زنده‏باد بحث بین توده‏اىها (۴) ”عدالت“، اتحاد را جایگزین نبرد طبقاتى مىپندارد جریمه فقدان سیاست مستقل، پراگماتیسم است

مقاله ۱۳۸۷/۴۶

بحث پیش (http://www.tudeh-iha.com/?p=740&lang=fa)، که روی سخن آن با تارنگاشت عدالت و نظریه‏پرداز ارشد آن ا. آذرنگ بود، با دو پرسش پایان یافته بود و از او تمنا شده بود به آن‏ها پاسخ روشن وصریح دهد، که تاکنون بدون واکنش باقى مانده است. دراین بین، ابرازنظر “واهیگ” نیز در ارتباط با بحث دریافت و منتشر شد.

تارنگاشت عدالت را باید نماینده آن نظرى در جنبش توده‏اى ارزیابى نمود، که به قول “واهیگ”، با برداشتى «شابلونى» و کاتگورىوار به این نتیجه مىرسد، که چون قشرهاى بینابینى، که به خاطر پایگاه و جایگاه طبقاتى خود، نزدیک‏ترین متحدان بالقوه طبقه کارگر هستند، حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران باید با توجه به سطح آگاهى و باورهاى مذهبى آن‏ها، به استقبال از آن‏ها پشتابد و از سیاست نمایندگانشان دفاع کند، با این امید که آن‏ها در جریان مبارزات خود، مواضع خود را تصحیح کرده و کمبودهاى خود را برطرف سازند.

ارزیابى تارنگاشت عدالت از فرض و تزى نشئت مىگیرد، که مىتوان آن را به درستى «شابلون» نامید. در این شیوه ارزیابى، اندیشه تحلیل‏گر ظواهرى را که مىبیند، کلیت واقعیت مىپندارد و با اسلوب استقرایى از “واقعیت” به نتیجه‏گیرى بعدى مىپردازد. مثلا ا. آذرنگ در پایان “سخنى با رفیق فرهاد” (۵ دىماه ١٣٨٧)، مىپرسد: «٣- چرا امپریالیسم مىخواهد چنین حاکمیت وابسته‏اى را [اگر وابسته است] از سر راه بردارد؟» اندیشه تحلیل‏گر مىخواهد از تز خود درباره ظاهر امر مخالفت امپریالیسم با «حاکمیت»، مضمون پدیده «حاکمیت» سرمایه‏دارى در ایران را توضیح دهد و درباره آن به نتیجه‏گیرى بپردازد. در فرصت مناسب به پرسش طرح شده پرداخته خواهد شد، در اینجا این نکته هدف است، که اسلوب نظاره‏گرظاهربین حاکم بر اندیشه تحلیل‏گر، و اسلوب استقرایى نتیجه‏گیرى نشان داده شود.

در بحث پیش، و پس از آنکه ضرورت حفظ استقلال ارزیابى و تحلیل حزب توده ایران، مورد بررسى قرار گرفته بود، دو پرسش زیر مطرح شد:

ا- حزب توده ایران باید داراى‏ ارزیابى‏ مستقلى‏ از شرایط کنونى‏ حاکم بر جامعه باشد؛ شرایطى‏ که شناخت آن، شناخت از وظایف روز و استراتژیک، آنى‏ و آتى‏ جنبش مردم بوده و به زبان کتاب “سیماى‏ مردمى‏ حزب توده ایران”، شناخت از ضرورت «ایجاد پیوند بین وظایف دموکراتیک و سوسیالیستى‏» در مبارزات است.

٢- حزب توده ایران باید ارزیابى‏ مستقل خود را با اشکال مناسب در برابر قشرهاى‏ اجتماعى‏، در مبارزه تبلیغاتى‏ و ترویجى‏ خود مطرح سازد.

همانطور که ذکر شد، این پرسش‏ها بدون جواب مانده‏اند، اما ا. آذرنگ در نوشته پیش‏گفته خود تحت عنوان “سخنى … ” به این پرسش‏ها، پاسخ داده است. اگر چه این نظریات از نظم ضرور براى بحث کنونى برخوردار نیستند، بهره جستن از آن‏ها براى بحث کنونى اما ممکن و مجاز مىباشد. ازاین‏رو به سراغ آن‏ها برویم.

در صفحه ۶ و در ارتباط با نادرست اعلام کردن انتقال مبارزه اجتماعى به صحنه مورد خواست ارتجاع، یعنى به صحنه مبارزه بین مذهب و ضدمذهب، بر اهمیت مبارزه با «جنبه دیکتاتورى طبقاتى» در نبردهاى اجتماعى تاکید مىشود: «تمرکز بر ساختار مذهبى رژیم و عمده کردن جنبه مذهبى- استبدادى آن به جاى جنبه دیکتاتورى طبقاتى، پیامدهاى [منفى دارد] …».

براى نظریه‏پرداز تارنگاشت عدالت، «جنبه دیکتاتورى طبقاتى» به درستى نقطه مرکزى را در مبارزات اجتماعى تشکیل مىدهد.

این برداشت، برداشتى برپایه اندیشه مارکس و انگلس است، که در مانیفست کمونیستى، تاریخ جوامع بشرى را «تاریخ نبردهاى طبقاتى» اعلام مىکنند. از این موضع، بانیان سوسیالیسم علمى به ارزیابى جنبه‏ها و نمود‏هاى اقتصادى- اجتماعى، ایدئولوژیک وغیره در نظام سرمایه‏دارى مىپردازند، که به آن نام “ماتریالیسم تاریخى” داده‏اند. آن‏ها موتور تغییر و نهایتاً گذار انقلابى از سرمایه‏دارى را «تضاد بین کار و سرمایه» ارزیابى کرده و آن را «اصلىترین تضاد» نظام سرمایه‏دارى اعلام مىکنند. اصلىترین تضاد در برداشت آن‏ها، تضادى است که با “حل” (نفى دیالکتیکى) آن، راه رشد ترقىخواهانه نظام سرمایه‏دارى گشوده شده و دسترسى به نظام پیش‏رفته‏تر و بغرنج‏تر، ممکن مىگردد. ازاین‏رو، “حل” تضاد اصلى، مضمون و خصلتى انقلابى دارد. زیرا کیفیتى نوین از درون “حل” آن زائیده مىشود.

“اصلىترین تضاد” در نظام سرمایه‏دارى، در شکل تظاهر خود، متغییر است. در محتوا اما خیر. براى مثال در دوران طلوع انقلابى بورژوازى و نبرد آن علیه نظام فرسوده فئودالیسم، تضاد بین شاگرد و استادکار، با شکل تظاهر تضاد در دوران افول سرمایه‏دارى متفاوت است. باوجود این خصلت انقلابى اصلىترین تضاد، تضاد بین کار و سرمایه، در هر دو دوران یکى است.

شناخت اشکال «اصلىترین تضاد» در نظام سرمایه‏دارى در مراحل مختلف و در جوامع متفاوت، شناختى بغرنج مىباشد و دست‏یابى به آن نیاز به وفادارى و پایبندى سخت‏گیرانه به اسلوب اندیشه تئوریک دارد، تا بتوان «اصلىترین تضاد» در جامعه را از درون انواع دیگر تضادها و ترکیب‏ آن‏ها موجود در جامعه جدا کرد و شناخت.

ا. آذرنگ، همانطور که پیش‏تر نشان داده شد، بر اهمیت نبرد طبقاتى ناشى از تضاد طبقاتى باور دارد، اما در سیاست خود به این شناخت پایبند باقى نمىماند. براى اثبات این تز به متن “سخنى …” بازگردیم.

در صفحه ۵ “سخنى …” و در ارتباط با «کاربست … اصول … مبارزه طبقاتى» که برجسته کرده وبه درستى به مثابه اصل عـام پذیرفته بود، گفته مىشود: «بدون بیان و ترسیم مشخص آرایش طبقاتى جامعه و نیرو[ها]، شناخت متحدین بالقوه و بالفعل طبقاتى، و تعیین چیستى برنامه‏هایشان و چگونگى عملکردشان، و اینکه در عرصه عمل با کدام شعار و تاکتیک‏ها مىتوان به طور موثر مرزبندىها را حفظ کرد و برجسته ساخت … بدون ارایه تحلیلى جامع و روشن و برنامه‏اى در راستاى عمل مشخص … راه به جایى نمىتوان برد …». تحلیل‏گر از نکات فوق به تعیین «محورها» براى مبارزه مىپردازد و چنین ادامه مىدهد: «بنظر من، هر گونه بررسى محورهاى اصلى مبارزه پیش رو بدون در نظر گرفتن نکات مذکور، اساساً نمىتواند تحلیلى مشخص از شرایط مشخص نامیده شود. …». و به نظر او، بدون شناخت «محورهاى اصلى مبارزه» و «کاربست» آن، در مبارزه طبقاتى «راه به جایى نمىتوان برد…».

اندیشه تحلیل‏گر در سطور فوق، «اصول … مبارزه طبقاتى» را از این طریق مشروط مىسازد، که براى پراتیک انقلابى یک «کاربست» در نظر مىگیرد. به نظر او، پراتیک «مبارزه طبقاتى» تنها در چارچوب «کاربست» مورد نظر او موثر واقع مىگردد. «کاربست» عبارتست از توجه به تناسب قوا و شرایط «مشخص آرایش طبقاتى جامعه و نیروها».

به عبارت دیگر، براى اندیشه تحلیل‏گر، رابطه‏اى بین «اصلىترین تضاد»، که محتواى «مبارزه طبقاتى» را تشکیل مىدهد، با سازماندهى مبارزه روز در برابر جنبش کارگرى وجود دارد. تا اینجا مىتوان با نظر تحلیل‏گر موافقت داشت.

زیرا، البته هم بین نیروهاى اجتماعى وپیشبرد مبارزه طبقاتى رابطه‏اى وجود دارد. بین شعار و وظیفه تاکتیکى، به قول جوانشیر وظایف «آنى» در یک سو و هدف استراتژیک، یعنى وظایف «آتى» جنبش در سوى دیگر، رابطه و پیوند وجود دارد. محتواى این رابطه اما چنین است که وظایف «آنى» در جهت تحقق وظایف «آتى» قرار دارند. نزد اندیشه تحلیل‏گر تارنگاشت عدالت یک چرخش صدوهشتاد درجه‏اى در استدلال وجود دارد. نزد او، رابطه فوق از قرار داشتن جزء در جهت کل  نتیجه نمىشود، بلکه برعکس. این کل است که تابعى از جزء مىشود، والاً به نظر ا. آذرنگ «راه به جایى نمىتوان برد …».

بحث بر سر رابطه بین کل و جز، بین محتوا و شکل مبارزه مىباشد. براى اندیشه تحلیل‏گر، مضمون عام براى نبرد طبقاتى در جامعه شناخته شده است. عمده بودن آن براى محتواى این مبارزات پذیرفته شده است. اما آنجا که باید اشکال مبارزات روز را تعیین کرد، اشکالى که باید با توجه به شرایط مشخص «آرایش طبقاتى و …» تعیین شوند، عام بودن محتوا و مضمون نبرد طبقاتى “گم” مىشود. اشکال مبارزات در برابر محتواى مبارزات قرار داده مىشوند. «آرایش طبقاتى و …» در اندیشه مطلق مىشود، والاً «راه به جایى نمىتوان برد …». آنچه از نظریات تارنگاشت عدالت ارایه شد، تئورى “ناب” و بازى با کلمات و یا “فلسفه‏بافى” نیست. براى روشن شدن مطلب، به نمونه‏ پراهمیتى بنگریم.

تحت عنوان “ارزیابى تاکتیک بزرگنمایى نقش ولایت فقیه در اقتصاد کشور”، تارنگاشت عدالت در روز ۵ اسفند ١٣٨٧ مقاله‏اى بسیار دقیق و طولانى را از بایگانى خود دوباره منتشر ساخته است. انتشار مجدد آن دلیل بر اهمیت ویژه‏اى است که مقاله (http://www.edalat.org/sys/content/view/2960/1 ) در برداشت تئوریک و پراتیک تارنگاشت عدالت دارا مىباشد. در مقاله مذکور، وحدت نظر و عمل نزد این گروه، از سه گروه موجود در جنبش توده‏اى که پیش‏تر برشمرده شده بودند، خود را به روشنى به نمایش مىگذارد.

در این مقاله که براى اولین بار در اسفند ١٣٨۵ انتشار یافته و با هدف مستدل ساختن استدلالات خود از اسناد حزب توده ایران و نظریات زنده‏یاد طبرى نیز در آن بهره گرفته شده است، تحلیل‏گر با دقت موشکافانه و با کار سختگیرانه علمى و به درستى نشان مىدهد، که هاشمى رفسنجانى اجراى برنامه نولیبرال “خصوص و آزادسازى اقتصادى” امپریالیستى را در بیش از دو دهه گذشته در ایران دنبال کرده و موتور اجراى آن بوده است. پیش‏نویسى که نهایتاً با “حکم حکومتى” آیت‏الله خامنه‏اى در تیرماه ١٣٨۵ به سطح “قانونى” ارتقا داده شد، نیز توسط او در مجمع مصلحت نظام تدارک دیده شده است و اکنون نیز او مىکوشد قدرت اجراى آن را از دست دولت نهم خارج کرده و خود بدست گیرد. به عبارت دیگر، در مقاله با دقت نشان داده شده است، که نقش هاشمى رفسنجانى در نقض غیرقانونى اصل ۴۴ قانون اساسى، نقش درجه اول بوده و در این زمینه، باید گفت، آیت‏الله خامنه‏اى به عامل در خدمت اهداف رفسنجانى تبدیل شده است.

افشاى عملکرد رفسنجانى در مقاله طولانى و مستند، به عنوان عامل اجراى یک سیاست ضدملى، سیاستى که استقلال اقتصادى کشور را برباد مىدهد و همانطور که در اسناد حزب توده ایران نشان داده شده است، به برباد رفتن استقلال سیاسى کشور نیز مىانجامد و آن را به بازیچه امیال نواستعمارى نسخه امپریالیستى تبدیل مىسازد، به عبارت دیگر، باوجود چنین پیامدهاى سهمگین چنین سیاست ضدملى براى ایران، اندیشه تحلیل‏گر در مقاله “ارزیابى تاکتیک …” فریاد برنمىآورد: به این سیاست ضدملى پایان دهید!

مقاله از فردى که امضاى خود را زیر حکم حکومتى گذاشته است و کل مقاله با هدف “کم” گناه و بىرنگ نشان دادن نقش او در اقتصاد ایران و در این روند ضدملى به رشته تحریر درآمده است، به عبارت دیگر، مقاله از آیت‏الله خامنه‏اى که ظاهراً او را یکى از «متحدان بالقوه» حزب توده ایران ارزیابى مىکند، حتى در بار دوم انتشار مقاله نیز نمىخواهد: «حضرت آیت‏الله» و یا «مقام معظم رهبرى» و یا «ولایت فقیه» (و یا هر عنوان دیگرى که ضرورى مىداند و احساسات مذهبى توده‏ها را جریحه‏دار نمىسازد)، لطفاً با توجه به فروپاشى ایدئولوژیک و سیاسى نسخه نولیبرال سرمایه مالى امپریالیستى در جهان، با حکم حکومتى جدیدى، به ادامه این سیاست ضدملى و استعمارگرانه پایان دهید، لااقل آن را متوقف کنید تا نتایج بحران جهان سرمایه‏دارى کمى روشن‏تر شود و یا انواع تقاضاهاى مشابه دیگر! موضع جانبدارانه مقاله در برابر «ولایت فقیه»، طرح چنین خواستى را حتى به زبان “تمنا” هم موجه نمىسازد؟

خیر، وظیفه نبرد طبقاتى در برابر حزب توده ایران در مقاله طولانى و مستند تارنگاشت عدالت کوچکترین فضا و جایى نمىیابد. بلکه مقاله تنها و تنها در خدمت «شناخت [نقش] متحدین بالقوه و بالفعل طبقاتى» باقى مىماند. شکل مبارزه مطلق گشته و بر محتواى غالب مىشود. وظیفه عام، آتى و انقلابى، در خدمت شکل مبارزه روز قرار مىگیرد. یعنى عام در خدمت جزء قرار داده مىشود. رابطه و پیوند بین وظایف روز، تاکتیکى و «آنى» با وظایف استراتژیک، و «آتى» از موضع ماتریالیسم تاریخى برقرار نمى شود.

مقاله در خدمت متبلور ساختن خصلت انقلابى سیاست حزب توده ایران قرار ندارد. در سطح جانبدارى از یک قشر و جریان در حاکمیت در برابر قشر و جریان دیگر عمل مىکند. مقاله، حزب توده ایران را به دنباله‏روى از این یا آن قشر در حاکمیت مىکشاند و علیه ایجاد هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک عمل مىکند. (در زیر توضیح داده مىشود)

براى نظریه‏پرداز نکتـه عمـده روشن نیست. درک نشده است که براى دسترسى به اتحادها، حزب طبقه کارگر ایران بـایـد مبارزه طبقاتى را از این طریق به پیش ببرد، که در تبلیغ و ترویج خود به افشاگرى علیه نظـام غارتگر حاکم بپردازد. یعنى با افشاگرى نشان دهد، که بدون برقرارى هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک، حاکمیت سرمایه‏دارى استقلال اقتصادى و سیاسى کشور را برباد مىدهد. براى او روشن نیست، که با چنین مبارزه تبلیغى و ترویجى افشاگرانه است، که حزب توده ایران قادر خواهد شد “اتحاد”هاى ضرورى و ترقى خواهانه را در کشور برپا سازد.

براى تحلیل‏گر، محتوا و مضمون سیاست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ایران در دوران پس از پیروزى انقلاب درک نشده باقى مانده است. اولاً درک نشده است که سیاست “اتحاد و انتقاد” در آن سال‏ها، متوجه «دموکراسى انقلابى» بوده است، که زنده‏یاد طبرى در مقاله “بررسى مسایل نظرى مربوط به انقلاب ایران” برمىشمرد و “عدالت” آن را ١٩ بهمن ١٣٨٧ دوباره منتشر ساخته است (http://www.edalat.org/sys/content/view/2905). تحلیل‏گر حتى در استدلال درباره «متحدان بالقوه» در “سخنى …” مدعى نیست، که نیروهاى مورد نظر او همان نیروهاى «دموکراسى انقلابى» هستند، که طبرى برمىشمرد.

ثانیاً درک نشده است، که شرایط سال‏هاى پس از پیروزى انقلاب بهمن در ایران پایان یافته و شرایط جدیدى بر کشور حاکم است. تحلیل‏گر با پنهان شدن در پس سیاست حزب توده ایران در آن دوران، از طریق انتشار اسناد حزبى بدون توجه به مضمون تاریخى آن‏ها، به مطلق ساختن غیرمجاز مسئله اتحادها و «متحدین» مىپردازد و از این طریق نبرد طبقاتى در جامعه را پایان یافته تلقى کرده و القا مىکند.

تحلیل‏گر براى محتواى نبرد طبقاتى جایگزینى اعلام مىکند که عبارت است از پذیرفتن «محورها»یى براى مبارزه طبقاتى. این نتیجه‏گیرى از ارزیابى مشخص نبرد طبقاتى ناشى نمىشود، که او در “سخنى …” ادعا مىکند و مىخواهد از این طریق به‏اثبات برساند که چون … متحدان بالقوه حزب هستند، پس باید از افشاگرى علیه آن‏ها دورى جست … والاً «راه به جایى نمىتوان برد».

براى او «آرایش طبقاتى در جامعه و هیئت حاکمه» و یا «آرایش طبقاتى جامعه و نیروها[در ارتباط با] شناخت متحدین بالقوه و بالفعل»، آنچنان مطلق مىشود، که محتواى مبارزه طبقاتى حزب توده ایران همانقدر در اندیشه او محو مىگردد، که نزد آنانى که «ساختار مذهبى رژیم» برایشان مطلق شده است، نیز مضمون نبرد طبقاتى فراموش شده است!

ا. آذرنگ و اندیشه‏اى که در جنبش توده‏اى توسط تارنگاشت عدالت نمایندگى مىشود، اندیشه «شابلونى» و کاتگورىوار، یعنى اندیشه‏اى که مىپندارد، “چون روز است، پس شب نیست”. یعنى اندیشه‏اى که از یک فرض و تز، به نتیجه استقرایى براى تز دیگر مىپردازد، و تنها به ظاهر امر نبرد طبقاتى حاکم بر جامعه مىنگرد، به عبارت دیگر براى اندیشه‏اى که بر خلاف مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستى نمىتواند از نبرد طبقاتى حاکم بر جامعه به شناخت اشکال بروز نبرد طبقاتى دست یابد و ضرورتاً از شناخت «اصلىترین تضاد» حاکم بر جامعه محروم مىماند، البته قادر به درک و نشان دادن راه رشد ترقىخواهانه جامعه در مبارزات اجتماعى نیز نمىشود.

انحراف ایجاد شده عبارت است از آنکه اشکال مبارزات روز را که باید برپایه «آرایش طبقاتى در جامعه … » انتخاب کند و به کار گیرد، جانشینى براى محتواى نبرد طبقاتى مىپندارد. تضاد دیالکتیکى بین محتوا و شکل، بین محتواى نبرد طبقاتى و اشکال اعمال آن مطلق‏گرایانه به سود شکل، “حل” مىشود. وحدت دیالکتیکى بین آن‏دو ازبین مىرود و این نابودى در اندیشه، در عمل، یعنى در مقاله ” ارزیابى تاکتیک بزرگنمایى نقش ولایت فقیهه در اقتصاد کشور” خود را با صراحت مىنمایاند!

البته باید به صحنه مبارزه ارتجاع خواسته، یعنى مبارزه بین مذهب و ضدمذهب وارد نشد، سطح آگاهى متحدان بالقوه و بالفعل را مورد توجه قرار داد، تضادها و افتراق‏ها در درون قشربندى حاکمیت را در مبارزه و پراتیک انقلابى به کار گرفت وغیره وغیره، اما همه این درست‏ها را باید با این هدف آویزه گوش هوش نمود، تا محتواى نبرد طبقاتى را به پیش برد. یعنى راه حل ترقى‏خواهانه، راه حل انقلابى رشد جامعه را مطرح کرده و از این طریق قابل شناخت و دسترسى نمود.

مطلق کردن شکل ضرورى مبارزه، مهم‏تر از آن، قرار دادن این مطلق‏گرایى در برابر محتواى مبارزه در عمل و پراتیک اجتماعى، تعطیل کردن محتواى مبارزه از کار در مىآید. پیامد پایبندى به این اسلوب ضددیالکتیکى، درافتادن در ورطه پراگماتیسم و دچار شدن به موضع پوزیتویستى و تائیدآمیز براى وضع موجود مىباشد. خصلت مبارزه انقلابى حزب توده ایران را از بین مىبرد و «نبرد طبقاتى» مورد نظر مانیفست کمونیستى را از مبارزات اجتماعى حذف مىکند.

حدوث چنین وضعى، همان “نرم” کردن ایدئولوژیک و ایجاد اپورتونیسم سوسیال دموکراتیک و «اشغال» حزب توده ایران از درون است، که جوانشیر در “سیماى مردمى حزب توده ایران” به عنوان هدف ارتجاع جهانى و داخلى، در مبارزه علیه حزب توده ایران نشان مىدهد و به اثبات مىرساند و نسبت به آن هشدار مىدهد.

اتحادهاى اجتماعى ضرورى هستند، اما نباید با حذف نبرد طبقاتى همراه باشند. درست برعکس، پایبندى به نبرد طبقاتى است که پیش‏شرط‏هاى ایجاد اتحادهاى ترقىخواهانه را بوجود مىآورد. مىتوان در انتخابات ریاست جمهورى آینده به این یا آن کاندیدا راى داد، اما نمىتوان آن را به معناى حل تضاد اصلى حاکم بر جامعه ارزیابى کرد.

به عبارت دیگر، باید حزب طبقه کارگر از طریق تحلیل طبقاتى شرایط حاکم بر جامعه، شرایط مشخص حاکم بر مبارزات روز را بشناسد و درک کند و آن‏ها را به‏مثابه نقاط گرهى و شعارهاى تاکتیکى به اندیشه تبلیغى و ترویجى خود تبدیل سازد. به زبان ساده جوانشیر، باید «وظایف آنى» مبارزه طبقاتى- اجتماعى را تشخیص دهد و مطرح سازد. اما حزب طبقه کارگر نمىتواند در اینجا از حرکت اندیشه و عمل بازایستد.

راه حل انقلابى محک است

هم اکنون در کشورهاى سرمایه‏دارى متروپل، مسئله بحران سرمایه مالى به “مسئله روز” همه طبقات تبدیل شده است. یعنى همه درک کرده‏اند که باید به اقدامات ضرور براى دفع بحران دست بزنند. تا این مرحله، تفاوتى ماهوى بین تحلیل محافل سرمایه‏دارى و محافل ترقىخواه و کمونیست‏ها در ارزیابى از بحران و پیامدهاى آن وجود ندارد. سرمایه‏دارى مىکوشد با راهکارهاى خود، ریشه بحران را بپوشاند و راه‏حل‏ها را در خدمت حفظ هژمونى سرمایه‏دارى قرار دهد. در حالى که کمونیست‏ها گذار از نظام سرمایه‏دارى حاکم را با راه‏حل‏هاى خود مد نظر دارند. یعنى راه‏حل‏هاى “انقلابى” را مطرح مىسازند.

بدیهى است که تحقق بخشیدن به راه‏ حل انقلابى وابسته به تناسب قوا است؛ منوط به این خواهد بود که نیروهاى انقلابى بتوانند، متحدان بالقوه را به متحدان بالفعل تبدیل سازند؛ باید به تناسب قوا در جهان و منطقه نیز بیاندیشند وغیره وغیره. همه این نکات یک مسئله است و مسئله دیگر این مسئله است، که باید نیروهاى انقلابى «راه حل‏هاى انقلابى را مطرح سازند»! زیرا جز توده‏اىها نیروى دیگرى موظف به طرح آن‏ها نیست!

به عبارت دیگر، باید جنبش توده‏اى در مبارزه طبقاتى در ایران، وظایف انقلابى، و باز به بیان جوانشیر، «وظایف آتى» طبقه کارگر را مطرح سازد، که «از منافع کل جنبش دفاع مىکند» (مانیفست کمونیستى). پیوندو ایجاد رابطه بین وظایف آنى و آتى، راه‏حل انقلابى و محک سیاست انقلابى حزب توده ایران است.   همین و بس!

جریمه فقدان سیاست مستقل، پراگماتیسم است

ا. آذرنگ در “سخنى با رفیق فرهاد” (۵ دىماه ١٣٨٧) به مواضع “سیماى مردمى حزب توده ایران” از این طریق پاسخ منفى مىدهد، که پیش‏برد مبارزه روز را مطلق مىسازد و این پراگماتیسم ناب است! جریمه‏اى که جنبش توده فاقد تحلیل مستقل از شرایط حاکم بر ایران، مىپردازد.

تعیین «محورهاى اصلى مبارزه» عنوان جایگزینى براى «اصلىترین صحنه نبرد طبقاتى» است که به نفى مواضع “سیماى مردمى حزب توده ایران” منجر مىشود. فقدان خصلت انقلابى در مضمون مقاله “ارزیابى بزرگنمایى …”، فقدان درک ضرورت ایجاد پیوند بین وظایف روز و آتى مبارزه طبقاتى طبقه کارگر است.

تعیین شدن «محورها» براى مبارزه به جاى اصلىترین عرصه مبارزه که از «اصلىترین تضاد اجتماعى» ناشى مىشود، در را بر روى دیگر گروه‏ها مىگشاید و آن‏ها نیز مجاز مىشوند، از دیدگاه و جایگاه اندیشه خود، به تعریف «اصلىترین محورها» بپردازند و آن‏ها را عمده سازند.

براى مثال “راه توده” نیز «محور جنگ‏طلبى» را عمده اعلام مىکند و یا در مقاله‏اى با همین نام “گرایش طبقاتى …”، تصورات «برخى از اصلاح‏طلبان» را وسیله توجیه تائید خود براى “خصوصىسازى” مىداند و یا گروه سوم  “حقوق بشر” را چنین محورى مىپندارد و از این طریق خود را در کنار اپوزیسیون راست در خارج از کشور قرار مىدهد. همه این مواضع با ظـاهـر واقعیت همانقدر در انطباق هستند، که نازل بودن سطح آگاهى و وجود باورهاى مذهبى نزد متحدان را که “عدالت” براى توجیه سیاست خود به کارمىگیرد، ظـاهـر واقعیت را نشان مىدهد. اما هیچ یک از این ظـواهـر، «اصلىترین تضاد» حاکم بر جامعه را تشکیل نمىدهند.

تشتت نظرى در جنبش توده‏اى از ترک موضع و اندیشه تحلیل علمى- ماتریالیسم تاریخى و اسلوب دیالکتیکى ناشى مىشود. پیامد تعیین «محورهاى» متفاوت بین گروه‏هاى توده‏اى، آنجا که صادقانه بوجود مىآید، نتیجه قانونمند عدول از علم “ماتریالیسم تاریخى” است.

هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک

پیامد عدول از راه حل انقلابى از طریق پذیرفتن «محورها» براى مبارزه طبقاتى، جنبش توده‏اى دچار سیاست پراگماتیستى مىشود، به ورطه سیاست اپورتونیستى و پوزیتویستى تائید شرایط حاکم در مىغلطد و نهایتاً مجبور مىباشد از سیاست «متحدان بالقوه»اى دنباله‏روى کند، که تارنگاشت عدالت گویا ارتقاى سطح آگاهى آنان را رسالت خود مىدانسته است. به بینیم این «دنباله‏روى از متحدان بالقوه» در صفحه ۶ “سخنى …” توسط نظریه‏پرداز ارشد تارنگاشت عدالت چگونه مستدل مىشود: «من بر این باورم که در ارزیابى نیروهاى گوناگون بویژه لایه‏هاى بوروکرات‏ها باید توجه داشت که کدامیک رویکرد خصوصى سازى امپریالیستى را دربست پذیرفته است، کدامیک خواهان تعدیل آن است، و کدامیک چوب لاى چرخ آن مىگذارد و یا محدودیت‏هایى براى آن قائل است؛ باید بررسى کرد که کدام لایه رویکرد “غربى” دارد و کدام بومى- ملى؟ کدامیک از شریک کوچک و سربزیر بودن راضى است و کدامیک نیست. بطور خلاصه در اینجا روحیات و روانشناسى لایه‏ها عامل مهمى بشمار مىآیند و درگیر بودن در امور صنعتى بخودى خود کافى نیست (نمونه کره)”». خرده‏کارى، خرده‏کارى و بازهم خرده‏کارى. پیامد چنین اندیشه و عمل جز درغلطیدن به سراشیب پراگماتیسم نیست!

باید به “قطعنامه اجلاس شوراى سردبیرى راه توده” و مقاله “آرایش طبقاتى در حاکمیت …” در این تارنگاشت نگاهى مجدد انداخت (http://www.tudeh-iha.com/?p=726&lang=fa)، تا هم‏خونى خرده‏کارى و پراگماتیسم حاکم بر هر دو گروه در جنبش توده‏اى را با روشنى شناخت و درک کرد.

دنباله‏روى از «متحدان بالقوه» از این طریق تعدیل نمىشود، که تفاوت و حتى تضادها بین قشربندى در حاکمیت سرمایه‏دارى دیده بشود یا نشود، در محاصبات منظور گردد یا خیر. این یک مسئله است. مسئله دیگر وظیفه حزب در ایفاى نقش انقلابى در جامعه مىباشد.

تنها با پایبندى به سیاست انقلابى است که شکاف بین قشربندى طبقات حاکم به سود منافع مردم توسعه داده مىشود و راه مبارزه ترقىخواهانه در جامعه از این طریق هموار مىشود، که دورنماى مبارزات ترسیم مىگردد و با آن سطح آگاهى توده‏هاى زحمتکش و مردم اعتلا مىیابد. ایجاد هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک، که جوانشیر آن را در کتاب “سیماى مردمى حزب توده ایران” (صفحه ۵٣ ببعد) برجسته مىسازد از این طریق به پیش رانده مىشود.

جوانشیر درست در ارتباط با توطئه ارتجاع به دنبال پیروزى انقلاب بهمن که مىکوشد برقرارى “هژمونى طبقه کارگر” را در انقلاب ملى و دموکراتیک از این طریق غیرممکن سازد که توده‏ها را از حزب توده ایران بترساند، مىنویسد: «مسئله این است که دشمنان آشکار طبقه کارگر، توده مردم را از حزب کارگران مىترسانند و به آن‏ها چنین تلقین مىکنند که گویا توده‏اىها منظور دیگرى ندارند، جز قبضه کردن قدرت. آن‏ها به توده‏ مردم مىگویند، توده‏اىها را به صفوف خود راه ندهید، توده‏اىها در دفاع از انقلاب صادق نیستند، غرض‏ورزند، فقط براى آن به میان شما مىآیند، که زمام انقلاب شما را به دست گیرند. …». جوانشیر با ارایه نظر لنین درباره ضرورت برقرارى هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک ازجمله این نکته را برجسته مىسازد، که «… اگر رهبرى جنبش دموکراتیک در دست بورژوازى باقى بماند، انقلاب در نیمه‏راه خواهد ماند و به سازش با استبداد و ارتجاع خواهد انجامید. …». واقعیت تلخ تاریخى در تائید این شناخت نافذ تئوریک است!

در ارتباط با بحث ما، درست این نکته اساسى مطرح است که بدون مواضع روشن و صریح و انقلابى و مستقل حزب توده ایران، حتى با دنبال کردن از استدلال ا. آذرنگ نیز آن بخش از قشربندى حاکمیت که در اجراى نسخه نولیبرال امپریالیستى «چوب لاى چرخ آن مىگذارد و یا محدودیت‏هایى» براى آن قایل مىشود نیز به تسلیم تن خواهد داد و «به شریک کوچک و سربزیر بودن راضى» و قانع مىشود. اشاره واهیک به توافق پیش‏رو را باید به خاطر آورد و سپرد!

براى دست یافتن به یک ارزیابى مستقل و انقلابى، «محورهاى» اتحادهاى ممکن در جامعه تعیین کننده نیست. براى دست یافتن به یک ارزیابى مستقل توسط حزب توده ایران، تعیین «اصلىترین تضاد» در مرحله کنونى رشد جامعه ایرانى، گریزناپذیر است. اتحادهاى ترقىخواه و راهگشا در «محور» اصلىترین تضاد بوجود خواهند آمد.

متاسفانه در زمینه برپاداشتن اتحادهاى اجتماعى، “پیام پلنوم وسیع ک م حزب توده ایران”، آذر ١٣٨٧، نیز موضعى ناروشن اتخاذ کرده است. در آن توضیح خصلت ترقىخواهانه اتحادها و ضرورت دستیابى به چنین اتحادى مسکوت گذاشته شده است. پیوند وظایف آنى و آتى در برابر جنبش توده‏اى در پیام تبلور نیافته است.

اصلىترین تضاد حاکم بر جامعه ایرانى، تضادى است که با حل آن راه رشد ترقىخواهانه جامعه گشوده خواهد شد. رشد ترقىخواهانه، راه رشد سرمایه‏دارى در ایران نیست. راه رشد سوسیالیستى است. در شرایط کنونى اما دست یافتن به سوسیالیسم، به وظیفه روز و مبرم در برابر جنبش مردم تبدیل نشده است. وظیفه روز، وظیفه به ثمر رساندن اهداف دموکراتیک- آزادیخواهانه و ملى- ضدامپریالیستى انقلاب بهمن مىباشد. این دو آماج، یک وحدت دیالکتیکى را تشکیل مىدهند. جدا ساختن این دو آماج، همانطور که تجربه دو دهه و نیمه گذشته نشان مىدهد، به انحراف و نهایتاً نابودى پیروزى بزرگ و تاریخى مردم میهن ما در بهمن ۵٧ انجامیده است.

براى دست یافتن به ارزیابى مشترک و مستقل حزب توده ایران، کوشش مبارزه‏جویانه براى ایجاد شدن شرایط بحث مشترک و صمیمانه در این زمینه، کوششى گریزناپذیر و انقلابى است. ازاین‏رو و براى ادامه بحث دو پرسش جدید دیگر را باید در اینجا مطرح ساخت. این دو پرسش عبارتند از:

١- اصلىترین تضاد حاکم بر جامعه، کدام تضاد است؛

٢- اصلىترین عرصه مبارزات اجتماعى، کدام عرصه‏ها مىباشند؟

بدیهى است که این پرسش‏ها تنها در برابر تارنگاشت عدالت مطرح نیستند. مسئولان حزب توده ایران، به ویژه رفیق عزیز على خاورى و محمد امیدوار، نمىتوانند با سکوت غیرمجاز خود در این زمینه، امکان ایجاد شدن سازمان‏هاى موازى و رهبر تراشى براى جنبش توده‏اى را ممکن ساخته و به آن دامن زنند.

تنها با روشن شدن دو آماج فوق است، که سیاست‏هاى انحرافى از آن افشا مىگردند. در چنین شرایطى دیگر هیچ کس نمىتواند در پس نقل قول‏هاى جدا شده از متن تاریخى، پشت عکس‏ها و یادمانده‏ها سرهم‏بندى شده پنهان گردد. تنها به علت تشتت نظرى در سطح تئوریک و سیاسى است که افراد غیرمجاز قادر مىشوند از نردبان «رهبرتراشى» بالا روند، که در سند پلنوم وسیع ک م حزب توده ایران، آذر ١٣٨٧، درباره مسئله “وحدت در حزب توده ایران” به آن اشاره شده است. با توجه به این نکات است، که مسئولیت رهبرى حزب توده ایران، به ویژه رفیق عزیز على خاورى در ممانعت از چنین برنامه‏هاى ضدحزبى، شناخته و درک مىشود.

One Comment

  1. انوشه هاتفی

    خسته نباشید.
    از مقاله تان کمال استفاده را بردم.
    ۱ـ هر چند هدف از این نوشتار تنها تشکر از تحلیل ارائه شده توسط شما نیست ولی نمی توانم قبل از بیان نظرات خود، پیشتر از شما تشکر نکنم و یا بیشتر از شما تقاضا نکنم که این مباحثه را ادامه دهید.
    اکنون انتظار است که با این اسلوب، خود را وارد مسائل و مباحثات جاری نمایید. همواره و به دلایل روشن در آستانه هر انتخاباتی در میهن ما (بخصوص)، مباحثات داغی پیرامون ترکیب طبقاتی و آرایش سیاسی حاکمیت و مواضع جنبش و بطور اخص جنبش چپ و به شکل خاص تری جنبش توده ای شکل می گیرد. چه بخواهیم و چه نخواهیم این مباحثات جاری می گردد و این امر خود مواضع احزاب و سازمان ها و یا هر جریان سیاسی را در تمامی زمینه های اقتصادی،اجتماعی و سیاسی که از تفکر و نگاه ذاتی شان نشئت می گیرد، به روشنی نمودار می سازد.
    ۲ـ در واکنش به این مقاله، تارنگاشت عدالت دو مقاله به قلم سهند و آذرنگ درج نموده است که هدف آن بیان تناقض در مواضع قبلی و کنونی شما است. حال اگر بطور تام و تمام این تناقضات را بپذیریم، اما هیچ کدام تلاشی جهت رد تمامی و یا بخشی از نظرات و تحلیل ارائه شده در این مقاله نمی نمایند.
    اسلوب بکار گرفته شده از سوی این رفقا مرا بیاد اسلوب های گروه ها و یا بهتر بگویم گروهک های معروف اوایل انقلاب می اندازد. از این رو اجازه بفرمایید آن را اسلوب «گروهکی» بنامم.
    اسلوب «گروهکی» تلاش دارد بر بستر احساس انقلابی با یافتن صرفاًً «تناقض» در تحلیل حال و گذشته دیگران یا جریانات سیاسی دیگر به رد آن بپردازند نه بر مبنای استدلال علمی. این روش سفسته گرایانه ای است که از تارنگاشت عدالت انتظار نمی رفت.
    هر چند وجود این تناقضات را منکر نیستم.
    ۳ـ انتقاد آنان را به عدم ارائه راه کار از سوی شما را می پذیرم و تقاضای من در بند یک این نوشتار با این هدف تنظیم شده است اما کماکان قبل از آن باید تحلیل شما را به نقد علمی کشید. یا کلیت آن را پذیرفت و یا آن را رد کرد.

    تا بعد
    انوشه هاتفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *