نه! طبری شکست نخورد. تسلیم نشد.

یگانهء من!

اگر روزى از تبعید اندیشه هایم بازگردم، دو چشم بر تو نگاه خواهم داشت، و یک زبان با تو
سخن خواهم گفت.

 

هدیه خواهم داد ترا،
گل کینه هاى مشت شده ام را، یاد شاد پایمردى مردان را و نفرت از خوارى فرومایگان را.

***

من در تفاوت تولد یافتم، در تفاوت زیستم، در تفاوت گریستم، و بى شک در تفاوت نیز خواهم
مرد، پس چگونه بى تفاوت بزیم؟

***

مرا بیمار مى خواهند، ترا بى یار مى خواهند، مرا رنجور، مرا بى عار، مرا با هزاران
آرزو،

آه بى هیچ گفتگو،
بردار مى خواهند.

***

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخایان دشمن کار، اى شمایانى که اندیشه تان از پر مگس
فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شکوه حشرات مى بینید.

هرگز زخم هایم بساط عیشتان نخواهد شد.
زخم هایم نشان اقتدار منست، زخم هایم سوز دیرین منست.

***

من هر شب، با خیش نگاهم، زمینِ آسمانِ شبزده را شخم مى زنم، تا بشکفد گل اختران،
شب، نورشان را با چشم هایم مى بویم.

***

بگذار زمان بگذرد، بگذار زمین با عظمت سنگینش، چون پروانه اى به گِ رد آفتاب بگردد، و
روز از دامن این شب بلند بدرآید،

شب را پایانى هست

برگزیده از شعرهای گوناگون زندان طبری

 

آیا یک انسان فرهیخته و با وجدان با خواندن تکه های گوناگون نثر منظوم در بالا می تواند به این نتیجه برسد که این ترانه های دلنشین و سروده های  رزم  تراوش مغز یک انسان شکست خورده و تسلیم شده است؟

بازانتشار

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۸۸ ( ۲۰ دی)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

آفتابی مراست در دیدار که مکدر نمی شود نگه ش!

در طول تاریخ نسبتا کوتاه مدرن بشری موسسات دینی همواره با اجرای نقش مهم روبنایی خود به عنوان دژ دفاعی  جامعه طبقاتی عمل کرده اند. این موسسات با پشتیبانی طبقات حاکم با ایجاد انواع و اقسام قوانین اخلاقی و دینی به تقدیس اختلاف طبقاتی پرداختند. و زمانی که ترس از دوزخ و تشویق و ترغیب برای رسیدن به بهشت آسمانی توده های محروم را از شورش بر علیه ناعدالتی ها باز نداشت، اسقف  ها مجبور شدند که برای “هدایت” توده ها به راه راست مجازات و پاداش آسمانی را با شکنجه و زندان زمینی ترکیب و تکمیل کنند.

در آغاز سال ۱۵۹۳، ستاره شناس دلاور، جوردانو برونو به جرم ارتداد توسط استنطاق مذهبی روم دستگیر شد و همان سال به اتهام عدم اعتقاد به احکام مرکزی و کلیدی مذهب کاتولیک، از جمله لعنت ابدی، تثلیث، الوهیت مسیح، و باکره بودن حضرت مریم محاکمه شد. در نهایت پس از ۷ سال شکنجه و زندان دستگاه تفتیش عقاید او را گناهکار دانست و سپس او را در بوته آتش سوزاندند.

۱۰ سال بعد از آتش زدن برونو گالیله اعلام کرد که خورشید مرکز منظومه شمسی است، و زمین در گردش مداوم بر روی محور خود و به دورخورشید است.

کلیسای کاتولیک او را مجبور به نفی دیدگاه های خود کرد و با شکنجه و شلاق از او اعتراف گرفت که زمین مرکز جهان است. اما با وجود این اعتراف از ترس گسترش نظرات “الحادی” گالیله او را تا آخر عمر به بازداشت خانگی محکوم کردند.

برای یافتن جواب این پرسش که چرا دستگاه تفتیش دولتی کاتولیک دانشمندان و ستارگانشان را به حال خود رها نکرد باید به پیوند نظام طبقاتی با ایدئولوژیِ ایدالیستی توجه کنیم. در طول تاریخ ایدئولوژی ایدالیستی برای حفظ امتیاز طبقاتی قدرت مندان به کار گرفته شده است و بدین ترتیب دفاع از ارزش ها، آموزه ها و قوانین این ایدئولوژی دفاع از طبقات انگلی حاکم بر جامعه بوده و هست. “شب پرستان” کاتولیک می دانستند که با قبول مرکزیت خورشید و نه زمین در منظومه شمسی، نظام خدایی بهره کشی نیز دیر یا زود به زیر سوال خواهد رفت. و خوف آن داشتند که در زمانی نه چندان دراز مرکزیت خورشید در منظومه شمسی به مرکزیت مردم به روی زمین بدل شود.

ولی دستگاه تفتیش عقاید دین کاتولیک با تمام آتش زدن ها و زندانی کردن ها نتوانست زمین را از گردش به دور خورشید باز دارد و نتوانست از تابش و اهمیت خورشید بکاهد. بر خلاف آرزوهای اوهامی اسقف ها نابودی پیکر دانشمندان به محو افکارشان نیانجامید. چند سالی گذشت ولی از خاکستر برونو گل اندیشه گالیله رویید. چند سال دیگری گذشت و دانه کوچکی که گالیله در زمین خشک و بایر علم کاشت به درخت تناوری به نام علم ستاره شناسی تبدیل شد.

هرچند که کشیشان کم عقل که “اندیشه”شان “از پر مگس فراتر” نمی رفت به عبث تلاش کردند که این جهان پهناور بی نهایت را به کره زمین و رجال دینی و سیاسی آن محدود کنند. ستاره شناسی کنونی به ما می آموزد که تنها در کهکشان راه شیری ما بیش از ۲۰۰ میلیارد ستاره وجود دارد. تخمین زده می شود که در جهان قابل مشاهده ما بیش از ۲۰۰ میلیارد کهکشان وجود دارد.

قرن ها بعد در مکانی دیگر همان رفتار با شکلی دگر ولی با همان خصلت و نیت با دانشمند دیگری تکرار می شود. در خبر ها به نقل از آقای سروش می خوا نیم.

یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان – سال۶۳؟–  بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست ‌با وی محاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد. (http://zeitoons.com/23628)

از این بگذریم که چرا آقای سروش با علم به ادعای رژیم مبنی به تواب شدن طبری این نکته مهم را بیش از ۳۰ سال در سینه دل مخفی داشته است. اگر در سال های نخست از “هدایت” اسلامی شریعتمداری خوف داشت، حداقل در چندین سال گذشته در فراغت غربت میتوانست این موضوع را برای برائت طبری از اتهام تواب شدن مطرح کند. اتهامی که حتا شاعر ارجمندی چون سایه با گفتن “توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم” بدون تأمل انتقادی لازم این ادعای واهی و پوچ را دربست پذیرفته بود.

نگارنده در چند جلسه ی سخنرانی آقای محمد تقی جعفری شرکت داشته است.  او دریایی از اطلاعات بود ولی به قول شریعتی “به اندازه بند انگشت عمق نداشت” با این حال او را بر خلاف روحانیون آن زمان تشنه قدرت و ثروت ندیدم.

جواب سوال اینکه چرا چنین شخصی “محاجه” با “اسیری” را پذیرفت، ولی ساده است. هم آقای سروش و هم آقای جعفری از عواقب رد کردن چنین دعوتی به شدت هراس داشتند. دستور از بالا بود. برای دستگاه تفتیش عقاید جمهوری اسلامی این “محاجه” مهم بود. آن ها میخواستند با وارد میدان کردن دو تن از بهترین فلسفه دانان دینی خود، پشت طبری “فک شکسته” را به خاک بمالند. کاری که در زمان آزادی او آرزو بردل، از آن درمانده بودند. جالب این است که شنگجه گر بی عقلی مثل شریعتمداری سال ها مدعی آن بود که طبری را با استدلال و منطق اسلامی به راه راست هدایت کرده است. کاری که به قول سروش از توانایی بهترین فلسفه دان جمهوری اسلامی در برابر طبریِ که “حال و روز خوشی نداشت” خارج بود. چرا که با همه درد و شکنجه “احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد”.

طبری از سرنوشت برونوهای کشور ما همچون مقنع، رازی، حافظ، خیام، بیرونی، سهروردی و دیگران آگاه بود .او می دانست که “شب پرستان” و “ژاژخایان” که “اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید” همیشه از روشن اندیشی دانشمندان آزاده و بلندای پرواز افکارشان می ترسند و بر خود می لرزند. این گونه است که او با تمام درد و رنج جسمی نگذاشت که “زخم های”ش “بساط عیش” “بدسگالان مردمی آزار” شود.

او می دانست که کاهنان دین با تحمیق مردم آن ها را بر علیه عاشقان می شورایند. او که می دانست که “ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند”، با شنیدن اراجیف جعفری که در آن “خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”،  تهوع اش می گیرد و به ناگاه “تکانی می خورد” و با علم به اینکه “شب را پایانى هست” با فکی شکسته لب به سخن می گشاید.

با آنکه می داند که “شبى تیره است، سکوت چیره است، زنجره ها حاکمیت شب را جار مى زنند”، ولی با “دفاعی غیورانه” سکوت شب تیره را هر چند برای دمی می شکند.

او با این کار ایمان خود را به این که “تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هایمان خواهد گذاشت” نشان می دهد.

سوال مهم اما اینست که چرا قوه قضایی، مدیران زندان و “فک”شکنان می خواهند با “اسیری” که به جرم  کودتا و جاسوسی دستگیر شده است، به جای اثبات اتهامات “محاجه” فلسفی کنند؟

دلیل این کار همان است که دستگاه تفتیش عقاید کاتولیکی را بیش از پنج قرن پیش به آتش زدن برونو و آزار و شکنجه گالیله کشاند. یعنی برای دفاع از دستگاه دینی ایدئولوژی ایدالیستی که برای تطهیر و حفاظت از نظام طبقاتی ساخته و پرداخته شده است.

تسلیم احتمالی طبری به عنوان فیلسوفی که “خوشبختی فرد” را “تنها در درون یک جامعه خوشبخت ممکن” می داند برای “مغزهای معینی که برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب می‌کنند” و برای آنها که “جمع را منکرند، شمع را منکرند، سحر رامنکرند”  برای آنها که  “از پشیزِ گدایِ روستایی” می دزدند “تا بر میلیاردهای خود بیفزایند”، برای آن ها که  “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود، می کنند می توانست نوید پیروزی بزرگی باشد.

آن ها می خواستند با زبان طبری “گندآبیِ خودمحوری” انسان را دائمی تلقین کنند و”فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خیال‌پرستان دیوانه” بنمایانند. آن ها می توانستند با تسلیم طبری حقانیت “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” را ثابت کنند.

اما در زمانی که “چشمه خورشیدِ خاور، در نگاهى خشکید” و ” جاهلان، بر جهل خویش بالیدند، ناکسان، مستانه خندیدند” و “شب پرستان” با “رنگ شب … پاشیدن … بر ستاره ها” در نقشه این بودند که خورشید را از ذهن ها پاک کنند، طبری از “تبعیدگاه اندیشه” خود”، “در حیاط قیرگون شب” بیرون می آید و “تکانی” می خورد. در این جاست که “بر مردابِ” “تن خسته و زخمى” طبری، “نیلوفر اندیشه مى روید” و او در “چاه شب” و در مقابل “بدسگالان مردمى آزار،  ژاژخایان دشمن کار،” از  “چشمه خورشیدِ” “دفاعی غیورانه” می کند.

او می داند که نتیجه این گستاخی شکنجه بیش تر است. ولی آگاهانه “زخم ها را شعله ور” مى خواهد “زخم ها را زخم تر” مى خواهد “تا شود بزمگه نور به پا” و “کز دل تیرگى پست و بلندِ یلدا، به جهاند فردا.”

و با این وفاداری به آگاهی و دانش و اعتقادش، او بار دگر ثابت کرد که “خاموشی مرگ”ش “رساتر از آن بانگی است” که می‌خواستند خفه‌اش کنند.

«موزائیک»ها همه از کتاب اشعار زندان احسان طبری با عنوان “دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری- حماسهء نبرد انسان” برگرفته شده است. ISBN 978-91-88005-20-5

 

 

2 Comments

  1. aby

    درآن سال های تاریک هنگامی که از رفیقی این خبر را شنیدم ، با خنده جواب دادم من که باور نمی کنم ، مگر آخر زمان است که خورشید خاموش گشته باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *