیوتر می توان ساختار مغز در دوران جنینی را ”سخت افزار“ و ذخیره های اطلاعاتی در مغز را پس دوران جنینی، ”نرم افزار“ نامید.»

با این تعریف، زبان نظم داخلی در «مرکز ارتباطات»، یعنی مغز را تشکیل می دهد. به عبارت دیگر، روندی بکلی مکانیکی در سیستم کابل مغز است که توسط «تتان» که ”نرم افزار“ را در اختیار می گذارد، هدایت می شود، تا گویا از این طریق جدار خاکستری مغز برای اشارات «تتان» کلمات مناسب را بیابد. زبان نزد سینتولوژی دیگر یک سیستم علائم عینی نیست تا انسان بتواند واقعیتِ طبیعت و زندگی اجتماعی خود را توضیح دهد. حقیقت و واقعیت نزد سینتولوژیست ها واژه های ذهنی و یک سویه نگرانه هستند. یک واقعیت عینی برای اندیشه غیرعقلایی [ذهن گرا] وجود ندارد. «همه چیز نسبی است! همه چیز تنها واقعیتی است که تو می پنداری، واقعیت تو است!»

مغز، کمپیوتر «من» یا «تو» نیست که واقعیت را با ”نرم افزار“، این طور یا آن طور بوجود می آورد. مغز نه دارای صفحه سخت افزار و نه صاحب نرم افزار است. تاستاتور و موش هم وجود ندارد که از طریق آن ها به مغز دستور داده شود. صفحه کمپیوتر نیز وجود ندارد که بر روی آن نتایج قابلیت کنش مغز خوانده شود. مغز ”من“، پیش شرط طبیعی در رشد اولوسیونر انسان است برای ایجاد کردن امکان رابطه هدفمند انسان با طبیعت، ابزار کار، دستگاه ها و ازجمله با کمپیرتر، چنانکه مغز پیش شرط طبیعی برای برقراری رابطه با انسان های دیگر نیز است به منظور تحقق بخشیدن به تصورات و پیش شرط های تداوم هستی. مغز، «اندامی اجتماعی» است و نه یک رباط بی جان. به اندام های فعال احساسی ”من“ نیاز دارد تا بتواند کنش های «اندام اجتماعی» را نشان دهد. «کسی که نمی خواهد در میان راهی که به منظور دستیابی به احساس، ادراک و شناخت، آغاز کرده، از حرکت باز ایستد و آزادی خود را از دست دهد، چاره ای ندارد راه سخت را انتخاب کند و بکوشد گام به گام از پله احساس و ادراک و شناخت و آگاهی بالا رفته تا قادر به درک آن توانایی گردد که ویژه مغز انسان است: قابلیت مورد پرسش قرار دادن خود.» (گرهارد هیوتر، چگونه مغز انسان را بشناسیم، ص ١٢٠) قابلیتی که یک کمپیوتر نصیبی از آن ندارد!

از آنجا که سوبیکت- ”من“ که تنها به مثابه موجودی اجتماعی قادر به کنش هدفمند است، می تواند رشد ژنتیکی زمینه کنش مغز را تنها در زندگی اجتماعی شکوفایی بخشد، زبان وسیله بروز دادن و ارایه منافع مغز- ”من“ مشخص، در ارباط با منافع طبقاتی معین می باشد. به عبارت دیگر، زبان، وسیله بیان آرزوها، ترس ها و تصوراتی است که انگیزه عملکرد ”من“ هستند. چگونگی رشد مغز انسان ناشی از آن است که «امکانات در اختیار آن برای ایجاد و رشد الگوهای بغرنج تر ارتباطی، به طور تعیین کننده، مبتنی بر شرایطی باشند که ناشی از موقعیت اجتماعی انسان است. هنگامی که در خانواده ای که در آن انسان بزرگ می شود، به اندازه کافی مواد خوراکی وجود ندارد، هنگامی که زندگی فرد و خانواده اش در معرض خطر است، چنین انسانی در شرایطی قرار دارد که ارتباط اش با دیگران به طور طبیعی با هدف پایان بخشیدن به این وضع بر قرار می شود. هنگامی که آز و بدخواهی حاکمند و هر کس دشمن (رقیب) دیگری است، نمی تواند احساس همبستگی ایجاد شود. در چنین شرایطی هر تبادل با دیگری، تحت تاثیر و ضرورت حفظ و به نمایش گذاشتن خود عملی می گردد.» (گرهارد هیوتر، همانجا، ص ۶۴-۶٣)

در جامعهِ دورانِ افولِ سرمایه داری، وضع به طور طبیعی چنین است که احساس همبستگی به طور خودجوش میان انسان ها بوجود نمی آید. بر این پایه است که می توان گفت که مغز که تنها در روابط انسانی در جامعه رشد می کند و به احساس همبستگی دست می یابد، می تواند شرایط رشد انسانی خود را تنها با شناخت شرایط اجتماعی مبتنی بر سلطه رقابت، حسادت، آز و تمایل به زورگویی در دینامیسم حاکم بر سرمایه داری، به ویژه در بخش تعیین کننده اقتصاد، تضمین کند.

کمپیوتر به مثابه یک ابژکت، فاقد منافع طبقاتی و یا خودخواهانه می باشد و کاملاً در خدمت ”من“ قرار دارد که مغز او، در تائید و یا مخالف بیگانه شدن انسان عمل می کند. کمپیوتر وسیله است برای تحقق بخشیدن به این یا آن منافع طبقاتی و یا خرد انسان. از این روی نمی توان مغز انسان را هم سان یک کمپیوتر قرار داد. هدف چنین مقایسه ها، سلب ویژگی انسان، سلب ارزش سوبیکت دارای اختیار بودن، از مغز انسان است. او باید خود را روحی و احساسی نه به مثابه یک انسان، یک سوبیکت- انسان تاریخی حاکم بر سرنوشت خود، بلکه افزار و ابژکت نیروهای بیگانه درک کند. ابژکت- مفعولی که برای عملکرد خلاق مغز خود نبایستی مسئولیتی بپذیرد. نمونه برای این که ما با چه آسانی، گرفتار چنین مقایسه ها می شویم و آن را مورد تائید لفظی قرار می دهیم، این بیان است که ”من خود را باری دیگر به صورت درست برنامه ریزی نکرده ام“ یا ”این یا آن نکته، از روی سخت افزار من پاک شده است“. این نمونه ها نشان اثر دستکاری- تحمیق اندیشه هایی از نوع سینتولوژی است که در چنین بیان هایی بروز می کند.

اگر مغز یک کمپیوتر است، چه کسی آن را برنامه ریزی می کند؟ چه کسی برای کمپیوتر- «مغز»، نرم افزار ارایه می کند؟ پاسخ سینتولوژیست ها چنین است: «تتان»! اما اگر «تتان» نرم افزار را برای کمپیوتر «مغز» تهیه می کند، چه کسی آن را پیش تر برای «تتان» فرستاده بود؟ «تتان»، همان طور که دیدیم، هیچ چیز دیگری نیست، جز ایدئولوژی سرمایه داری امپریالیستی. «تتان»، زبان ایده ئولوژی ایالات متحده آمریکا را صحبت می کند که بایستی در سراسر جهان به آن سخن گفته شود. این زبان می خواهد احساسات انسان را با مفاهیم جدید پوشش دهد، تا آن را برای اهداف «تتان» به تسلیم وادارد.

از آن جا که در مفهوم عشق ورزیدن، امکان بی نهایت انسانی شدن و به سوبیکت واقعی تبدیل شدن نهفته است که در آن انسان در برابر انسان دیگر، به مثابه انسان و نه رقیب و یا کمپیوترِ وصل به شبکه، ظاهر می شود و با آن در ارتباط قرار می گیرد، رون هوبارد مفهوم «عشق» را به شدت نفی می کند: «از آن جا که واژه مشهور ”عشق“ در زبان روزمره حداقل دارای دو معنای شناخته شده برای عموم را در بر می گیرد، می تواند سوتفاهمی ایجاد شود، هنگامی که آن را برای توصیف این وجه ”تتان“ به کار گیریم.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ۶٢) هوبارد به جای واژه عشق، واژه «میل ترکیبی»  را به کار می برد و آن را هم سان با «هم جواری- در کنار هم باقی ماندن دو اتم در یک ماده» Kohäsion و «چسبندگی» Adhäsion فیزیکی  آن ها در کهکشان (در ارتباط با انرژی) می داند.» (همانجا)

هم سان سازی هایی که می کوشند میان هستی انسان و قانونمندی ها در طبیعت و یا حتی میان حیوانات تشابه ایجاد کنند. این ها شیوه هایی هستند که اغلب به مثابه ابزار دستکاری- تحمیق ”من“ به کار گرفته می شوند. با یک سان دانستن عشق با قانون فیزیکی، هوبارد امکان عشق را به عنوان گامی برای فردیت بخشیدن انسانی به ”منِ“ منفرد، نابود می سازد. او واژه عشق را نابود می سازد، تا وجه احساسی و شعرگونه واژه را از آن سلب کند. زبان و اندیشه همیشه احساس و حساسیت انسان را مورد تاثیر قرار می دهد. انحراف زبانیِ به کمک چنین واژه ها، جایگزین کردن بیان احساسی انسانی توسط واژه هایی چون «هم جواری و چسبندگی» با صراحت نشان می دهد که سینتولوژیست ها چه جای محکمی در نظم نولیبرالیسم دارا هستند که می کوشد ”الزامات اقتصادی“ را [در جهانی سازی امپریالیستی] جایگزین روابط انسانی کند.

بی تردید دستکاری زبانی سینتولوژی قادر به ایجاد کردن تغییری در عشق نخواهد بود، زیرا عشق ناشی و وابسته به سیستم تحریک عصبی انسان است. واقعیتِ ارتعاش تحریک- واکنش احساسی می توان سینتولوژیست ها را نیز در بر گیرد، زیرا آن ها می توانند از یک سو آگاهی خود را دستکاری کنند، اما قادر به دستکاری و خاموش نمودن هستی طبیعی و انسان بودن خود نمی باشند. پاپ های کلیسای کاتولیک که به عبث می شکوند با انواع وسایل کشیش های خود را مجبور به زندگی کردن بدون زن کنند، گفتی در این زمینه بسیار دارند.

”Institute on Religion and Demcracy“ که از حمایت وزارت امور خارجه آمریکا برخودار است، معتقد است که ”جهانی سازی بازارها“ و صدور ”ارزش های آمریکایی“ از طرف پروردگار به عهده ایالات متحده گذاشته شده است. به عبارت دیگر، هر بمبی که گوشه ای از کابل را نابود می سازد، کار پروردگار و نه امپریالیسم است. همه گروه های بنیادگرای ایالات متحده دارای چنین جهان بینی هستند. جون ر. بولتون Bolton، عضو کمیسیون آزادی مذهب، پیش تر معاون انستیتوی اولترالیبرال انترپرایس ”American Enterprise Institut for Policy Research“ بود. در دولت بوش پدر، بولتون یکی از مشاوران رئیس جمهور برای بازرگانی بین المللی بود. (بوش پسر نیز خود را به مثابه born-again -Christ ارزیابی می کند). نینا شئه آ Nina Shea، که عضو همین کمیسیون است، اعلام کرده: «وظیفه اصلی ما در این امر خلاصه می شود که نظام لیبرال را در سراسر جهان پیاده کنیم.» هوبارد این سخن را چنین تکمیل می کند: «اگر می خواهیم بر خلقی حکومت کنیم، ضروری است آموزش و تربیت آن را مورد توجه ویژه قرار دهیم و همچنین آموزگاران و شیوه های آموزش آن ها را محترم بشماریم. کشوری را به زور سلاح به چنگ آوردن، الزاما کافی نیست.»

با چنین سخنانی است که سینتولوژی سرشت خود را به عنوان متحد حملات نظامی امپریالیسم آمریکا به کشورهای دیگر می نمایاند. رون هوبارد به مثابه یک ایدئولوژ نظام امپریالیستی دقیقاً واقف است که تجاوز نظامی برای غارت یک کشور، نمی تواند پاسخ کافی به «مساله بازرگانی جهانی» باشد. «پس از برقراری سلطه نظامی، بایستی یک کمپاین آموزشی به راه انداخت، تا هم میان خود مردم و همچنین میان آن ها و سلطه گران سطح معینی از تفاهم ایجاد شود. تنها در چنین شرایطی است که می توان جامعه مدنی و یا تمدنی را ایجاد کنیم  – و آن طور که ما سینتولوژیست ها می گویم –  جریان یک بازی بدون برخورد را تضمین کنیم.» (همانجا ص ٩۵) شیوه های ارتباطات جدید، مفاهیم نو و دستکاری- تحمیق به کمک زبان می بایستی «واقعیت های جدید» را برای هدف های شناخته شده تهاجمی امپریالیسم در مغز انسان ها ایجاد کنند.

”من“ باید چنین بیاموزد که وجود انسان و آگاهی او ناشی از خلاقیت انسان تاریخی (سوبیکت) نبوده، بلکه مخلوطی نامتجانس و بدون تناسب را از فرمول ها و معادله های ریاضی، شیمیایی و فیزیکی تشکیل می دهد. به این منظور مفاهیمی در دوره های آموزشی با تشریفات خاصی ارایه می شوند که چنین اند: «هشت دینامیسم ها»، «آکسیوم» Axiome، «سخنران» Auditor، «کلر» clear، «پرکلر» perclear، «تتان»، «مئست» MEST، «جدول تُن»، «سه گوش ARK»، «Dianetics»، «شعور واکنش کننده» وغیره.

پاره پاره کردن هستی اجتماعی و آگاهی به مفاهیم متعدد، این وظیفه را به عهده دارد که جستجوگرانی را که اغلب دیگر اعتقادی به کلیسا ندارند و یا در جستجوی «مفهوم زندگی» هستند، سرمست کند. آن ها باید در ابتدا خود را نادان بیابند و سپس گام به گام، «درجه به درجه»، «پل» رسیدن به آزادی را به مثابه دستیابی به موجود روحانیِ «تتان» طی کنند. حقیقت، آن طور که هوبارد آن را توصیف می کند و مدعی است که دانش و مفاهیم خود را از «فیزیک اتمی» (رون هوبارد، زمینه های اندیشیدن، ص ١٣١) استخراج کرده است، «آن چیزی است که مستقل از شکل تظاهر خود، وجود دارد، چیزی که زمینه ایجاد شدن چگونگی تظاهر شکل چیزها می باشد. این، همان چیزی است که در حقیقت وجود دارد.» (رون هوبارد، علم زنده ماند، ص ٢٣) پدیده و ماهیت را از یک دیگر جدا می کنند و به این ترتیب، ”من“- رباط باید بپندارد که به حقیقت خودش که با انواع مفاهیم نو پرداخته شده است، دست یافته است. حقیقت جنگ، فقر، کار کودکان، نیازهای انسانی، به کمک آکروبات با واژه ها، از تظاهر پدیده مرگ، درد، خشونت، گرسنگی جدا می شوند. از آنجا که حقیقت وابسته به عینیت پدیده ها است، نباید ”من“ در جستجوی معنای زندگی، پرسشی درباره ماهیت که در پس پدیده نهفته است، داشته باشد. از این رو، انسان نباید این پرسش را مطرح سازد که چرا میلیاردها انسان در جهان گرسنه هستند، چرا در سراسر جهان، نظامیان آمریکایی حضور دارند؟ چرا سربازان آلمانی در افغانستان می جنگند یا در کوزوه؟ ”من“ باید تنها تشخیص دهد که مساله بر سر حقیقت «بازی» است که قواعد آن را «تتان» با انواع معادله ها و مفاهیم عالی برای ”من“ بوجود آورده است.

تقلب دیگری که هوبارد برای نفی نیاز واقعی انسان به کار می گیرد، این ادعا است که «بدون ارتباطات و بدون حداقلی از انعکاس، اصلا نمی تواند واقعیتی وجود داشته باشد. بدون زمینه معینی برای توافق و ارتباطات، نمی تواند میل ترکیبی وجود داشته باشد.» (همانجا، ص ۴٨)

ارتباطات که عمدتا از طریق زبان بوجود می آید، بدون ارگان های احساسی عمل نمی کند. امری که سینتولوژیست ها آن را نفی می کنند. زبان به ارتباطات انسان واقعیت می بخشد. اما با جدا ساختن کامل زبان از ارگان های احساسی که وجود آن نفی می شود، زبان به چیزی روحی و سحرآمیز بدل می شود که گویا با زندگی احساسی مشخص انسان، دیگر ارتباطی ندارد. زبان اما وسیله ارتباط لااقل میان دو انسان است. وسیله ای است برای انتقال آن چیزی که فردی احساس می کند، به دیگری. وسیله بیان چگونگی اندیشه فرد درباره زندگی خود و دیگری، جامعه و طبیعت است و یا آنکه چگونه روز و یا زندگی خود را گذرانده است و یا می خواهد دیگران را به نگرش خود به واقعیت معتقد کند.

 ادراکات انسانی به مثابه واکنش نسبت به روندهای طبیعی و یا اجتماعی (بیماری، سرخوردگی، اعتیاد)، توسط سینتولوژیست ها با این تحریکات در ارتباط قرار داده نمی شوند، تا آن ها را بشناسند و درک کنند، بلکه این احساس ها به مثابه اشتباه ذهنی در برابر «تتان» تلقی می شوند. بر این پایه است که قابل درک است که چرا این برداشت در ایدئولوژی سینتولوژی پیگیر است، هنگامی که ادعا می شود که یک سینتولوژیست درجه چهار «در جدول تُن …، تقریبا بدون تصادم» است، دچار «بیماری های پسیکوزوماتیک» نمی شود و حتی تقریبا «از بیمارهای میکربی در امان» است. (هوبارد، جدول تقسیم بندی، قسمت اول)

برای هوبارد واقعیت تنها پس از ارتباط بوجود می آید که اما از آنجا که این ارتباط می بایستی واقعیت را ایجاد کند، نمی تواند ارتباطی انتقادی بوده، بلکه باید با تفاهم متقابل همراه باشد. از این روی هم سینتولوژیست ها، تن به جدل فکری نمی دهند. بر این پایه است که رون هوبارد به طرفدارانش حتی توصیه می کند  – و این در دوره های آموزشی با صراحت گفته می شود –  که با دوستانی که نسبت به سینتولوژی موضعی انتقادی دارند، ارتباطی برقرار نکنند. فاصله گرفتن «پرکلر»های جوان (کسی که به کمک سخنرانان سینتولوژیست می خواهد به درجه «کلر» نایل شود) با خانواده خود، از این توصیه ناشی می شود. [پسرانی که به صومعه های مذهب بودائی در تبت فرستاده می شوند تا به مثابه مُنش آموزش ببینند و تربیت شوند، در دیدار با خانواده مجاز نیستند با مادر و خواهر خود مراوده و ارتباط داشته باشند.]

سینتولوژی باید مفهوم وجود- بود را هم به مفهومی «روحانی» بدل سازد، تا بتواند «فلسفه شناخت»ی را که نیازی به وجود عینی ندارد [مفهموم ”معرفت“ به مثابه ”مرحله سوم سلوک در عرفان در بعضی از نحله های تصوف“ (حسن انواری، فرهنگ فشرده سخن)]، توجیه کند. «شرط ”بودن“، پذیرفتن و یا انتخابی است که برای تعریف هویت شکل به عمل می آید. به عبارت دیگر، می توان گفت که وجود، پذیرش نقشی در یک بازی است.» (همانجا، ص ٣٠)

بود اجتماعی را که ”من“، روزانه به مثابه موجودی واقعی خلق می کند، سینتولوژی به حساب نمی آورد. باوجود این باید ”من“، چه بخواهد و چه نخواهد، در زندگی اجتماعی جای خود را بیابد. برخلاف چنین وضعی، یک بازیکن می تواند نقش خود را در بازی به طور مداوم تغییر دهد، باوجود این نمی تواند جایگاه ”من“ را در واقعیت مشخص نادیده انگارد.

بهیچ وجه این چیز نوی نیست که در فلسفه، با نوعی از به اصطلاح «نقش در بازی»، هستی عینی و آگاهی به عنوان ملاتی تعریف و به آن تبدیل می شود، تا بتوان آن را تحت سلطه «تتان»، «روح»، «پروردگار»، «نژاد»، «رهبر» قرار داد. همه چیز بایستی آن طور بشود که  «نژاد»، «رهبر»، «تتان» و یا «علم غیب» Astralleib, Okkultismus مایل است که آن طور بشود. مساله، «مساله زنده ماندن است». مساله «زنده ماندن» در نبرد رقابت نیروهای امپریالیستی.

«بازگشت روح به تن مدیریت»

این تعجب برانگیز نیست که مدیران کنسرن و دولت ها اصل های هوبارد را می آموزند و به کار می گیرند. به این منظور نباید عضویت در سینتولوژی را بپذیرند، بلکه شرکت آن ها تنها در «دوره های ارتباطات» کافی است تا ایدئولوژی هوبارد را دریابند. در دروس این دوره های «ارتباطات»، «روح انسان» نقش بزرگی ایفا می کند. امری که در ابتدا با تمسخر اقتصاددانانی که پایبند به هدف های راسیونال اقتصادی هستند، روبرو می شود. تنها پس از آنکه آن ها درک کردند که وجود روح برای اصل- صاحب بودن Habenprinzip چقدر پراهمیت است، موضوع برایشان روشن می شود. یک شرکت کارشناس «استخدام کارمند و سازماندهی»، شرایط لازم برای انتخاب کارمند را چنین بر می شمرد: «سخن خشن، راه به روح مخاطب باز نمی کند».  (بروخمان و گارگئه Bruchmann und Garge)

گوش، یعنی عضو احساس شنوایی که بخشی از سیستم ٢ (زبان) مخاطب است، در مرکز دستکاری- تحمیق «دوره های ارتباطات» قرار دارد. سخت تر می توان به چشم به عنوان عضو احساسی دیگر، خاک پاشید، زیرا به طور مستقیم در ارتباط است با واقعیت مشخص (سیستم  ١، `١ ). کسی که تیرباران فردی را می بیند، به خود می لرزد، فریاد می زند، گریه می کند و یا پا به فرار می گذارد. در چنین وضعی، باید زبان برای دستکاری حس شنوایی به خدمت گرفته شود، تا واقعه تیرباران را در جهت مورد نظر نظام مربوطه سوق دهد. گفته می شود: «تیرباران شده، یک سرباز فراری بود»! اگر ”منِ” مورد خطاب قرار گرفته، جنگ در جریان را جنگی محقانه و روا ارزیابی می کند، قادر به آرام کردن واکنش غیرمترقبه خود علیه اعدام می شود. از این روی نیز در دوره های آموزشی، زبان به عنوان بهترین ابزار دستکاری- تحمیق ”من“ در برابر «گروه» مخاطب و مشتریان آموخته شده و به کار گرفته می شود. به کمک زبان می توان تاثیر ادراکات بصری را جابجا کرد.

«بازگشت روح به تن مدیریت» را یک پسیکولوژ به مثابه عنوان موضوع سمینار خود انتخاب کرده و در کلاس چنین می آموزد: «در تمرین های دوره مدیریت در این سمینار، اهمیت زیاد و تاثیر تشدید یابنده نقش عملکرد روحی در فعالیت مدیریت، در وظایف رهبری مدیریت و برنامه ریزی و همچنین در تحقق بخشیدن به برنامه ها مورد توجه قرار خواهد گرفت.» باید راه های دقیق، سیستماتیک و همچنین غیرمترقبه- بل بداههِ  Intuitiv دخالت دادن احساس به منظور بهبود کارکردِ جوانب عمده و همچنین سیستماتیک وظایف مدیریتی آموخته و به طور سیستماتیک فراگرفته شوند.» نام این شیوه «CoreDynamik» است که می خواهد به طور بل بداهه «از جوانب شخصیت به سوی قلب (کور) حرکت و نفوذ می کند.» از این طریق، «امکان پرش به سوی آگاهی و زندگی در ابعاد جدیدی» بوجود می آید و حقیقت های مختلفی تجربه و شناخته شده و این امکان بوجود می آید که ما از خود با روی گشاده در برابر اطلاعات و تغییرات جدید واکنش نشان دهیم و آن ها را بیاموزیم. در چنین شرایطی، رشد، آرام و همچنین در پرش ها عملی می گردد.» (Core-Institute که در آن درس های فوق آموزش داده می شود، در شهرهای زیادی از آلمان وجود دارد).

«هستهِ» ”من“ بایستی با «تحرک» (دینامیک) به ابعاد جدیدی از آگاهی دست یابد. اما «هسته» ”من“ چیست که باید آن را بل بداهه کشف نمود؟ برداشت بل بداهه که بدون تردید می تواند در عملکرد ”من“ راهنمای درستی برای تصمیم گیری باشد (سیستم اطلاع `١) [اندیشیدن درباره انعکاس واقعه]، معیار است برای شناخت «هسته» ”من“. از این روی، بسیاری از انواع اندیشه های غیرعقلایی به «اینتوسیون» (آگاهی ناخودآگاه- بل بداهه) تکیه می کنند، تا از این طریق، طی کردن راه های شناخت علمی زندگی واقعی را دور بزنند.

«هستهِ» ”من“، عبارت است از واقعیت «آنسامبل روابط اجتماعی» که به طور بل بداهه قابل شناخت نیست. از این روی که این «هسته»  با واکنش های فردی غیرمترقبه Intution ”من“، قابل شناخت نیست، بلکه تنها با برخوردی انتقادی به آن شرایط می تواند شناخته شود، واکنش فرد خُرد و منفرد شده در برابر ناتوانی از درک «آنسامبل روابط اجتماعی»، دچار شدن به بیماری روحی، ترس و نگرانی است. فردی که در این دوره ها به چنین «بازی» تن می دهد و فردیت ”من“ و منافع خُرد خود را تنها ابزار شناخت «آنسامبل روابط اجتماعی» می پندارد، دیگر در مرداب دستکاری- تحمیق اندیشه غیرعقلایی فرو رفته است. او چنین می پندارد که با برخود جدی به شخصیت خود روبروست. او «در تور» مربی و گروه گرفتار شده است. او خود را به طور «ناخودآگاه» خوب احساس می کند. در چنین پوششی دیگر زمینه ای برای انتقاد به شرایط اجتماعی وجود ندارد که در شرایط آن زیمنس و بانک آلمان نقش مرکزی و تعیین کننده برای هستی ”من“ ایفا می کنند و به منظور شناخت «آنسامبل روابط اجتماعی» باید عملکرد آن ها با نگرشی انتقادی زیر زره بین قرار داده شود. پاسخ مربی به چنین پرسشی، با لبخندی دوست داشتنی، آن خواهد بود که این مساله ارتباطی با تمرین ما در دوره کنونی ندارد. موضوع در اینجا تنها مساله «تحرک» ”من“ است که مایل است «حقیقت های جدیدی را بشناسد». جالب است، با نظر ”توم کروز“ در این ارتباط آشنا شویم: من می خواهم «واقعیت های جدیدی» را ایجاد سازم. با این سخنان، انسان به یاد تعریف «تحرک» هوبارد «برای زنده ماندن در هشت تظاهر آن» می افتد: دینامیسم خود، دینامیسم- جنسی، دینامیسم- گروهی، دینامیسم- انسانیت، دینامیسم موجودات، دینامیسم- کهکشان، دینامیسم- روحی، دینامیسم بی پایان و یا پروردگاری. (رون هوبارد، کارپایه اندیشیدن، ص ١۴۵)

«حقیقت های جدید»، بیان هایی کمکی هستند به منظور تکه تکه کردن حقیقت به پاره هایی سحرآمیز. در این روند، این که «کور دینامیک» یا سینتولوژی به خدمت گرفته شود، بی تفاوت است. هر دو نوعی از غیرعقلانیت جدید هستند که وظیفه آن به کمک ترفندها با ظاهری علمی، جدا سازی ”من“ از واقعیت وجودی آن است.

یک ”حقیقت“ «روحی- متافیزیکی» که بر پایه شناخت «احساسی» استوار شده است، بایستی در این کلاس ها جایگزین واقعیت مشخص شود. «راهی که از سرچشمه احساسی آغاز شده است، بایستی اکنون به سوی جهان بیرونی طی شود و تجربه ها مشخص را در زندگی روزمره درک کند.» (برنهارد ماک، فریبورگ، پایه گذار «انستیتوی کور- دین). این انستیتو به عنوان معرف خود کنسرن زیمنس، بانک آلمان، تلکوم، پورشه، مرکله، آلیانس، DASA  را می نامد. این شرکت ها در «دویچه رایش» نازی ها نیز در این باره تجربه جمع آوری کرده بودند که چگونه می توان انسان ها را از خود بیگانه و درونشان را خالی کرد تا از آن ها رباط های سودمند و ”من“- سرباز مطیع ساخته شود.

”من“- مدرن که توسط مدیران کنسرن ها، سیاستمداران، سازندگان افکار عمومی در رسانه ها (مدیا) و ژنرال های ارتشی به عنوان ”اتم“ جامعه بازشناسی شده است، با کلمات ابریشمی در آغوش گرفته می شود و مورد دستکاری قرار می گیرد تا با احساس اطمینان به خود و به مثابه ”من“ خوشبخت، پرتحرک و موفق، در خدمت نظام حاکم به خدمت گرفته شود. هنگامی که درباره ”احساس“ در این نظام نابود کننده هسته گونه انسانیِ ”من“ صحبتی به میان آورده می شود، هدف همیشه سلطه بر احساس شنوایی فرد و «قابلیت ارتباطی» اوست. همان طور که شناخته شده است، چشم نمی توان ”روح“ فرد را ببیند، اما می تواند وضع مشخص انسان ها را مشاهده و درک کند. از این روی باید «نگرش» به واقعیت از طریق دستکاری زبان تغییر یابد. باید «واقعیت های جدیدی» ایجاد شوند، تا به مثابه مدیران و یا فروشندگان، قادر به شناخت احساس شرمندگی، همدردی، خشمگینی یا منقلب شدن دیگران به عنوان واقعیت عینی هستی فرد، نباشند. هنگامی که مدیران جدید، مشاوران، Coach، از «احساس» صحبت می کنند یا هر نامی که بندبازان غیرعقلای هدایت کننده انسان به آن می دهند، آنوقت باید دانست که ما از کوشش برای دستکاری- تحمیق نگرش ”من“ دور نیستیم.

به قول رون هوباد، «علوم مدرن با بی پروایی بر صخره بی خدایی نشسته اند» و می اندیشند که «انسان تنها از لجن و گل ساخته شده است. علوم، وجود روح را نزد انسان نفی کرده است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ٢ ١٠٩). «سینتولوژی رشته ای از پسیکولوژی است.» (رون هوبارد، کارپایه اندیشیدن، ص ١۵) «سینتولوژی دیالکتیک ماتریالیستی را با عنوان ”پسیکولوژی“ تعریف نمی کند، بلکه ”پسیکولوژیِ“ سینتولوژیست، قابلیت های انسان را مورد بررسی قرار داده و آن ها را تعریف می کند. این آموزش از رشد ”دیانتیک“ [آموزش درباره درمان دردها به کمک شیوه های پسیکولوژیک] سرچشمه می گیرد که خود بر رشد ۴٠٠ ساله قابلیت های- پسیکولوژی مبتنی است.» (همانجا، ص ١۵)

”من“، از سرچشمه احساس، خواست و روح خود برمی خیزد. چنین ادعایی را همه اندیشه های غیرعقلایی مطرح می سازند. سینتولوژیست ها، همانند کرآسیونیست ها Kreationist (معتقدان به خلق هدفمند انسان توسط پروردگار)، موتاسیون و تاریخ اولوسیون تکامل انسان را نفی می کنند. (همانجا، ص ٧٠) علوم، انسان را به «وجودی همانند ماشین، بدل ساخته است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١١٠)  چنین ادعایی در ابتدا تعجب برانگیز به نظر می رسد. بالاخره سینتولوژی مدعی است، شیوه ای علمی می باشد. اما اندیشه غیرعقلایی همیشه دشمن علم و ترقی عینی است. چه نظریات ارنست یونگر Ernst Junger  که «آتومات ها» را مورد انتقاد قرار می دهد، یا رودلف اشتینر Rudolf Steiner که آرزو دارد به آن زمان بازگردد، «هنگامی که هنوز تکنیک مستقل شده از طبیعت بوجود نیامده بود، دورانی که در آن انسان روح را در جهان بینی خود جا داده بود.» (جملات قصار، مارس ١٩٢۵)، از این قماشند.

علوم و تکنیک دستاوردهای انسانی هستند که با دقت و شناخت انسان اندیشمند ایجاد شده اند و به باز تولید واقعیت می پردازند. شیوه بررسی در علوم و تکنیک، شیوه شناخت زنجیره علّی علت و معلول های مشخص در شدن هستی طبیعی و اجتماعی می باشد. به عبارت دیگر، شیوه بررسی علمی، پایبند به بازتولید تاریخی واقعیت است. دستکاری های غیرعقلایی که تنها بخش هایی از علوم را به خدمت می گیرند و نسبت به زنجیره علّی علت و معلول ها در کلیت هستی پی گیر نیستند، سدی را در برابر شناخت انسان از واقعیت تشکیل می دهند. آن ها نمی خواهند بدانند که چرا ارتشأ، بیکاری، بحران، جنگ ها یا نابودی طبیعت مرکز ثقل عملکرد امپریالیسم است.  آن ها تنها مایلند با پاسخ گفتن هر چه بیش تر به نیازهای کمّی، «زنده بمانند».

اگر چه علوم و تکنیک بخش جدایی ناپذیر در تولیدِ انبوه در صنعت و کشاورزی سرمایه داری انحصاری هستند، اما آن ها ابزار ساده تولید را تشکیل می دهند که تنها می توانند مبتنی بر هدف ”من“، به سود و یا علیه انسان به کار گرفته شوند. علوم و تکنیک مسئولیتی در برابر فضاحت ها در ارتباط با فروش مواد غذایی گندیده، آزاد شدن گازهای سمی در محیط زیست، تولید و به کارگیری بمب اتمی و یا نابسامانی ها در بیمارستان ها ندارد. با توجه به نابسامانی ها برشمرده شده، هوبارد خواستار نابود کردن بمب های اتمی نمی شود، بلکه خواستار «پیروزی سینتولوژی بر بمب اتمی در یک مسابقه دو می شود.» (رون هوبارد، کارپایه اندیشیدن، ص ١٣١)  با بیانی دیگر: هنگامی که سینتولوژی، یعنی هنگامی که امپریالیسم آمریکا همه جهان را تصاحب کرد، آنوقت بمب اتمی نیز اهمیت خود را از دست می دهد. [زمانی که حاکمیت کشور مورد تجاوز نظامی، تابع کامل و مجری صد در صدی برنامه امپریالیستی شد، حضور نظامیان امپریالیستی در آن غیرضروری می شود. در کوزوو و افغانستان و عراق و … هنوز چنین وضعی ایجاد نشده است.]

«هنرمندی تتانِ» آقای رون هوبارد

آموزش هوبارد مدعی آنست که آموزشی است که کلیت هستی را در نظر دارد. البته با چنین ادعایی نمی تواند جای هنر در این آموزش خالی بماند. او می نویسد: «هر هنرمند خلاق که در جدول درجه بندی ”تن“ سقوط می کند» به همان نسبت برای اینکه بتواند «نیروی محرکه ای را برای خلاقیت به کار اندازد، ناتوان تر می شود تا حدی که دیگر اصلاً قادر نخواهد شد با چنین نیرویی در ارتباط قرار گیرد.» (رون روبارد، علم زنده ماندن، ص ۴۵٣)  هنر «اندیشه- ذهن Mind زیباشناسانه» است که کلیت «تتان را به کار می گیرد.» (همانجا، ص ۵٢)

بدین ترتیب، هنر به مثابه جهانی مستقل در اندیشه اجتماعی و از این طریق، وسیله بروز خود آگاهی انسان، نابود می شود. هنر گویا تظاهر «تتان» است! هنرمندی که در جدول “تن“ ارتقا می یابد که همان طور که می دانیم، عبارت است از پذیرفتن هر آنچه «آدیتور» از او طلب می کند، شکل هنر او تغییر می یابد و «در تظاهر خود تقویت می شود و در ارتباطات خود موفق تر می گردد». (همانجا، ص ۴۵٣) «هنرمند، ”تتان“ خود را به فرهنگ موجود می افزاید، این در حالی است که بدون ”تتان“، هنر، واکنشی باقی می ماند.» (همانجا، ص ۴۵۵)  یک هنرمند منتقد که کمونیست است و در نتیجه در جدول ”تن“ دارای پائین ترین درجه ۵ر١ است، باید در ابتدا توسط آدیتور در جدول ”تن“ به بالا ارتقا داده شود، تا بتواند به طور خلاق نیروی «تتان“ را به کار گیرد. به عبارت دیگر، او باید نخست از کمونیست بودن یا «قر» زدن دست بکشد. «افرادی که در جدول تن در مدارج پائین قرار دارند، اغلب از این روی به هنر روی می آورند، تا با تعویض انبوه افرادی که با آن ها رابطه جنسی دارند، رفتار غیرطبیعی و اخلاق بی بندبارنه را توجیه کنند.» (همانجا، ص ۴۵۶)  «هنگامی که زندگی هنرمند ناپاک می شود، هنر نیز ناپاک می شود.» (همانجا، ص ۴۵٧)

کسی که با هنرش انگشت بر نابسامانی های جامعه می گذارد، یا حتی تظاهر ارتباط از طریق ازدواج و ایجاد خانواده بورژوازی را مورد انتقاد قرار می دهد، با این هدف که عشق و لذت و عقلانیت را برجسته ساخته و مورد تائید قرار دهد، با مُهر هنرمند «ناپاک» مزین می شود که گویا جامعه را ننگین می کند. در این زمینه سینتولوژی تفاوت فاحشی با نظریات نخبگان بورژوازی اروپایی از خود نشان می دهد که برای آن ها، آزادی هنرمند برپایه خواست و اینتوسیون او قرار دارد. هر کسی مجاز است بدون پایبندی به دگمی، احساس خلاق خود را به کار گرفته و ارایه دهد. در این ارتباط، واکنش احساسی هنرمند، آغازی است برای او به منظور شناخت واقعیت با این آرزو که واقعیت را تغییر دهد.

درک غیرعقلایی از هنر، به معنای ترک پرسش علمی درباره احساس در هستی انسان است. احساس باید خود را در انطباق قرار دهد با هدف حساب شده ای که به ارزش های غیرعقلایی منتهی می شود. هدف چنین برداشتی، تبدیل انسان به فرد تحت سیطره می باشد. وظیفه چنین برداشتی، مانع تبدیل شدن انسان به سوبیکت- انسان تاریخی به منظور شناخت و درک خود می باشد.

قدرت امپریالیستی که خواستار برقراری سلطه خود بر دیگران است، اگر مایل است از توده ها با موفقیت خواستار «جانفشانی» سربازگونه بشود، بایستی پاسخی به پرسش درباره معنای وجود انسان بدهد. از این روی، قدرت امپریالیستی می تواند ایدئولوژی خود را در هنر تنها در دوران های خودکامگی سلطه خود که در آن سرمایه مونوپولی حاکمیت مطلق خود را برقرار ساخته است، حاکم سازد. هنگامی که چنین دوران هایی پایان می یابند، هنر مورد نظر آن ها نیز نابود می شود. سینتولوژیست ها و فاشیست ها دقیقا به این امر واقف هستند.

اندیشه غیرعقلانی سینتولوژی که تفاوت چندانی با غیرعقلانیت فاشیستی صلیب شکسته ندارد، از هنر نفی همه مادیات و معنویت از یک سو و تمایل به «تتان» و «روح» را از سوی دیگر خواستار است. این نکته در صلیب شکسته ”کیچ“ گونه [هنر مبتذل] سینتولوژی دیده می شود که آن را در همه کلیساهای سینتولوژی به مثابه علامت شناسایی خود به کار می گیرند.

«گذار از احساسات از طریق برقراری سلطه روح، هدف هنر و علوم است.» (رودلف آشتینر، گ آ ٢، ١٩٩۵، ص ١٣٣) بدین ترتیب گویا هنر و علوم سرچشمه ادراک و شناخت انسان را نابود می سازد. بدون احساس، همه چیز مرده است و تحت سلطه هدف هایی قرار دارد که در خدمت انسانی کردن احساسات انسان نیستند. عشق، اروتیک، عقلانیت، مقاومت و ارزش های انساندوستانه عقلایی بدون ادراک آنچه که ارگان های حسی ما به ما منتقل می کنند، زمینه شناخت ما از واقعیت نخواهند بود. آن طور که برشت می گوید: «نه هنرمندان و نه تاریخ نگاران می توانند خود را از گناه درباره وضع حاکم آزاد اعلام کنند و نه می توانند خود را از وظیفه خود برای تغییر آن، دور نگه دارند.» (برتولد برشت، کلیات، جلد ۶، ١٩٩٧، فرانکفورت، ص ١٢٧)

عقلانیت، اخلاق و هنر نزد هوبارد واقعا قربانی می شوند، تا بتواند «زنده ماندن» امپریالیسم ممکن گردد.

نیاز به انسان دوستی مشخص

طبق گزارشی که اخیرا  منتشر شده است، سالیانه حدود ٣٠٠ هزار نفر به علت تغییرات جوی کشته می شوند. …آن طور که جفری ساکس، گزارشگر ویژه سازمان ملل برای هدف های هزاره سازمان جهانی برای مبارزه با فقر و گرسنگی اعلام کرده است، نابودی محیط زیست، کار کودکان، خرید و فروش انسان، جنگ بر سر منابع طبیعی، بیکاری و رشد فقر از یک سو، رشد ثروت در کنار بی پناهی و سرگشتگی، ترس و ترس فزاینده افراد هر روز بیش تر منزوی و به حاشیه جامعه رانده شده از سوی دیگر، کانون های ”عقلانیت هدفمند“ ترقی فرهنگی نظام بروژوازی دوران افول را تشکیل می دهد.

”عقلانیت هدفمندِ“ ایدئولوژی اقتصادی، سیاسی، آموزش و تربیت، علوم و هنر این دوران انحطاطی نظام سرمایه داری می کوشد به انسان دیکته کند که چه چیز درست و چه چیز نادرست است. عقلانیت به چیزی گفته می شود که در خدمت هدف ”عقلایی“ این نظام [انباشت سود و سرمایه و تمرکز ثروت و قدرت در اختیار صاحبان سرمایه] قرار دارد. این ایدئولوژی، آنچه را در تائید آن نیست، ”غیرعقلایی“ می نامند. انسانی که با تن دادن به این ”عقلانیت هدفمند“، خود را به عنوان سوبیکت- انسان تاریخی نابود می سازد، هدف هایش در واقع می بایستی از یک عقلانیت انساندوستانه برای گونه انسانی پیروی می کرد. چنین انسانی اما اکنون در چنگ ”عقلانیت هدفمند“ نظام سرمایه داری دوران افول گرفتار و در خدمت آن قرار دارد.

تا زمانی که ”عقلانیت هدفمند“ که توسط مردانی تعیین می شود که در پس بسیاری از داده های علم، اقتصاد و سیاست قرار دارند و چگونگی هستی اجتماعی را تعیین می کنند، انسان ها به «پوسته احساس- من» خُرد خود پناه می برند و دچار سرخوردگی، سرگشتگی، آز، حرص، جبر و اعتیاد، گرفتار در نبرد رقابت با ”من“های خُرد دیگر می شوند و یا خود آن را به راه می اندازند.

تا زمانی که ”عقلانیت هدفمند“ عملکرد انسان را تعیین می کند که باید تنها مبتنی بر «داده ها» عملی گردد، انسان قادر نخواهد بود به عنوان سوبیکت- انسان تاریخی، شرایط زندگی خود، «آنسامبل روابط اجتماعی» را درک کند و زندگی خود را با خلاقیت بر پا سازد. در چنین شرایطی بسختی می تواند ”من“- خُرد، به اندویدیوم واقعی تبدیل شده و به فردیت یکتا و آزادی خود دست یابد. امری که تنها هنگامی میسر خواهد بود که برتری ”عقلانیت هدفمند“ ایدئولوژی بورژوازی دوران افول با عقلانیت متناسب تاریخی با محتوای انساندوستانه برای گونه انسانی جایگزین شده باشد. …

”عقلانیت هدفمند“ امپریالیستی می کوشد به کمک همه وسایل ممکن، سلطه جهانی خود را به منظور برتری در بازار، بر منابع اولیه و انسان برقرار کند. این هدف گیری به غایت ضدانسانی است و تنها ”قانون ارزش“ در نظام سرمایه داری را به رسمیت می شناسد. از آنجا که سلطه امپریالیستی هنگامی می تواند خود را تحمیل کند که بسیاری از افراد منفرد شده و خُرد آن را به مثابه ترقی برای زندگی خود بپندارند، می کوشد هدف خود را در یک پوشش «احساسی»، در پوشش یک «آرمان» ارایه دهد. جنگ تنها زمانی می توان به مورد اجرا گذاشته و به پیروزی نایل گردد، هنگامی که مدعی دستیابی به یک «آرمان» است. [مبارزه علیه کمونیسم، توتالیتاریسم، تروریسم و …]

«آرمان»ها، به قول هگل، پیام هایی هستند که از خارج وارد نظر انسان ها می شوند. برخلاف «اندیشه» که راه دستیابی به سعادت را به طور فعال جستجو می کند، «آرمان»ها به طور منفعل ”راه“  دستیابی ”من“ منفرد و خُرد را به سعادت به او القا می کنند. ”من“ منفرد شده، در جستجوی راه به سرزمین سعادتمند، به طور منفعل به «آرمان»ها تن می دهد، تا از تنهایی، ناامیدی و سردرگمی رهایی یابد.

جنگ های امپریالیستی بهیچ وجه ادامه سیاست با ابزار اقتصادی و سیاسی نیستند، بلکه همیشه با تبلیغات تحمیق کننده برای آرمان های غیرعقلایی همراهی می شوند که در خدمت ”عقلانیت هدفمندِ“ اقتصادی و سیاسی جنگ طلبان در برابر رقبای دیگر، خلق های دیگر و ملت ها قرار دارد. بدون «آرمان» های غیرعقلایی، هیچ خلقی به خود اجازه نمی دهد از خلق های دیگر نفرت داشته باشد. بدون نفرت، جنگی نخواهد بود! از این روی است که باید نفرت به کمک معیار ارزش غیرعقلایی میان خلق ها [میان سنی- شیعه، کاتولیک- پروتستان] ایجاد شود، تا بتوان جنگ امپریالیستی را به منظور دسترسی به هدف های عقلایی ”عقلانیت هدفمند“ براه انداخت.

«آرمان»های دموکراسی، تساوی حقوق، جامعه باز، فردیت، آزادی مطبوعات و بیان نظر، آزادی سفر و… ابزار ظاهری هستند برای برقراری سلطه لوبی ها سیاستمداران و مدیران. تا زمانی که آن ها بتوانند خود را در پشت این حقوق دموکراتیک صوری پنهان سازند، به هدف های غیرعقلایی خود دست خواهند یافت، مگر آنکه این ترفندها با ظاهری فریبنده، توسط توده ها برملاگردد. … اما هنگامی که این ظاهرسازی برملا می شود و باتون پلیس بر سر تظاهر کنندگان فرود می آید، آنوقت حاکمان با اشاره به ”حق انحصاری دولت برای سرکوب“، از منافع اقتصادی خود دفاع می کنند.

چنین وضعی تا آن زمان قابل دوام است که طبقه کارگر و لایه های میانی جامعه درک کنند که بنا به وظیفه ای که در برابر منافع گونه انسانی دارند، سوبیکت- انسان تاریخی ای هستند که باید به دفاع از منافع اقتصادی انسان ها در برابر حاکمان بپاخیزند.

”آزادی“ جای ویژه ای در «آرمان» هدف عقلایی حاکمان دارد. همه جا از آزادی فرد صحبت می کنند، تا به اثبات برسانند که این ارزش شکوهمند سرمایه داری دوران افول برای انسان از چه مقام والایی برخوردار است.

هگل میان «آزادی گونه» و «آزادی فرد» تفاوت قایل است که «تنها برای آن فرد است». «آزادی گونه اما آزادی به مفهوم عام است و نسبت به این یا آن فرد و واقعیت وجود آن ها، بی تفاوت می باشد». (هگل، ف. جلد ٣، ص ٢٢١)   … مفهوم آزادی برای هگل در ارتباط با نیازهای خُرد فردی انسان قرار ندارد. این برداشت هگل در سرمایه داری دوران افول برای انسان قابل لمس نیست. از این روی ”آزادی“ برای انسان در سرمایه داری دوران افول، تنها به مثابه «آزادی موجود فردی» [آزادی های فردی و نه اجتماعی] معنا می یابد.

«احساس آزادی فردی که در آگاهی انسان بازتاب می یابد، روندی اندیشه ای را تشکیل می دهد که گویا از واقعیت عینی وجود انسان در جامعه مستقل می باشد. اما این برداشت، تنها درباره تعریف مفهوم آزادی صدق می کند و ارتباطی با آزادی واقعی ندارد. از این روی بیگانه شدن انسان در جامعه سرمایه داری که پیامد قوانین اقتصادی عینی این نظام است، می تواند تنها به کمک عمل عینی، یعنی از طریق پراتیک اجتماعی انسان که عملکردی واکنشی  و آگاهانه است و تنها توسط کنش فعال بخش بزرگی از سوبیکت ها در نظام سرمایه داری دوران افول موثر واقع می شود، برطرف گردد. «اما این شناخت از اهمیت بزرگی برخوردار است که نابود کردن بیگانگی نه توسط فعالیت فردی [و برای خواست های خُرد]، بلکه به کمک توده های بزرگ [برای دفاع از منافع گونه انسانی که منافع خُرد را نیز در بر می گیرد] ممکن می شود.» (ژورژ لوکاش، انتولوژی، جلد دو، ص ۶٨٢) [اهمیت برخورد سیاسی با هدف برجسته ساختن منافع طبقاتی و طرح مساله مالکیت در مبارزه اجتماعی به ویژه در دوران های برش های انقلابی، از این امر ناشی می شود]

آزادی و حقوق بشر و ارج شخصیت انسان که توسط جامعه بورژوازی به افراد وعده داده می شود، امری صوری را تشکیل می دهد، زیرا این وعده، آزادی را به عنوان آزادی از هدف های راسیونال اقتصاد بورژوازی درک نمی کند، آگاهی انسان را در ارتباط با خلاقیت کلیت هستی انسان نمی داند، بلکه آن را تنها به صورت صوری، حقی برای انسان می داند. به جای آنکه این آزادی به معنای کوشش برای شکل بخشیدن به هستی کنونی درک شود، آن را به خودی خود به معنای هستی آزاد اعلام می کند.

فعالیت سینتولوژی برای «حقوق بشری» که توسط بسیاری از نمایندگان مجلس نمایندگان آمریکا در صفحات اینترنتی خود اعلام و مورد تحسین قرار می گیرد، تنها یکی از «آرمان»هایی است که آن ها می خواهند توسط آن انسان های بیشماری را، صرفنظر از رنگ پوستشان، با «Freedom»  (که نام یک مجله سینتولوژی در ایالات متحده آمریکاست) و به مضمون ”حقوق بشر آمریکایی“ درک می شود، در ارتباط قرار دهند. همان طور که امری شناخته شده است، نظامیان امپریالیسم آمریکا نیز در ارتباط با همه جنگ های ایالات متحده در سراسر جهان، از آن دم می زنند که می خواهند در همکاری با ناتو تنها از «آزادی» و «حقوق بشر» در سراسر جهان دفاع کنند. آن زمان که دولت های عضو ناتو می خواهند از حقوق آلبانی تبارهای کوزوو و نه کردها [فلسطینی ها، و …] با زور اسلحه دفاع کنند، این نشانی از انتخاب دلبخواهانه و ”عقلانیت هدفمند“ آن ها دارد. اما جنگ هوایی اراده گرایانه [ازجمله اکنون با هواپیماهای بی سرنشین] امپریالیسم که می خواست به کمک آن اقدامی مطابق با اخلاق و «دخالتی انسان دوستانه» نمایانده شود، درست حقانیت ”دفاع“ از حقوق بشری را نفی می کند. دخالت های ناتو در دوران کنونی از این روی، تجاوزهای نظامی امپریالیستی را تشکیل می دهند که با هدف تصاحب سرزمین های بیگانه به منظور دستیابی به منابع اولیه و ایجاد پایگاه های نظامی انجام می شوند.

از این روی سینتولوژی ابزار ”نرم“ است برای جلوه دادن این اقدامات امپریالیستی که تحت عنوان «دخالت انساندوستانه» نقش بزرگی را در تبلیغات رسانه های امپریالیستی ایفا می کند و بخش پراهمیتی را در استراتژی و ایدئولوژی برنامه ریزان ناتو تشکیل می دهد. گرگان در لباس میش! «درواقع اما ناتو پس از فروپاشی اتحاد شوروی و از بین رفتن اتحادیه ورشو، چیز دیگری نیست جز ابزار اعمال نظم امپریالیستی در دست ایالات متحده و مسئول برای هزاران قربانی انسانی و فاجعه های بی شمار برای خلق های بالکان، افغانستان، عراق، غزه. ماشین جنگی که با سلاح دامن زدن به نفرت و دو دستگی میان خلق ها، جهان را به خوب و بد و خلق ها را به خلق های اول و دوم تقسیم می کند.» (میکیس تئودراکیس، جهان جوان، ٢٠٠٩ر۴ر٢)

تساوی ظاهری انسان ها، آن طور که از طریق شرکت در روند تولید و کار اجتماعی در نظام سرمایه داری تبلور می یابد، در فئودالیسم وجود نداشت. در فئودالیسم انسان آزاد و غیرآزاد وجود داشت. آنانی که آزاد از کار هدفمند اجتماعی بودند، می توانستند زندگی خود را به طور دلخواه سازمان دهند. غیرآزادها راهی به سرزمین آزادی آزادها نداشتند. غیرآزاد ها به مثابه انسان برداشت نمی شدند، بلکه به مثابه ابژکت – ابزار و بازیچه دست سوبژکت های حاکم تلقی می شدند. تساوی، به مثابه اصل اخلاقی حاکم بر گونه انسان، در فئودالیسم وجود نداشت.

کار بیگانه شده از انسان که همه جا حاکم شد، زمینه  عینی برقراری تساوی ظاهری میان انسان ها را در نظام سرمایه داری بوجود آورد. سرمایه داری سرزمین «آزادی وجود» را برای همه برپا نمود. برای سرمایه داران و مزدبگیران. هر دو به بخشی از سوبیکت- انسان تاریخی دوران بوژوازی تبدیل شدند. وحدت جامعه بورژوازی، در وحدت دو طبقه مجزا از هم به وجود می آید: مزدبگیران و سرمایه. تضاد در این وحدت، تضادی عینی است که به طور متفاوت وارد آگاهی هر دو بخش سوبیکت- انسان تاریخی نظام بورژوازی می شود. از آنجا که طرف سرمایه، بخش حاکم را نیز تشکیل می دهد، سلطه ایدئولوژی جامعه بورژوازی دوران افول را نیز بر کل جامعه برقرار می سازد. به کمک برداشت ایدئولوژیک، انسان ها برخوردهای مبتنی بر تضاد منافع را در ذهن خود سامان می بخشند که در زندگی عینی، یعنی در روند تولید بیگانه شده اجتماعی و تصاحب شخصی ماحصل آن توسط صاحبان سرمایه، ایجاد می شود.

”عقلانیت هدفمند“، یعنی ارزش های غیرعقلایی از منظر انسان شناسانه گونه انسانی، ایدئولوژی حاکم را تشکیل می دهد. این ارزش های غیرعقلایی، امکان شناخت سوبیکت را نسبت به واقعیت خودساختهِ اجتماعی اش، محدود می کند. غیرعقلانیت مانع شناخت تحرک متضادها در جامعه طبقاتی بورژوازی که در وحدت هویت سوبیکت- انسان تاریخی وجود دارد، می شود و به طور مدوام بیگانگی های جدید به وجود می آورد که با نابودی طبیعت و انسان، آزادی و همچنین عقب گردهای قهقرایی همراه است. این غیرعقلانیت با ظاهر ”عقلانیت هدفمند“ [ارتقای هر روز بیش تر تولید انبوه!]، مانع شناخت این ضرورت می شود که انسان بتواند در وحدت جامعه بورژوازی، تضاد عینی موجود را در آن بشناسد و درک کند که این تضاد، از ”عقلانیت هدفمند“، یا همان غیرعقلانیت حاکم بر کلیت نظام سرمایه داری ناشی می شود. محدودیت ایجاد شده برای شناخت تضاد عینی درونی نظام سرمایه داری، مانع آن می شود که سوبیکت- انسان تاریخی بکوشد به طور آگاهانه تضاد ها را در هماهنگی با منافع گونه انسانی بر طرف ساخته، برپایی تاریخ آینده را به سود گونه انسانی تحقق بخشد. ”عقلانیت هدفمند“ نظام سرمایه داری و غیرعقلانیت حاکم بر کلیت آن، مانع آن هستند که رشد هنر و فردیت واقعی فرد فرد بی همتای انسان تاریخی در جامعه بورژوازی، عملی گردد.

”عقلانیت هدفمند“ برای جایگاه تاریخی  سوبیکت و غیرعقلانیت حاکم جایگزینی را که خود در اندیشه یافته است، قرار می دهد: «تتان» (رون هوبارد)، «علم غیب» (رودلف اشتینر)، «خواست برای دستیابی به قدرت» (فردریش نیچه) یا «آرمان های خود» (اوسوالد اشپنگلر) از زمره آنانی هستند که چنین غیرعقلانیتی را به انسان القا می کنند. نقطه مشترک این غیرعقلانیت ها آنست که گویا رابطه ای با تضادهای عینی مشخص در هستی سوبیکت- انسان تاریخی واقعی ندارند. «تتان»، «علم غیب»، قوانین فاشیستی نژادپرستانه، «خواست برای دستیابی به قدرت» و یا «اخلاقیات اقتصادی» [الزامات جهانی سازی]: گویا دارای همه نوع منشأ هستند، به جز ناشی از منشاء ایدئولوژی سرمایه داری دوران افول بودن. گویا برپایی تاریخ هستی سوبیک توسط او امری بکلی نادرست و ناممکن بوده و «تاریخ به پایان» خود رسیده است!

غیرعقلانیت مدرن می خواهد آگاهی گونه انسانی را نابود سازد و به این منظور، فرد را از کلیت هستی آن جدا می سازد. «آزادی متکی به نفس» را غیرعقلانیت مدرن می خواهد نزد انسان تاریخی که خواستار برپایی آگاهانه تاریخ هستی خود است، و از این طریق خواستار دفع غیرعقلانیت است، نابود سازد.

غیرعقلانیت که ایدئولوژی امپریالیستی آمریکا و اروپا را تشکیل می دهد، از عملگرایی Pragmatism پیروی می کند که هستی واقعی اجتماعی را به بخش های مختلف تقسیم می کند که گویا با کلیت هستی آن ها اصلا ارتباطی ندارند. عملگرایی، روندهای اقتصادی ضروری را آن چنان تنظیم می کند که گویا نظمی طبیعی- الهی و غیرایدئولوژیک هستند. پژوهش و علوم بایستی به مثابه «سرمایه فکری» به خدمت گرفته شوند. ایدئولوژی غیرعقلانی توسط این عملگرایی به آگاهی سوبیک- انسان تاریخی خُرد و منفرد شده بورژوازی دوران افول، به مثابه چیزی گویا بکلی مستقل، منتقل می شود.

برداشت گذشته انسان از طبیعت با رشد علوم تغییر یافت. ریشه گویا آسمانی آن که کلیسا می آموخت، نابود شد. اکنون بورژوازی دوران افول می خواهد آن را با ایدئولوژی فردیت منفرد شده و رقابت بین آن ها جایگزین سازند. هدف این برنامه، ایجاد وحدت در آگاهی دو بخش متضاد در جامعه بورژوازی [پرولتاریا و سرمایه] و نفی طبقاتی بودن جامعه سرمایه داری است.

آنچیزی که نباید وجود داشته باشد: «آزادی ناشی از خود آگاهی» است با این پیامد، که انسان نتواند تضادهای موجود در هستی خود را تشخیص داده و به منظور برطرف ساختن آن ها وارد عمل شود. بدون آزادی در اندیشیدن به ویژه درباره شرایط اقتصادی و محدودیت های ناشی از آن و دور انداختن بندهای منافع خُرد، اخلاقیات، عقلانیت و عشق ورزیدن به انسان به اصل عمده نزد سوبیکت- انسان تاریخی بدل نخواهد شد و رهایی از بندهای بیگانه شدن انسان، عملی نخواهد گشت. تنها با اندیشیدن در باره «انسامبل شرایط اجتماعی» (مارکس)، هستی به هستی دارای همبستگی، انسانیت و سوسیالیستی تبدیل می گردد.

جستجوی آن هماهنگی که برای یافتن آن، بورژوازی دوران افول ما را به سراغ درون انسان می فرستد که باید آن را از طریق غور دریافت [مراسم درویشی، متاسیون و غیره]، در آن لحظه که با واقعیت عینی اجتماعی روبرو می شود، فرو می ریزد. پاسخ واقعی به زندگی انسانی، به نظر لوکاش، «تنها از طریق نفی در نفی فردیت خُرد در شخصیت انسان منفرد شده و حفظ فردیت انساندوستانه در شخصیت انسان تاریخی [که راه دستیابی به آزادی فردی را در جامعه (مانیفست کمونیستی) نشان می دهد] ممکن است… (ژورژ لوکاش، استتیک، جلد دو، ص ٨١۶)

انساندوستی مارکسیستی «بزرگترین تحقیر انسان را در سلطه آن شرایط تاریخی هستی انسان ارزیابی می کند که در وابستگی های طبقاتی او ریشه دارد و شخصیت او را به مخاطره می اندازد.»  هومانیسم مارکسیستی که برخلاف هومانیسم انتزاعی که نه دشمنان انسان را می شناسد و نه با آن ها به مبارزه برمی خیزد، هومانیسمی علمی و انقلابی است که هدف آن دسترسی به جامعه بی طبقه است. این یک انسان دوستی مشخص است. [زنده یاد احسان طبری در نوشتار ”هدف زندگی چیست“، مضمون این انسان دوستی مشخص را «بپا داشتن کاخ پیروزی و سعادت و عظمت انسانیت …» می نامد (یادداشت ها و نوشته های فلسفی و اجتماعی، ص ١٠٧)]

تنها با اندیشه دیالکتیک- ماتریالیستی می تواند سوبیکت- انسان تاریخی در سرمایه داری دوران افول خود را از وابستگی های تاریخی- اجتماعی و زندگی نامه فردی (بیوگرافیک) منفرد شده، آزاد سازد [احسان طبری: افعیان خوش نگار پندار را از کلبه خود برانیم وپای در جاده ای نهیم که به کوه یاقوت می رود]. از این طریق، محمل اخلاقی واقعی نزد فرد انسان بوجود می آید. فرد به چنین شخصیت واقعی هنگامی نایل می شود که «بتواند تناسب درستی از درون و بیرون، از جهان عینی و شخصیت انسانی خود، از ضرورت و آزادی را در تصمیمات و عملکرد خود تحقق بخشد.» (ژورژ لوکاش، استتیک، جلد یک، ص ٧٨۴)

***

انسان دوستی مشخص در اندیشه احسان طبری نیز در نوشتارهای متعددی با ظرافت روح و بیان شخصیت او، خود می نماید:

در نوشتار ”هدف زندگی چیست“، طبری مضمون این انسان دوستی مشخص را «بپا داشتن کاخ پیروزی و سعادت و عظمت انسانیت …» می نامد (یادداشت ها و نوشته های فلسفی و اجتماعی، ص ١٠٧) او «سعادت واقعی و عینی» انسان را نبرد برای «تامین حداکثر متنوع ترین و متحرک ترین نیازمندی های جسمی و روحی فردی و اجتماعی انسان در توافق با انسان های دیگر …» اعلام می کند (همانجا) و در ”با پچپچه های پائیز“ (ص ١٢) سرشت «مردمش» انسان را «با همه طنین بلورینش» بر می شمرد:

ولی ما در این دهکده نمی ایستیم.

و ما مسافران ابدیم و جویای زبانی دیگر.

و ما نرگس خودپسند دشتیِ نیستیم که در چشمه سارها بخویش می نگرد.

ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرازمانی، به انجام می رویم.

ما ذرات نوریم. دانه های زرین در این کاه بیهوده ایم. ما سنگلاخ ستارگان را در می نوردیم. ما دارنده عنوانی شگرفیم: انسان!! نه مار، نه مور، نه بدبده، نه غوک، نه هزارپا، نه خرزهره: انسان!  با همه طنین بلورینش.

افعیان خوش نگار پندار را از کلبه خود برانیم وپای در جاده ای نهیم که به کوه یاقوت می رود. لذت و رنج زیستن در همین جاست. و نه در چاکری غریزه های واپس نگر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *