ما را چه می شود؟! 

بانو مارال سعید با یادآوری قطره قطره جان سپردن و ابدی شدن بابی ساندرز و وحید صیادی نصیری در بند تروریسم دولتی در انگلستان و ایران، وظیفه ای را گوشزد می کند که در برابر نبرد آزادی خواهی و عدالت جوی ملی- ضد امپریالیستی کنونی در ایران قرار دارد و راه حل ترقی خواهانه ی آن دنبال می شود

***

مارال سعید

• “بابی” و “وحید” هر دو از پس ۶۰ روز اعتصاب غذا جان بر سر عزم خود نهادند. با این تفاوت که دستگیری و اقدامات بعدی “بابی” را همه روز تو می توانستی در هر کوی و برزن ببینی و بشنوی، حتی فیلسوفِ شاعرمان احسان طبری در رسایش شعر سرود و امروز حتی کسی با نام “وحید” هم آشنائی ندارد و بسیار نشریات حتی پس از واقعه نیز ککشان نگزید و خبر را منتشر نساختند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲۲ آذر ۱٣۹۷ –  ۱٣ دسامبر ۲۰۱٨

 

از سر شرمنده گی نمی دانم از کجا آغاز کنم.
آنروزهای آوارگی و بی خانمانی، روزهایی که ارتش عراق سرگرم شخم زدن آبادان بود. بله منظورم زمستان سال ۱٣۵۹ است. نه از کامپیوتر خبری بود، نه از تلفن همراه. حتی به ندرت خانه ها تلفن ثابت داشت. اما خبرها به سرعت برق و باد در گوشها می پیچید. حتی اگر محل وقوع خبر بلفاست با هزاران کیلومتر فاصله از تو بود.
اینبار خبر دستگیری “بابی” و محکومیت ۱۴ ساله اش بود. “بابی” پیش از آن هم دستگیر و به زندان رفته بود، اما اینبار او و همرزمانش تصمیم گرفتند دولت فخیمه ی بریتانیا و بانوی خود خوانده ی “آهنین” را در مقابل خواسته هایشان قرار دهند. تا شاید بتوانند از این طریق شرایط دهشتناک زندانها در بریتانیا را کمی بهبود ببخشند.
“رابرت جرارد ساندز” درخواستی ساده داشت: مبارزان ایرلندی را نه تبهکاران عادی که زندانیان سیاسی محسوب کنید.”

٣۷ سال بعد؛
همه در جیبهایشان تلفن همراه و اکثریتی درخانه ها تلفن ثابت و کامپیوتر دارند. اما خیلی از خبرها در گوش کسی نمی پیچد. حتی اگر محل وقوع خبر شهر قم در فاصله ی چند هزار کیلومتری بلفاست باشد.
خبر مربوط به دستگیری “وحید” و محکومیت ۵/۴ ساله اش بود. “وحید پیش از آن نیز دستگیر و به زندان رفته بود، اما اینبار او تصمیم گرفت دولت فخیمه ی اسلامی ایران و امنیتی خود خوانده ی “حقوق دان” را در مقابل خواسته اش قرار دهد. تا شاید بتواند از این طریق شرایط دهشتناک زندانها در ایران را کمی بهبود ببخشد.
“وحید صیادی نصیری” درخواستی ساده داشت: “زندانیان سیاسی – عقیدتی ایران را نه تبهکاران عادی که زندانی سیاسی محسوب کنید.”
“بابی” و “وحید” هر دو از پس ۶۰ روز اعتصاب غذا جان بر سر عزم خود نهادند. آنها همچون هر زندانی دیگری سلاحی جز به داو نهادن جان خویش نداشتند. با این تفاوت که دستگیری و اقدامات بعدی “بابی” را همه روز تو می توانستی در هر کوی و برزن ببینی و بشنوی، حتی فیلسوفِ شاعرمان احسان طبری در رسایش شعر سرود و امروز حتی کسی با نام “وحید” هم آشنائی ندارد و بسیار نشریات حتی پس از واقعه نیز ککشان نگزید و خبر را منتشر نساختند.

به راستی ما را چه می شود؟!
آیا وجدان بشری در اثر شنیدن هر روزه ی آمار کشت و کشتار و مرگ و میر، کرخت گشته است و در مقابل فاجعه عکس العمل نشان نمی دهد؟
آیا وجدان ایرانیانِ عادت کرده به فرهنگ استبدادی برایش “مرگ” امری عادی و روزمره گشته است؟
چه تعداد “وحید” باید از میان برود تا وجدان سیاسیون ایرانی مور مور شود و گامی در جهت جبهه ی ضد استبدادی حاکم بردارند؟
شرمنده ایم – چرا که خود در برپائی و تداوم این استبداد شریک بوده و هستیم.
شرمنده ایم – چرا که از فرهنگ استبدادی جز استبداد زاده نخواهد شد.
شرمنده ایم – چرا که از ترس ندانمکاری سال ۱٣۵۷ نمی دانیم اگر در مقابل این قد علم کنیم، چه جایگزینش کنیم.
شرمنده نباش، به قدر وسع بکوش!

مارال سعید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *