راه تاریک نئولیبرالیسم به فاشیسم
برگردان: احسان

مقاله شماره: ۶۶ (۲۵ آذر ۱۳۹۳)

نویسنده: کریس هِجِز

منبع: اینفورمِیشِن کِلیرینگ هاووس، ۲۸/۱۱/۲۰۱۸

برگردان: احسان صالحی

 

نئولیبرالیسم به عنوان یک تئوری اقتصادی همیشه نظریه‌ای پوچ بود. نئولیبرالیسم به اندازه ایدئولوژی‌های حاکمِ گذشته مانند حق  خدایی پادشاهان و باور فاشیسم به اَبَرانسان اعتبار زیادی داشت. هیچ یک از لاف و گزاف هایش اندکی هم عملی نشد. متمرکز شدن ثروت در دستان نخبگان الیگارشی جهانی – که اکنون ثروت هشت خانواده به اندازه ثروت نیمی از جمعیت جهان است – و در عین حال کناررفتن کنترل و مقررات دولت ها همیشه عامل تولید نابرابری عظیم درآمد و قدرت انحصاری، تشدید افراطی گری سیاسی و نابودی دموکراسی بوده است. برای دستیابی به این فهم، نیاز به کنکاشِ ۵۷۷ صفحه از کتاب «سرمایه در قرن بیست ویکم»، نوشته توماس پیکتی، نیست. نکته مهم، اما، هرگز نه خردمندی اقتصادی، بلکه بازگشت و ترمیم قدرت طبقاتی بود.

 

به عنوان ایدئولوژی حاکم، نئولیبرالیسم موفقیت درخشانی بود. یا شروع آن در دهه ۱۹۷۰، منتقدان جریان فکری کِینزی نئولیبرالیسم از محیط های دانشگاهی، مؤسسات دولتی و سازمانهای بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول (آی ام آف) و بانک جهانی رانده و از ورود به رسانه‌ها منع شدند. اشراف (آریستوکراتها)  و روشنفکر مآب های مطیع و سر به راه چون میلتُن فریدمَن در جاهایی مانند دانشگاه شیکاگو پرورش یافتند و پلاتفرم های همیشگی و بودجه های فراوان از سوی انحصارات به آن‌ها اختصاص یافت. آن‌ها قرائت های رسمی از نظریات حاشیه‌ای و بی‌اعتبار اقتصادی رواج دادند که از سوی فریدریک هایِک و نویسنده درجه سومی چون آین راند رواج یافته بود. زمانی که در برابر احکام بازار زانو زدیم و مقررات دولتی را برداشتیم، مالیات ثروتمندان را به شدت کاهش دادیم، جریان و گردشِ پول را از مرزها مجاز دانستیم، اتحادیه های کارگری را نابود کردیم، و داد و ستدهای تجاری ای را امضا کردیم که مشاغل را به بیگارخانه های چینی فرستادند، فکر کردیم جهان محلی خوشبخت تر، آزادتر و ثروتمندتر خواهد بود. این یک شیادی بود، اما عمل کرد.

 

زمانی که در نیویورک با هم صحبت می کردیم، دیوید هاروی، نویسنده کتابِ «تاریخچه مختصر نئولیبرالیسم» گفت: «حائز اهمیت است که سرچشمه های طبقاتی این پروژه [نئولیبرالی] را که در دهه ۱۹۷۰ رخ داد، شناسایی کنیم، زمانی که طبقه سرمایه داری با مشکلات زیادی رو به رو بود و کارگران به خوبی سازماندهی شده و در حال مخالفت و مقاومت بودند. مانند هر طبقه حاکم، آن‌ها به باورهای حاکم نیازمند بودند. بنابراین، باورهای حاکم بر آزادی بازار، خصوصی سازی، خود-کارآفرینی، آزادی فردی  و همه مابقی آن باید باورهای حاکم بر یک نظم اجتماعی جدید می‌بود و آن نظمی بود که در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به اجرا در آمد.»

 

دیوید هاروی می گفت: «نئولیبرالیسم یک پروژه سیاسی بسیار زیرکانه بود. میزان زیادی از رضایت عمومی را جلب کرد چرا که از رهایی، آزادی فردی، و آزادی حق انتخاب حرف می زد. آزادی ای که آن‌ها در باره اش حرف می زدند، آزادی بازار بود. پروژه نئولیبرالی به متولدین ۱۹۶۸ گفت: “بسیار خوب، شما رهایی و آزادی می خواهید؟ (این همان مطالبه جنبش دانشجویی بود.) ما می‌خواهیم آن را به شما بدهیم، اما آن، آزادی بازار خواهد بود. چیز دیگری که شما به دنبال آن هستید، عدالت اجتماعی است – آن را فرموش کنید. بنابراین، ما به شما رهایی و آزادی فردی می دهیم، ولی شما عدالت اجتماعی را فراموش کنید.” تلاش نئولیبرالیسم این بود که ابتدا مؤسسات معتقد به تلاش جمعی طبقه کارگر، بویژه اتحادیه های کارگری، را نابود کند و سپس کم کم احزاب سیاسی ای را که به نحوی نگران سعادت توده ها بودند.»

 

هاروی در ادامه گفت: «مساله مهم در باره آزادی بازار این است که به ظاهر برابری گرا است، اما هیچ چیز نابرابرتر از رفتار برابر با نابرابریها نیست. نئولیبرالیسم قول برابری رفتار یکسان می دهد، اما اگر شما بسیار ثروتمند باشید، این بدان معناست که شما می‌توانید ثروتمندتر شوید. اگر شما بسیار فقیر باشید، شما به احتمال قویتر باید فقیرتر شوید. چیزی که مارکس به طرزی درخشان در جلد یک «سرمایه» نشان داد این است که آزادی بازار سطوح بیشتر و بیشتری از نابرابری اجتماعی تولید می کند».

 

ایدئولوژی نئولیبرالیسم را یک طبقه سرمایه داری متحدِ بسیار سازمان یافته اشاعه داد. نحبگان سرمایه داری نهادهایی مانند “میزگرد کسب و کار” و “اتاق بازرگانی” و اتاق‌های فکر مانند “بنیاد هِریتِیج” را پایه گذاری کردند تا این ایدئولوژی را به مردم بفروشند. اینها تا زمانی که دانشگاه ها وفاداری خود را به این ایدئولوژی حاکم اثبات می کردند، گشاده دستانه پولهایی به نام هدیه در اختیارشان گذاشتند. آن‌ها از نفوذ و ثروت، و نیز مالکیت خود بر سیاست های رسانه ای، برای تبدیل مطبوعات به بلندگوهای خود استفاده ‌کردند. آنها همچنین صدای هر دگراندیش را خاموش کردند و یا یافتن شغل برای آنان را سخت کردند. به جای تولید، ارزشهای فزاینده سهام به ابزار جدید ارزیابی اقتصاد تبدیل شد. همه کس و همه چیز مالی و کالایی شد.

 

هاروی می گفت: «ارزش هر چیز بر پایه درک بازار از قیمت آن تعیین می شود. از همین رو است که ارزش هیلاری کلینتون بسیار بالا است؛ او با دریافت ۲۵۰ هزار دلار برای گلدمن سَکس سخنرانی کرد. اگر من برای گروه کوچکی در داخل شهر سخنرانی کنم، برای آن ۵۰ دلار دریافت می کنم، پس روشن است که ارزش او به مراتب بیشتر از من است. بهای یک فرد، بهای خرسندی اش، بر حسب مقدار مبلغی که او می تواند در بازار کسب کند، تعیین می شود.»

 

او در ادامه گفت: «این همان فلسفه‌ای است که در پسِ نئولیبرالیسم قرار دارد. ما باید روی اشیاء قیمت بگذاریم. اگرچه آن‌ها حقیقتاً اشیایی نیستند که باید با آن‌ها مانند رفتار کرد. به عنوان مثال، بهداشت و درمان به کالا بدل می شود. مسکن برای همه به کالا تبدیل می شود. تحصیل به کالا بدل می گردد. بنابراین، دانشجویان باید وام بگیرند تا آموزشی دریافت کنند که در آینده برای‌شان شغل تولید می کند. این کلاهبرداری از اشیاء است. اساساً نئولیبرالیسم می‌گوید اگر شما کارآفرین باشید، اگر از خانه بیرون بروید و آموزش دریافت کنید و …، شما پاداش درخورتان را دریافت خواهید کرد. اگر شما پاداش درخورتان را دریافت نمی کنید، به این دلیل است که آموزش درست دریافت نکردید. شما رشته نامناسبی را انتخاب کردید. رشته‌های فلسفه یا هنر و ادبیات کلاسیک را به جای رشته ای در مهارت های مدیریتی برای چگونگی استثمار نیروی کار انتخاب کردید».

 

اکنون شیادی نئولیبرالیسم را می توان به مقیاس وسیع در حوزه سیاسی درک کرد. حال سخت تر و سخت تر می توان ذات غارتگرانه اش، از جمله تقاضاهایش برای یارانه های عظیم دولتی را پنهان کرد (به عنوان مثال، آمازون اخیراً برای راه اندازی مراکز توزیع در ایالت های نیویورک و ویرجینیا درخواست کاهش مالیاتی چند میلیارد دلاری کرده که با ان موافقت گردید). این امر نحبگان حاکم را ناگزیر ساخته تا با عوامفریب های دست راستی که از تاکتیک‌های خشن نژادپرستی، اسلام-هراسی، بیگانه-هراسی، تعصب ها و زن ستیزی استفاده می‌کنند، وارد زد و بندها شوند تا از این راه خشم و درماندگی رو به فزونی مردم را از نحبگان دور و به سمت افراد آسیب‌پذیر جامعه منتقل کنند. این عوامفریب ها به غارت و چپاول خود از طریق نحبگان جهانی شتاب می‌بخشند در حالی که همزمان قول می‌دهند از مردان و زنان کارگر حمایت می کنند. دولت دونالد ترامپ، به عنوان مثال، مقرارات بیشماری، از انتشار گازهای گلخانه ای گرفته تا دسترسی آزاد به اینترنت، را برداشته، مالیات ثروتمندترین افراد و انحصارات را کاهش داده، و حدود یک و نیم تریلیون دلار درآمد دولت را برای دهه آینده بر باد داده است، ضمن اینکه از زبان سلطه و شکلهای گوناگون کنترل نیز استفاده می کند.

 

نئولیبرالیسم ثروت اندکی تولید می کند. در حقیقت، وظیفه اصلی اش بازتوزیع ثروت به سمت بالا در دستان نخبگان حاکم است. هاروی به آن «انباشت [سرمایه] از راه سلب مالکیت» می نامد.

 

دیوید هاروی می گوید: «بحث اصلی انباشت از طریق سلب مالکیت بر این عقیده استوار است که وقتی مردم ظرفیت تولید یا تأمین خدمات خود را از دست می دهند، سیستمی را به وجود می آورند که ثروت را از چنگ افراد دیگر بیرون می کشد. این جدا سازی ثروت سپس به فعالیت اصلی شان مبدل می شود. یکی از روشهای جداسازی از طریق ایجاد بازارهای جدید کالا است که پیش از آن وجود نداشت. به عنوان نمونه، وقتی جوانتر بودم، تحصیلات عالی در اروپا اساساً یک کالای عمومی محسوب می شد. [این و دیگر خدمات] به شکل فزاینده ای تبدیل به فعالیت خصوصی شده اند. مثلا خدمات پزشکی. بسیاری از این حوزه هایی که شما آنها را معمولاً کالا به حساب نمی آورید، تبدیل به کالا می شوند. مسکن برای جمعیت کم-درآمد اغلب به عنوان یک نیازمندی اجتماعی دیده می شد. حالا همه چیزی باید به درون بازار برود. شما منطق بازار را بر حوزه هایی تحمیل می‌کنید که نباید به روی بازار گشوده شود.»

 

هاروی در ادامه می گوید: «وقتی بچه بودم، آب در بریتانیا به عنوان کالای عمومی در اختیار مردم قرار می گرفت، که البته بعد خصوصی می شود. شما شروع به پرداخت پول آب می کنید. آن‌ها حمل و نقل را [در بریتانیا) خصوصی می کنند. سیستم اتوبوس رانی بحرانی می شود. این تمام شرکت های خصوصی هستند که این‌ها را در اینجا و هر جای دیگر اداره می کنند. هیچ سیستمی نیست که شما واقعاً به آن نیازمند باشید. همین امر در خطوط راه آهن هم رخ می دهد. همین الان، یکی از این چیزهایی که حزب کارگر بریتانیا می گوید، جالب است: “ما می‌خواهیم همه چیزها[ی خصوصی شده] را به مالکیت عمومی برگردانیم چرا که خصوصی سازی کاملاً نامعقول است و پیامدهای نامعقولی دارد و این دیگر کارآیی ندارد”. اکثریت مردم حالا با این گفته موافق هستند.»

 

تحت شرایط نئولیبرالیسم، روند «انباشت از راه سلب مالکیت» با مالی شدن همراه است.

 

دیوید هاروی در این کتابش، که شاید بهترین و خلاصه ترین شرح تاریخ نئولیبرالیسم باشد، می گوید: «مقررات زدایی اجازه داد سیستم مالی یه یکی از مراکز اصلیِ فعالیت بازتولیدی از طریق معامله گری، چپاولگری، تقلب و دزدی تبدیل شود. تبلیغات سهام، طرحهای پونزی (تشویق برای سرمایه‌گذاری به شدت مخاطره آمیز، مثلاٌ در شرکتهای هرمی – م.)، تخریبِ ساختاری و برنامه ریزی شده دارایی از طریق تورم، مفت خَری از طریق یکی کردن و ادغام، تشویق سطوح بدهی که تمام اهالی حتی کشورهای پیشرفته سرمایه داری را به بیگاری برای بازپرداخت وام تقلیل می دهد. برای اینکه چیزی از تقلب شرکتها نگویند، سلب مالکیت ها، دستبرد به صندوق های بازنشستگی، از بین بردن صندوق ها از طریق قرضه، و سقوط شرکتها از طریق دستکاری های سهام و اعتبارات، این‌ها همه به ویژگی‌های اصلی سیستم مالی سرمایه داری مبدل شدند.»

 

نئولیبرالیسم به واسطه قدرت عظیم مالی قادر است از طریق بحران سازی های ساختگی ارزش دارایی ها را به کسادی بکشد و سپس آنها را تصاحب کند.

 

او گفت: «یکی از راه‌های مهندسی بحران این است که جریان اعتباربانکی را قطع کنید. این مساله در سالهای ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ در آسیای شرقی و جنوب شرقی صورت گرفت.  نقدینگی به ناگهان ته کشید. مؤسسات عمده پول قرض نمی دادند. جریان بزرگی از سرمایه خارجی به درون اندونزی سرازیر شده بود. آن‌ها شیرها را بستند. سرمایه خارجی خارج شد. بستن شیر تا حدودی به این دلیل بود که وقتی همه شرکت ها ورشکسته شدند، بتوان همه آن‌ها را خرید و دوباره به کار انداخت. همین اتفاق را اینجا [در ایالات متحده] در دوره بحران مسکن شاهد بودیم. سلب حق دعوی مسکن بخش اعظم مسکن را در آنجا از دور خارج کرد، و این موجب افت شدید قیمت مسکن شد. [شرکت] بِلَکستون وارد صحنه می شود، همه آن خانه‌ها را می خرد و اکنون بزرگترین مالک مسکن در تمام ایالات متحده است. ۲۰۰۰۰۰ یا چیزی در این حدود مسکن دارد. منتظر است بازار برگردد. وقتی بازار برگردد، که در مورد گفته شده در مدت زمان کوتاهی برگشت، آن گاه شما می‌توانید همه خانه‌ها را بفروشید یا اجاره دهید و به سرعت پول دار شوید. بلکستون از بحران سلب حق دعوی مسکن که در آن همه خانه هاشان را از دست دادند، به سرعت به پول هنگفتی دست یافته است. این انتقال عظیمی از ثروت بود»

 

هاروی هشدار می‌دهد که آزادی فردی و عدالت اجتماعی لزوماً با هم سازگار یا آمیزش پذیر نیستند. او می نویسد عدالت اجتماعی به همبستگی اجتماعی و «اشتیاق به پنهان کردن خواست ها، نیازها و امیال فردی با هدفِ نوعی مبارزه همگانی تر، مثلاً، برای برابری اجتماعی و عدالت زیست-محیطی» نیازمند است. لفاظی نئولیبرالی، با تاکیدش بر آزادی‌های فردی، می‌تواند آزادیخواهی، سیاست هویتی، چندفرهنگ گرایی و در نهایت مصرفگرایی خودپسندانه (نارسیستی) را به طور موثری از نیروهای اجتماعی جدا کند، نیروهایی که در پیگیری عدالت اجتماعی از طریق فتحِ قدرتِ حکومتی دسته بندی می شوند.»

 

اقتصاددان، کارل پولانی دریافت که دو نوع آزادی بد و خوب وجود دارد. آزادی های بد برای این هستند که از آدم‌های اطراف مان بهره برداری کنند و سودهای کلانی را بدون در نظر گرفتن نفع عمومی به جیب بزنند، از جمله آنچه نسبت به اکوسیستم و مؤسسات دمکراتیک صورت می گیرد. در این آزادی‌های بد ما شاهد شرکتهایی هستیم که فن آوری ها و پیشرفت‌های علمی را برای کسبِ سودهای کلان در انحصار خود در می آوردند، همان گونه که با صنایع دارویی و درمان می کنند، و انحصار به این مفهوم است که جان کسانی که از پس هزینه های سرسام اور بر نمی آیند، به خطر بیفتد. آزادی‌های خوب – آزادیِ ابراز احساسات، آزادی بیان، آزادی دیدار، آزادی مصاحبت، آزادی انتخاب شغل – در نتیجه به واسطه سلطه آزادی‌های بد از بین می روند.

 

پولانی می نویسد: «به برنامه ریزی و کنترل به عنوان منکر آزادی حمله می شود. تصریح می‌کنند که کسب و کار آزاد و مالکیت خصوصی اساس آزادی هستند. می‌گویند شایسته نیست جامعه‌ای را آزاد بنامیم که برشالوده های دیگری استوار هستند. آزادی یی که مقررات ایجاد می‌کند، به عنوان عدم آزادی تلقی و تقبیح می شود؛ عدالت، آزادی و رفاهی را که آن مقررات عرضه می کند به عنوان پوششی از بردگی به حساب می اورند و نکوهش می کنند.»

 

هاروی به نقل از پولانی می‌نویسد که «ایده آزادی “بنابراین تقلیل می یابد به حمایت صرف از کسب و کار آزاد”، که به معنای “آزادی مطلق برای آنهایی است که نیازی به گسترش درآمد، آسایش و امنیت خود ندارند، و در مقابل، آزادی بسیار ناچیز برای مردمی که ممکن است برای بهره وری از حقوق دمکراتیک خود جهت دستیابی به سرپناهی در برابر قدرت صاحبان ملک” بی هوده دست به تلاش بزنند. اما اگر مطابق منوال همیسگی “جامعه ای که در آن قدرت و اجبار وجود ندارد، و یا جهانی که در ان زور کارکردی ندارد، ممکن نباشد”، آنگاه تنها از طریق زور، خشونت و اقتدارگرایی می توان این نگاه آرمانی لیبرالی را تداوم بخشید. آرمانگرایی لیبرالی یا نئولببرالی به واسطه اقتدارگرایی، یا حتی فاشیسم تمام عیار، محتوم به شکست است. آزدی های خوب از دست می روند و آزادی های بد جای انها را پر می کنند.»

 

نئولیبرالیسم آزادی برای اکثریت را به آزادی برای اقلیت تغییر می دهد. نتیجه منطقی آن نئوفاشیسم است. نئوفاشیسم آزادی‌های مدنی را به نام امنیت ملی از بین می‌برد و به تمام گروه‌ها انگِ خیانتکار، وطن فروش و دشمنان ملت می زند. این همان ابزار نظامی شده ای است که طیقه حاکم به کار می‌گیرد تا کنترل را حفظ کرده، جامعه را از هم جدا و تکه‌تکه کند، و غارت و نابرابری اجتماعی را بیش از پیش تسریع سازد. ایدئولوژی حاکم، که دیگر قابل اعتماد نیست، جای خود را به چکمه های نظامی می دهد.

 

منبع:

Information Clearing House

۲۸/۱۱/۲۰۱۸

 

 

One Comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *