انسان؛ زراندوز فرومایه یا رباینده آتش

سخن روز شماره: ۸ (۳۱ فروردین ۱۳۹۸)

اندیشه های طبقه حاکم، همواره باورهای حاکم در هر دوره است (مارکس)

اندیشه های بنیادی نئولیبرالیستی در تار و پود میهن ما رخنه کرده است. شکارچیان آفتاب از تابیدن هر گونه اندیشه ی پیشرفته سوسیالیستی در تاریک خانه میهن جلوگیری می کنند و این پرنده دل انگیز را بال می چینند و در قفس های آهنین خود زندانی می کنند. ولی اندیشه های نئولیبرالی که با زیربنای سرمایه داری جمهوری اسلامی همخوانی دارند بی هیچ راهبندی (مانعی) همچو آب آلوده و زهرآگین به کشتزارهای کوچک و بزرگ اندیشه پروری جامعه ما رانده می شود.

آوازه گران (مبلغان) نئولیبرالیسم در این راه از کمک رادمنشانه شیفتگان نئولیبرال نواندیشان دینی خود در برون از کشور نیز بهره مند هستند. گستراندن باورهای خودخواهانه در کشوری که در آن “ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند” و شب پرستان “آسمان اندیشه را بی ستاره می خواهند” نه تنها آزاد است بلکه چپاول گران خودکام در پخش آن بسیار پرشور هم هستند.  

نوشته های نویسندگانی که پیامی جز خودمداری ندارند همچو شیره تریاک با گشاده دستی به جوانان تشنه آگاهی ما آشامیده می شود. 

نگاهی کوتاه به گزاره هایی (جمله هایی) که جوانان بین خود پخش می کنند نشان از ریشه دواندن اندیشه هایی چون سرسپردن به سرنوشت، بی هودگی آگاهی سازی، بی هودگی دور اندیشی و آینده نگری، باور به اینکه چشمه شکست و پیروزی هر کس در زندگی از درون خود او می جوشد، دارد. نئولیبرال ها می کوشند تا با بهره برداری از دستگاه های فرهنگ ساز و رسانه های گروهی گسترده ای که در دست دارند، ضدارزش های طبقه های انگلی را بین لایه ها و طبقه های دیگر همچون یگانه راه بهروزی انسان پخش کنند.

تنها از نویسنده پندارگرایی چون پائولو کوئلیو ( Paulo Coelho) پیام های زیر چون آیه های آسمانی در فضای مجازی در پرواز هستند.

زندگی می‌خواهد که تو افسانه ی شخصی ات را بزی ای.

 اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی، انسان شادی خواهی بود. 

وقت خود را بیهوده تلف توضیح دادن ها نکنید” مردم فقط انچه را که دوست دارند بشنوند” می شنوند.

هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذشت جهان، هر دو توسط یک دست نوشته شده اند، هراس مان را از دست می‌دهیم.

این پیام ها به جوانان ما می آموزند که آن ها در رویارویی با زندگی تنها هستند و اگر بیکار و ناتوان هستند، دیگران را نباید سرزنش کرد، گناه آن بر دوش خودشان است. هر کس آهنگر زندگی خود هست، او می تواند از این فلز زنجیری به پا بسازد و یا پتکی برای گسستن زنجیرها. این گنج جویان تبهکار به جوانان ما پند می دهند که در اکنون زندگی کنند و از بلندپروازی ها برای دگرگونی جامعه پرهیز کنند چرا که مردم گوش شنوا ندارند و سرنوشت ما از پیش نبشته شده و دگرگون ناپذیر است.     

این پیام ها جوانی پرورش می دهد که خودمدار است، راه چاره را در درون خود می جوید، خود سرزنش کن است، افسرده و پریشان است، پیکار جو نیست بلکه سرسپرده سرنوشت است، تنهاست، دیگران را گرگ خویش می بیند، همبستگی نمی شناسد، خوشبختی همگانی برای او بیگانه است، ژرف اندیش و خِردپیشه نیست، باریک اندیش است، به دنبال پیروزهای کوتاه و زودگذر است.

 دیدگاه بورژوازی می خواهد که هر انسانی در جزیره تنهایی خود همچون رابینسون کروزو بزیید. و اگر ناگزیر به پیوند با کس دیگری است، این نیاز را با خرید و فروش کالا با رابینسون کروزوهای دیگر جزیره های همسایه در  بازار آزاد برآورده کند. هر رفت و آمدی،  هر پیوندی که برای باروری بازار نباشد، پوچ و بی هوده است. نئولیبرالیسم می خواهد انسانی آموزش دهد که از هم گون خود، از جمع انسانی خود جدا باشد. بورژوازی می خواهد از انسان جانوری بیافریند که سازه ها و ساختارهای بازار را می شناسد و در چارچوب آن با دیگران نشست و برخورد دارد.  به زبان دیگر، انسان آرمانی سرمایه داری جانوری مصرف کننده است. 

به گفته رفیق فرزانه ما طبری، “انسان بدون جمع انسانی جانوری از نوع “پریمات ها” و “هوموئید ها” باقی می ماند و به درجه انسان نمیرسد.”

 نئولیبرالیسم انسانی را می ستاید که تنها به خود و نیازهای خود می اندیشد. و چه بسا که چنین انسانی نیک بختی خود را در داشتن کالاهای رنگارنگ ببیند و انسانی شود که “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود کند.” (ا.ط)

مارکسیست ها باید در برابر تراوش اندیشه های خودمدارانه بورژوازی از ارزش های در زیر خاک پنهان شده انسان اجتماعی بگویند. اندیشه بورژوازی ستایشگر و نگهبان بندهای بردگی انسان به اشیاء است. این اندیشه از انسان پیله ای به خود تنیده ای می سازد که همیشه کرم است و هرگز به پروانه ای که به عشق شمع جمع در آتش می سوزد دگردیسی نمی کند. او کرمی است تنها، در زندان گرم و سپید تنهایی خود.   

فردی که در بهشت خودساخته و تنهای خود از جمع کناره می گیرد و یا با آن در ستیز است، نمی تواند خوشبخت باشد. چرا که ویژگی های انسانی و جمع گرایی جامانده در روند تکاملی در او هنوز زنده و نیرومند است. کسی که تنهاست چون بوته ای خشک و بی ریشه در گردباد رویدادها به این سو و آن سو پرتاب خواهد شد. چرا بی ریشه است؟ برای این که فرد در جامعه انسانی، در خاک جمع ریشه می گیرد. چرا خشک است؟  برای این که درخت رویش فرد، برای شکوفایی از جویبار جمع آبیاری می شود.  

آیا فرد، در دست نادیدنی جمع در نمایش خیمه شب بازی که ما آن را زندگی می نامیم، همچو عروسکی به بازی گرفته می شود؟

آشکار است که هرگز چنین نیست. اگر کسی به نام مارکسیسم این چنین پیامی دارد به بی راهه رفته است. شکوفتن فرد در جمع، به این معنا نیست که فرد در دریای بی کران جمع، همچون کشتی بی ناخدا، گرفتار خیزاب های (موج های) سنگدل است. اگر این گونه بود، مارکس سخن از پراتیک انقلابی انسان، برای دگرگونی آن چه که به زور بر دوش او گذاشته شده است، نمی راند.  

یار فرهیخته و دلاور ما طبری، به روشنی می گوید که “مطلق کردن « جمع»  و تنزل فرد به حد جزء و تابع محض و مکانیکی در داخل جمع یعنی همانند ساختن فرد انسانی با شعور به پیچ و مهرهٔ بی جان یک دستگاه بغرنج لاشعور، انحراف بزرگ و خطرناکی است”.  

سخن از پیوند دیالکتیکی فرد با جمع است. فرد و جمع یک جفت متضاد دیالکتیکی هستند که هم با همند و هم در برابر هم. سخن مارکسیست ها این است که در آنجایی که آزادی بی مرز فرد به زیان جمع است، ما برای آن مرز می گذاریم. اگر هر کس تنها به برآورده شدن نیازهای خود بیندیشد، ما در این روند دیر یا زود به جایی می رسیم که نیاز او روبروی نیاز دیگران خواهد ایستاد و با آن برخوردی آشتی ناپذیر خواهد کرد. بنابراین مرز گزاری لگام زدن به خویی است که به هستی دیگران آسیب می رساند.   

ولی مرز گزاری برای رام کردن ویژگی های جانور گونه فرد ” نباید به صورت محو ابتکار، شخصیت، استقلال، حقوق دموکراتیک فرد در آید. نباید فرد را به برده مقررات، به بوروکرات، به ماشین، به اوتومات بدل کند.” (ا.ط)

پیمان میان فرد و جمع دوسویه و دوگانه است.

این پیمان دوسویه است. برای این که فرد خودخواسته و آگاه از برخی از آزادی های خود چشم می پوشد تا از پرتو خورشید جمع تن خود را گرم کند. و برای سپاسگزاری از این پیشکش دلکش، فرد انجام وظیفه ای را در درون جمع و برای همنشینی با او به گردن می گیرد. نمی توان از میوه های رنگارنگ، خوشبو و خوش مزه جمع بهره جست ولی برای نگه داری و آبیاری این باغ بالنده و زندگی بخش کاری انجام نداد. و از سوی دیگر کوره جمع بدون هیزم فرد گرمایی ندارد. فردها، آن اتم های هیدروژنی هستند که در روند درهم آمیزی و گدازش، اخگرهای فروزنده و آتشین جمع را می سازند.

این پیمان دوگانه است. برای این که فرد همیشه در تضاد میان ویژگی های فردی و اجتماعی خود درگیر است. از یک سو می خواهد که آزاد، سرکش و خودخواه باشد و از سوی دیگر می خواهد که خود را در آغوش جمع گم کند و در کنار دل پر مهر و دست نوازشگر مادرگونه جمع همچو کودک بی پناهی آرام بگیرد.

همان گونه که می بینیم انسان در جهان سرمایه داری، در برزخ میان جانور – انسان گرفتار است. بنابراین همان گونه که انسانی کردن انسان برای سوسیالیست ها بسیار سخت است، جانور سازی انسان نیز برای نئولیبرال ها آسان نیست.

برای همین بگو مگو و گفت و گو در باره ی فردگرایی و جمع ‏گرایی یک جستار آهنجیده (انتزاعی) نیست بلکه نبرد “سنگر به سنگر” برای چیرگی ویژگی های انسانی انسان است. پیامد این نبرد می تواند نگرش لایه های اجتماعی میانی به زندگی را دگرگون کند و توانایی ان ها را در واکاوی پدیده ها و رویدادها نیرومند سازد.

ولی انسانی کردن انسان روندی است دشوار، پیچاپیچ و خارآگین که در آن آدمیزاد بسیار “جُبّه های چرکین را باید بَر کَند تا مرمرین انسانی نمودار شود.” (ا.ط)

همچنین باید دانست که “پیدایش جامعهٔ نو و انسان نو همروند است.” در پراتیک انقلابی و در راه پیکار برای یک جامعه نو، پایه های آفرینش انسان نو گذاشته می شود. “عمل مقدم عبارتست از اجراء انقلاب برای ایجاد محملهای عینی اجتماعی – اقتصادی و سیاسی رشد انسان”.(ا.ط)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *