تز استحاله پذیری سرمایه داری!

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ۴۶ (اول اسفند)

واژه راهنما: اتحادیه اروپا و سرمایه مالی امپریالیستی اروپایی. وحدت مبارزه سیاسی و دمکراتیک. پیشنهاد بینابینی. «اصلاحات برای تغییر». موضع حزب کمونیست یونان. استحاله ناپذیری «رژیم دیکتاتوری ولایی» و نظام سرمایه داری.

امیر هوشنگ اطیابی در مقاله ای که در اخبار روز (٢۵ بهمن ١٣٩٣، ١۴ فوریه ٢٠١۵) انتشار یافته، موضع «سکتاریستی و تمامیت خواهانه ی احزاب کمونیست» را مورد انتقاد قرار داده است. «محور اصلی» انتقاد او، موضع حزب های کمونیست اروپایی در «رد … اتحادیه اروپا» است.

مضمون مخالفت این حزب ها با اتحادیه اروپا، مخالفت آن ها با سیاست این اتحادیه است که در خدمت برقراری هژمونی سرمایه مالی امپریالیستی و علیه نیازهای مردم این کشورها عمل می کند. آن ها مخالف اجرای برنامه نولیبرال ”خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادی“ هستند که علت عللّی «ژرفش رشدیابنده فاصله طبقاتی» است که نظریه پرداز به درستی آن را عنوان می کند. مضمون سیاست حزب های کمونیست در نوشتار مسکوت گذاشته شده است. نظریه پرداز، «نه»ی این حزب ها را «به قانون اساسی اتحادیه اروپا» نادرست ارزیابی می کند.

به نظر اطیابی موضع حزب های کمونیست اروپایی از این رو نادرست است، زیرا «تشکیل، تثبیت و گسترش اتحادیه ی اروپا جبری ناشی از تکامل سرمایه داری است و خواه ناخواه روی خواهد داد …»، لذا مخالفت با روند «جبری ناشی از تکامل سرمایه داری» از دیدگاه «جامعه گرایانه (سوسیالیستی) ارتجاعی و ضدعلمی است».

در این برداشت سوتفاهمی در شناخت واقعیت وجود دارد

می دانیم که در قرن نوزدهم، جریان آنارشیستی در جنبش کارگری، کارگران را به تخریب ماشین های جدید تشویق می کرد، و مدعی بود که رشد نیروهای مولده، گویا علت تشدید فشار و استثمار کارگران است. اندیشه مارکسیستی چنین برداشتی را نادرست می داند. رشد نیروهای مولده می تواند شرایط تسهیل فشار بدنی و روحی به کارگران را به وجود آورد. برای نمونه، رشد نیروهای مولده به دنبال انقلاب انفورماتیک می تواند اکنون با تقلیل ساعات کار همراه باشد. این در حالی است که سرمایه داران با سواستفاده از رشد نیروهای مولده، به تشدید استثمار زحمتکشان در چارچوب اعمال سیاست ”آزادی سازی اقتصادی“ پرداخته اند، توسعه ساعات کار روزانه و طول سال عمری کار را به آن ها تحمیل کرده اند که نشان «فاصله طبقاتی ژرف شونده» است که نظریه پرداز متذکر می شود. مخالفت با این سیاست نه سکتاریستی و نه ضد علمی است!

یکی پنداشتن نادرستی مخالفت با رشد نیروهای مولده، و درستی مخالفت با سلطه سرمایه مالی امپریالیستی در اروپا بر سرنوشت مردم این کشور به کمک ساختار غیردمکراتیک ”اتحادیه اروپایی“، ناشی از عدم شناخت واقعیت حاکم است!

نظریه پرداز به منظور توجیه استدلال خود در باره پیامدهای روند «جبری ناشی از تکامل سرمایه داری»، یعنی تشدید «فاصله طبقاتی ژرف شونده»، استدلالی را به خدمت می گیرد که در ”اطاق فکر“ مداحان ”جهانی سازی امپریالیستی“ و دستگاه های تبلیغاتی آن خلق شده است. آن ها ”الزامات جهانی“ را ناشی از «بسیار ارزان» بودن «ارتش میلیاردی نیروی کار در کشورهای در حال توسعه»، و نه ناشی از اجرای برنامه نولیبرال به منظور استثمار نیروی کار این ارتش توسط سرمایه مالی امپریالیستی اعلام می کنند!

امیرهوشنگ اطیابی این غارت استثمارگرانه که با مرگ و میر زحمتکشان کشورهایی که برمی شمرد، همراه است را «بدبختی نیروی کار» ارزیابی می کند و می نویسد: «بدبختی نیروی کار در کشورهای توسعه یافته …»، امکان رقابت «ارتش میلیاردی کار بسیار ارزان» در «جهان توسعه ای» است که منظور همان ”جهان سوم“ است. ”گناهکار“ برده های روزمزد در این کشورها و نه سرمایه مالی امپریالیستی است که با انتقال «صنایع کاربر به دنیای در حال توسعه» و تهدید در به کار بردن بیش تر این ابزار، «باعث ضعف روز افزون نیروی کار کشورها [ی توسعه یافته]، اتحادیه هایشان و …» شده است. سرمایه داری بی گناه است، زیرا این روند «که موتور متحرکه ی جهانی سازی است که جبری و تابع قانون تکامل سرمایه است»، سیاست دیگری را برای آن ها ممکن نمی سازد!

آری، چنین است دفاع از ”الزامات جهانی سازی“ی در خدمت منافع سرمایه مالی امپریالیستی در دوران افول صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری! مضمون تبلیغات تبهکارانه مداحان نظام امپریالیستی جدید نیست. این، در انطباق کامل است با مضمون ”مشیت الهی“ در دوران برده داری و فئودالیسم و در دفاع از غارت برده دار و ارباب فئودال آن دوران!

بخش دیگر انتقاد نظریه پرداز به سیاست حزب های کمونیست اروپایی، گویا مخالفت آن ها با «جنبش های چپ نوپا و گسترش یابنده ای مانند ”سیریزا“ در یونان و همتایش ”پودِموس“ در اسپانیا» است. او این سیاست را «سکتاریستی، جزم گرایانه و انزواگرایانه» ارزیابی می کند و مردود می داند. اطیابی در دفاع از اتحادهای اجتماعی، به درستی خواستار آن است که «چپ … باید در صدد اتحاد نیروی کار در عرصه ی ملی، منطقه ای و جهانی باشد.»

نظریه پرداز برنامه اتحادهای مورد نظر خود را نیز مطرح می سازد و آن را جایگزینی برای سیاست «رد … اتحادیه اروپا» می داند. این برنامه «تاکتیک مهار عملکرد مخرب سرمایه» است که همزمان «استراتژی نابودی سرمایه داری» را تشکیل می دهد. به نظر او «جنبش های چپ نوپا و گسترش یابنده ای مانند ”سیریزا“ در یونان و همتایش ”پودِموس“ در اسپانیا» چنین برنامه ای را دنبال می کنند.

نظریه پرداز رابطه میان«استراتژی نابودی سرمایه داری» و «تاکتیک مهار عملکرد مخرب سرمایه» را یک روند واحد ارزیابی نمی کند. در سطور زیر به این نکته به طور مشخص پرداخته خواهد شد و نشان داده خواهد شد که اندیشه برای خواست تغییر نظام، بر خلاف ادعای زبانی خود، عملاً پیگیر نیست.

***

امیر هوشنگ اطیابی مخالف گذر انقلابی از نظام سرمایه داری بوده و مایل است هدف «نابودی سرمایه داری» را از طریق «تاکتیک مهار عملکرد مخرب سرمایه»، به سخنی دیگر، به کمک مبارزه برای استحاله ی Transformation نظام سرمایه داری عملی سازد.

استحاله، یا دگرگون شدن، برای نمونه دگردیسی برخی از جانوران، مفهومی است که وجود «یاخته» یا «نطفه»ای را در پدیده می پذیرد که با رشد آن تحت شرایط معینی، پدیده جدید پدیدار می شود. واقعا هم استحاله جامعه انسانی در طول تاریخ وجود داشته است. جامعه برده داری که قدمتی ٨ هزار ساله دارد و هنوز هم بقایای آن در جامعه سرمایه داری امروزی وجود دارد، از این رو با رشد نیروهای مولده می توانست به جامعه فئودالی و … استحاله یابد، زیرا «نطفه»ای که شیوه تولیدی آن را به وجود می آورد، یعنی استثمار نیروی کار انسان و تصاحب ارزش اضافه ی تولید شده به دست برده داران، درصورتبندی اقتصادی- اجتماعی فئودالیسم و سرمایه داری نیز جان مایه هستی نظام را تشکیل می دهد. به سخنی دیگر،  استحاله در شکلِ اِعمال استثمار عملی می شود و نه در مضمون آن.

”آزادی“ در اندیشه لیبرالیسم قدیم و نو، به مفهوم آزادی فعالیت بورژوازی از بندهای نظام فئوالیسم و اکنون ”آزادی“ از قید بندهای قانون به سود طبقه کارگر است که با هدف «مهار عملکرد مخرب سرمایه» در نبردی طولانی و خونین به به دست آمده و به سرمایه تحمیل شده است. لذا مفهوم ”آزادی“ که ورد زبان مداحان نظام سرمایه داری است را نمی توان به مثابه «نطفه»ای ارزیابی کرد که از درون رشد آن، جامعه سوسیالیستی رها از شرایط استثمار نیروی کار برپا می شود.

«استراتژی نابودی سرمایه داری» و برپایی ساختار «جامعه گرایانه (سوسیالیستی)» که نظریه پرداز هدف «جنبش های چپ نوپا و گسترش یابنده» اعلام می کند، بدون برش انقلابی با نظام استثمارگر طبقاتی و براندازی اصل استثمار نیروی کار و تصاحب شخصی ارزش اضافه ی ناشی از آن، ممکن نیست. در این نکته تردیدی روا نیست.

شکـل این برش انقلابی که موضوع بررسی حاضر نیست و می توان به طور مشخص به آن پرداخت، نهایتاً تنها در لحظه تاریخی تحقق برش و تحت تاثیر همه جانبه تناسب قوای لحظه دو جبهه انقلاب و ضد انقلاب روشن خواهد شد. بحث زودرس در باره آن، می تواند تنها بحثی انتزاعی و تئوریک باشد.

***

در ادامه، نظریه پرداز انتقاد خود را به حزب های کمونیست اروپایی تدقیق کرده، می نویسد: «چپ به جای مقابله با تکامل سرمایه داری باید در صدد اتحاد نیروی کار در عرصه ی ملی، منطقه ای و جهانی باشد. اتحادی که مقابله با سرمایه داری و فاصله ی طبقاتی به شدت ژرف شونده ضروری و راهکار اصلی است.» به سخنی دیگر،

اول- اطیابی برای دوران کنونی، لااقل در اروپا، ترک موضعی را به حزب های کمونیست پیشنهاد می کند که سه سطر پیش تر آن را مبارزه ای «مترقی» نامیده و نوشته بود: «مخالفت با سرمایه داری از جایگاه کمک به رویکرد جامعه گرایانه (سوسیالیستی) [، مخالفتی] مترقی است …».

در تضاد با این موضع، او ”مبارزه سوسیالیستی“ را لااقل اکنون و دست کم در اروپا از این رو غیرضروری و حتی «ارتجاعی و ضدعلمی» ارزیابی می کند، زیرا «مخالفت با تکامل جبری سرمایه داری [، مخالفتی] ارتجاعی و ضد علمی است»! به منظور مستدل ساختن نظر، استدلالی مستقل و توضیح دهنده ارایه نمی شود. در عوض، همان طور که پیش تر اشاره شد، مضمون مخالفت حزب های نامیده شده با برپایی اتحادیه ای که در خدمت برقراری و حفظ هژمونی سرمایه مالی امپریالیسم اروپایی است، اصلا طرح نمی شود. تنها «نه»ی این حزب ها طرح می شود.

بدین ترتیب، خواست تعطیل مبارزه سوسیالیستی، با وجود تائید زبانی آن، عملاً در خدمت تعطیل مبارزه برای انتقال آگاهی سوسیالیستی به درون طبقه کارگر و دیگر نیروهای ترقی خواه از کار در می آید و دارای مضمونی می شود که به قول لنین، باید در کوپه قطار، رسیدن قطار را به ایستگاه سوسیالیسم انتظار کشید!

نظریه پرداز خواستار حفظ شرایط برقراری هژمونی سرمایه مالی امپریالیستی در اتحادیه اروپا است، «مگر آنکه [بخواهیم که] تاریخِ تکاملِ سرمایه داری جهت عکس طی کند و اروپا پراکنده، کاملا تابع یا دنباله روی سرمایه آمریکا شود و نقش خود بعنوان یک قطب پرقدرت سرمایه داری در رقابت با دیگر قطب ها را فراموش کند.»

بدین ترتیب، پیشنهاد او به حزب های کمونیست، اتخاذ موضعی به سود سرمایه مالی امپریالیستی ی اروپایی، به اصطلاح ”خودی“ و حفظ و تقویت شرایط موجود در اروپاست. به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، موضع پوزیتویستی پیشنهاد شده، از این رو به نفی وظیفه حزب های کمونیستی برای ”مبارزه سوسیالیستی“ می انجامد و مبارزه برای انتقال آگاهی طبقاتی به زحمتکشان را در مرحله کنونی «لق» (احسان طبری) می کند، زیرا می پندارد، دفاع از امپریالیسم اروپایی، دفاع از سرمایه داری ”خودی“، ضروری است! برداشتی که حزب سوسیال دمکرات آلمان را صد سال پیش نیز بر آن داشت، بودجه جنگی امپریالیسم آلمان برای جنگ اول جهانی را به تصویب برساند. کارل لیبکنشت تنها نماینده این حزب بود که در شب آغاز جنگ اول جهانی به بودجه جنگ رای منفی داد و در سال ١٩١٨ با روزآ لوکزامبوگ و دیگران حزب کمونیست آلمان را پایه ریخت.

دوم- نظریه پرداز می خواهد ضرورت نفی مبارزه سیاسی- سوسیالیستی، به سخنی دیگر نفی مبارزه برای انتقال آگاهی طبقاتی را به توده ها در باره سـرشـت اتحادیه اروپا که برقراری هژمونی سرمایه مالی امپریالیسم اروپایی را دنبال می کند، از این طریق گویا به اثبات برساند که ضرورت مبارزه دمکراتیک توده ها، یعنی مبارزه علیه «فاصله ی طبقاتی به شدت ژرف شونده» را به عنوان تنها وظیفه این حزب ها قلمداد سازد که «راهکار اصلی است»!

هدف، خواسته یا نخواسته، انحراف نظر توده ها از علت علـلّی و اصلی ژرفش فاصله طبقاتی است که تشدید فقر و بیکاری را باعث شده است. به این منظور ضرورت مبارزه با پیامدهای سیاست خانمان برانداز حاکمان امپریالیستی در نظر مطلق، و مبارزه با علت عللّی پدیده حذف می شود. اعتقادی به ضرورتِ نشان دادن رابطه آن ها با یکدیگر وجود ندارد. جامعه شناسی، گویا علمی فاقد فلسفه است. جامعه شناسی در سطح توصیف ظاهر امر!

برای اندیشه پوزیتویستی و سوسیال دمکرات، مبارزه دمکراتیک، حلقه ضرور برای انتقال آگاهی طبقاتی به زحمتکشان و توده های محروم نیست. مبارزه ای ”مستقل“ است که گویا در خلاء طبقاتی در جامعه جریان دارد. این است جامعه شناسی ی فاقد فلسفه! که اعتقادی به ضرورت نشان دادن رابطه میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی ندارد.

***

مضمون چنین مبارزه ”دمکراتیک“، «اصلاحات برای تغییر» نیست که شعار حزب توده ایران را برای گذر از دیکتاتوری ولایی در شرایط کنونی در ایران تشکیل می دهد و ازجمله در مقاله ”از فرایند «اصلاحات برای تغییر» به طور متحد دفاع کنیم“ در نامه مردم ارگان مرکزی حزب توده ایران (شماره ٩۶۴، ٢٢ دی ماه ١٣٩٣ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2754-2015-0) توضیح داده می شود. هدف، محدود ساختن مبارزه دمکراتیک به تغییرات کمّی ی بی خطر و بی ضرر برای نظام حاکم، به اصطلاح ”مهندسی اجتماعی“ (مثلا در انتخابات) است که اکنون در ایران ”اصلاح طلبان مماشاگر“ دنبال می کنند.

برخلاف این برداشت، شعار بینابینی از سرشتی دیگر برخوردار است. سرشت این شعار چنان است که اجرای آن در شرایط عادی و غیربحرانی نظام حاکم، هستی نظام را به خطر نمی اندازد. اما تحت تاثیر شرایط خاص حاکم، می تواند وضع به صورت دیگری باشد. هر عقب نشینی در برابر «اصلاحات برای تغییر»، می تواند بهمنی را به راه اندازد که کلیت هستی نظام حاکم را براندازد.

برای نمونه، تغییرات اصلاحی در نظام سرمایه داری حاکم در ایران در شرایط کنونی از دیدگاه ارتجاعِ استبدادی ی حاکم از آن رو ناممکن است، زیرا نظام را به سراشیب سقوط نهایی می راند. آزادی سندیکاهای مستقل کارگری همانقدر آغاز روند سقوط رژیم دیکتاتوری خواهد بود که پایان دادن به حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز چنین آغازی را تشکیل می دهد. ممنوعیت انتشار سخن و عکس خاتمی که این روزها برملا شده است، در تائید چنین ارزیابی است! از این رو است که حزب توده ایران پنداشت امکان «استحاله رژیم دیکتاوری ولایی» را که ”اصلاح طلبان مماشات گر“ ممکن می دانند، نادرست ارزیابی می کند.

در مورد کشور یونان نیز وضع از همین قرار است. حذف بخشی از بدهی های غیرقابل پرداخت این کشور به بانک های خصوصی جهانی، هم ممکن و هم امری ”طبیعی“ در نظام سرمایه داری است و چند سال پیش نیز به طور محدود انجام شد. ورشکستگی شرکت ها در این کشورها همگی از این طریق ”حل“ می شود که تنها بخشی از بدهی های شرکت به طلبکاران پرداخت می گردد. در شرایط خاص کنونی اما نظام مالی امپریالیستی در اتحادیهِ اروپا از این رو به این راه حل ”طبیعی“ در نظام سرمایه داری تن نمی دهد، زیرا آن وقت مردم چند کشور دیگر نیز همین راه را انتخاب خواهند کرد و این سراشیب سقوط نظام مالی امپریالیستی در اتحادیه اروپا و یا حتی فراتر از آن است.

هم مخالفت دیکتاتوری ولایی با هر نوع تغییر در ایران و هم مخالفت آقای وزیر مالیه دولت آلمان، ولفگانگ شویبله با حذف بدهی های تحمیل شده به مردم یونان، از این رو اِعمال می شود که شعار «اصلاحات برای تغییر» در ایران و هم در اتحادیه اروپا با سرشت بینابینی خود، برای هر دو نظام قابل پذیرش نیست!

***

نظریه پرداز انتقاد خود را به حزب های کمونیست اروپایی از این رو مستدل می داند، زیرا این حزب ها، همانند حزب های راست افراطی و نازی های جدید نیز مخالف اتحادیه اروپا هستند. به سخنی دیگر، ”استدلال“ نظریه پرداز مبتنی است بر ظاهر امر مخالفت با اتحادیه اروپا توسط دو جریان سیاسی که از سرشتی متضاد برخودار هستند.

اطیابی نظر خود را چنین توضیح می دهد: «با کمی دقت مشاهده می شود که نه تنها در یونان، بلکه در کشورهای بسیار بزرگ تر اروپایی مانند فرانسه، حزب کمونیست همراه با ”جبهه ی ملی فرانسه“ به قانون اساسی اتحادیه اروپا ”نه“ می گوید.» در سطرهای بعدی هم که نظریه پرداز موضع حزب های کمونیستی دیگر را توضیح می دهد، ازجمله به طور غیرمستقیم موضع حزب توده ایران را، از مضمون سخن و موضع و استدلال حزب های مورد انتقاد قرار گرفته، حرفی به میان آورده نمی شود. او مطلق گرانه شکل مخالفت، یعنی «نه» را طرح و مضمون را در پرده نگه می دارد.

شیوه ”نظاره گر ظاهربین“ برای موضع پوزیتویستیِ سوسیال دمکرات، شیوه ای تیپیک است.

***

در دو مورد باید به طور مشروط، حق را به جانب امیرهوشنگ اطیابی دانست.

اول- حزب کمونیست یونان بر این باور است که تنها راه حل واقعی برای نجات یونان و رهایی مردم آن از شرایط نابسامان کنونی، پایان بخشیدن به حاکمیت نظام سرمایه داری است. انتقاد به این موضع در شرایط کنونی، از این رو مستدل نیست، زیرا گویا راه حل نهایی این حزب برای یونان و همچنین کشورهای دیگر، موضعی نادرست است. پایان بخشیدن به نظام استثمارگر، بلاتردید تنها راه حل پیگیر را تشکیل می دهد!

انتقـاد به این موضع در شرایط نبرد جاری در یونان در زمان حال از این رو به جاست که حزب کمونیست یونان با نفیِ به خدمت گرفتن فعال شعارهای بینابینی و استفاده بهینه از آن ها در مبارزه روز، اهـرم برای تفهیم سیاست انقلابی خود را به زحمتکشان و دیگر توده های مردم از کف می دهد و خود را در مبارزه دمکراتیک خلع سلاح می کند. این در حالی است که پیشنهاد و انتخاب شعارهای بینابینی، راه اتحادهای اجتماعی را برای گام های مشخص می گشاید. گامی هایی که از یک سو نارسایی مبارزه دمکراتیکِ فاقد پیوند با مبارزه سیاسی را با هدف تغییر بنیادین در جامعه برای توده ها قابل شناخت می سازد، و از سوی دیگر شرایط ضروری برای تغییر بنیادین را آماده می سازد.

انتقاد امیرهوشنگ اطیابی به حزب کمونیست یونان اما از موضع استدلال فوق انجام نمی شود. انتقاد به مضمون سیاست نیست، تنها شکـل آن مورد انتقاد قرار می گیرد!

دوم- حق با نظریه پرداز است، مبارزه به منظور برپایی اتحادهای دمکراتیکِ اجتماعی با هدف تغییر شرایط حاکم در جامعه، با هدف «مقابله با … فاصله ی طبقاتی به شدت ژرف شوند» علیه منافع زحمتکشان و توده ها، مبارزه ای ضروری است. این مبارزه از طریق شرکت سازمان ها و اتحادهای دمکراتیک، از جمله در شکل های جدید آن، مبارزه ای است به منظور دفاع از منافع طبقاتی و دمکراتیک لایه های مختلف مردم که هدف نهایی آن، تغییر بنیادین نظام حاکم است.

در این مورد نیز می توان به طور مشروط به نظریه پرداز حق داد، چنانچه او نمی کوشید با در برابر هم قرار دادن مبارزه دمکراتیک- مدنی و مبارزه سیاسی- طبقاتی، ضرورت پیـونـد میان این دو مبارزه را نفـی کنـد و مبارزه توده ها را به گام های پوزیتویستی برای حفظ شرایط حاکم محدود و بدل سازد.

مبارزه دمکراتیک توسط اتحادهای اجتماعی، ازجمله در شکل های جدید آن که به منظور محدود ساختن قدرت نظام حاکم و توسعه نقش جامعه مدنی- دمکراتیک در نبرد روزانه جریان می یابد، و مبارزه سیاسی- طبقاتی یا مبارزه برای انتقال آگاهی سیاسی برای گذر از جامعه طبقاتی حاکم که توسط حزب های کمونیست و کارگری و متحدانشان جریان دارد، مجموعه ای جداناپذیر و وحدتی یک پارچه را تشکیل می دهد که بیان هویت جنبش های اجتماعی به منظور گذر از شرایط حاکم است.

عقب نشینی از این موضع، مبارزه ی جنبش کمونیستی را به موضع سوسیال دمکرات با خواست تائید شرایط حاکم صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری تنزل می دهد و کوششی برای القای تز نادرست در باره امکان استحاله نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی است. پیامد آن کمک به اثبات تز ”پایان تاریخ“ است که توسط مداحان سرمایه داری عنوان می شود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *