تنها حرکت آگاهانه در مسیر ضرورت تاریخی امکان را به واقعیت مبدل می کند!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۹ (۲۷ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

از زمانی که کمون اولیه جای خود را به جامعه پیچیده‌تر سپرد و ابزار و وسایل تولید اجتماعی متعلق به عده‌یی معدود گشت، استثمار انسان از انسان نیز شروع شد و طبقه های بهره کش از آن پس از هر وسیله یی برای تعمیق و پایداری سلطه طبقاتی خود استفاده کرده اند. بهره کشان با خلاقیت عجیبی در مراحل مختلف از شکل ها و روش های گوناگون برای تهدید و ترساندن مردم و ایجاد رعب و وحشت در جامعه بهره برداری نمودند. طیف وسیعی از ابزار زمینی و آسمانی برای تفهیم تغییر ناپذیری سرنوشت مردم به کار برده شد. و تحقیر و ضرب و شتم مردم همواره رمز استمرار تحکم و استبداد بوده است.

قرن ها تولید کنندگان نعمات مادی “در پى آب تیره گون خضر” با پای برهنه دویدند. و با “پیاله هاى تهى در دست” و سفره های خالی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای تسکین شکم گرسنه و انتقام از ستمگران خدایان بسیار غنی و پرتوانی ساختند و شب های دراز را با درد دل با این خدایان به سحر آوردند.

“زمان در دوّرانِ ابدىِ خویش، غلتان” و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای “چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سینه ها ریش ریش” برای رنجبران نداشت.

“فضاى سنگین زمان، جز ناله غمگنانه”ی زحمتکشان و “نعره هاى خوف انگیز جباّران، در خود نداشت”. شب طولانی بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی “از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشید، جز تیرگى چهره” و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده ها ضعیف و پشت ها  خمیده. تازیانه صاحبان انسان و مالکان زمین بسیار وحشتناک بود و قدرت تحمل درد عضلات کم. “بسیط زمین در پهنه آرزوها[] تنگ بود.”

با این همه توده های محروم و تهی دستان روزگار رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و همواره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه ی دل به دور از چشم گزمگان شب روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگلاخی و نیزه زار بود و افق رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان ها تسلیم شرایط نشدند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیشمند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسایش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سیر خود بخودی و سیر آگاهانه” را، امید و یاس را، طغیان و تسلیم را، رابطه ی میان آسمان و زمین را در اندیشه انسان دوران های گذشته بدین گونه با زیبایی واژه های شکوهمند و استه تیک بیان چکیده ی استادانه تصویر و توصیف می کند.

چشم در آسمان دوختیم، آتش افسانه هاى شیرین را

برافروختیم، هرکول را برافراشتیم،

برگى پشتش را به خاک کشاند.

آشیل را کاشتیم،

نقصان در ریشه داشت.

اسفندیار را روئین ساختیم،

تیر زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فریاد برآوردیم، رنج هامان را به یادها سپردیم، چو

ابرها در بهار، گریستیم زار زار.

اسپارتاکوس، از رم برخاست، با برده هاى بى شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنین، پرچم چرمین برافراشت، صف در صف

بیاراست، فاعلان زمین را،

لیک، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بکام، و ما

را، بهره، خون بود.

با این حال ستمگران با همه بربریت، وحشیگری، قساوت، خشونت، بی رحمی و قتل و قصابی  هرگز قادر نشدند که جلوی شورش تهی دستان و ستمدیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی پروایی که جان بر کف رهبری قیام توده ها را در مقابل ظالمان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه های برجسته آن، جنگجوی بی باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی های بزرگی دست یافتت. اسپارتاکوس و یارانش می دانستند چه نمی خواهند. ولی از آنچه که می بایست می خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن ها کمک نکرد. با این حال نه دستگاه شکنجه و آزار رومیان  و نه عدم آگاهی اجتماعی پیشقراولان جنبش هیچ کدام نتوانست مانع سرکشی و تمرد بردگان شود. چرا که تن آدمی به ضربه شلاق هم نوع خود غریب است و شعور او وی را به فکر وا می دارد که در درستی و بلامنازع بودن شرایط موجود شک کند.

از شکست اجتناب ناپذیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت معصومانه شان بیش از دو هزاره گذشته است. ولی امیدواران سعادت بشری، آنان که جهانی دگر را هم ممکن و هم لازم می دانند، با همه نامرادی های روزگار دمی از مبارزه باز نیایستادند. مبارزان امروزی دیگر تنها نیستند و بر شانه های پهن تجربه اسپارتاکوس ها ایستاده اند. پشت به شلاق کشیده شان را حس می کنند،  با آزادی طلبی آن ها پیوند عاطفی دارند، شجاعت و دلیری آنها را تحسین می کنند،  از شکست شان غمگین می شوند، و در سوگ مرگشان اشک می ریزند. ولی به این بسنده نمی کنند. همزمان برای درس آموزی به مطالعه انباشته های مبارزاتی گران بهای آن ها می پردازند، دلیل پیروزی های زودگذر و شکست های تلخ را می شناسند.

مبارزان امروزی بر خلاف نیاکان و سلف شان به ماتریالیسم  تاریخی تسلط دارند. قانون مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه ها را با همه کج و معوج رفتن های احتمالی آن می شناسند. به اطلاعاتی دسترسی دارند که اگر هنوز خاکستر آتش عشق انسانی در دل ها کاملن سرد نشده است، آنها را ناگزیر به واکنش می کند.

اگر از دسته گرگان بهره کش و مزدبگیران اداری و نظامی آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می برند و فکر می کنند و یا فکر می کنند و رنج می برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان کره زمین زیبای ما گرسنه به رخت خواب می روند و هشت نفر از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته تمامی آن ها ثروت انباشته اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، قرار گرفتن در کنار گرگان نیست؟ آیا در چنین حالتی بی تفاوتی جایز است؟

رفیق جان باخته راه آزادی و اندیشمند ما، طبری در “پیمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در محاصره “بدسگالان مردمى آزار” و زیر رگبار تازیانه شلاق دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی تفاوتی را نشانه گرفت و توضیح داد که چرا نمی توان بی تفاوت بود.

بى تفاوت نخواهم زیست، به رنج هاتان، به دردهاتان،

به خانه هاى سرد و حقیرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،

به گناه بى گناه کودکان یتیمتان،

و اشک هاى پنهان و آشکار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زیست.

به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زیست.

 

من در تفاوت تولد یافتم، در تفاوت زیستم، در تفاوت گریستم، و بى شک در تفاوت نیز خواهم مرد،

پس چگونه بى تفاوت بزیم؟

بی تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام و تحقق آنچه که ضرورت دارد.

برای فهم این موضوع ما نیاز به کاوش مقوله های دیالکتیکی “ضرورت و تصادف” داریم. مطالعه تاریخی تکامل فورماسیون های اقتصادی و اجتماعی به ما می آموزد که یک فورماسیون مشخص برای حل تضادی که در درون خود حمل می کند (در مورد نظام سرمایه داری تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید)، ضرورت می بیند که با نفی و دفع خصلت های میرا و بازدارنده خود، راه را برای یک فورماسیون جدید بگشاید. این ضرورت برخاسته از سرشت و ماهیت درونی پدیده سرمایه داری است. دیر و یا زود دانه سوسیالیسم با آب و خاک و خورشید فراهم شده از نیروی کار انسانی از شرایط مناسب رشد بر خوردار خواهد شد و به درختی تنومند بدل خواهد گشت. هر چند که فورماسیون سرمایه داری در درون خود باردار نطفه سوسیالیسم است، ولی بدون مامایی آگاهانه ما این زایش با غرق شدن در توفانی از حوادث ناگوار با مشکل بر می خورد. اگر ما آگاهانه به این دگردیسی کمک نکنیم حوادث تصادفی گوناگون می توانند سرعت این حرکت تکاملی را کند و یا حتا آنرا بطور موقت متوقف و یا به عقب برگردانند. عدم حرکت آگاهانه ما در به ثمر رساندن این ضرورت خواه نا خواه و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم به برتری نقش تصادف ها در روند ها کمک می کند.

کند کردن روند تحقق ضرورت توسط این تصادف ها هر چند در مقایسه با تاریخ بشری کوتاه و گذرا است، ولی برای عمر چندین ساله ما دائمی می نمایند و ما را به این اوهام می رساند که وضعیت موجود با ثبات، پایدار و برای همیشه تغییرناپذیر است. جباران و زراندوزان و بهره کشان به این امر آگاهند و با اشاره به این موضوع  و با هزاران دوز و کلک ریشه های یاس و ناامیدی را در دل ما کلفت تر و گسترده تر می کنند.

ولی ماتریالیسم تاریخی به ما می آموزد که پیروزی موقت کنونی سرمایه داری یک ضرورت نیست، بلکه یک تصادف است. این تصادف، این حادثه، این توقف را نباید دلیل بر باروری، حقانیت سرمایه داری و حرکت آن در مسیر تاریخ و ضرورت تاریخی دانست. این تصادف ناگزیر و اجتناب ناپذیر نبوده و نیست. این نتیجه ضروری عدم حرکت ما در جهت انجام ضرورت تاریخی است، این نتیجه عدم باور ما به این ضرورت است، این نتیجه کرختی تن و کاهلی ذهنی ماست. این نتیجه ضروری عواملی است که به طور تصادفی جلوی شکوفایی ضرورت را گرفته است. حرکت آگاهانه ما در مسیر ضرورت می توانست و می تواند راه تحقق آنچه که ضرورت دارد را در میان انواع و اقسام تصادف ها بگشاید.

ضرورت گذار صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری به سوسیالیسم، امکان نهفته موجود در این نظام است. این امکان فقط وقتی به واقعیت مبدل می شود که ما، تاریخ سازان واقعی جامعه بشری، با دست و مغز توانای خود آن را به واقعیت تبدیل کنیم. و گرنه این امکان نهفته مانند بذری می ماند که هرگز با دست توانای کشاورز در زمین بارور کاشته و پرداخته و آبیاری نشده است.

بنابراین بی تفاوتی گزینشی نیست که به انسانی کردن انسان و حرکت تکاملی تاریخ کمک کند. بی تفاوتی و تن در دادن به واقعیت موجود (سلطه بلا منازع سرمایه) یعنی نفی حرکت در مسیر انجام ضرورت تاریخی، یعنی عدم حرکت در بالفعل کردن نیروهای بالقوه موجود درپدیده ها. یعنی مجال پرواز دادن به عقاب تصادف برای تعقیب و کند کردن مسیر پرنده تکامل. یعنی کمک به نیروهای قهقرایی.

تسلیم وضعیت موجود شدن و “واقعیت پذیری” ما منجر به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) می شود که راه را برای نیروهای ترمزگر و واپسگرا هموار می کند. مسلمن این نیرو ها به این لاقیدی که ریشه در ناامیدی و مایوسی از اندیشه سوسیالیستی و عقب نشینی و زیر سوال رفتن آن دارد، دامن می زنند و آنرا به عناوین مختلف تشویق می کنند. تاریک خانه های تحقیقی و دانشگاهی بورژوازی، سوسیالیست های فکری را با درگیر کردن به مسائل فرعی، “حقوق بشری”، “محیط زیستی”، “فرهنگی” و “خیریه” از “قشون زحمتکشان” خارج و غیر فعال می کنند. هرچند که انجام همه این وظایف هم قابل ارج است و هم لازم ولی این فعالان با تزیین شکل ظاهری پدیده ها از تلاش برای تغییر ماهیت درونی و حل تضاد اصلی آن ها باز می مانند.

با این که بورژوازی بدین ترتیب موفق شده است که بخش عظیمی از نیروهای بالقوه سوسیالسیتی را خنثا و غیر سیاسی کند، نیروهای خود را بیش از پیش سیاسی و متشکل کرده است و با مطرح کردن عوام فریبانه شعارهای ما، توده ها را زیر پرچم خود گرد هم آورده است.

سال گذشته هیچ نیروی سوسیالیستی و کارگری مهم در بریتانیا باور نداشت که خروج از اتحادیه اروپا امکانی ست تحقق پذیر. بسیاری از این احزاب با “تسلیم واقع گرایانه” توده ها را به پذیرش وضعیت موجود و به اصلاح موسسات و نهادهای تصمیم گیری اتحادیه اروپا از درون دعوت می کردند. عدم باور آن ها به امکان بروز این امر موجب آن شد که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا به رهبری بورژوازی انجام بگیرد. وظیفه یی که ضرورت تاریخی آن را بردوش نیروهای سوسیالستی گذاشته بود. ولی محبوس شدن در زندان واقعیت، مسحور شدن قدرت ظاهری سرمایه، و نداشتن بال پرواز اندیشه این نیروها را عقیم کرد و در حساس ترین لحظه از انجام مسولیت بزرگ تاریخی و اجتماعی خود باز داشت. واقع بین انقلابی نه واقعیت موجود را تغییر ناپذیر می داند و نه پندار ها و آرزوهای بلند پروازانه خود را جانشین واقعیت می کند. بلکه با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و با درک ماتریالیسم تاریخی پی می برد که مادر آبستن تاریخ چه جنینی را در بطن خود حمل می کند و بدین ترتیب در آمادگی شرایط مناسب زایمان تلاش می کند.

در طول تاریخ بشری میدان رویارویی “حق” با “باطل” هیچ وقت به اندازه امروز واضح و شفاف نبوده است. صف گرگان درنده استثمار و استعمار در یک طرف عرصه نبرد و “قشون زحمتکشان” و خلق های در بند در طرف دیگر آن. طرف سومی وجود ندارد. یا در کنار انگل هایی که با تغذیه از معده خالی تهی دستان زنده اند و زالو هایی فربه که خون از بدن نحیف زحمتکشان می مکند ایستاده ایم و یا در گردان آفریندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه. تماشاگری و گریز از صف خلق یعنی در عرصه پیکار کنار دشمن ایستادن. ما باید با صداقت و بدون بازی با الفاظ زیبا ولی بی محتوا مشخص کنیم که در کجا ایستاده ایم. این کار با محاسبات کاسب کارانه فرق می کند.

صحبت بر این نیست که همه ما با جانسپاری چگوارا زمان خود شویم، هیچ کس چنین انتظاری از ما ندارد. باور به ممکن بودن انسانی کردن انسان و قربانی افسونگری ددان انسان خوار نشدن، قدم اول است. قدم بعدی این است که هر کس بر حسب شجاعت، توان، وقت، موقعیت خانوادگی و وضع سلامتی خود می تواند گوشه کوچکی از کوله بار این مبارزه را بر دوش کشد. بدین ترتیب هر کس می تواند نقشی برازنده نام انسان برای خود در این قشون بیابد. هر چقدر هم این نقش کوچک باشد. ولی  انتخابی است فعال و تغییر گرا که حرکت تاریخ را هر چند به اندک به جلو می راند و با توصیف سطحی “فیلسوف های ظاهربین” از پدیده ها و بحث های بی سرانجام “کافه نشینان” تفاوت دارد.

«در شطی که آن جنبنده تاریخ است. مشو زان قطره ها کاندر لجن ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند»!

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمی

ISBN 978-91-88005-20-5

5 Comments

  1. محترم

    آقای سیامک و فرهاد .
    منظورتان از این همه بالا و پایین رفتن ها چیست؟ نمیخواهم بگویم چرت و پرت ها که بی تربیتی نکرده باشم. شما به چه دلیل بدون ناراحتی وجدان تلف وقت برای تبلیغ افکار استالینیستی میکنید. بی خیال اینکه جرأت چاپ کردن ندارید و سانسور میکنید.

    1. آقای گرامی محترم

      ما خط اول را بخاطر جدی نبودن حذف کردیم. در مورد سوال اصلی شما .

      لطفا برای آغاز بحث نمونه بیاورید از مقالات ما که شما چه قسمتی را یا جمله ای را استالینیستی می دانید.
      ما برای بحث سازنده آماده هستیم.

      از پیش برای مدلل کردن سوال تشکر میکنیم

  2. aby

    باسلام وآرزوی سلامتی برای شما پیش کسوتان اندیشمند توده ای ٬ سیامک جان عالی بود ٬ تکرار چنین مقاله ها به مانند باران پاییزی است.

  3. siamak

    با تشکر از لطف رفقای عزیز محسن و ابی.
    رفقا لطف کنید در باره موضوعات مطرح روز آنطور که فکر می کنید برای “صفحه خوانندگان” بنویسید. مطمئن باشید رفیق فرهاد چاپ می کند.

    موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *