رابطه ی جبهه متحد خلق و جبهه ضد دیکتاتوری در شرایط کنونی
زنده باد گفتگوی سازنده میان توده‌ای ها!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲ ( ۴ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

یکی از عمده ترین مصوبه های ششمین کنگره ی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران در سال ۱۳۹۱ اعلام ضرورت «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- طبقاتی در نبرد طبقاتی  است. این مصوبه خط فاصل است میان موضع  مارکسیستی- توده‌ای حزب طبقه کارگر ایران با نظرات همه ی جریان های دیگر. چگونه می‌توان بر روی این فاصله پل زد و ضرورت پیوند میان دو وظیفه را برای اندیشه ی غیر مارکسیستی نیز قابل شناخت  ساخت؟ عینیت ضرورت پایبندی به مصوبه ی حزب توده ایران را در ضروری ارزیابی نمودن پیوند میان دو وظیفه به ثبوت رساند؟

پاسخ همه ی جریان های غیرمارکسیست به رابطه میان این دو وظیفه، شفاف و صریح است: اول حل مساله ی دمکراسی و برقراری آزادی‌های دمکراتیک فردی و اجتماعی را به ثمر برسانیم. به نظر آن‌ها، پس از برقراری آزادی، هنگام مبارزه برای تغییرات به سود عدالت اجتماعی فرا می رسد. زیرا زمانی که چیزی برای تقسیم کردن وجود ندارد، پرداختن به عدالت اجتماعی شوخی است.

برنامه هشت ساله ی دولت اصلاحات و تصورات برخی نظریه پردازان مدافع اقتصاد سیاسی سرمایه داری «دمکراتیک» چنین برداشتی است که ناتوانی خود را برای تأمین هر دو نیاز جامعه ایرانی در عمل به اثبات رسانده است. چنین ارزیابی موجب می شود که جریان های غیرمارکسیست مانند نظریه پرداز ملی- مذهبی حمید آصفی، دل به بحث مشخص درباره ی رابطه میان آزادی و عدالت اجتماعی ندهد. شیوه ای که برای نمونه فرشاد مؤمنی با توانایی قابل تحسینی انجام داده است. کلی گویی و دوری از بررسی مشخص، شیوه ی ناموفق نیروهای پیش گفته است.

برخی از رفقا توده‌ای و هوادار حزب توده ایران نیز استدلال های خود را در ضرورت نفی پیوند میان این دو وظیفه مطرح نمی سازند. ارزیابی خود را در لفافه های درک نشده ارایه می دهند. و یا مواضع خود را به صورت «تز» مطرح می کنند، بدون آنکه همزمان درستی صلابت منطق آن را به ثبوت برسانند. برای نمونه رفیق عزیز ا. امید نظر خود را نه به طور مستقیم مطرح می‌سازد و نه آن را با استدلال خود مستدل می کند. بلکه در نظر ارایه شده  توسط رفقای نویدنو در مقاله ی «گریز از متن، درگیر حاشیه در جهت توجیه رفورمیسم» را منتقل کرده و آن‌ها را مورد تایید قرار می دهد:

«درخصوص تبیین سیاست مستقل طبقاتی حزب و پیوند میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی، من با آنچه حزب امروز در سند “فرازهایی از۷۶ سال…” برای وجه دمکراتیک مبارزه، اولویت و اهمیت روشنی قائل شده بیش تر موافقم. آن جا که تاکید نموده:

“شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمون مبارزه طبقاتی یا جنبش کارگری کنونی کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطح ملی مربوط می شود و نیروهای چپ نباید دچار ذهن گرایی شوند.”

ویا: “مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راه رسیدن به هدف درازمدت و غایی حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزی حکومت ملی – دمکراتیک نخستین مرحله آن است که اکنون فراروی جنبش قرار دارد.”

البته “درک رابطه حیاتی و دوجانبه بین عدالت اجتماعی و آزادی های دمکراتیک، و این که وجودِ واقعیِ یکی از این دو مقوله بدون دیگری امکان پذیر نیست” که در همین سند به آن اشاره شده، درس هایی است که از تجارب گذشته و انقلاب ۵۷ باید آموخت“».

سه تز مطرح شده را بشکافیم:

می‌دانیم که به منظور درک مضمـون یک پدیده، تز و یا حتی یک جمله بایستی در ابتدا دو متضادی را تشخیص داد که هستی آن را تشکیل می دهد. ویژگی تعیین کننده ی این دو متضاد – بر خلاف تضادهای جنبی دیگر در پدیده – این نکته است که از درون نبرد میان آن ها، راه حل برای تغییر و رشد پدیده زاییده می شود. با این شناخت، درک مضمون پدیده، تز و حتی یک جمله ممکن می گردد.

راه حلی که از نبرد دو متضاد بیرون می یاید، سرشت مضمون حاکم را قابل شناخت و درک می سازد. سرشتی ترقی خواهانه و یا ارتجاعی!

برای نمونه آیت الله خامنه ی در پیام نوروزی خود در مشهد دو متضاد حاکم بر جامعه ایرانی را شناخت و بیان نمود. او گرچه مساله آزادی و تشدید استثمار کارگران را به عنوان این دو متضاد اصلی در ایران کنونی بازشناخت و مطرح نیز ساخت، نتوانست و نمی‌توانست راه حل دمکراتیک و ترقی خواهانه ای برای حل دو متضاد حاکم ارایه دهد. او سهل انگارانه و غیرمسئولانه هر دو را نفی نمود. به سخنی دیگر راه حل ارتجاعی را برای حل تضاد حاکم بر ایران خواستار شد. او از این طریق سرشت نظام حاکم سرمایه داری وابسته و ابزار دیکتاتوری سرکوبگرانه آن را ناخواسته برملا ساخت.

به طور مشخص، تز «شرایط عینی و ذهنی نشان می دهند که مضمون مبارزه طبقاتی یا جنبش کارگری کنونی کشورمان به گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک در سطح ملی مربوط می شود و نیروهای چپ نباید دچار ذهن گرایی شوند” را مورد توجه قرار دهیم:

این “تز” مستدل نیست. لااقل برای اثبات آن در هیچ نظر و یا سندی استدلالی مطرح نمی گردد. ازجمله توسط رفیق ا. امید و رفقای دیگر هم. این در حالی است که هم رفقای نویدنو و هم ا. امید – تا آنجا که از نوشتارهای ارسال شده برمی آید – توانایی طرح استدلال درباره ی نظر و ارزیابی و برداشت خود را دارا هستند.

ضرورت طرح استدلال تنها از این رو نیست که «کمونیست ها شرم دارند نظریات خود را از توده های پنهان نگاه دارند» (مانیفست کمونیستی). بلکه به ویژه از این رو پراهمیت و سازنده است، که در جریان ارایه استدلال متین، اندیشه مارکسیستی- توده‌ای با سخت گیری همه جوانب مساله را در ذهن خود می پروراند و کم و زیاد می کند. به همین دلیل، نگارنده همیشه ابرازنظرها و مواضعی را که مورد بررسی انتقادی قرار می دهد، بازنویسی می کند. از این طریق می‌توان همه ی حرکت‌های اندیشه را در نظر و یا تز بیان شده بهتر بازشناخت و مضمون آن را دقیق‌تر دریافت. ادامه دهیم.

رابطه میان «نبرد طبقاتی جنبش کارگریِ» ایران در شرایط کنونی با «گذر از مرحله دیکتاتوری» به چه معناست؟ آیا باید این رابطه را به این صورت درک کرد که تنها پس از حذف دیکتاتوری، نبرد طبقاتی امکان موفقیت خواهد داشت؟ یا بر عکس، با رشد نبرد طبقاتی به دنبال تعمیق تضاد اصلی در نظام سرمایه داریِ وابسته ی حاکم، شرایط گذر از دیکتاتوری در ایران آماده خواهد شد؟

به سخنی دیگر، آیا می‌توان گویا نبرد طبقاتی را در ایران کنونی تعطیل نمود، زیرا «گذر از مرحله دیکتاتوری» هنوز به ثمر نرسیده است؟ آیا با چنین برداشتی با در برابر هم قرار دادن آن‌ها استقلال عینی نبرد طبقاتی در جامعه را که در تمام عرصه های اقتصادی- سیاسی- فرهنگی و .. هستی اجتماعی برقرار است،  نفی نمی کند؟

برداشت نظاره‌گر ظاهر بین که میان دو پدیده هاج واج به این سو و آن سو می نگردد، بر اندیشه حاکم نمی شود؟ آیا نباید رابطه دو مقوله ی نبرد طبقاتی و گذر از دیکتاتوری را مورد توجه قرار داد و توضیح و تفهیم نمود؟

رابطه ی دیالکتیکی علت و معلول میان دو مقوله ی نبرد طبقاتی و دیکتاتوری ولایی در ایران چگونه قابل حل است؟

آیا تجربه ی در جریان در ایران که با شدت گرفتن مبارزات اعتراضی و اعتصابی کارگران و نبرد دلاورانه ی زنان ایران همراه است، کدام امکان را مورد تأیید قرار می دهد؟ آیا دو متضاد حاکم بر هستی اجتماعی در ایران کنونی، یعنی مبارزه برای خواست های دمکراتیک طبقه کارگر و دیگر لایه‌های زیر فشار، که تضاد روز را در جامعه تشکیل می‌دهد، در جهت حذف دیکتاتوری قرار دارد؟ پاسخ بی تردید مثبت است!

آیا این تضاد روز و حل آن در ایران، با تضاد اصلی جامعه کنونی رابطه‌ای دارد؟ آیا خواست بازگرداندن ثروت‌های خصوصی سازی شده ی متعلق به مردم میهن ما، و هم خواست حذف همه ی قراردادهای غیررسمی با کارگران، مضمون تضاد اصلی را با نظام سرمایه داری و سود برانِ غارتگر داخلی و خارجی در جامعه کنونی تشکیل نمی دهد؟ به سخنی دیگر، آیا پایان دادن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال که آن را «اقتصاد سیاسیِ اسلامی» می دانند، با پایان دادن به سلطه ی بلامنازع دیکتاتوری ولایی که شکل حاکمیت «اسلام سیاسی» در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد سیاسی امپریالیستی را تشکیل می دهد، به یکدیگر گره نخورده است؟

به سخنی دیگر، آیا تضاد طبقه کارگر و همه لایه‌های میهن دوست با اقتصاد سیاسی نواستعماری حاکم، تضاد اصلی را در مرحله ی هستی جامعه ایران کنونی تشکیل نمی دهد؟ آیا مبارزه علیه این اقتصاد سیاسی وارداتی و اقتباس شده از دستورات سازمان های مالی امپریالیستی، مبارزه علیه دیکتاتوری و سیاست ضد مردمی و ضد ملی آن نیست؟

چگونه می‌توان هنگام پاسخ به این پرسش ها، تز نفی نبرد طبقاتی و ارجاع آن به دوران پس از دیکتاتوری را مستدل ساخت؟ آیا چنین ارزیابی در انطباق کامل با برداشت «پس از برپایی آزادی – توسعه سیاسی! – نوبت عدالت اجتماعی فرا می رسد، نخواهد بود؟

آیا – با آنچه بیان شد – می‌توان پذیرفت که دو تضاد روز و اصلی در جامعه کنونی ایران به وحدت رسیده است؟ اگر پرسش مثبت است، که هست، آیا «شرایط عینی و ذهنی .. و گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک»  عنصرهایی هم سو نیستند که در پیوند مضمونی و محتوایی رشد می کنند؟ و به گفته فرشاد مؤمنی «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی» است؟

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید استدلال دیگری در این زمینه ضروری است تا رابطه و «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- سوسیالیستی قابل درک شود؟ آیا می‌توانند این رفقا نظر خود را به طور مشخص در این باره مطرح سازند؟

 

تز دیگر را مورد توجه قرار دهیم:

«مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان در راه رسیدن به هدف درازمدت و غایی حزب، یعنی گذار به مرحله سوسیالیسم، از مرحله هایی احتمالا طولانی می گذرد که پی ریزی حکومت ملی دمکراتیک نخستین مرحله آن است که اکنون فراروی جنبش قرار دارد».

این تز گرچه سخنی به جاست، اما بدون توضیح و استدلال درباره ی مضمون «ملی- دمکراتیک» و شفاف سازی برای درک طول زمان برای «مرحله ی گذار»، تزی درک نشده باقی می ماند!

کارگران می‌پرسند طول این زمان یعنی چه؟ با کدام محک باید آن را سنجید؟ با ورق زدن اوراق دفتر تقویم و یا با زمان ایجاد شدن شرایط برای تغییر؟ اگر محک، تغییر شرایط در جامعه است، آیا می‌توان برای تصریح آن گامی برداشت که مارکس خواستار آن است؟  آیا این گام در وهله اول توضیح و روشنگری برای اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه نیست؟  آیا این گام آگاهانه ذهن گرایی و چپ روی است. اگر نیست، که نیست، آیا نباید این گام در شرایط مشخص کنونی ایران توضیح داده شود، چنانچه هدف، تغییر شرایط است.

بدون استدلال و روشنگری برای اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب، اندیشه در سطح توصیف شرایط باقی می ماند، خود را به نظاره‌گر ظاهربین بدل می سازد! ناخواسته ورق زدن اوراق تقویم و نشستن به انتظار در کوپه قطار را مورد تأیید قرار می دهد.

نه به طور عملی و نه از دیدگاه نظری می‌توان در شرایط سلطه ی اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی در جهان امروز، در این کشتی توفان زده ی نظام سرمایه داری سنگدل نشست و به سرمنزل مطلوب رسید.

حزب توده ایران چنین نظری ندارد. ایجاد پیوند میان این دو وظیفه ی دمکراتیک و سیاسی یک هوس و یا خوش خیالی نیست. مضمون برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران است. طرح و توضیح روشنگرانه آن یک ضرورت تاریخی برای رشد ترقی خواهی و رهایی بخش در کشور ماست. راه دیگری وجود ندارد.

فرشاد مؤمنی نیز با شعار «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی است» در کتاب وزین خود پیوند میان این دو مقوله را از منظر «اسلام انقلابی» مطرح می سازد. او هم مانند کمونیست‌ها شرم ندارد نظریات خود را برای توده ها برشمرد. او اما ضرورت گذار از نظام سرمایه داری را به مثابه پیش شرط برای تحقق بخشیدن همزمان دو هدف عدالت اجتماعی و آزادی مطرح نمی سازد. زیرا می پندارد که گویا می‌توان به این هدف با تکیه به اندیشه مطهری و بهشتی نایل شد.

آیا رفقای نویدنو و ا. امید نیز چنین می پندارند؟ اگر چنین می پندارند، چرا آن را با صراحت مطرح نمی سازند؟ چرا برای درستی آن استدلال ذکر نمی کنند؟ چرا نظریات خود را پنهان نگاه می دارند؟

چنین پنداشتی گناه نیست، غیرمارکسیستی است! عدول از تصمیمات ششمین کنگره ی حزب توده ایران است!

به بررسی تز سوم بپردازیم:

«درک رابطه حیاتی و دوجانبه بین عدالت اجتماعی و آزادی های دمکراتیک، و این که وجودِ واقعیِ یکی از این دومقوله بدون دیگری امکان پذیر نیست» که در همین سند به آن اشاره شده، «درس هایی است که از تجارب گذشته و انقلاب ۵۷ باید آموخت.»

صراحت و شفافیت توضیح درباره ی وحدت میان دو مقوله ی آزادی و عدالت اجتماعی از صلابت نظری کامل و قاطع برخوردار است. ذکر پشتوانه تجربه پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، اشاره ی به جا برای طرح علت ایجاد نشدن شرایط برپایی جبهه متحد خلق است. این‌طور نیست؟ این تجربه ی منفی علت علی تحقق نیافتن هدف زیبا و والای انقلاب بهمن است که تنها نای از تحقق نیافتن هژمونی اندیشه ی طبقه کارگر و نقش ضروری آن برای به ثمر و سرانجام رساندِ برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران بود و اکنون هم چنین است. تمام کوشش حزب توده ایران و توده‌ای ها به طور یکپارچه در جهت دستیابی به این هژمونی اندیشه پیش در سطح جامعه قرار داشت و تجهیز و سازماندهی توده ها برای تحقق بخشیدن به آن متمرکز بود. پراتیک انقلابی در این سو عمل می کرد.

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید این سیاست نظری- کارکردی که اکثریت قریب به اتفاق رهبری و بدنه حزب برای تحقق یافتن آن کوشید، نادرست بود؟ اگر سیاستی دقیق و علمی و متکی به علم ماتریالیسم تاریخی بود، چرا گویا برای شرایط کنونی ذهن گرایی است و نباید به کار گرفته شود؟

آیا چنین برداشت احتمالی ناشی از عدول از مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران که تعریف مرحله را «مرحله ملی- دمکراتیک» ارزیابی می‌کند نیست؟ آیا دنباله روی از هژمونی این اندیشه نیست که می پندارد در شرایط کنونی جهان و سلطه ی هژمونی اقتصاد سیاسی امپریالیستی، راه خروجی وجود ندارد و باید به دستور امپریالیسم تمکین نمود؟ آیا این دنباله روی از سیاست بورژوازی نیست؟ آیا چنین برداشتی عدول از سیاست مستقل حزب طبقه کارگر و برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران نیست؟

به منظور بررسی پرسش های مطرح شده که امید می‌رود رفقای نویدنو و ا. امید نیز نظر مشخص خود را در باره ی آن بیان دارند، به بررسی رابطه میان مبارزه برای جبهه متحد خلق و جبهه ضد دیکتاتوری بپردازیم.

 

وحدت مبارزه برای جبهه متحد خلق و جبهه ی گسترده ضد دیکتاتوری

سرشت جبهه ضد دیکتاتوری، آن طور که زنده یاد منوچهر بهزادی در رساله ی سال ۱۳۵۳ توضیح می دهد، سرشتی ترقی خواهانه و رهایی بخش است. علیه رژیم سلطنتی و علیه امپریالیسم.

به سخنی دیگر، سرشت جبهه ضددیکتاتوری تنها آن هنگام بر زمینه‌ای استوار قرار خواهد گرفت، هنگامی که توده های میلیونی پشتوانه مبارزاتی کلیت آن هستند. زحمتکشان آن هنگام پشتوانه ی مبارزاتی جبهه ی ضد دیکتاتوری خواهند بود، هنگامی که بتوانند با صراحت و شفافیت به این ارزیابی نایل شوند که مبارزه در جبهه ضد دیکتاتوری قادر به تحقق بخشیدن به هدف مشترک «آزادی و عدالت اجتماعی» است. آن‌ها به جایگزین برای اقتصاد سیاسی و برنامه نئولیبرال برای درک این امر نیاز مبرم و غیرقابل چشم‌پوشی دارند!

البته جلب متحدان ناپیگیر و متزلزل در لایه‌های حاکمیت به جبهه ضددیکتاتوری ضروری است. اما نباید فراموش نمود که آن ها به طور طبیعی و بنا به سرشت خود عقبه جبهه را تشکیل می دهند. آیا باور آن‌ها به گویا استحاله پذیری دیکتاتوری نشان جایگاه آن‌ها در جبهه ی ضد دیکتاتوری نیست؟

به علت شرایط ویژه در دوران انقلاب بهمن ۵۷ که واقعیت تاریخی سرکوب حزب توده ایران در دوران سلطنت یکی از شاخص های عمده آن است، نهایتاً نیروهای راستگرا هژمونی خود را برقرار ساختند. «اسلام انقلابی» که در شرایط تاریخی رهبری انقلاب را به چنگ آورد، به دنبال ترورها و دیگر توطئه های امپریالیستی، اما همچنین بنا به ریشه ی متزلزل نظریِ برداشت‌های «چپ» خود، نتوانست انقلاب را به ثمر برساند.

آیا باید این تجربه در شکلی دیگر و در شرایطی متفاوت تکرار شود؟ اگر نباید سرنوشت تغییرات آینده تکرار گذشته باشد، باید آگاهانه کوشید با گام های هدفمند شرایط را برای این تغییرات آماده ساخت. این سخن ذهن گرایی و چپ روی نیست. این سخن تجزیه و تحلیل بر پایه اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی است. ارزیابی ای که راه بیرون کشیدن رهنمودهای ضروری- تاریخی را می گشاید.

به منظور تجزیه و تحلیل یک پدیده، اندیشه، مقاله و یا حتی یک جمله همان‌طور که اشاره شد، باید در ابتدا دو متضادی را در آن بیابد که هستی پدیده و غیره را تشکیل می دهد. با شناخت دو متضاد راه خروج از بحران قابل شناخت می شود.  به سخنی دیگر، با شناخت دو متضاد، درک راه خروج ممکن از تنگنای تاریخی و هم سرشت راه خروج شفاف می‌گردد.

برای نمونه در ایران کنونی مبارزه ی گام به گام برای برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری و در گام بعدی مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق، نه تنها راه خروج از بحران تعمیق یابنده ی اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی حاکم را شفاف نمی سازد، بلکه سرشت آن را نیز قابل شناخت و درک نمی شود. مطلب را بشکافیم.

حتی آن زمان که در گام نخست و به طور عملی بتوان جبهه ضد دیکتاتوری را برپا و به ثمر رساند، خطر تکرار تجربه ی بهمن ۵۷ به مراتب بزرگ‌تر خواهد بود از هنگامی که مبارزه برای برپایی هر دو جبهه متحد خلق و ضد دیکتاتوری همزمان به ثمر رسد. به سخنی دیگر، روشنگری به منظور قابل شناخت ساختن ضرورت برپایی سلطه ی اندیشه ی طبقه کارگر که از منافع کل جامعه دفاع می کند، کمک است برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری و تأمین آینده ی ترقی خواهانه و رهایی بخش تغییرات. نظریه پردازان سوسیال دمکرات در نوشتارهای خود این ارزیابی را مورد تردید قرار می‌دهند و در عمل، دچار موضعی پوزیتیوستی شده و برای تداوم نظام سرمایه داری موضع می گیرند. آن‌ها اما مقروض مستدل ساختن نظر خود به مردم میهن ما و زحمتکشان باقی می‌ماند و کک شان هم نمی گزد!

سرشت مبارزه ی گام به گام و مرحله به مرحله، می‌تواند سرشتی به شدت ارتجاعی از کار درآید، چنانچه پس از انقلاب بهمن به وجود آمد. این در حالی است که مبارزه ی همزمان برای هر دو جبهه، با دورنمایی به مراتب روشن‌تر روبروست.

تفاوت تاکتیک گام به گام و تلفیق دو مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی، ایجاد پیوند میان خواست های دمکراتیک- صنفی و ضد امپریالیستی- ضد اقتصاد سیاسی امپریالیستی، تفاوت میان خروج ارتجاعی و ترقی خواهانه از بحران کنونی است. زیرا با تغییر تناسب قوا در جامعه به سود ترقی اجتماعی همراه است. چنین خروج را به طور قطع اندیشه‌ای که آزادی را میوه ی شیرین عدالت اجتماعی ارزیابی می کند، درک می‌کند و به نزدیک‌ترین متحد از درون حاکمیت برای جنبش کارگری و مردمی بدل می شود.

بدین ترتیب، پاسخ به پرسش های پیش گفته، حرف‌های قلبه و نا مفهوم نیست. پاسخ به پرسش درباره ی دو متضاد در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب است که تنها با حل آن، دستیابی به وظیفه ی مرحله کنونی ممکن می گردد. دستیابی ای که قطعی نیست. به سخنی دیگر تنها تصمیم کافی نیست. مبارزه ی پیگیر و هوشمندانه برای دسترسی به آن ضروری است.

بدون حل نظری- تئوریک در ذهن مبارزان و به طریق اولی در برداشت حزب توده ایران، که همان تأیید بر ضرورت استقلال سیاست طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران است، امکان مبارزه برای پیروزی نابود می شود. سازماندهی مبارزه ناممکن می شود. جلب متحدان نزدیک و دور طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری به واقعیت بدل نمی گردد.

این شناخت و اعلام صریح و شفاف آن، نه ذهن گرایی و نه چپ روی است. ذهن گرایی و چپ روی آن هنگام ایجاد می‌شود که بپنداریم که بدون ایجاد شدن شرایط می‌توان به هدف دست یافت! تصمیم در این باره، عزم کردن به دستیابی به هدف است! جستجوی پراتیک انقلابی است! عدول از آن، انحرافی است که بخش‌های بسیاری از مبارزان اکنون دچار آنند: ذهن گرایی راست روانه!

پناه بردن این جریان ها به اندیشه ی سوسیال دمکرات در بهترین حالت پناه بردن و فرار به جلوی درک نشده است. راهگشا نیست!

در شرایط کنونی مبارزه به منظور تغییر شرایط تنها می‌تواند به معنای گره زدن دو مبارزه باشد. به معنای نشان دادن و قابل درک ساختن وحدت مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق و جبهه ضددیکتاتوری  باشد. نشان دادن این واقعیت که نه گذار از دیکتاتوری و نه پایان دادن به بحران اقتصادی- اجتماعی ناشی از اِعمال اقتصاد سیاسی امپریالیستی بدون این وحدت ممکن است.

تنها با جا افتادن و پا قرص کردنِ  ضرورت برقراری هژمونی اندیشه ی کارگری، به سخنی دیگر، پاقرص کردن این برداشت در جامعه و نزد زحمتکشان و دیگر نیروهای میهن دوست، که جز با اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک هدف قابل دسترسی نیست، می‌توان به هدف والای گذار از دیکتاتوری و پایان دادن به اقتصاد سیاسی امپریالیستی دست یافت.

استه تک زیبا و والا که زنده یاد احسان طبری می آموزد، چنین متبلور می شود!

تنها با طرح اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک و برنامه اقتصاد ملی متکی به آن است که می‌توان بهترین لایه‌های میهن دوست را در بورژوازی تجهیز کرد، اندیشمندانی از قبیل فرشاد مؤمنی را متقاعد ساخت که خواست «اسلام انقلابی» و «اندیشه ی بهشتی» می تواند تنها هنگامی تحقق یابد که بر اقتصاد سیاسی دوران گذار ملی- دمکراتیک استوار باشد. دورانی که در آن حضور و مؤثر بودن تعیین کننده ی هژمونی طبقه کارگر انکارناپذیر است.

تنها با طرح اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک و برنامه اقتصاد ملی متکی به آن است که می‌توان برای طبقه کارگر راه دستیابی به عدالت اجتماعی را نشان داد و قابل شناخت ساخت. امری که اهرم پرتوان برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر و نزدیک ترین متحدان آن را تشکیل می دهد.

آیا به نظر رفقای نویدنو و ا. امید استدلالی در رد ارزیابی طرح شده وجود دارد؟ آیا می‌توان چنین استراتژیک و تاکتیک را ذهن گرا ارزیابی نمود؟ آیا چنین پراتیک انقلابی، کمک به تغییر شرایط به منظور پاسخ به «طول» زمان طرح شده در تز پیش گفته است؟

رفیق عزیز ا. امید در نامه اخیر خود می نویسد:

«این مباحث تئوریک در جای خود البته بسیار مهم و راهگشا و منشاء اثر است که همه آن ها در زیر سقف واحدی بنام حزب توده ایران و با مشارکت همه توده ای ها به بحث گذاشته شود که در این صورت خروجی خود را هم خواهد داشت.»

باید امیدوار بود که راه گشوده شده با ابتکار کمیته مرکزی حزب توده ایران که رفیق عزیز آرش وجدانی انتقال آن را به عهده گرفت، «کمانگیر»یی در سطح همه ی کشور و همه ی توده‌ای ها باشد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5224

One Comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *