مساله ی هژمونی در مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۴۵ (١١ مرداد)

واژه راهنما: تئوریک. اقتصاد سیاسی

دیالکتیک عمده و غیرعمده. وحدت منافع طبقه کارگر و لایه های میانی جامعه در مرحله ملی- دموکراتیک. اقتصاد سیاسی و نقش برنامه ملی- دموکراتیک در این مرحله. سوبیکِ حامل هژمونی. مضمون یک پارچه ی دموکراسی و حاکمیت. پل ارتباطی میان گذشته و آینده، پیش شرط یافتن راه حل برای معضل های امروز. مقاله ١۵ تیر آقای فرشاد مومنی. ”حاکمیت دیژیتال“، اثر مارکسیست آلمانی مارکوس یانزن.

 

رفیق عزیز ابی در نامه ی محبت آمیز و تشویق کننده ای در ارتباط با مقاله ”بدون اقتصاد سیاسی جایگزین، تجهیز توده ها ممکن نیست“ که به موقع انتشار یافت، و پس از «درود به همه توده ای های شرافتمند»، پرسشی هایی را مطرح ساخته است که در «صحبت با چند تن از رفقای کارگر» موضوع بحث اند. او می نویسد: «در صحبتی که با چند تن از رفقای کارگر داشتیم، سوالاتی در رابطه با اقتصاد سیاسی مرحله ی دموکراتیک ملی مطرح شد که به اختصار می نویسم:

١- نمایندگاه سیاسی بورژوازی ملی کدام یک از جریان ها و تشکل های موجود در جامعه ایران می باشند؟

٢- پذیرش هژمونی طبقه کارگر یعنی پذیرش سوسیالیسم، این طور نیست؟

٣- در کشورهای برزیل و ونزوئلا بورژوازی ملی بیش تر خود را به طبقه کارگر نزدیک می داند یا به سرمایه داری جهانی؟»

 

پرسش ها، من را به سال های دور برد که در آن زنده یاد منوچهر بهزادی، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران، نقش پرباری، همانندِ سراسر عمر کوتاه خود، به عهده داشت. در آن سال های دهه ۶٠ قرن گذشته تاریخ اروپایی، رهبری حزب با حوزه های حزبی در خارج از کشور دو یا سه دیدار چند روزه در سال برگزار می کرد. دیدارهای گروه ما با رفقای رهبری که در شهر لیپزیک آلمان برگزار می شد، می توان به دو بخش تقسیم کرد. یکی دیدار با رفقا کامبخش، اسکندری، گاهی اوقات با رفیق رادمنش و البته با رفیق طبری، که چند ساعتی به طول می انجامید و شکلی به اصطلاح ”رسمی“ داشت و در روز نخست دیدار انجام می شد. ”رسمیت“ دیدارها با رفیق کامبخش و طبری رقیق تر بود و با رفیق اسکندری گاهی اوقات با شوخی و خنده نیز همراه بود.

ما، و حالا می خواهم از خودم صحبت کنم، اما من انتظار زمانی را می کشیدم که توضیح سیاست رسمی و مواضع رسمی حزب که در ”مردم“ نیز خوانده بودیم و پرسش ها در باره جوانب آن، به ”پرسش و پاسخ“ اصلی راه می یافت. پرسش ها دیگر مرز و حدودی نداشت. این، آن هنگام بود که به قول زنده یاد رفیق طبری زمان «کار کشیدن» از «زنگیان تاریخ» فرا می رسد (از دیدار خویشتن، ص ١۶٧)، زمان «کار کشیدن» از توده ای های انقلابی که قربانی آن رفیق بهزادی بود! بقیه زمان باقی مانده از سفر، در واقع هم برای رفیق بهزادی، بیگاری بی زمان بود، که با قدم زدن صبحگاهی در پارک نزدیک خانه ی حزبی محل سکونت آغاز می شد و تا پاسی از شب ادامه و تنها زیر فشار ”دهن درّه“ها پایان می یافت.

 

رفیق بهزادی هیچ پرسشی نبود که بی پاسخ بگذار. همانند یک ”فرهنگ نامه“ی چند جلدی … با گنجینه اطلاعات خود برای هر پرسشی که از هر گوشه ی جهان داشتیم، پاسخ درخور می داد و با نقل از سخنان رفقای دیگر و یا برگزاری دیدار مجدد با رفقای دیگر، با رفیق زنده یاد کامبخش و به ویژه رفیق طبری، «بحث های جوشانِ سازنده و تکاملی» (رفیق سیامک) را به ثمر می رساند. شیوه ی پاسخ گویی رفیق بهزادی برایم بسیار آموزنده بود. او همه پرسش ها را با توضیحی ”نظری“ آغاز می کرد. ”عام“ را توضیح می داد و با آن، موضعِ مارکسیستی- توده ای را در ذهن جا می انداخت. آن هنگام، بحث را به مورد خاص، به موضوع پرسش می کشاند.

راستش آن که من اغلب گوش بودم تا پرسش کننده. گرچه کم اطلاعی علتی برای سکوت بود، اما آمادگی ذهنی برای تمیز ”عمده“ از ”غیرعمده“ هم بی دخالت نبود.

 

عمده و غیرعمده

از آن جا که پاسخ به پرسش پراهمیت مساله ”هژمونیِ“ طبقه کارگر در مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب بدون تشخیص نقش عمده در مضمون پرسش ممکن نیست، اول نگاهی به دیالکتیک ”عمده و غیرعمده“ بیافکنیم که به نظر می رسد گره ی فکری را برای بسیاری از توده ای ها در شرایط کنونی و در ارتباط با مبارزه برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری، یعنی در ارتباط با مبارزه ی ”اتحادی“ حزب توده ایران تشکیل می دهد.

 

عمده در هر پدیده‏، آن ”لحظه“ و یا ”سویه“ای است که تداوم پدیده را تضمین می کند.

رفیق  طبری آن را شناخت «تنه درخت» می نامد که باید حتی از شاخه های تنومند نیز تمیز داده شود.

به نظر می رسد مفید باشد، با بحثی مشخص در باره دیالکتیک عمده و غیرعمده، مضمون آن را قابل شناخت و درک ساخت. به این منظور، می تواند نکته ای در یک مقاله در ”راه توده“ (شماره ۵۶٠، ٣١ تیر ٩۵) با عنوان ”چرا نمی توانند جلوی انحطاط اقتصادی ایران را بگیرند؟“، کمک باشد. برخلاف راه توده ی تا شماره ٩۵ (دوره دوم) که با مسئولیت من انتشار یافت، مقاله کنونی بدون نام نویسنده انتشار یافته است.

مضمون انتقادی مقاله نشان می دهد که نویسنده با احساس، و یا با ”شم“ سیاسیِ «اندک اندک پهلوان گشتن» (اط، نوش یاد به رزمندگان)، نکته ی پراهمیتی را در ناتوانایی در عملکرد رژیم دیکتاتوری ولایت فقیه یافته است که انگیزه ی نگارش مقاله را نیز تشکیل می دهد. نویسنده، این نکته را در وجود سردرگمی در تعیین «هدف» برای رشد اقتصادی جامعه توسط حاکمیت نظام سرمایه داری وابسته ارزیابی می کند. او می پندارد که رژیم حاکم گویا ناخواسته به مجری برنامه دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی تن داده است!

مساله آگاهانه و یا ناآگانه بودن عملکرد رژیم موضوع بررسی این سطور نیست، گرچه نقض غیرقانونی اصل های قانون اساسی با ”حکم حکومتی“ تردیدی در آگاهانه بودن اقدام ضد مردمی و ضد ملی باقی نمی گذارد. تغییر قانون اساس تنها با همه پرسی از مردم مجاز و قانونی است!

موضوع بررسی در این سطور، شناخت ”عمده“ در پدیده ی ”سردرگمی“ است.

نویسنده که احتمالاً هنوز نگرش رشد یافته ای از برداشت مارکسیستی- توده ای ندارد، قادر به تشخیص ”عمده“ در پدیده ای نیست که می بیند. احتمالاً نصیحت ”دلسوزانه“ او برای رژیم، نشان این درنیافتنِ ”عمده“ است. مطلب را بشکافیم:

در بهترین حالت، نویسنده دریافته است که داشتن «هدف» و دقیق تر، یک برنامه ی اقتصاد ملی- دموکراتیک برای گشودن راه رشد و فرازمندی جامعه ایرانی در شرایط کنونی ضروری است، اما درنیافته است که ”عمده“ برای پایان دادن به «انحطاط اقتصادی ایران»، دست و پا کردن نصیحت گونه یک «هدف»، به گفته مقاله ی ”راه توده“، «تدوین یک برنامه ملی» برای رژیم دیکتاتوری نیست، بلکه گزار از دیکتاتوری است.

برای او این ”عمده“، روشن نیست که مانع علّـی را برای «تداوم پدیده»ی رشد اقتصادی در ایران نیز تشکیل می دهد. او نمی تواند سرشت عملکرد سه دهه ی اجرای نسخه نولیبرال امپریالیستی را به مثابه علت ”عمده“ عقب افتادگی اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی تشخیص دهد که رژیم دیکتاتوری به عنوان نماینده عقب افتاده ترین لایه سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده امپریالیستی آن را به مورد اجرا گذاشته است.

از این رو نیز موضع درست انتقادیِ نویسنده مقاله در ارتباط با طرح مساله فقدان «هدف»، پیگیر از کار در نمی آید و بر باد می رود. زیرا قلاب برای تغییر را به ”لحظه“ و یا ”سویه“ی «عمده» در هستی جامعه امروزی ایران نمی اندازد و لذا نمی تواند گره را بگشاید. (١) با این سیر ضروری نظری، به پاسخ مشخص به پرسش بپردازیم.

 

دیالکتیک درک ”هژمونی“ در مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب

هژمونی طبقه کارگر برای پیروزی مرحله ی ملی- دموکراتیک انقلاب از این رو ضروری و اجتناب ناپذیر است، زیرا طبقه کارگر پیگیرترین طبقه در نبرد علیه سلطه نواستعماری امپریالیسم (که در دکترین اوباما تظاهر می کند) است! زیرا طبقه کارگر قربانی اصلی سیاست امپریالیستی است! قربانی اصلی بار ضد انسانیِ سیاستِ ”ریاضت اقتصادیِ“ امپریالیستی است که زنان در میان این قربانیان، زخم پذیر ترین بخش آن را تشکیل می دهند.

به این استدلال می توان نکته های پراهمیت دیگری را نیز افزود که به منظور جلوگیری از طول کلام، تنها به این نکته اشاره می شود که طبقه کارگر نه تنها از این رو که قربانی اصلی نسخه ضد مردمی و ضد ملی نولیبرال امپریالیستی است، پیگیرترین گردان مبارز برای حفظ حق حاکمیت ایران و استقلال کشور را تشکیل می دهد، و به منظور حفظ قوانین حافظ منافع طبقه خود به مبارزه ی ضد امپریالیستی تا پایان متعهد باقی می ماند. بلکه همچنین از این رو پیگیرترین گردان را در این نبرد تشکیل می دهد، زیرا انقلابی ترین طبقه اجتماعی نیز است!

طبقه ای که برای حفظ منافع خود که در انطباق کامل است با منافع اکثریت قریب به اتفاق مردم میهن ما، برپایی جامعه سوسیالیستی را دنبال می کند که در آن شرایط ضروری برقراری ”آزادی و عدالت اجتماعی (که یک روند تاریخی و لذا نسبی است)“ برای اکثریت قریب به اتفاق مردم میهن ما برقرار است.

لذا پاسخ به پرسش صراحت دارد. هدف، در طول زمان برپایی جامعه ی سوسیالیستی است! آری، مرحله می- دموکراتیکِ فرازمندی جامعه دارای جهت گیری سوسیالیستی است! شناخت آگاهانه ی طبقه کارگر از این واقعیت ضروری است. این شناخت تجهیز کننده است!

 

”آزادی و عدالت اجتماعی نسبی“ای که در مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در سطح ”لحظه ی تاریخی“ قابل دسترسی است، تنها به سود طبقه کارگر نیست. زیرا، با پاسخ به این پرسش گره خورده است که ”می خواهیم چگونه زندگی کنیم؟“ به سخنی دیگر، در هم نوایی با نیازهای انسان آزاد و دموکرات، در همنوایی با نیاز گونه ی انسانی قرار دارد. پرسشی که علیه انباشت سود و سرمایه به نفع گروه کوچکی است که «چنگ آزمند» خود را بر «ژندهء هستی» (ا ط) گونه ی انسانی می کشند؟

 

درست این پرسش تعیین کننده: ”می خواهیم چگونه زندگی کنیم؟“ را اقتصاد سیاسیِ هیچ یک از اشکال نظام سرمایه داری، از شکل داعش گونه کنونی آن در ایران، تا ”دموکراتیک ترین“ شکل آن در کشورهای پیشرفته سرمایه داریِ امپریالیستی اصلاً مطرح نمی سازد، چه برسد به پاسخ به آن!

پاسخ طبقه کارگر و حزب آن روشن و شفاف است و آن را، همان طور که اشاره شد، با صدایی رسا و با سرِ افراشته فریاد می زند و انسانی بودن آن را با استدلالِ اندیشه و شناختِ طبقاتی خود روشنگرانه توضیح می دهد و برای آن تبلیغ می کند، زیرا این پرسش، ”لحظه عمده“ را در هستی مردم میهن ما و فرازمندی اقتصادی- اجتماعی آن تشکیل می دهد!

این موضع، موضعی انسان دوستانه و میهن دوستانه است! این پرچم ظفرنمون «قشون زحمتکشان» است که نه تنها نباید آن را پنهان داشت. بلکه باید به طور دائم به افراشته نگاه داشتن آن پایبند بود!

 

امّــا، و این امایی بزرگ است!

تنها با چنین موضع و با چنین سیاست طبقاتی و مستقلِ حزب توده ایران است که می توان مساله هژمونی در مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب را به سود ترقی اجتماعی، آزادی و صلح، و به سود اکثریت قریب به اتفاق مردم میهن ما حل می نمود. بیان و توضیح چنین موضعی توسط حزب طبقه کارگر پایبندی به وظیفه سوسیالیستی حزب توده ایران است که تعطیل بردار نیست، همان طور که در مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایارن نیز مورد تائید و تاکید قرار گرغته است!

 

اما، و این امایی بزرگ و پراهمیتی است که بدون توجه دقیق و پر وسواس به آن، طرح مواضع پیش گفته به صورت مجرد و بی ارتباط با شرایط عینی و ذهنی نبرد لحظه ی کنونی نزد لایه های دیگر اجتماعی (بورژوازی زیر فشار خرد کننده اقتصاد سیاسی نولیبرال امپریالیستی و خرده بورژوازی به طور روزافزون ورشکست شوند که آقای فرشید مومنی در مقاله ذکر شده با توانایی توصیف می کند)، چیزی جز یک چپ روی نابخردانه و گرفتار آمدن در شرایط انفراد و جدایی از توده های نخواهد بود.

از این رو است که هشدار در گزارش هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران به نشست تیرماه ٩۵ خود، نسبت به «چپ روی»، هشداری به جا و درست است!

 

به سخنی دیگر، تحقق بخشیدن به هژمونی طبقه کارگر در انقلاب ملی- دموکراتیک در شرایط کنونی جهان، بدون ایجاد پیوندی عمیق و مسئولانه با لایه ها و طبقات میانی جامعه ممکن نخواهد بود، به بیانی دیگر که همین معنا را می رساند، تنها با ایجاد چنین پیوندی ممکن خواهد بود. علت این امر، نادرستی موضع پیش گفته و یا نفی آن نیست. علت آن است که در این مرحله ی طولانی از فرازمندی جامعه، به طور عینی- ماتریالیستی، تجهیز همه ی نیروهای ذینفع در فرازمندی جامعه ضروری است. وحدت منافع میان این طبقات و لایه ها، واقعیتی عینی است که باید ضرورت آن را به طور ذهنی دریافت و درک نمود!

شرایط حاکم در جمهوری خلق چین، تائیدی است بر ارزیابی فوق.

 

دشمن طبقاتی در سطح جهانی و متحدان داخلی آن در شرایط بحران عمیقِ اقتصادی- اجتماعی- تمدنی (٢) دست و پا می زنند که بدون تردید، در اتفاق نظر و عمل کامل علیه هر جنبش مردمی- دموکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی وارد صحنه خواهند شد. وقایع جاری در کشورهای آمریکای جنوبی- کارائیب و نه تنها در این منطقه، شاهدی است برای این خطر واقعی!

تنها با قابل شناخت و درک ساختن مضمون واقعی، یعنی عینی- ماتریالیستیِ وحدت منافع میان طبقه کارگر و نیروها و لایه های میهن دوست بورژوازی ملی و خرده بورژوازی، شرایط برپایی اتحادی پایدار و پیگیر برای یک دوران طولانی چندین دهه در ایران ایجاد می شود.

تنها با شناخت این ضرورت تاریخ توسط توده ها، تداوم اتحاد تضمین می شود.

تنها چنین اتحادی که حزب توده ایران آن را جبهه متحد خلق نامیده است، می تواند برای پاسخ انقلابی به منظور حل معضل ها و مشکلات در راه فرازمندیِ دموکراتیک و ملی برای ایران و خلق های ساکن سرزمین کهنسالِ کشور ما موثر واقع شده و نقش تاریخی ایفا سازد!

ما باید صداقت و پیگیری و مصمم بودن خود را در تئوری و عمل برای متحدان خود قابل شناخت و درک سازیم. گامی که سخت است، اما ممکن است! زیرا به طور عینی تنها اهرم پیروزی لایه های ترقی خواه را در ایران تشکیل می دهد.

درست از این رو نیز ضروری است که درک از مفهوم برقراری هژمونی طبقه کارگر، برداشتی مکانیکی از کار در نیاید که گویا پدیده ای یک باره است که می توان با یک ”کودتا“ برقرار ساخت، و باید گویا تداوم آن را با زور و فشار تامین نمود، آن طور که دشمن طبقاتی و روشنفکران ضد مارکسیست و ضد توده ای به حزب توده ایران تهمت می زنند!

ایجاد شرایط درک ضرورت برقراری هژمونی طبقه کارگر، خود یک روند انقلابی طولانی است! روندی که هر روزه باید برای آن کوشید! باید هر روزه رابطه و بده و بستان با توده ها و متحدان را برقرار و حفظ نمود. از این رو باید «پرچم قشون زحمتکشان» را همواره بالا نگه داشت! این یک نبردِ مبارزه جویانه ی فرهنگی- ایدئولوژیک و دموکراتیک و ترقی خواهانه است!

 

نبرد روشنگرانه- فرهنگی ای در این مرحله، که باید تا پایان راه ترقی و رشد اجتماعی ادامه یابد، باید بتواند توده ها را برای دستیابی به هدف های قابل دسترسی ی روزانه، جلب و تجهیز کند. امری که تنها با شرکت عملی آن ها در اِعمال هژمونی ممکن خواهد بود. دموکراسی و شرایط دموکراتیک کنترل هژمونی، و کوشش گام به گام برای بهبود عدالت اجتماعی باید برای توده ها قابل درک همان قدر بشود و باشد، که سرشت روند بودن بهبود شرایط هستی باید برای آن ها قابل شناخت و درک گردد.

 

این که باید سرشت روند بودن تغییر شرایط، قابل شناخت و درک باشد، به معنای ایجاد پل ارتباطی میان گذشته و آینده است که پیش شرط یافتن راه حل برای معضل های لحظه ی حال، برای امروز است. در چنین فضای نبرد فرهنگی- روشنگرانه در جامعه است که تک تک انسان ها، آگاهانه نه تنها همراهی در راه خواهند بود، بلکه همچنین خود عنصر حامل ”هژمونی“ هستند،  سوبیکت آگاهِ تاریخی برای به پیش بردن روند ترقی خواهی هستند.

دموکراسی و حاکمیت، مضمونی یک پارچه، شناخته و درک شده می یابد و از انتزاعی ”توخالی“، آن طور که مارکس می نامد، به تجربه ایِ قابل لمس، چشیدن، دیدن و شنیدن بدل می شود، به سخنی دیگر درک و به نیروی مادی بدل می شود!

 

آن کس که می پندارد می توان این روند بغرنج را یک گروه حتی نه چندان کوچک از ”رهبران“ به سرانجام برساند، سخت در خطاست. این روندی است در سطح جامعه که بدون یک برنامه اقتصاد ملی جا افتاده و قابل کنترل توسط توده ها دست نیافتنی است. برای تنظیم چنین برنامه اقتصاد ملی، باید پیش تر ”اقتصاد سیاسی“ مرحله ملی- دموکراتیک را شکافت و توضیح داد و در سطح جامعه قابل شناخت ساخت. ”اقتصاد سیاسی“ ای که ادامه یک اقتصاد سرمایه دارانه حتی در دموکراتیک ترین شکل آن نیست، بلکه مورد ”خاص“ی است که ایرانی ها باید شرایط آن را برای کشورشان بیابند و تضمین کنند. آن ها می توانند و باید از تجربه های دیگر بهره بگیرند، اما بار کار اصلی را باید خودشان به دوش بگیرند، روشنفکرانه همان قدر که در عمل نیز.

 

بورژوازی ملی یا خرده بورژوازی میهن دوست را در ایران و یا در هر کشور دیگر باید با محک آمادگی آن برای بحث و گفتگو بر سر چنین برنامه بغرنج و پرمدعا و شکوهمند و آینده نگر و واقع بینانه- ماتریالیستی سنجید. افراد و گروه ها و نام هایشان را باید شناخت، ارزیابی باید اما ارزیابی از ”پرواز“ باشد.

بدون تردید رفقای ذیصلاح، به ویژه برای نامیدن گروه ها در ایران پاسخ به پرسش ها را تکمیل خواهند نمود. آنچه که در ارتباط با پرسش سوم و به ویژه اول بر می گردد، نگارنده مطالعه ی مشخص کافی برای ابرازنظر قطعی در لحظه ی حاضر ندارد. به نظر من هنوز نمی توان نزد بزرگ سرمایه داران آمادگی جدایی از وابستگی به سرمایه ی مالی امپریالیستی را مشاهده نمود.

١- انگیزه ی نگارش مقاله در ”راه توده“ می تواند بررسی افشاگرانه و روشنگرانه ای باشد که اقتصاددان ایرانی آقای فرشاد مومنی نگاشته است (شرق، ١۵ تیر ١٣٩۵). اقتصاددان با توانمندی شرایط و علل بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم بر ایران را در مقاله پر مضمون خود افشا می کند. برای او اجرای نسخه دیکته شده ی امپریالیستی و پیامدهای اقتصادی و اجتماعی آن، علت اصلی بحران حاکم است که «بی سابقه ترین سطح صنعت زدایی در تاریخ اقتصاد صد ساله اخیر ایران» را به کشور تحمیل نموده است.

آقای مومنی در «کلام آخر»، پیشنهاد خود را مبنی بر ضرورت تعیین «یک ساختار نهادی مشوق تولید» طرح می کند که باید ”هدف“ برنامه ریزی «مجلس فعلی با همدلی، همکاری و همراهی دولت» باشد و «مسیر اشتباه را متوقف کند.» به برداشت ارزیابی شایان توجه آقای مومنی، «یک ساختار نهادی مشوق تولید»، شرایط «بازتوزیعیِ فعالیت های تولیدی [را ایجاد ساخته و] به طرز خارق العاده معطوب به گسترش و تعمیق عدالت اجتماعی» می شود.

بدین ترتیب، یک پیشنهاد ”تعمیراتی“ در چارچوب نظام حاکم، چکیده ی مقاله ی افشاگرانه و روشنگرانه است. بررسی مضمون پیشنهاد ”تعمیراتی“ در این سطور هدف نیست، بلکه تنها نشان دادن مضمون اندیشه ی ”تعمیراتیِ“ «مهندسی اجتماعی» در مقاله  – بدون برخورد انتقادی به آن در این سطور –  است که همانندِ مقاله در ”راه توده“، در جستجوی تشخیص ”عمده“ برای گذار از علل علّی بحران اقتصادی- اجتماعی کنونی در ایران نیست.

لازم به توضیح است که مقاله افشاگرانه و روشنگرانه آقای فرشاد مومنی، همان طور که پیشنهاد او به مجلس و دولت نشان می دهد، برای خود وظیفه بررسی شرایط گذار از وضع حاکم را تعیین نکرده است. ذکر این نکته با توجه به انتشار این مقاله در سایت هایی از قبیل ”مهر“ که می خواهند خود را سایتی ”توده ای“ بپندارند و بنمایند، بدون هر موضع گیری مشخص نسبت به آن، پرسش برانگیز است.

٢- کنترل ”برادر بزرگ“ که با توسعه مداوم شبکه اطلاعاتی دیژیتال توسط حاکمیت نظام سرمایه داری انجام می شود و همچنین تشدید قوانین امنیتی و غیره، (مانند قانون ”جرم سیاسی“ در ایران که مصداق کامل نقض حق آزادی بیان و تظاهرات است و با هدف تشدید سرکوب طبقه کارگر و امنیتی کردن مباره صنفی- دموکراتیک آن به منظور بهبود شرایط زندگی خود و خانواده اش به تصویب رسیده است)، سویه ی تمدنی ی بحران جامعه سرمایه داری را برملا و قابل شناخت می سازد.

نابودی اندیشه انسان دوستانه دوران روشنگری و انسانیت، عمق این بحران تمدنی- فرهنگی را با عنوان ترانس هومانیسم transhumanismus در جامعه سرمایه دوران افول قابل شناخت کرده است. امری که با برقراری سلطه دیژیتالی حاکم بر هستی جامعه انسانی، نابودی «هویت انسانی» و نابودیِ «استقلال و رهایی انسان» را دنبال می کند. «از این رو، ترانس هومانیسم رشد اخلاقی و مضمونی هومانیسم نبوده، بلکه یک سیر قهقرایی و پس رونده ی تمدنی را برای جامعه انسانی و انسان تشکیل می دهد.» (مارکوس یانزن، ”حاکمیت دیژیتال“، ص ٢٨۴).

One Comment

  1. Siamak

    ذکر خصلتهای بی مانند رفیق مبارز جانباخته بهزادی توسط رفیق عاصمی افکار مرا هم بدوران بسیار دور پرتاب کرد.
    هنوز دوران نوزادی انقلاب بود و جلوی دانشگاه محل بحثهای تند و پرخاشگر و پاتوق شبانه روزی ما. سرمست از شراب ازادی گاهی حتا خوردن و نوشیدن یادمان میرفت. بعد از زمان دراز تاریکی و اغاز تابیدن خورشید روشنی افرین حتا خوابیدن نیز بر ما حرام بود. هر دسته ای سرگرم بحث با گروهی بود و دسته ما در بحث شبانه روزی با مایویستها. دیگر پشتمان گرم بود. هر وقت از دادن پاسخ به پرسشی عاجز میماندیم بدون نگرانی به سمت دفتر حزب میرفتیم. در انجا همیشه دایره المعارف پرحجم ما، رفیق بهزادی ما را با روی باز میپذیرفت و به سؤالهای متعدد و مختلف ما با صبر و حوصله بینظیری جواب میداد. یک روز با لبخند، شیوه بحث کردن ما را زیر سؤال برد. سؤالاتی کرد که حتا در گوشه ترین نقطه ذهن ما وجود نداشت. پس از انروز ابتکار بحثها را ما بدست گرفتیم. در بحثی شرکت میکردیم که موضوع ان مشخص و محدود و هدف ان روشن و واضح بود.
    هنوز تصور از بین رفتن چنین انسان دانشمند و فروتن توسط گزمگان و پاسداران شب و تاریکی بدون هیچ دلیلی حتا یک دلیل واهی، برایم دشوار است
    یادش گرامی و راهش زنده باد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *