میانگینِ زرّین

به قلم دانشمند فرزانه: احسان طبری

نویدنو  20/02/139

بازنویسی و ویرایش: امید*

قانون “میانگینِ زرّین” از نظرِ منطقِ علمیِ امروزین یعنی:

یافتنِ بهترین تناسبِ ممکن در هر لحظۀ معیّن بین دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی، بدونِ مطلق کردن یا مسکوت گذاشتنِ هیچ یک از قطب ها

یکی از چهره های اساطیر یونانی “نِه مِه زیس” nemesis)) است که وی را می توان الهۀ انتقام ومکافات دانست. به نظر یونانیان باستان، کسی که آیین های خدایان را نقض می کرد و آن که از فضیلت روی برتافته، دچار کبر و غرور می شد، این الهۀ سنگ دل ولی عادل، این دخترِ Nox (الهۀ شب)، بلیۀ خود را بر وی نازل می ساخت. چنین کسی می توانست فردی باشد یا خلقی. یونانیان بر آن بودند که زوالِ اقوامِ گذشته، همه، کارِ نِه مِه زیس است، زیرا بر خود غرّه شده، در تباهی غوطه زده، آیین های خدا و فضیلت را زیر پا هِشته بودند. هر خلقی به ناچار در جادۀ هستیِ خود با نِه مِه زیس دیداری نکبت خیز دارد. سر ویلیام واتسن [پزشک و دانشمند و شاعر انگلیسی قرن۱۸م] در یک منظومه می گوید:

“راه ها گرچه پیچاپیچ و تاریک

ولی گام های نِه مِه زیس چه مطمئن است.”

(Europe at the Play)”And though circuitous and obscure The feet “Nemesis” how sure”

این همان اصلِ حتمیِ وجودِ “مکافات” در طبیعت است که در معتقدات شرقی ما نیز ریشه های فراوان دارد و از آن جمله نظامی گنجوی می گوید:

 به چشمِ خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جایِ موری، مرغکی راه

هنوز از صیدِ منقارش نپرداخت

که مرغِ دیگر آمد کارِ او ساخت

چو بد کردی مشو ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

فضیلت از نظر متفکران باستان، مراعاتِ حدّ تعادل بین افراط و تفریط بود. افراط، به معنای فزون تر از حدّ ضرور و تفریط، به معنی کمتر از حدّ خواستن است. مثلا اگر کسی بیش از حدّ معین و ضرور شجاعت به خرج دهد، کارش به تهوّر و بی پروایی [و ماجراجویی] می رسد که دیگر فضیلت نیست و اگر این شجاعت را کم تر از حدّ معیّن و ضرور داشته باشد، کارش به ترسندگی و هراسندگی می رسد و به قول شاعر:”هراسنده مردم نیارزد به هیچ”. کلیۀ صفاتِ نیک، بدون استثنا، حدّ و اندازه ای دارد که فراتر از آن، موجب “استحالۀ کیفیِ” آن صفت می گردد، یعنی از فضیلت به رذیلت مبدل می شود و به احتمال قوی مفهومِ “اندازه” (Masse) در فلسفۀ هگل به معنای “مرزِ تحوّلِ کیفی” از این مفهوم کهنه ترِ اخلاقی و اسطوره ای مُلهَم شده است. این مطلب را بدون تحقیقِ خاص و بر پایۀ حدسِ منطقی می گوییم.

امّا این حدّ اعتدال از آنجا که میان دو خطِ مُجانبِ افراط و تفریط (فَرابود و فُروبود) قرار داشت، “میانگینِ زرّین” یا به قول هوراس، شاعرِ رومی “aurea mediocritas” نام یافته بود. مثال های عربیِ “خَیرُالاُمور اوسَطِها” [۳] و “خَیرُالاُمور اَحمَدِها مُسغبته” با همین مفهوم ارتباط دارد. بهترین کارها، کارهای میانگین است، کارهایی است که پایانش نیک است.

تمام این مطالب که یونانیان باستان آن را به زبان “اساطیریِ” خود بیان می داشتند، ثمرۀ تجربه بود. درباره اسطوره یا “میت” [myth]، بررسی های عالمانۀ فراوانی شده و از زمان تحلیلِ “زیگموند فروید” از توتِم ها و تابوها در طوایفِ بدوی [ر. ک به کتاب توتم و تابو (Totem and Taboo) اثر مهّم فروید، پدر علم روانکاوی]، تا کنون در این باره پی کاوی های فلسفی و تحقیقی بسیار انجام گرفته است. نکته ای که همیشه نظر اینجانب را جلب کرده و اسطورۀ نِه مِه زیس” یک نمونۀ آن است، غِناءِ عجیبِ چهره ها یا ایماژهای اسطوره ای حتی برای بیان مباحثِ پیچیدۀ فلسفی است.

خوشبختانه، در فارسی ترجمۀ کتابِ پر مطلبِ “پیر گریمال” (Pierre Grimal) به نام فرهنگ اساطیر یونان و روم (ترجمه دکتر احمد بهمنش) را در دو جلد داریم و کسی که طالب این مبحث است می تواند این کتاب را بخواند و از غنای حیرت آور اساطیر یونانی که خود زبانِ وسیعی برای بیان پدیده ها و آیین های طبیعت و جامعه است، تصوّری به دست آورد.

با وجود گستردگی اساطیر هندی و ایرانی و نوردیک و ژرمنی و سِلتی و اساطیر سرخ پوستان برّ جدید و غیره، اساطیر یونان از جهت مضمون و آراستگی نظیری ندارند و در کنار فلسفه و منطق و هنر یونان باستان، این هم پدیده رازآمیز دیگری است که در تمدّنِ “هلاد”، در تمدن یونانِ قدیم تجلّی کرده است.

به نظر اینجانب، توضیح این پدیده های رازآمیز را باید در موقعیت زمانی- مکانی سرزمین اصلی و شبه جزیره پلوپونز و کوچ نشین های یونانی از جنوب شبه جزیرۀ ایبری و ایتالیا تا آسیای صغیر و کریمه و قفقاز دانست که از آن جمله، این تمدن در دریاهای اژه و ایونی و هلسپونت و در ده ها و ده ها جزیره بزرگ و کوچک پراکنده بود و با مصریان، فنیقی ها، سکاها، کارتاژها، اتروسک ها، مادها و پارس ها و بسیاری اقوام دیگر وارد رابطۀ بازرگانی و بده بستانِ فرهنگی شد. تمدن های یونانی تروا و میسن و کرت (مینوس) پایه های آن تمدنِ خیره کننده ای را گذاشتند که در آتن و اسپارت زبانه زد و فروغی بزرگ در جهان انسانیّت پدید آورد، مانند اخگرِ زندگی که گویند از شعلۀ آسمان جدا شد.

یونانی ها عملا از این مجاری و سپس مستقیم به کمک کشتیرانی و معامله تجاری و سفرها، از راه مصر و فنیقیه و اقوامِ بخش شرقیِ آسیای صغیر، بسیاری دستاوردهای فرهنگی بین النهرین و ایران و تا میزانی هند را به خود جذب کردند.

اقوام یونانی اجزای این تمدنِ ترکیبی (سنکرتیک) را در انبیقِ جادویی خود جوشاندند. نخست از آن، میتولوژی خود را با خدایان و نیمه خدایان و نیمه انسان ها و تیتان ها و قهرمانان و پهلوانان گسترده تر ساختند و در حماسه های هومر و هژیود و در تراژدی های آشیل و اوری پید بود که چهره های اسطوره ای، ژرفا و تابشی فراوان یافت و ساخته تر و پرداخته تر گردید. سپس گام بر بام تجریدهای علمی و منطقی و ریاضی هِشتند و در دوران سوفسطائیان و فلاسفه، آن چنان ارثیۀ فرهنگی پدید آوردند که ما تا امروز خود را بدان نیازمند می یابیم. یونانیان به آغازگر واقعی فلسفه و علم و هنر انسانی بدل شدند و به جای غول های اساطیری، غول های واقعی و انسانی در هر زمینه پدید آوردند. بعدها این گسترش “تئوگونی” (یزدان شناسی) یونانی، در مراکزی مانند اسکندریه و سپس در امپراطوری رم ادامه یافت و کاخِ رفیعِ اساطیرِ یونان سر به عَیّوق [آسمان] کشید.(۱)

 به الهۀ “نِه مِه زیس” باز گردیم.

اگر این مفهوم اساطیری را بخواهیم به زبان منطق علمی امروزی بیان کنیم، باید بگوییم: نقضِ قوانینِ عینیِ طبیعت و جامعه، شخص را “مجازات می کند”. بدین معنی که شکست و اختلال و عوارض نامطلوب به بار می آورد. یکی از فلاسفه به درستی و به کوتاهی می گوید: “اختیار یعنی جبرِ شناخته شده”. شما زمانی آزاد و مختار در عملِ خویشید که قوانینِ جبریِ طبیعت و جامعه را بشناسید و آن ها را به کار گیرید. “اختیاری” که بر جبرِ شناخته شده مبتنی نباشد، خودسری است و الهۀ “نِه مِه زیس” که پاسدارِ قوانین است، شما را مجازات می کند.

در اساطیر ملل دیگر نیز چهره هایی از این قبیل دیده می شود و تعجبی نیست، زیرا اساطیر، دین و فلسفه و جادو و عرفان و اصول اخلاقی و دیدهای ذوقی و هنری را در “بازتاب هایِ پنداری” (که همان چهره های اسطوره ای است) یک جا همراه می کردند. اسطوره، پرداختِ ناخودآگاه و هنریِ واقعیّت است و هر آنچه که در درونِ واقعیت است، در این پرداختِ ناخودآگاه منعکس می گردد. در نزدِ مصریان، الهۀ “مه آت” دختر یا مادرِ “رع” در عین حال نمودارِ عدل و صحّت و درستی است. در نزد هندی ها “مایا” (پندارِ جهان) و ایرانیان “شیده” (مهر) و در نزد چینی ها “دائو” (راه، نظم) این مفهوم را منعکس می کنند.

این که یونانیان آسیای صغیر به ویژه در دوران سلسله مصری “سائیت” ها با مصریان رابطه داشتند و طالس ملطی به مصر سفر کرده و این که آن ها هندسه و نجوم و “کائنات جو” و طبّ را از مصریان آموخته و پادشاهان قوم “هیت” (که در آسیای صغیر همسایۀ دیوار به دیوارِ یونانی ها بودند) از قرن ۱۳ ق. م. پزشکان مصری داشتند، مطالبی است مسلم و حتی خود یونانیان مانند هرودوت و افلاطون به آن ها اشاره کرده اند. این نیز ثابت است که در دوران حملۀ آسوری ها به مصر، مصریان دانشِ نجومِ بابلی را از آنان آموختند. لذا حتی روایات تاریخ چیزهایی را نشان می دهد و نیاز به حدس نیست و منطقا هم قابل پذیرش است که درآمیزیِ فرهنگ های اساطیری، هم چهره ها، و هم معانی و مفاهیم همانند ایجاد کنند. (۲)

بحث را در مجرای دیگری از همین باب یعنی مسئله فضیلت که حدّ وسطِ افراط و تفریط یا میانۀ طلایی یا میانگینِ زرّین (aurea mediocritas به قول هوراس) است، دنبال کنیم.

میانگینِ زرّین که یونانیان آن را راه فضیلت می دانستند، در فلسفه به اشکالِ مختلف تکرار شده و حتی در مباحثِ علمی- منطقیِ امروزی تکرار می شود. صحیح ترین شیوۀ عمل، مراعاتِ تناسب بین دو قطبِ متضادّ دیالکتیکی است که اگر هر یک را مطلق کنید، دچار عوارض می شود. مثلا در امور سازماندهی اجتماعی، مرکزیت و دمکراسی دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی است که در هر لحظۀ تاریخی، یکی از آن ها عمده است، بدون آن که دیگری از صحنه به کل خارج شود. مطلق کردن هر یک از آن ها موجبِ یک سلسله پیامدهای نامطلوب می شود.

امّا از نظرِ منطقِ علمی، “میانگینِ زرّین”، یک خطّ مستقیم بین دو خطِ موازی و مُجانب نیست، بلکه خطِ شکسته ای است که به “اقتضای موقع”، گاه به سویِ چپ (فرضا دمکراسی) و گاه به سویِ راست (فرضا مرکزیت) میل می کند و باید میل کند.

چگونه می توان تشخیص داد که باید مسیر را نسبت به محورِ مرکزی، به سوی چپ یا راست عوض کرد؟ این را خودِ زندگی “آژیر می دهد”. وقتی شما افراط کنید، اولین آثارِ اختلال و برهم خوردنِ تناسب، جایی و به گونه ای بروز می کند. همین طور وقتی تفریط کنید.

لذا قانون میانگینِ زرّین” از نظرِ منطقِ علمیِ امروزین یعنی:

یافتنِ بهترین تناسبِ ممکن در هر لحظۀ معین بین دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی بدون مطلق کردن یا مسکوت گذاشتنِ هیچ یک از قطب ها.

اندیشۀ انسانی که در تماس با واقعیت (یعنی در عمل) قانونی را لمس می کند، وقتی هنوز به وسایل امروزی مجهز نیست، آن را با یک “اسطوره” (مثلا نِه مِه زیس) بیان می دارد و وقتی مجهز شد، آن را به نحوی که ما فرمول بندی کردیم ، ارائه می کند و برای رسیدن از آنجا تا اینجا باید نزدیک به سه هزار سال راه بپیماید!

به هر صورت بر حذر باشیم که با نقضِ قوانینِ عینیِ تکامل، با عدم مراعاتِ تناسبِ ضرور بین دو قطبِ دیالکتیکی در یک پدیده (مانند مرکزیت و دمکراسی، مبارزه و سازش، کار و آسایش، جسارت و احتیاط و هزاران قطبین دیگر) خود را با الهۀ خشماگینِ “نِه مِه زیس” رو به رو نکنیم. نظامی گوید:

درشتی و نرمی به هم در، بِه است

چو رگ زن که جرّاح و َمرهَم نِه است

……………………………………………….

 پی نوشت ها:

(۱) اساطیر یونانی بعداز رومی ها، در دوران سده های میانه، به ویژه دردوران های اخیر، قرن های ۱۶ تا ۱۸ باز هم مورد توجه و پرورش و گسترش قرار گرفت. لذا باید توجه داشت که این اساطیر باشکوه، محصول امکنه و ازمنه است و از نخستین روز چنین کامل و خوش پیوند از خیال زاییده نشد.

(۲) خدایان مصری مانند رع، تت، هروس، ازیریس، و غیره، همه دارای معادل های یونانی- رومی هستند. علت آن است که منبع اسطوره آفرینی میتوپوئه تیک مانند منبع دین، فلسفه، علم و همۀ اشکال معرفت، واقعیت جهان خارج است.

[۳] [عبارت مشهور”خَیرُالاُموراوسَطِها” (بهترینِ هرچیز و هر کار، حدّ میانه است) درمنابع متعدّد اسلامی یعنی در احادیت و روایات نقل شده از پیامبر و ائمه و مضمون آن نیز در کتاب قرآن آمده است. از جمله در این روایت: هنگامی که هارون الرشید در سفر حج به نزدیکی شهر مدینه رسید، بزرگانِ شهر به استقبال وی آمدند و در پیشاپیش آنها امام موسی کاظم که سوار بر قاطری بود. یکی از اطرافیان به درستی از او پرسید: این چه مَرکَبی است که سوار شده ای؟ با این مَرکب اگر بخواهی به فردی برسی، به او نخواهی رسید و اگر هم بخواهی از فردی بگریزی، قدرت آنرا نخواهی داشت! امام پاسخ داد: “این مَرکَب از تکبّرِ اسب های تیزرو پایین تر و از خواریِ الاغ های کندرو بالاتر است و خیرالامور اوسطها”.    

و در کتاب قرآن نیز در سورۀ اسراء (آیه۲۹: نه دستت را به خِسّت به گردنِ خویش ببند و نه به بخششِ بیجا یکباره بگشای) و نیز (آیه۱۱۰: و نمازت را زیاد بلند و یا خیلی آهسته نخوان). البته در مثالِ “قاطر”، شاید یافتن میانگینِ زرّین مورد توصیۀ زنده یاد طبری یعنی پیداکردن بهترین تناسبِ ممکن در لحظۀ ضرور(تعقیب یا فرار) بین دو قطبِ متضادّ دیالکتیکی (اسبِ متکبّرِ تندرو و الاغِ ابلهِ کندرو) کار ساده ای نباشد مگر آنکه به قاطری مجهز باشیم که توانایی لازم را برای تبدیل قوای محرکه خود در لحظۀ ضرور داشته باشد!]    

* مقالۀ فوق برگرفته از کتاب “پادشاه خورشید”؛ مشتمل بر مجموعه مقالاتی از زنده یاد احسان طبری می باشد که در سالهای۶۰ تا ۶۲ با نام مستعار “کاووس صداقت” در مجلۀ چیستا به سردبیری زنده یاد پرویز شهریاری به چاپ رسانده بود. کتاب مزبور در سال ۱۳۹۷به همت آقایان خسرو باقری و کورش تیموری فر در ایران گردآوری و با نام واقعی نگارندۀ مقالات، توسط “نشر پژواک فرزان” چاپ و منتشر گردیده است.

(کلیه توضیحات درون میله ها […] و پی نوشت [۳] از ویراستار می باشد)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *