«سوخت و ساز» میان انسان و طبیعت
مارکس و انگلس و محیط زیست

مقاله ی شماره ۶ / ۱۳۹۸
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ – ۵ مه ۲۰۱۹

فاجعه ی سیل در  ایران در آغاز سال جاری به نبرد برای گذار از نظام سرمایه داری مبرمیتی خاص از این رو نیز داده است، زیرا شرایط حاکم بر اقتصاد سیاسی سرمایه داری در ایران به خطری کشنده ازجمله برای محیط زیست در کشور نیز بدل شده است. ایجاد سد و زیرساختارها در مسیر آب و همچنین سد در مسیر آب به تالاب هایی که مورد بهره برداری نفت و گاز قرار گرفته اند، نشان این امر است که برای برنامه‌های دولتی و سازمان های اقتصادی نظامی حاکم تنها دستیابی به سود سریع هدف است. حاکمان نظام سرمایه داری وابسته در ایران با پیروی از «منطق سرمایه» (مارکس) نه تنها منافع مردم و ملی ایران را به تاراج گاه سرمایه مالی امپریالیستی و داخلی بدل ساخته اند، بلکه همچنین خطر نابودی محیط زیست را در ایران به خطری انکارناپذیر بدل نموده اند.

حزب توده ایران همانند نیروهای دیگری که خواستار حمایت عملی از محیط زیست در ایران و حفظ آن برای نسل های آینده هستند، از موضعی ویژه به «طبیعت» می نگرد. «طبیعت» برای حزب طبقه کارگر ایران، مانند نیروی کار کارگر، منبع «همه ثروت» است که در جریان روند زندگی اجتماعی انسان ایجاد می شود. منبع دوگانه ثروت اجتماعی را مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی و هم در کاپیتال و در دیگر آثار خود برجسته می سازند. با غارت استثمارگرانه نظام سرمایه داری هر دو منبع ثروت،  نیروی کار انسان و طبیعت با خطر نابودی روبروست.

زنده یاد احسان طبری ٬٬طبیعت٬٬ را «مهم ترین مقوله ی وجودی» ارزیابی می‌کند که باید مورد توجه قرار گیرد. او در توضیح «پی برُد ٬٬ماهیت٬٬ جامعه»، «طبیعت را مهم‌ترین مقوله ی وجودی» می نامد (درباره ی انسان و جامعه انسانی، ص ۱۵- تاریخ نگارش ۱۳۶۱-۶۲).

این ارزیابیِ احسان طبری، بازتولید مضمون نقد برنامه گتا است که توسط بانیان سوسیالیسم علمی مطرح شده است. در این نقد، موضع فلسفی آن‌ دو نسبت به رابطه میان انسان و طبیعت تبلور می‌یابد و استواری نظری آن ها را صد و پنجاه سال پیش در دفاع از طبیعت به نمایش می گذارد.

در رساله ای با عنوان مارکس، انگلس و مقوله  اکولوژی، فیزیک دان مارکسیست هلموت زئلینگر، عضو انستیتوی تحقیقات اقتصادی اکولوژیک- اجتماعی در مونیخ با ارایه ی مواضع بانیان سوسیالیسم علمی در اوراق مارکسیستی آلمانی (۲/۲۰۱۹)، به توصیف رابطه ی میان انسان و طبیعت از دیدگاه مارکس و انگلس می‌پردازد. او نشان می‌دهد که بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش با چنان شفافیتی بر حفظ محیط زیست پای فشرده اند که هر گونه انتقاد به مواضع مارکسیسم را به بیهوده گویی بدل می سازد. هنوز مدعیانی وجود دارند که مارکس را متهم می‌سازند که گویا به حفظ محیط زیست بی توجهی نشان داده است و تنها مساله تولید را مورد توجه قرار داده است.

زئلینگر ضمن نقد به برخورد کشورهای «سوسیالیسم واقعاً موجود» به مقوله ی حفظ محیط زیست در دهه های گذشته که زیر فشار نبرد طبقاتی میان دو سیستم و ضرورت جبران عقب افتادگی تاریخی این کشورها در شرایط جنگ سرد تحمیلی تحقق یافته است، با نقل اسنادی، کوشش های انجام شده در این کشورها را در سال‌های هفتاد سده گذشته ی تاریخ اروپایی نشان می‌دهد که در جهت حفظ محیط زیست عملی شده است. او می نویسد: «رشد صنعتی در این سال‌ها نکته ی عمده را تشکیل می‌داد که اغلب بدون توجه به حفظ محیط زیست عملی می شد. ولی بحث‌های شدید داخلی نیز در سال‌های هفتاد برای حفظ محیط زیست با طرح پیشنهادهای هوشمندانه در اتحاد شوروی، آلمان دمکراتیک و دیگر کشورهای اتحادیه ی اقتصادی وجود داشت». برای نمونه از سندی نقل می‌شود که در آن پیشنهادهای بسیاری برای حفظ محیط زیست مطرح می‌گردد و گفته می‌شود که «برای هر کس روشن است که این گام ها با مخارج هنگفتی همراه است .. بدون تردید در زمانی دیرتر بخش سرمایه‌گذاری های کلان برای حفظ محیط زیست در سطح مخارج نظامی در سطح کنونی ضروری خواهد بود ..» (بستوشو- لادا ۱۹۸۴ اتحاد شوروی).

رابطه ی طبیعت و انسان

اشاره شد که درباره ی برداشتِ فلسفی بانیان سوسیالیسم علمی از رابطه میان طبیعت و جامعه انسانی در آثار بسیاری نشانه‌هایی قاطع و شفاف وجود دارد. نکته ی مرکزی را در این برداشتِ فلسفی این اندیشه تشکیل می‌دهد که نیروی کار انسان که یک نیروی «طبیعی» است، همانند «طبیعت» در کلیت آن، «دو منبع ثروت» را تشکیل می دهد. زئلینگر در توضیح برداشت مارکس- انگلس به نقد آن‌ها از برنامه گتا اشاره دارد که پس از تصویب آن در کنگره زیر نفوذ سوسیال دمکرات ها در اختیار آن دو قرار گرفته است و می نویسد: «تنظیم گران سوسیال دمکرات طرح برنامه سال ۱۸۷۵، منبع ثروت را تنها کار انسان نامیده، ولی طبیعت را فراموش کرده بودند. کارل مارکس اما در ارزیابی نقادانه خود از طرح  برنامه ی کنگره که پس از برگزاری کنگره دریافت کرد، بر این نکته پای می فشرد که یک دومین منبع برای ثروت وجود دارد که همانا طبیعت است که به هیچ وجه نباید ذکر آن را فراموش نمود.»

مارکس می نویسد:

«کار تنها منبع همه ی ثروت نیست، که به نوبه خود، تظاهر نیروی طبیعی است .. طبیعت نیز به همان شدت منبع ایجاد ارزش‌های مصرفی است (که از آن‌ها ثروت‌های عینی تشکیل می شود).» (کلیات م ا ۱۹، ص ۱۵).

موضع بنیادین کارل مارکس درباره ی دو ستون و یا «دو سرچشمه ی همه ی ثروت» که در کاپیتال نیز تکرار می شود، جایگاه فلسفی برداشت از رابطه ی طبیعت و انسان را نزد بانیان سوسیالیسم علمی روشن و برجسته می سازد.

مارکس در کاپیتال می نویسد:

«تولید سرمایه داری به ایجاد تکنیک و اشکال بهم آمیخته ی فراورده ها در روند تولید از این طریق می‌پردازد که همزمان سرچشمه های ثروت را نابود می سازد: زمین و کارگر را». (کلیات ۲۳، ص ۵۲۹)

بدین ترتیب می‌توان با سرافرازی و غرور برجسته ساخت که بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش مساله ی رابطه ی میان انسان و طبیعت را در اصول آن به درستی شناخته و بیان کرده اند.

اندیشمندان دیگری نیز در همین زمینه مواضعی را در گذشته اتخاذ کرده‌اند که مواضع مارکسیستی را تشکیل می دهد. برای نمونه ارنست بلوخ، آن طور که  زئلینگر همانجا نشان می دهد، در سال ۱۹۵۹ در اثر خود با عنوان ٬٬پرنسیب امید٬٬ رابطه ی میان انسان و طبیعت را از دیدگاه مارکسیستی مطرح می‌سازد و خواستار رابطه ی دیگری از در سرمایه داری در جامعه سوسیالیستی می شود. او همانجا مورد انتقاد قرار می‌دهد که در نظام کنونی سرمایه داری برداشتی به مثابه ی یک «اتحاد تکنیکی» برقرار است که در آن، «برداشت ساده انگارانه یک غارتگر برقرار است که گویا به رام کردن یک حیوان مشغول است».

بحث درباره ی مرزهای رشد بحثی هایی در همین جهت است که در سال‌های ۷۰ در اتحاد شوروی طرح شدند. برای نمونه دنیس مدودیو همزمان با طرح بحث‌ درباره ی مرزهای رشد، به طرح «مساله های انسانی» می‌پردازد که برای همه ی «کشورها و نظام ها یکسان است».

در ادامه این بحث هاست که در آلمان دمکراتیک نیز بحث‌های مشابه مطرح می شوند. اقتصاددان آلمانی هاری نیک در کتاب اخیر خود با عنوان ٬٬شرایط اقتصادی در آلمان دمکراتیک٬٬ و در بحث برای ضرورت تنظیم برنامه اقتصاد ملی متمرکز، پرسش «چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم» را مطرح می‌سازد که در آن نیز رابطه میان انسان و طبیعت موضوع بررسی را تشکیل می دهد.

در رساله خود  زئلینگر به ارایه اندیشه دفاع از محیط زیست نزد مارکس و انگلس می‌پردازد و با برجسته کردن طرح اصول رابطه میان انسان و طبیعت نزد آنان در صد و پنجاه سال پیش، جایگاه فلسفی دفاع از محیط زیست را در اندیشه مارکسیستی نشان می دهد. در سطور زیر این اسناد به ترتیب طرح آن‌ها توسط  زئلینگر با تلخیص و اضافاتی بازتاب می یابد.

۱- در نوشته‌های پاریس ۱۸۴۴ مارکس رابطه میان انسان و طبیعت را چنین برمی شمرد:

«طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن انسان نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است. انسان با استفاده از طبیعت می زید، به این معناست: طبیعت تن اوست که با آن باید در داد و ستد مداوم باقی بماند تا نمیرد. این که زندگی بدنی و روحی انسان در ارتباط و پیوند با طبیعت است، دارای هیچ معنای دیگری نیست، جز آن که طبیعت با خودش در پیوند درونی قرار دارد، زیرا انسان بخشی از طبیعت است.» (ک م ا ۴۰، س ۵۱۶).

مضمون «طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن انسان نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است» را احسان طبری در پچپچه پاییز با بیان «از خاک سیاه، گیاه خِرَد رویید» ترسیم می‌کند (بخش۹)

۲- مارکس همانجا مساله «بیگانگی» میان انسان و کار و طبیعت و جامعه را مطرح کرده و می پروراند.

او ریشه ی بیگانگی را نزد انسان در جامعه، ناشی از «نابودی درک وحدت رابطه انسان و طبیعت» ارزیابی می‌کند. مارکس در برابر این جدایی ناشی از بغرنج شدن روابط در جامعه سرمایه داری و به منظور گذار از آن، «اندیشه آزادی بخش درک  مجدد وحدت رابطه ی انسان و طبیعت» را قرار می دهد:

«کمونیسم به معنای نفی مثبت مالکیت شخصی است که ریشه ی ایجاد شدن بیگانگی از خود نزد انسان است. از این رو کمونیسم برای انسان به معنای به ثمر رسیدن روند آدمیت نزد انسان است در خدمت انسان اجتماعی. از این رو [کمونیسم] بازگشت تام و تمام و آگاهانه ی انسان به کلیه ثروتی است که انسان در روند آدمیت خود در جامعه ی انسانی برای انسان ایجاد کرده است. این کمونیسم را باید به معنای کامل ناتورالیسم [طبیعت گرایی]، یعنی بازگشت به هومانیسم- انساندوستی- طبیعت دوستی [درک کرد]. چنین است حل واقعی تضاد میان طبیعت و انسان …» (ک م ا ۴۰، ص ۵۳۶).

زنده یاد احسان طبری برخی سویه های اندیشه داهیانه مارکس را درباره ی بازگشت دوباره ی انسان به مادر همه ی ثروتی که در طول تاریخ برای خوشبختی خود ایجاد نموده، یعنی بازگشت به شناخت رابطه ی انسان و طبیعت، در قالب استه تیک هم نوایی واژه‌ها در پچپچه ی پاییز ترسیم می کند.

طبری که به ثمر رسیدن روند آدمیت را نزد انسان عروج از «پلکان آدمیگری» (۸) ارزیابی می کند و آن را روند گذار از «بوزینگی تا آدمیگری» (۶) می نامد، بازگشت مورد نظر مارکس را به انسان و طبیعت دوستی در جامعه کمونیستی، با استه تیکِ حصرتی هومانیتسی برای «راه افتادگان»، در قالب واژه‌های هم آهنگی می‌ریزد و با آن، مانند پیکرتراشی آزموده، «نثر موزون شاعرانه» خود را می تراشد: «آه که خواهان رهایشم با شراع های سپید در این شامگاه سیاه ..» (۲) که همان «شهر آرزو در پس پیچ» است (۷) .. «تا از ذغال به نور بدل شوم. به کیهان، مادر سترگ خویش درود گویم که اینک من باز آمده ام.» (۸)

(کیهان یا طبیعت، مجموعه همه اشیاء و پدیده های موجود در هستی- فرهنگ سخن)

برای طبری جامعه ی کمونیستی که «فرا زمانی بی سرانجام» مورد نظر مارکس است که به معنای «بازگشت تام و تمام و آگاهانه انسان به کلیه ثروتی است» که در روند طولانی آدمیگری برپا داشته است، «مرغزار کبود»ی (۹) است که برای دسترسی به آن «.. چه جُبّه های چرکین را باید بَر کَند تا مرمر انسانی نمودار شود» (۶) .. «شهر آرزو» که  به آن «.. راه افتادگان ..» باری دیگر با «لبخند پیروزی تو.. فرا خواهند رسید ..» (۹)، سرود بر زبان «.. بازمی گردم با پادشاهان تگرگ و ستارگان بانگ زن. بازمی گردم با عصارهء فرازگیر سُنبله ها. .. بازمی گردم تا در همهء ریشه‌ها هم آهنگی گرم آسمان‌ها را بنوازیم: در روزی معصوم. در روزی خردمند، ..» (۲) «.. فرا زمانی بی انجام ..» (۱۰).

۳- برداشت فلسفی مارکسیسم از رابطه ی انسان و طبیعت بر این امر حکم می‌کند که انسان نباید علیه منافع خود، تن به «نابودی پایه و اساس» هستی خود بدهد. برای نشان دادن این برداشتِ وحدت «طبیعت- انسان دوستی» در اندیشه ی بانیان سوسیالیسم علمی می‌توان نمونه‌های بسیاری در نظرات ابراز شده یافت. برای نمونه فردریش انگلس در ٬٬دیالکتیک طبیعت٬٬ برخوردی شدیداً انتقادی به برداشت مذهب مسیحی دارد که خواستار «حاکمیت» انسان بر طبیعت است:

«.. با هر گامی توجه ما به این نکته جلب می‌گردد که ما بهیچ وجه حاکم بر طبیعت نیستیم، آن طور که سردار جنگی بر خلق زیر سلطه خود حاکم است، انگار فردی که خارج از طبیعت و در بالای آن قرار دارد – بلکه ما با گوشت و خون و مغز خود به آن تعلق داریم و جزوی از آن هستیم، و این که همه ی سلطه ی ما بر او [طبیعت] تنها در این خلاصه می‌شود که برخلاف دیگر موجودات، قوانین آن را بشناسیم و بتوانیم آن‌ها را به درستی به کار گیریم.» (ک م ا ۲۰، س ۴۵۳)

۴- مشابه همین برداشت را مارکس در کاپیتال (جلد سوم) علیه این پنداشت مطرح می‌سازد که گویا انسان می‌تواند «مالک زمین و یا بخش‌هایی از آن» باشد.

مارکس در این اندیشه این نکته را که امروز به برداشت عمومی و شناخته شده بدل شده است می پروراند که «انسان باید زمین را بهبود یافته برای نسل های بعدی باقی بگذارد»:

«از موضع یک فرماسیون اقتصادی پیشرفته‌تر، مالکیت شخصی فرد انسان بر زمین آن‌چنان بی معنی تظاهر می‌کند که مالکیت یک فرد بر فرد دیگر [امروز] تهی از هر مضمون است. حتی کلیه یک ملت، و حتی همه ی جوامع همزمان، مالکین زمین نیستند. آن‌ها تنها صاحبان بهره از آن هستند، و موظفند آن را مانند پدران خوب خانواده boni partres familias بهبود یافته به نسل بعدی بسپارند.» (ک م ا ۲۵، ص ۷۸۴، ۴۶، بخش قیمت زمین)

۵- نبرد برای سوسیالیسم امروز نبردی است در دفاع از نیروی کار، دفاع از محیط زیست و برقراری تساوی حقوق میان زن و مرد و خلق ها در جهان.

این سویه های نبرد ضد سرمایه داری در همه ی کشورها در کلیت خود برقرار و مضمون نبرد دمکراتیک و رهای بخش و ملی مردم کشورهای زیر ستم نظام سرمایه داری را تشکیل می دهد.

گرچه «پدران مارکسیسم»، آن طور که  هلموت زئلینگر در بخش بعدی بحث در رساله خود مارکس و انگلس را می نامد، «ابعاد جهانی مساله اکولوژیک امروز را نمی شناختند، با وجود این رابطه ی فاجعه آمیز میان تولید و گرایش به نابودی طبیعت در نظام سرمایه داری» را در ابعاد عمده آن نشان می دهند. مارکس و انگلس نشان می‌دهند که تولید سرمایه داری همراه است با نابودی دو «منبع ثروت، یعنی نیروی کار انسان و طبیعت». بر این پایه است که آن دو «در جوار نبرد علیه استثمار نیروی کار انسان، همچنین نبرد علیه استثمار و غارت و نابودی طبیعت را در چارچوب سرمایه داری» به مضمون نبرد طبقاتی بدل و کوشش برای حفظ هر دو منبع را به سطح وظیفه ی نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی انسان ارتقا داده اند:

«برای پیروزی های انسان بر طبیعت بر خود نبالیم. برای هر پیروزی، طبیعت انتقام خود را از ما می گیرد. هر پیروزی نخست دارای پیامدهایی است که ما از آن خشنود هستیم، ولی در گام دوم و سوم پیامدهای دیگری ببار خواهند آمد که پیروزی نخست را نفی می کند. مردمی که در مزوپتامین، یونان، آسیای صغیر و جاهای دیگر جنگل ها را نابود ساختند تا زمین حاصل‌خیز به دست آورند، در خواب هم نمی‌دیدند که آن ها با نابودی جنگل ها، زمینه اصلی برای خشکی و بی حاصلی آن سرزمین ها را از این طریق پایه می ریزند که امکان و ظروف حفظ رطوبت را از بین می برند.»

در ادامه همانجا چنین اضافه می شود:

«در شیوه ی تولید امروزی در وحله نخست به موفقیت‌های قابل دسترسی و برجسته ساختن آن‌ها در رابطه با طبیعت و هم در برابر جامعه می بالیم؛ آنوقت متعجب هستیم که پیامدهای دورتر و تاثیرهای بعدی آن‌ها بکلی چیزی دیگر و اغلب در تقابل با موفقیت‌های نخست هستند.»

انگلس برای نشان دادن نمونه ی ذکر می کند:

«اسپانیایی ها در کوبا که جنگل ها را در کوه‌ها سوزاندند و با خاکستر آن کود لازم را برای رشد یک نسل از بوته های پربار گیاه قهوه به دست آوردند – با چه حاصلی روبرو شدند جز آنکه باران های موسمی منطقه ی حارّه خاک بدون حائل را شست و برد و تنها صخره های خشک را باقی گذاشت؟» (ک م ا ۲۰، ص ۴۵۲ و ۴۵۵، دیالکتیک طبیعت ..)

۶- مارکس بزودی با پرداختن عملی به مساله وحدت رابطه ی انسان و طبیعت، از برداشت فلسفی فراتر می رود.

در ایدئولوژی آلمانی (۴۶-۱۸۴۵) مارکس رابطه میان انسان و طبیعت را با مفهوم واژه ی فیزیولوژیکی «سوخت و ساز» بیان می‌کند و ناهماهنگی در آن را ناشی از تضاد روزافزون در نظام سرمایه داری می داند:

«با وزن روزافزون جمعیت شهری که در مراکز بزرگ متمرکز می شود، شیوه تولید سرمایه داری از یک سو قدرت تاریخی تغییرات اجتماعی را بالا می برد، از سوی دیگر اما سوخت و ساز میان انسان و طبیعت را نابود می سازد. به سخنی دیگر،  بازگشت مداوم مواد مصرفی را از زمین که توسط انسان به صورت خوراکی و پوشیدنی مورد استفاده قرار می‌گیرد به زمین  [قطع می کند]، یعنی بازتولید مداوم شرایط طبیعی زمین را برای بازآفرینی مجدد نابود می سازد. با چنین وضعی این شیوه ی تولیدی سلامتی فیزیکی کارگرشهری را نابود می‌سازد و همچنین زندگی روحی زحمتکش روستایی را. اما این شیوه همزمان با نابودی شرایط سوخت و ساز [متعادل میان انسان و طبیعت] که تنها در درون طبیعت برقرار است، به نابودی سیستماتیک  شرایطی می‌پردازد که قانون تنظیم تولید اجتماعی را تشکیل می‌دهد که در خدمت ایجاد شکل مناسب است برای رشد جامعه.» (ک م ا ۲۳، ص ۵۲۸، ماشین و صنعت بزرگ)

۷- مساله ذباله و آلودگی محیط زیست نیز در کاپیتال مورد توجه قرار می‌گیرد و مطرح می شود:

«با شیوه ی تولید سرمایه داری ضایعات و مدفوعات تولید و مصرف نیز توسعه می یابد. منظور از اولی مواد زائد در صنعت و تولید کشاورزی است، با مفهوم دوم مدفوعاتی مورد نظر است که در جریان سوخت و ساز طبیعی انسان ایجاد می شود، بخشی با این شکل، که پس از مصرف وسایل مصرفی، از آن باقی می ماند. […] در به کارگرفتن مواد در اقتصاد سرمایه داری حیف میل شدید مواد برقرار است؛ برای نمونه می‌دانیم که در لندن با کود چهارونیم میلیون انسان هیچ راه حل بهتری در نظر گرفته نشده است، جز با مخارج سنگین آن را برای آلوده کردن تیمز به کارگیرند.» (ک م ا ۲۵، ص ۱۱۰، اقتصاد مصرف سرمایه ثابت)

بازتاب نظریات پیش گفته نشان می‌دهد که مارکس و انگلس بهیچ وجه مدافعان یک تولید بی رویه نبوده، بلکه دارای درکی عمیق از رابطه انسان و طبیعت در ارتباط با شیوه تولید سرمایه داری هستند. اندیشه اکولوژیک مارکس که از اواسط سال‌های ۶۰ قرن نوزدهم به طور روزافزون با زمینه ی علمی پرورانده می شود، موضوع بررسی های اخیر نزد تعدادی از مارکسیست ها است. برای نمونه کوهی زائیتو در اثر خود ٬٬طبیعت در مقابله با سرمایه٬٬ (۲۰۱۵) به بررسی آثار انتشار نیافته مارکس در ارتباط با رابطه انسان و طبیعت می‌پردازد که تا سال ۱۸۸۳، سال مرگ مارکس نگاشته شده اند.

به نظر زائیتو مارکسیسم سنتی غربی در ابتدا برای دورانی طولانی تنها مساله اشکال اجتماعی رابطه انسان و نظام سرمایه داری را مورد توجه قرار داده است، بدون آنکه مساله ٬٬ماده٬٬ stoff را در انتقاد اقتصاد سیاسی توسط مارکس مورد توجه قرار دهد. چنانچه ماده در سیستم آثار مارکس به عنوان بخش مرکزی مورد توجه قرار بگیرد، راه اندیشه برای درک موضع اکئولوژیکی مارکس گشوده می شود.

آن بخش از آثار مارکس که توسط زائیتو مورد بررسی قرار گرفته است، تنها بخش کوچکی را در آثار انتشار نیافته مارکس در این زمینه تشکیل می دهد. در سال‌های ۱۸۷۰ مارکس می‌کوشد تئوری خود را درباره سوخت و ساز تعمیق بخشد. کتاب‌ها و آثاری متفاوتی که مارکس در این زمینه در این سال‌ها مطالعه نموده است، بازتاب این مطالعات است در آثار انتشار نیافته مارکس که در انتظار بررسی مارکسیست ها است تا به وظیفه توسعه و رشد مارکسیسم بپردازند.

مارکس نشان می‌دهد که سرمایه و منطق بازتولید و انباشت آن، تداوم سوخت و ساز متعادل را میان انسان و طبیعت از این طریق نابود می‌سازد که منطق وجود خود را از طریق استثمار حداکثر نیروی کار به مورد اجرا می گذارد. از این رو از دید او در شرایط تداوم نظام سرمایه داری، ایجاد شدن بحران های اکولوژیکی در سطوح مختلف امری محتوم است.

از آنجا که منطق استثمار نیروی کار به منظور پاسخگویی به نیاز انسان در جامعه سرمایه داری قرار ندارد، «حرکت سرمایه […] بی انتهاست» (ک م ا ۲، ۱۷۰).

مارکس در کاپیتال با وسعت نشان می‌دهد که بی توجهی بدون هر مرزی به  مساله ٬٬ماده٬٬ stoff در روند تولید که به منظور  سودورزی سرمایه انجام می شود، چگونه همراه است با نابودی زندگی انسانی و محیط زیست. بی توجهی به مساله ماده، به سوبژکت و عنصر فعال و تعیین کننده در روند تولید سرمایه داری بدل می‌شود با هدف تولید ارزش اضافه. این «سوبژکت با شعور حیوانی  بی بند و بارش مانند گرگ خونخوار گرسنه در جستجوی ابدی برای کار [مجرد] بیش تر است» (ک م ا ۲، ۲۶۸).

همان‌طور که دیده می شود، مارکس در پروراندن و توضیح روند تولید سرمایه داری، نسبت به طبیعت (ماده) بی توجه نیست، بلکه آن را به طور مداوم در کنار کار مجرد انسانی به عنوان منبع تولید ثروت نشان می‌دهد و برداشت فلسفی و عملی خود را از جایگاه طبیعت مستدل می سازد.

بر پایه ی چنین برداشتی است که مارکس تنها به این انتقاد بسنده نمی‌کند که انسان طبیعت را نابود می سازد، بلکه فراتر از آن نشان می‌دهد که این نابودی به طور عینی از طریق نابودی روند متعادل سوخت و ساز میان انسان و طبیعت عملی می‌گردد که پیامد شیوه ی تولید سرمایه داری است. شیوه ی تولیدی تنها در خدمت سود و نه در خدمت پاسخ به نیاز انسان.

۸- بازسازی وحدت رابطه میان انسان و طبیعت در جامعه ی سوسیالیستی

با توجه به این وجه ضد انسانی و ضد محیط زیست در تولید سرمایه داری است که مارکس برای جامعه ی سوسیالیستی آینده خواستار بازسازی وحدت رابطه میان انسان و طبیعت می گردد. او این خواست را از طریق محدود ساختن و نفی قدرت سوبژکت بیگانه  در تولید سرمایه داری دنبال می کند که به عنصر تعیین کننده در رابطه میا ن انسان و طبیعت بدل شده است.

مطالعه ی رساله ٬٬به کار گرفتن شیمی در تولید کشاورزی و فیزیولژی٬٬ اثر یوستوس فن لیبیگز و ٬٬Elements of Agricultural Chemstry and Geologie ٬٬ اثر جیمز ف. و جونسون (لندن ۱۸۵۶) توسط مارکس ، از سال ۱۸۶۷ برای پروراندن عملی اندیشه ی اکولوژیک نزد مارکس  نقش ایفا کرده اند.

۹- مارکس گرایش به «امپریالیسم اکولوژیک» را در نظام سرمایه داری دریافته و نشان می دهد.

برای نمونه کوشش او برای شناختن پیامدهای مصرف کود گوانو در آمریکای جنوبی توسط انگلستان نشان این امر است. دستیابی این کشور به این کود، به جنگ گوانو میان این کشور و اسپانیا انجامید. مارکس در این چارچوب به گرایش جهانی شدن سوخت و ساز میان انسان و طبیعت توجه داشته و کوشش کشورهای امپریالیستی را برای وارد نمودن ماده ی خام و تولیدات کشاورزی از کشورهای زیر نفوذ خود نشان سرشت امپریالیستی بی توجهی به حفظ محیط زیست توسط نظام سرمایه داری ارزیابی می کند. برای او راه حلی برای  بر طرف ساختن این تضاد در نظام سرمایه داری وجود ندارد.

بر این پایه است که مارکس برای وارد نمودن اطلاعات علمی جدید درباره ی محیط زیست در نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری کوشید و تاثیر آن را به مثابه ی ریشه نابودی سوخت و ساز میان انسان و طبیعت مستدل نمود. ازجمله در نامه‌ای به انگلس بتاریخ ۲۵ مارس ۱۸۶۸ و با اشاره به تحقیقات فراس، گرایش رشد اندیشه ی ناآگاهانه ی سوسیالیستی را نزد او برجسته می‌سازد و آن را: «نمونه ی دیگری از گرایش غیرآگاهانه به سوسیالیسم» می نامد. (ک م ا ۳۲، س ۵۳).

بر این پایه است که زائیتو تردید ندارد که اندیشه مارکس در این سال‌های دیرتر زندگی‌اش «نابودی سوخت و ساز در رابطه میان انسان و طبیعت را یک تضاد عمده در نظام سرمایه داری» ارزیابی می‌کند. و از این روست که  زائیتو خواستار آن است که مارکسیست ها با «نشان دادن سیستماتیک انتقاد اکولوژیک مارکس، آن را به عنوان یک بخش جدایی ناپذیر در سیستم اندیشه» مارکس به ترویج نظر مارکس بپردازند.

باید اندیشه اکولوژیک را به مثابه بخش ثابت در ارزیابی مارکس در انتقاد اقتصاد سیاسی سرمایه داری دریافت و نشان داد. بر این پایه است که «تئوری اکولوژیکی مارکس را آن طور که زائیتو نیز برجسته می سازد، باید بخش جدای ناپذیر در «انتقاد اقتصاد سیاسی» ارزیابی نمود و آن را برای طرح شرایط ضروری در جامعه سوسیالیستی وارد نمود که هدف آن بازسازی رابطه میان انسان و طبیعت است «با سوخت و سازی متعادل».

نکته ی قابل توجه در سیاست جمهوری خلق چین، کوشش برای یافتن راهکارهای مشخص برای ایجاد «سوخت و ساز متعادل» با طبیعت است در روند رشد اقتصادی- اجتماعی این کشور. این کشور توانسته است با وجود شرایط نامساعد ناشی از عقب‌ماندگی رشد صنعتی، با تکیه به پیش رفته ترین تکنولوژی در جهت ایجاد زیربنای شیوه تولید کمونیستی گام هایی بردارد. برای نمونه چین به پیشرفته‌ترین و پیش رو ترین کشور در تولید انرژی بدون ضایعات برای محیط زیست در جهان بدل شده است.

۱۰- شرایط عقلایی برای برپایی جامعه آینده

شرایط عقلایی حکم می‌کند که جامعه ی آینده در سطح جهان می‌تواند تنها جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی، دمکراتیک و حافظ محیط زیست باشد.

فاکت و واقعیت‌های غیرقابل انکار مانند پایان پذیری منابع (کلوب رم ۱۹۷۲)، آلودگی هوا (هوای دودآلود لندن، سوراخ ازون، غیرقابل استفاده شدن زمین به علت ترشی آن، مرگ جنگل ها و ..)، آلودگی گلوبال هوا به دنبال آزمایش های اتمی روی زمین در سال‌های ۵۰ قرن پیش، فضولات اتمی مراکز اتمی غیرنظامی و انواع دیگر واقعیت‌ها به مارکسیست ها می‌آموزد که باید مساله ی حفظ محیط زیست را از منظر رابطه انسان و طبیعت که بانیان سوسیالیسم علمی مطرح ساخته اند، به موضوع بحث روز بدل ساخت.

از سال ۱۹۹۰ که گزارش سازمان ملل درباره ی وضع آلودگی هوا انتشار یافت (IPCC)، دیگر برای مارکسیست ها مساله دفاع از سلامت محیط زیست به مساله عمده ی مبارزه علیه نظام سرمایه داری بدل شده است. پیش شرط ممانعت از نابودی غیرقابل بازگشت محیط زیست، تفهیم منافع همه ی بشری برای حفظ آن به توده هاست. ما با یک مساله همه بشری سرو کار داریم که برای حل آن نیاز به یک هم راهی و هم آهنگی جهانی و همبستگی جهانی انسان وجود دارد.

باید نشان داد که چنین هم آهنگی در شرایط حاکمیت نظام سرمایه داری ناممکن است. از این رو ضروری و پراهمیت است که دیدگاه مارکسیستی برای حفظ محیط زیست که نشان دادن رابطه شکننده میان انسان و طبیعت است، تفهیم شود. بر این پایه است که باید مارکسیست ها مساله دفاع از محیط زیست را به مثابه ی مساله نبرد طبقاتی- اجتماعی مطرح سازند.

همان‌طور که مارکس- انگلس نشان داده اند، دورنمای جامعه بشری در ارتباط تنگاتنگ با مساله سوخت و ساز میان انسان و طبیعت قرار دارد:

«آزادی در این زمینه [یعنی در بخش ضرورت‌های طبیعی] می‌تواند تنها در این نکته خلاصه شود که انسان اجتماعی شده، تولید کنندگان همیار، سوخت و ساز با طبیعت را به طور عقلایی تنظیم کنند، تحت کنترل عمومی و دسته‌جمعی خود قرار دهند، به جای آنکه تحت سلطه ی آن به مثابه یک قدرت کور قرار داشته باشد؛ سوخت و ساز را با مصرف کمترین نیرو و منطبق با طبیعت انسانی خود و در حرمت و بزرگداشت کامل و تحت شرایط متناسب عملی سازند.» (ک م ا ۲۵، س ۸۲۸)

این سخنان مارکس- انگلس ازجمله نکته مبارزه برای تقلیل ساعات کار روزانه و طول کاری عمر انسان را به مساله ی روز مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داری بدل ساخته است. نکته‌ای که در ایران با نامساعدترین شرایط روبروست و باید آن را در طول زمان به مساله ی روز مبارزه ی طبقاتی علیه نظام سرمایه داری وابسته بدل نمود.

چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم؟

این پرسش که هاری نیک، اقتصاددان آلمان دمکراتیک مطرح ساخته است، هسته ی مرکزی را برای کوشش به منظور ارایه ی جایگزینی مردمی و دمکراتیک و ملی برای ایران توسط نیروهای ضد دیکتاتوری و خواستار برپایی سوسیالیسم در ایران تشکیل می‌دهد که باید آن را در برابر اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی قرار دهند. خواست مبارزان برای پایان داده به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی که هسته ی مرکزی اقتصادی سیاسی وابسته به اقتصاد امپریالیستی را در ایران اسلامی تشکیل می دهد که نابودی محیط زیست را به مساله ای مبرم در میهن ما بدل ساخته است. فاجعه‌ای که ابعاد همه جانبه ی آن را از جمله از تاثیر صدمات ناشی از سیل های آغاز سال نیز می‌توان دریافت.

اعتراضات کارگری از دی ۱۳۹۶ تا کنون نشان می دهد که در ایران به دنبال نابودی دستاوردهای قانونی طبقه کارگر، نه تنها فقر زحمتکشان مساله ی عمده ی روز است، بلکه همچنین روند طولانی‌تر شدن زمان کار و نابودی قوانین در ارتباط با آن، ابزار اصلی را در اختیار سرمایه داران وابسته به اقتصاد امپریالیستی قرار داده است که همراه است با نابودی محیط زیست.

وقایع آغاز سال به دنبال سیل های خانمان برانداز در بخش‌های بزرگی از ایران نشان نابودی «سوخت و ساز متعادل» میان زندگی اجتماعی ناشی از سلطه ی سرمایه مالی داخلی و خارجی بر منافع زحمتکشان و منافع ملی مردم میهن ما است. باید با

گذار انقلابی از نظام سرمایه داری به این وضع ناهنجار پایان داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *