انتخاب بین طاعون و وبا در امریکا! کمدی انتخابات و تراژدی درماندگی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧۴  (٢٧ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوریک

رفیق سیامک می نویسد:

مقدمه

به بهانه و با تکیه به اتفاقات انتخابات امریکا موضوع اصلی و تمرکز این مقاله بروی ایجاد “خط سوم” و زیر سوال بردن سیاست انتخاب میان “بد و بدتر” است. ولی برای رسیدن به درک درست این موضوع مجبوریم که گذری کوتاه به انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا بزنیم.

توجه به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به چند دلیل برای طرفداران سوسیالسیم علمی میهن ما مهم است.

١-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی جهان با تاریخی پرخاشگر و متجاوز نمی تواند برای مردمان کشوری که خاک، جان و مال همسایگان آن زیر چکمه های نظامیان متجاوز لگدمال و له می شوند و خود نیز زیر خطر دائمی حمله نظامی است بی تاثیر باشد.

٢-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان یکی از “مهدهای دموکراسیِ” بورژوازی نمی تواند برای طرفداران سوسیالسیم علمی مهم نباشد. باید مطالعه کرد که چطور بورژوازی موفق می شود با صورتک آزادی بر چهره، با آزادی کامل، خون از گلوی زحمتکشان بمکد؟ و آن ها را دائما با درگیر کردن در دور باطل انتخاب بین طاعون و وبا از لحاظ سیاسی عقیم کند و افق آزادی واقعی را کور.

٣- “چپ”های آمریکا نیز مانند “چپ”های ایران دائما در چرخه انتخاب میان “بد و بدتر” گیج و مات هستند. هر چند که “چپ”های آمریکا بر عکس ما در کشور خود از آزادی بیان و تشکل برخوردار هستند، با این حال مطالعه منطق  انتخاب میان “بد و بدتر” در عمل برایمان می تواند مفید باشد.

بررسی نتیجه انتخابات

انتخاب امسال میان “بد” جنگ طلب و دوست نزدیک صنایع نظامی و موسسات بزرگ مالی و نئولیبرال هیلاری کلینتون، و ” بدتر”، میلیاردر و نماینده پوپولیست شرکتهای ساختمانی و صنایع انرژی فسیلی جناح هار راست دونالد ترامپ بوده است. ترامپ تغییر آب و هوا را منکر است، و می خواهد ۱۱ میلیون مکزیکی را از امریکا اخراج، و مسلمانان را از ورود به امریکا ممنوع کند، و مالیات بر ثروتمندان را کاهش بدهد.

دقیقا به خاطر این نظرات شبه فاشیستی ضد خارجی (xenophobia) و انکار تغییرات اقلیمی ترامپ، بسیاری از افراد مترقی به کلینتون رای داده اند. در مقابل ترقی خواهان دیگری با توجه به روابط هیلاری کلینتون با وال استریت، پشتیبانی او از تجارت آزاد و عدم مداخله دولت، و فساد عمومی در بنیاد کمک های مالی کلینتون، از خود می پرسیدند که آیا این درست است که برای متوقف کردن دونالد ترامپ ضد خارجی، ضد اتحادیه، گزافه گو، غیر قابل اعتماد و  دهن دریده به کلینتون جنگ طلب و نماینده موسسات مالی رای داد؟

رای دهندگان ترقی خواه با احساس این وضعیت دشوار و روبرو شدن با یک معمای غیر قابل حل در انتها  به دو راهی انتخاب بین “بد و بدتر” رسیدند. برای بسیاری از رای دهندگان هر دوی نامزدان “بد” بوده اند. اکثریت رای دهندگان نه به کلینتون و نه به ترامپ اعتماد داشتند و دارند. دو سوم رای دهندگان هر دو را ناصادق و غیر قابل اطمینان می دانستند و می دانند. بدون توجه به نظر و وضعیت دشواری که دودلان و دیر تصمیم گیران با آن روبرو بودند، یک نکته ولی همیشه و بر همه روشن و واضح بود، و آن این که یکی از این دو تا “بد” و “بدتر” رییس جمهور می شود.

انتخابات امریکا یک بار دیگر ثابت کرد که دموکراسی بورژوازی جز صورتکی فرشته نما برای پوشاندن چهره وحشی و استثمارگر طبقات بورژوازی نیست. طبقات بورژوازی با زیرکی بی نظیری توده ها را با سرگرم کردن در این کمدی از جستجو برای راه یابی و خلاص شدن از نظام بهره کشی باز میدارند. توده ها به حق برای رفع از بیکاری و گرسنگی آرزوهای و خواستهای  خود را انقدر کوچک میکنند تا از روزنه ی کوچکی که سرمایه داری برای آنها باز گذاشته است بتواند بگذرد. و هر بار خوره ناامیدی و یاس آنها را از درون میجوید و به سرخوردگی آنها میافزاید.

در اینجا ما سعی میکنیم که با اشاره و ارجاع به انتخابات اخیر امریکا با نگاه دیالکتیکی به ظاهر قضایا کنه و ماهیت درونی آنرا افشا کنیم. ما سعی میکنیم که با اشاره و آوردن مثال از این مسئله مشخص و با استفاده از پیوند دادن آن به مقولات  تجریدی به درون پدیده دموکراسی بورژوازی و انتخاب بین “بد و بدتر” نظری بیاندازیم و بیهودگی آنرا برملا کنیم.

ولی چرا بر خلاف انتظار بسیاری کلید کاخ سفید به دست ترامپ رسید؟

در واقع تجزیه و تحلیل اولیه نشان میدهد که اکثریت رای دهندگان ترامپ نه متعصب مسیحی و نه از نژادپرستهای قسم خورده بوده اند. بیشتر آنها از کارگران و کارمندان بخش خصوصی و یا دولتی بوده اند. تحقیقات اولیه نشان میدهد که رای افرادی که درآمد خانوادگی کمتر از ۵۰۰۰۰ دلار سالانه داشتند به دموکراتها کاهش ۱۱ درصدی داشته است. مردمان فقیر و از لایه پایینی طبقه متوسط در این انتخابات نسبت به انتخابات گذشته بیشتر به جمهوری خواهان رای دادند. بخصوص اعضای اتحادیه ها نسبت به گذشته  به طور چشمگیری به دموکرات ها پشت کردند.

رای دهندگان به ترامپ از وضع موجود منزجر بوده اند و هستند. افرادی هستند که از عدم پوشش بیمه بهداشتی، قیمت دارو ها و از دست دادن شغل ناراضی بودند و هستند. و چون “چپ” به دلایل زیاد عینی و ذهنی موفق نشد که به این اعتراضات خصلت ضد سرمایه داری بدهد و آلترناتیو و نظام جانشین سرمایه داری را برای مردم توضیح دهد، مردم که به حق مسبب بخش بزرگی از بدبختیها خود را بوروکراتهای حزب دموکرات می دانستند به شعارهای پوپولیستی ترامپ باور کردند و به او رای دادند.

نتیجه این انتخابات چیزی جز عصیان و شورش لایه پایینی طبقه متوسط و کارگران و بیکاران بر علیه جهانی شدنی که فقط بنفع شرکتهای فراملیتی و نخبگان اداری شان در دفترهای آسمان خراشهای کلان شهرها و فراشهرها تمام شده است نیست.

با مرزهای باز، تجارت آزاد و ادغامهای اقتصادی شرکت های بزرگ مالی و فراملیتی به بازارهای بیشتر و بزرگتر و به نیروی کار ارزانتر دسترسی می یابند، و مصرف کنندگان پول کمتری برای کالاهای مصرفی می پردازند. ولی در این روند جهانی سازی که بورژوازی جهانی آنرا در بسته بندیهای زرین و فریبا به عنوان نجات بشر عرضه میکند بازندگان زیادی وجود دارد. شرکتهای تولیدی داخلی کوچک که قدرت رقابت با تحرک سازمانی و ساختاری و بنیه مالی شرکتهای بزرگ فراملیتی را ندارند زیر چرخ ماشین همیشه در حرکت جهانی سازی خرد می شوند و یا ورشکست و یا مجبور به انتقال به کشورهای با نیروی کار ارزان می شوند در هر صورت کارگران و کارمندان این مراکز تولیدی کوچک بازنده اصلی هستند. بخصوص کارگران غیر متخصص و با تحصیلات کم قربانی بزرگ کشتارگاه جهانی سازی هستند.

بنظر من ترامپ موفق شد که منادی و بلندگوی این اعتراض شود. ترامپ خود را در مقابل نخبگان و برتران و در کنار مردم و برای مردم و همراه مردم معرفی کرد و قول داد که در جیب کسی نباشد و مستقل عمل کند و با “بالاتران” و “مفسدان مالی” مبارزه کند. او موفق شد که با ساده سازی مسائل بغرنج و پیجیده آنها را بطور روشن دسته بندی کند و قول های زیر را برای بهبود شرایط زندگی قربانیان نئولیبرالیسم تدوین کند.

١- ترامپ قول داد که از انتقال کارخانه ها و شرکت های تولیدی به کشورهای با نیروی کار ارزان جلوگیری کند.

٢- ترامپ قول داد که با سرمایه گذاری در زیرساختارهای اجتماعی و اقتصادی موقعیت شغلی ایجاد کند.

٣-  ترامپ قول داد که با بیرون کردن کارگران مهاجر مشاغل آن ها را به آمریکایی ها بیکار برگرداند

۴-  ترامپ قول داد که با مبارزه با طرفداران محیط زیست دسترسی به منابع انرژی ارزان و فسیلی را همچنان تامین کند.

۵- ترامپ قول داد که با روسیه تشنج زدایی کند و از نقش آمریکا به عنوان پلیس جهانی بکاهد و ناتو را تا حد ممکن به حال خود رها  کند

۶- ترامپ قول داد که با جلوگیری بی رویه از ورود مسلمانان به آمریکا امنیت را به شهرهای آمریکا برگرداند.

کسانی که رنج میبرند و فکر میکنند میدانند و حس میکنند که جامعه سرمایه داری امریکا بیمار است ولی بورژوازی دائما با دادن اطلاعات غلط انها را از تشخیص درست بیماری دور نگه می دارد. و این تسلسل باطل همچنان ادامه دارد و بسیاری از آنها که فکر میکنند و رنج میبرند و نام بیماری و درمان ان را میدانند به تجویز داروهای مسکن بسنده میکنند. “واقع گرایی” “چپ” و عقب نشینی آرام آرام ولی دائمی در مقابل تهاجم بورژوازی و تلاش برای همراه شدن با “مسیر آب”  و تکیه به “بد” در مقابل “بدتر” به “راست” فرصت طلب و پوپولیست این شانس را داده است که با تقلید از شعارهای کلیدی “چپ”  و با قول بهتر کردن شرایط زندگی  کارگران   طبقه کارگر را در تشخیص دادن دوستان واقعی خود گمراه و تفاوت بین “چپ” و “راست” فرصت طلب و پوپولیست را سختر کند. کمتر کسی در “چپ” گفت که تا نظام بهره کشی پا برجاست جامعه بیمار خواهد ماند و کمتر کسی گفت که فقط سوسیالیسم درمانگر این جامعه بیمار است.

هم جمهوری خواهان و هم دموکراتها سعی میکنند که پیام مردم امریکا را وارونه جلوه دهند و ما را مثل همیشه با غرق کردن در سیلاب تحلیلهای سطحی از یافتن حقیقت بدور کنند. تفسیر نتایج انتخابات امریکا و پیام مردم امریکا نمیتواند چیزی بجز نوید آغاز پایان سروری امپریالیسم امریکا باشد. پیام درماندگی نظام سرمایه داری است در حل مشکلات اساسی و کلیدی مردم. سرمایه داری با وارد شدن به مرحله جهانی شدن مالی همزمان قدرت حل حتا موقتی بی کاری و نابرابری اجتماعی را از دست داده است. بیکاران در دوران ماقبل جهانی شدن حداقل بعنوان ارتش ذخیره کار و بامید رشد اقتصادی تا حدودی قابل احترام و مورد استفاده بودند ولی عملا این نقش را با جهانی شدن سرمایه از دست دادند.

نتایج انتخابات بطور روشنی فاش میکند که جامعه امریکا نیاز مبرمی به ارائه راه حلهای رادیکال از طرف “چپ” رادیکال دارد. “چپی” که بتواند با تاکید به سیاست عدالت اقتصادی و  دموکراسی اجتماعی تصویری روشن از یک آلترناتیو سوسیالیستی با خصلت دموکراتیک به مردم امریکا ارائه دهد. تفسیر “چپ” ها از انتخابات باید بر این اساس و از این منظر باشد وگرنه  به گمراهه و کژراهه میفتند.

یادمان باشد که اگر چه اساس ایدئولوژیک جمهوری خواهان معجونی از نئولیبرالیسم و محافظه کاری است ولی ترامپ در تمام دوره انتخابات دائما از نتایج فاجع بار  نئولیبرالیسم و جهانی شدن سرمایه انتقاد کرد. ترامپ مخالف توافقنامه تجارت آزاد (TPP)، توافقنامه تجارت آزاد موافقتنامه تجارت آزاد آمریکا شمالی (NAFTA)،  تجارت و مشارکت سرمایه گذاری سرا آتلانتیک(TTIP) است.

ترامپ در جریان انتخابات با زرنگی از وارد شدن به جزییات خودداری کرد و با جمله بندیهای کلی و غیر الزامی فقط ترسیم کلی از آنچه که میخواهد برای بیکاران و کارگران بکند ارائه داده است. حتا اگر خود ترامپ به این حرفهای خود باور داشته باشد این از کژفهمی و ساده نگری اوست از روابط طبقاتی در امریکا و پیوند فرامرزی طبقات بورژوازی جهان. شرکت های نظامی، بانک های بزرگ، موسسات مالی هیچ وقت به او اجازه نمیدهند که منافع آنها را بخطر بیاندازد. نمونه اش افشا کمک مالی شرکتهای فراملیتی آلمانی تبار به هزینه های انتخاباتی ترامپ است. تردیدی نیست که او در عمل زحمتکشانی را که به او رای داده اند را مایوس خواهد کرد چرا که اول اینکه قدرت او در برابر شرکتهای فراملیتی، بانکهای بزرگ و صنایع نظامی بسیار ناچیز و کوچک است. دوم اینکه او طرحی و اراده ای برای تغییر نظام سرمایه داری ندارد. بنابراین وقتی که زهر یاس زحمتکشان را به سرخودگی و افلیج عملی میکشاند “چپ”های رادیکال باید با پادزهر سوسیالیستی وارد میدان شوند و زحمتکشان را از این شنزار کویر مارالود نجات دهند.

با وجود شواهد بالا ولی بورکراتهای حزب دموکرات که بجای لذت بردن از نشئگی پیروزی انتخابات به زجر خماری شب انتخابات دچار شدند فورا انگشت اتهام به سوی “چپ”هایی که با عدم باور به انتخاب بین “بد و بدتر” به “بد” رای نداده اند  نشانه گرفتند. آنها اینطور وانمود میکنند که اگر نامزد دموکراتها انتخاب میشد وضعیت و شرایط زندگی زحمتکشان بهتر میشد ؛ جهان به صلح نزدیکتر میشد؛ و از وقوع فاجعه تغییرات جوی و اقلیمی اجتناب میشد.

در زیر اول ما نشان میدهیم که این ادعا پوچ است. بعد ما نشان میدهیم که سیستم دو حزبی امریکا مستلزمآتی ایجاد میکند که یک جریان مترقی نمیتواند به ان تن در دهد. بنابراین یک سیاست مستقل غیر پارلمانی ممکن و ضروری است. پس از ان ما با اشاره به وقایع تاریخی و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان نشان میدهیم که این یک سیاست پربار، پایدار و راهگشا و حل کننده چالشهایی که جوامع طبقاتی با ان مواجه هستند نیست.

بد و بدتر

مولوی:

“یار بد مار است هین بگریز از او    تا نریزد بر تو، زهر آن زشت خو”

از اواسط سال ها ی ۳۰ میلادی تا کنون احزاب سوسیالیست و مترقی حمایت خود را از دموکرات های طرفدار سرمایه داری، به دلیل انتخاب “بد” میان  “بد و بدتر” توجیه کرده اند. و رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات از این گرایش بیشترین سو استفاده تبلیغی را کرده اند. آن ها هیچ نگرانی از “بد” خواندن کلینتون تا آنجا که به انتخاب او در برابر “بدتر” می توانست کمک کند نداشتند.

برای آنکه ثابت کنیم که در سیاست های کلان اقتصادی و امپریالیستی بین این دو حزب بورژوازی فرق چندانی نیست، ما فرض را بر این می گذاریم و باور داریم به این که ترامپ هر “آنچه که می گویند هست”. ولی مایلیم بررسی کنیم که آیا کلینتون “به آنچه که می گویند هست؟” و یا بود؟

رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات به عمد نقش داخلی پهنه و زمینه قدرت رییس جمهور را وسیع تر و عمیق تر از آنچه هست  نشان داده بودند، تا شکاکان و دودلان را به رای ندادن به ترامپ راضی کنند. ولی در واقع نقش فرمانداران ایالات در زندگی روزمره آمریکایی ها از نقش رئیس جمهور به مراتب بالاتر است.

هر چند که رئیس جمهور آمریکا قوی ترین و پرقدرت ترین فرد جهان، رهبر جهان آزاد، رهبر تنها ابرقدرت جهان است. ولی برای آمریکایی ها نقش نمادین رئیس جمهور بالاتر از نقش واقعی آن است. در ایالات متحده سیاست های مربوط به مالیات مستقیم  و غیر مستقیم در سطح دولت های ایالتی تنظیم می شود. کالج ها و مدارس،  برخی از دانشگاه ها در سطح دولت ایالتی و یا در سطح شهری سازمان یافته می شود. آنچه که رئیس جمهور را از لحاظ قدرت متمایز می کند، قدرت او در تعیین سیاست خارجی است. تحلیل و حل و فصل مسائل جنگی و دفاعی و نظارت بر FBI ، بالا و پایین آوردن ارزش پولی و تعیین سرنوشت و چگونگی رفتار با مهاجران در اختیار رئیس جمهور  است.

بر خلاف ترامپ و بسیاری از نامزدهای رئیس جمهوری دموکرات که سابقه سیاسی در سطح ملی و جهانی نداشته و ندارند و می توانند با برنامه های ظاهرا مترقی وارد این کارزار انتخاباتی بشوند. کلینتون از امتیاز ناشناس بودن برخوردار نبوده و نیست او در طول ۸ سال رئیس جمهوری  کلینتون و ۸ سال رئیس جمهوری اوباما که در ۴ سال اول آن به عنوان یکجنگ طلب معروف شد، در تصمیم های سیاسی دخالت مستقیم و غیر مستقیم داشته است.

در بعضی از زمینه ها  نظرات هیلاری ممکن بود حتی بدتر باشد. در زیر ما به موشکافی کوتاه نظرات او و حزب دمکرات در زمینه های مختلف می پردازیم.

جنگ

نظامی گری و جنگ طلبی  حزب دموکرات در خارج از مرزهای کشور نیز تاریخی طولانی و  ثبت شده دارد. ادامه جنگ در افغانستان، اشغال لیبی، بی ثباتی در سوریه، جنگ طلبی علیه روسیه، زیرپا گذاشتن حقوق زندانیان در گوانتانامو، و حملات جنایتکارانه با هواپیماهای بدون سرنشین DORNE  در کشورهای متعدد، از آن جمله است. کمتر کسی است که بداند که بودجه پنتاگون در دوره اول رئیس جمهور اوباما  بیشتر از چهار سال اول  جورج دبلیو بوش بوده است.

علاوه بر آن کلینتون مدافع سیاست های هشت سال گذشته اوباما بوده است. ولی حتا جنگ طلب تر از اوباما است. اوباما یکی از اشتباهات بزرگ خود را درگیری در لیبی می داند که کلینتون به عنوان وزر خارجه معمار اصلی این تجاوز بود.

او یک حامی جانانه و کورکورانه از جنایات جنگی اسرائیل در فلسطین و جاهای دیگر نیز هست، از حمله به کشورهای مسلمان، و اشغال آن ها ابایی نداشت.

یکی از اهرم هایی که حزب دموکرات بر علیه ترامپ استفاده کرد، ترساندن مردم از آمادگی به کار بردن سلاح اتمی توسط او بوده است. ولی بیل کلینتون رئیس جمهور دموکرات سابق و همسر خانم کلینتون فرصت تاریخی خلع سلاح اتمی را بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی در سال های ۹۰ میلادی نه تنها از دست داد، بلکه با آن فعالانه مخالفت کرد. این بیل کلینتون بود که بر خلاف قولی که ریگان به گورباچف برای عدم گسترش ناتو داده بود، ناتو را تا مرز روسیه گسترش داد. باز هم این بیل کلینتون بود که یوگسلاوی و افغانستان را بمباران کرد و “سیاست دخالت نظامی انسانی” را اختراع و اجرا کرد. علاوه بر آن هیلاری کلینتون هیچ اعتراضی به گسترش تریلیون دلاری برنامه نوسازی هسته ای اوباما نکرد.

محیط زیست

ترامپ منکر تغییرات اقلیم و جوی توسط بشر است و در این رابطه می خواهد به استفاده منابع فسیلی انرژی ادامه بدهد.

ولی آنچه که کمتر کسی می داند این است که حزب دموکرات در جلسه اخیر خود هر نوع پیشنهادی را برای دور شدن آمریکا از مصرف سوخت های فسیلی برای نجات محیط زیست رد کرد.

هیلاری کلینتون هیچ علاقه و نقشه برای نجات جهان از تهدید اتمی و تغییر جوی نداشته است و ندارد. کلینتون در زمانی که وزیر امور خارجه بود، از خط لوله نفتی کیستون(Keystone XL) که مضر محیط زیست است، پشتیبانی کرد (هر چند که در دوران انتخابات زیر فشار سندرز مجبور شد که این حمایت را کمرنگتر کند).

حقوق کارگران و زحمتکشان

یکی از هدف های ترامپ تضعیف نفوذ از پیش ضعیف شده اتحادیه ها در محلات کاری است.

ولی بیل کلینتون نامزد حزب دموکرات  درسال های ۹۰ میلادی تحت نفوذ (NAFTA) با انتقال بسیار از کارخانه ها و مراکز تولیدی به مکزیک، حدود یک ملیون کارگر و کارمند را بیکار کرد. هیلاری کلینتون هم موافق معاملات تجاری آزاد، مانند NAFTA و  TIPP بود.

همچنین حمایت هیلاری کلینتون از همکاری ترانس پاسیفیک (Trans-Pacific Partnership) برای تامین منافع سرمایه گذاران شرکت های بزرگ چند ملیتی هیچ تردیدی بجا نمیگذارد که اگر او رییس جمهور می شد کارخانه ها و مراکز تولیدی بیشتری به کشورهای مجاور با نیروی کار ارزان و بدون حق تشکل کارگران، انتقال داده می شد.

علاوه بر آن دموکرات ها با وجود قول دادن در دوران انتخابات دولت اوباما هیچ تلاشی برای تصویب قانون (EFCA)  لایحه یی که حقوق تشکل کارگران را با شروط فراوان تا حدی تضمین می کرد و  امکان جریمه کردن کارفرمایانی را که علیه کارگران عضو اتحادیه تبعیض قائل می شوند را می داد، نکردند.

حزب دموکرات می توانست قانون حداقل دستمزد ۱۱ $ را به تصویب برساند. اما این قانون نیز برای نمایندگان دموکرات دو مجلس از اولویت بر خوردار نبود.

جای تعجب نیست که خانم کلینتون حتا زمانی که مجبور می شد برای راضی کردن جناح “چپ” حزب دموکرات از حقوق اجتماعی صحبت کند، با نام بردن از حقوق کودکان و زنان و با کاربرد جملات کلی بدون محتوای طبقاتی بسنده می کرد.

 نابرابری

در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون نابرابری اجتماعی و اقتصادی به طور چشم گیری در آمریکا  رشد کرد. در این دوران ثروت یک در صد ثروتمندان جامعه افزایش ۱۵۰ در صدی داشت. زیر عنوان  “مبارزه با مواد مخدر” جوانان سیاه پوست به طور نامتناسبی در مقایسه با سفید پوستان مصرف کننده مواد مخدر به زندان ها انداخته شدند و خانواده های سیاه پوست بسیاری با از دست دادن سرپرستان خود فقیر تر شدند. فقط در سال ۲۰۱۵ در دوره دوم ریاست جمهوری اوباما پلیس ۱۰۲ سیاه پوست غیر مسلح را کشت. این رقم تقریبا برابر با۴۰ درصد از کشتگان توسط پلیس است، هر چند که سیاه پوستان فقط تقریبا ۱۳ در صد افراد جامعه را تشکیل  می دهند.

نابرابری در دوران ریاست جمهوری اوباما از تمام قرن گذشته بالا تر بوده است. به گفته اقتصاددان امانوئل سائز، بین سال های و ۲۰۰۹ و ۲۰۱۲، ۹۵ درصد از درآمد به دست آمده در کشور، نسیب یک درصد ثروتمند شد. خانواده متوسط آمریکایی ولی بین سال های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۴ شش درصد فقیرتر شد.

 خط مستقل “سوم” پارلمانی یا مردمی

دموکراسی بورژوازی به ظاهر بر ایده یک رای- برای-هر نفر استوار است ولی در واقع این دلارهاست که تعیین کننده میزان رای است. بورژوازی با مصرف میلیاردها دلار و با تسلط بر رسانه های گروهی و با اجیر کردن “دانشمندان” علم آمار، سیاست و تبلیغات و روانشناسی و جامعه شناسی  کنترل نسبتا کامل آنچه را که از صندوق رای بیرون خواهد آمد را دارد. نظام انتخاباتی امریکا طراحی شده است تا از ورود جدی “خط سومی ها” به میدان مبارزه  پارلمانی جلوگیری کند.

نظام انتخابات آمریکا به طوری طراحی شده است که به احزاب خارج از حوزه اصلی طرفداران سرمایه داری میدان نمی دهد. کل نظام انتخاباتی بر محور و برای تقویت نظام دو حزبی ساخته و پرداخته شده است. یک مثال واضح می تواند برای درک و نشان دادن بطالت، پوچی، و بی اعتباری این سیستم  به ما کمک کند. به طور مثال حزب سوسیال دموکرات سوئد در انتخابات گذشته کمی بیش از ۳۰ در صد رای بدست آورد. اگر سیستم انتخاباتی سوئد مانند آمریکا می بود، می بایست حدود ۸۰ درصد صندلی نمایندگی مجلس به این حزب تعلق میگرفت!

نظام دو حزبی چنان نهادینه شده است که حتا خبرنگاران روزنامه ها و کانال های رادیویی و تلویزیونی نیازی به انعکاس نظرت احزاب دیگر را نمی بینند. چرا که بختی برای بردن انتخابات ندارند؟

بعلت قوانین ناعادلانه مناظره های ریاست جمهوری نامزد حزب ثالث باید برای دعوت شدن به مناظره از حمایت ۱۵ درصد از مردم بر خوردار باشد. قابل توجه است که بررسی حمایت۱۵  درصدی بعهده همان کانال های تلویزیونی و دستگاه های آماری نامزدهای دموکرات و جمهوری خواهان است.

در مقایسه با وضع نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه، قوانین محدود کننده احزاب “مزاحم” به طور غیر دموکراتیک، نامزدهای احزاب ثالث در انتخابات را مجبور  به جمع آوری امضای تعداد بیش تری از واجدان شرایط رأی می کند.

هزینه شرکت در انتخابات از طرف احزاب ثالث بحدی است که بودجه بسیاری از نامزدهای این احزاب همان روزهای نخست پایان می یابد. در صورتی که نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه از دست و دلبازی دوستان ثروتمند موسسات مالی و شرکت های نظامی- جنگی تا آخرین لحظه بهره مند هستند.

ولی با همه این وجود امکان تشکیل خط “سوم” پارلمانی وجود داشت هر چند که  شرایط تحقق این امکان بسیار سخت  بود.

برنی سندرز با بیان رنج طبقه کارگر و زحمتکشان از بحران مالی و غنی تر شدن ثروتمندان در دوره رقابت برای نامزدی حزب موجب ترس و وحشت در  دستگاه اداری حزب و امید و آرزو در بدنه مردمی حزب شد. دستگاه اداری و پر قدرت حزب دموکرات در مقابل یک چالش شگفت انگیز ایستاده بود. و بهمین دلیل بعد از افشای حمایت پنهانی اداری و مالی رهبری بوروکرات حزب دموکرات از نامزدی خانم کلینتون بسیاری از مترقیان امیدوار  بودند که سندرز به سمبل “جریان سوم” بدل شود. ولی متاسفانه اینطور نشد.

مترقیان مایل بودند که به نامزد “حزب سبز” که از احزاب سبز اروپا “چپ”تر است رای بدهند. و بهمین خاطر این فعالان مدنی و گروه های کوچک سوسیالیستی از سندرز بخاطر طرفداری از کلینتون دلگیر بودند و هستند.

خانم جیل ستین، (Jill Stein) نامزد “حزب سبز” نیز خیلی تلاش کرد که تا سندرز را متقاعد به یک برنامه کار (platform) مشترک کند. ولی موفق نشد بر مصلحت گرایی (pragmatism) سندرز غلبه کند. سندرز که بختی برای پیروزی خانم ستین نمی دید، معتقد بود که با ریختن آرای خود به صندوق کلینتون میتوانست  سیاست او را به “چپ” بکشاند. سبز”های آمریکا هر چند که نامی از سوسیالیسم نمی آورند خود را ضد سرمایه داری می دانند و اتحاد با سوسیالیست ها را قبول دارند. ولی بزرگترین نقطه ضعف “سبز”ها عدم اعتقاد و توانایی  سازماندهی توده ای و تشکیلاتی است. بنابراین حتا اگر این امر به وقوع می پیوست “سبز”ها کار بزرگتری بجز وصله کردن لاستیک پنچرشده نظام سرمایه داری نمی توانستند انجام بدهند.

می توان علاوه بر ایجاد تشکیلات کارگری و صنفی، انجمن های مدنی و اجتماعی با مبارزه متشکل به قانون گذاران فشار آورد تا با تغییر نظام انتخاباتی به یک سیستم نمایندگی تناسبی تعداد معینی از صندلی های مجلس را نسیب احزاب ثالث کند.

ولی احتمال این تغییر بسیار کم است بجای ان باید ترقی خواهان اعتقاد به نظام پارلمانی را کمتر و اعتماد به مردم و سازماندهی توده ای را بیشتر کنند. بهمین خاطر “چپ” رادیکال  استدلال می کرد و می کند که می توان با اتحاد گسترده طرفداران سوسیالیست ها و با ایجاد حزب مستقل کارگران با سیاست مستقل کارگری، به سیاست تراژیک انتخاب بین “بد و بدتر” در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان داد.

بنا بر این کار درستی که ترقی خواهان می توانند و باید انجام بدهند، سازماندهی مردم علیه کل سیاست های سرمایه داری با ایجاد جبهه گسترده مستقل و تشکیل “راه سوم” است.

بحران و رکود اقتصادی طولانی مدت کنونی روحیه مقاومت و مبارزه را برای گسست از نظام دو حزبی بورژوازی را در میان مخالفان جدی سرمایه داری و طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  تقویت کرده است. روشنفکران “چپ” با چشم عقل خود دیدند و  زحمتکشان با شکم گرسنه خود حس کردند که راه حل دموکرات ها و جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلی خود یکسان و مشابه است. هر دو حزب سرمایه داری بیش تر نگران منافع دوستان خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و موسسات مالی و بانکی هستند تا بیکاری کارگران و گرسنگی ناداران.

به خصوص رهبران  بوروکرات اتحادیه های کارگری با پشتیبانی طولانی و بدون قید و شرط از حزب دموکرات طرفدار سرمایه داری، با خیانت به منافع کارگران و زحمتکشان از ایجاد یک حزب مستقل کارگری جلوگیری کرده اند. این تسلیم طلبی در میان گروه های اجتماعی مترقی و تشکیلات فمینیست ها، سیاهان و آمریکالاتینی ها  نیز دیده شد و می شود. این گروه ها نیز تخم مرغ خود را در سبد سیاست گندیده دموکرات ها گذاشتند.

چند نمونه از تاریخ

مطالعه  تاریخ نشان میدهد که حتا در آنجا که ترقیخواهان برای جلوگیری از قدرت گرفتن نازیسم و جنگ طلبان به انتخاب “بد” تن در داده اند و از  این انتخاب راضی بوده اند اینکار ضرورتا و لزوما موجب توقف نازیسم و جنگ طلبی نشد.

در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۳۲  آلمان اکثر مردم مترقی توافق داشتند که هیتلر از هیندنبورگ به مراتب بدتر است. سیاست SPD (حزب سوسیال دموکرات)  بر این بود که برای جلوگیری از قدرت گرفتن هیتلر باید به هیندنبورگ رای داد. در نتیجه هیندنبورگ انتخابات  را با  ۵۳ درصد آرا برد. و  SPD فکر می کرد که خطر فاشیسم بر طرف شد.

ولی هیندنبورگ در یک تصمیم سرنوشت ساز و در نتیجه یک معامله سیاسی در ژانویه سال ۱۹۳۳ آدولف هیتلر را به عنوان صدراعظم منصوب کرد. بعد از دو ماه هیتلر هیندنبورگ را مجبور کرد که تا به رهبران نازی ها قدرت و اختیارات دیکتاتوری بدهد.

در انتخابات ۱۹۶۴، لیندون جانسون (Lyndon Johnson) وعده داده بود که به دخالت ایالات متحده در ویتنام پایان دهد، در حالی که گلدواتر (Goldwater) از ادامه جنگ و حمایت از جنگ طلبان صحبت می کرد. بسیاری از “چپ”های ضد جنگ که باور به راه سوم و سازماندهی اعتراضات مردمی نداشتند، برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن گلدواتر جنگ طلب به جانسون رای دادند و او انتخاب شد. یکی از اولین اقدامات سیاست خارجی آقای جانسون گسترش جنگ به طور چشم گیری علیه مردم مبارز و جنبش ضد استعماری ویتنام بود. این یعنی عدم درک زیر بنای طبقاتی این دو حزب طرفدار سرمایه داری و عدم درک خصلت امپریالیستی نظام سرمایه داری آمریکا. همان طور که تاریخ نشان داد عاقبت نیکسون یک رییس جمهور جمهوری خواه زیر فشار دائمی و روزانه مردم آمریکا مجبور به امضا قرارداد صلح با ویتنام شد.

دلایل مدافعان انتخاب “بد”

مطالعه و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان بویژه برای ما ایرانیان که دائم با معضل انتخاب بین وبا و طاعون درگیریم واجب و ضروری است. یکی از مهم ترین استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که تحریم کننده شرکت در انتخابات مانند تماشاگریست که در زمین بازی نیست و در برد و باخت هیچ نقشی ندارد. این استدلال زمین بازی را به “ورزشگاه” مهندسی شده قدرت مندان محدود میکند و جهان بزرگ و پر تلاتوی و پر جنب و جوش خارج از “ورزشگاه” را نمی بیند و یا به ان باور ندارد. با برجسته کردن نقش چند بازیکن برچین شده نقش بزرگ توده های ملیونی را از یاد میبرد.

یکی دیگر از استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که رای دادن به احزاب ثالث که شانس پیروزی ندارند، “به هدر رفتن” رای است.

واقعیت این است که رای دادن به یک شخص ثالثی که ممکن است از اکثریت برخوردار نشود، هدر دادن رای نیست. اما باید گفت که رای غیراصولی دادن، به هدر رفتن رای است نه رای دادن به یک شخص ثالث.

هدف رای گیری فرصتی است برای رای دهنده تا نظر خود را در باره چگونگی اداره کشور به نمایش بگذارد. اگر این رای دهنده همیشه برای جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” به “بد” رای بدهد، هیچ وقت قادر نخواهد شد که نظر واقعی خود را بیان کند. چون که همیشه در چرخش دور باطل جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” در مقابل “بد” درگیر است.

وقتیکه این شخص رای خود را بر خلاف  باورهای شخصی و سیاسی خود به صندوق “بد” انداخت همزمان اعتقاد به تغییر اوضاع را هم از دست میدهد. و همچنین به حزب “بد” یک نشان و علامت تسلیم شدن میفرستد. تا “قیامت” در تله حزب “بد” اسیر و گرفتار است چرا که حزب “بد”  میداند که او همیشه برای جلوگیری از “بدتر” به او رای میدهد. و مزید بر ان حزب “بد” دلیلی برای تغییر سیاست خود نمی بیند. فقط تا آنجا تلاش می کند که یک کمی از “”بدتر” “کم بدتر” باشد.

همزمان این شخص با قبول و تن دادن به قوانین بازی هیچ وقت توانایی و شوق تغییر آن را نیز نمی یابد. از این رو رای دادن به “بد”، پیام “بدی” به “بد” و دیگران می فرستد. پیام تسلیم و عدم باور به تغییر، پیام سازش دائمی بدون افق. با این کار او به حفظ وضعیتی کمک می کند که می گوید و مدعی است که از آن متنفر است!

در ثانی اگر ما پیش فرض هدر رفتن رای را قبول کنیم بنابراین رای دادن به نامزد بازنده هم به نوعی هدر دادن رای است. اگر سنجش های انتخاباتی بخت یک نامزد را میان دو نامزد کمتر ارزیابی کنند، پس رای دادن به نامزدی که بخت برندگی او کم است، هدر دادن رای است.

با این استدلال وارد شدن سندرز در رقابت برای نامزدی حزب دموکرات هم بیهوده بود. ولی ما می دانیم که بیهوده نبود و این کار به پرچم ابراز احساسات اعتراضی بسیاری بر علیه نارسایی سیاست های “راست” موجود حزب دموکرات تبدیل شد.

استدلال سوم طرفداران انتخاب “بد” مربوط به نتیجه انتخابات است که در صورتی که “چپ”ها به “بد” رای ندهند و “بدتر” برنده شود، مسئولیت به قدرت رسیدن “بدتر” به دوش “چپ” است. بسیاری از دموکرات ها از همین الان شروع به شستن گناهان خود کرده اند و شکست نامزدشان را دلیل سیاست “خط سوم” بعضی از “چپ”ها می دانند. باید تاکید کرد که پیش بینی همه جانبه اثرات  یک انتخاب و یا یک عمل و سبک و سنگین کردن نتیجه آن در مقابل هم غیر ممکن است.

ولی این پیامدگرایی  (Consequentialism) استاندارد ناقص و غیر کاربردی است. به ویژه این که پیامدگرایان دائما لحظه ای، مقطعی ای و کوتاه مدت فکر می کنند. و هیچ وقت حاضر نیستند که موضوع اصلی بحث متمرکز به روی پیامدهای دراز مدت انتخاب همیشگی “بدها” شود.

اگر فقط به پیامد (consequence) عمل فکر کنیم، این به این معنا است که عمل های نادرست که می تواند ما را برای رسیدن به نتیجه مورد نظر ما کمک کند، قابل توجیه است. یعنی هدف وسیله را توجیه می کند. اگر هدف های والا و درست، توجیه کننده کاربرد وسیله نادرست نیست، پس چرا این کار در هنگام رای دادن درست است؟

بعلاوه اگر ما پیش فرض این استدلال را قبول کنیم پس حق ماست که به کسانی که به آقای روحانی رای داده اند بگوییم که آنها در جرم او برای گماردن جنایتکاری چون حجت الاسلام پورمحمدی -که به ارتکاب  جنایت خود افتخار میکند- به سمت وزیر دادگستری شریک هستند.

هنگامی که طرفداران انتخاب “بد” از “چپ”ها می خواهند که میان “بد و بدتر” “چپ”ها بنفع “بد” کنار بروند و مانع پیروزی  “بد” نشوند. باید از خود آن ها پرسید که آیا  این سیاست ارعاب که از “چپ”ها می خواهد مطیعانه عمل کنند، تاکنون نتیجه ای به جز آن چیزی که خودشان برای جلوگیری از آن به “بد” رای داده اند نسیب آن ها کرده است؟

اگر ما همیشه به تکرار انتخاب بین “بد و بدتر” بسنده کنیم، چیزی هم بیش از آن که تاکنون نسیب ما شده است به دست نمی آوریم. به عبارت دیگر، اگر ما خواهان تغییر هستیم، پس باید اول بکوشیم، درک کنیم که باید کدام شرایط را در عملکرد خود ایجاد سازیم، و سپس به آماده کردن شرایط عینی و ذهنی این تغییر بپردازیم.

در خاتمه باید اضافه کرد که وقتی که بحث های اجتماعی- اقتصادی، سیاسی و فلسفی  در نهایت به بحث  انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” تقلیل مییابد و ختم می شود، دیگر اصلاً  چه لزومی به تفکر به روی مقولاتی چون “استثمار”، “امپریالیسم” و غیره وجود دارد؟ آیا ما با انتخاب همیشگی و ابدی “بد” مشروعیت وجودی خود و اعتبار سیاسی خود را در میان توده ها از دست نمی دهیم؟

نتیجـه

بورژوازی براوردن و عملی کردن تمایلات، آرزوها، شهوات و خواستهای فردی را “باارزش” میداند حتا اگر با مصالحات عمومی در تضاد باشد. فردگرایی که بقول مارکس با خودخواهی یک فرد متفاوت است در مرکز دایره نظریه اجتماعی بورژوازی است. و این مرکزیت فردیت که بورژوازی با پررویی به نظام بیولوژیکی انسان مرتبط میکند و  با این که آنرا به قبای زیبای اخلاق تزیین میکند در واقع دلایل اقتصادی و اجتماعی دارد و برای پوشیدن چهره زشت نظام بهره کشی  و تامین منافع طبقات فوقانی است. مطالعه تاریخ ولی به ما نشان میدهد که فرد همیشه عضو یک گروه بزرگتر از خود بوده است. دوران پیش از تاریخ مدرن بشری و قبل از شیوه تولید سرمایه داری نشانگر نقش خانواده و قبیله بعنوان واسطه حس و شناخت فرد از خود بوده است. بنابراین ادعا بیولوژیک بودن فردگرایی هم ادعایی ست پوچ. فقط با ظهور سرمایه داری است که فردیت به منظور رسیدن به اهداف شخصی خود، به عنوان ضرورت خارجی در مقابل روابط اجتماعی بین مردم قرار میگیرد.

بنا براین در جهانی که بخاطر این فردگرایی از شکاف طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی ناعادلانه گسترده  رنج می برد، صحبت از دموکراسیِ فرا طبقاتی بی معنی است. تا زمانی که جامعه طبقاتی پا بر جاست دموکراسی در کلیت آن در خدمت تامین منافع و اهداف طبقات حاکم آن است. بنابراین حداقل کسانی که ادعای مارکسیست بودن دارند، باید بدون کم بها دادن به ارزش وجود دموکراسی بورژوازی در جامعه و مبارزات پارلمانی از محدودیت ها و نابسنده بودن و کم ظرفیتی قابلیت کشش آن آگاه باشند و تمام سیاست های روز و آینده خود را بروی ارابه خر لنگ دموکراسی بورژوازی سوار نکنند. باید یادمان باشد که دستگاه اداری و دولتی با وجود استقلال نسبی در تعیین سیاست های اقتصادی- اجتماعی کلان زیر نفوذ طبقات حاکم بورژوازی است. و در نهایت در این زمینه ها این سیستم است که رییس جمهور را رهبری می کند و نه بر عکس.

چشم انداز و انتظار تغییر مثبت، اگر نام رییس جمهور بجای ترامپ کلینتون بود وجود نداشت. تصور اینکه ترامپ (و یا خانم کلینتون اگر رییس جمهور میشد) بتواند مستقل و بدون نفوذ و دخالت بورژوازی نظامی، تجاری، مالی، بورژوازی بخش انرژی  و نمایندگان و دست نشاندگان اداری شان همچون پنتاگون، سیا، وال ستریت، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، اتحادیه کارفرمایان و غیره عمل کند تصوری است غیر واقعی و غیر علمی.

شرکت به نفع یک حزب بورژوازی  در انتخابات طراحی شده و غیر عادلانه‌ که با حیله گری تمام عیار و با اتکا به کمک های مالی و رسانه ای بر ضد زحمتکشان هدایت می شود، بنفع جنبش نیست. ورود به صحنه چنین بازی ای، به آن رسمیّت و مشروعیت می دهد، بدون آن که کوچک ترین شانسی‌ برای تغییر اوضاع وجود داشته باشد.

این طور تلقین می شود که ترقی خواهان چاره ای جز انتخاب میان “بد” و “بدتر” ندارند. بدین ترتیب طبقات بورژوازی ترقی خواهان را وا می دارند که جز صحنه بازی محدود انتخاباتی آن ها امکان دیگری را نبینند. نباید دائماً تلقین و تبلیغ کرد که راه حل دیگری به جز وارد شدن به بازی باطل و بی‌ پایان انتخاب میا‌‌ن “بد” و “بدتر” وجود ندارد!

طبقات حاکم با علم به این موضوع، صحنه بازی را کوچک تر و ورود به آن را سخت تر می کنند و قوانین آن را به نفع خود دائما تغییر می دهند. بدین ترتیب، آن ها ترقی خواهانی را که به این بازی تن در می دهند مجبور به تقلیل سطح مطالبات به حد مجاز می کنند. راه این نیست که دائماً سطح مطالبات مردم را به حدی که مجاز است تقلیل داد. نتیجه ی این بی اعتقادی به نیروی مردمی و جنبش های توده ای بی‌ عملی و حفاظت کلی از نظام سرمایه داری است.

یک فرد مترقی نباید خود را در محدوده تنگ انتخاب میان “بد” و “بدتر” محبوس کند، چون که این انتخابی بدون افقِ واضح است.

برعکس تاریخ انتخاباتی جهان ثابت می کند که رای دادن به حزب ثالث دو حزب غالب را مجبور به انطباق و وفق دادن به شرایط می کند. آن ها برنامه ها و سیاست های خود را در دور بعدی به منظور جلب آرایی که به حزب ثالث داده شد، تغییر می دهند و این کار در مجموع موجب رادیکالتر شدن احزاب میانه می شود.

حزب دموکرات آمریکا بجای درون نگری و بازبینی در سیاست راستگرای خود همراه با از خود سؤال و انتقاد کردن، بار اصلی شکست خود را می خواهد بدوش “چپ”هایی بگذارد که به کلینتون رای نداده اند. و حزب دموکرات این طور وانمود می کند که “چپ”ها با این کار خود به منافع زحمتکشان ضربه زده اند. ولی شواهد کمی  در دهه های اخیر نشان دهنده اولویت دادن فقرا و کمک به توده های محروم و زحمتکش در برنامه های اجرا شده و عملی حزب  دموکرات دیده می شود. بر خلاف ادعای بوروکرات های حزب دموکرات  فقط ایجاد یک خط مستقل و تدارک و سازماندهی  یک قیام عظیم مردمی می تواند اوضاع اسفبار زحمتکشان را تغییر دهد. بوروکرات ها و ثروت و نام جویان حزب دموکرات هرگز متعهد به کمک به فقرا و زحمتکشان نبوده و نیستند.

انتقال مشاغل، کاهش مشاغل، از بین بردن محیط زیست، فروش تصمیمات سیاسی- مالی به وال استریت، رشد زندان ها،  حمله به حقوق بشری شهروندان و مهاجران و پناهندگان، کشتن شهروندان سیاه پوست، عدم معالجه زحمتکشان بیمار به خاطر فقر؛ دقیقا برای جلوگیری از همه این اتفاقات بود که مترقیان آمریکایی را در دوره گذشته واداشت تا به آقای اوباما رای دهند. ولی “پاداش” این تصمیم دقیقا اجرای همان اتفاقات توسط آقای اوباما بود. انگار اوباما برای تشکر از زحمتکشان برای اعطا کلید کاخ سفید به خود اجرای برنامه ضد زحمتکشان را واجب دید. این سرنوشت نسیب  مترقیان و زحمتکشان آمریکا شد، چرا که آنها اختیار خود را در کف دست “بد”ها گذاشتند و به “بد”ها اجازه  دادند که سخنگوی شان باشند. اوباما می رود، ۵٠ سال محا صره اقتصادی کوبا باقی است، اوباما می رود، زندان گونتانو باقی است و بخشی از سرزمین کوبا زیر سلطه استعماری آمریکا، اوباما می رود، بنِ هلن در زندان است و دچار بیماری سرطان سینه، مانین زیر فشار شرایط وحشتناک زندان انفرادی دو بار دست به خودکشی زده است، ابوجمال با بیماری ویروس کبد که در زندان دچار شده است، دست بگریبان است، آسانش زندانی است و و و.

“چپ” بجای مصرف کردن انرژی برای انتخاب یک دموکرات بهتر از هیلاری باید به سازماندهی جنبش مردمی و تمرکز به کارهای غیر پارلمانی فکر کند. باید با قوی کردن دموکراسی مستقیم، دموکراسی انتخابی را که به نمایندگان برای مدت تقریبا زیادی اعطا می شود زیر سوال برد.

باید با احترام به دموکراسی موجود توضیح داد که این دموکراسی ناقص است دموکراسی وقتی ارزشمند است که شامل حقوق دموکراتیک نیز بشود، حق کار، حق مسکن، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت در محل کار با ایجاد دموکراسی اقتصادی و دموکراسی مستقیم در محلات کاری. سندیکاها واتحادیه های سالم بخش کوچکی از اینکار را انجام می دهند ولی این اصلا کافی نیست. نهاد دموکراسی وقتی معنادار است که گستره ان تمام عرصه جامعه بخصوص عرصه اقتصادی را شامل شود.

تنها ایجاد یک اتحاد گسترده “چپ” با برپایی سیاست مستقل زحمتکشان و تمرکز به تقویت اعتراضی جنبش از پایین می تواند تا کمی نجات بخش وضع موجود و مرهم زخم های عمیق و باز بی چیزان باشد. فقط آگاهی‌ دادن و متشکل کردن و سازمان دادن اعتراضات مردم استکه می تواند نجات بخش باشد. باید دوباره دوران پر جنب و جوش جنبش کارگری بر علیه استثمار را زنده کرد.

باید زحمتکشان را حول مسائل روزانه ای که فکر آنها را مشغول کرده است سازماندهی داد و همزمان ارتباط این مسائل و مشکلات را با نظام سرمایه داری روشن کرد. باید با پیروزی در مبارزات انی و حل مشکلات روز ترکیب و پیوند دیالکتیکی ان را با مبارزه درازمدت برای سرنگونی نظام سرمایه داری نشان داد.

باید با شنا کردن بر خلاف جریان آب و با اصرار بر براورده شدن آرزوهای “رویایی” به همه توضیح داد که میتوان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز توزیع و تقسیم کرد. باید توضیح داد که رشد و شکوفایی ما به طور مستقیم بستگی به این دارد که چه شکلی و چه نوعی از جامعه با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی منجر به شکوفایی جمعی می شود.

باید با مطالعه و تجزیه و تحلیل دستاوردها و نارسایی های عملی تاریخ سوسیالیسم چالش های گوناگون را حل کنیم.

اما باید طریق برنامه ریزی درست و پیاده سازی غیر بوروکراتیک آنرا یاد بگیریم . امکان تکامل سیستم تخصصی تولید و توزیع  چطور میتواند با مصرف حداقل بوروکراسی و امکان حداقل تقلب انجام شود؟  چطور دموکراسی مستقیم در تعاونیهای کوچک را با دموکراسی انتخاباتی کلان ترکیب و مخلوط کنیم؟ چطور حفظ تنوع و گوناگونی انسانها را با عدم مازاد تولید ترکیب کنیم؟ چطور برنامه ریزان را از خطر بزرگ بوروکرات شدن نجات بدهیم؟ اینها چالشهایی بود که ما میدانیم که سوسیالیسم موجود گذشته و کنونی با ان درگیر بوده و هست.

باید با مطالعه تجربه چین و ویتنام توازن  و کاربرد درست بازار سوسیالستی را پیدا کنیم.  وقت پیدا کردن راههای چاره فقط باید یک دگم و “بایستهای ثابت” وجود داشته باشد. هر راه حلی و هر آنچه که میتواند منجر به جهانی بدون استثمار و تامین کننده سعادت کل بشر بشود مفید است.

در پایان باید اضافه کرد که تحقق هیچ یک از وظایف والای ذکر شده کار آسانی نیست. نبرد ما با تسلط کامل بورژوازی بر ارتباطات جمعی  و امکانات مالی و نظامی بیکران ان با مقایسه با امکانات قلیل ما به ظاهر به مبارزه عبث و مالیخویایی دون کیشوت برعلیه آسیاب های بادی میماند. ولی حرف آخر با توده هاست. باور کنیم این حقیقت را. میتوان چند صباحی چند نفر را تحمیق کرد ولی نمیتوان برای همیشه همه کس را گول زد.

 

 

One Comment

  1. محسن

    سیامک عزیز بسیار گویا و منطقی بود لیکن کیلاری بدتر از ترامپ است بدلیل اینکه طبقه کارگری باید وجود داشته باشد تا سوسیالیسم بنا گردد…پاینده باشی بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *