تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال!

بخش دوم:

بسیاری از “چپ ها ” بعد از پیروزی کشورهای امپریالیستی در “جنگ سرد” امید خود را به باروری افکار سوسیالیستی از دست داده و چشم امید خود را بجایش به سوسیال دموکراسی دوخته بودند.

در بخش اول ما به بررسی زمینه های عینی و ذهنی تحقق افکار سوسیال دموکراسی در ایران پرداختیم. ما نشان دادیم که بدلایل مختلف از جمله پایان یافتن وظیفه سوسیال دموکراسی در جهان و رشد ناقص سرمایه داری و عدم وجود تشکیلات صنفی مستقل در کشور ما، تحقق این امر با واقعیات موجود همخوانی ندارد.

در بخش دوم ما تمرکز خود را روی بررسی چگونگی روند جدایی سوسیال دموکراسی از جنبش انقلابی طبقه کارگر قرار می دهیم. برای درک عمیق تر و مستدل کردن مطالب بیان شده مجبوریم تاریخ جنبش کارگری را به اختصار مرور کنیم.

 

انترناسیونال اول

در سال‌های قبل از تشکیل انترناسیونال اول، مارکس و انگلس پایه‌های سوسیالیسم علمی را بر اساس مطالعه تکامل تاریخ و تحلیل مبارزات طبقاتی گذاشته بودند. مارکس و  انگلس در سال ۱۸۴۸ در  “مانیفست حزب کمونیست” به این نتیجه رسیده بودند که وقتی سرمایه از مرزهای ملی گذشت و بین المللی شد، جنبش کارگری هم باید  بین المللی شود. آن ها به این نتیجه رسیده بودند که سرمایه داری یک نظام جهانی است که بر پایه یک تقسیم کار بین المللی و بازار جهانی بر قرار می شود و مبارزه طبقه کارگر در سراسر جهان بر علیه ستم های ناشی از این نظام، کم و بیش مشابه هم است. بنا براین خصلت سرمایه داری، مبارزه طبقه کارگر و جنبش به سوی سوسیالیسم یک جهت بین المللی دارد. شعار معروف، “کارگران همه کشورها متحد شوید!” نیز از همین جا نشات می گیرد.

بیش از ۱۵۰ سال پیش در  ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ در لندن انجمن بین المللی کارگران، انترناسیونال اول تاسیس شد. این اولین سازمان بین المللی پرولتاریا بود که راه را برای رشد سازمان‌های کارگری هموار کرد و منجربه گسترش جهانی ایده‌های مارکسیستی شد. در زمان قدرت خود این سازمان انقلابی لرزه و وحشت به تن طبقات فوقانی سراسر اروپا می انداخت.

در بین الملل اول افراد مختلفی از کشورهای مختلف و با عقاید مختلف سوسیالیستی و عدالت گرانه شرکت داشتند. انترناسیونال اول یک انجمن سیاسی و حرفه‌ای بین المللی متشکل از سازمان‌های کارگری،  سوسیالیست ها، کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها، کارگران و روشنفکران به نمایندگی از اتحادیه‌های کارگری بریتانیا و فرانسه و همچنین مهاجران آلمانی، لهستانی، ایتالیایی و مجارستان بود.

وقتی بین الملل اول تشکیل شد، مارکس یک پناهنده سیاسی در لندن بود که به عنوان روزنامه نگار مشغول کار و تحقیق بود. در این جلسه یک کمیته موقت برای تنظیم یک برنامه و اساسنامه برای سازمان بین المللی انتخاب شد. مارکس هم به عنوان یکی از این اعضای کمیته انتخاب شد. موقعیت اجتماعی و اقتصادی و قدرت روزافزان طبقه کارگر نیاز به چنین سازمانی بین المللی را به مسئله روز آن زمان بدل کرده بود. در آن زمان هنوز احزاب کارگری ملی در سطح کشور وجود نداشت و بهمین دلیل کمیته موقت با اتحادیه‌های کارگری در هر کشور همکاری نزدیک داشت. با در نظر گرفتن این حقایق بود که مارکس خود را درگیر سازماندهی و تشکیل انترناسیونال اول کرد. مارکس از این فرصت بزرگ تاریخی استفاده کرد تا با اراده‌ای پولادین و کار شبانه روزی نظر، ایده و تعهد پرشور خود به نقش انقلابی پرولتاریای جهانی را گسترش دهد.

در واقع شرکت مارکس در بین الملل اول این سازمان را از شکست و بی عملی نجات داد. مارکس از حداکثر مهارت‌های خود برای متحد کردن گروه‌های مختلف طبقه کارگر اروپا در یک ارتش واحد بین المللی استفاده کرد.

وظیفه اصلی مارکس در این مرحله حفظ خصلت کارگری سازمان در مقابل سیاستمداران سرمایه داری که به دنبال بهره برداری از جنبش برای مقاصد خود بودند، بود. در این دوران او به طور مداوم به تقویت هسته کارگری شورای عمومی تلاش می کرد.

بعد از مدتی بحث‌ها در مورد جنگ بین پروس و فرانسه که شش سال بعد از تاسیس انترناسیونال اول آغاز شد، اولین جرقه‌های اختلاف را در صفوف اعضای انترناسیونال اول روشن کرد. حزب سوسیال دموکرات آلمان به رهبری لاسال به ایجاد یک اتحاد تاکتیکی با اشراف محافظه کار و همچنین با بیسمارک صدراعظم پروس دست زد. این اتحاد موجب اعتراض جناح “مارکسیست” حزب به رهبری لیبکنشت شد.  لیبکنشت در سال ۱۸۶۹ همراه با مارکسیست دیگری بنام ببل، حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان را تاسیس کرد. نقطه اوج این اختلاف در زمان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ بود. حزب سوسیال دموکرات از بیسمارک در مقابل فرانسه حمایت کرد در صورتی که حزب کارگران سوسیال دموکرات این جنگ را امپریالیستی خواند و از حمایت از بیسمارک و یا فرانسه خودداری کرد.

پس از شکست فرانسه در جنگ، انقلاب در فرانسه آغاز شد و اعضای ارتش انقلابی همراه با انقلابیون طبقه کارگر کمون پاریس را  تاسیس کردند. کمون پاریس اعلان کرد که مخالف مالکیت خصوصی  نیست، بلکه برای ایجاد توزیع عادلانه کار خواهد کرد. متاسفانه در ترکیب سیاسی رهبری کمون که شامل حدود ۶۰ عضو بود، فقط چند نفر انترناسیونالیست تحت تاثیر مارکس وجود داشت. با این حال مارکس و انگلس همراه با  کمیته موقت انترناسیونال اول از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ به عنوان شکل جدیدی از دموکراسی مستقیم، جانانه دفاع، حمایت و استقبال کردند.

پس از فروپاشی کمون پاریس، مارکس از کمون پاریس به خاطر دستاوردهای آن ستایش کرد، و معتقد بود که به رغم تاثیرات طرفداران بورژوازی در آن، کمون پاریس یک مدل بسیار عالی از دیکتاتوری پرولتاریا را در عمل نشان داد. کمون پاریس با تکیه به یک دولت کارگری و  با حمایت گسترده توده‌ای موفق شد دستگاه دولت بورژوایی، بوروکراسی بزرگ، دستگاه نظامی، اجرایی، قضایی و قانونگذاری نهادها را متلاشی کند.

بعد از مدتی مارکس و شورای انترناسیونال بر علیه پیروان آنارشیسم پرودونی و بعدها  در مقابل آنارشیسم باکونینی موضع گرفتند. هسته مرکزی اختلاف و درگیری بین مارکس و آنارشیست ها به رهبری باکونین در باره نقش دولت در سوسیالیسم بود. باکونین هرگونه نقش دولت را در سوسیالیسم  رد می کرد. در حالیکه مارکس معتقد بود که کارگران بایست با تشکل در یک حزب  ابزار دولتی را بدست گرفته و از آن برای انجام یک انقلاب اجتماعی استفاده کنند. این موضع موجب پراکندگی و دسته بندی جدیدی در انترناسیونال اول شد. و در نهایت، این اختلافات در سال ۱۸۷۶منجربه انحلال انترنسیونال اول شد.

انترناسیونال دوم

انترناسیونال دوم بعد از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۹ در پاریس و  به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب فرانسه تاسیس شد. انترناسیونال دوم متشکل از احزاب سوسیال دمکرات در سطح ملی و کشوری از سراسر اروپا، آمریکا، آسیا و اقیانوسیه بود. البته این احزاب با احزابی که بعدا به این اسم معروف شده اند فرق داشتند. تمرکز اصلی انترناسیونال دوم بروی حمایت از مبارزه کارگران به خصوص برای حق برخورداری از هشت ساعت کار روزانه بود.

تا سال ۱۹۰۰ انترناسیونال دوم فقط به صورت کنگره‌های مختلف در شهرهای مختلف وجود داشت. اما در کنگره سال ۱۹۰۰ در پاریس تصمیم به ایجاد یک دفتر بین المللی سوسیالیست، مستقر در بروکسل گرفته شد.

دهه اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) مصروف تصفیه آنارشیست ها از صفوف جنبش شد. هم زمان نوبت به مبارزه علیه تجدید نظر طلبی (رویزیونیسم) که ریشه در سوسیال دموکراسی آلمان داشت، در کنگره‌های سال ۱۹۰۰ در پاریس و ۱۹۰۴ در آمستردام و در هنگام بحث در باره  استراتژی و تاکتیک سوسیالیستی شدت گرفت.

در دهه قبل از جنگ جهانی اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) در واقع به علت اختلافات نظر  بین سه جریان از هم پاشید. این سه جریان عبارت بودند از مارکسیست های انقلابی به رهبری  لنین و رزا لوکزامبورگ؛ مارکسیست میانه به رهبری کائوتسکی و اصلاح طلبان تجدید نظر طلب (رویزیونیست ها) به رهبری برنشتاین.

سوسیال دموکراسی مدرن بعد از این شکاف در داخل جنبش سوسیالیستی به وجود آمد. اختلاف اصلی بین کسانی بود که بر انقلاب سیاسی به عنوان پیش شرط برای دستیابی به اهداف سوسیالیستی اصرار داشتند و کسانی که ادعا می کردند که اصلاحات تدریجی بهترین راه ممکن برای رسیدن به  سوسیالیسم است.

تحولات عمده‌ای در سوسیال دموکراسی به رهبری برنشتاین به عنوان یک سوسیالیست طرفدار اصلاح طلبی بوجود آمد. بعدها برنشتاین نظریه ماتریالیسم تاریخ و روش دیالکتیکی مارکسیستی را رد کرد. برنشتاین مفهوم  “تضادهای طبقاتی آشتی ناپذیر” مارکسیسم را هم مورد انتقاد قرار داد. و معتقد بود که نابرابری اقتصادی بین طبقات بورژوازی و پرولتاریا به تدریج و از طریق اصلاحات قانونی و برنامه‌های توزیع عادلانه اقتصادی حذف خواهد شد. علاوه بر این، او معتقد بود که همکاری میان طبقات برای رسیدن به سوسیالیسم بسیار موثرتر از تضاد طبقاتی است. و با این نظر او به عنوان یکی از بنیان گذاران نظر “آشتی طبقاتی”  معروف شده است.

رزا لوکزامبورگ به نمایندگی از سوسیالیسم انقلابی، قاطعانه رویزیونیسم (تجدید نظرطلبی) و رفرمیسم (اصلاح طلبی) برنشتاین را رد و محکوم کرد.

او تاکید کرد که سوسیالیسم ی خارج از سوسیالیسم مارکسیستی نمی تواند وجود داشته باشد. او همچنین تاکید کرد که سوسیالیسم و مارکسیسم، مبارزه پرولتری برای رهایی و اهداف سوسیال دموکراسی با هم یکسان هستند.

در پیامد این درگیری ها، انگلس در سال  ۱۸۹۵ توضیح داد که استفاده تاکتیکی از سیاست های پارلمانی و انتخاباتی با اهداف سوسیالیستی درست است، ولی انقلاب کارگری را  به عنوان یک راه برای رسیدن به سوسیالیسم را نمی توان رد کرد.

در همان دوره به علت  نزدیک شدن جنگ جهانی اول، داشتن یک نظر مشترک در باره جنگ بین اعضای انترناسیونال دوم ضرورت حیاتی پیدا کرد. ولی متاسفانه تا بروز جنگ و با وجود بحث‌های شدید در کنگره سال ۱۹۰۷ در اشتوتگارت و سال ۱۹۱۰ در کپنهاگ این جنبش موفق به ارائه توافق بر اقدام مشترک نشد و این اختلاف عملا موجب فرو پاشی کامل انترناسیونال دوم شد.

اعضای ضد جنگ حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) از حمایت از دولت آلمان در جنگ خودداری کردند. در حالیکه اعضای ملی‌- رویزیونیستی  SPD از جنگ، با  استدلال اینکه آلمان “حق دفاع ارضی خود را” در برابر ”تجاوز استبداد تزاری” باید داشته باشد، دفاع کردند. خود برنشتاین به زودی( اکتبر ۱۹۱۴) به ارتکاب جرائم جنگی دولت آلمان متقاعد شده بود؛ و از آن تاریخ به بعد به یک موضع ضد جنگی رسیده بود. ولی جناح ملی‌- رویزیونیستی به حمایت از آلمان در جنگ ادامه داد.

هنگامی که انترناسیونال دوم در جنگ جهانی اول از بین رفت، مخالفان جنگ چندین بار در کنفرانس‌ها ی مختلف )زیمروالد سال ۱۹۱۵، کینتل سال ۱۹۱۶ و استکهلم سال ۱۹۱۷  (با هم ملاقات داشتند.

پیروزی انقلاب اکتبر و انترناسیونال سوم

بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و بالا گرفتن اعتراضات مردمی، آلمان مجبور شد که از نقشه‌های جنگی خود بدور شود.

اکثر احزاب سوسیال دموکراسی اروپا به بهانه‌ها ی مختلف نه تنها از انقلاب اکتبر حمایت نکردند، بلکه در مقابل آن جبهه هم گرفتند.

به همین علت بعد از پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه لنین در سال ۱۹۱۹ احزاب کمونیست را برای تاسیس انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دعوت کرد. بدین ترتیب انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) معروف به انترناسیونال سوم  به عنوان یک مجتمع جهانی کمونیست‌ها مسول تصویب و اجراء سیاست مشترک شد.

چند سالی بعد از ان انترناسیونال سوسیالیستی کار (LSI)، در هامبورگ، آلمان در سال ۱۹۲۳ توسط احزاب اصلاح طلب سوسیال دموکرات تاسیس شد و شامل احزاب کمونیست تازه تشکیل شده در پی جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه نبود. در ماه مه سال ۱۹۲۳، احزاب سوسیال دموکرات سازمان  بین المللی خود را به عنوان ، کارگر و سوسیالیست بین المللی تاسیس کردند. در عمل  کار  انترناسیونال سوسیالیستی کار تحت تاثیر شکاف در جنبش کارگری بین المللی و داشتن نظرات مختلف در مقابل اهداف انترناسیونال سوم قرار گرفت.

با سقوط بازار سهام در سال ۱۹۲۹ در ایالات متحده اولین بحران اقتصاد جدی سرمایه داری  آغاز شد. این بحران خیلی زود در سطح جهان گسترش یافته و تبدیل به رکود بزرگ شد که عمیقا سیاستگذاری های اقتصادی را تحت تاثیر قرار داد.

این بحران بزرگ زمینه عینی رشد ایده‌های سوسیال دموکراسی را  در جهان فراهم کرد. دو راه پیش روی سیاستمداران بیش تر نبود. یا با ادامه سیا ست های رایج زمینه اعتراضات عمومی قوی می شد و مردم با تاثیر از ایده‌های بلشویکی به داغون کردن نظام سرمایه تشویق می شدند. و یا با میدان دادن به  ایده‌های سوسیال دموکراسی و با اجرای برنامه‌های اقتصادی که اقتصاددان کینز پیشنهاد می کرد، می توان با سرمایه گذاری قابل توجهی دولت در پروژه‌های زیربنایی اقتصادی برای مهار بیکاری و ایجاد کنترل بر جریان و گردش پول در جامعه و کنترل نسبی دولت بر اوضاع،  سرمایه داری را از مرگ محتوم نجات داد.

بدین ترتیب این پروژه با پیروزی سوسیال دموکراسی در اسکاندیناوی، به ویژه حزب سوسیال دموکرات سوئد (SAP) در سال ۱۹۲۰ شروع شد.  یک اقتصاد مختلط بدین گونه از ترکیب بهترین ابتکارات بخش خصوصی و چتر نجات و پوشش اجتماعی دولتی  و با کنترل دولتی بروی منابع طبیعی، موسسات بهداشتی و آموزشی و زیر بنایی پایه گزاری شد.

با این وجود چرخش به راست سوسیال دموکرات ها بدون وقفه ادامه داشته است. بدین ترتیب در سال های ۳۰ میلادی حزب سوسیال دموکرات آلمان (spd) حتا از مارکسیسم تجدید نظر طلبی نیز صرف نظر کرد و بطور رسمی  به سوی سوسیالیسم لیبرال رفت. وقتی که قدرت فاشیست در سال ۱۹۳۶ در اروپا به حد تهدید کننده‌ای خطرناک شد و فاشیست‌های اسپانیا یی جمهوری دولت منتخب را سرنگون کردند، سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل در حرف از جمهوری خواهان حمایت کرد. ولی در زمانی که کمونیست‌ها دسته دسته برای جنگیدن در کنار جمهوری خواهان وارد اسپانیا شدند و بسیاری از افراد مترقی به کمک های مالی و آذوقه‌ای پرداختند، سوسیال دموکراتها به رهبری  LSI (سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل) به هیچ اقدام عملی دست نزدند. در سال ۱۹۴۰ انترناسیونال سوسیالیستی کار بعلت بی عملی رسما منحل شد.

در پیامد این موضوع عدم نظر و عمل مشترک میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها روزانه افزایش یافت. این  اختلافات  یکی از بزرگترین علتهای عدم همکاری و مبارزه مشترک توده ای بر علیه فاشیسم و نازیسم  قبل از جنگ جهانی دوم بود. صادقانه باید گفت  که انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دچار چپ روی شد و از هر گونه همکاری با سوسیال دموکرات‌ها و احزاب ملی پرهیز کرد. ولی این سیاست با جدی شدن خطر جنگ در کنگره جهانی ۷ در سال ۱۹۳۵ تغییر کرد و به ایجاد جبهه‌های خلقی بر علیه فاشیسم منجر شد. در سال ۱۹۴۳ انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) منحل شد.

در سال ۱۹۴۷ کمینفرم تشکیل شد که در سال ۱۹۵۶ منحل شد. و  در سال ۱۹۵۱ انترناسیونال سوسیالیستی متشکل از احزاب سوسیالیست غیر کمونیست تاسیس شد.

پس از جنگ جهانی دوم

پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از احزاب سوسیال دموکرات اروپا با ایدئولوژی مارکسیسم کاملا قطع رابطه کردند و به جای مبارزه برای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، تمرکز اصلی خود را بروی اجرای سیاست های اصلاحی اجتماعی- اقتصادی قرار دادند.

در سال ۱۹۵۱ سوسیالیست بین المللی یک سازمان بین المللی به نمایندگی از سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک، در فرانکفورت  تاسیس شد. سوسیالیست بین المللی هم سرمایه داری و هم کمونیسم بلشویکی را محکوم کرد. ادعای سوسیال دموکرات ها این بود که بلشویک ها تفسیری خشک از  مارکسیسم دارند، که با روح انتقادی مارکسیسم در تناقض است. آنها معتقد بودند که کمونیست های روسیه با تمرکز و تاکید بروی تضاد طبقاتی، یک دیکتاتوری تاسیس می کنند!

اروپا غربی بعد از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از رشد ایده های سوسیالیستی مجبور شد که به ایده های سوسیال دموکراسی پر و بال بدهد. ظهور اقتصاد کینزی در جهان غرب در دوران جنگ سرد رشد سوسیال دموکراسی را تشدید کرد. دیگر برای طرفداران نظام سرمایه داری مسلم شده بود که اگر این نظام باید شانسی برای زنده ماندن در اروپا را داشته باشد، باید زیر پوشش سوسیال دمکراسی عمل کند.

هدف سرمایه داری برقراری نظامی بود که میبایست با ایجاد رفاه اجتماعی نسبی کمی از عواقب فاجعه آمیز بحران معمولی سرمایه داری بکاهد. نظامی که بتواند با ایجاد چتر نجات و پوشش اجتماعی عواقب بیکاری را مهار و بهداشت و آموزش را در سطح گسترده یی نسبتا همگانی کند. کشورهای اسکاندیناوی با عدم ضربه خوردن در دوران جنگ (دانمارک خود را تسلیم آلمان نازی کرده بود؛ سوئد بطور رسمی خنثا بود ولی اسناد جدید نشان از همکاری پنهانی با نازیست ها دارد؛ نروژ در کنار متحدین بود ولی در عمل وارد جنگ جدی نشد) و حفظ زیرساختار خود بهترین مکان برای اجرای پروژه سوسیال دمکراسی بودند.

پس از انتخابات سال ۱۹۴۵ بریتانیا، دولت حزب کارگر هم برای جلوگیری از “سوسیالیستی شدن” شرایط کشور بلافاصله مجبور به ملی کردن بخش های عمده اقتصادی شد. از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۵۱ دولت حزب کارگر بانک مرکزی انگلستان، استخراج زغال سنگ، حمل و نقل، برق، گاز، و آهن و فولاد را ملی کرد. همزمان آلمان نیز مشمول طرح کمک مارشال شد تا از ناآرامی های اجتماعی برانداز که پیامد تضاد طبقاتی است جلوگیری شود. حزب SPD در آلمان غربی در سال ۱۹۴۵ یک سیاست شبیه دولت حزب کارگر بریتانیا در ملی کردن صنایع کلیدی را تایید کرد.

کم کم احزاب سوسیال دموکرات با اعلام “فراطبقاتی” بودن خود از نمایندگی و مسولیت خود در برابر طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان دست کشیدند. آن ها  سیاست اصلاح سازی تدریجی سرمایه داری را جانشین سیاست انقلابی مارکسیستی برای از بین بردن نظام سرمایه داری کردند.

حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ۱۹۵۹ نه تنها مارکسیسم را از سوسیالیسم جدا کرد، بلکه حتا مدعی شد که سوسیالیسم ریشه در اخلاق مسیحی، انسان گرایی و فلسفه کلاسیک دارد نه مارکسیسم.

احزاب کمونیستی و سندیکاهای کارگری از خوف سرمایه داران از آشوب های اجتماعی متاثر از ایده های سوسیالیستی و از موقعیت پیش آمده که موجب میدان گرفتن سوسیال دمکراسی شد، برای بالا بردن سطح دستمزد کارگران و گسترش چتر نجات و پوشش اجتماعی به شکل هوشمندانه ای استفاده کردند. بدین ترتیب آن ها موفق شدند که با مبارزات هماهنگ، سازماندهی شده و با تکیه به اندیشه انقلابی مارکسیستی با وجود ضعف کمّی خود، به طور مستمر سرمایه داری را به عقب نشینی وادارند. حاصل این مبارزات ایجاد یک جامعه نسبتا رفاهی بود که بر پایه مالیات گیری مترقی پایه گزاری شد ه بود.

دولت های رفاهی تا سال ۱۹۷۹ کم و بیش بدون مزاحمت وجود داشتند. در سال ۱۹۷۹ دو سیاستمدار نئولیبرال و بشدت ضد کمونیست، ریگان و تاچر، در دو کشور از مهم ترین کشورهای سرمایه داری، آمریکا و انگلیس، قدرت را به دست گرفتند. این دو سیاستمدار اعتقاد عجیبی به شکست دادن اردوگاه سوسیالیسم داشتند و متنفر بودند از هر چیزی یا کسی و یا پدیده ای که بوی سوسیالیستی داشت. بلا فاصله آن ها به داغون کردن سندیکاها و اتحادیه های کارگری پرداختند و همه دستاوردهای دولت های رفاهی پیشین را بطور مستمر به عقب بر گرداندند.

تاچر و ریگان با هدف نابودی قدرت چانه زنی کارگران  و از بین بردن همبستگی میان زحمتکشان به سرکوب مداوم و وحشینانه اتحادیه ها و سندیکاها پرداختند. آنها به این ترتیب سنگ ها را بستند و سگ ها را رها کردند“.  زیر عنوان پر طمطراق “آزاد سازی اقتصادی” دست کارفرمایان را در استثمار بیشتر کاملا باز گذاشتند و سعی کردند با لغو قراردادهای دستجمعی و ایجاد قراردادهای موقتی در میان کارگران رقابت ایجاد کنند و آنها را به “جان” همدیگر بیاندازند.

“راه سوم”

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی، سوسیال دموکرات ها پروژه ای به نام  “راه سوم” را اختراع و افتتاح کردند. “راه سوم” رسما مبلغ سوسیالیسم اخلاقی، رفرمیسم و اصلاحات تدریجی، که شامل دفاع از  “انسانی کردن” سرمایه داری، ایجاد اقتصاد مختلط، کثرت گرایی سیاسی و دموکراسی لیبرال است.

سردمدار تئوریک “راه سوم” آقای گیدنز و سردمدار عملی سیاسی آن آقای بلیر بود. آن ها به قول خود مجبور بودند که بین یک اقتصاد مارکسیستی  جبرگرا با  سنت جمع گرایی و  «سوسیالیسم اخلاقی” بر اساس توزیع عادلانه ثروت یکی را انتخاب کنند. قابل توجه است که مارکس در زمان خود به طور دقیقی ثابت کرد که اگر توزیع عادلانه ثروت به مسئله کلیدی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نپردازد، بعد از مدتی به نقطه اول خود یعنی نابرابری اجتماعی بر می گردد.

حامیان “راه سوم” استدلال می کردند که “راه سوم” برای تطابق عملی سیاست های سوسیال دموکراسی به واقعیت های جهان مدرن، لازم و ضروری است. ولی در حقیقت و در نهایت نتیجه “راه سوم” چیزی به جز پذیرش سرمایه داری و به راست غلتیدن جدید سوسیال دموکرات ها نبود.

خوشبختانه در احزاب دیگر سوسیال دموکراسی اروپا بودند کسانی که از مخاطرات “راه سوم” به عنوان “گرگی در لباس میش” آگاهی یافتند. مانند آقای لافونتن رئیس سابق SPD آلمان که سیاست “راه سوم” را به عنوان یک سیاست نئولیبرالیسم محکوم کرد و حزب “چپ” را پایه گزاری کرد که در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۹ آلمان ۱۱ درصد آرا را به دست آورد.

سیاست های رفاه اجتماعی سوسیال دموکرات ها زیر عنوان “راه سوم” به دنبال حل مسائل ساختاری و اساسی سرمایه داری، مانند بحران های دوره ای، استثمار و از خود بیگانگی نبوده و نیست. در واقع می توان برنامه های و اهداف “راه سوم” را سرهم بندی و بسته بندی جدیدی برای گذار بی سر وصدا از ایده های و  برنامه های تعدیل اجتماعی برای جلوگیری از شورش عمومی به ایده های فردگرایانه نئولیبرالیسم دانست. به نوعی “راه سوم” هم دائما مشغول پنچرگیری ماشین پنچرشده نظام سرمایه داری است و هیچ وقت به فکر تعویض لاستیک و یا خود ماشین نبوده و نیست.

سوسیال دموکراسی و بحران اقتصادی کنونی سرمایه داری

سوسیال دموکراسی در سال های بحران اقتصادی دست بدست با نئولیبرالیسم، از حقوق اجتماعی زحمتکشان کم کرده است، تا ثروتمندان را ثروتمندتر کند.

بسیاری از دولتهای سوسیال دموکرات سیاست های خانمان برانداز نئولیبرالی را پذیرفته اند و اجرا کرده اند و همچنان می کنند. اکثر دولت های سوسیال دموکرات به خصوصی سازی بخش عمومی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل رای داده اند.این دولتها بسیاری از موسسات سودده بخش عمومی را تماما و یا بخشا به شرکت های خصوصی فروخته اند. سوسیال دموکرات ها نه تنها سیستم اقتصادی‌- اجتماعی  سرمایه داری را به چالش نکشانده اند، بلکه در مقابل ضد حمله نئولیبرال ها بر علیه زحمتکشان تسلیم شده اند.

این دولتها نه تنها سعی نکرده اند که کنترل بانک ها، یکی از عوامل اصلی بحران را، بدست بگیرند، بلکه چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.این در حالی است که بیکاری و سن بازنشستگی کارگران افزایش یافته است. همزمان کمک های اجتماعی به نیازمندان کاهش یافته است.

 

 نتیجه

هدف اولیه سوسیال دموکراسی در آغاز جانشین کردن مالکیت خصوصی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید بود.

اصلاح طلبان سوسیالیست، با رد کردن سیاست های انقلابی به نفع اصلاحات پارلمانی، احزاب سوسیال دموکرات امروزی را تاسیس کردند.

ایده اولیه ایدئولوژی سوسیال دموکراسی انتقال تدریجی سرمایه داری به سوسیالیسم بوده است.

ولی خیلی زود این ایده به یک ایدئولوژی سیاسی اصلاحاتی در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری و برای جلوگیری از انفجارات  اجتماعی را تقلیل یافت.

بعد از جنگ جهانی دوم طبقات بورژوازی از سوسیال دموکراسی برای محبوب کردن سرمایه داری و مقابله باافکار انقلابی استفاده کردند.

بنابراین در سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی در اروپای غربی یک سیستم رفاهی نسبی در کشورهای زیر نظر سوسیال دموکراسی ایجاد شد. در این دوران کمونیست ها، بدون فراموش کردن هدف استراتژیک خود برای سرنگونی نظام بهره کشی، از همه اقدامات مترقی سوسیال دموکرات ها پشتیبان کردند.

با این وجود ولی دولت های سوسیال دموکراسی همواره بر اساس اقتصاد بازار اداره می شدند و می شوند.

در سال ۱۹۷۹ ریگان و تاچر متحدا دستور حمله به دستاورد های دولت های رفاهی سوسیال دموکراسی را صادر کردند.

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی سابق، سرمایه داری دیگر ضرورتی برای حفظ رفاه اجتماعی پر هزینه در غرب اروپا ندید.

ضد حمله طبقه سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر با تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه های کارگری  مواجه شده است.

سوسیال دموکرات ها با نئولیبرال ها در دامن زدن بحران کنونی سرمایه داری شریک هستند.

سوسیال دموکرات ها همراه با نئولیبرال چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.

سوسیال دموکراسی به بهانه نجات از بحران اقتصادی کنونی  خصوصی سازی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل را، زیر عنوان “اصلاحات” اجرا کرده است و می کند.

سوسیال دموکرات ها هیچ وقت اهداف امپریالیستی جنگهای اشغالگر را درک نکردند. بدین ترتیب بسیاری از آنها از بیسمارک در مقابل فرانسه،  از آلمان در جنگ جهانی اول، از اشغال افغانستان، عراق و لیبی حمایت کردند.

سوسیال دموکراسی مخلوق وضیعت خاص در شرایطی خاص و در زمانی خاص بوده است. و چون این عوامل تغییر کرده است، وظیفه تاریخی سوسیال دموکراسی به پایان رسیده است.

اگر حتا رشد اقتصادی دیگری به وقوع بپیوندد، به شکوفایی دوباره اندیشه های سوسیال دمکراسی دیگر نخواهد انجامید. تنها ترس از یک جنبش قوی سراسری، سازمان یافته و جهانی  ضد سرمایه داری ممکن است بتواند سوسیال دموکراسی را دوباره برای طبقات بورژوازی جذاب کند.

وگرنه “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

 

سیامک

منابع

Giddens, A. (۱۹۹۸) The third way: the renewal of social democracy

Moschonas, G. (۲۰۰۲) In the name of social democracy: the great transformation, 1945 to the present

Schmidt, I. (۲۰۱۶) The three worlds of social democracy: a global view

https://www.marxists.org

 

2 Comments

  1. محسن

    سیامک عزیز بسیار جالب و اموزنده بود لیکن به دلیل اصلی امدن تاچر و ریگان که همانا مالی شدن سرمایه ودست بالا پبدا کردن بانک ها به جای جنرال الکتریک و جنرال موتور اشاره نکرده بودی …پاینده باشی بدرود

  2. siamak

    با تشکر از انتقاد سازنده رفیق محسن. حق با شماست رفیق. می بایست به دلایل زیر بنایی جولان گرفتن ریگان و تاچر بطور کوتاه اشاره می شد. ولی خوشبختانه این انتقاد بهانه ای شد تا این موضوع را در مقاله دیگری تحلیل و بررسی کرد.

    موفق و سلامت باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *