اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۲)
سردرگمی میان طرد و دنباله روی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴۸ (۳ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

(بخش دوم )

 

این یکی ذره همی پَرّد به چپ    واندگر سوی یمین اندر طلب (مولوى)

 

مقدمه

بحث هایی که این روزها در باره اصلاح طلبی روی میز گفتگو عمومی گذاشته می شود نکته های چندان تازه یی ندارند. تجربه بیش از صد ساله جنبش کارگری و کمونیستی نشان گر آن است که نکته های اصلی این بحث ها بارها و بارها در درون جنبش´انجام گرفته و تئوریزه شده است و پس از آزمایش رهنمودها در جولان عمل زندگی دوباره بازبینی و تکوین شده اند.

در نتیجه با این که نیروهای جنبش سوسیالیستی همیشه با تجدید نظر طلبی  و اصلاح طلبی (reformism& revisionism) مخالف بوده ا ند و مرزبندی مشخص داشته اند، ولی در هیچ جای جهان حتا یک نمونه وجود ندارد که کمونیست ها با اصلاحاتی که موجب رفاه نسبی روزانه زحمتکشان شده باشد مخالفت کرده باشند. نیروهای سوسیالیستی هیچ وقت آن قدر جزم گرا نبوده اند که اصلاحات را به بهانه به تعویق انداختن زمان وقوع انقلاب رد کرده باشند. هرچند که همزمان به زحمتکشان یادآور شدند که تنها راه رهایی همیشگی از بلاهای سرمایه داری سرنگونی نظام بهره کشی است.

اصلاح طلبی در میهن ما

بحث کنونی در مورد اصلاح طلبی بسیار آشفته و سر در گم است. وقتی بحث اصلاح طلبی می شود کاملن باید مشخص کنیم که آیا منظور ما از اصلاحات چه است؟ ایا منظور این است که با اصلاحات و نرمش می شود روبنای نظام را عوض کرد؟ و آیا منظور این است که که با اصلاحات و نرمش می شود زیربنای نظام را عوض کرد؟ و یا هر دو؟

اصلن اصلاح چیست و تعریف ان چیست؟ وقتی به معادل انگلیسی آن (Reform ) نگاه می کنیم، فرهنگ نامه های بورژوازی هر چند با تعریف های متفاوت در چند نقطه با هم اشتراک دارند.

تغییر در یک نهاد یا عمل به منظور بهبودی آن.

بهبود یا اصلاح آنچه که اشتباه، فاسد و نامطلوب است.

تغییر برای حالت و یا فرم بهتر؛ بهبودی با تغییر، جایگزینی و لغو.

بهبودی، به ویژه با تغییر رفتار فرد یا ساختار.

بهبودی با تغییر شکل یا حذف خطاها و سوء استفاده ها.

اصلاحات شامل تغییرات و بهبودی در یک نهاد است.

پس تعریف عمومی اصلاحات بهبودی سیستم توسط تغییر است. در اینجا صحبت از واژگونی و تغییر سیستم نیست بلکه با تغییرات مقطعی هدف بهبودی بخش فاسد سیستم است.

ولی نکته یی را که همه این تعریف ها به عمد به فراموشی می سپرند این است که چه کسی و یا طبقه یی به این نتیجه می رسد که سیستم بیمار است؟ چه کسی و یا طبقه یی بیماری را تعریف می کند؟ چه کسی و یا طبقه یی راه بهبودی سیستم را نشان می دهد؟ چه کسی و یا طبقه یی تغییرات لازم را تعریف و و با چه دارو و درمانی به اجرا می گذارد؟

همان طور که می بینید مفهوم اصلاحات دارای بار طبقاتی است.

زحمتکشان و مردم تهی دست اروپا سال هاست که به ریاضت کشی محکوم شده اند چرا که طبقه های حاکم به این نتیجه رسیده اند که سیستم بیمار است و و نیاز به اصلاحات دارد و تنها راه درمان این بیماری در تغییر بنیادی سیستم نیم بند رفاهی با تخریب تامین اجتماعی، پایین آوردن حقوق بیکاری، کاهش هزینه بهداشتی، بالا بردن سن بازنشستگی، پایین آوردن سطح حقوق بازنشستگی و … امکان پذیر است. همه این بدبختی ها را با چکش زرین اصلاحات بر سر زحمتکشان اروپا فرود می آورند و در این حال این طور وانمود می کنند که سیستم بیمار برای سلامتی به تخفیف مالیات سرمایه داران و پاداش های هنگفت مدیران کلان بانکی نیاز مبرم دارد.

بدین ترتیب ما برای درک درست اصلاحات در این نوشتار هم به تغییرات مسالمت آمیز در شیوه اداری- حکومتی (روبنا) به معنای آزادی بیشتر برای تشکیلات مدنی، اجتماعی و سندیکایی می پردازیم و همچنین به تغییرات مسالمت آمیز در خط اقتصادی (زیربنا) به نفع زحمتکشان توجه داریم.

حال بیاییم با این تعریف ساده و نه چندان پیچیده نیروهای سیاسی مهم جامعه را در یک ماتریسی جدول بندی کنیم. بدین گونه ما تقلیل گرایانه به یک تصویر اجمالی از نظرات سیاسی نیروها می رسیم که نشانگر خط کلی آن ها در باره شیوه اداری -حکومتی جمهوری اسلامی و مسیر اقتصادی ان است.

لازم به ذکر است که تنها احزاب و گروهایی در این بررسی مد نظر قرار می گیرند که از لحاظ کمی، کیفی و تاریخی دارای وزنی در صحنه سیاسی ایران هستند. گروه های اینترنتی (راه توده، عدالت، مهر) فقط به خاطر ادعا توده یی بودنشان مورد بررسی قرار می گیرند.

قسمت افقی ماتریس شامل “رو بنا” و “زیر بنا” است. قسمت عمودی ماتریس شامل شیوه دگرگونی آنها یعنی “حفظ وضعیت کنونی” ، ” تغییر مسالمت آمیز” و”براندازی” است. به بیانی دیگر نیروهای سیاسی بر حسب نظری که در باره چگونگی تغییر “رو بنا” و “زیر بنا” دارند در این جدول دسته بندی می شوند.

حفظ وضعیت کنونی
تغییر مسالمت آمیز 
براندازی
روبنا
عاشقان ولایت فقیه
بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان
اصلاح طلبان مخالف ولایت فقیه
حزب توده ایران
راه کارگر
فداییان اکثریت
(عدالت- مهر – راه توده)
سلطنت طلبان
مجاهدین
حزب توده ایران
راه کارگر
زیربنا
عاشقان ولایت فقیه
بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان
بخش لیبرال اقتصادی اصلاح طلبان
سلطنت طلبان
مجاهدین
(عدالت- مهر – راه توده)
حزب توده ایران
فداییان اکثریت
بخش سوسیال دموکرات اصلاح طلبان
(عدالت- مهر – راه توده)
حزب توده ایران
راه کارگر

حزب توده ایران و راه کارگر در مجموع تنها سازمان هایی هستند که چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه اجتماعی کاملن انقلابی هستند و در این حال معقول. یعنی امکان تغییر مسالمت آمیز سیاسی رژیم را از پیش رد نمی کنند هر چند که به باورشان به خاطر هارگری رژیم این امکان هر روز کمتر و کمتر می شود. حزب توده ایران با این که به براندازی کامل نظام استثمار فرد از فرد باور دارد، ولی با تکیه به تجربیات جهانی مرحله انقلاب را سوسیالیستی نمی داند بلکه آن را مرحله ملی- دموکراتیک می داند. روندی که با برقراری هژمونی نظری و کارکردی طبقه کارگرسریع تر و کم دردتر طی خواهد شد. ولی چون راه کارگر به مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب هنوز باور ندارد، پس بنابراین اعتقادی به مرحله بینابینی که در آن تغییر زیربنای اقتصادی هم پا با تغییرات روبنایی نظام در چارچوب مرحله ی مستقلی آرام و مسالمت آمیز ولی مستمر و خط دار از مسیر سرمایه داری خارج می شود ندارد.

سلطنت طلبان و مجاهدین تنها در براندازی رژیم هم عقیده نیستند، بلکه هر دو گروه نه تنها از دخالت خارجی برای این براندازی ابایی ندارند، بلکه مشوق آن نیز هستند.علاوه بر آن هیچ کدام از این دو گروه راجع به خط نئولیبرالیستی و وابستگی اقتصادی رژیم ولایی به اقتصاد امپریالیستی ابراز نگرانی نمی کنند.

“عاشقان ولایت فقیه ” به عنوان مهندس روبنا و زیربنا رژیم تنها نیرویی هستند که به طور کامل خواهان حفظ صد در صد وضع موجود هستند و هیچگونه تغییری را نه در رهبری سیاسی حکومت و نه در خط اقتصادی رژیم بر نمی تابند.

گروه های اینترنتی (عدالت- مهر – راه توده) با وجود اختلافات صوری مثل جن از بسم الله از آوردن نام براندازی و خط اقتصادی ملی- دموکراتیک وحشت دارند و در عمل نسبت به خط اقتصادی نئولیبرالیستی دولت روحانی یا بی تفاوت هستند و یا آن را در لحظه کنونی غیر مهم می دانند. آن ها ولی در کل از اشکال تغییر سیاسی و اقتصادی مسالمت آمیز حمایت می کنند.

آنچه که به نام فداییان اکثریت باقی مانده است را باید به نوعی “سوسیال دموکرات”های میهنی خواند. گرایش غالب آن ها بر این است که هم دموکراسی و هم عدالت اجتماعی محدود را می شود به آرامی و مسالمت آمیز به جلو برد. البته گروهای برونی در “اکثریت” وجود دارند که برخی هاشان اقتصاد نئولیبرالیستی را قبول دارند و برخی ها هم به اندازه قابل توجه یی به نظرات حزب توده ایران و راه کارگر نزدیک هستند.

آنچه که به “اصلاح طلبان” بر می گردد ما ناگزیریم که به جای سخنهای جامع و غیر مشخص از یک مفهوم مغشوش “اصلاح طلب”  به شرایط مشخص کشور خود نظر کنیم و دریابیم که چه کسانی و در چه زمینه یی سزاوار این نام هستند.

بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان در مجموع از اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور خشنود است و فقط راضی تر می شود اگر سهمی هم در مرکز قدرت داشته باشد.

بخش دیگر اصلاح طلبان هر چند که مخالف ولایت فقیه و خواستار مسالمت آمیز تغییر رژیم است، ولی نه تنها با اقتصاد نئولیبرالیستی مساله یی ندارد بلکه عاشق سینه چاک ان نیز است.

مترقی ترین بخش اصلاح طلبان آن بخشی است که نه تنها مخالف ولایت فقیه است بلکه با اقتصاد نئولیبرالیستی زاویه دارد و به نوعی به افکار عدالت اجتماعی -اسلامی سوسیال دموکرات وار گرایش دارد.

اصلاح طلبان در جدول

حال بیایید به طور مشخص جدول “روبنا- زیربنا” و ” حفظ وضعیت کنونی- تغییر مسالمت آمیز ” را با نام شناخته شدگان اصلاح طلبان پر کنیم که تا معلوم شود که ما با چه کسانی می توانیم به ائتلاف سودبخش برسیم. البته در این جدول کسانی مانند آقای دکتر پیمان و دکتر ملکی که عملن خط خود را از اصلاح طلبان جدا می دانند جا داده نمی شوند. به نظر من چون خاتمی، حجاریان و تاج زاده در ضدیت شان با ولایت فقیه ثابت قدم نیستند، در هر دو گروه “تغییر” و “حفظ” قرار می گیرند. چون نگارنده از نظرات اقتصادی آقایان نوری و کروبی چیزی نخوانده است از گنجاندن آنها در بخش “زیربنا” خودداری می شود.

حفظ وضعیت کنونی
تغییر مسالمت آمیز 
براندازی
روبنا
روحانی
عارف
خاتمی
حجاریان
تاج زاده
خاتمی
حجاریان
تاج زاده موسوی
کروبی
گنجی
کدیور
سروش
نوری
زیربنا
روحانی
عارف
خاتمی حجاریان
تاج زاده
گنجی
کدیور
سروش
موسوی

همآن طور که می بینیم اگر قرار باشد که اتحاد ما بر پایه اهداف ملی- دموکراتیک مصوبه کنگره ششم حزب باشد فقط می توان با آقای موسوی و طرفداران او بدون پیش شرطهای پیچیده اتحاد بر قرار کرد چرا که آنها هم به آزادی و هم به عدالت اجتماعی و سمتگیری اقتصادی غیر نئولیبرالیستی اعتقاد دارند و آن ها را در پیوند همدیگر می بینند. ما نمی توانیم بدون مرزکشیدن های مشخص و واضح با دیگر گروه های اصلاح طلب وارد ائتلاف شویم مگر آن که خط ما مستقل، ائتلاف تاکتیکی، مشخص و لحظه یی (گذرایی)  باشد.

گفتن اینکه آقای روحانی و افراد زیر مجموعه او به علت نمایندگی کردن بورژوازی مولد در حاکمیت می توانند در اتحاد گسترده جنبش شرکت داشته باشند یاوه یی بیش نیست. دلیل ان هم روشن است نخست آنکه این گروه هیچ مرز مشخصی با روبنای سیاسی ولایت فقیهی ندارد و نکشیده است. دوم آنکه نمایندگان واقعی بورژوازی مولد نمی توانند همزمان جاده صاف کن نئولیبرلیست های جهانی و سرمایه مالی باشند. بنابراین می توان به جرات گفت که آقای موسوی و طرفدارانش و نه آقای روحانی و دولتش نمایندگان واقعی بورژوازی مولد هستند.

ولی گروه های مشخصی بجای اینگونه تحلیل های مشخص بیشتر علاقه دارند که ما را با اتهام عدم پشتیبانی از “جنبش اصلاح طلبی” به دلایل زیر به دنباله روی بکشانند:

فشار برای خودداری از خط مستقل

فشار برای دست برداشتن نیروهای سوسیالیستی به ویژه حزب طبقه کارگر از یک سیاست مستقل از داخل و خارج زیاد است. با شیوه های گوناگون تلاش می شود تا ما را دنباله رو یک جریان و یا طبقه کنند.

وقتی ما به طور مشخص از فشار برای دنباله روی از بخشی از بورژوازی صحبت می کنیم. سه دلیل به ویژه قابل بررسی است.

اول آزادی و بعد عدالت اجتماعی؛

ائتلاف حداقل طبقه کارگر با بورژوازی آزادی می آورد؛

نصیحت، رهبران اصلاح طلب جنبش را پیگیرتر و رادیکال تر می کند.

جالب این که هر سه این مورد مستقیمن به تعریف مرحله انقلاب در ارتباط است. بیایید با هم هر سه دلیل را کمی بشکافیم.

 

اول آزادی و بعد عدالت اجتماعی

 

برخی با کوشش بی نظیری از ما می خواهند که فعلن برای تحقق آزادی که مهم تر است مبارزه کنیم و پس از ورود به فضای سرسبز آزادی برای عدالت اجتماعی پیکارنماییم. طرفداران این نظر به شدت به بیماری تفکر متافیزیکی دچار هستند. متافیزیک پدیده ها را در حرکت و تکامل نمی بیند و به همین دلیل دائمن در تکاپو است که پدیده ها را تکه تکه کند و برای آن ها آغاز و پایانی قائل شود و ارتباط درونی آن ها را نادیده گیرد. موفقیت متافیزیک هم در اینست که شیوه استدلال آن با تجربه معمولی روزانه ما همخوانی دارد. یعنی ما همواره تجربه می کنیم که هر آغازی را پایانی است، هر معلولی علتی دارد. ولی مشابه سازی میان تجربه روزانه و پدیده های بغرنج اجتماعی عوام فریبانه است و مانند عمل آن جادوگری می ماند که بجای نوشتن “مار” شکل آنرا رسم می کند.

اختلاف اندیشه دیالکتیکی با متافیزیکی را می توان با ارتباط یک فیلم و یک عکس مقایسه کرد. آنچه که متافیزیک به ما نشان می دهد دروغ نیست، ولی تکه یی جدا شده و لحظه یی کوتاه از کل واقعیت داستان فیلم است.  در حالی که دیالکتیک به تحلیل واقعیت های جداگانه نمی پردازد، بلکه آ ن را در ارتباط با کلیت و زمینه تاریخی اجتماعی ان یعنی در ارتباط با فرآیندها و روندها بررسی می کند؛ به گرایش عمومی می نگردنه فقط به ایده ها و واقعیت ها ی جداگانه و بدون ارتباط با هم . به زبان دیگر عکسهای جدا شده را فقط می توان در ارتباط با ماجرای کل داستان بررسی کرد و فقط با دیدن تمام فیلم می توان روند تکامل شخصیت های داستان را دریافت.

بهمین ترتیب می بینیم که آن ها که پی درپی ما را وادار به انتخاب میان آزادی و عدالت اجتماعی می کنند و یکی را مقدم بر دیگری می دانند تا چه اندازه به بیماری متافیزیکی دچارند. ارتباط درونی این دو مقوله را در کلیت ملی- دموکراتیک آن نمی بینند. و دیکتاتوری ولایت فقیهی را مطلق می کنند تا اقتصاد نئولیبرالیستی را به فراموشی بسپارند.

در زمان کنونی تضاد روز با تضاد اصلی پیوند خورده است نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد. چرا که فلسفه وجودی ولایت فقیه چیزی به جز حفظ منافع طبقات بالایی نیست. این پوشش اداری، سیاسی، نظامی، حقوقی، پلیسی تامین کننده و تضمین کننده راه اقتصادی نئولیبرالیستی برای استثمار مردم زحمتکش و طبقه متوسط توسط طبقه های حاکم است. نیاز و ضروری بودن روبنای ولایت فقیهی را ما به روشنی در حذف بند های مترقی قانون اساسی برای هموار کردن بدون مزاحمت راه استثمار نئولیبرالیستی دیدیم. این گونه روبنای دینی- روحانی به عنوان سنگر حفاظتی نظام استثمار فقط مخصوص جمهوری اسلامی نیست. این شیوه حکومتی مناسبی برای امپریآلیسم است که در قطر، ترکیه، عربستان سعودی، پاکستان، افغانستان، امارات، کویت ، تایلند، فیلیپین و بسیاری از کشورهای دیگر نیز پیاده می شود. به زبان دیگر در این گونه کشورها نمی توان استثمار را از استبداد جدا ساخت و برای انقلابیون وظیفه مقدم و متاخر برای مبارزه علیه آن ها قائل شد.این جدایی یک جدایی واقعی نیست بلکه جدایی مکانیکی و متافیزیکی است که کلیت را به اجزاء متفاوت بدون ارتباط با هم می بینید و بررسی می کند.

انگلس آنتی-دورینگ (Anti-Dühring) اضافه می کند که برای متافیزیک، اشیا و بازتاب های ذهنی آن ها، ایده ها، جدا از هم هستند، و آن ها باید یکی بعد از دیگری و جدا از هم در نظر گرفته شوند.

حتا یک اقتصاد دان غیر مارکسیست توماس پیکتی (Thomas Piketty)  به پیوند دیالکتیکی آزادی و عدالت اجتماعی پی برده است و به این نتیجه منطقی رسیده است که عدم وجود عدالت اجتماعی و افزایش نابرابری، ارزش های دموکراتیک جامعه را تهدید می کند.

همانطور که انگلس هم به ان اشاره کرده است ایده هایی علت و معلولی این آقایان فقط در مورد خاص کاربرد دارند؛ اما به محض این که ما این مورد خاص را در متن و ارتباط کلی آن با جهان اطرافش در نظر بگیریم در می یابیم که علت و معلول به طور مداوم جای خود را با هم عوض می کنند، بدین ترتیب که آنچه که در یک زمینه علت بوده است، در زمینه دیگر معلول می شود و بالعکس.

 

ائتلاف حداقل با بورژوازی آزادی می آورد

یکی از استدلال های دیگری که برای به “راست” کشاندن جنبش کارگری بکار برده می شود اینستکه تقلا می شود که زیر نام پر طمطراق  “ائتلاف حداقل با بورژوازی مولد” ما را به دنباله روی از بخشی از بورژوازی وادارند. و این در حالی است که در برنامه ملی-دموکراتیک حزب توده ایران، بورژوازی مولد به عنوان یکی از نیروهای شرکت کننده پیش بینی شده است. کمونیست ها در همه جا در مقابل حمله امپریالیست ها نه تنها از مبارزه استقلال طلبانه ی بورژوازی ملی حمایت کرده اند بلکه از شجاع ترین و پی گیرترین ها در این جنبش بوده اند.

بنابراین منظور نویسنده نمی تواند یک ائتلاف ساده باشد و منظور اصلی دنباله روی است که زیر وا ژه های فریبا پنهان نگه داشته می شود.

نخست ببینیم که بورژوازی ملی چیست؟

بورژوازی ملی بخشی از یک طبقه بورژوازی بومی است که علاقه مند به توسعه سیاسی و اقتصادی مستقل کشور است و فعالیت های تولیدی آن در پیوند با اقتصاد امپریالیستی نیست. یک بورژوازی صنعتی است که بازار داخلی را برای کالاهای خود می خواهد و علاقه یی به ورود کالاهای خارجی ندارد.

با این تعریف این طبقه با بورژوازی تجاری که به فعالیت های وارداتی- صادراتی می پردازد فرق دارد. این تعریف با بورژوازی بوروکراتیک که مستیقمن با اقتصاد واقعی در ارتباط نیست و بیشتر به کار رانت خواری مشغول است نیز فرق دارد. این تعریف با بورژوازی نئولیبرال که هموار کننده جاده امپریالیسم در کشور است و خواهان ورود بدون نظارت سرمایه خارجی به کشور است نیز فرق دارد.

بورژوازی ملی هم به دنبال سود می رود و سود خود را از بهره کشی کارگران تامین می کند. ولی آن ها همچنین از توسعه اقتصادی کشور حمایت می کنند و در این مورد با شرکت های فراملیتی در تضاد قرار می گیرند. این گونه بورژوازی را مثلن می توان در هندوستان در بخش نساجی و پولاد به عنوان بخش بسیار بزرگ و قدرت مند اقتصاد هندوستان شناخت.

آیا آن هایی که از بورژوازی ارزش افزا (مولد) در کشور ما سخن می گویند می توانند بطور مشخص به ما بگویند که چه بخشی، چه صنعتی، چه کارخانه هایی، در ایران دارای چنین حجم و وسعت است که بتوان آنرا با بورژوازی ملی هندوستان مقایسه کرد؟ از کارگاه های کوچک، جدا از هم و نه منسجم که بگذریم آیا کسی می تواند به ما پایه های مادی یعنی مراکز صنعتی و تولیدی بورژوازی ارزش افزا را در ایران نشان دهد؟ آیا واقعیت این نیست که اگر بخش کوچکی هم وجود داشت زیر فشار اداری و ارزی بورژوازی بوروکرات و بورژوازی نئولیبرال استقلال تولیدی را با پیوند به شرکت های فراملیتی برای کسب سود کم درد سر تر عوض کرده است؟ هدف نفی وجود بورژوازی ملی در ایران نیست، بلکه نشان دادن ضرورت تقویت آن در چارچوب اقتصاد سیاسی ملی- دموکراتیک است.

برخی ها زیر چتر حمایت از بورژوازی مولد دست گدایی به سوی نئولیبرالیسم جهانی دراز کرده اند و این طور وانمود می کنند که سرمایه مالی جهانی خواست و هدف دیگری به جز یاددادن اداره اقتصادی مدرن جامعه به ما ندارد (مثل ارتباط یک تحصیلکرده با بیسواد). ایشان با اشاره درست به خطر اقتصاد رانتی برای میهن و مردم ما راه پیرون رفت از این مشکل را پیوند به اقتصاد جهانی نئولیبرالیستی می دانند. غافل از این که این شرکت های امپریالیستی یکی از پشتیبانان و پرورندگان طبقه رانتخور در کشورهای نفت خیز هستند. نمونه در این مورد زیاد است می توان از رشوه دادن استات اوئیل (statoil) نروژی به دست اندرکاران کشورهای نفت خیز تا تخفیف مالیاتی رسمی شرکت های فراملیتی آلمانی برای رشوه دادن به گردانندگان امور این کشورها سخن گفت.

چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه خوش نیت باشیم و چه نباشیم سخنانی از قبیل این که اگر بورژوازی نباشد کارگران نیز نیستند و وظیفه سوسیالیست ها تنها یاد گیری چانه زنی است در خدمت تطهیر سرمایه داری و تحمیق کارگران است. مگر بزرگترین آفرییندگان اتحادیه ها و پیگیرترین مبارزان سندیکایی و چانه زنی، از کمونیست ها نبودند؟ مگر در پرکارگرترین کشور جهان جمهوری خلق چین این طبقه بورژوازی است که موجب زندگی طبقه کارگر شده است؟

یکی از بزرگترین دروغ های زمان ما این است که که بورژوازی مولد با پیوند خود با بورژوازی جهانی نئولیبرالیستی آزادی را به ارمغان می آورد. مارکسیسم اما بدون نفی کردن محاسن آزادی های بورژوازی مجذوب پوسته ظاهری این هیولای زیبا پوش نمی شود و فهم و درک سودجویانه و عمل گرایانه (pragmatic ) بورژوازی از مفهوم آزادی همچون بازار آزاد، خرید و فروش آزاد کار و غیره را برای توده ها آشکار می کند و به بار طبقاتی نهان در این مفهوم می پردازد.

این ادعا حتا اگر درست باشد توده ها را در مقابل یک انتخاب سخت یعنی انتخاب آزادی در مقابل از دست دادن استقلال اقتصادی قرار می دهد. ولی فاجعه آنجا است که این یک دروغ ناب است. همین روزها در کشورهای مختلف اروپا صحبت هایی در مجامع عمومی است که تزویر و ریا را به آشکار به نمایش می گذارد. برخی از دولت های به ظاهر طرفدار حقوق بشر و آزادی حتا قوانین ملی خود و همچنین قوانین اتحادیه اروپا را زیر پا گذاشته اند و تکنولوژی و تجهیزات فرامدرن نظارت و کنترل جنبش های مردمی را به کشورهای مستبد فروخته اند.

چرا یک بار برای همیشه درک نمی شود که تنها قانون مقدس نظام های سرمایه داری افزایش سرمایه است. تمام قوانین جانبی دیگر تا آن جا مورد احترام هستند که به انجام این اصل کمک کنند یا دست کم به تحقق آن ضربه نزنند.

سرمایه دار سرمایه خود را برای تولید کالاهائی که با فروش آن ها به سرمایه اولیه افزود می شود بکار می برد. اکثر سرمایه داران در مورد نوع محصولاتی که تولید می کنند بی علاقه هستند. مهم این نیست که چه تولید می شود. مین های آدم کش یا پوشاک و تن پوش. هدف فقط به دست آوردن پول بیش تر است. حال اگر فروش تجهیزات نظارت رفتار، کردار و افکار عمومی به دیکتاتورها شرکتهای فراملیتی را به پول بیش تر می رساند، بقیه موانع همچون رعایت حقوق بشر و قصابی آزادی خواهان در کشور خریدار یک امر فرعی است. کسانی می خواهند ما را با چشم بندهای گوناگون از دیدن این امر ساده و ثابت شده باز دارند.

یک مثال ساده دگراز ازادی خواهی دروغین نئولیبرالیستها: وقتی از مشاور روابط عمومی پنتاگون سوال می شود که چطور امریکا قراداد نظامی هنگفت با قطر می بندد در حالی که رئیس جمهور آن، قطر را لانه ی تروریست ها خواند؟ او با خونسردی جواب می دهد که این دو امر متفاوت است و امریکا سعی می کند که دولت قطر را قانع کند که دست از حمایت تروریستها بر دارد!

امپریالیسم همیشه برای نگهداری نظام های استثماری در جهان به شیوه های گوناگون از اشکال دیکتاتوری پشتیبانی کرده است. و هنگام احساس خطر از جانب انقلابی ها امپریالیسم با سخاوت تمام حاضر است که تمام تجربیات عملی، تحقیقی، موسسات سیاسی، نظامی و اقتصادی خود را در اختیار طبقه های حاکم و همدست خود در این کشور ها بگذارد. امپریالیسم تا آنجا که ممکن است در تلاش است تا اشکال دیکتاتوری کشورهای “دوست” را حفظ کند. و وقتی مثل ایران، مصر و غیره دیگر این امکان پشتیبانی آشکار از دیکتاتوری وجود ندارد تمام سعی و همت خود را می گذارد تا از ارتقاء انقلاب سیاسی و تغییر روبنا به انقلاب اقتصادی و اجتماعی که منجر به حذف نظام بهره کشی می شود جلوگیری کند.

و حتا در آنجا که تغییر روبنای سیاسی نه از طریق انقلاب بلکه از طریق به ظاهر مطلوب پارلمانی انجام می شود امپریالیسم نخست تخم تردید را در دل توده های جهان در مورد سالم بودن انتخابات می کارد و اگر روبنای سیاسی جدید در نظر داشته باشد تا زیربنای استثماری و استعماری کشور را دگرگون کند، امپریالیستها از تمام ابزار از تحریم، تهدید، دخالت نظامی و غیره استفاده می کنند تا این عمل انجام نگیرد و محرومان کشور به آب و نوایی نرسند.

 

برای مطالعه بیشتر در این مورد رجوع شود به: موضع حزب طبقه کارگر در «ائتلاف حداقل با بورژوازی ملی»

نصیحت، رهبران اصلاح طلب جنبش را پیگیرتر و رادیکال تر می کند

یکی از برهانها دیگری که برای دنباله روی و تسلیم طلبی جنبش کارگری بکار برده می شود اینستکه چون نیروهای سوسیالیستی (به دلیل های گوناگون از جمله نبود آزادی) پایگاه اجتماعی آنچنانی در جامعه ندارند پس وظیفه اصلی ما اینستکه تا با پند و اندرز رهبران “جنبش اصلاح طلبی” را رادیکالتر کنیم.

اول این که این نظریه یک نظریه ی ایده الیستی است. زیرا پایگاه طبقاتی این رهبران را در نظر نمی گیرد. پایگاه طبقاتی این رهبران مشخص می کند که توانایی کشش افکار و اندیشه انها تا چه اندازه است، نمی توان مثلن نماینده سیاسی بورژوازی ملی را با پند واداشت تا انقلاب سوسیالیستی را در برنامه خود قرار دهد.

دوم آن که باید خاطر نشان ساخت که “جنبش اصلاح طلبی” یک رابطه دیالکتیکی با رهبران جنبش دارد. یعنی فقط این طور نیست که رهبران جنبش تعیین کننده مسیر جنبش باشند. این رهبران باید تا حدی بازتاب دهنده خواست های طبقات و لایه های موجود در جنبش باشند و گرنه بسرعت در انزوا خواهند قرار گرفت. بنابراین چانه زدن و راهنمایی رهبران جنبش باید تنها بخشی از وظیفه حزب طبقه کارگر باشد و سیاست مستقل و کار میان توده ها بخش اصلی کار ماست. با آگاهی طبقاتی و تعمیق مطالبات، طبقات و لایه های درگیر خود بخود رهبرانی می سازند که با خواست های جنبش تطبیق دارند.

این طور نباید فکر کرد که اگر آقای خاتمی یک کمی تندتر باشد مساله حل شده است و جنبش تمایل به براندازی می یابد. واقعیت این است که بخش اصلی بدنه جنبش به دنبال کم هزینه ترین راه برای تغییرهای سیاسی و اقتصادی می رود. یعنی تا آن جا که ممکن است می خواهد از برخورد رودررو و جنگجویی با قدرتی که تا دندان مسلح است و نشان داده است که از بی رحمی از ضحاک نیز سفاک تر است پرهیز کند.

توده ها باید قانع شوند که آیا از شغل محروم شدن، شلاق خوردن، زندانی کشیدن و کشته شدن آن ها راه به جایی می برد؟ توده ها برای از جان مایه گذاشتن باید مطمئن شوند که آینده بهتر از اکنون می شود. نباید توده ها را برای انجام دادن این عمل ساده ریاضی سرزنش کرد. و این معادله ریاضی تنها زمانی به نفع توده ها حل خواهد شد که رژیم نتواند مانند گذشته فرمانداری کند و توده ها هم نخواهند که به مرگ تدریجی خود ادامه دهند. تا آن زمان ما باید همراه با آن ها جنبش را همواره یک قدم به جلو بکشانیم.

نتیجه

جنش کارگری جهانی از تجربه پرباری در باره موضع گیری در برابر “جنبش اصلاح طلبی” برخوردار است. آنچه باید دانست اینستکه “جنبش اصلاح طلبی” جنبش همگن و یکنواختی نیست. در درون این جنبش هم در باره اینکه چه باید دگرگون شود و هم در باره چگونگی این تغییرات اتفاق نظر نیست و گاهی پراکندگی نظرات بیشتر از وجه اشتراک آنهاست.

تاریخ جنبش کارگری جهانی و میهنی نشانگر برخورد دیالکتیکی با “جنبش اصلاح طلبی” است. باید هم از “چپروی” و هم از “راستروی” خودداری کرد. بدون شرکت در “جنبش اصلاح طلبی” ما در انزوا قرار می گیریم و با تن در دادن به بازی محدود چانه زنی از بالای برخی رهبران اصلاح طلب ما به عنوان سرباز پیاده مصرف خواهیم شد و به دنباله روی دچار می شویم. تعادل ظریف دیالکتیکی میان این دو گمراهی را باید حفظ کرد.

آنچه که مسلم است اینستکه به هیچ بهانه یی نباید  “جنبش اصلاح طلبی” را به حال خود رها کرد. و همچنین نباید به نصیحت کردن خوش بود و کار در میان توده ها را فراموش کرد.

تنها راه تعمیق خواست های جنبش از طریق فعالیت مستقل ما در میان جنبش برآورده می شود. تعمیق خواست های “جنبش اصلاح طلبی” خواه ناخواه رهبران پیگیر را نیرومند و رهبران سازشکار را منزوی می کند.

 

اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۱)

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4050

2 Comments

  1. mohsen

    سیامک عزیز بسیار جالب و اموزنده است لیکن درمورد چپ روی اسپارتاگیست هاچون بلشویک ها پیروز شدند…نه میتوان موضع درست لوگزامبورک را که تاریخ مبارزه بالاخره درستی انرا علیرغم شکست به اثبات رساند از نظر دور داشت…پاینده و برقرار باشی…بدرود

  2. سیامک

    سلام رفیق عزیز محسن!

    بدون شک لوکزامبورگ و لنین از خلاق ترین و انقلابی ترین مارکسیست های زمان خود بود اند. و چون هر دو تئوری مارکسیسم را راهنمای عمل می دانستند خستگی ناپذیر و مستدلانه بر علیه تجدید نظر طلبی و اصلاح طلبی که می کوشید مارکسیسم را از بار انقلابی ان تهی کند جنگیدند. ولی مانند همه مارکسیست ها در همه ی زمینه ها هم عقیده نبوده اند. همانطور که شما بدرستی اشاره کردید بلشویک ها پیروز شدند ولی تجربه هم نشان داد که نگرانی لوکزامبورگ نیز از سو استفاده از “سانترالیسم” حزبی بی مورد نبوده است.
    به هر حال هر دو از گنجینه های تجربه مبارزاتی و بخش بزرگی از تاریخ جنبش کارگری هستند.

    موفق باشید
    سیامک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *