سرمایه برای انباشت برادران طبقاتی را به جان هم می اندازد!
آگاهی، سازماندهی، یگانگی و مبارزه پاسخ ماست!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۸ (۱ دی ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

خشم دانه ها بر زمین

مزرع رستاخیز

می رویاند

و دست بازوان رنج

گهواره اندیشه ات را

می جنباند

“گره بند خون” از مجموعه “به سرخی آتش به طعم دود” از شاعر توده ای سیاوش کسرایی

پیشگفتار

کسانی آگاهانه و برخی هم از سر دلسوزی می خواهند میهن ما را کنام کفتاران و کرکسان سرمایه کنند. سرمایه همیشه در اندیشه بیش سازی سود خود است و تکه نانی هم به کسی بدون چشم داشت و چشم انداز گسترش انباشت نمی دهد. می توان با یک برنامه مردمی و میهنی و گام گذاشتن در راه اقتصادی ملی و دموکراتیک مانند ویتنام و چین سرمایه را تا اندازه ای رام کرد و از خوی بهره کشی  آن برای پایه گزاری صنعت رشد یافته و رفاه توده ها بهره گرفت. ولی این کاری نیست که از فرمانروایان ستمگر طبقه های زالویی میزاداری (بوروکرات) و بازرگانی و سوداگران رانت خوار میهن ما بر اید. آنها نه می خواهند و نه می توانند در این راه گام بگذارند.

نمونه های فراوان ان را ما در برنامه های نئولیبرالی تهی دستان کشی و کارگر برونکردی (اخراج) و بدورافکندن بخشهای مترقی قانون اساسی دیده ایم.

فرمان سالاران کارگر شلاق زن جمهوری اسلامی حتا در آنجا که زیر زور کارگران ناگزیر هزیمت را می پذیرند و پسروی می کنند زیرکانه و ناجوانمردانه در صف یگانه کارگران شکاف می اندازند و به بخشی از کارگران دستمزد بازمانده را می سپارند ولی به بخش دیگر نه. چگونه می توان از این سرمایه داران و رانت خواران که با دوستان انگلی خود در بیرون از مرزهای کشور پیوند همگانه دارند چشم داشت تا راه اقتصادی مردمی در پیش گیرند. آنها ان گونه سرمایه برون مرزی  را به کشور فرا می خوانند که پس از به گور فرستادن شهرهای خود اینک به دنبال بهره گیری از نیروی کار ارزان در بازار کار بی در و پیکر کشور ما است.

سرمایه بدون رشد مانند جویی بی آب است. دیگر نه جوی است و نه آب. رشد منطق ذاتی و همزاد سرمایه است. برای  همین سرمایه به هر تلاشی دست می زند تا رشد زالویی و تصاعدی را پیوسته و همیشگی کند. رشد اما دیگر مانند گذشته آسان نیست.زمین از سرچشمه های سرشار خود بسیار تهی شده است. جانوران و گیاهان بسیاری زیر شمشیر سنگدل و دل سخت رشد سرمایه سر بریده شده اند و جان از دست داده اند. انسان های بیشماری در چرخان آسیاب سنگین رشد سرمایه خرد و آرد شده اند. تپه های کوچک پول به دارایی های کلان و کوه های ثروت دگرگون شده اند. قله های ثروت آسمان را شکافته و سر از جو زمین بیرون زاده اند. دره های  تهی دستی با بدن های رنج دیده نیازمندان پر شده اند. اما سرمایه بی خیال و بی غم به گردش همیشگی خود درکار است. سرمایه جان می گیرد، خون می نوشد، فربه می شود و پول می زاید. سرمایه ارزش های آفریده را برای شکوفایی انسان به کار نمی برد بلکه مایه تیره گونی آب حیوان است. هر چه چرخ آسیاب سرمایه تندتر بگردد سرمایه خشنودتر و فربه تر و پر گوشت تر می شود. نیروی چرخنده این آسیاب اما نه آب است و نه باد، خون انسان است.

ما برایند ناگزیر رشد سرمایه و زهر کشنده آن را در سال های گذشته دیده ایم، که بسیاری از دستاوردهای رفاهی  زحمتکشان را در غرب از بین برده است، و هر روز از جنگل های زمین به اندازه کشور مالت می کاهد و بدین گونه  سرسبزی را به خشک زار می گرداند و و روزی خواهد آمد که سرمایه ما را آرام آرام از بی هوایی و گرما خفه خواهد کرد.

سرمایه برای بیش سازی سود از شهر غرب کوچ می کند

ما نمونه های بسیاری از چگونگی کارکرد نابودکننده سرمایه در دور و بر خود می بینیم.

سرمایه در جستجوی رشد بسیاری از شهر های صنعتی گذشته را در غرب به خرابه هایی دگرسان کرده است که لانه بومان و پوشش تار عنکبوتان شده است. کارگران را پس از بهره کشی مانند شیشه باده خوری پس از مستی به بیشه ای انداخته است.  سرمایه داری می خواهد نیروی کار را ارزان بخرد، و کالا را یا گران و یا ارزان و فراوان بفروشد. ولی در آز سود آنچنان  دستمزد کارگران را ناچیز کرد که کارگران دگر توان خرید کالاها و خدمات گران در بازار “آزاد” را نداشته اند.

دیدن پیامدهای ناگوار کوچ سرمایه از یک شهر صنعتی بزرگ هنوز دردآور است. سرمایه پس از مکیدن شیره شهر به تندی رفت. شهر را آتش زده و خود چون دود رفت. گرفت جان مردمان شهر ولی خود شاد و خشنود رفت. شهر خالی از مردان، باغ ها خالی از گل، سفره ها خالی از نان شد. گل عشق در باغچه ی باران نخورده نکرده غنچه خشک شد. عاشقی راهی گورستان شد. آفتاب شرم دارد از تابیدن بروی زشتی ها و ستاره ها گم شدند پشت ابرهای سیاه. چهره های مردم بی تبسم شد. دشمنی دوست مردم شد. هم باوری و همپشتی جای خود را به نیرنگ و بد گمانی داد.

روزنامه ها پیامد این همه بی وجدانی سرمایه را با بیان دل خون سرگذشت جوانی به تصویر می کشند.

پدر مارتین نان آور خانه بود، آبرو و جایی میان دیگران داشت. او زمانی با دست های توانای خود کالا خلق و تولید می کرد و پس از فراغت کار روزانه با همکاران به نشست و برخاست و گفتگو می پرداخت. ولی  امروز از درد و آه بیکاری و به هیچ دگرگون شدن پریشان روان و آشفته حال در کنج خانه خود را زندانی کرده است. مادر مارتین برای زنده ماندن خانواده در خانه سالمندان کاری برای خود دست و پا کرده است. پس از کوچ سرمایه شهر گورستان شد. تنها مدرسه و سالمندان نشانی بازمانده از دوران شکوفایی شهر بود. مارتین آب شدن پدر همچون یخ و خم شدن کمر مادر زیر بار کار را می دید و خشمگین بود ولی خشمش سوی نداشت، دشمن نمی شناخت. و سرمایه نیرنگ باز برآشفتگی و برافروختگی او را با یاری دوستان راست افراطی در گروه های فاشیستی سازماندهی داد. تضاد میان کار و سرمایه، میان تهی دستان و ازمابهتران رنگ باخت و رخت نژادپرستی پوشید. بدین گونه مارتین در یک شب سرد زمستانی پیکان آتش کینه تندخوی خود را به سوی یوسف رها کرد و یوسف را در آسایشگاه پناهندگی به خون کشاند.

 سرمایه برای انباشت جنگ می آفریند

سرمایه با تنگ شدن چشم انداز رشد سود یا باید بماند و در انباشت سرمایه غرق شود. یا باید سرمایه را در کوله بار خود گرد آورد و بار سفر بندد. برای انباشت سرمایه پیوسته، سرمایه باید گاه گاهی به جهان فیزیکی گذشته خود به درود گوید و به جهان دیگری رود.

می توان گفت که سرمایه در نبود نرمش و بدون کوچ کشی و پیدا کردن چشم انداز بهره کشی نو از بین می رود و نابود می شود. سرمایه همیشه می کوشد یک چشم انداز جغرافیایی پایدار و قابل اطمینان دیگری برای باز تولید خود ایجاد کند. سرمایه با گزینش چشم اندازهای نو با مواد خام و نیروی کار ارزان و  دسترسی به بازار آسان به بیش سازی سود می پردازد. چرا که کاهش هزینه های اندک  حاصل  سودهای هنگفت فراوان است. جهان نو با بازارهای پر جنب و جوش، زیرساخت های فیزیکی و اجتماعی مناسب و دسترسی به نیروی کار، زنجیره ای  از کارهای نو را به خود می کشاند. یک گسترش جغرافیایی و سازماندهی چشم انداز نو دشواری سرمایه را برای سرمایه گزاری مازاد خود به گونه ناپایدار چاره می کند.

سرمایه پس از کوچ از شهر بیوه شده غرب نیاز به دوشیزه ای داشت که با تخم خود نطفه سرمایه را در رحم او بارور کند ولی این کار آسانی نیست. مردمان جهان به فریب کاری سرمایه پی برده اند و به دلخواه مانند سران رانتی میهن ما دروازه به روی این پیرمرد خوش پوش هفت رنگ نمی گشایند. بنابراین سرمایه برای انباشت چاره ای جز جنگ افروزی ندارد. جنگ بخششی خدایی برای سرمایه است. در زمان جنگ دشمنان برای کشتار هم به جنگ افزار نیاز دارند و نرخ سود سرمایه در پیشه و شگرد جنگ افزاری بسیار بالا است. پس از جنگ کشورها برای بازسازی و آبادی بازمانده های ویران شده کشکول گدایی بدست می گیرند و به دست و دلبازی سرمایه برای وام  نیازمندند. و بدینگونه چرخش همیشگی آسیاب سرمایه همچنان در گردش است.

در روزنامه ها سرگذشت مادری را می خوانیم که پسری را که در جستجوی زندگی بهتر و گریز از شهر جنگ زده بوده از دست داده است.

سایه شوم آتش جنگ بر پهنه شهر افروخته و  گسترده شد. اژدهای شب چنگ انداخت به گلوی دوشیزه شهر. جیغ بوم جای آواز بلبلان را گرفت. تنها مرده شویان در شهر مانده بودند و دختران جوان نکرده شوهر بیوه شده بودند. شور و شادی و نوای شهر، جشن و پایکوبی جای خود را به فریاد گرسنگان و بی کاران و بی نوایان داده بود. هر کسی در هراس گشنگی تکه نان خشک را در زیر بالش پنهان می کرد. پرستو های جوان دسته دسته کوچ می کردند.

مادر یوسف به صد مهر و با محنت و نان سخت او را پرورانده بود. مادر پسر را در کودکی در برابر تیزی چشم بدبینان در آغوش پناه می داد. بی او نفس نمی توانست کشید. فرزند را در سرما در آغوش می گرفت تا با گرمی جانسوز تن تب دار خود او را گرم نگه دارد. یوسف آفتاب روشنایی و سوی چشم او بود. ز موج خنده های او دلش شاد بود. مادر در نگاه پسر همه دنیا را فراموش می کرد و به آن روزی می اندیشید که پسر بار زندگی را ز دوش او بر گیرد.

یوسف از کودکی طعم تلخ زندگی را چشیده بود و با تنگدستی همزاد شد. او نوجوانی پر شور و شوق بود. توانایی درخشانی‌ در ورزش داشت و اگر سرمایه جنگ افروز و درنده گلویش را در جوانی نمی‌فشرد می توانست ورزشکار نام داری شود روزی. با آنکه به سال از پختگی برخوردار  نبود، اما آگاهانه مسیح وار صلیب سنگین نان آوری را پس از مرگ جانگداز پدر به دوش گرفت.

مرگ پدر سخت کوش در ۵۰۰ متری زیرزمین در معدنی که سرمایه در برابر پشیزی همچو کارخانه به او واگذار کرد ه بود  خشم یوسف را برانگیخت ولی افسوس که دشمن نمی شناخت. درد خود به کوه می گفت و راه چاره ای جز دل به دریا زدن نمی دید. از آوای گوش خراش توپ ها خسته و در رویای هزار موج دریا بود. روزانه با شور و با آوازی رسا سرود درود به دریا می خواند.

او هنوز از پس ‌کوچه‌های نوجوانی به کوی جوانی گذر نکرده بود، اما اراده رفتن داشت و به کاروان کوچ گران پیوستو در سرو چمن چو پرستوی مهاجر شد. او و دوستانش انسان‌هایی بودند با آرزوهای بلند ولی فرصت های کوتاه. یوسف آهوی سبک پایی بود که در پی چمن زارهای نو به تله سرمایه ای افتاد که برادر طبقاتی اش برایش پهن کرده بود.

پس از رفتن یوسف مادر نادانسته تشویش در دل داشت و در خیال تا مرز خشکی و دریا  او را همراهی کرد. بارها به پسر گفته بود:

پسرم هوای کوی بیگانه مکن، ساز آوای غریبانه نزن

تو بلبل شوریده این باغ هستی، به باغ دگری هجران مکن.

مادر پس از کوچ پسر سر به سوی دریا با هر نسیمی بوی فرزند را می جویید. او را در همه جا می دید و در دالان تاریک ذهن خود به یوسف می اندیشید. با یادبوده هایش کلافی  در کنج پندارهای خویش می‌بافت تا با آن به عزیز دلش پیوند کند. دلش هوای روز و شب های خوش با پسر را داشت. سینه اش از دلتنگی مالامال درد و پر غم بود. ولی در آرزوی دیدن پسر چشم به راه بر گشت او ندوخته بود. امید داشت که پسر در غربت به نوایی برسد.

زمانی که باد صبا مادر را از مرگ پسر آگاه کرد خانه پر خون دل او در غم عزیزش غرق شد. رود خون بجای اشک از دو دیده او روان شد.

مادر که به عطر خوش بوی پسر شاداب بود دور از گل روی پسر آشفته و خزان شد. چشم ش دیگر به دنیا کور شد و زیستن برایش مانند گور شد. شبی خواب یوسف را دید که می گفت اینک که دست مقراض زمان مرا از شاخه پر مهر تو بریده است باور دارم که در سپیده دمی آزاد، روزی که مردمان با هم برابرند در زیر درخت بزرگ بید مجنون چای عشق می نوشیم با هم.

مادر اگر می توانست سوار بر باد رویا به سوی فرزند خود پرواز می کرد تا به بیکران دور به سرزمین کور آنجا که زمین ز خون عزیزش گرفته رنگ سرخ سفر کند. و لیک اکنون در زیر باران خزان غمین برای دلبند خویش گریه‌ها می کند و تا پایان زندگی چشم به در به فرارسیدن  مرگ می گذراند. و در سپیده‌ی روز چشمانش روزگار را سیاه می بیند. او که فرزند امید بود مادر یاس شد. او که بنده عشق بود برده بیزاری شد.

نبرد و سرود ما

در خموشی قلب این مادران انفجار غم بزرگی لانه کرده است. از شرار ناله های خاموش شان روزی توفان خواهد بارید.

سرنوشت مارتین و یوسف و مادارنشان داستانی یگانه نیست. هزینه ای است که روزانه انسان های رنجبر در سراسر جهان برای آزمندی سودورزان سوداگر می پردازند.

ما در میهن خود می بینیم که چگونه کلیه کارگر و خون کودک خیابانی در بازار “آزاد” کالا می شود. به گفته اقتصاددان مارکسیست ما آقای رئیس دانا در ایران با وجود رکود ما با رشد پول آفرینی رو به رو بوده ایم.  مقدار نقدینگی از ۲٣۶ تریلیون تومان در سال ۱٣٨٨ به بیش از ۱۵۰۰ تریلیون تومان در سال ۱٣۹۶ رسیده است. ۷۰٪ نقدینگی کشور در دست  ۵٪ ازمابهتران است. به زبانی دیگر با آنکه در میهن ما  رشد تولید صنعتی منفی است سرمایه همچنان سود می زاید. ما در میهن خود می بینیم که چگونه سرمایه در دست های اندکی انباشت می شود و مردمان بی شماری از گرسنگی علف می چرند. ما می بینیم که چگونه دارندگان سرمایه تن نزار دختران رنجور را از پدران تهی دستشان همچون سیبی می خرند و پس از یک گاز زدن آن را بدور می اندازند.

روزگاری است بس شگفت انگیز که شکارچیان انسان با تفنگ سرمایه در هر گوشه ای در کمین فرزندان توده ها نشسته اند.

ما باور داریم که دل غمدیده این مادران فردا سرود شادی خواهد شد. ما باور داریم که روز دوباره مملو از خورشید درخشنده و  شب مهتابی خواهد شد.  ما باور داریم که سرانجام سرمایه به گور است، و با بهره کشی، جنگ افروزی  و کشتار او را از این سرنوشت گریز نیست. ولی نباید این باور لالایی بستر خواب ما شود. کاری است بسیار دشوار ولی شدنی. سرمایه سیاه را سپید و سپید را سیاه می انگارد. دشمن مکار و سنگدل است؛ ولی ما مغروریم. ما در فصل ستم و زمان دشمنی نامردان با هم هستیم.  به پیش نامردی ها ما اوج غرور می شویم. نبرد جان کاه و سخت است ولی ما تسلیم اژدهای خون آشام سرمایه نمی شویم و با آهنگ بلند در راه زحمتکشان پا می گذاریم و تا پایان نفس به آرمانشان وفادار می مانیم. ما راه گم کرده بی هدف نیستم که از گزند تیغ خارها در راه هراسان باشیم. ما فرزندان رزمنده‌ رنج و کار پیمان وفاداری نشکنیم و به توان خود گوشه ای از این بار بزرگ را بر دوش خواهیم کشید.

می‌خوریم سوگند به چشمان خونین و پراشک مادران بیوه و فرزند ازدست داده  که تا این سرمایه در جهان سالار است در رگ نه خون که تندر می خروشانیم. آشوب کاری های نامردمان پست و حلقه بگوشان سرمایه را آشکار خواهیم کرد. و با کمان آگاهی، سازماندهی و یگانگی سینه سرد سرمایه را به نیزه می بندیم.

بگذار کاسه لیسان نشان سرسپردگی خود برای سرمایه را بر سینه بی مهرشان آویزان کنند. ما سرو شورش و نافرمانی در برابر کرنش و بردگی می کاریم. ما به آفتاب درود می گوییم و گل امید در دل ها می نشانم.

داستان شوریدگی ما، شعر رزمندگی ما، برای آزادی و برابری مردم ورد زبان ها خواهد شد. پیمان ما نشان رزمندگی و مایه دلیری ماست. پیام رسا و سوگندِ رزمِ ما در تاریک ترین شب زندگی انسانی هر چند همچو کرم شب تابی بیش نیست ولی روشنی می دهد. بدین گونه از سرای غمین سرمایه ما سرود آتشین زندگی نوین را آواز می کنیم.

نشانی اینترنتی این مقاله :https://tudehiha.org/fa/4657

One Comment

  1. aby

    دست از طلب ندارم تا کام من برآید
    یاجان رسد به جانان یاجان زتن درآید
    بگشای تربتم را بعداز وفات وبنگر
    کزآتش درونم دود از کفن برآید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *