شب پرستان، مشت مشت بر ستاره ها رنگ شب می پاشند!
چهره ی مهربان با چشمان مصمم!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۹ (۵ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق عزیز!

من در ابتدا به طور اتفاقی تکه یی از شعر “مرداب” رفیق طبری در زندان را بدون ذکر نام شاعر در اینترنت خواندم. وقتی جمله ی “بر مرداب تن نیلوفر اندیشه می روید” را خواندم، پرسشی در مورد شاعر این قطعه در مغزم ایجاد نشد و فقط بدون مکث از خود پرسیدم که من چرا این شعر طبری را نمی شناسم و به خاطر نمی آورم؟ برای من، همچون کسی که با اثرهای گوناگون طبری آشنا بوده است، هیچ تردیدی در مورد تعلق این شعر به آن اندیشمند انقلابی نبوده است.

ولی مثل این که شما علاوه بر انتشار و تحلیل با ارزش این شعرها، با خبرگان شعر در مورد شاعر واقعی این شعرها نیز بحث و صحبتی داشته اید. لطفن اگر امکان دارد کمی در این مورد توضیح دهید!

از موافقت شما برای انتشار مقدمه به نوشتار شما متشکرم.

حیفم آمد که مقدمه یی کوتاه بر مقاله زیبای شما در باره شعر زندان ننویسم

من در ابتدا به طور اتفاقی تکه یی از شعر “مرداب” رفیق طبری در زندان را بدون ذکر نام شاعر در اینترنت خواندم. وقتی جمله ی “بر مرداب تن نیلوفر اندیشه می روید” را خواندم، پرسشی در مورد شاعر این قطعه در مغزم ایجاد نشد و فقط بدون مکث از خود پرسیدم که من چرا این شعر طبری را نمی شناسم و به خاطر نمی آورم؟ برای من، همچون کسی که با اثرهای گوناگون طبری آشنا بوده است، هیچ تردیدی در مورد تعلق این شعر به آن اندیشمند انقلابی نبوده است.

برجستگی تکه کوتاه بر مرداب تن اندیشه نیلوفری می روید،  تنها در گزینش و چینش زیبای شاعرانه واژه ها نیست؛ تنها به ابداع استعاره یی با مسما و ابتکاری بی همانند و بدون پیشینه نیست؛  بلکه افزون براین، بازتاب اندیشه دیالکتیکی است برای بیان رابطه دیالکتیکی میان زندگی و مرگ؛ میان زیبایی و زشتی؛ میان ذهن و عین؛ میان کمیت و کیفیت.

گزمگان و شب پرستان هر چند که توانستند ناله های تنِ رنجور او را در انزوای سلول نمور و مرطوب با ضربه های وحشی شلاق غرق کنند و بپوشانند، ولی فریاد نهفته شده در تک تک واژه های زندان او بسیار فراتر از آن آهی شد که در زندان خفه اش کردند. شعرهای زندان طبری چون آفتابی می ماند که با سماجت از زیر ابرهای سیاه و غلیظ محبس می درخشد. مانند غرش شیری می ماند که فضای خاموش و مرده ی غاری ژرف و دراز را می ترکاند. بسان ستاره یی است که با چشمک زدن های پیاپی تاریکی قیرگون شب را می شکافد و شب زدگان را راه می نمایاند.

 اشعار زندان طبری وصیتنامه نیست، نبردنامه است. با این اشعار، او هشداری رسا می دهد به بدسگالان مردمى آزار.

اى ژاژخایان! می دانم که برای جشن و شادمانی بر سر گور من گاه شماری می کنید و می خواهید که تن بی جان مرا همچون جام پهلوانی بالای سر خود گیرید و سپس آن را برای دادن روحیه به لشکر بی وجدان افراسیابی تان، آویزه شاخه درختی کنید. می دانم که می خواهید  ضحاک وار  شراب خون ز کاسه سر بنوشید تا سرمست از پیروزی دروغین، فریبکارانه به رقص و پایکوبی بپردازید. افسوس بر شما که فرزند رنجبران را نمی شناسید! دریغا که نمی دانید، خردمندانی که می اندیشند و رنج می برند با درد نا آشنا نیستند.

می دانم “مرا بیمار، مرا رنجور، مرا بی عار، مرا با هزاران آرزو، آه بی هیچ گفتگو، بر دار” می خواهید. ولی نمی گذارم که این تن خسته و زخمى خوراک کرکسان مرده خوری چون شما شود. تنم را چون  نان روی سفره کودکان گرسنه می گذارم. پیکرم را پرچم رزم توده ها می کنم. ولی تن ناتوان را به چانه های کفتارگونه شما نخواهم سپرد.

شما چه می پندارید که من با مرگ تن، مرده ام؟ نه! ای پلیدان تاریک اندیش! بروی “مرداب تن” “نیلوفر اندیشه” را با خون دیده آب دادم و با تربت دل جان، تا آن را برویانم و بپرورانم و سپس آن را در برگ سبز واژه ها نهان کردم و به منقار مرغ نامه بر سپردم تا این کبوتر وفادار با گذر از دریاها، کوه ها، و جنگل ها پیام مقاومت مرا به یاران من برساند.

مرا همچو گل سرخ بی برگ و بو، روی طاقچه می خواستید. ولی من گرده اندیشه را به زنبور تخیل هدیه دادم تا از روزنه باریک حجره کوچک من به  علف‌زار شما پرواز کند و به روی گل نیم پژمرده زندگی، گرده افشانی کند.

دیری نخواهد پایید که گرد اندیشه من باغچه پشت حیات خانه تان را به گلزار مقاومت بدل خواهد کرد. دیری نخواهد پایید که چوپانان هر روز با یاد من به دیدار خورشید می روند و شب هنگام با صدای من به مهتاب بدرود می گویند. دیری نخواهد پایید که غنچه نشکفته شعرمن بر لبان تازه مادران جوانه می زند و آن ها با قصه هایی ز لاله های سرخِ بهاران کودکان را نه در خواب، که بیدار و هشیار نگه می دارند.

می دانم که پیکر من دگر نیست در این روزگار و زمانی است، که رفته است از این دیار. دیگر کاروان بر من گذشته است. ولی نه با دلی نگران که با امیدی بی کران به بهارِ پر ترانه، به آسمانِ پر ستاره، به دل های مهرانگیزِ مادرانه، به افق های بی کرانه می اندیشم. هم اکنون بر فراز گور خود با خشنودی به بادبادک های کودکان بازیگوش، آزاد، سیر و بی ملال فردا می نگرم. شادم از این که کودکان هنگام دویدن پای بر مزار من می کوبند. “رَسَنی بافت کنم … تار و پودش زندهء، تا که بیدادگران، نکنندش پنبه”! چه قدر من خوشبختم!

گویا دست هایی می خواستند که پس از بیرون فرستادن زیرکانه این شعرها توسط طبری، آن را با پنهان کردن در صندوقچه زیر زمین خانه خود، و با ترفند آدرس عوضی دفن کنند و ما را از لذت شنیدن صدای دلکش مقاومتِ طبری برای همیشه باز دارند. ولی بدا به انگیزه شوم شان که ما را “آفتابی است در دیدار که مکدر نشود نگاهش”.

رفیق عزیز سیامک، شما نه تنها با مقدمه خود نگینِ سرخ شایسته ای در توصیف اندیشه ی طبری نشاندید، پرسشی اصولی و چند سویه هم مطرح نمودید!

اصولی از این رو که به گفته ی زنده یاد منوچهر بهزادی، پرسش های “امنیتی” که در ارتباط با “هویت” فرد و یا پدیده قرار دارند، باید بدون از دست دادن وقت و یدون چشم بستن بر روی هیچ یک از جوانب، پاسخ شایسته و همه جانبه بیابد. تعلق بی تردید سرودهای زندان به یک “مبارز” توده ای، صرفنظر از سراینده واقعی آن، می بایستی بلافاصله پس از رسیدن آن به سازمان حزبی در افغانستان روشن می شد. همان طور که می بایستی به این پرسش پاسخ داده می شد که سراینده اشعار کیست؟ می بایستی با تجهیز همه امکان ها و اطلاعات ممکن در آن تاریخ به این پرسش پاسخی شایسته داده می شد. چنانچه در این زمینه تردیدهایی باقی می ماند، می بایستی در طول زمان و با اطلاعات جدید تردیدها به یقین بدل می شد. انتظار می رود که چنین برخورد اصولی برای پاسخ به پرسش ها انجام شده باشد. باید امیدوار بود که در آرشیو حزب نتایج بررسی وجود دارد.

ضرورت پایبندی به اصول نقل شده از رفیق زنده یاد بهزادی، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران، اهمیت این شعرها برای شناخت چگونگی مبارزه ی توده ای ها در زندان جمهوری اسلامی است. در مضمون آن ها، تنها مبارزه ی فردی یک توده ای بازتاب نمی یابد. بلکه، برای نمونه در شعر “گریز”، موضع رهبری حزب از شرایط حاکم در زندان و کوشش برای حفظ آن چه ممکن است نیز بازتاب یافته است. بدین ترتیب می توان مدعی شد که اهمیت پاسخ به پرسش پیش، از منظر تاریخ حزب توده ایران نیز بسیار پراهمیت بوده و برخورد اصولی را به پرسش ها می طلبد! مضمون هنری اشعار که بدون تردید شکوهمندی خاص خود را داراست و همانند گل ی ابدی در «طنین غرور آمبز» موضع انسان نو در نبرد علیه نیروی کهن می درخشد، برای شناخت و درک شیوه ی برخورد اصولی مورد نظر رفیق بهزادی نقش دوم را ایفا می کند.

پیروی از توصیه مکرر زنده یاد بهزادی که در دیدارهای مختلف بیان کرد و تجربه و دانش خود را با ما در میان می گذاشت و منتقل می کرد، تنها یک خواست ذهنی او نبود. دشمن طبقاتی می کوشد مبارزات توده ای ها را به لجن کشیده و مُثله کند! برای نمونه دشمن طبقاتی می کوشد صحنه هایی را که سازمان داده، “مهندسی کرده”، به عنوان واقعیت به توده ای ها و جهان القا کند و آن را تنها سویه نبرد توده ای های در بند دستگاه سرکوبگر خود بنماید: نجات فردی خود! این یک مبارزه ی طبقاتی از “بالا”ست! تردیدی در آن نباید داشت!

در این نبرد طبقاتی از “بالا” که دشمن طبقاتی می کوشد آن را به سود منافع خود به خدمت بگیرد، القای گویا “تسلیم” و “شکستن” و “تواب” شدن رهبران حزب به توده ای ها است. به راه انداختن سازمان های موازی در برابر حزب توده ایران روی دیگر این نبرد طبقاتی از “بالا” را تشکیل می دهد. یکی از وظیفه های این جریان ها، تبلیغ غیرمستقیم برای ادعای رژیم و تبلیغ برای آن در به اصطلاح نشریات توده ای است. این که ازجمله “راه توده”ی دورغین هرازگاهی به یاد “گالیله” ایران می افتد و می خواهد جایگاه تاریخی احسان طبری را در مبارزات حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران، مخدوش سازد، پیامد این ترفند رژیم دیکتاتوری و متحدان خارجی آن است. آن ها می خواهند این واقعیت را از ذهن توده ای ها پاک کنند که احسان طبری نقش “بابک خرّمدینِ” دوران ما را ایفا کرد! مضمونی که از  بسیاری از اشعار زندان او برمی خیزد و می درخشد. این جریان ها که به انکار تعلق اشعار زنده یاد طبری به او می پردازند، در پس پرده ی “دلسوزی”، برای او نقش “گالیله” قایل می شوند که ه ا سایه آن را در شعر “مناجات” خود مطرح می کند. ترفند سکوت درباره اشعار طبری و تبلیغ موضع دشمن طبقاتی که متاسفانه به “راه توده” دروغین محدود نمی شود، همان طور که شما نیز نوشته اید، هیچ توده ای را که اثرهای او را مطالعه کرده باشد، دچار شک و تردید در باره ی سراینده ی اشعار نمی کند.

انگیزه هـا!

یکی از سویه های پراهمیت و عجیب برای نفی تعلق سروده ها به زنده یاد رفیق احسان طبری انگیزه ی افراد است در این نفی، که پرسش شما نیز به آن برمی گردد. برخی از این انگیزه ها پس از انتشار کتاب های “خاطرات” – که در اطاق نشیمن افراد تنظیم شده است -، و یا به راه انداختن سازمان های موازی در برابر سازمان حزبی، نخ نما و به آسانی قابل شناخت است.

یکی از افرادی که بلافاصله تعلق اشعار به احسان طبری را مورد تائید قرار داد، رضا نافعی است.

او در جستجوی موزیک مناسب برای متن هنگام بازخوانی اشعار، کتاب انتشار یافته توسط بهروز مطلب زاده را برای من آورد. با شنیدن مضمون اشعار و مطالعه آن تردیدی برای من در تعلق آن به احسان طبری وجود نداشت. نافعی نیز نظر من را بلافاصله مورد تائید قرار داد.

از طریق او قراری با شاعر بزرگ ایران، ه ا سایه (هوشنگ ابتهاج) گذاشته شد. در رستورانی که برای صرف غذا رفته بودیم، رفیق سایه نیز بلافاصله خود راساً تعلق اشعار را به احسان طبری مورد تائید قرار داد و گفت: «سراینده بدون تردید طبری است و یا همزاد او. همزاد نه به معنای شبیه، بلکه به معنای خود او!».

این سخن را من در کتاب دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری در زیرنویسی نقل کرده ام، بدون آن که نام گوینده ی آن را بیان کنم.

در سفر رفیق علی عمویی به خارج از کشور نیز موضع مشابهی توسط او ارایه شد. همان طور که بارها خواستار شدم و اکنون آن را تکرار می کنم، انتظار توده ای ها از همه ی رفقا آن است که در سطح مسئولیت سازمانی خود، گزارشی از مبارزات توده ای ها در زندان از خود به جای بگذارند! تاکید بر اهمیت چنین گزارش هایی برای بررسی علمی تاریخ حزب توده ایران و مبارزه ی توده ای ها بی تردید است و نیازی به تکرار در این سطور ندارد.

پس از آن که برای نافعی و دیگران قطعی شد که من با انتشار کتاب به این صورت مخالفم و به ویژه اضافه نمودن واژه هایی که از متن شعر برنمی آید هنگام دکلمه کردن اشعار پرسش برانگیز ارزیابی می کنم، او تعهد نمود از انتشار سی دی تنظیم شده، چشم بپوشد.

در کپی دستخط اشعار که در کتاب توسط بهروز مطلب زاده چاپ شده است، در پایان هر شعر محل سرودن آن ذکر شده است. تکرار این امر در بازخوانی اشعار، به کلی عجیب و غیرضروری است. امری که می تواند توسط سراینده ی اشعار به منظور دادن آدرس عوضی به دشمن در زندان انجام شده باشد، توجیه پذیر نیست. انتشار آن در کتاب و بیش از آن در دکلمه اشعار، هدفی دیگر را دنبال می کند.

بحث ها بالا گرفت. نافعی قرار دیداری با بهروز مطلب زاده در خانه من گذاشت تا شاید توافقی به دست آید. مطلب زاده اما مصمم به انتشار کتاب و دکلمه ی نافعی با اضافات نادرست به آن بود. این فرد که اکنون یکی از گردانندگان روی صحنه ی جریان “مهر” است، و در ارتباط نزدیک با علی خدایی قرار دارد، حاضر به پاسخ به هیچ پرسشی نبود. برخورد خشن او و نفی کاتگوری وار ضرورت کوشش برای شناخت سراینده ی اشعار، تردیدی در این امر باقی نمی گذارد که او در روند دستکاری تعلق اشعار به رفیق احسان طبری، نقشی پرسش برانگیز و مرکزی ایفا نموده است.

باید خاطرنشان شود که مطلب زاده، بنا به اذعان خود در پیش گفتاری بر کتاب، این اشعار را از آرشیو حزب در افغانستان دزدیده است. او می نویسد: «نسخه ریزنویس و رمزگونهء به خارج از زندان انتقال یافت و یک نسخه ریزنویس در سال ١٣۶٧ در یک ارتباط سازمانی [سازمان حزب؟] به دست نویسندهء این سطور در افغانستان رسید. من بنا به مسئولیتی که در آن زمان داشتم، بخشی از این سروده ها را همان سال ها در برنامه های روزانه رادیو زحمتکشان ایران خواندم.»

در ادامه او مدعی می شود که اشعار را گویا به طور ناگهانی و پس از سال ها «در لابلای آرشیو خود یافتم …». انتشار اشعار برای مطلب زاده، نه از سر احساس مسئولیت برای تاریخ و چگونگی مبارزه توده ای های دربند انجام شد، بلکه «حیفم آمد … آن را در اختیار هم میهنان خود قرار ندهم.» او اشعار را با مقدمه ای که در آن وقایع تحریف و فاکت ها با تغییر فاحش و دروغین ذکر شده اند، منتشر نمود.

برای نمونه، تحریف و ارایه فاکت های دروغین این ادعاست که شاعر سروده ها – که به گفته ی مطلب زاده در جنایت سال ۶۷ جان سپرده است -، توسط خانم نسرین نافعی مانند «ریگی در ته دریا» پیدا شد. این فرد که خود را ف. خاور می نامد و کپی دو دفتر شعر قبلی اش در اختیار من است، مدعی است سراینده ی اشعار است. اما هیچ اثر جدید دیگری از خود ارایه نداده است. معلوم نیست موضع مبارزه جویانه طرح شده در اشعار، چه نقشی در زندگی سیاسی این فرد اکنون داراست. او حاضر به دیدار در سفر خود به خارج از کشور و بررسی مشترک وضع نشد.

دو دفتر شعر ف. خاور با اشعار زندان احسان طبری بدون ذکر نام در اختیار آقای شفیعی کدکنی با این تمنا گذاشته شد که به این پرسش پاسخ دهد، که آیا سراینده ی هر سه دفتر شعر یک فرد است؟ آقای کدکنی در ابرازنظر خود قویاً این امکان را نفی نمود. از او پرسیده شد که آیا اجازه انعکاس دادن نظر او را داریم؟ پاسخ مثبت بود!

به نظر آقای شفیعی کدکنی، اشعار در دو دفتر شعر ف. خاور دارای مضمونی ذهن گرا و مذهبی است. در حالی که تردیدی در موضع ماتریالیستی سراینده اشعار زندان طبری وجود ندارد. لازم به تاکید است که به آقای کدکنی درباره ی تعلق اشعار به احسان طبری نکته ای بیان نشده است.

 

«شب پرستان، مشت مشت بر ستاره ها رنگ شب می پاشند»! (ا ط)

 بسیاری از «ژاژخایان دشمن کار»، ازجمله “راه توده”ی دروغین، تاکنون حتی یک سطر از شعرهای زندان زنده یاد احسان طبری را منتشر نساخته است. این در حالی است که این شعرها سال ها پیش از “فاجعه ملی” که در آن جنایتکاران جمهوری اسلامی صدها توده ای را اعدام کردند، به دست مسئولان حزب توده ایران در مهاجرت افغانستان رسید. آن هنگام “علی خدایی” مسئول سازمان افغانستان و یکی از فعالین همه کاره در حزب بود.

در عوض، این مرتد خوار صفتِ «دشمن کار»، هرازگاهی به انتشار مضمون شعر “مناجاتِ” ه. ا. سایه می پردازد که در آن تبلیغات رژیم ولایی علیه آموزگار چند نسل از توده ای ها مورد تائید قرار گرفته و شعر را به “سرمایه” آزادی هوشنگ ابتهاج بدل نموده است.

“راه توده”ی دروغین در شماره ی ۵٩٣ خود که رفیقی خبر آن را به من رساند، به تائید ادعای دستگاه های تبلیغات رژیم دیکتاتوری ولایی می پردازد و مهر تاکید بر گویا «اعتراف» رفیق احسان طبری، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران می زند. در حالی که به شهادت عبدلکریم سروش، زنده یاد احسان طبری در بند، همانند شیر ژیان، دشمنان خلق را مورد یورش مبارزه جویانه قرا ر می دهد. “علی خدایی” مرتد نمی توان از نظر و از بیان علنی شده ی سروش بی خبر باشد که ازجمله در توده ای ها، نویدنو و … نیز انتشار یافت. متاسفانه چنین تائید و تاکید تبلیغات دشمن طبقاتی درباره ی رفیق احسان طبری و دیگر رفقای رهبری حزب گه گاهی به برخی مقاله ها منتشر شده در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران نیز راه یافته که باید امیدوار بود با انتشار اطلاعات مستند تکرار نگردد.

شعرهای زندان احسان طبری که در کتاب “حماسه نبرد انسان، دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری” در توده ای ها انتشار یافت، پاسخ دندانشکنی به ادعای رژیم ولایی و مرتدان است که می خواهند او را تسلیم شده و “تواب” القا کنند.

طبری ازجمله در شعر “بر مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”، به همه ی یاوه ها درباره گویا «اعتراف» پاسخ شایسته می دهد. طبری «گالیله» ایران نیست که مرتدان می خواهند به توده ای ها بباورانند. طبری به شهادت «زخم ها»یش، بابک خّرم دین دوران ماست که خون سرخ خود را به چهره می مالد: «هرگز زخم هایم بساط عیش تان نخواهد شد. زخم هایم نشان اقتدار منست، زخم هایم سوز دیرین منست، زخم ها را شعله ور می خواهم، زخم ها را زخم تر می خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، گز شرارش یک جا، برکشد آذر گنبد پیما، کز دل تیرگی پست و بلندِ یلدا، به جهاند فردا»!

بابک خّرم دین، شبان انقلابی و رهبر دهقانان در یک جریان الحادآمیز انقلابی در پیکار با خلافت عباسی، در همان جایگاه تاریخی قرار دارد که زنده یاد احسان طبری قرار دارد. طبری این جایگاه را در شعر دیگر زندانش، «کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشاگر سپیده ی دمانند، و اولین آشیانه زمینی اشعهء خورشید» ترسیم می کند (با عنوان “به آن کس که به او می اندیشم”).

بابک خّرم دین ها مزدک ها و احسان طبری ها که سالیان طولانی «از پشتیابانی جانبازانه مردم برخوردارند، و به قول مسعودی در دل های مردم جای دارند» (ا ط، بابکِ خّرم دین، جهان بینی و جنبش های اجتماعی در ایران، ص ٢٧٩ به بعد) مغرورتر از آنند که دشمن طبقاتی بتواند سیطره خود را بر آن ها برقرار سازد. طبری این نکته را در شعر دیگر زندانش چنین ترسیم می کند: «ناکسان سرمست از بادهء فتح، ابلهانه می پندارند که جاویدند، کنون با دو صد خدعه و نیرنگ ز من انکار می خواهند، ز من بسیار می خواهند، مرا بیمار می خواهند، ترا بی یار می خواهند، مرا رنجور، مرا بی عار، مرا با هزاران آرزو – آه بی هیچ گفتگو، بر دار می خواهند، …» (اط، رنج نامهء هجران).

باید ترفند دشمنان طبقاتی و مرتدان خوار صفت را افشا و محکوم نمود. آن ها از طبری «انکار» می خواهند، تا از ما توده ای ها «انکار» بگیرند. به آن ها نباید اعتماد داشت. آن ها در خدمت نبرد طبقاتی از “بالا” قرار دارند. این “نبرد در سنگرِ” مرتدان است که آنتونیو گرامشی آن را “انقلاب منفی” می نامد. وظیفه آن حفظ سلطه هژمونی ارتجاع است. با “نبرد در سنگر” در خدمت نبرد طبقاتی از “پایین” علیه توطئه دشمن برزمیم.

در زیر سه شعر زندان احسان طبری از کتاب انتشار یافته ارایه می شود. اندیشه های دیالکتیکی در استعاره های شگفت انگیز در این سروده های زندان، در ضمن قله هایی را تشکیل می دهد که می توان به کمک آن بسیاری از جفت های دیالکتیکی را در نبرد و وحدت شان شناخت و مضمون آن ها را درک کرد. از این رو بازانتشار شعرها و اشاراتی به دیالکتیک مقولات متعدد در آن، موجه و درست است. علاقه مندان می توانند به کتاب “دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری” مراجعه کنند ISBN 978-91-88005-20-5

                          رنـج‏ نـامـهء هجـران

چشمه‏ ساران خشکید، کوه درهم پیچید، سنگ‏ ها سنگین شد، درّه‏ ها در عمقِ تنگِ خویش،  دزدانه فرو رفتند.

ابرها جنبیدند، آسمان ترکید، گوئى، چشمه خورشیدِ خاور، در نگاهى خشکید.

قارچ‏ها روئید، خزان شد، برگ‏ریزان شد، و آواىِ هزارانِ چمن، محو شد در زوزهء وحشت‏ زاى جلادان.

زمین، همه پشته گشت از کشته‏ هاى سبز، و من،  در زندگى،  مرگِ جوانى را به چشم خویش دیدم.

***

آشناىِ دیرینه من!

وقتى تو رفتى، بوى نان گم شد در سراشیب دهکده‏هاى دوردست، و کودک روستایى، به بهانه نان، چون هنوز و همیشه، گریان ماند،

و کشتزارِ پرحاصلِ میهن، در آرزوىِ تخم و شیار، حسرت بدل ماند، و خفیه‏گاه ماران شد.

دهقان هزاران ساله میهن من، بسانِ آهوىِ افتاده در دامانِ صیاّدان، ترسان و هراسان، خیره شد بر آسمان، در انتظارِ مبهمِ موعود.

در هیاهوىِ مسمومِ شهر، در تصادمِ بى وقفه آهن و دود، گرم‏تر، داغ‏ شد، غارت سرمایه و سود.

جاودانه من!

وقتى تو رفتى، جاهلان، بر جهل خویش بالیدند، ناکسان، مستانه خندیدند، عالمان، در علمِ خویش، چون خرى در گل، ماندند.

اما عاشقانت،    آه …

آنان که جامِ عشق را لاجرعه نوشیدند،

آنان که در راهت، مردانه کوشیدند،

آنان که چون پروانه‏اى در گرد شمعت، بى باک شوریدند،

جوشنِ خونینِ رزمت را جانانه پوشیدند.

چونان تک چشمه جوشانِ تاریخ، بى ذرّه‏اى تردید، جوشیدند، بسانِ حیدرِ میدان، بسانِ خسروِ مردان، خروشیدند.

***

آى!   آرزوىِ یگانه شب‏هاى تار!

آى!   خورشید بى غبار!

آى!   دریاى بى کنار!

بازآى، که زمزمه شبانه مادران، بر گاهواره کودکان، سوزناک‏تر شده است.

بازآى!

که جنگلِ سبزِ کرانه‏ات، اسیرِ دستانِ غارتگرِ بادهاىِ صَرصَر است.

بازآى!

و در قلب‏ هاى شیار خورده‏ مان، بذر سبز حیات را بنشان.

بازآى!

که پروانه‏ هاىِ رنگارنگِ بهارِ زندگى، در زمستانِ هجران یخ بستند.

تندیس‏ هاى یخین، از سردابه ‏هاى متعفن قد افراشتند.

نام‏ مان را ننگ مى خواهند، قلب ‏مان را تنگ مى خواهند، زنده‏ها را مرده مى خواهند، مرده‏ها را شلاق خورده مى خواهند.

آى! …  مرواىِ شبانه مادران نثارت باد!

بازآى!

که فریاد تره به نان نرسیده‏ها را، چه کس، جز تو، پاسخ گوست؟

بازآى!

که ما درمانده‏ ایم.

در سوکِ کدامین یار بگرییم؟

در هجرِ کدامین عاشقِ بردار،   بنالیم؟

در کدامین راغ؟

در کدامین باغ بخوانیم؟

ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند.

کنون،  با دوصد خدعه و نیرنگ، ز من انکار مى خواهند، ز من بسیار مى خواهند.

مرا بیمار مى خواهند، ترا بى یار مى خواهند، مرا رنجور، مرا بى عار، مرا با هزاران آرزو،

آه بى هیچ گفتگو،

بردار مى خواهند.

ترا مهجور، ترا بى شور، ترا در گور مى خواهند.

ترا با صد هزاران زخمِ بر پیکر، بسانِ رستمِ دستان،

که بگذشته است از هفت‏خوان بدمستان،

به چاهِ حیله شغاد مى خواهند.

کنون بازآى!

که جان، بى قرار است، غم، افزون از شمار است، دل، اندر انتظار است.

بازآى!

آى!  آرزوى یگانهء من!

دیرینهء من!

جاودانهء من!

طبری در “فراز و نشیب پیکار” (یادداشت، ص ٩۵ به بعد) نکات بسیاری را از درد و رنج و قهرمانی در نبرد علیه «سیطرهء … قوای اهریمنی» بر می شمرد و «مشکلات» نبرد را بیان می کند. او برای «آنکس که در این جاده شریف پای می گذارد» ویژگی های خاصی قایل است و مورد تاکید قرار می دهد: «آن مبارزه ای که برای برانداختن کهن صورت می گیرد و این کاری که برای ساختن نو انجام می پذیرد، یعنی آن عمل تخریبی و این عمل ایجادی که لازم و ملزوم یکدیگرند، هر دو باید به وسیله حزب یا ستاد مبارزه که مجمع رزمندگان پیشاهنگ است، با درآمیختن حداکثر اصولیت علمی با نرمش عملی، سخت گیری انقلابی با عاطفهء انسانی، تمرکز و انظباط محکم با دموکراسی و ابتکار عمومی تحقق پذیرد.» باوجود این، «مشکلاتِ»  عینی و ذهنی اجتناب ناپذیر هستند. «بغرنج و متناقص بودن خود پروسه تاریخ و دشواری رهبری، دشواری پیش بینی … نیافتن تناسب صحیح و ضرور دیالکتیک بین دو قطب متقابل و متضاد در هر لحظه ای از لحظات تکامل … [علل] تقریبا حتمی بودن خطا و شکست و گمراهی است.»

«نسج تاریخ از متقابلان بافته شده است … وظیفه عبارتست از یافتن تناسب صحیح بین قطبین متقابل با درک آنکه کدام قطب عمده است و با تکیه بر آن.» (همانجا)

                          بر مرداب تن نیلوفر اندیشه مى روید

روزگار غریبى است، تن خسته و زخمى است، لیک اندیشه چابک و چالاک، روئین تن و بى باک، مى تازد در روى خاره بیداد، با پرچم چرمینه حداد، با شور شیرین‏گونه فرهاد.

***

بر طناب حیله، حلقه ‏ها زده‏اند.

بر پیرهن چاک چاک و دریده یوسف، وصله ‏ها.

خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد.

شب‏ پرستان مشت مشت بر ستاره‏ ها، رنگ شب مى پاشند.

بر تنم زخم‏ هاى بى شمار است.

***

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخایان دشمن‏کار، اى شمایانى که اندیشه‏تان از پر مگس فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شکوه حشرات مى بینید.

هرگز زخم‏هایم بساط عیشتان نخواهد شد.

زخم‏هایم نشان اقتدار منست، زخم‏هایم سوز دیرین منست.

زخم‏ها را شعله‏ور مى خواهم، زخم ‏ها را زخم ‏تر مى خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، کز شرارش یکجا، برکشد آذر گنبد‏پیما، کز دل‏تیرگى پست و بلندِ یلدا، به جهاند فردا.

دیالکتیک نهفته در جمله معروف کارل مارکس که “درک اندیشه به نیروی مادی تبدیل می‌شود”، زمینه ی موضع مبارزه‌جویانه ی بیان شده در این قطعه است.

«روئین تن» بودن اندیشه، بیان ویژه تبدیل شدن تراوش ذهنیت، اندیشه، به واقعیت ملموس Gegenstaedlichkeit به نیروی مادی، “مادی شدن«ماده لزج و خشمالود اندیشه» (با، ١) است. دیالکتیک ذهن و عین، تبدیل آن ها به یکدیگر، جدایی ‌ناپذیری و بهم ‏پیوستگى و بهم ‏تنیدگى بى واسطه ی این جفتِ دیالکتیکى در این «نثر موزون شاعرانه»، آرى باید گفت، حتى تنها در عنوان شعر، به زیباترین و شفاف ترین شکل بیان می گردد. این، «تقطیر فلسفی- شاعرانه اندیشه مشخص»، وحدت عین و ذهن در شکل «تـرانـه هـای خـابـگـونـه» است و «با منطق مه‏آلود و شناور رویاها بیان می شود». این شیوه استادانه به کار گرفتن جفت های دیالکتیکی یکی از نکات بسیار ظریف و درعین حال دقیق برای ارزیابی شخصیت علمی- انقلابی سراینده شعرها است.

به آنکس که به او می اندیشم

«محبوب من!

نگاهم را حریصانه بر روزن تنگ خاطره ها  – که هر روز تنگ ‏تر مى شود –  مى دوزم. در رنگ افق ‏هاى دور، در سراشیب تند فروافتادن یک شب بلند، در کاکل بلند کوه ‏ها  – که اولین تماشاگر سپیده دمانند و اولین آشیانه زمینى خورشید -، در پیوست بى گسستِ تحفه تکرار، با تن خاک سراپا ایثار، در روند جارى رود، پیوسته ترا مى پویم.

گاه با خود مى گویم:

“این در براى همیشه بسته خواهد ماند؟

و هیچگاه گشوده نخواهد شد؟

و یاخته‏ هاى زمین، در انجماد این برف سنگین، عقیم خواهد گشت؟

مگر مورچگان در دهلیز نمناک و تیره زمین، توشه ابدى اندوخته ‏اند؟

آه … اگر درختان برهنه توسکا پوشش سبز حیات را، در حجم بلند ذهن خود، به نسیان

جاوید بسپرند!

و دودکش علم شده بر فرق خانه‏ها، على الدوام از کار بماند!

زخم‏ هایم را، دردهایم را، با کدامین مرهم التیام بخشم؟

سمند سرکش آرزوهاى دور و نزدیک را، با کدامین کمند در بند کشم؟

چگونه بر آتش جانسوز درونم، خاکستر سرد مرگان را بپاشم؟

ترانه‏ هایم را، و زمزمه ‏هاى خلوت دلم را، براى که بخوانم؟ ترانه‏هایم را براى که

بخوانم؟”

نـه! محبوب من، هرگز چنین نبود. من آموخته ام این را، تو نیز بدان، که بیگمان، زمان دق الباب خواهد کرد، تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندی گرم، انحناء آسمان را عاشقانه

خواهد پیمود، و آنگاه بهار مرهمی سبز بر زخم هایمان خواهد گذاشت.»

تصویر استه تیک درد و رنج نیروی نو در نبرد علیه نیروی کهن که «هنوز … دخلش ته نکشیده … [و] دوران تراژیک و فاجعه آمیز نبرد … دوران مهیب نبرد …» را به نو تحمیل می کند (یادداشت، “نبرد نو و کهن”، ص ١٣)، در “رنج نامه هجران” و در “به آن کس که به او می اندیشم” در اوج شکوهمندی «شعر ناب»ی تصویر می شود که طبری به آن به مثابه «دست افزاری» که سالیان دراز جستجو کرده، دست یافته است. …

ضرورت بهره‌ برداری از تجارب، یک خواست و آرزوی ذهنی و احساسی نیست، واقعیت زندگی بر آن حکم می‌کند که تسلیم نباید شد، یاس و افسوس را نباید به خود راه داد. فاجعه پدید آمده، فاجعه ی است در مقیاس ملی، در مقیاس کل جامعه. …

طبری در شعر “به آنکس که به او می اندیشم”، در «نثر موزون شاعرانه»ی دیگری که در زندان جمهوری اسلامی به منظور بیان خوشبینی تاریخی در ارتباط با هستی انسان و دورنمای نبرد نیروی نو خلق کرده است، دیالکتیک محتوم بودن زندگی فردی و ابدیت زندگی را تصویر می کند.

او ارتباط این دیالکتیک را با دیالکتیک مبارزه اجتماعی خطاب به توده ای هایی که بی واسطه بار سنگین نبرد طبقاتی را در بند نیروی کهن بر گوشت و پوست و روح خود احساس می کنند، نشان می دهد و با خلق استعاره استه تیک «کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشاگر سپیده دمانند، و اولین آشیانه زمینی اشعه خورشید» هستند، شکوهمندی، عظمت و سترگی خوشبینی تاریخی مبتنی بر دیالکتیک “منطقی و ضروری” را نزد این مبارزان می نماید .

همانطورکه پیش‏تر نیز اشاره شد، یکی از نکات پرقدرت مضمون خوشبینی تاریخی در شعرهای سروده شده در زندان، تکرار رابطه محتوم بودن زندگی فردی و ابدیت زندگی انسانی با روحیه ی مبارزه‌جویانه و امید به پیروزی نهایی در نبرد ترقی‌خواهی اجتماعی انسان نزد احسان طبرى است. مضمونی که ازجمله و به ویژه در قطعات “بر مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”، “تولدی دیگر”، “به آنکس که به او می اندیشم”، در ترکیبات متفاوت و به منظور نشان دادن زاویه و سویه و نماهای متفاوت خوشبینی تاریخی و مبارزه جویی مبتنی بر آن، بیان می شود.

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3681

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *