زمینه عینی اتحادهای اجتماعی! نگرشی انتقادی به مقاله «چه گرایشی، به چپ و عدالت اجتماعی در ایران پذیرش اجتماعی می دهد؟»

مقاله شماره: ١٣٩۴ / ٨ (۶ اردیبهشت)

واژه راهنما: ساختار برنامه اقتصاد ملی. متحد تاریخی در مرحله ملی- دموکراتیک. وحدت عین و ذهن.

در مقاله ”یافتن راه حل مشترک، راهی پرتضاریس“ (اخبار روز ١٩ فروردین) بغرنجی تداوم بحث در باره برنامه اقتصاد ملی مورد توجه قرا گرفته است که می توان بازتاب آن را در مقاله ”چه گرایشی، به چپ و عدالت خواهی در ایران پذیرش اجتماعی می دهد؟“ یافت. حمید آصفی با جمله وزین زیر سخنش را در مقاله به پایان می رساند: «مدل اقتصادی که در ایران به توسعه انسانی و اقتصادی می انجامد، می تواند برای مرحله تاریخی [کنونی] ایران، تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیر متمرکز [؟]، با دیدبانی جامعه مدنی و مطالبه محوری آن و با موتور پیش برنده بورژوازی ملی مترقی و مدرن باشد، هرچند باید بطور پیوسته در معرض بازسازی در سطوح کلان و زیربنایی قرار گیرد».

در این جمله نکته پراهمیت ساختار کلی برنامه اقتصاد ملی برای مرحله کنونی رشد ایران بازتاب یافته است: «تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیرمتمرکز»! بحث بر سر آنست که این تلفیق به طور مشخص باید از چه ترکیبی و از چه ویژگی برخوردار و دارای چه سرشتی باشد؟ در باره این ویژگی ها در مقاله ی مورد بحث نظرهایی مطرح شده اند که در آن نارروشنی هایی وجود دارد. برخی از این نکته ها سرشتی تکنیکی- فنی دارند. برای نمونه بیان «برنامه ریزی غیرمتمرکز»، نیاز به تدقیق دارد! آیا حذف تنظیم برنامه اقتصاد ملی منظور است؟ آیا منظور از «غیرمتمرکز»، برنامه ریزی در حد محلی یا منطقه ای است؟ البته که چنین برنامه ریزی های منطقه ای و در شهرها و غیره نیز ضروری است. اما برنامه اقتصاد ملی، پیش شرط تنظیم برنامه برای منطقه ها است! برای مثال، باید نخست به این نتیجه رسید که برای نمونه تولید انرژی خورشیدی یک هدف دورنمایی را در برنامه اقتصاد ملی ایران تشکیل می دهد، آنوقت می توان طرح منطقه ای برای تولید این انرژی را در محیط دورا دور کویر مطرح نمود. تولید غیرمتمرکز و منطقه ای باید به منظور حفظ محیط زیست در بسیاری از رشته ها مورد توجه قرار گیرد!

برخلاف چنین ناروشنی های فنی، ما با ناروشنی های مضمونی نیز در متن روبرو هستیم. گفته می شود: «موتور پیش برنده [بسط اقتصادی- اجتماعی،] بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» است! به عبارت دیگر «بورژوازی …» به عنوان تنها عنصر در «مدل اقتصادی» عنوان می شود. به سخنی دیگر، می توان پرسید که آیا منظور آنست که «بورژوازی …» در این مرحله به ”متحدینی“ نیاز ندارد و می پندارد که برای تحقق بخشیدن به برنامه اقتصاد ملی نیرویش کاقی است؟ در این زمینه در سخن ناروشنی وجود دارد. این ناروشنی در دو صحنه دیده می شود:

١- متحد تاریخی در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه

به نظر حزب توده ایران در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، طبقه کارگر، همه زحمتکشان یدی و فکری از زن و مرد و یا متعلق به قوم های ساکن سرزمین ایران و همچنین بورژوازی ملی و میهن دوست دارای منافع عینی مشترک هستند و لذا به طور عینی و به منظور حفظ منافع خود، متحدین تاریخی در مبارزه برای برقرار آزادی- دمکراسی در پیوند با عدالت اجتماعی نسبی و حفظ حاکمیت و منافع ملی کشور هستند.

نکته درست در بیان حمید آصفی این نکته است که بر این امر تاکید دارد که «بدون پاسخ گویی به مطالبات این طبقه [کارگر]، اصلاحی به سود دموکراسی ملی [در ایران] صورت نمی گیرد». به سخنی دیگر، پیوند میان دمکراسی و عدالت اجتماعی نسبی را مورد تائید قرار می دهد. در این سخن اما منافع طبقه کارگر و «طبقه متوسط نیز [که] بسیار گسترده زیر ضربه و فشار اقتصاد بازار گرایان قرار دارد»، به مثابه منافع مشترک لایه های اجتماعی در مرحله کنونی ارزیابی نمی شود. اشاره به منافع آن ها و ضرورت دفاع از آن، تنها به عنوان هشداری بیان می شود که بی توجهی به آن‏ مانع «اصلاح دموکراسی ملی» خواهد بود.

کمبود طرح نشدن منافع مشترک لایه و طبقات اجتماعی ی متحد در مرحله کنونی فرازمندی ملی- دمکراتیک جامعه، مورد توجه مقاله قرار دارد. از این رو در مقاله، به اصطلاح به مثابه توضیحی کمکی برای رفع این کمبود، از «طیف چپ سکولار و چپ مذهبی» به عنوان ”متحدین“ این مرحله صحبت به میان می آید. اما جستجوی زمینه عینی اتحاد میان آن ها مورد توجه قرار نمی گیرد. این در حالی است که با شناخت زمینه عینی است که زمینه ذهنی اتحادهای اجتماعی به وجود آمده و این اتحادها پا می گیرند.

پدیده بی توجهی به زمینه عینی اتحادها و بسنده کردن به جستجوی زمینه ذهنی برای آن ها، چندین دهه است که در برابر چشم مبارزان در جریان است و تجربه می شود. سال هاست که انواع جریان های ”چپ“، ”سکولار“، ”جمهوری خواه“ و … در بحث و گفتگو و جدل قرار دارند، کنفرانس ها، و کنگره های متعددی برای ”اتحاد“ و ”همکاری“ و ”وحدت“ برگزار کرده اند که نمونه آخر آن را ”فدائیان“ برای چندمین با تجربه نمودند، بدون آنکه نتایج پایداری به دست آید! علت این امر، بدخواهی و یا نخواستن این و آن فرد و جریان نیست! علت آنست که کوشش می شود، ”ذهنیت“ را جایگزین ”عینیت“ سازند! عینیت منافع تاریخی را جستجو نمی کنند تا معلوم شود که باید دور چه محوری جمع شد، بلکه می خواهند برداشت ذهنی از این یا آن مقوله را به محور و کانون تجمع بدل سازند. ذهنیتی که با تجربه روزانه و یا با خواندن یک کتاب تغییر می یابد و …

اندیشه مارکسیستی- توده ای که ارثیه علمی حزب توده ایران است که برخی ها مایلند با تعیین کردن انواع نام ها برای آن، از آن گویا بگذرند، از واقعیت عینی حرکت می کند. طبقه کارگر ایران و در آن به ویژه کارگر زن، کارگر اقلیت ملی، اولین قربانی اجرای برنامه نولیبرال اقتصاد امپریالیستی و آزادی بازار سرمایه داری است. سرکوب طبقه کارگر، محروم ساختن آن حتی از داشتن سندیکای مستقل به منظور مبارزه برای دریافت دستمزد ناچیزش، از این رو توسط رژیم دیکتاتوری ولایی عملی می گردد، تا انباشت سود و سرمایه مالی امپریالیستی و متحدان داخلی آن در بالاترین سطح تحقق یابد.

لایه های میانی جامعه تا درون «بوژوازی ملی …» نیز در وضع مشابه از این رو قرار دارد، زیرا سرمایه سوداگر خارجی و داخلی که با بحران اضافه تولید هم در سطح جهانی روبروست، و به تولید داخلی ایران نیاز ندارد، برنامه اش نابود کردن تولید داخلی و غارت ثروت های ملی است. سرمایه سوداگر جهانی و متحدان داخلی آن می خواهد همه محدودیت ها را از سر راه ”تجارت آزاد“ خود و ”بازار آزاد“ خود بر دارد.

فرشاد مومنی در مقاله ای (خبرگزاری آنلاین، ١٧ آوریل ٢٠١۵) برجسته می سازد که «٩٠ درصد شرکت های خارجی در سال های ١٣۵٢ تا ۵۶ … در حوزه های واسطه گری متمرکز بودند». او به درستی نگران تکرار این وضع در دوران کنونی پس از امضای موافقتنامه با امپریالیست ها توسط دولت روحانی است. همچنین بنا به خببر ”کلمه“ (١٨ آوریل ٢٠١۵)، «١٠ غول نفتی جهان آمادگی خود را برای بازگشت به ایران اعلام کرده اند».

وحدت منافع زحمتکشان و لایه های میانی و بورژوازی ملی، صرفنظر از مواضع سیاسی- مذهبی آن ها‏، از این رو که واقعیتی عینی را تشکیل می دهد، این نیروها را به ”متحدین“ عینی و واقعی بدل می سازد، وحدت را باید بر این پایه عینی استوار ساخت!

این واقعیت عینی را نمی توان از این رو نفی کرد زیرا گویا این منافع و «خواسته های کارگران» هستند و گویا «جامعه ایران نمی تواند تنها حول خواسته های کارگران شکل بگیرد»، که در مقاله به عنوان نظریات «طیف چپ سکولار» مطرح می شود که دیگرانی آن را «چپ سنتی» نیز نامیده اند (سعید کاشان، در ابرازنظر خود در باره مقاله مورد بحث در ٢۵ فروردین).

این درست است که خواست و منافع کارگران هسته و ستون فقرات وحدت ملی را در ایران تشکیل می دهد، این اما قدرت و نه ضعف این وحدت است، زیرا طبقه کارگر در دفاع از منافع خود، از انگیزه عینی برخودار است، علیه توطئه نابودی منافع ملی ایران و تمامیت حقوقی و نهایتاً ارضی ایران برزمد، تا از بردگی خود و تبدیل ایران به نومستعمره سرمایه مالی امپریالیستی ممانعت به عمل آورد! پیگیری طبقه کارگر در دفاع از منافع ملی ایران، از این علت عینی برخودار است. از این روست که می توان ایران را میهن کارگران ارزیابی و آن ها را پیگیرترین مدافع آن اعلام نمود! «بورژوازی ملی …» میهن دوست باید از این واقعیت احساس خرسندی کند و از پختگی حزب طبقه کارگر که می تواند با ارزیابی خود سازماندهی مبارزه را برای این مرحله عملی سازد، خشنود باشد!

«حاکمیت اوباشان» که با نابودی رهبران فرهیخته و انقلابی حزب توده ایران، دستانش را در خون پاک ترین میهن دوستان فرو برد، بزرگ ترین پشتوانهِ علمی- مبارزه جویانه را برای فرازمندی انقلاب بزرگ مردم میهن ما نابود ساخت. چرا باید «بورژوازی ملی …» بخواهد به این راه از این طریق ادامه دهد که از بحثی صادقانه و سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی برای این مرحله، با پیش داوری های غیر منطقی، دوری کند؟ کدام منافع بر این امر حکم می کند؟

٢- وحدت عین و ذهن

آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که در آنجا مطرح شده اند، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها ارایه شده باشد! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشارِ فرهنگِ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به اندیشه ی مارکسیستی- توده ای را باید در جای خود عملی نمود. در سطور زیر، تنها به اشاره هایی که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر کرده اند، قناعت می شود:

مقاله با این جمله آغاز می شود: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

نکته هایی از «واقعیت اجتماعی» در سطور پیش مورد توجه قرار گرفت. در این سطور جنبه دیگری از این واقعیت بررسی می شود. این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناختِ سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. اهرم شناخت ”حسی“ است. تجربه، اولین دریچه شناخت است. لذا تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه ی در جریان را قابل شناخت ساخته و درک همه جانبه آن را ممکن می سازد. تئوریزه کردنِ تجربه جدید، بر پایه تجربه پیش انجام می شود. لذا روند ذهن و عین در تجربه، روندی واحد و توامان است. لئو کفلر در اثرش ”تاریخ و دیالکتیک“، وحدت عین و ذهن، وحدت ذهنیت و عینیت، سوبژکت و ابژکت را بسیار آموزنده ترسیم می کند (نگاه شود به آگهی ی مربوطه در اخبار روز).

وحدت میان عین و ذهن، میان تجربه و تئوری را می توان در نمونه زیر نیز مورد بررسی قرار داد. بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و به دنبال خصوصی سازی معدن با خطر بیکاری روبروست، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، آن طور که در مقاله مورد بررسی ذکر شده است، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. نه توصیف و توجیه، بلکه تغییر شرایط حاکم که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد و درک می شود.

از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون ”اقتصاد سیاسی“ این دوران را که مارکس آن را انتزاع ”توخالی“ می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، ”پر“ کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک نماید. شناخت پدیده نو، شناخت تئوریک- نظری ی همه جنبه ها و سویه های پدیده است، به بیان احسان طبری، «تعمیق شناخت از سطح و ظاهر پدیده به مضمون آن است.»

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامان، و یا نارواتر، از طریق جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری انجام می شود، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در ”نوشته های فلسفی و اجتماعی“ (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات ”آسمانی“ و ”خداگونه“ را شفاف و درک شده، تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که ”نسان نودینیان“ در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری ۱۳۹۳» در اخبار روز (۱۹ فروردین ۱۳۹۴) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ی ناصواب مذهبی- طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و ”طبیعی“ باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به ”فعله“، ”امت“، و ”بنده“ و اکنون ”کارگر“ تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته شناخت آن نیستند. این را ”حکمت الهی“ نامیده اند! در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده ”بهشت برین“ به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

مقدم شمردن ذهن بر عین، به جای شناخت توامان و بهم تنیده بودن شان، علت علّی جداسازی و در برابر هم قرار دادن ذهن و عین است. برای اندیشه ذهن گرا که با اندیشیدن در باره یک پدیده و روند شدن آن، به شناخت چگونگی شدن پدیده دست می یابد (که در ابتدای آن، شناخت علت صوری و ظاهر پدیدار شدنِ پدیده قرار دارد)، دچار این توهم می گردد که گویا ذهن بر عین تقدم دارد. از این هم فراتر، اندیشه ایده آلیست ذهن گرا، بر خلاف ایده آلیست عین گرا، حتی می پندارد که پدیده، مخلوق ذهن اوست و در خارج از ذهن او اصلاً وجود ندارد! عجیب هم نیست که انسان هوموزاپینس در طول عمر تاریخی ١۵٠ هزار ساله خود، با گمراهی های بسیاری در روندشناخت از خود و از محیط پیرامون روبرو شد. تئوریزه کردن واقعیت عینی نمی توانست در این دورانِ طولانی، بی راهه ها را تجربه نکند. شناخت از واقعیت که بر پایه  اندیشه سحرآمیز- عرفانی و تداوم آن در اندیشه مذهبی آغاز شد، با گذار از دوران مادرسالاری به دوران پدرسالاری و برپایی جامعه برده داری از مرحله خدایان افسانه ای و چند خدایی به یکتاخدایی رشد یافت، از یک سو گام های بلند و تاریخی ای در روند شناخت از خود و محیط پیرامون را طی کرد، اما از سوی دیگر با سرگشتگی های هولناکی همراه بود. مارکس از این رو از «تاریخ، بادهِ تکامل را در کاسه سر شهیدان نوشید (مارکس)» صحبت می کند (به نقل از احسان طبری، نوشته های فلسفی و اجتماعی، جلد دوم).

دستیابی به اندیشه و اسلوب علمی شناخت که با رشد ایده آلیسم ذهنی به عینی که بیرونی و ابن سینا اولین نمایندگان آن هستند، و در دوران روشنگری و به کمک نمایندگان اخیر آن به منطق صوری دست یافت، تنها با درک ماتریالیستی از واقعیت توانست به منطق علمی- دیالکتیکی برای شناخت واقعیت عینی نایل گردد. تنها منطق دیالکتیکی است که وحدت ذهن و عین را از این طریق به اثبات می رساند که انسان هموزاپینس را به مثابه پدیده ای تاریخی، یا موجودی ارزیابی و تعریف می کند که از وحدت ”بیو-پسیکو- سوسیال“ برخوردار است!

حدایی این اجزا، و بدتر از آن، در مقابل هم قرار دادن آن ها و مطلق سازی جز و یا اجزایی از آن ها، ریشه اصلی اغلب بدفهمی ها را از پدیده ”انسان“ تشکیل می دهد. هر سه سویه، ارزشی مشابه را تشکیل داده و تنها درک بهم تنیدگی آن ها، درک شخصیت انسان را ممکن ساخته و به جدایی سوبژکت و ابژکت در اندیشه ذهن گرا پایان می دهد!

به نظر حزب توده ایرا

 نیاز به پاسخ به پرسش در باره ازجمله متحدان این بورژوازی برای تحقق بخشیدن به «مدل اقتصادی» همانقدر مطرح می شود، که طرح انگیزه ای که این متحدان را باید به دفاع از این «مدل اقتصادی» راهنما شود، مطرح می شود؟ عنصر «بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» می خواهد به طور مستقل «مدل اقتصادی» خود را به مورد اجرا بگذارد، و یا به متحدین تاریخی نیاز دارد؟ این متحدین کیانند؟ کدام منافع مشخص آن ها در این «مدل اقتصادی» مورد توجه و دفاع قرار گرفته است؟

نظر حزب توده ایران و چپ مارکسیستی- توده ای در این مورد صراحت داشته و شفاف است. حزب توده ایران «بورزوازی ملی مترقی و مدرن» و طبقه کارگر ایران و همه زحمتکشان یدی و فکری از زن و مرد را متحدان برای «مرحله تاریخی [رشد اقتصادی- اجتماعی کنونی] ایران» می داند. حزب توده ایران این مرحله را مرحله ملی دمکراتیک فرازمندی جامعه ارزیابی می کند. «مدل اقتصادی» مورد نیاز این مرحله نیاز به تدقیق دارد تا بتوان از آن به مثابه اهرم جلب زحمتکشان و همه لایه های بورژوازی ملی و میهن دوست برخوردار شد.

قرار داشتن این جمله راهگشا در پایان مقاله و نه در آغاز آن، یک کاستی فنی ی مقاله نیست، بلکه این امکان را از نظریه پرداز سلب نموده، بحث مشخص را از آن نقطه که پایان یافته بود، ادامه دهد! به عبارت دیگر، به بررسی پیشنهادهایی بپردازد که خود در باره آن در مقاله «پاسخی کوتاه به فرهاد عاصمی» (اخبار روز) پرسیده و پاسخ های مشخصی در مقاله «اندیشه هایی در باره ساختار برنامه اقتصاد ملی» (اخبار روز ۱۴ فروردین ۱۳۹۴) دریافت نموده بود. تنها با ادامه بحث در جریان می توان برای نمونه به انتزاع «تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیرمتمرکز با دیدبانی جامعه مدنی»، که در جمله پایانی در مقاله کنونی مطرح می سازد، روح دمید و آن را به واقعیت مشخص تبدیل و از تکرار موضع و نظرها دوری جست. واقعیت مشخص است! (هگل)

به منظور گذر از این کاستی، مقاله، خواننده را به مقاله پیشین «بورژوازی ملی در عصر جهانی سازی» ارجاع می دهد که در آنجا نیز نکته مشخصی وجود ندارد که بتوان با آن برای «مدل اقتصادی» طرح شده در مقاله کنونی، مضمون مشخصی را در نظر گرفت و انتزاع میان تهی «مدل اقتصادی» را به انتزاعی قابل درک بدل نمود.

پیش تر در مقاله «برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک، پرچم فعالیت اجتماعی، نگرشی به “بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن”» (اخبار روز ۲۹ اسفند ۱۳۹۳)  برخی نظرهای طرح شده در مقاله «بورژوازی ملی …» مورد بررسی انتقادی قرار گرفته بود. در آنجا همچنین پیشنهادهای مشخص چپ مارکسیستی- توده ای برای برنامه اقتصادی ملی در این مرحله رشد ایران مطرح شده بود.

باید امیدوار بود که نظریه پرداز که حافظ «خاطرات زنده یاد مهندس سحابی» نیز است، فرصت و حوصله پرداختن به پیشنهادها و نظرها را بیابد. آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که نظریه پرداز در آنجا مطرح ساخته، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها طرح نماید! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشار فرهنگ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به این ارثیه باید در جای خود عملی گردد. در سطور زیر تنها اشاره هایی تا آنجا ضروری است که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر می کنند:

۱-     حمید آصفی می نویسد: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناخت سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه در جریان را قابل شناخت و درک آن را ممکن می سازد. برای نمونه، بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. تغییر شرایط حاکم و نه توصیف و توجیه آن که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد. از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون تئوریک “اقتصاد سیاسی دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه” را که مارکس انتزاع میان تهی می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، “پر” کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک کنند.

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامانِ در خدمت شناخت انسان از محیط پیرامون و از خود، و یا نارواتر، جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن در طول تاریخ، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در “نوشته های فلسفی و اجتماعی” (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات “آسمانی” و “خداگونه” را شفاف و درک شده تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که نسان نودینیان در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری ۱۳۹۳» در اخبار روز (۱۹ فروردین ۱۳۹۴) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ناصواب مذهبی گونه ی طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و “طبیعی” باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به “فعله”، “امت”، و “بنده” و اکنون “کارگر” تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته آن نیستند. در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده “بهشت برین” به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

۲-     تز دیگری که نظریه پرداز مطرح می سازد، باز می گردد به خطری که «طیف چپ سکولار و چپ مذهبی» با آن روبرو خواهند بود، چنانچه «خواسته های بنیادی جامعه ایران را فدای مبارزات ضد امپریالیستی» کنند.

به منظور اثبات این تز، نظریه پرداز هیچ دلیلی ارایه نمی دهد. در برابر هم قرار دادن خواسته های بنیادی جامعه ایران و مبارزه ضد امپریالیستی، که همان شیوه نادرست قبلی برای جدا سازی وحدت دیالکتیکی پدیده ها است، تنها به اصطلاح استدلالی است که به منظور باوراندنِ درستی تز مطرح می شود! این موضع مبتنی بر شیوه نادرست، حتی می تواند این توهم را نزد خواننده ایجاد سازد که گویا نظریه پرداز معتقد است که امپریالیست ها که همان استعمارگران قرون گذشته هستند که ایران را به کشوری نیمه مستعمره بدل ساخته بودند، کوچکترین نقشی در تحقق نیافتن «خواسته های بنیادی جامعه ایران» ندارند! آیا نقش امپریالیسم کهنه کار انگلیس در شکست جنبش های پیش از انقلاب مشروطه و انقلاب مشروطه فراموش شده است؟ کودتای ضد ملی ۲۸ مرداد ۳۲ از خاطر محو شده است؟ توطئه های امپریالیستی و در مرکز آن جنگ تحمیلی عراق به ایران بعد از پیروزی انقلاب، به بایگانی نسیان سپرده شده است؟ و …

مبارزه ضد امپریالیستی اما به این معنا نیست که نباید با امپریالیست ها رابطه، ازجمله رابطه اقتصادی داشت! نظر شفاف و صریح چپ توده ای در این زمینه بارها اعلام شده است. رابطه اقتصادی و سرمایه گذاری خارجی باید در چارچوب برنامه اقتصادی ای عملی گردد که طرف ایرانی برای توسعه اقتصادی- اجتماعی کشور خود تنظیم می کند و نه در چارچوب دستورات سازمان های مالی امپریالیستی از قبیل صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و غیره! این رابطه را نظریه پرداز در مقاله، همان طور که نقل شد، به صورتی نامشخص و کشدار بیان کرده است: «”بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن” … البته در تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» عمل می کند! «تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» انتزاعی میان تهی ای است که هر لحظه می تواند با این یا آن موضع “پر” شود! همه و هر اقدامی را می تواند در پشت این مضمون غیرمشخص منظور داشت! می بینیم که بحث های جاری می توانند کمک باشند برای روشن شدن مواضع و شناخت زحمتکشان و طبقه کارگر از مضمون برنامه اقتصاد ملی. این ادعا که کارگر گویا در مبارزه خود تنها برای «حقوق معوقه» می رزمد و قادر به درک «تئوری های نخبه گرایانه چپ» نیست و به کمک این تئوری ها گویا «گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند» که نظریه پرداز طرح و مدعی درست بودن آن است، با واقعیت مبارزه زحمتکشان در ایران در انطباق نیست. طبقه کارگر وحدت منافع خود و منافع ملی ایران را بخوبی درک می کند. این نکته در مقاله «طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی» به آن پرداخته شد (اخبار روز، ۲۶ فروردین ۱۳۹۴)!

مبارزه پیروزمند ۵ هزار کارگر معدن سنگ آهن بافق با خانواده خود و مردم شهر بافق نشان این سطح آگاهی ملی کارگران ایران است! ایران امروز مِلک کارگران است! دفاع از منافع ملی ایران، دفاع از منافع طبقه کارگر ایران است!

 (نگاه شود ازجمله به اعتصاب پیروزمند کارگران معدن بافق، دفاع از منافع ملی ایران است! (تیر ۱۳۹۳ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2353)

۳-     در آغاز مقاله که صحبت از «عدالت طلبی» مطرح بود، حمید آصفی همه جا از «چپ» و «گرایش چپ» سخن می راند. در بخش عمده مقاله، هنگامی که بحث به مساله “آزادی” می رسد، نظریه پرداز اما از «چپ سکولار» صحبت می کند. صحبت از آنست که «جامعه ایران یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد. و اینجاست که چپ های سکولار و مذهبی یک منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال، حوزه کنش مشترک پیدا می کنند.»

در حدود یک صفحه پایانی مقاله، کوشش نظریه پرداز در جهت توضیح نفی پیوند و ضرورت جدا سازی میان آزادی و عدالت اجتماعی متوجهم است. به این نکته به طور انتقادی در نوشتارهایی پرداخته شده و نباید تکرار شود. آنچه که باید اما در این سطور برجسته ساخت که در ارتباط با موضع نظریه پرداز در نفی پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی قرار دارد، این نکته مرکزی است که او متحدان این دوره را محدود به «چپ سکولار و مذهبی» می پندارد و یا می خواهد قلمداد سازد که از «منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال» برخوردارند. برای نظریه پرداز، دفاع از منافع و «خواسته های کارگران» از این رو پراهمیت ارزیابی نمی شود که طبقه کارگر را متحد مرحله کنونی فرازمندی اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند.  برخورداری زحمتکشان از عدالت اجتماعی نسبی، گویا حق شهروندی و مدنی هر کارگر در مرحله کنونی فرازمندی جامعه ایرانی نیست. طبقه کارگر آن بخش از «جامعه ایران» نیست که «یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد»! نظریه پرداز دفاع از منافع کارگران را از این رو ضروری می داند که نگران آنست که «بدون پاسخ گویی به مطالبات این طبقه، اصلاحی به سود دموکراسی ملی صورت نمی گیرد» که پیش تر آن را «ایده دموکراسی لیبرال» نامیده بود که تنها ارثیه «چپ های سکولار و مذهبی» است!

با چنین موضعی است که نفی موضع چپ مارکسیستی- توده ای در نظریات حمید آصفی، ریشه غیرمستدل خود را عریان می سازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *