کشمکش لایه‌های گوناگون در حاکمیت جمهوری اسلامی در باره سرنوشت جنگ

مقاله ۲۲/۱۴۰۵
۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشته در پی آن است که گوشه‌هایی از بحرانِ کنونیِ خاورمیانه را از ریشه تا آینده واکاوی کند؛ بحرانی که از دلِ سی‌سال نظمِ نانوشته‌ی خونین بیرون زده و امروز به جنگی سراسری آمریکا و اسرائیل علیه ایران انجامیده است. اما این جنگ، همچون هر رویدادِ بزرگی، نه یک پدیده‌ی یک‌سویه، که آمیخته‌ای از راهبردهای چندلایه، منافعِ طبقاتیِ هم‌پوشان و گوناگون، و سرنوشت‌هایی است که در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند.

در این نوشته، کوشش می‌شود تا نخست زمینه‌های تاریخی و سیاسیِ این رویارویی کاویده شود، سپس نقشِ هر یک از بازیگران اصلی – آمریکا و اسرائیل از یک سو، و جمهوری اسلامی با لایه‌های گوناگون درونیِ آن از سوی دیگر – به بوته‌ی سنجش نهاده شود، و در پایان، با نگاهی به شرایطِ کنونی و چشم‌انداز پیشِ رو و وظیفه «چپ»، پاسخی برای پرسشِ سرنوشتِ این درگیری یافته شود. اما آنچه این نوشته را از گزارشی ساده جدا می‌کند، پرسشی است که در دلِ آن روان است: در این هیاهوی جنگ، تا چه اندازه می‌توان سهمِ جمهوری اسلامی را در ساخته‌شدنِ این بحران جُست، و آیا این جمهوری، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه و همداستان است؟

ریشه‌های آتش؛ از خروج ترامپ از برجام تا یورشِ ناروا به ایران

نزدیک به سی سال، خاورمیانه بر پایه‌ی قانون نانوشته‌ای اداره می‌شد: جمهوری اسلامی از راهِ نیابتی، اسرائیل را آزار می‌داد و اسرائیل با کشتارهای گزیده و تاخت‌های رایانه‌ای پاسخ می‌داد و هر دو سوی میدان از تلنگرزدن به یک جنگِ سراسری پرهیز می‌کردند. این سامانِ خونین، هرچند ترسناک، اما پیش‌بینی‌پذیر بود؛ زیرا هر دو سوی میدان به خوبی می‌دانستند که از کدام خط نمی‌توانند گذر کنند. اما اکنون این سامان از هم گسیخته است و جای آن را هرج‌ومرجی گرفته که هیچ کس سرانجامِ آن را نمی‌داند.

ریشه‌های بحرانِ کنونی را باید در سال ۲۰۱۸ ، زمانی که دونالد ترامپ، آمریکا را از برجام بیرون کشید، جُست. این کار برای تهران پیامی روشن داشت: به سخنان آمریکا نمی‌توان باور داشت. این آزمون، هواداران غرب را در حاکمیت جمهوری اسلامی و پیرامون آن کم توان و «تندروها» را نیرومند کرد. «تندروهای» جمهوری اسلامی دریافتند که تنها راهِ ماندگاری، «خطرناک‌تر شدن» است؛ نه سازش. بودنِ دست‌کم ۴۰۰ کیلوگرم اورانیومِ انباشته‌شده در ایران، به اسرائیل این بهانه را داد که تا آن را به بمب اتمی گره بزند.  

در پایان، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل یورش جنگی هم‌راستا و گسترده‌ای را با نام «خشم حماسی» (Epic Fury)علیه ایران آغاز کردند. موج آغازین این تاخت، با ترور آقای خامنه‌ای، ولی فقیه پیشین جمهوری اسلامی، همراه بود. هدف نخستین، فروپاشیِ نظام جمهوری اسلامی بود، اما برخلافِ پیش‌بینی‌ها، نه‌تنها نظام فرو نریخت، بل‌که جانشینیِ مجتبی خامنه‌ای نشان داد که بنیادِ قدرت در تهران همچنان استوار است. جمهوری اسلامی نیز با انبوهی از موشک‌ها و پهپادها، پایگاه های نظامیِ آمریکا در منطقه را آماج گرفت و جنگ به درگیریِ سراسری منطقه‌ای دگرگون شد. بدین‌سان، جنگی که می‌بایست کوتاه و پایان‌یافته می‌بود، به داستانی درازدامن انجامید که پایانِ آن هنوز در پرده‌ای از تاریکی نهفته است.

آمریکا و اسرائیل؛ دو هم‌پیمان در گردابِ جنگ

 اسرائیل؛ آغازگرِ جنگ یا گرفتارِ پندار؟

اسرائیل را باید آغازگرِ اصلیِ این جنگ دانست. بر پایه‌ی واکاویِ بسیاری از کارشناسان جهان، راهبردِ تل‌آویو فراتر از نابودیِ زیرساخت‌های هسته‌ایِ ایران است. سپهبد «آپتی آلائودینوف»، دستیار اداره‌ی اصلیِ سیاسی-نظامیِ ارتشِ روسیه، در گفت‌وگو با تاس گفته است که هدفِ اصلیِ اسرائیل، کشاندنِ آمریکا و ناتو به یک جنگِ سراسری منطقه‌ای است. او می‌گوید که: «ما باید درک کنیم که جنگ در خاورمیانه گسترده‌تر خواهد شد. و این همان هدفِ برنامه‌ریزی‌شده‌ی اسرائیل است.»

اسرائیل هم‌اکنون درگیرِ جنگی دو سویه است: از یک سو با ایران و از سوی دیگر با حزب‌اللهِ لبنان. درگیری در لبنان تا پایان مارس ۲۰۲۶ به آوارگیِ بیش از ۱.۱ میلیون نفر انجامیده است. افزون بر این، بنیامین نتانیاهو به‌تازگی سخن از یورش به یک فرودگاهِ نظامی در شمالِ باختریِ سوریه گفته است. اسرائیل به دنبال یورش‌های پیش‌دستانه‌ی خود به دیگر کشورها است، هرچند که هشدارِ سپهبدِ روس، این نگرانی را پدید آورده که تل‌آویو شاید در شمارشِ راهبردیِ خود دچار لغزش شود. آیا اسرائیل می‌خواهد با گسترشِ دامنه‌ی جنگ، آمریکا را چنان درگیر کند که دیگر راه گریزی برایش نماند؟ یا آنکه خود در پندار پیروزیِ زودگذر افتاده است؟ پاسخی که از رفتارِ تل‌آویو برمی‌آید، بیش از آنکه گشاینده‌ی این راز باشد، بر پیچیدگیِ آن می‌افزاید.

 آمریکا؛ از «چکش» تا «خفگی» و اکنون «اقتصاد دی-دی»

دونالد ترامپ که در آغاز خواهان جنگی کوتاه و پایان‌یافته بود، اکنون با راستی‌هایِ میدان روبرو شده است. بر پایه‌ی گزارشِ سی‌ان‌ان به تاریخ ۱۹ اوت ۲۰۲۶، کاخِ سفید پس از آنکه موجِ تازه‌ی تاخت‌های هوایی نتوانست به هدف‌های خود برسد و انباشتِ مهماتِ دقیق و موشک‌های رهگیرِ آمریکا کاهش یافت، راهبردِ خود را دگرگون کرده است. یک کارمند بلندپایه و آگاه دولتی به این شبکه گفته: «ما از رویکردِ ”همین‌الان ایران را بکوبیم“ به ”آنها را اندک‌اندک خفه کنیم“ رهسپار شده‌ایم.»

در پی این سخنان، ترامپ در پیامی در شبکه‌ی «تروث سوشال»، از یک «عملیات اقتصادی دی-دی» علیه ایران پرده برداشته است. او نوشته: «هیچ کس به ایران فرصتی بزرگ‌تر از من برای توافق نداده است. متأسفانه آنان از این فرصت استفاده نکردند. از این رو، امروز شدیدترین عملیات اقتصادی تاریخ علیه یک کشور را اعلام می‌کنم. این یک جنگ اقتصادی و انزوای بی‌سابقه خواهد بود.» ترامپ با یاداوری پیاده‌سازی متفقین در نرماندی در جنگ جهانی دوم، این تحریم ها را «دی-دی اقتصادی» نامیده و از متحدان آمریکا خواسته است که در انزوای اقتصادی ایران هم‌پیمان شوند.

ترامپ همچنین رک‌‌ و راست هر کشوری را که به ایران کمک کند، تهدید کرده است: «هر کشوری که به نهادهای مالی، شرکت‌ها، فرودگاه‌ها یا نهادهای دولتی خود اجازه دهد که به ایران هرگونه خط زندگی بدهند، با پیامدهای اقتصادی سنگینی روبرو خواهد شد.» او قاچاق نفت و جابجایی پول را از نشانه های این کمک‌ها برشمرده و در پایان نوشته: «همه‌ی این کارها باید هم اکنون پایان یابد. شما می‌دانید که من در باره‌ی چه کسانی سخن می‌گویم.» این کار سخت‌تر از آن چیزی که ترامپ فکر می‌کند، خواهد شد. چین روز سه‌شنبه ۲۵ اوت به آمریکا هشدار داد گسترش تحریم‌های علیه شرکت‌ها و نهادهای چینی که با ایران همکاری می‌کنند، می‌تواند با واکنش پکن روبه‌رو شود. وزارت خارجه چین گفت که همکاری‌های اقتصادی این کشور با ایران در چارچوب حقوق بین‌الملل انجام می‌شود و چین زیر بار تحریم‌های یک‌جانبه و غیرقانونی علیه ایران نخواهد رفت. 

ترامپ همچنین به‌روشنی گفته که هیچ گفت‌وگو یا چانه‌زنی با ایران در روند انجام نیست و محاصره‌ی دریایی به توانِ خود پایدار است. او همچنین گفته است که همه‌ی مین‌های دریایی در تنگه‌ی هرمز خنثی شده و این آبراه «باز و کاری» است. اما در کاری شگفت، ترامپ در پیامی در شبکه‌های اجتماعی، تنگه‌ی هرمز را «سرزمینِ نوینِ ایالاتِ متحده» نامید که با واکنشِ تندِ تهران روبرو شد. معاونِ وزیرِ خارجه‌ی ایران، کاظم غریب‌آبادی، این یاوه‌گویی را «پندار» خواند و هشدار داد که ایران به این «پندار» پاسخ خواهد داد.

با این همه، کارشناسان هشدار می‌دهند که ترامپ شاید در دامِ «پندارِ جنگِ کوتاه» افتاده باشد؛ زیرا منطقه دیگر زیرِ چیرگیِ آمریکا نیست و هرگونه درگیریِ درازمدت، برای واشنگتن به بازآفرینیِ آزمونِ عراق و افغانستان خواهد انجامید. وزارتِ خزانه‌داریِ آمریکا نیز به ریاستِ «اسکات بسنت» اعلام کرده که تحریم‌های تازه‌ای با هدفِ «کناره‌گیریِ بی‌سابقه‌ی اقتصادی» ایران به کار بسته خواهد شد. از فوریه ۲۰۲۵ تاکنون، آمریکا بیش از ۱۰۰۰ تن، کشتی و هواپیمای پیوسته با ایران را تحریم کرده است. اما آیا این فشارها، ایران را به زانو درخواهد آورد، یا آنکه همچون داس بر سنگ، جز آتشِ بیشتر، برآیندی نخواهد داشت؟ تجربه‌ی سی‌ساله نشان داده که هر چه فشار بر تهران بیشتر شده، از سرسختیِ آن نیز کاسته نشده است. اکنون اما ترامپ با «دی-دی اقتصادی» گامی فراتر نهاده و همه‌ی کشورهای جهان را به هم‌کاری در محاصره‌ی سراسری ایران فراخوانده است.

نقشِ لایه‌های بورژوازیِ جمهوری اسلامی در آیینه‌ی جنگ

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد که هرچند در برخی از سیاست‌ها هم‌دیدگاه هستند، در دیگر زمینه‌ها با یکدیگر درگیری‌هایِ جدی دارند. تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، راهِ رشدِ سرمایه‌داری، آن هم به شکلِ ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستیِ آن را درست می‌دانند و در این راه با یکدیگر همگام هستند. نیز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها دلبسته‌ی اقتصادِ انگلی و رانتی هستند و هیچ شوری برای یک اقتصادِ تولیدیِ ملی ندارند. و باز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، هنگامی که نظام را در خطر می‌بینند، راهِ چاره را سرکوب می‌دانند. اما در سیاستِ برون‌مرزی، منافعِ آن‌ها چنان با یکدیگر در تضاد است که نمی‌توان از «یک سیاستِ خارجی» یگانه و یک دست جمهوری اسلامی سخن گفت.

گرایش به غرب بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبری و مدیریتِ نهادهای دولتی، بنگاه‌ها، کارخانه‌ها و زمین‌های دولتی را در دست دارد، ریشه در منافعِ طبقاتی این لایه‌ دارد. آن‌ها می‌دانند که در نظامِ کنونیِ جهانی، نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول در گرویِ دادوستد با ساختارهای اقتصادی و مالیِ زیرِ رهبریِ غرب است، حتا اگر این دادوستد به معنای پذیرشِ شرایطِ امپریالیستی و از دست دادنِ استقلالِ اقتصادی باشد. سرانِ دولتی، برای نگه‌داشتِ جایگاهِ خود در نهادهای بین‌المللی، نیازمندِ رفت‌وآمد به غرب هستند. تحریم‌ها، آن‌ها را از شرکت در نشست‌های جهانی و دسترسی به شبکه‌های تصمیم‌سازیِ بین‌المللی به دور می‌کند و به جایگاهِ نهادیِ آن‌ها ضربه می‌زند.

بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکیِ ایران ریشه دارد، سرمایه‌ها را به جای پروژه‌های تولیدیِ با ریسکِ بالا، به بخش‌های بازرگانی، خانه‌سازی و خریدوفروشِ زمین واریز می‌کند. این لایه برای نگه‌داشت و جابجاییِ سرمایه و دسترسی به نظامِ مالیِ جهانی، به غرب وابسته است و تحریم‌ها را بازدارنده‌ی بنیانی بر سرِ انباشتِ سرمایه‌اش می‌داند. از سوی دیگر، بسیاری از این لایه‌ها از راهِ واردات، سرمایه‌گذاریِ خارجی و همکاری با شرکت‌های چندملیتی به سود می‌رسند و تنش با غرب، این منافع را به خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی (یا امنیتی-نظامی)، لایه‌ای است که فرماندهانِ بلندپایهِ نظامی، مدیرانِ سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد و کنترلِ مستقیم بر بخش‌های کلانِ اقتصادی، زیرساخت‌های راهبردی و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی برجسته کشور را در دست دارد. این لایه، از راهِ شرکت‌های بزرگِ اقتصادیِ وابسته، مالکیت یا مدیریتِ پروژه‌های بزرگِ آبادانی (عمرانی)، نفتی، پتروشیمی، کشتیرانی و واردات را در دست خود گرفته است. قدرت و جایگاهِ این لایه، در گرویِ دنبال کردن شرایطِ «خطرِ امنیتی» و «جبهه‌ی مقاومت» است. هرگونه سازش با غرب و کاهشِ تنش‌های بین‌المللی، رگ زندگی این لایه را تنگ می‌کند. آن‌ها برای نگهداشتِ بودجه‌ی نظامی، انحصارِ پروژه‌های اقتصادی و جایگاهِ سیاسیِ خود، نیازمندِ شرایط «نه صلح و نه جنگ» با غرب هستند. همان‌گونه که در جامعِه‌های سرمایه‌داریِ پیشرفته، «انحصارهای نظامی-صنعتی» برای سود بیشتر به جنگ‌هایِ گوناگون نیاز دارند، بورژوازیِ نظامیِ ایران نیز برای پاسبانی از جایگاه خود و نگهداشت انباشتِ سرمایه به «خطر بیگانگان» وابسته است. 

بسیجیان و پاسداران که بخشی از نهادِ نظامیِ جمهوری اسلامی بودند، با سیاستِ صدورِ انقلاب، آنچنان آرام‌آرام نفوذی گسترده در همه‌ی پهنه‌های اقتصادِ ایران به دست آوردند که نتیجه‌اش پدیداریِ یک لایه‌ی نوین از بورژوازی در ساختارِ بورژوازیِ جمهوری اسلامی بود. سرانِ پاسداران، بسیجیان و نهادهای وابسته به آن‌ها، جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه و شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» هستند. اگر صلحی پایدار در منطقه پدید آید، آن‌ها به کارمندانی ساده در دستگاهِ نظامیِ دولتی دگرگون خواهند شد که همه‌ی برتری‌های خود را از دست خواهند داد.

بخشِ بزرگی از اقتصادِ زیر دست بورژوازیِ نظامی، با پشتوانه سرچشمه‌های درون مرزی، پیمانکارانِ درون کشوری و شبکه‌های مالیِ موازی (دور از سوئیفت و نظامِ بانکیِ تحتِ سلطه‌ی غرب) اداره می‌شود. این لایه، بر خلافِ بورژوازیِ مالی که به سیستمِ مالیِ جهانی وابسته است، از تحریم‌ها نه تنها آسیب نمی‌بیند، که از تحریم‌ها به دلیل انحصارِ اقتصادی سود می‌برد. تحریم‌ها، رقیبان برون‌مرزی را از بازارِ ایران به دور می‌کنند که برایند آن واگذاری پروژه‌های کلان به شرکت‌های وابسته به این لایه است. بنابراین، آن‌ها با هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب که انحصارِ آن‌ها را به خطر بیندازد، دشمنی می‌کنند. بورژوازیِ نظامی در رقابتِ مستقیم با بورژوازیِ مالی و بورژوازیِ بوروکراتیک است و هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب، به معنای ورودِ سرمایه‌گذارانِ خارجی، کاهشِ تعرفه‌ها، و افزایشِ رقابت در بازارهای داخلی است که همگی انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را در خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی خود را «وارثِ انقلاب» و «مدافعِ آرمان‌های ضداستعماری» می‌داند. ضدیت با غرب، نه تنها یک راهبردِ اقتصادی، که هسته‌ی مشروعیت‌بخشِ هویتِ نهادیِ آن‌هاست. این لایه با گفتمانِ «مقاومت در برابرِ غرب» و «جهادِ اقتصادی»، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای در جامعه ما فراهم کرده است که جایگاهِ آن را در حاکمیت پایدار کرده است. پایگاهِ اجتماعیِ این لایه که برای رقابت با دیگر لایه‌های بورژوازی بدان نیاز دارد، دربرگیرنده‌ی لایه‌هایِ اجتماعیِ بزرگِ پایینی و میانی با رنگ و بویِ مذهبی و ضدآمریکایی و ضداسرائیلی است. بدون هیچ تردیدی، فشار پایگاه اجتماعی این لایه بورژوازی به روی سیاست‌های برون‌مرزی این لایه تاثیر می‌گذارد.    

بورژوازیِ تجاری (یا بازرگانی) لایه‌ای از سرمایه‌داران و بازرگانان کلان فروش است که از راهِ دادوستد، دلالی و بازرگانیِ درون- و برون‌مرزی به انباشتِ سرمایه می‌رسند. این لایه انگلی بورژوازی، بر خلافِ بورژوازیِ صنعتی که به تولیدِ کالا می‌پردازد، از گوناگونی بهای کالاها در بازارهایِ درونی و برون‌مرزی و انحصارِ توزیع، سود خود را به‌دست می‌آورد.

بورژوازیِ بازرگانی پس از سال‌ها گفت‌وگو و پیمان‌های ناپایدار، به این نتیجه رسیده که غرب یک شریکِ تجاریِ باورمندی نیست و تحریم‌هایِ همه‌جانبه، دسترسی به بازارهایِ غربی را دشوار کرده است. این لایه، همان گونه که عسگراولادی، بازرگان بزرگ گفته است، شوری برای دادوستد با چین و روسیه ندارد. ولی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود، ناگزیر نگاه به « شرق» دارد. از این رو، بازرگانی خارجیِ به سوی چین، روسیه، ترکیه، امارات، هند و کشورهایِ همسایه رانده شده است. پروژه‌هایی مانندِ کریدورِ شمال-جنوب و افزایشِ همکاری‌هایِ تجاری با چین، راه هایِ تازه‌ای برای دادوستد پایدار و کم‌خطر فراهم کرده است.

بورژوازیِ نظامی که کنترلِ انحصاریِ بخش‌هایِ کلانِ اقتصادی را در دست دارد، شریکِ تجاریِ اصلیِ بورژوازیِ تجاری شده است. بازرگانان برای دسترسی به مجوزهایِ واردات، ارزِ دولتی و شبکه‌هایِ توزیع، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی و وابستگانِ به آن‌ها هستند. این هم‌پوشانیِ منافع، بازرگانان را به‌جایِ رقابت با بورژوازیِ نظامی، به هم‌سویی با آن انگیزه داده است.

پس، هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی در این جنگ سخن می‌گوییم، باید تضاد منافع این لایه‌هایِ گوناگون بورژوازی را فراموش نکنیم: نه یک صدا، که آوایِ چندگانه؛ نه یک اراده، که کشاکشِ منافع. بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک، که به غرب وابسته‌اند، از هرگونه تنشی زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، که از تحریم‌ها و انحصار سود می‌برند، تنش را نه یک زیان، که فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند. این تضادِ منافع است که سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکش‌هایِ درونی دگرگون کرده است؛ میدانی که در آن، هر لایه می‌کوشد تا دیگران را وادار به پذیرش خطِ خود کند.

پس از ترور ولی‌فقیه و سران نظامی، روشن شد که آقای مجتبی نقش خامنه‌ای پدر را در آرام کردن جناح‌ها ندارد. هم‌اکنون به روشنی دیده می‌شود که پس از رفتن سران نظامی، بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت نیرومندتر شده است. افزون بر این، ولی‌فقیه پیشین به آسانی می‌توانست بورژوازی نظامی را کنترل می‌کرد، اما اکنون این بورژوازی نظامی است که ولی‌فقیه زخمی و کم‌توان را کنترل می‌کند. این سازه‌ها شرایطی را فراهم کرده که در آن تضاد منافع لایه‌های بورژوازی از پشت پرده بیرون آمده و آشکار شده است

عطریانفر، عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت سه روز پیش در رسانه‌ها (انصاف نیوز)، به سرزنش آقای محسن رضایی برای سخنان تند او علیه غرب و همسایگان پرداخت. او گفت: «هیچ اقدامی از سوی شورای عالی امنیت ملی نباید با اظهارات متفرقه‌ای مواجه شود که جز ایجاد ابهام نتیجه‌ای ندارد.» 

وی درباره گفت‌وگوی ایران و آمریکا گفت: «یادداشت تفاهم در اسلام‌آباد امضا شد و رهبری با مفاد آن موافقت کردند.» «ایران در جنگ و صلح جدی است، همان‌طور که در جنگ ایران و عراق پذیرش قطعنامه با جدیت انجام شد.» «اگر آمریکا به توافق امضا شده ملتزم باشد، ایران نیز پایبند خواهد بود.» «اگر آمریکا بتواند اسرائیل را به بازگشت به توافق قانع کند، ایران نیز مشکلی برای بازگشت به همان توافق قبلی نخواهد داشت.» 

این سخنان آشکارا نشان می‌دهد که بورژوازی نظامی و بورژوازی بوروکراتیک، نه تنها درباره‌ی سرنوشت جنگ با هم درگیرند، بل‌که پرده‌ها میان آن‌ها دریده می‌شود.

آینده‌ی ایران در میانه‌ی جنگ

بن‌بست دیپلماتیک، تحریم امارات و بحران انرژی

شرایط کنونی، آمیخته‌ای از بن‌بست سیاسی، افزایش تحریم‌ها و بحران روزافزونِ انرژی است. در پهنه‌ی دیپلماتیک، هیچ چانه‌زنی در روند انجام نیست و ترامپ، چانه‌زن‌های خود را از پیگیریِ گفت‌وگو بازداشته است. عمان که نقشِ اصلی را در میانجی‌گری داشت، اکنون با تهدیدِ ترامپ روبرو است که اگر در راهِ آمریکا سنگ‌اندازی کند، آماجِ تاخت خواهد شد. گویا، پاکستان هنوز پشت پرده‌های تاریک با کارهای رمزآلود می‌کوشد که روزنه‌ای برای بازگشت هر دو سو به گفت‌وگو بگشاید. تفاهم‌نامه‌ی ۶۰ روزه که برای دستیابی به صلح برنامه ریزی شده بود، بدون نتیجه به پایان رسید و ترامپ با سیاست «دی-دی اقتصادی»، هرگونه روزنه‌ی دیپلماتیک را بسته است.

در همین زمان، تأثیرگذارترین دگرگونیِ هفته‌ی گذشته، تصمیمِ اماراتِ متحده‌ی عربی برای بکار بستنِ تحریمِ تجاریِ کامل و بی‌کران علیه ایران است. وزارتِ خارجه‌ی امارات اعلام کرد که همه‌ی دادوستدهایِ تجاری، بازرگانی و مالی با ایران بازداشته شده است. امارت می گوید که این کار به دلیل شلیک دو موشکِ بالستیک از سویِ ایران به سویِ ترافیکِ دریاییِ این کشور انجام می شود. جمهوری اسلامی آن را دروغ خواند، اما بازداشتِ پیوندهایِ تجاری با یکی از مهم‌ترین دروازه‌هایِ وارداتِ کالاهایِ پایه ای، ضربه‌ای سنگین به اقتصادِ تهران خواهد زد.

افزون بر این، بحرانِ انرژی و اقتصادِ ایران نیز به اوج خود رسیده است. صدورِ نفتِ ایران که در دوره‌ی کوتاهِ آتش‌بسِ ژوئن تا ژوئیه جانِ تازه‌ای گرفته بود، دوباره به صفر رسیده است. مهدی قدسی، اقتصاددانِ مؤسسه‌ی پژوهشی‌هایِ اقتصادیِ بین‌المللیِ وین، هشدار داده که اگر محاصره تا پاییز و زمستان دنبال شود، ایران با کمبودِ گاز و برق روبرو خواهد شد و دولت ناچار به بستنِ کارخانه‌ها و جیره‌بندیِ انرژی برای خانه‌ها خواهد شد. از سوی دیگر، محمدحسن حداد، سردبیرِ روزنامه‌ی الوفاقِ ایران، پیش‌بینی کرده که ترامپ در پایان از سیاستِ سختِ خود پس‌نشینی کرده و به یادداشت‌تفاهمِ پیشین بازخواهد گشت، اما گفته که ایران هیچ باوری به رئیس‌جمهورِ آمریکا ندارد و برای جنگِ درازمدت آماده می‌شود.

راهبرد تهاجمی جمهوری اسلامی؛ از هرمز تا خاک دشمن

در سوی دیگر میدان، جمهوری اسلامی هم خاموش نمانده، و راهبرد خود را به‌گونه‌ای بنیادین دگرگون کرده است. مجتبی خامنه‌ای، ولی فقیه، در فرمان‌هایی که هفته‌ی پیش داده است، ساختار امنیتی کشور را بازآرایی کرده و چهره‌های تازه‌ای را به کار گرفته است که همگی از لایه‌ی بورژوازیِ نظامی برخاسته‌اند. محسن رضایی، از فرماندهان پیشین سپاه، رئیس شورای عالی امنیت ملی شده و احمد وحیدی، دیگر چهره‌ی سرشناس نظامی، به فرماندهی کل سپاه پاسداران رسیده است. این دو، هر دو از باورمندان به راهبرد «عملیات تهاجمی» هستند. رایزن وحیدی، محمدرضا نقدی، به روشنی گفته است که سپاه باید توانایی «انجام یورش در خاک دشمن» را داشته باشد و آماده‌ی «تاخت‌های هوشمند، گزیده و هدفمند» باشد.

این راهبرد تازه، در کنار تاکتیک‌های نوین نظامی، چهره‌ی دیگری به جنگ بخشیده است. جمهوری اسلامی از موشک‌های بالستیک با کلاهک‌های خوشه‌ای و پهپادهای پیشرفته‌تر بهره برداری می‌کند و هم‌زمان، به خرابکاری کابل‌های زیردریایی خلیج فارس روی آورده است. همچنین، متحدان منطقه‌ای ایران – به ویژه حوثی‌های یمن – در تازه‌ترین واکنش ها، نفتکش‌های امارات و زیرساخت های نفتی عربستان را هدف گرفته‌اند. این یعنی ایران نه تنها در میدان مستقیم، که از راهِ نیابتی نیز دامنه‌ی جنگ را گسترش داده است.

به گفته‌ی تریتا پارسی، از مؤسسه‌ی کوئنسی، «تهران باور دارد که برتری نظامی را در دست دارد و آشکارا از یورش تهاجمی سخن می‌گوید، نه تنها پاسخ به تاخت‌های آمریکا. جمهوری اسلامی با این کار، نه تنها کنترل دامنه و جغرافیای جنگ را از آمریکا گرفته، که زمانِ آن را نیز در دست خواهد گرفت.» تحلیلگران بر این باورند که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی، هیچ شتابی  برای سازش ندارد و از «وضعیت نه جنگ و نه صلح» هم چون اهرمی برای فشار بر ترامپ بهره می‌برد.

چشم‌اندازِ آینده؛ رقابتِ جنگ‌افزاری، نقشِ ترکیه

آینده‌ی این کشمکش، بیش از هر زمان دیگری ناروشن است. در پهنه‌ی منطقه‌ای، پیمان تازه‌ی آمریکا و عربستان برای برنامه‌ی هسته‌ایِ غیرنظامی، می‌تواند به آغاز رقابتی جنگ‌افزاری در منطقه انجامد. پرسش این است که آیا عربستان نیز به‌دنبال انباشت اورانیوم خواهد رفت و آیا این کار، ایران را به ساختن بمب برنمی‌انگیزد؟ ترامپ برای پایان‌بخشی به پیمان هسته‌ای با عربستان، خواستار به‌هنجارشدن پیوندهای ریاض و تل‌آویو شده است؛ کاری که می‌تواند فلسطینی‌ها را به کناری رانده و هم‌ارزی‌های منطقه را دگرگون کند.

در همین زمان، پیمان تازه‌ی مکه میان پاکستان، ترکیه و عربستان، سویگان تازه‌ای به این معادله افزوده است. این پیمان که در سایه‌ی نگرانی‌های مشترک از ناامنی منطقه و دگرگونی هم سنگی قدرت بسته شده، می‌تواند به هم‌افزاییِ نظامی و امنیتیِ این سه کشور انجامد و جبهه‌ی تازه‌ای را در برابرِ نفوذِ ایران و نیز در برابر نیروهای ِ آمریکا در منطقه پدید آورد. هرچند ریزنوشته های این پیمان هنوز در هاله‌ای از ابهام است، اما سوی ‌گیریِ آن به روشنی نشان می‌دهد که کشورهایِ منطقه، دیگر به پشتیبانیِ سنتیِ آمریکا بسنده نمی‌کنند و به دنبالِ بازآراییِ اتحادهایِ خود هستند.

افزون بر این، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت نیز به پیچیدگی بحران افزوده است. رفت‌وآمدِ کشتی‌ها در هرمز بیش از ۸۰٪ کاستی یافته و بهایِ نفت از نزدیکِ ۷۰ دلار به میانگینِ ۱۰۳ دلار در هر بشکه در ماه مارس رسیده است. این رویداد، اقتصادِ جهانی و به‌ویژه کشورهایِ تنگ‌دستِ آفریقا و آسیا را زیرِ تأثیرِ خود گرفته است. ترامپ با «دی-دی اقتصادی» خود، می خواهد این فشار را به بیش از اندازه برساند، اما این سیاست می‌تواند به بهای افزایش تنش‌های نظامی و گسترش دامنه‌ی جنگ می انجامد.

هشدارها درباره‌ی کمبودِ انرژی در ایران، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت از هرمز، و بی‌باوریِ دو سویِ میدان به هرگونه سازش، همگی نشان از آن دارد که هیچ چشم انداز روشنی برای آشتیِ نزدیک نیست. منطقه گام به فازی از بی‌پایاییِ همیشگی گذارده که در آن، بازیگرانِ محلی با تکیه بر زور و ماندگاری، دستورهایِ تازه‌ای می‌نویسند؛ دستورهایی که آینده‌ی خاورمیانه را در پرده‌ای از ابهام فرو برده است. دیگر پرسشِ «آیا جنگ می‌شود؟» نیست، بل‌که پرسش این است که «کِی و کجا».

وظیفه‌ی نیروهای «چپِ» ایران

نیروهای «چپِ» ایران، در میان‌اندیشیِ بحرانِ کنونی، با سه وظیفه‌ی هم‌زمان روبرو هستند: مخالفت با هر گونه یورش نظامیِ آمریکا و اسرائیل به ایران، پیکار با دیکتاتوریِ جمهوری اسلامی و اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی، و پاسداری از تمامیتِ ارضی و حاکمیتِ ملیِ ایران.

وظیفه‌ی نخستِ نیروهای «چپ»، دفاع از حاکمیتِ ملی در برابرِ یورش بیگانگان است؛ اما این دفاع، نه به معنای هم‌سو شدن با جمهوری اسلامی، که به معنای ایستادگی در برابرِ هرگونه تصمیم بیگانه در باره ی سرنوشتِ آینده ایران است. «چپِ» ایرانی باید به روشنی بگوید که جنگِ آمریکا و اسرائیل، جنگی برای «آزادی» یا «دموکراسی» نیست، بل‌که جنگی برای دگرگونی هم سنگی قدرت در منطقه و پایداری سرکردگی امپریالیسم است. «چپ» باید میانِ دفاع از خاک و مردم، و نقدِ بی‌امانِ حکومت، خطی روشن بکشد.

راه حل بحرانِ کنونی، نه هم سو شدن با لایه‌هایی از بورژوازی انگلی برای سرسپردگی به غرب و پذیرش شرط‌های نادادگرانه، و نه زیر سایه لایه دیگری از بورژوازی برای دنبال کردن جنگ تا فروپاشیِ کشور است، بل‌که در دستیابی به یک پیمانِ صلحِ عادلانه و پایدار نهفته است؛ پیمانی که حقوقِ مشروعِ ایران را هم چون یک کشورِ مستقل و صاحب‌ اراده به رسمیت بشناسد. چنین صلحی، نه با زورگویی و خوارسازی، بل‌که بر پایه‌ی برابری و گفت وگوی ارجمندانه زاده می‌شود؛ صلحی که در آن، نه یک سویِ میدان به زانو درمی‌آید و نه سویِ دیگر بر کرسیِ پیروزی می‌نشیند.

نخستین پایه ی این صلح، به رسمیت‌شناسیِ حقِ ایران بر تنگه‌ی هرمز، هم چون یک اهرمِ راهبردی برای امنیتِ ملی است. تنگه‌ی هرمز، نه یک گذرگاهِ تجاری، که رگِ زندگی امنیتِ ایران است و هرگونه چشم‌پوشی از آن، به معنای واگذاریِ کلیدِ ورودیِ کشور به بیگانگان خواهد بود. ایران حق دارد که در مدیریتِ این آبراه، نقشی برابر و برجسته داشته باشد و از آن هم چون ابزاری برای بازدارندگی و نگهداشت هم سنگی قدرت در منطقه بهره گیرد. این حق، نه یک سیاست کشورگشایانه، که یک نیاز ژئوپلیتیکی برای یک کشورِ ساحلی با هزاران کیلومتر مرزِ آبی و دریایی است. هرگونه صلحی که این حق را نادیده بگیرد، نه تنها پایدار نخواهد بود، که بذرِ جنگ‌هایِ آینده را در دلِ خود خواهد داشت.

دومین پایه این صلح، حق برپایی زیرساختهای برنامه‌ی هسته‌ایِ صلح‌آمیزِ ایران، زیر بازرسی نهادهای بین‌المللیِ به ویژه چین و روسیه است. مانند همه ی کشورها، دستیابی به فناوریِ هسته‌ایِ صلح‌آمیز حق ایران است. چنین سازوکاری، نه تنها به امنیتِ منطقه می‌افزاید، که به برون روی از بن‌بستِ کنونی نیز یاری می‌رساند.

سومین پایه، پایانِ محاصره‌ی اقتصادی و دریایی است. تحریم‌هایِ همه‌جانبه، نه تنها به اقتصادِ ایران آسیب زده، که به اقتصادِ منطقه و جهان نیز زیان رسانده و بهای نفت را بالا برده و امنیتِ انرژی را به خطر انداخته است. در کجای جهان، باید در برابر کاربرد هرگونه تحریم اقتصادی به جای زبان دیپلماتیک ایستادگی کرد.

با این همه، هرگونه صلحی، بدون پذیرشِ اصلِ برابریِ حاکمیت‌ها و نکردن دخالت در شرایط درون مرزی دیگر کشورها، ناپایدار است. مردم ایران، همچون هر کشورِ مستقلی، حق دارند که نظامِ سیاسیِ خود را، به‌گونه‌ای که خود می‌پسندد، گزینش کنند. صلح، به معنایِ پایه گزاری یک نظامِ سیاسیِ هوادار غرب بر ایران نیست؛ صلح، به معنایِ همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ ایران با جهان، با پاسبانی از استقلالِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ آن است. گذار از جمهوری اسلامی، وظیفه‌ی مردم میهن ما است، نه مأموریتِ ارتش‌هایِ بیگانه و نه هدفِ پیمان‌هایِ صلح.

وظیفه‌ی دوم، نبرد با دیکتاتوری و شیوه مدیریت اقتصاد آنی است؛ دیکتاتوری‌ای که به بهانه‌ی جنگ فرزندان میهن را سر به نیست می‌کند، به سرکوبِ اعتراضات می‌پردازد و از غارتِ سرمایه‌ی ملی بهره می‌برد. «چپ» باید به جامعه بفهماند که جمهوری اسلامی، نه تنها منافعِ ملی را قربانیِ منافعِ طبقاتیِ بورژوازیِ نظامی کرده، که خود بزرگ‌ترین بازدارنده بر سر راهِ استقلالِ واقعی و رفاهِ توده‌هاست. اما نقدِ حکومت، نباید به مشروعیت‌بخشی یورش بیگانگان انجامد. این‌جا بود که برخی از گروه‌های «چپ» در گذشته دچار لغزش شدند و میانِ «دشمنِ درونی» و «دشمنِ برونی» یکی را برگزیدند؛ کژراهه‌ی که هم به استقلالِ ملی ضربه زد و هم به پیکار با دیکتاتوری.

وظیفه‌ی سوم، پیش‌گزاری یک برنامه برای گذارِ دموکراتیک است؛ گذاری که نه با بمب‌های آمریکایی، که با اراده‌ی جمعیِ جامعه و اعتراض‌های مدنی انجام می‌شود. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح، شرایط بهتری برای نبرد با دیکتاتوری فراهم می‌کند. صلح   جامعه را از فشارِ جنگ می‌رهاند، و زمینه را برای اعتراض های گسترده‌ی مدنی علیه دیکتاتوری فراهم می‌کند. جنگ، تنها به نفعِ دو سویِ میدان است: از یک سو، امپریالیسمِ آمریکا که به دنبالِ سرکردگی نیروهای خود در منطقه‌ است، و از سوی دیگر، بورژوازیِ نظامیِ ایران که زندگی خود را وامدار شرایط نه صلح و نه جنگ و تنش های کوچک است. تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

انجام این سه وظیفه، تنها راهی است که در آن، «چپ» هم به وظیفه‌ی ملیِ خود در دفاع از سرزمین در برابر یورش بیگانگان، هم به وظیفه‌ی طبقاتیِ خود در پیکار با بهره‌کشی و سرکوب، و هم به وظیفه‌ی تاریخیِ خود در ساختنِ آینده‌ای دموکراتیک و مستقل بر پایه عدالت اجتماعی، وفادار می‌ماند.

 پایان سخن

آنچه از این واکاوی برمی‌آید، این است که جنگِ کنونیِ خاورمیانه، نه پدیده‌ای یک‌سویه و نه نتیجه‌ی اراده‌ی یک بازیگر، که برایندِ هم‌پوشانی منافع و رقابت چندین کشورِ نیرومند است: از یک سو، راهبردِ اسرائیل برای کشاندنِ آمریکا به جنگی سراسری، از سوی دیگر، سیاستِ فشارِ ترامپ که از «چکش» به «خفگی» و اکنون به «دی-دی اقتصادی» دگرگون شده، و از سوی سوم، منافعِ چندلایه‌ی جمهوری اسلامی که هر لایه‌ی آن، انگیزه‌ای جداگانه برای شرایطِ «نه جنگ و نه صلح» یا پایانِ جنگ دارد. در این میان، جمهوری اسلامی با راهبرد تهاجمیِ تازه، نه تنها در برابر فشارها ایستادگی می‌کند، که می‌کوشد با بردنِ جنگ به خاکِ دشمن و گسترشِ کنش‌هایِ نظامیِ نیابتی، هم‌سنگی ِ قدرت را به سودِ خود دگرگون کند.

اما آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کند، این است که جمهوری اسلامی، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه نیست. درونِ آن، لایه‌هایِ گوناگونی از بورژوازیِ بوروکراتیک، مالی، نظامی و تجاری با یکدیگر در کشمکش هستند؛ لایه‌هایی که هرچند در پذیرشِ نظامِ سرمایه‌داریِ نئولیبرالیستی-رانتی و سرکوبِ مخالفان همداستان‌اند، در سیاستِ خارجی و رویارویی با غرب، راه‌هایی جداگانه می‌پویند. در شرایط کنونی، با افزایش تحریم‌ها و «دی-دی اقتصادی» از سوی ترامپ، بورژوازیِ نظامی می‌کوشد تا با راهبرد تهاجمی، هم جایگاهِ خود را در درونِ نظام استوارتر کند و هم از فشارهای بیرونی هم چون بهانه‌ای برای سرکوب و انباشتِ بیشتر سود برد.

در این میان، «چپِ» ایرانی باید از میانِ این دو آتش، راهِ درست را برگزیند: راهی که در آن، هم در برابرِ چیره خواهی امپریالیسم می‌ایستد و هم از زیرِ یوغِ دیکتاتوری سر بیرون می‌آورد. این راه، نه به معنایِ هم‌سویی با هیچ‌یک از دو سویِ میدان، که به معنایِ وفاداریِ به منافعِ توده‌هایِ مردم ایران است؛ مردمی که هم از بمب‌های آمریکا می‌سوزند و هم از چکمه‌های جمهوری اسلامی خرد می‌شوند. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح ارجمندانه و دادگرانه با شرایطی که گفته شد، شرطِ پیکار با دیکتاتوری است؛ زیرا جنگ، بهانه‌ای به دستِ حکومت می‌دهد تا سرکوب را افزایش دهد، و هرگونه پیروزیِ نظامیِ خارجی نیز، نه به دموکراسی، که به هژمونیِ تازه‌ای می‌انجامد.

در پایان، باید گفت که سرنوشتِ این جنگ، نه در گروِ میدان‌هایِ نبرد، که در گروِ هم‌سنگیِ این نیروهایِ درونی و بیرونی است. اگر بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک بتوانند بر رقیبانِ نظامیِ خود چیره شوند، شاید با سرسپردگی در برابر غرب، راهی برای گشایشِ دیپلماتیک یافته شود؛ و اگر بورژوازیِ نظامی همچنان بر اریکه‌ی قدرت بماند و راهبرد تهاجمی را پیش گیرد، شرایطِ «نه جنگ و نه صلح»، سال‌ها در میهنِ ما و در منطقه پایدار خواهد ماند. اما آنچه نباید فراموش کرد، این است که تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

آنچه روشن است، این است که منطقه‌ی خاورمیانه، دیگر آن سامانِ پیش‌بینی‌پذیرِ سی‌ساله را ندارد و هر لحظه، شاید رویدادی تازه، همه‌ی معادلات را دگرگون کند. در این میان، وظیفه‌ی «چپ»، روشن‌نگری، سیاست مستقل طبقاتی، و وفاداری به منافعِ توده‌هاست.